«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ بهمن ۲۳, پنجشنبه

رضا شاه، سرسپرده ی انگلیس و شاه دزد تاریخ ایران و جهان! ـ بازانتشار

نگاهی گذرا به شرایط ایران و جهان در دوره ی گام های غول آسای کمونیسم به جلو و چگونگی برخورد بهره کشان جهان برای مهار آن!

 

یادداشتی بایسته

نوشتار «رضا شاه، سرسپرده ی انگلیس و شاه دزد تاریخ ایران و جهان!» را بازانتشار داده ام. می دانم نوشتاری کم و بیش دراز است و برای کسی که شکیبایی خواندن و برگرفتن از چنین نوشته هایی را ندارند، سنگین! روشن است که برای این گروه، آن را بازانتشار نداده ام. در این باره، چون برخی جُستارهای دیگر می توانستم و می توانم کتاب بنویسم و از این راه پولی نیز به جیب بزنم و نامی بیش تر به عنوان نویسنده، پژوهشگر و مانند آن ها بیابم؛ ولی برای من، همواره نیاز روز مردم و بویژه جوانانی که می دانم بسیاری شان تشنه ی دانستن و آموختن چیزهایی هستند که آن رژیم تبهکار بیش از سه دهه از دید و دسترس شان دور نگه داشته، مهم تر بوده و کوشیده ام تا به اندازه ی توان و دانش و بینش خود، پاسخگوی این نیاز باشم.

یادداشت زیر را به بهانه ی گفتگویی ارزنده با پژوهشگر و تاریخ نگار ایرانی، محمدقلی مجد که در پی آن آمده، نگاشته بودم و دربردارنده ی نکته هایی است که از دید آن تاریخ نگار که بنا به پیشه اش، بیش تر به «فاکت» های تاریخی و کم تر تحلیلی پرداخته، دور مانده و یا بر بنیاد دیدگاه و نگرش تاریخی ـ طبقاتی اش، گونه ای دیگر چون من می اندیشد. ناچار بودم تنها به برجسته ترین روندهای اجتماعی ـ اقتصادی و بویژه سیاسی آن دوران در چارچوب چنین نوشتاری اشاره کنم و می پندارم، آنچه نوشته ام با همه ی فشردگی، گفتگوی آن تاریخ نگار و پژوهشگر راستکردار و پرکار را از زاویه ای نگرشی فراگیرتر بهبود می بخشد و از آن میان به چگونگی پدیداری "شخصیت" هایی چون «آتاتورک» در ترکیه و «رضاشاه» در ایران پاسخی دانشورانه می دهد.

نیک می دانم که جامعه ی خسته و سرگشته ی ایرانی که دچار گونه هایی کندذهنی تاریخی نیز شده و بویژه آن لایه های اجتماعی که خود کم تر می جنبند و بیش تر از دسترنج کار دیگران بهره جُسته و می جویند، خواهان پدیداری "فرشته ای رهاییبخش" از آسمان یا سر برون آوردن "امام زمان" از چاهی که  می گویند در آن ناپدید شده، هستند:
پندارهایی بیهوده که زبانزد پرارژ و آرشِ «از تو حرکت، از خدا برکت!» را نادیده می گیرد.

به هر رو، برای همه ی کسانی که از روی ناآگاهی، آرزوی بازگشت رژیمی چون رژیم گذشته را درسرمی پرورانند، خواندن باریک بینانه ی این یادداشت و گفتگوی در پی آمده ی آن را سپارش می کنم؛ گرچه به پندار من، پاسخ های ارزنده ی پژوهشگر یادشده به تنهایی دربردارنده ی فاکت هایی بسنده برای نشان دادن چهره ی راستین «شاه دزد تاریخ ایران» و رژیم وی است.


ب. الف. بزرگمهر   ۱۷ اَمرداد ماه ۱۳۹۴

 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/08/blog-post_74.html

 

***

 

رضا شاه، سرسپرده ی انگلیس و شاه دزد تاریخ ایران و جهان!

گزارش زیر با برنام «رضا شاه، عامل انگلیس و دزدترین پادشاه تاریخ»، گفتگویی است با محمدقلی مجد، پژوهشگر و تاریخ نگار درباره ی رضا شاه، نوکر سرسپرده ی انگلیس و دزدترین پادشاه  تاریخ ایران!

محمدقلی مجد در این پرسش و پاسخ کم و بیش فشرده، نه تنها نکته های بسیار چشمگیری درباره ی آن پادشاه فرومایه و شرایط زندگی مردم ایرانِ آن هنگام در میان نهاده که بر نکته ی بس ارزشمند از دیدگاه تاریخی، درباره ی ساختار خرده مالکی زمین های کشاورزی و «سازند خاوندی» تا پیش از «اصلاحات ارضی» شاه گوربگور شده و انگیزه های راستین آن "اصلاحات" زیر برنام «انقلاب سپید» نیز انگشت نهاده است.

این پرسش و پاسخ را دانسته و آگاهانه، برای کسانی برگزیده ام که از روی ناآگاهی، آرزوی بازگشت «رژیم پادشاهی» به ایران را در سر می پرورانند؛ بویژه آن گروه از روشنفکرانی که از شرایط سال ها آشوب و هرج و مرج و نابسامانی اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی خسته شده و به گفته ی نویسنده ی اندیشمند و تیزبین ایتالیایی، «ایگناتسیو سیلونه» با خود می اندیشند:

«هر کس بیاید مهم نیست؛ حتی اگر خود اهریمن باشد. همین اندازه بس است که بتواند با جدیت حکومت کند و به این آشفتگی سر و سامانی بدهد.»۱ 

با این همه و با آنکه پاسخ های این پژوهشگر تاریخ ایران به اندازه ای کم و بیش بسنده، ماهیت پدیده ای به نام «رضاشاه» در تاریخ ایران را روشن نموده و بر منش فرومایه وی پرتو می افکند، چنین پنداشتم که پرسش و پاسخ یادشده را با نگاهی هرچند گذرا به شرایط ایران و جهان آن هنگام همراه نمایم تا چگونگی پدیداری پدیده ی «رضا خان» در دوره و زمانه ی خود، بهتر دریافته شود؛ دوره و زمانه ای که نخستین کشور زحمتکشان جهان، تازه پای به جهان نهاده، درگیر کارزار مرگ و زندگی بود. دوره ای که با هر پیروزی دولت جوان روسیه شوروی در هر دو جبهه ی نیرد درونی یا برجای ماندگان تزاریسم و نبرد بیرونی با کشورهای امپریالیستی و دیگر کشورهای همدست شان، کمونیسم و اندیشه های سوسیالیستی، گام هایی های غول آسا در همه جای جهان به جلو برمی داشت؛ گام هایی سهمگین و تهدیدکننده که لرزه بر اندام همه ی زالوهای اجتماعی و بهره کشان ریز و درشت جهان و از آن میان، میهن مان افکنده بود!

در چنین دورانی با هر پیروزی روسیه شوروی و سپس اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی و با هر گسترش کوچک و بزرگ اندیشه های سوسیالیستی در اروپا و سایر جاهای جهان، بزرگ ترین بهره کشان و زالوهای اجتماعی جهان در کالبد کشورهای بزرگ امپریالیستی، ناگزیر تن به عقب نشیتی می دادند؛ گرچه، آن ها این عقب نشینی را نه شتابزده و دست و پا گم کرده که رویهمرفته با نقشه، هماهنگ و اندیشمندانه، بگونه ای که از زیان پیشروی دشمنِ خود تا جای ممکن بکاهند، گام به گام با کامیابی به انجام می رساندند. کشورهای امپریالیستی و بویژه امپریالیست های انگلیسی که هنوز بهره کشان عمده ی جهان آن روزگار بودند، ناچار به دگرگونی برخی تاکتیک ها و حتا بازاندیشی در برخی سویه های استراتژیِ جهانی خود بودند. آن ها در کشورها و منطقه های پیرامون روسیه شوروی (اندکی پس از آن، اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی!) دیگر نمی توانستند از سیاستِ تکه تکه نمودن کشورها یا سست و گوش به فرمان نگاه داشتن حکومت های مرکزی شان با بهره وری از نیروهای گریز از مرکز درون کشورها (در بیش تر جاها، نیروهای ایلی ـ تباری!) بر پایه ی آنچه که سیاست «جدایی بینداز و حکومت کن!» نام گرفته، سود جویند؛ زیرا چنین سیاستی، همانگونه که نمونه های کلاسیک آن در کشور خودمان در کالبد جنبش های آزادیخواهانه ی گیلان و آذربایجان (جنبش جنگل و قیام شیخ محمد خیابانی) دیده شدند و زنگ خطر را برای این نیروهای اهریمنی به صدا درآوردند، زمینه های رویش و گسترش اندیشه های سوسیالیستی و جنبش های خلقی در آن بخش های سرزمینی که چندان زیر مهار حاکمیت های مرکزی نبودند، افزایش می داد.

جُستار بنیادین دیگر که نه تنها آن هنگام که هم اکنون و در آینده نیز از اهمیت تئوریک ـ سیاسی برخوردار است، روند رویش و گسترش سرمایه داری در «کشورهای پیرامونی»
۲ است؛ روندی از دیدگاه اجتماعی ـ اقتصادی دردناک، کم و بیش پیچیده و پر اُفت و خیز که برپایه ی ناهمتایی (تضاد) دیالکتیکی۳، راه خود را به پیش می گشاید؛ آخشیج (عنصر) های رودررو و همزمان به هم پیوسته ی این ناهمتایی در کلّی یکپارچه (تز و آنتی تز)، عبارتند از:

ـ نیاز به بازفرآوری خود از راه رویش و گسترش هماوندی های اجتماعی ـ اقتصادی سرمایه داری بجای همبودهای اجتماعی کهنه تر۴ از راه شکستن و از میان برداشتن آن ها در همه جای جهان («تز») از یک سو؛ و

ـ سازش، همزیستی و گونه هایی از درهم آمیزی با چند و چونی گوناگون با همان همبودهای اجتماعی کهنه برای جلوگیری از گسترش هماوندی های سرمایه داری در چارچوب کلاسیک و رویش یافته ی آن و یا با سمتگیری سوسیالیستی از سوی دیگر. گرچه، این سویه از ناهمتایی درونی سازند سرمایه داری (آنتی تز) از همان نخستین روز زایش و پیدایش این سازند با آن همراه و همزاد بوده، ولی تا آغاز روند رو به نشیب این سازند با پیدایش انحصارات بزرگ سرمایه داری (مرحله ی سرمایه داری امپریالیستی)۵، هنوز از رویشی جنینی برخوردار بوده است.

در نبرد درونی میان «تز» و «آنتی تز» (ناهمتایی دیالکتیکی)، گاه چربش با این یک و گاه با آن یکی است که در «پدیده» نیز که از دیدگاه «دیالکتیک ماتریالیستی» برونزد یا پوسته ی بیرونی «ماهیت» بوده و از آن جدا نیست (برخلاف دیدگاه «متافیزیک») نیز بخوبی رخ می نماید.

در دوران مورد گفتگو، بسان روزگار کنونی، ما با عقب نشینیِ رویهمرفته بزرگ سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی سر و کار داریم؛ روندی که آغاز آن با پیدایش نخستین کشور زحمتکشان جهان و در پی آن اردوگاه کشورهای سوسیالیستی، هماوندی ناگسستنی داشته و زان پس، شتابی بیش از پیش یافته است. نمایان ترین نمود این عقب نشینی، چون روزگار کنونی، بازفرآوری و گسترش بیش از پیش هماوندی های اجتماعی ـ اقتصادی و اصلاحات (رِفُرم)
۶ سرمایه داری در همه ی کشورهای از دیدگاه اقتصادی کم تر رویش یافته ی جهان بود؛ پدیده ای که نه آن هنگام و نه امروزه، ویژه ی این یا آن «کشور پیرامونی» نیست. به عنوان نمونه، کم و بیش همان «رفرم» های سرمایه داری که در دوران «آتاتورک» («پدر ترکیه نوین»!) در ترکیه به اجرا درآمد و در بسیاری موردها به فرجامی شایسته و بایسته چون «رویش کلاسیک سرمایه داری» در اروپای باختری دو سه سده پیش از آن، نرسید، در ایران رضاشاهی نیز درخور با شرایط اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی کشورمان و «خاورخودکامگی دیرینه پا»۷ که ریشه دارتر از کشوری چون ترکیه است، رفرم های سرمایه داری چندی انجام شد. در اینجا نیز بسان کشور همسایه، همزمان با انجام چنان رفرم های نیم بند و بیش تر نافرجام، فرنامی چون «بنیانگزار ایران نوین!» برای فرومایه ای دزد و سرسپرده ی بیگانه، ساخته و پرداخته و بر سر زبان ها انداخته شد.

با همه ی این ها، همان اندک «رفرم» های سرمایه داری، بخش بزرگی از روشنفکران آن هنگام ایران را فریفته ی "منش" رضاخان "جمهوریخواه" نمود تا آن اندازه که نیکمردی چون «ملک الشعرای بهار» درباره ی وی سروده ای خوشایند سرود! ولی اگر ناآگاهی آن هنگام روشنفکران و توده ی مردم ایران را تا اندازه ی بسیاری پیامدِ کوته بینیِ تاریخیِ ناگزیر گرانبار شده ی زمانه و بدرستی گونه ای «تراژدی تاریخی» بشمار آوریم، کوته بینی گروه هایی از روشنفکران کنونی ایران که تا اندازه ای فرآورده ی تبهکاری و نادان پروری رژیم پلید جمهوری اسلامی است را نمی توان آنچنان ناگزیر انگاشت؛ این کوته بینی با آنکه به خمیرمایه ی نیرومندی از گرایش های طبقاتی لایه های میانگین به بالای اجتماعی آغشته و از این دیدگاه، در چارچوب مشخصی، همان ناگزیری گذشته را دربر دارد، کم و بیش از ویژگی های یک «کمدی تاریخی»
۸ برخوردار است!

برای آنکه اندازه ی سردر گمیِ بخش هایی از روشنفکران آن هنگامِ ایران را که در پی دگرگونی کم و بیش بزرگ سیاست های استعماری امپریالیستی با آماج در میان گرفتن نخستین کشور زحمتکشان جهان رویداده بود، بهتر دریابیم، بخشی از کتاب آموزنده ی «نظری به جنبش کارگری و کمونیستی در ایران»، نوشته ی عبدالصمد کامبخش را که پیش از آن در سال
۱۳۰۸ نیز در گاهنامه ای به نام «ستاره سرخ» به چاپ رسیده بود، می آورم: 
 «با تشکیل کنگره ی دوم حزب [منظور، حزب کمونیست تازه بنیاد شده ی ایران در سال
۱۲۹۹ خورشیدی است.]، مرحله ی دوم این دوران آغاز می‌گردد. کنگره ی دوم (کنگره ارومیه) در سال ۱۳۰۶ تشکیل شد.

مهمترین مساله، همانا موضوع ارزیابی رضاشاه و چگونگی رویه ی سیاسی حزب بود. چیزی که درک مساله را برای برخی دشوار می‌ساخت، عدم احاطه به جریانات عمومی جهانی و عدم اطلاع از تغییرات ژرفی بود که در سیاست امپریالیسم انگلیس بوجود آمده و انگلیسی‌ها موفق شده بودند، خطوط اصلی آن را مدت مدیدی مستور نگاه دارند.

سیاست سنتی انگلیس در ایران و اغلب کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره جلوگیری از تمرکز نیرو در دست حکومت مرکزی، تضعیف این حکومت و تهدید آن از طریق مسلح ساختن ایلات و شوراندن آنها در مواقع لازم بود تا بدینوسیله همیشه اختیار حکومت مرکزی را در دست خود نگاهدارد. در عین حال، در میان خود ایلات نیز تخم نفاق پاشیده می شد و امپریالیسم انگلیس از ثمره ی آن استفاده می‌کرد.

پیروزی‌های قطعی انقلاب اکتبر و حکومت جوان شوروی منظره ی بین المللی را دگرگون ساخت. امید امپریالیسم به پیروزی ضد انقلابیون داخلی روسیه برآورده نشد. لشگرکشی چهارده دولت علیه جمهوری جوان شوروی بی‌نتیجه ماند. ارتش‌های خارجی در برخورد با نیروی ارتش سرخ از جنگ سرباز می زدند. برای مبارزه با نخستین کشور سوسیالیستی نقشه‌های طولانی‌تری لازم می‌آمد. نقشه ی تضعیف اقتصادی و سیاسی حکومت نوبنیاد و محاصره ی نظامی آن در پلان اول قرار گرفت. برای اینکه حلقه ی سستی در این زنجیر محاصره وجود نداشته باشد، حکومت‌های نیرومند و متمرکز لازم بود. ایران یکی از این حلقه‌های محاصره بود. باقی ماندن آن به شکل یک کشور از هم گسیخته که همواره می‌بایست سرگرم کشمکش با ایلات مسلح و نیروهای داخلی باشد، نمی‌توانست منظورامپریالیسم انگلیس را تأمین کند. حکومت مرکزی نیرومندی لازم بود که سر سپرده ی امپریالیسم و دشمن شوروی باشد. تمام حوادث آن روزی سیاسی ایران از کودتای سوم حوت، اخراج سیدضیاءالدین تا به تخت نشستن رضاخان می بایستی از زاویه ی این وضع نوین مورد بررسی و مطالعه قرار می‌گرفت و حال آنکه مبنای تحلیل بسیاری از نیروهای مترقی و از آن جمله رهبری حزب، همان سیاست سنتی سابق انگلیس بود
. 

عملیات سید ضیاءالدین، توقیف عده ی زیادی از اشراف و اعیان و وابستگان به سیاست انگلیس، کوشش برای نزدیکی با حکومت جدید شوروی، مقدمه‌ای برای جلب اعتماد نسبت به  وی بود. ولی سیدضیاءالدین، شناخته‌ شده تر از آن بود که بتواند نسبت به خود جلب اعتماد کند. در عین حال، رضاخانِ جویای نام و مقام، همه گونه امکان داشت که با اخراج سیدضیاءالدین نسبت به خود جلب اعتماد کند و مجری نامرئی سیاست تازه ی امپریالیسم انگلیس گردد. صحنه سازی‌ها و عوام فریبی‌هائی که از اخراج سید ضیاءالدین تا به سلطنت رسیدن رضاخان شد، مراحلی بود که به منظور فریب نیروهای مترقی انجام گردید. بزرگترین صحنه ی نمایش "لشگرکشی" علیه خزعل بود. "شکست" خزعل را نیروهای ملی شکست سیاست انگلیس و کامیابی بزرگی می‌دانستند. رهبری حزب نیز این عمل رضاخان را مورد استقبال قرار داد و در صفحات مطبوعاتش ستود. روزنامه ی ”نصیحت“، رضاخان را در برگشت از کارزار علیه خزعل با قصیده ی ”من رضا و تو رضا و ملت ایران رضا“ استقبال کرد.

بدین طریق، سیاست ملی شناختن رضاخان در حزب ریشه‌های عمیق دوانده بود. گو اینکه در آستانه ی کنگره این فکر به مراتب ضعیف‌تر و طرفدارانش قلیل‌‌تر بودند، با این حال، این بحث مهم ترین بحث کنگره شد. در قطعنامه ی کنگره گفته میشود
:

عده‌ای از رفقا چه در ایران و چه در خارجه دچار اشتباهات شده و عقیده داشتند رضاخان بر علیه امپریالیسم انگلیس مبارزه کرده است؛ ولی حقایق مسلمه‌ای که در عرض چند سال جمع شده بود، علنا مخالف این تصورات بود. بدین جهت بود که موضوع مهم کنگره ی دوم مساله راجع به چگونگی رسیدن رضاخان به حکومت و عملیات سیاسی او بود.۹» (برجسته نمایی متن و افزوده های درون [ ] از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر)

با آنچه در نگاهی گذرا به میان آمد، چگونگی برخورد بهره کشان جهان به رهبری امپریالیست های انگلیسی برای مهار پدیده ی نوین تاریخی: نخستین کشور سوسیالیستی جهان با آفرینش کمربندی از حاکمیت های مرکزی نیرومند با گرایش های «ملی گرایانه »
۱۰ در پیرامون آن کشور نوبنیاد و جلوگیری از تراوش و گسترش اندیشه ها و راهکارهای توانمند سوسیالیستی یا دستِکم کاهش تراوش آن در آسیا و دیگر بخش های جهان تا اندازه ای روشن می شود! چگونگی پیگیری این برخورد که پس از آن با پا به میدان نهادن امپریالیست های تازه نفس آمریکایی و جایگزینی نسبی امپریالیست های کهنه کار انگلیسی، رنگ و بویی تازه تر گرفت و از بهره برداری از «ملی گرایی» به سوء استفاده از «دین گرایی» و در بخش عمده ای از «کشورهای پیرامونی»، سوء استفاده از «بنیادگرایی سیهونیستی» و «اسلام گرایی» دگردیسه شد، جُستار این یادداشت نیست.

به این ترتیب، بخشی از تبلیغات انبوه امپریالیستی و بویژه امپریالیست های انگلیسی که در دوره ی کنونی کارزار تازه ای پیرامون «رضا شاه، پدر ایران نوین» به راه انداخته و فیلم ها و نوشتارها و کارهای "هنرمندانه"ی دیگری برای بزرگداشت این دزد بزرگ تاریخ ایران فرآورده و می آورند، تنها و تنها فریب بخش هایی از روشنفکران و توده ی مردم ایران و آفرینش سردرگمی هرچه بیش تر میان نیروهای مخالف رژیم تبهکار جمهوری اسلامی را در آماج خود دارد!

یکی دو نکته را نیز نمی خواهم ناگفته بگذارم. آقای مجد در پاسخ به یکی از پرسش های پرسشگر از آن میان، چنین می گوید:

«درباره رضا شاه دروغ بزرگی رواج یافته كه گویا او هوادار آلمان بود. چنین نیست. اسناد آمریكایی ثابت می كنند كه رضا خان میرپنج را انگلیسی ها به قدرت رسانیدند و از حكومت او حفاظت كردند و قطعاً او هیچگاه در برابر انگلیسی ها سركشی نكرده و هوادار آلمان نشده است.»

از دید من، چنین برخوردی، نه از دیدگاه دیالکتیک ماتریالیستی به جُستار و نه از دیدگاه تاریخی آن، چندان درست نیست. اینکه «رضا خان میرپنج را انگلیسی ها به قدرت رسانیدند و از حكومت او حفاظت كردند ...» دلیل استواری بر اینکه «او هیچگاه در برابر انگلیسی ها سركشی نكرده و هوادار آلمان نشده ...» نیست و نمی تواند باشد. آقای مجد در این زمینه ـ و در همین پرسش و پاسخ، نه تنها در این زمینه که به آن نمی پردازم! ـ نقش «عامل درونی» را در هماوندی با «عامل برونی» ناچیز یا شاید به هیچ گرفته است؛ اینکه چنین برخوردی از خاستگاه طبقاتی وی که بگمان بسیار نیرومند، طبقات و لایه های بالای جامعه ی دوره ی پهلوی (رضا شاه و محمدرضا شاه) سرچشمه می گیرد، جُستار مورد نظر من نیست؛ ولی نباید فراموش نمود که وی با شعار «ملی گرایی» و حتا فراتر از آن «ملی گرایی تندروانه» («شووینیسم») پای به میدان سیاست ایران نهاده بود. درست است که وی نوکر سرسپرده ی انگلیس بود؛ ولی همه ی نمودها و نشانه های تاریخی گواه آن است که در دوره ی یورش های برق آسا و پیشروی نیروهای «نازی» در خاک اروپای باختری و پس از آن به خاور و اتحاد جمهوری های سوسیالیستی شوروی، این نوکر سرسپرده به سوی باد نیرومند «نازیسم»
۱۱ و «نژاد آریایی» با برتری ریشخندآمیزش گرایش یافت و حتا همسر سیاستمدار وی که سرش به ده ها کودن و نادانی چون رضا شاه و پسرش محمدرضا شاه می ارزید به دیدار هیتلر در آلمان رفت؛ بنگاه های اقتصادی آلمانی در کشورمان کنش بیش تری یافتند؛ هماوندی های سیاسی با آن رژیم گسترش یافت و اندیشه های «نازیسم» در میان روشنفکران و بوِیژه نظامیان ایرانی رویش و گسترش چشمگیری یافت. همه ی این ها نشاندهنده ی آن است که رضاشاه، گرچه با مردم فریبی، ولی به هر رو از پایگاه اجتماعی کم . بیش گسترده ای در میان لایه ها و طبقات اجتماعی ایران آن هنگام، بویژه در چند سال نخست پادشاهی اش دارای بوده است (نقش عامل درونی!). چنین پدیده ای را که تا اندازه ای، نمودار «ناهمتایی دیالکتیکی» میان «عامل درونی» از یکسو و «عامل برونی» از دیگر سو در ساختار بهم پیوسته ی هماوندی های اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی میان کشورهای جهان است.۱۲ عملکرد نقش «عامل درونی» و «عامل برونی» را در دوره ی کنونی با چهره ای دیگر در هماوندی میان رژیم «صددام حسین» در کشور عراق با کشورهای امپریالیستی پشتیبان وی دیده ایم. بسیاری نیک می دانند که «صددام» به عنوان مهره ای آمریکایی و به گمان بسیار یکی از کارمندان سازمان اهریمنی «سیا» («CIA») در سرنگونی رژیم ملی «عبدالکریم قاسم» در عراق و کشته شدن وی نقش داشت و اینچنین با کمک امپریالیست ها در آن کشور نیرو گرفت و حاکمیت را از آن خود نمود؛ ولی همین مهره ی سرسپرده ی آمریکایی در شرایطی دیگر کوشش نمود تا با بلندپروازی و به پشتوانه ی «ناسیونالیسم عربی» در کالبد «حزب بعث» در برابر امپریالیست ها بایستد و سمتگیری اقتصادی ـ اجتماعی دیگری در پیش گیرد.

 درباره ی پایان کار رضاشاه، برکناریش و بردن وی به آبخُست (جزیره) موریس در آفریقا نیز نکته ای درخور درنگ است که کم تر به آن پرداخته شده است. چرا امپریالیست های انگلیسی این «شاه دزد» بزرگ تاریخ ایران و جهان را با آن شتاب از پهنه ی سیاسی بیرون برده و در آن آبخُست، دور از چشم و دسترس دیگران نگاه داشتند تا بپوسد و فراموش شود؟! پاسخ آن را از زبان توده ای اندیشمند، کاردان، مردم دوست و استخوان خرد کرده ای
۱۳ می گویم که دیگر در میان ما نیست. وی می گفت:

یکی از قراردادهای کشورهای پیروزمند «جنگ دوم جهانی» (متفقین») دستگیری همه ی سران و بلندپایگان کشورهای دیگری که به هر انگیزه ای به «نازیسم» و «فاشیسم» یاری رسانده بودند و به دادگاه کشاندن آن ها بود. انگلیس ها از به دادگاه کشانده شدن رضاشاه نه به این دلیل که وی به «آلمان نازی» نزدیک شده بود یا هر دلیل و انگیزه ی دیگری که به این دلیل مهم که در چنان دادگاهی به هر رو نقش انگلیس در روی کار آوردن وی و بسیاری رازهای مگو آشکار می شد، هراسناک بودند و به همین انگیزه وی را با شتاب از چشم و دسترس بیرون بردند.

امیدوارم این یادداشت، افزون بر پاسخ های ارزنده آقای مجد، کمکی بویژه به آن گروه از روشنفکران ناآگاه ایرانی باشد که آرزوی «کفن دزد پیشین» را در سر می پرورانند و نمی دانند که پرچم کردن فرومایه ای چون «رضا نیم پهلوی» و بطور کلی بازگشت رِژیم پادشاهی به ایران، تنها یکی از سناریوهای جنبی و کشوی پایینی میز کارکشتگان «اداره ویژه ایران» در حاکمیت «شیطان بزرگ» در کنار سناریوی اصلیِ تکه پاره کردن ایران است و بس! چنین سناریوهایی از چشم انداز بایسته و درخور برخوردار نیستند و بیش تر به کار آفرینش سردرگمی و چنددستگی بیش تر میان نیروها می آید!

ب. الف. بزرگمهر     
۲۸ دی ماه ۱۳۹۲

 
https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/01/blog-post_18.html


پانوشت: 

۱ ـ «شرایط روانی پیامد بی نظمی همیشگی سبب می شود که آدم معمولی، کاسه ی صبرش لبریز شود و هر نوع ملاحظه ای را کنار بگذارد و به هر آشنا و ناشناسی بگوید:

”هر کس بیاید مهم نیست؛ حتی اگر خود اهریمن باشد. همین اندازه بس است که بتواند با جدیت حکومت کند و به این آشفتگی سر و سامانی بدهد.“ بی نظمی برای فاشیسم، مثل آب برای ماهی است!» 

از کتاب ارزنده ی «مکتب دیکتاتورها»، نوشته ی «ایگناتسیو سیلونه»

کی از آب گل آلود ماهی خواهد گرفت؟!، ب. الف. بزرگمهر، سوم آبان ماه ۱۳۹۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/10/blog-post_8035.html 


۲ ـ سامانه سرمایه داری از جهت های گوناگون چون شیوه رشد سرمایه داری (رشد طبیعی ـ تاریخی در اصطلاح کلاسیک آن یا رشد سرمایه داری وابسته درآمیخته با همبودهای اقتصادی ـ اجتماعی کهنه)، پلّه رشد و گسترش و شتاب دورپیمایی سرمایه (کشورهای توسعه یافته یا درحال توسعه) و اندازه انباشت و پخش سرمایه، دو گروه عمده کشورهای مرکزی (metropol) و کشورهای پیرامونی (peripheral)  بخش می شوند؛ گرچه، اینجانب گروهبندی های «کشورهای شیردوش» و «کشورهای شیرده» را گویاتر می دانم.

«کشورهای پیرامونی» را با پذیرش خطایی نسبی، می توان تا اندازه زیادی هم ارز زبانزد «کشورهای جهان سوم» دانست که بسیار ناسازگار با واقعیت های جهان بوده و به هنگام خود از سوی نظریه پردازان سرمایه امپریالیستی و مائو تسه دون (و نیز پیروانش)، هریک، به منظور دیگر، بکار رفته اند!

برگرفته از «اُمید که قبایش دو شود!»، ب. الف. بزرگمهر، 
۲۳ آبان ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/11/blog-post_14.html 

۳ ـ دیالکتیک مارکسیستی دارای سه قانون بنیادین است:

الف. قانون یگانگی و پیکار ناهمتاها (اضداد):

این قانون، خاستگاه حرکت و سرچشمه ی خودجنبشی و فرگشت اشیاء و پدیدها و نیروی جنبشی دگرگونی های چونی (کیفی) و چگونگی نفی «کهنه» از سوی «نو» را نشان می دهد؛

ب. قانون دگردیسی دگرگونی های چندی (تغییرات کمّی) به دگرگونی های چونی (تغییرات کیفی):

این قانون، بیانگر دگرگونی های انقلابی و جهشی و پیدایش چگونگی (کیفیت) نوین است. این قانون، هماوندی های دیالکتیکی بنیادین، پیوند پایه ای میان ناهمتاها (اضداد)، میان چند و جون را بیان می کند؛ و راه ها و شکل های گذار از «کهنه» به «نو» را نشان می دهد؛ و

پ. قانون نفیِ نفی:

این قانون، شیوه ی حرکت و فرگشت و سرشت پیشرو و پیشرونده ی آن را نشان می دهد؛ پیکار «نو» علیه «کهنه» را به عنوان شکلی از پیکار ناهمتاها (اضداد) نمایان می کند؛ پیوند میان «کهنه» و «نو» و سرشت و سوی حرکت پیشرفتجویانه را آشکار می کند.

جای بنیادین، میان سه قانون یادشده از آنِ قانون یگانگی و پیکار ناهمتاها (اضداد) است که لنین آن را «بنیاد و هسته ی اصلی دیالکتیک» نام نهاده است.

برگرفته از «واژه نامه سیاسی»، نوشته ی قهرمان زنده یاد امیر نیک آیین (هوشنگ ناظمی) با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر 

۴ ـ «ناهمتایی (تضاد) دیالکتیکی کم و بیش پیچیده و دردناک رشد سامانه ی سرمایه داری در چنین کشورهایی [«کشورهای پیرامونی» در جهان سرمایه داری] از سویی گسترش سرمایه داری کم و بیش بی ریشه، وابسته و انگلی را سبب می شود و از سوی دیگر همین گسترش، به دلیل هستی ریشه دار همبودهای کهنه ی اجتماعی، در پوسته می ماند؛ رویشی درخور و ژرفایی در آن اندازه که ریشه بگیرد و بومی شود، نمی یابد. برعکس، هرچه بیشتر با همبودهای کهنه اقتصادی ـ اجتماعی جفت و جور می شود و گونه ای همجوش  ـ و نه سامانه ـ  سرمایه داری وابسته با روبناهای کهنه سیاسی ـ اجتماعی پدید می آورد که ملات آن را حاکمیت های خودکامه و فرهنگ های واپسمانده خاوندی و دودمانی فراهم می کنند. در اینجا، همپیوندی ژرف و ریشه دار اقتصادی ـ اجتماعی، درآمیختگی یا آب شدن همبودهای کهنه ی اجتماعی در سامانه سرمایه داری در کار نیست که بیشتر همجوشی در کار است و از همین رو همواره نااستوار، دچار نارسایی های بنیادی، بی دورنما و چشم انداز اقتصادی ـ اجتماعی برجای مانده، نه تنها پیشرفت جامعه را برنمی انگیزد که فرو ریختن و نابودی اقتصاد بومی را بی آنکه جانشینی درخور برای آن فراهم کند، در پی دارد ...» 

برگرفته از «سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر!»، ب. الف. بزرگمهر،
۲۰ بهمن ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/02/blog-post_09.html  

۵ ـ «امپریالیسم»، بلندمرتبه ترین و واپسین گذار سازند سرمایه داری است. این گذار از سال های پایانی سده نوزدهم و سال های آغازین سده ی بیستم ترسایی آغاز می شود. گردآوری و ترازبندی تئوری امپریالیسم، پژوهش و واکاوی ویژگی های آن از سوی ولادیمیر ایلیچ لنین انجام گرفت. وی پنج ویژگی بنیادین زیر را برای «امپریالیسم» که نه سازندی تازه که فرجامین گذار سازند سرمایه داری است، نشان داد:

الف. تمرکز و انباشتگی فرآوری (تولید) و سرمایه به درجه ی بسیار بالا می رسد و پیدایش انحصارها (مونوپُل ها) را در پی دارد. انحصارها در این گذار، نقشی برنده در زندگی اقتصادی بازی می کنند؛

ب. سرمایه ی بانکی و سرمایه ی صنعتی با هم درمی آمیزند و بر این پایه، سرمایه ی مالی و الیگارشی مالی پدیدار می شود؛

پ. صدور سرمایه بجای صدور کالا اهمیتی ویژه می یابد؛

ت. اتحادیه ها و «کُنسرن» های جهانی انحصاری سرمایه داران پدید می آیند. این اتحادیه ها در کالبد «کارتل»ها، «تراست»ها و «کنسرسیوم»ها، جهان را میان خود بخش می کنند؛ و

ث. بخش کردن منطقه ایِ سرزمین های جهان، میان بزرگ ترین و توانگرترین دولت های سرمایه داری پایان می یابد و چالشِ بخش کردن دوباره ی آن ها به میان می آید.   

برگرفته از «واژه نامه سیاسی»، نوشته ی قهرمان زنده یاد امیر نیک آیین (هوشنگ ناظمی) با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر 


۶ ـ «رِفُرم» که به پارسی آن را اصلاح (و بیش تر به صورت جمع: اصلاحات) می گویند، اقداماتی است که برای دگرگونی و جایگزینی برخی از سویه های زندگی اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی انجام می پذیرد، بی آنکه بنیاد جامعه را دگرگون نماید؛ مانند رفرم ارضی، رفرم اداری، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی ... «رفرم» آنچنان دگرگونی هایی است که از چارچوب سامانه ی اجتماعی معین فراتر نمی رود و تراز نیروهای سیاسی لحظه ی موجود را بازتاب می دهد. «رفرم» یا اصلاحات در هر پهنه ای از زندگی جامعه، فرآورده ی پیکار طبقاتی است؛ با این همه، طبقه ی فرمانروا برای از میان برداشتن فشار طبقه کارگر و سایر زحمتکشان می کوشد تنها  به آن «رفرم» هایی بسنده کند که به هستی و چیرگی آن زیان نرساند و آماجش پایوری (تثبیت) اوضاع و جلوگیری از دگرگونی بنیادی است ...

انقلاب و رفرم دو مانشی هستند که همیشه در هسته ی ایدئولوژی و سیاست جنبش کارگری قرار داشته اند. استراتژی و تاکتیک درست و لنینی حزب های کمونیست، پاسخگوی دریافتن هماوندی دیالکتیکی میان این دو مانش و روش اصولی در برابر آن هاست. ولادیمیر ایلیچ لنین می نویسد:

«مانش رفرم بیگمان با مانش انقلاب ناهمتاست. فراموش نمودن این ناهمتایی و ندیدن مرز میان این دو مانش ندانمکاری های جدی در پی دارد؛ گرچه، این ناهمتایی مطلق و این مرز جامد نیست که زنده و پویاست. در هر مورد مشخص باید آن را معین کرد.»


برگرفته از «واژه نامه سیاسی»، نوشته ی قهرمان زنده یاد امیر نیک آیین (هوشنگ ناظمی) با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر  

۷ ـ «خاورخودکامگی دیرینه پا» یا همانا «استبداد شرقی» (دسپوتیسم) سامانه ای دیرپا در بخشی از آسیای میانه و باختری دربرگیرنده ی ایران کنونی است که در آن شاه همه کاره و سایرین تنها رعایای ناچیز و بی ارزش وی بشمار می آمدند. رگه های نیرومندی از آنچه از این سامانه برجای مانده، نه تنها در حاکمیت جمهوری اسلامی که بر گوش به فرمانی (ظاهری) از «ولایت مطلق فقیه» بنیاد یافته  که در فرهنگ و جان و روان ایرانیان، همچنان چشمگیر است. 

۸ ـ تاریخ، دو بار جان می گیرد؛ بار نخست در کالبد «تراژدی» و بار دوم در کالبد «کمدی»! 

۹ ـ گاهنامه ی «ستاره ی سرخ»، شماره ۴۰۳ خرداد ـ تیر ۱۳۰۸ ، برگرفته از کتاب: «نظری به جنبش کارگری و کمونیستی در ایران»، عبدالصمد کامبخش 

۱۰ ـ «ناسیونالیسم» به آرش ملی گرایی است و «از واژه ی ”ناسیون“ به آرش ملّت ریشه می گیرد و مانشِ ملّی گراییِ دشمن سایر ملّت ها را می رساند و نباید آن را با میهن پرستی و پشتیبانی از حق حاکمیت ملّی اشتباه گرفت. در این مانش، «ناسیونالیسم» یکی از بنیادهای ایدئولوژی و سیاست بورژوازی است. نمود آن، برتر شمردن و والا دانستن همه ی ویژگی های ملّت خود و خوار دانستن و به ریشخند گرفتن و دشمن انگاشتن سایر ملّت هاست. «ناسیونالیسم» که به دشمنی میان خلق ها دامن می زند، در جریان پیدایش ملّت در جامعه ی بورژوازی پدید آمد و وابسته به رشد سرمایه داری است  ...

مبلّغان بورژوازی و «رفرمیست» ها (اصلاح طلبان به آرش دربرگیرنده ی آن!) با سفسطه پیرامون ”منافع عمومی ملت“ و برانگیختن «ناسیونالیسم» و با پراکندن تعصّبات ملی و احساسات برتری جویانه یا جدایی خواهانه می کوشند تا آگاهی طبقاتی زحمتکشان را سست و کمرنگ نمایند؛ در جنبش کارگری جدایی بیفکنند و جنگ های بهره کشانه و چیره جویانه را توجیه کنند. «ناسیونالیسم» با سرنوشتِ زحمتکشان و منافع ملّی سازگار نیست.

برخورد کمونیست ها با «ناسیونالیسم»، برخوردی تاریخی، مشخص و منطقی است. مارکسیست ـ لنینیست ها، «ناسیونالیسم» ملّت فرمانروا را که بر چیرگی یک ملّت بر ملّت دیگر پافشاری می کند، با بُرّندگی کنار می نهند و آن را واپسگرایانه می شمارند و از «ناسیونالیسم» ملّت دربند به آن آرش که از درونمایه ی ضد امپریالیستی، خلقی، دمکراتیک و پیشرو برخوردار است، ّبه آن آرش که خواستار آزادی و حاکمیت و رشد ملی ناوابسته است، پشتیبانی می کنند ...»

برگرفته از «واژه نامه سیاسی»، نوشته ی قهرمان زنده یاد امیر نیک آیین (هوشنگ ناظمی) با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر  

۱۱ ـ «نازیسم» یا «نازی گرایی» از واژه ـ واره «نازی» گرفته شده و دارای باری سیاسی ـ تاریخی است. واژه ـ واره «نازی»، از حرف های اول نام «حزب ملی ـ سوسیالیستی کارگری آلمان» [Nationalsozialistiche=Nazi]  ساخته شده است. «نازیسم» و همتای آن «فاشیسم»، فرآورده های افزایش چشمگیر بحران اقتصادی ـ اجتماعی سامانه سرمایه داری انحصاری در نخستین دهه های سده بیستم ترسایی در شرایطی است که نیروهای چپ در کشورهای اروپای باختری شکاف برداشته و بخش بزرگی از آن با گردش به راست، توان رهبری طبقه کارگر و مدیریت بحران اجتماعی به چپ را از دست داده است. رشد و گسترش «نازیسم» و «فاشیسم» در کشورهای اروپای باختری، بویژه آلمان و ایتالیا، دستاورد بزرگترین بحران اقتصادی ـ اجتماعی سامانه سرمایه داری انحصاری در سالهای ۱۹۲۹ تا  ۱۹۳۳ است. هر دو این جریانهای فراراست اجتماعی، صرف نظر از برخی تفاوت های پدیداری کم و بیش کوچک میان آنها، از ماهیت یکسانی برخوردار بوده اند که همانا دیکتاتوری آشکار و بی پرده سرمایه داری بزرگ انحصاری (امپریالیستی) در پی افزایش پرشتاب بحران اقتصادی ـ اجتماعی و رقابت افسارگسیخته گروه های بزرگ سرمایه داری انحصاری کشورهای امپریالیستی در بازتقسیم مناطق نفوذ و مستعمره ها، در شرایطی است که نخستین کشور سوسیالیستی جهان از زیر بار جنگ گرانبار شده امپریالیستی پیروزمندانه کمر راست می کند؛ آگاهی طبقاتی کارگران اروپای باختری افزایش چشمگیری یافته و حزب های تراز نوین کارگری در اینجا و آنجا جوانه زده و گاه حتا شکوفیده اند. سرشت و گرایش عمده این هر دو جریان فراراست اجتماعی، آفرینش سردرگمی و شکافتن «طبقه کارگر» و «کمونیسم ستیزی» بوده است.

«نازیسم» و بویژه «فاشیسم»، پس از آن در مفهوم عام تر و گسترده تری برای شناسایی گروه ها و جریان های گاه ـ و نه همیشه ـ فراراست اجتماعی یا جریان های «هرج ومرج جو» (آنارشیست) در دیگر جاهای جهان نیز بکار رفته و همچنان بکار می رود که صرف نظر از برخی همانندی ها با «نازیسم» آلمانی یا «فاشیسم» ایتالیایی در برونزد (شکل) و شیوه های رفتاری شان، از درونمایه یکسان طبقاتی و اجتماعی با آنها برخوردار نیستند! 

برگرفته از «واژه نامه سیاسی»، نوشته ی قهرمان زنده یاد امیر نیک آیین (هوشنگ ناظمی) با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر


۱۲ ـ با گسترش هماوندی های اقتصادی ـ اجتماعی سرمایه داری در جهان («گلوبالیسم»)، «عامل درونی» و «عامل برونی» هرچه بیش تر با یکدیگر و در هماوندی های منطقه ای و جهانی درمی آمیزند و گرچه تا هنگام پابرجایی حاکمیت های ملی در چارچوب مرزهای جغرافیایی، از میان نمی روند، ولی نقش «عامل درونی» («تز») به سود «عامل برونی» («آنتی تز») روزبروز کم رنگ تر شده، شکل های تازه تری از ناهمتایی تا نابودی همیشگی آن، پدید می آورند. 

۱۳ ـ یاد آن رفیق ارجمند توده ای زنده که به کوشش وی، بسیاری مردمان از ژرفای توده برخاسته، راه را از چاه بازشناخته و برخی از آن ها به «حزب توده ایران» رهنمون شدند؛ توده ای پرکار و اندیشمندی که نه در اندیشه جاه و جایگاه بود و نه در اندیشه ی خودنمایی یا نانی از این راه بدست آوردن. کارِ خود کرد و رفت؛ یادش زنده!

هر هنگام که به وی می اندیشم و عملکرد پربارش را با عملکرد بسیاری دیگر می سنجم، تنها به یک نتیجه می رسم:

توده ای های راستین، کمونیست های باورمند به راه و آرمان، چنان آدم هایی بوده و هستند؛ نه آدم هایی ناشایست، ناسزاوار و نابرازنده که نیرو و اندیشه ی توده های حزبی و بسیاری از نیروهای فداکار آن را هرز برده و می برند؛ کوته فکرانی که جز ستیزه های روشنفکرانه، باندبازی، دستیازی به عملیات ماجراجویانه و «بلانکیستی» یا مصلحت جویی و مَلاتِ پیوندِ مشتی خرده سنگ و خاک و خُل شدن، کاری انجام نداده اند؛ کسانی که فرقه بازی و باندبازی های بیجا را «پیکار درون حزبی» جا زده، بهترین بخت های تاریخی کشورمان و طبقه کارگر آن را به باد داده و از همه مهم تر، اعتماد توده های مردمی را که با جان و دل، سر در راه این حزب و آرمان هایش نهاده بودند، خرد و لگدمال نموده اند؛ خودنمایانی که نانِ کارکرد خوب و شایسته ی همان توده ای های راستین را خورده و می خورند، ناروا و بیجا، نام و نشانی به هم زده و چون نیک بنگری به گفته ی کنایه آمیز رفیقی داغدیده و رنج کشیده:

در پی «بیزینس» خود هستند!

 

***


رضا شاه، عامل انگلیس و دزدترین پادشاه تاریخ
! 

محمدقلی مجد، پژوهشگر و تاریخ نگار: 
اسناد دولت آمریكا ثابت می كند رضا شاه عامل انگلیس و دزدترین پادشاه تاریخ است!

اشاره: گفتگوی زیر با دكتر محمدقلی مجد، پژوهشگر تاریخ در «فصلنامه تاریخ کنونی ایران»، شماره
۲۵ منتشر شده است.

محمدقلی مجد در ۲۶ اسفند ۱۳۲۴ خورشیدی در تهران پا به جهان نهاد. آموزش خود را در دانشگاه های سن اندریو (۱۹۷۰)، منچستر (۱۹۷۵) و كُرنل (۱۹۷۸) با درجه دكترا به پایان برد و به تدریس در برخی از دانشگاه های ایالات متحد، از آن میان دانشگاه پنسیلوانیا (۱۹۹۳ ـ ۱۹۹۸)، سرگرم شد. در این سال ها، نوشتارهای پرشماری از وی در گاهنامه هایی چون «مجله آمریكایی اقتصاد كشاورزی»، «مجله مطالعات دهقانی»، «مجله بین المللی مطالعات خاورمیانه»، «مطالعات خاورمیانه» و «مجله خاورمیانه» انتشار یافت. دكتر محمدقلی مجد از سال ۱۹۹۹  بگونه ای تمام وقت به پژوهش و تألیف در پهنه ی «تاریخ کنونی ایران» سرگرم است. 

پرسش:

كتاب جنابعالی با عنوان «بریتانیا و رضا شاه: غارت ایران» را مطالعه كردم و برایم بسیار جالب بود. این كتاب اهمیت فراوان دارد؛ زیرا اولین پژوهشی است كه درباره تاریخ ایران در دوره رضا شاه بر بنیاد اسناد علنی شده وزارت خارجه آمریكا صورت می گیرد. تا آنجا كه اطلاع دارم، تاكنون كسی از این اسناد برای شناخت تاریخ دوره ی رضا شاه استفاده نكرده است. آیا این تلقی درست است؟ و این اسناد از نظر تاریخی چه اهمیت خاصی دارد؟ 

پاسخ:

به نظر می رسد، من اولین كسی هستم كه از اسناد علنی شده آمریكایی برای بررسی تاریخ ایران در طول سال های ۱۹۲۱ ـ ۱۹۴۱ استفاده كرده ام. اسناد وزارت خارجه آمریكا متعلق به سال های ۱۹۲۱ ـ ۱۹۴۱ حدود سی سال پیش در اختیار محققین قرار گرفت. روشن است كه تعدادی از نویسندگان از وجود این اسناد مطلع بودند. مثلاً، ارجاعاتی به این اسناد در كتاب خانم استفانی كرونین درباره ارتش ایران در سال های ۱۹۱۰ ـ ۱۹۲۶ یا در كتاب آقای سیروس غنی درباره صعود رضا پهلوی دیده می شود؛ ولی تعجب آور است كه پژوهشگران از این اسناد استفاده نكردند و كار خود را محدود به اسناد وزارت خارجه بریتانیا نمودند. این پرسش بجاست كه چرا آن ها بر اسناد آمریكایی چشم پوشیدند؟ میان عملكرد دولت های آمریكا و انگلیس در زمینه انتشار اسناد طبقه بندی شده، تفاوت جالبی وجود دارد. در آمریكا قانون آزادی اطلاعات وجود دارد. طبق این قانون، دستگاه های دولتی موظف اند پس از گذشت ۳۰ سال اسناد طبقه بندی شده خود را علنی كنند و اگر بخواهند سندی را همچنان در حالت طبقه بندی شده نگه دارند، باید دلیل موجهی ارائه كنند. در چنین مواردی، محقق می تواند با استناد به قانون آزادی اطلاعات، خواستار علنی شدن سند فوق شود. اگر دستگاه دولتی مربوطه امتناع كند، محقق می تواند در دادگاه فدرال اقامه دعوی كند و سرانجام با حكم دادگاه سند را به دست آورد. بر اساس این رویه، بسیاری از اسناد تاریخی در اختیار محققین قرار گرفته اند. در انگلستان مساله كاملاً فرق می كند. در این كشور، قانون آزادی اطلاعات وجود ندارد. دولت بریتانیا می تواند اسناد را همچنان در حالت طبقه بندی شده نگه دارد و تنها اسناد گزیده و دستچین شده را در اختیار محققین قرار دهد. به علاوه، امكان اقامه دعوی محققان علیه دولت به خاطر علنی نكردن اسناد تاریخی نیز وجود ندارد. به این دلیل، دستگاه های دولتی بریتانیا می توانند تا هر وقت كه بخواهند اسناد را در حالت طبقه بندی شده نگه دارند و از انتشار آن خودداری كنند. یك نمونه چشمگیر و مهم، اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامی انگلیس در رابطه با ایران سال های ۱۹۱۴ ـ ۱۹۲۱ است. این اسناد هنوز در حالت طبقه بندی شده قرار دارند و اعلام شده كه تا پنجاه سال دیگر، یعنی تا سال ۲۰۵۳، علنی نخواهند شد. حتی اگر این پنجاه سال نیز طی شود، هیچ تضمینی وجود ندارد كه این اسناد حتی در آن زمان نیز علنی شوند. در اینجا، انسان حیران می شود كه انگلیسی ها می خواهند چه چیزی را پنهان كنند؟ من حدس می زنم كه در سال ۲۰۵۳ نیز تنها اسناد بسیار محدود و كم ارزش و بی خاصیت در دسترس محققان قرار خواهد گرفت؛ ولی عملاً تمامی كتبی كه تاكنون درباره تاریخ ایران در دهه های اوّل قرن بیستم نوشته شده، مبتنی بر اسناد انگلیسی است و روایت انگلیسی از حوادث را منعكس می كنند. برای مثال، اشاره می كنم به كتاب های اولسون، هوشنگ صباحی، استفانی كرونین، محمدعلی كاتوزیان و سیروس غنی. اسامی دیگری را هم می توان اضافه كرد. این اسناد آمریكایی بویژه از این زاویه ارزشمند و با اهمیت هستند كه چشم انداز و روایتی به كلی متفاوت را از حوادث ایران در سال های صعود و سلطنت رضا شاه عرضه می كنند. مثلاً، اسناد آمریكایی این تصوّر را كه سالیان مدید در میان ایرانیان وجود داشت، تأیید و مستند می كنند كه رضا شاه را انگلیسی ها به قدرت رسانیدند؛ انگلیسی ها حكومت او را حفظ كردند و زمانی كه تداوم قدرت او را غیرمفید تشخیص دادند در سال ۱۹۴۱ رضا شاه را صحیح و سالم از ایران خارج كردند و پسرش را جایگزین او نمودند. درباره رضا شاه دروغ بزرگی رواج یافته كه گویا او هوادار آلمان بود. چنین نیست. اسناد آمریكایی ثابت می كنند كه رضا خان میرپنج را انگلیسی ها به قدرت رسانیدند و از حكومت او حفاظت كردند و قطعاً او هیچگاه در برابر انگلیسی ها سركشی نكرده و هوادار آلمان نشده است. دروغ بزرگ دیگر این است كه  گویا رضا شاه برخلاف پسرش اهل انتقال پول به خارج از كشور نبود و ثروت مهمی در خارج نیندوخت. اسناد آمریكایی نشان می دهند كه رضا شاه حدود ۲۰۰ میلیون دلار در بانك های خارج و معادل ۵۰ میلیون دلار در ایران ذخیره پولی شخصی داشت. توجه كنید كه این رقم متعلق به سال ۱۹۴۱ میلادی است و به پول امروز، ثروت فوق را باید با ارقام میلیاردی محاسبه كرد. به علاوه، ما می دانیم كه "اعلیحضرت پهلوی" در سال ۱۹۴۱ به هیات نمایندگی انگلیس در تهران پناهنده شد؛ بوسیله یك كشتی انگلیسی از ایران خارج شد و تا پایان عمر در مناطق تحت سلطه انگلیس زندگی كرد. به علاوه، ما می دانیم كه انگلیسی ها قصد داشتند رضا شاه را در اواخر عمرش از ژوهانسبورگ به كانادا انتقال دهند كه به دلیل بیماری اش میسر نشد. 

پرسش:

چه مدت بر روی این كتاب و اسناد مربوطه كار كردید و چه شد كه به انجام این پژوهش علاقمند شدید؟ 

پاسخ:

پژوهش بر روی این اسناد، شش ماه طول كشید و نگارش كتاب سه ماه. «مركز اسناد ملّی ایالات متحده آمریكا» («نارا») شش روز در هفته باز است و سه روز از این شش روز از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب باز است. بنابراین، با استفاده از كامیپوتر قابل حمل (لپ تاپ) توانستم در همان زمان شش ماهه هم بر روی اسناد پژوهش كنم و هم نسخه اوّل و خام كتابم را بنویسم كه در فرصت سه ماهه بعدی كامل شد. باید یادآور شوم كه دستیابی من به برخی از اسناد مهمی كه در كتابم استفاده كرده ام، تصادفی بود. من ابتدا در سال ۱۹۹۹ به «نارا» مراجعه كردم. در آن زمان، سرگرم كار بر روی كتاب دیگرم، درباره تقسیم اراضی ایران در ماجرای موسوم به انقلاب سفید بودم. در آن زمان به خاطرات و دست نوشته های پدرم درباره ی حوادث جنگ جهانی دوّم مراجعه می كردم و تصمیم گرفتم كه اگر در رابطه با مسائلی كه پدرم مطرح كرده، اطلاعات و اسنادی پیدا شد، آن ها را ضبط كنم. در جعبه هایی كه در آن روز برایم آوردند، چند گزارش درباره وضع ایران در اواخر حكومت رضا شاه وجود داشت. این گزارش ها سرزمینی را توصیف می كرد كه بیست سال غارت شده، با وحشی گری سركوب شده و به شدت آسیب دیده بود. فقر، ستم، قتل در زندان، سانسور و جالب تر از همه كمبود مواد غذایی در این كشور بیداد می كرد. این وضع خیلی متفاوت بود با آن چه كه ما در كتاب ها درباره رضا شاه به عنوان «بنیانگذار ایران مدرن» خوانده بودیم. من به زودی متوجه شدم كه اسناد مربوط به سال های ۱۹۲۱ـ ۱۹۴۱ ایران بسیار زیاد است و فهمیدم كه كشف مهمی كرده ام و تصمیم گرفتم كه بر اساس این اسناد كتاب رضا شاه را بنویسم. در خاطرات پدرم خوانده بودم كه پس از سقوط رضا شاه، بعضی از مردم، بویژه دكتر محمد مصدق، گفته بودند كه تمام درآمدهای نفتی ایران در دوره رضا شاه عملاً به بهانه ی خرید مهمات و اسلحه به حساب های بانكی شخصی شاه در لندن و آمریكا ریخته می شد. تصمیم گرفتم كه این ادعا را نیز مورد بررسی قرار دهم. تنها یك نگاه ساده به اسناد مربوط به نفت و مالیه ایران و ارقامی كه در این اسناد ذكر شده بود، كافی بود تا ثابت كند كه ادعای مصدق كاملاً درست بوده است. بله، عملاً تمامی درآمدهای نفتی ایران در دوره رضا شاه، یعنی رقمی در حدود ۲۰۰ میلیون دلار، به حساب های شخصی او انتقال یافته بود. برای این كه عظمت این رقم را دریابیم، باید توجه كنیم كه كل بودجه دولت ایران در سال ۱۹۲۵ میلادی حدود ۲۰ میلیون دلار بود. جالب تر از همه، اكنون فاش شده كه صدام حسین و پسرانش میلیاردها دلار در بانك های سویس ذخیره مالی دارند. منشاء این ثروت، انتقال درآمدهای نفتی عراق به حساب های بانكی شخصی است. پیشگام این كار، در هشتاد سال پیش، رضا شاه بود. 

پرسش:

بازتاب انتشار كتاب در محافل دانشگاهی و پژوهشی آمریكا و انگلیس چگونه بود؟ 

پاسخ:

واكنش نسبت به انتشار كتاب های من در برخی از محافل دانشگاهی آمریكا و بخصوص بریتانیا فوق العاده خصمانه و نامطبوع بود. تعدادی از نویسندگان انگلیسی و آمریكایی ـ بویژه استفانی كرونین، پاتریك كلاوسون و نسا مارتین و مایكل زرینسكی ـ نوشتارهای بسیار خصمانه و كینه توزانه ای علیه من نوشتند. همه آن ها گلایه می كردند كه چرا من از اسناد انگلیسی استفاده نكرده ام. یكی از نكات بسیار جالب در این بررسی های خصمانه این بود كه آن ها به مطالب كتاب من درباره غارت نفت ایران به وسیله انگلیسی ها طی سال های ۱۹۱۱ ـ ۱۹۵۱، یعنی طی یك دوره چهل ساله و غارت درآمدهای نفتی ایران به وسیله رضا شاه مطلقاً اشاره نمی كردند و به مستندات من ارجاع نمی دادند. یعنی منتقدین كتاب من حتی نمی خواستند این رازهای سربه مهر در نوشتارهای آن ها تكرار شود. در واقع، اسناد آمریكایی به روشنی نشان می دهد در حالی كه انگلیسی ها، بخش اصلی درآمدهای عظیم نفتی ایران را می دزدیدند، آن مقدار اندكی هم كه به ایران داده می شد، بوسیله شخص رضا شاه دزدیده می شد. نكته جالب دیگر در این نقدها، بویژه در مقاله استفانی كرونین، این بود كه مسوولیت بریتانیا در عملكرد سوء و ستمگری های رضا شاه كاملاً انكار و در واقع دولت بریتانیا تبرئه می شد. آن ها ادعا می كردند این درست است كه دولت بریتانیا به صعود رضا شاه "كمك" كرد؛ ولی پس از آن، رضا شاه كاملاً "مستقل" بود و لذا انگلیسی ها هیچ مسوولیتی در قبال رفتار و كردار او ندارند. من در كتابم، برخلاف این ادعا، ابعاد گسترده ی وابستگی رضا شاه به انگلیسی ها را نشان دادهام. مثلاً، طبق اسناد آمریكایی، حتی پس از قتل عام مشهد در سال ۱۹۳۵ نیز مسوولیت تأمین امنیت شخصی رضا شاه به دست انگلیسی ها بود. من به این حملات چنین پاسخ دادم: در كتاب های مربوط به تاریخ ایران در دوره رضا شاه و حداقل در شش كتابی كه اخیراً منتشر شده، از اسناد انگلیسی استفاده فراوان شده و من چرا باید بار دیگر این گزارش های ناقص و گمراه كننده را تكرار می كردم؟ مردم از خواندن روایت های كهنه كه مرتب تكرار می شود، خسته شده اند. اسناد آمریكایی چشم اندازهای تازه و بسیار جالبی را عرضه می كنند و به این دلیل من فقط از آن ها استفاده كردم. 

پرسش:

به نظر می رسد كه انتشار كتب تاریخی درباره ایران کنونی، بویژه درباره دوره پهلوی در دانشگاه های غرب به وسیله یك گروه فكری منسجم و هماهنگ و دارای پشتوانه مالی كافی هدایت می شود كه دوستان زیادی در ایران دارند و اگر كتابی برخلاف نظرات آن ها منتشر شود به شدت بایكوت می شود و حتی در ایران هم بازتاب نمی یابد. محفل فوق این كتاب ها را معمولاً به وسیله ناشران خاص خود منتشر می كند؛ مثل انتشاراتی آقای ایرج باقرزاده در لندن (I. B. Tauris) كه در ایران ارتباطات و دوستان زیادی دارد. هدف آن ها ارائه یك چهره مثبت از رضا شاه است؛ مثلاً كتاب سیروس غنی درباره رضا شاه به سرعت به فارسی ترجمه و در ایران با تبلیغات فراوان منتشر می شود؛ در حالی كه در كتاب فوق از اسناد جدید مطلقاً استفاده نشده و تكرار همان حرف های دیگران است؛ ولی كتاب جنابعالی به رغم اهمیت علمی آن و استفاده گسترده از اسناد كاملاً جدید به كلی بایكوت می شود و حتی در ایران نیز انعكاس نمی یابد. نمونه دیگر از این توطئه سكوت را در ماجرای كتاب راجر آدلسون، استاد دانشگاه آریزونا، می یابیم. پروفسور آدلسون محقق سرشناسی است. او كتابی نوشته به نام «لندن و ایجاد خاورمیانه جدید: پول، قدرت و جنگ در سال های ۱۹۰۲ ـ ۱۹۲۲». به رغم این كه كتاب در هشت سال پیش (سال ۱۹۹۵) منتشر شده، به رغم این كه نویسنده آن از اساتید سرشناس تاریخ آمریكاست، به رغم این كه ناشر آن انتشارات دانشگاه ییل است و به رغم این كه كتاب فوق برای شناخت فضایی كه منجر به كودتای ۱۲۹۹ در ایران و صعود رضا خان به قدرت و استقرار دیكتاتوری پهلوی شد، اهمیت فراوان دارد، ولی در ایران هیچ انعكاسی نمی یابد و به كلی بایكوت می شود. در مقابل، ما می بینیم كه كتاب خانم استفانی كرونین درباره رضا شاه و "نوسازی ارتش" بلافاصله در ایران منتشر می شود. این خانم را كه در «دانشكده مطالعات شرقی دانشگاه لندن» (SOAS) كار می كند، من در ایران دو بار دیدم. بار اوّل به ملاقاتم آمد و درخواست كمك كرد. من هم به تهیه برخی تصاویر و اسناد برای كتابش كمك كردم. در مقدمه كتاب از من تشكر كرده. بار دوّم در سمیناری كه وزارت امور خارجه ایران درباره روابط ایران و بریتانیا برگزار كرده بود، هر دو جزو سخنرانان بودیم. به نظر من، خانم محترمی است؛ ولی دانش كافی ندارد و به او گفته اند كه از رضا شاه یك چهره متجدد و مدیر بسازد. شنیده ام اخیراً نیز در حال تهیه و انتشار مجموعه نوشتارهایی است در تمجید از رضا شاه به عنوان: «رهبر مدرنیزاسیون ایرانی». از این نمونه ها زیاد است. مثلاً، كتاب استفن دوریل درباره تاریخ ۵۰ ساله اخیر اینتلیجنس سرویس بریتانیا (ام. آی. ۶) در سال ۲۰۰۰ منتشر شده. این كتاب نهصد صفحه ای حاوی مطالب كاملاً تازه و مهمی درباره كودتای ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ است؛ ولی در ایران كاملاً ناشناخته مانده است. در حالیكه كتاب بریان لپینگ یا كتاب وودهاوس یا بولتن دكتر ویلبر درباره كودتا به سرعت ترجمه و منتشر می شود و به منابع اصلی مورخین ایرانی درباره كودتای ۲۸ امرداد بدل می گردد. من این رویه را در قبال كتاب شما نیز دیدم. یعنی توطئه سكوت و بایكوت كامل در ایران. تلقی جنابعالی چیست؟ 

پاسخ:

مساله ای كه شما مورد توجه قرار داده اید، فوق العاده مهم است. نه تنها یك سیستم كاملاً سازمان یافته بایكوت كتاب در غرب و ایران وجود دارد بلكه یك سیستم بسیار مؤثر و سازمان یافته سانسور هم وجود دارد كه تلاش می كند از انتشار كتاب هایی كه تصویری متفاوت از تاریخ ایران از آغاز قاجاریه تا پایان پهلوی به دست می دهند، جلوگیری كند. از انتشار كتاب هایی كه از ایران در دوره قاجاریه حتی یك تصویر اندك مطلوبی هم به دست دهد، باید جلوگیری شود. از انتشار كتاب در نقد انگلیسی ها و پهلوی ها باید جلوگیری شود. این دستگاه سانسور در دانشگاه های ایالات متحده آمریكا، كانادا و بریتانیا بسیار استوار و منسجم و سازمان یافته است. به علاوه، بنگاه های انتشاراتی خاصی هم به این شبكه سانسور تعلق دارند. شما اشاره كردید به «آی. بی. توریس» در لندن. من نیز اشاره می كنم به انتشاراتی مزدا در «كاستامزای كالیفرنیا» و انتشاراتی «میج» در واشنگتن. این ناشرین، هیچ كتابی را كه حاوی نقد بریتانیا و پهلوی ها باشد، چاپ نمی كنند؛ و باید اضافه كنم كه لابی سانسور ـ بایكوت از نظر مالی فوق العاده قوی و دارای پشتوانه است. انتشار كتاب من درباره بریتانیا و رضا شاه در وهله نخست بیانگر شكست این دستگاه سانسور است. این كتاب اخلالی در كار آن ها ایجاد كرد. از آن زمان، دستگاه سانسور فوق، هشیارتر شده؛ ولی خوشبختانه آمریكا كشور پهناوری است و لذا آن ها نمی توانند سانسور كامل و مطلقی برقرار كنند. متأسفانه، به دلیل سیطره لابی سانسور ـ بایكوت، مطالعات ایرانی در دانشگاه های آمریكا و اروپا به یك حوزه ی سبك و بی مغز، به یك جوك، تبدیل شده است. ناشرینی چون «میج» و «مزدا» از عدم موفقیت كتاب های خود درباره ایران در بازار ایالات متحده شكوه می كنند. پاسخ من این است:

چرا مردم باید كتاب هایی را بخوانند كه حتی كودكان هم متوجه نادرستی و بی دقتی مطالب آن ها می شوند؟ با اجازه شما، برخی از برخوردهای خود را با ماشین سانسور در میان ناشرین دانشگاهی و دانشگاه های آمریكا و كانادا شرح می دهم:

پس از اتمام كتاب جدیدم درباره غارت آثار باستانی و عتیقه ایران طی سال های ۱۹۲۵ ـ ۱۹۴۱، از نوامبر ۲۰۰۱ كار بر روی پژوهشی را آغاز كرده ام درباره تاریخ ایران در زمان جنگ اوّل جهانی. این بار هم متوجه شدم كه اسناد وزارت خارجه آمریكا در این زمینه بسیار گسترده و مفید است؛ ولی طی این سال ها، كمترین توجهی به آن ها نشده است. اولین كتاب من درباره این حوزه ی پژوهشی با عنوان زیر منتشر خواهد شد:

«قحطی بزرگ و نسل كشی در ایران طی سال های ۱۹۱۷ـ ۱۹۱۹». یافته های من در این زمینه واقعاً شگفت انگیز است و در داوری تاریخی ما تحول بزرگی ایجاد خواهد كرد. بزرگ ترین فاجعه نسل كشی قرن بیستم در كشور ما، ایران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمریكایی، در سال ۱۹۱۴ جمعیت ایران ۲۰ میلیون نفر بود كه در سال ۱۹۱۹ به ۱۱ میلیون نفر كاهش یافت. توجه بفرمایید. یعنی حدود ۸ الی ده میلیون نفر از مردم ایران از گرسنگی و بیماری های ناشی از كمبود مواد غذایی و سوءتغذیه مردند. در اسناد آمریكایی، مدارك مستندی درباره این تراژدی بزرگ انسانی وجود دارد. چهل درصد از مردم ایران طی دو سه سال قلع و قمع و نابود شدند. تنها در سال ۱۹۵۶ بود كه ایران توانست به جمعیت ۲۰ میلیونی سال ۱۹۱۴ برسد. عجیب تر از همه، نقش بریتانیا در این فاجعه است. قحطی بزرگ در زمانی اتفاق افتاد كه سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیسی ها بود. ولی انگلیسی ها نه تنها هیچ كاری برای مبارزه با قحطی و كمك به مردم ایران نكردند، بلكه عملكرد آن ها اوضاع را وخیم تر كرد و سبب مرگ میلیون ها نفر از ایرانیان شد. درست در زمانی كه مردم ایران به دلیل قحطی نابود می شدند، ارتش بریتانیا سرگرم خرید مقادیر عظیمی غله و مواد غذایی از بازار ایران بود و با این كار خود هم افزایش شدید قیمت مواد غذایی را سبب می شد و هم مردم ایران را از این مواد محروم می كرد. جالب تر این كه انگلیسی ها مانع واردات مواد غذایی از آمریكا، هند و بین النهرین به ایران شدند. به علاوه، در زمان چنین قحطی عظیمی، انگلیسی ها از پرداخت پول درآمدهای نفتی ایران استنكاف ورزیدند. چنین اقداماتی را قطعاً باید جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت به شمار آورد. هیچ تردیدی نیست كه انگلیسی ها از قحطی و نسل كشی به عنوان وسیله ای برای سلطه بر ایران استفاده می كردند. به رغم اهمیت این كتاب و یافته های پژوهشی كاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواری بزرگی برای چاپ آن مواجه شدم. بسیاری از ناشرین دانشگاهی آمریكا حتی حاضر نشدند این كتاب را تورق كنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه كرنل بسیار روشنگرانه است. این بنگاه انتشاراتی در سال گذشته كتابی درباره نسل كشی در رواندا چاپ كرده بود كه بسیار شهرت یافت. ولی همین ناشر حاضر نشد حتی كتاب من را ببیند. این نشان می دهد كه ناشر فوق به كتابی علاقه دارد كه نسل كشی آفریقائیان سیاهپوست به وسیله سایر آفریقائیان را نشان دهد ولی نمی خواهد كتابی را منتشر كند مشتمل بر اسنادی كه نسل كشی مردم ایران را به وسیله اروپائیان سفیدپوست (انگلیسی ها) نشان می دهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتی نیویورك حاضر شد كتاب من را بررسی كند. بعد متوجه شدم كه این كتاب برای بررسی به افراد زیر داده شده است: دكتر فرهنگ رجایی (مدرس علوم سیاسی در دانشگاه كارلتون كانادا) و دكتر مونیكا رینگر (مدرس تاریخ در كالج ویلیام و دبیر اجرایی انجمن موسوم به مطالعات ایرانی). طبعاً انتظار می رفت كتابی كه بیانگر نسل كشی انگلیسی ها در ایران در دوران جنگ اوّل جهانی است، علاقه فراوانی را در میان خوانندگان ایرانی و خارجی برانگیزاند. ولی به زودی روشن شد كه دكتر فرهنگ رجایی و دكتر مونیكا رینگر به شدت نگران شده اند و می خواهند این جنایت عظیم دولت بریتانیا علیه مردم ایران، این بزرگ ترین نسل كشی قرن بیستم را بپوشانند. پس از ماه ها انتظار، دكتر رجایی اظهار نظر كرد كه كتاب تنها بر بنیاد اسناد وزارت خارجه آمریكا نگاشته شده و از اسناد انگلیسی استفاده نشده است. روشن است كه من نمی توانستم، به دلایلی كه شرح دادم از اسناد انگلیسی استفاده كنم. همانطور كه گفتم، اسناد وزارت جنگ و سایر اسناد نظامی بریتانیا درباره ایران سال های ۱۹۱۴ ـ ۱۹۲۱ هنوز طبقه بندی شده است و در دسترس محققین نیست و تا پنجاه سال دیگر در اختیار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علنی شده وزارت خارجه بریتانیا هم حاوی هیچ مطلبی درباره موضوع پژوهش من نیست. ایراد دیگر فرهنگ رجایی به كتاب من حتی عجیب تر از مطلب قبل بود. او پیشنهاد می كرد كه من دوره مجله مذاكرات مجلس طی سال های ۱۹۱۷ ـ ۱۹۱۹ را مطالعه كنم و افزوده بود كه نسخه ای از این نشریه در كتابخانه كنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر كسی كه با تاریخ ایران آشنا باشد، می داند كه مجلس سوّم در نوامبر ۱۹۱۵ تعطیل شد؛ یعنی در زمانی كه ارتش روسیه به فرماندهی ژنرال باراتوف به تهران رسید و اعضای دمكرات مجلس از تهران گریختند. این دوره از مجلس، تنها در ژوئن ۱۹۲۱ كار خود را از سر گرفت؛ یعنی زمانی كه قوام السلطنه نخست وزیر شد. بنابراین، در دوره تاریخی مورد بررسی من، نه مجلس در كار بود نه مجله مذاكرات مجلس! برخورد آن خانم به كتاب من نیز مانند برخورد دكتر فرهنگ رجایی بسیار عجیب بود. دكتر مونیكا رینگر ابتدا با من تماس گرفت و از كتاب ستایش كرد. ولی بعد، پس از ماه ها تأخیر، حاضر نشد گزارش مكتوبی در تأیید یا رد كتاب ارائه دهد. من بعداً از طریق مسوولین انتشارات دانشگاه دولتی نیویورك متوجه شدم كه وی شفاهاً علیه كتاب من اظهارنظر كرده است. رینگر به طرز آشكاری می ترسید، اظهارنظر خود را مكتوب كند. خیلی روشن است كه هدف فرهنگ رجایی و مونیكا رینگر لاپوشانی جنایات بریتانیا و حمایت از آن است و وفادارانه این امر را دنبال می كنند. ما  بگونه ی خیلی واضحی با بقایا و بازمانده های شصت سال حاكمیت استعماری بر ایران (سال های ۱۹۱۹ ـ ۱۹۷۹) سر و كار داریم. نكته دیگری كه من متوجه شدم، این است كه تأثیر و قدرت آن ها در آمریكا مثل بریتانیا نیست. البته، دانشگاه های آمریكا و كانادا پر از چنین آدم هایی است. یكی از مأموریت های آن ها جلوگیری از انتشار كتاب هایی است كه دیدگاهی مغایر با دیدگاه آن ها را بیان می دارند. این سیستمی است شبیه به سیستم سانسور ساواك در اوج قدرت آن. خوشبختانه، زمانی كه فرهنگ رجایی و مونیكا رینگر به این حركات بی معنی دست می زدند، ناشر دیگری پیدا شد و علاقه جدّی خود را به كتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسی كتاب پذیرفت كه آن را در پائیز ۲۰۰۳ چاپ كند. به هر حال، تجربه این كتاب برای من و دیگران خیلی هشداردهنده و افشاگر است. 

پرسش:

اگر ممكن است خلاصه ای از یافته های پژوهشی خود را بیان كنید و ارزیابی خویش را درباره دوران حكومت رضا شاه بیان نمایید. معمولاً عنوان می شود كه رضا شاه، به رغم دیكتاتوری و حكومت خشن پلیسی در ایران، به روند نوسازی در ایران خدمت كرد. نحله خاصی از مورخین انگلوساكسون و همفكران و دوستان ایرانی آن ها مایل اند كه رضا شاه را به عنوان بنیانگذار ایران نوین، عنوان كنند و البته مجبورند كه برخی انتقادات را هم بیان كنند؛ ولی در پایان، تصویر رضا شاه به عنوان معمار نهادهای جدید در ایران درخشش می یابد. تلقی جنابعالی در این رابطه چیست؟ 

پاسخ:

بزرگ ترین افسانه ای كه درباره رضا شاه ساخته شده، معرفی او به عنوان «بنیانگذار ایران نو» و «مدرنیزه كردن ایران» به وسیله اوست. هشتاد سال است كه این دروغ را به خورد ما می دهند. همانطور كه اشاره كردید، محافل خاصی در لندن در حال تهیه كتاب جدیدی هستند كه طی آن رضا شاه به عنوان معمار «ایران نو» مطرح می شود. ویراستار این كتاب، استفانی كرونین است و عنوان آن چنین است: «سازندگی ایران نو: ۱۹۲۱ ـ ۱۹۴۱، دولت و جامعه در دوران رضا شاه پهلوی». من حدس می زنم كه در این كتاب همان دروغ به شكلی بزرگ تر و آشكارتر تكرار شود. اجازه دهید به برخی از واقعیات این «ایران نو» یا «ایران مدرن» در دوره رضا شاه اشاره كنم:

زمانی كه در سال ۱۹۴۱ رضا شاه ایران را ترك كرد، نود درصد جمعیت ایران بی سواد بودند. می دانید كه خود رضا شاه هم بی سواد بود. سفیر آمریكا در تهران، رضا شاه را در زمان سلطنتش چنین توصیف كرده است:

«پسر بی سواد یك روستایی بی سواد»، مردی كه «تنها مقدار ناچیزی با توحش فاصله دارد.» حالا این آدم را به عنوان یك «شاه فرهنگ پرور»" معرفی می كنند! در سال ۱۹۴۱، یعنی زمانی كه سلطنت رضا شاه به پایان رسید، ایران یكی از عقب مانده ترین و یكی از فقیرترین كشورهای جهان بود. به گزارش سال ۱۹۵۲ بانك جهانی درباره ایران استناد می كنم. در این گزارش چنین آمده است:

«طی چهل سال گذشته، جمعیت ۱۳ الی ۱۸ میلیون نفری ایران  بگونه ای عمده به كار كشاورزی اشتغال داشتند و تعداد اندكی از آن ها در كار تجارت و كارگاه بودند. به رغم فراوانی مواد خام، نیروی كار و دستیابی به دریا، هیچ نوعی از صنعت سنگین و تولید مواد خام به جز استخراج نفت وجود نداشت. احتمالاً هیچ كشوری را در جهان نمی توان یافت كه مانند ایران منابع مواد خامش مانع توسعه اقتصادی و سبب عقب ماندگی آن شده باشد. هنوز نیز، بدون شك، ایران دارای بزرگ ترین منابع نفتی با نازل ترین قیمت استخراج است.»

این عین عباراتی است كه از گزارش بانك جهانی در سال
۱۹۵۲ نقل كردم. در این گزارش، سپس مقایسه ای میان عقب ماندگی ایران و توسعه تركیه طی همان دوره تاریخی به دست داده شده است. این «ایران نو»، كه «رضا شاه كبیر» معمار آن بود، یك دیكتاتوری بی رحمانه و خشن نظامی بود كه در آن قانون اساسی و مجلس به شوخی شباهت داشت. این «ایران نو» یكی از فقیرترین و عقب مانده ترین كشورهای جهان زمان خود بود كه نود درصد جمعیت آن بی سواد بودند؛ از آن میان خود رضا شاه! رضا شاه هر چند در زمینه بی سوادی به نود در صد مردم تحت سلطه خود شباهت داشت، ولی در یك چیز با آن ها متفاوت بود؛ او یكی از ثروتمندترین مردان جهان زمان خود به شمار می رفت. 

پرسش:

درباره ثروت رضا خان در خارج از كشور نیز تصویر روشنی در دست نیست. برخی از مورخین مدعی اند كه گویا رضا شاه، به رغم حرص او در غصب اموال مردم در داخل ایران، اندوخته قابل توجهی در خارج نداشت. كتاب جنابعالی عكس این قضیه را نشان می دهد و ثابت می كند كه رضا شاه  بگونه ای مدام در حال انتقال بخش مهمی از ثروت خود به بانك های خارج بود.  

پاسخ:

رضا در یك خانواده فقیر روستایی در منطقه سوادكوه مازندران به دنیا آمد. طبق اسناد آمریكایی، رضا در نوجوانی به عنوان مهتر (نگهبان اسب) در هیات نمایندگی بریتانیا مستخدم بوده است. طی دوران بیست ساله ای كه او بر ایران حكومت كرد، بدون تردید به یكی از ثروتمندان درجه اوّل جهان تبدیل شد. این موفقیت بزرگی است برای شخصی كه زندگی خود را به عنوان یك روستایی بی سواد شروع كرده است. اثبات این كه رضا شاه یكی از ثروتمندان بزرگ جهان در زمان خود بود، نسبتاً ساده است. اجازه دهید به میزان ثروت رضا شاه اشاره كنم:

رضا شاه شش الی هفت هزار روستا را در ایران به زور تملك كرد. این املاك از فریمان در استان خراسان شروع می شد و تا لاهیجان در استان گیلان امتداد داشت و عملاً بیش تر اراضی لرستان، شمال خوزستان و بیش تر كرمانشاهان، بخش مهمی از كرمان و تمامی مناطق جنوبی تهران، بویژه ورامین، جزو املاك شاه بود. تمامی هتل های شمال ایران به رضا شاه تعلق داشت. مناطق پهناوری در تهران و شمیران از مالكین بی دفاع آن ها به زور گرفته شد و در مالكیت شخصی شاه قرار گرفت. به این ترتیب، رضا شاه نه تنها بزرگ ترین زمیندار قاره آسیا كه بزرگ ترین زمیندار در سراسر جهان بود. رضا شاه تعدادی كارخانه های قند و شكر، ابریشم و نساجی احداث كرد. این كارخانه ها به دولت ایران تعلق نداشتند بلكه ملك شخصی شاه بودند؛ ولی هزینه احداث آن ها به وسیله دولت ایران پرداخت شد. ما بر اساس منابع پرشمار، از آن میان گزارش های آمریكائیان، می دانیم كه در سال ۱۹۴۱ رضا شاه ۷۵۰ میلیون ریال در بانك ملّی تهران پول نقد داشت. این رقم برابر است با ۵۰ میلیون دلار زمان خود. من بر اساس اسناد وزارت خارجه و وزارت خزانه داری آمریكا نشان دادهام كه رضا شاه حدود ۲۰۰ میلیون دلار در حساب های بانكی خود در خارج از كشور پول نقد داشت. این پول از كجا به دست آمد؟ مهم ترین منبع ثروت رضا شاه درآمدهای نفتی ایران بود كه طی سالیان سال به حساب های بانكی او در لندن، نیویورك، سویس و حتی تورنتو واریز می شد. اسناد آمریكایی، مكانیسم انتقال این پول را به روشنی نشان می دهند. این مكانیسم ساده بود. سهمی كه «كمپانی نفت انگلیس و ایران» به دولت ایران می داد، هیچگاه وارد ایران نمی شد. این پول در بانك های لندن ذخیره می شد و هر سال مجلس به اصطلاح تصویب می كرد كه درآمدهای نفتی خرج خرید تسلیحات شود. از این به بعد، اتفاق عجیبی می افتاد و پول نفت ناپدید می شد. طبق گزارش «وزارت خزانه داری آمریكا» و «بانك جهانی»، طی سال های ۱۹۲۱ ـ ۱۹۴۱ «كمپانی نفت انگلیس و ایران» ۱۸۵ میلیون دلار به ایران پرداخت كرده است. این پول چه شده است؟ طبق گزارش «وزارت خارجه آمریكا» در سال ۱۹۴۱، رضا شاه در این زمان، ۱۰۰ میلیون دلار در حساب های بانكی خارج پول داشت. گزارش های تكمیلی نشان می دهد كه او فقط در بانك لندن، ۱۵۰ میلیون دلار پول داشت. طبق گزارش «وزارت خزانه داری آمریكا» در همین سال، رضا شاه در نیویورك  ۱۸ میلیون و ۴۰۰ هزار دلار پول داشت كه ۱۴ میلیون دلار آن به صورت پول نقد و طلا و ۴/۴ میلیون دلار آن به صورت سهام و اوراق بود. این گزارش ها نشان می دهد كه رضا شاه، مبالغ هنگفتی در بانك های سویس اندوخته شخصی داشت و همین طور در تورنتوی كانادا. طبق این گزارش های كاملاً رسمی و معتبر در سال ۱۹۴۱ مجموع ثروت رضا شاه در بانك های خارج به رقم ۲۰۰ میلیون دلار رسیده بود. یعنی در عمل، تمامی درآمدهای نفتی ایران طی سال های ۱۹۲۱ـ ۱۹۴۱ به سرقت رفته بود. غارت ایران به وسیله رضا شاه واقعاً عظیم بود. طبق اسناد آمریكایی، محصول زراعت روستاهایی كه رضا شاه غصب كرده بود، هر ساله به روسیه و آلمان صادر می شد و پول آن به حساب های بانكی شاه در لندن، سویس و نیویورك واریز می شد. درآمد صادرات تریاك ایران به هنگ كنگ و چین هم در حساب های بانكی شاه در لندن و نیویورك ذخیره می شد. حتی گله های گوسفند و چوبهای منطقه دریای خزر هم به روسیه صادر و به دلار تبدیل شده و در بانك های خارج ذخیره می شدند. توجه كنید كه در سال ۱۹۴۱، كل گردش پول بانك صادرات و واردات آمریكا صد میلیون دلار بود. در این زمان، رضا شاه دویست میلیون دلار پول نقد داشت. من تصوّر نمی كنم كه راكفلر هم در آن زمان، چنین پول نقدی در اختیار داشت. ما همچنین، بگونه ای مستند می دانیم كه رضا شاه بهترین قطعات جواهرات سلطنتی ایران را خارج كرد و فروخت. به این ارقام اضافه كنید هفت هزار روستا، هتل ها و كارخانه ها و غیره را. در اینجا معمایی مطرح می شود كه باید مورد بررسی قرار گیرد. هفت هزار روستا یعنی هفت هزار ملك ششدانگی كه رضا شاه از مردم و خرده مالكین ایرانی غصب كرده بود، در طول دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ فروخته شدند؛ ولی پول های نقد رضا شاه در بانك های خارج چه شد؟ ما می دانیم كه در سال ۱۹۵۷ پول نقد محمدرضا پهلوی در حساب بانكی اش در لندن حدود ۲۰ میلیون پوند استرلینگ بود. ولی این همه ی پول نیست. ثروت نقدی رضا شاه واقعاً به كجا رفت؟ و نیز این مهم است كه بدانیم، اداره این سرمایه عظیم با چه كسی و با چه مؤسسه خارجی بود؟ 

پرسش:

بپردازیم به كتاب مهم دیگر شما درباره «اصلاحات ارضی» یا در واقع تقسیم اراضی در ایران كه در دهه ۱۳۴۰ و به عنوان مهم ترین اصل «انقلاب سفید» انجام گرفت. برای من جالب بود كه در این كتاب، جنابعالی تز خانم لمبتون را به شكلی كاملاً مستند رد كرده اید. دیدگاه خانم لمبتون و همفكران ایشان بر پژوهشات ایرانی تاكنون سنگینی می كند. مبنای این نظریه این است كه گویا اساس مالكیت ارضی در ایران، مالكیت بزرگ فئودالی بوده و خرده مالكی فرع بوده است. با این پیش فرض تئوریك این تصویر به دست می آید كه گویا قبل از تقسیم اراضی و انقلاب به اصطلاح سفیدِ محمدرضا پهلوی، مالكیت اراضی كشاورزی ایران در دست ۴۰۰ یا ۵۰۰ فئودال بزرگ بود و شاه این اراضی را گرفت و بین دو سه میلیون خانوار دهقان تقسیم كرد؛ ولی شما نشان داده اید كه اساس مالكیت كشاورزی در ایران، خرده مالكی است و مالكیت بزرگ فرع بوده است. در واقع با این تصویر جدید، اقدام محمدرضا پهلوی چیزی نیست به جز گرفتن اراضی دو سه میلیون خرده مالك و دادن آن به دو سه میلیون زارع صاحب نسق؛ یعنی ایجاد آشفتگی در روستاها و ایجاد تعارضی در جامعه روستایی ایران كه پیامدهای مخرب آن تاكنون باقی است. 

پاسخ:

بیش از یكصد سال است كه گروهی از محققان و نویسندگان درباره ایران و تاریخ ایران، اطلاعات غلط و دروغ پخش می كنند. "تز" لمبتون هم یكی از این دروغ های بزرگ است. همانطور كه اشاره كردید، مالكیت اراضی كشاورزی ایران به دو الی سه میلیون خرده مالك تعلق داشت كه حدود هشتاد در صد اراضی كشور را در تملك داشتند؛ یعنی هشتاد در صد اراضی ایران خرده مالكی بود. بزرگ مالكان حدود ۱۰۰ الی ۱۵۰ نفر بودند و حدود ده در صد اراضی كشاورزی كشور را در تملك داشتند. تصویری كه لمبتون به دست می دهد با واقعیت به كلی مغایر است. آنچه كه محمدرضا پهلوی در زیر لوای «انقلاب سفید» انجام داد، سلب مالكیت از دو الی سه میلیون خرده مالك و انتقال اراضی به دو الی سه میلیون دهقان صاحب نسق بود. نقش لمبتون در این ماجرا، اشاعه اطلاعات غلط و تحریف واقعیت است. او چهل سال به این كار اشتغال داشت. 

پرسش:

شما مطرح كرده اید كه اصولاً قوانین ارث در اسلام، اجازه مالكیت بزرگ را نمی دهد. چرا؟ 

پاسخ:

مهم ترین عاملی كه ساختار مالكیت را در ایران تعیین می كرده، قوانین اسلامی ارث است. در طول تاریخ ایران، چند همسری سبب پیدایش وراث فراوانی می شده و تمامی وراث باید سهم خود را از ارث می گرفتند. هیچ كس از ارث محروم نمی شد. این رویه مغایر است با رویه كشورهایی مانند انگلستان كه تنها پسر بزرگ، وارث املاك و عناوین پدر می شد. بنابراین، در نظام اسلامی، مالكیت بزرگ زمین به سرعت متلاشی می شد. عامل مهم دیگری كه در ساختار مالكیت ایران مؤثر بود، فقدان امكان سرمایه گذاری در صنعت و كشاورزی از سوی طبقات متوسط شهری و خرده بورژوازی (كسبه، تجار، معلمان، كارمندان و نظامیان و غیره) بود. این طبقات اندوخته و نقدینگی خود را در زمین كشاورزی سرمایه گذاری می كردند و سهامی از اراضی روستاها را می خریدند. نیم دانگ، یك دانگ، دو دانگ، سه دانگ و بیش تر. در نتیجه، تمامی روستاهای نزدیك به شهرها در مالكیت خرده مالكان شهرنشین قرار می گرفت. در تقسیم اراضی محمدرضا پهلوی، تمامی این خرده مالكان شهرنشین اندوخته و پس اندازی را كه حاصل عمرشان بود و نوعی تأمین مالی برای دوران بازنشستگی شان به شمار می رفت، میراثی را كه از اندوخته پدران شان به ایشان رسیده بود و در مواردی تمامی منبع درآمدشان را از دست دادند. من این ماجرای عجیب و فجیع را در كتابم  بگونه ای مفصل و مستند تشریح كرده ام. سرنوشت خرده مالكانی كه در روستاها زندگی می كردند وخیم تر بود. 

پرسش:

در بررسی اسناد دولتی آمریكا درباره تقسیم اراضی و «انقلاب سفید» در ایران به چه دستاوردهای جدیدی رسیدید؟ آیا این تلقی معروف درست است كه اصول «انقلاب سفید» و بویژه تقسیم ارضی به وسیله دولت وقت ایالات متحده به شاه دیكته شد؟ 

پاسخ:

اسناد آمریكایی به وضوح نشان می دهد كه دولت ایالات متحده، هوادار تقسیم اراضی در كشورهای زیر سلطه خود بود. این تقسیم اراضی در برخی از كشورهای تحت اشغال یا كنترل آمریكا انجام گرفت: ژاپن، تایوان، كره جنوبی، تایلند، ویتنام و فیلی پین. ممكن است كشورهای دیگری هم باشند؛ ولی به نظر می رسد كه تنها در ایران، مالكیت اصلی با خرده مالكی بود و لذا وضع ایران تفاوت فاحشی با كشورهای فوق پیدا كرد. مقایسه میان ایران و تركیه، این موضوع را روشن می كند. ایالات متحده به سختی تلاش كرد كه در تركیه نیز تقسیم اراضی را اجرا كند؛ و در واقع تقسیم اراضی در ایران را به عنوان مدلی به تركیه ارائه داد؛ ولی به رغم فشار شدید آمریكا، ترك ها مقاومت كردند و به این ترتیب از تكرار فاجعه ای كه در ایران رخ داد، جلوگیری كردند. در تركیه مسلمان نیز مانند ایران مسلمان، خرده مالكی غلبه دارد. به این دلیل، ترك ها در برابر این به اصطلاح «اصلاحات ارضی» مقاومت كردند؛ ولی آمریكایی ها، محمدرضا پهلوی را یك ابزار مناسب برای طرح خود یافتند. محمدرضا شاه می خواست خشنودی حامیان و اربابان آمریكایی خود را جلب كند؛ ولی نباید فراموش كنیم كه خود شاه هم مایل بود، هزاران روستایی را كه پدرش غصب كرده بود، بفروشد. این روستاها به قیمت چشمگیری فروخته شدند. 

پرسش:

هدف آمریكا از ایجاد این آشفتگی در ایران به نام اصلاحات چه بود؟ 

پاسخ:

همانطور كه می دانید، پدران ما معتقد بودند كه تقسیم اراضی یك توطئه آمریكایی است برای تخریب كشاورزی ایران و متكی كردن آن بر واردات محصولات كشاورزی از خارج. من شخصاً در این زمینه تردید دارم. به نظر می رسد كه آمریكایی ها فكر می كردند از طریق تقسیم اراضی میان دهقانان می توانند جلوی كمونیسم را بگیرند.

۱۸ آبان ماه ۱۳۸۹

برگرفته از «خبرگزاری فارس»


این گزارش و پرسش و پاسخ ارزنده و آموزنده از سوی اینجانب تنها در نشانه گذاری ها ویرایش شده است. برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!