«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ خرداد ۱, چهارشنبه

هنوز چند میلی متری تا ختنه گاه جا داشته و موضوع تجاوز، منتفی است

روز چهارشنبه،  ۲۵ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸ در آموزشگاه روستای نارکلا پیرامون شهرستان رامیان، آموزگار ۶۰ ساله، دختر سال چهارم دبستان را در کلاسی که با وی تنها بوده، دستمالی نموده و بگمان بسیار سپوخته است؛ دختر بی پناه، هنگامی که با آه و ناله بیرون می آید و با همکلاسی هایش روبرو می شود، خاموش می ماند. با این همه، ماجرا را برای مادر در خانه بازمی گوید و پدر نیز آگاه می شود. با پرخاش چندین خانواده ی دیگر از دانش آموزان و دادخواهی درد دادگستری رامیان، کار بالا می گیرد و آموزگار پفیوز دستگیر و بازداشت می شود. تا اینجای ماحرا تنها رویداد تلخ و ناگواری برای آن خانواده و بویژه دختری است که بیگمان آن را تا پایان زندگی از یاد نخواهد برد؛ ولی سویه ی اجتماعی آن چشمگیرتر است. از سویی خانواده هایی که نگران شده و به پشتیبانی از دخترک و خانواده اش پرخاشی گروهی را سازمان داده اند و از سوی دیگر، شیوه برخوردی زننده و چشم آشنا از سوی خرموشی به نام احسان گوهری‌راد، تمرگیده در جایگاه «مدیریت کل آموزش و پرورش استان گلستان» است که با هماوند شمردن گوز و شقیقه با یکدیگر کوشیده تا جُستار را کمرنگ نماید و بجای دیگری بکشاند:
«موضوع تجاوز این معلم به دختر کلاس چهارم که در فضای مجازی و برخی سایت‌ها مطرح شده بزرگنمایی است. تجاوزی در کار نبوده و این دانش آموز و خانواده ی وی، ادعای آزار و اذیت توسط معلم را دارند و آموزش و پرورش هم این موضوع را از طریق مراجع ذی صلاح پیگیری کرده است. متاسفانه این موضوع در فضای مجازی با آب و تاب مطرح شده و مردم فکر می‌کنند، چه اتفاقی رخ داده است، تمام این مسائل در حد ادعا و اتهام بوده و هنوز چیزی ثابت نشده است. دانش آموز ادعا کرده که مورد آزار و اذیت قرار گرفته و بدنم لمس شده و بر اساس این ادعا پرونده تشکیل شده است ... این معلم، نیروی بازنشسته ۶۰ ساله و باسابقه است ... این فرد تا کنون هیچ تخلفی در پرونده خود نداشته و ما از زمان مطرح شدن این موضوع، وی را از کار معلق و با توجه به حساسیت‌های موجود، مراجع قضایی تصمیم به بازداشت وی گرفته و ما هم معلم دیگری را جایگزین کرده‌ایم ... تجاوز به دانش آموز دختر کلاس چهارم و آن هم در مدرسه دور از ذهن است؛ اما اگر چنین چیزی ثابت شود ما به طور جدی برخورد خواهیم کرد. ما بیشتر از خانواده دانش آموز در حال پیگیری این اتفاق هستیم اما دامن زدن به این موضوع در فضای مجازی موجب ایجاد حواشی برای خانواده وی خواهد شد.» («تلگرام»)

هنگامی که این ها را می خواندم، ناخودآگاه به یاد «توضیح المسائل» امام نامور به «راحل» افتادم که خود سال ها پیش آن را خوانده بودم و می پندارم آن نسخه ها دیگر نایاب باشند. بر آن بنیاد، دنباله ی ماسمالی آن خرموش  بیشرم، چنین از آب در آمد:
... ما توضیح المسائل امام راحل را اساس قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که لمس به آن اندازه که در فضای مجازی بزرگنمایی شده در کار نبوده است. ما خودمان آن را اندازه گیری کردیم و به این نتیجه رسیدیم که هنوز چند میلی متری تا ختنه گاه جا داشته و موضوع تجاوز، منتفی است. اگر نمی پذیرید، خود این پیرمرد مظلوم اینجاست و به شما خواهد گفت که تجاوزی در کار نبوده و مردم یک کلاغ، چهل کلاغ کرده اند! تف بگور پدر و مادر سازندگان این فضای مجازی که نمی گذارند آب خوش از گلوی مان پایین برود!

ب. الف. بزرگمهر   یکم خرداد ماه ۱۳۹۸

۱۳۹۸ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

بعله برادر! بدبختی ما که یکی دو تا نیست ... ـ بازانتشار

«زمانی که در نیویورک بودم، رهبران چهار کشور بزرگ آمدند واسطه شدند که با رییس جمهوری آمریکا ملاقات کنم. این موضوع واسطه نمی خواهد. ما برای حرف زدن مشکلی نداریم؛ به شرطی که طرف ما برای حرف، قول و عهد خودش ارزش قائل باشد.»* از عین اللهِ خودمان بپرسید تا گواهی کند. یادمان نیست گفتگویی کردیم یا نه؛ شاید در دستشویی بود که همه شان آنجا ایستاده می شاشند. ما که بر پایه شریعت مُقَدّس مان نمی توانیم ایستاده بشاشیم و همزمان گفتگویی هم یواشکی داشته باشیم. آنگاه ممکن است شلوار و حتا ردای مان را هم آلوده کنیم. تازه ما آنهمه نمی شاشیم که آن غول بیابانی می شاشد: ماشاء الله به اندازه ی دو شتر دوکوهانه! از بس آبجو پشت آبحو می خورند. راستش ما نمی دانیم چرا این ها دست از سرمان برنمی دارند. «برجام» به دهان شان مزه کرده و می خواهند باز هم «برجام» دیگری بارمان کنند. دروغ هم می گویند که آن «برجام» بد بود. می خواهند چوبی یه آن مُرده بزنند و «برجامی» دیگر چاق کنند. بدبختی اینجاست که درست بدترین جا هم سراغ مان می آیند. رفته ای آنجا بشاشی، می آید یقه ات را می گیرد که بیا با هم می شاشیم و همزمان گپی هم می زنیم. ما که برای حرف زدن مشکلی نداریم؛ به شرطی که تنها همین یک کار باشد. دو تا کار را نمی توانیم همزمان انجام بدهیم. همین بلا را آقای کلینتون، چندین و چند سال پیش بر سر برادر یزدی مان، آقای خاتمی، رحمت الله، آورد که نزدیک بود قبض روح شود؛ تازه بخت با وی یار بود که خودِ آن آقا بود؛ وگرنه، اگر بانوی وی که زن شروری است، جلوی وی آنهم در چنان جایی سبز شده بود، روشن نبود که کار به کجا می کشید و در بازگشت به میهن اسلامی، دلواپسان چه بلایی بسر وی می آوردند یا به اندازه ای زیر گوش رهبر عظیم الشان مان وزوز می کردند تا تیر شود. بعله برادر! بدبختی ما که یکی دو تا نیست ...

ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ آبان ماه ۱۳۹۷


* برگرفته از گزارش «رهبران ۴ کشور بزرگ واسطه شدند با رییس جمهورآمریکا ملاقات کنم»، «ایرنا»   ۱۴ آبان ماه ۱۳۹۷



بیچاره پدر و پسر! آدم دلش سخت می سوزد ...

بیچاره پدر و پسر!* آدم دلش سخت می سوزد؛ یکی به بانک خودش وامدار است و دیگری به پادافرهِ پاکیزه نمودن پول هایی که پدرش از روی ندانمکاری در لای و لجن انداخته، در «ممالک محروسه ی شیطان بزرگ» بازداشت! بدبختی از این بزرگ تر؟!

ب. الف. بزرگمهر   ۳۱ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸

* روزنامه سازندگی:
محمد صدر هاشمی‌نژاد، ۳۰۰۰ میلیارد تومان بدهی بانکی دارد. او از بانک خود: «اقتصاد نوین»، ۱۴۰۰ میلیارد تومان وام گرفته و ۱۳۶ میلیون یورو بدهی وانهاده (مُعَوّق) دارد. گُل پسرِ وی به نام علی نیز به پادافرهِ ۱۱۵میلیون دلار پولشویی، در «ایالات متحد» بازداشت شده است:
پسر کو ندارد نشان از پدر     تو بیگانه خوانش، مخوانش پسر!

برگرفته از «تلگرام اتحادیه آزاد کارگران ایران»  ۳۱ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸ بهشت (با اندک ویرایش، پارسی نویسی و بازآفرینی درخور از اینجانب؛ برنامِ نیز از آن منِ است.  ب. الف. بزرگمهر)

آره ... لابد خر خورده ! ـ بازانتشار

مهندس هوشنگ ضیایی كه ... مسئولیت پروژه احیای ببر مازندران به وی واگذار شده است ... در گفت‌وگو با خبرنگار محیط زیست خبرگزاری دانشجویان ایران ... گفت:
«آزمایشات اولیه نشان داد FIV (بیماری ایدز در گربه سانان) ببر نر سیبری، ببر بنگال موجود در باغ وحش تهران و حداقل پنج قلاده شیر باغ وحش تهران مثبت بوده است.»
...
مشاور معاون محیط طبیعی و تنوع زیستی سازمان حفاظت محیط زیست با اشاره به آزمایشات انجام شده بر روی شیرهای باغ وحش تهران، گفت:
«متاسفانه دو شیر باغ وحش تهران بر اثر بیماری مشابه ببر سیبری تلف شدند و حال عمومی تعداد دیگری از شیرها نیز نامساعد است.»

وی با تاكید بر اینكه قطعا علت مرگ ببر سیبری گوشت الاغی بوده كه در باغ وحش تهران توزیع شده و بخشی از آن نیز به شیرها داده شده است، گفت:
«متاسفانه قرنطینه لازم برای الاغ‌هایی كه قرار است خوراك شیرها و ببرهای باغ وحش شوند صورت نگرفته و تست مشمشه آنها انجام نشده است ...»


نخود آش:
حالا که ببر نر سیبری مرده، معلوم نیس مسوولیت ببر ماده شو کی باید به عهده بگیره و کار پروژه احیای ببر مازندران چه سرنوشتی پیدا کنه. از اون گدشته، بیماری ایدز گرفتن این حیوونا اونهم در نظام مقدس جمهوری اسلامی، اصلا شوخی بردار نیس. اگه هم راس باشه، حتما از اول تو همون سیبری ایدز داشتن و خواستن اینجوری شیر ها و ببرهای سربراه و پاکیزه باغ وحش اسلامی رو آلوده کنن؛ شاید هم آقای مشاور دور و برِ لاشه ی ببر سیبری، پالون الاغ پیدا کرده؛ وگرنه به این آسونی نمی تونس خودشو از زیر بار مسوولیت به این بزرگی خلاص کنه. آره، اینجوری بهتره و رابطه ایران و روسیه هم به خاطر این حیوونا خراب تر از این نمی شه. آره، «... لابد خر خورده»!

راستی، یادم رفت بگم: چه خوب شد ببر مازندران از بین رفت؛ وگرنه با ول کردن این ببرهای آلوده تو جنگل های مازندران، همه شون ایدز گرفته بودن و آقای مشاور هم نمی تونس گناه همه شون رو به گردن الاغ ها بندازه!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ دی ماه ۱۳۸۹



عنوان خبر، توضیح درون پرانتز و برجسته نمایی از اینجانب است.   ب. الف. بزرگمهر

افزوده:

بجای پیوند یاد شده در بالا از «ایسنا» که دیگر کار نمی کند، پیوند زیر را ببینید:
«ایسنا»  ۱۳ دی ماه ۱۳۸۹

ب. الف. بزرگمهر   ۳۱ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸

گربه گوشت را خورده و دیگر نمی شود از گلویش بیرون کشید! ـ بازانتشار

بحمدلله، کون همگی برادران پاک است

گزارش زیر درباره ی چند و چون پول بالاکشیدن (اختلاس) از «صندوق ذخیره فرهنگیان» از آنِ چندی پیش است. هنگامی که آن را می خواندم، ناهمتایی بسیاری میان برنام گزارش: «نیروهای صندوق ذخیره پاک‌اند» با متن گفته های پاچه ورمالیده ای به نام «مرتضی حاجی» چشمم را گرفت؛ هرچه به پایان گزارش نزدیک تر شدم هم بر آن ناهمتایی افزوده شد و هم شگفتی هر چه بیشترم را برانگیخت؛ بگونه ای که پن داشتم:
شاید خِرِفت شده ای و درست درنمی یابی چه می گوید!

به هر رو، داوری در این باره را به شما می سپارم و تنها به چند بند پایانی گزارش اشاره می کنم که آن پاچه ورمالیده ی بی پدر مادر، پس از این در آن در زدن و کوشش برای گمراه نمودن شنوندگان، چنین می گوید :
«در نهایت باید گفت اختلاسی به آن مفهوم رخ نداده است. بانک، تسهیلات را از محل منابع خود می دهد و نه سهم سهامدار و ارتباطش با صندوق ارتباط خفیفی است و آن طور نیست که از پول صندوق تسهیلات داده باشند.

عضو هیات امنای صندوق ذخیره فرهنگیان با بیان اینکه یکی از بدهکاران بانک، خود آقای ریخته گران است که خود سهامدار بانک است.

حاجی تاکید کرد: نیروهای صندوق پاک اند و آنهایی که دستگیر شدند، جز آقای غندالی، هیچ کدام سمتی در صندوق نداشتند و بیرون از مجموعه صندوق بوده اند.

وی افزود: اصل ماجرای ۴۰۰۰ میلیارد معوقه بانکی به دوره قبل مربوط است. نکته مهم دیگر این است که نظارت بر امور بانکی به عهده بانک مرکزی است و او باید بیش از همه پاسخگو باشد که چرا نظارت ها قوی نبوده است.

حاجی با اشاره به اینکه صندوق در این سالها به آینده نگری توجه داشته و سرمایه گذاری های قابل توجهی انجام داده است، گفت:
آموزش و پرورش نیاز به نوآوری و خلاقیت و مدیری دارد که خود نوآور است و جسارت اجرا دارد.» (گزارش زیر)

پررویی بیش از اندازه ی وی که نمی دانم چه نامی بر آن بنهم و فرار به جلویش در پایان دروغگویی ها بویژه چشم را می آزارد. از این گفته ها چنین برمی آید که همه ی آنچه به انجام رسیده و داد هموندان آن صندوق و سایر مردم را درآورده با آنکه به گفته ی وی «اختلاسی [نیز] به آن مفهوم رخ نداده» به گردن مادرمرده ای به نام ریخته گران بوده که هم «سهامدار بانک» و هم «یکی از بدهکاران بانک»* بوده  است (؟!)؛ و به شَوَند آنکه «بانک مرکزی» بازرسی درست، پاسخگویانه و نیرومندی نداشته، گربه گوشت را خورده و دیگر نمی شود از گلویش بیرون کشید!

پدرسوختگی را می بینید؟! آیا می بینید که چه پهنا و ژرفایی دارد؟ خود وی که بی هیچ گمان و گفتگو در بالا کشیدن پول مردم همدست دیگران بوده، گناهِ نابکاری به انجام رسیده را در فرجامِ کار بر گردن «بانک مرکزی» می اندازد که در آنجا «گربه»های فربه تری به خوردن و گوارش «گوشت» های بزرگ تری در همدستی با خداوندان کلان سرمایه ی جهان سرگرمند و اینگونه دله دزدی ها برای شان «آفتابه دزدی» بشمار می آید و روشن است که اگر آن را نیز ببینند، زیر سبیلی در می کنند و می گویند:
بگذار این ها نیز از این «خوان نعمتِ» باد آورده به نوایی برسند!

خوب! آیا من و کسانی چو من از این کم ترین هوده برخوردار نیستیم که فرنام هایی چون «پفیوز»، «پدرسوخته» و «مادر بخطا» به کون چنین دزدان خیانت پیشه، تبهکار و ایران برباددهی ببندیم که افزون بر همه ی آن نابکاری ها با دروغ ها و نیرنگبازی های آشکار و پنهان شان به ریش مردم ایران نیز می خندند؟!

آیا من از این هوده برخوردار نیستم که از این بی پدر مادر بپرسم:
ببم جان! خری یا خودت را به خریت زده ای؟! می گویی:
«نیروهای صندوق پاک اند» یا آنگونه که زبانزد می گوید: «کون نیروهای صندوق پاک است»! ولی روشن نکرده ای که این «نیروهای صندوق» چه کسانی را دربر می گیرد. آنچه از سایر گفته هایت درمی یابم، این است که کون همه از دَم گُهی است! پس کون جه کسی پاک است؟! شاید کونِ خودت را می گویی؟ من به آن بیش از همه بدگمانم! بکش پایین ببینم، پدرسوخته! سرِ کی کلاه می گذاری؟ نترس! آن طوسی گندم نژاد یا همانا «کونی نژاد بیت رهبری» این دور وبرها نیست ...

ب. الف. بزرگمهر    ۲۳ آذر ماه ۱۳۹۵


* اینکه «سهامدار بانک»، خود یکی از بدهکاران همان بانک (و شاید بزرگ ترین "بدهکار" که در اینجا نام رمزی است برای بالاکشندگان پول مردم!) است را به آن دونالد ترامپ بی پدر مادر بگویید تا از شگفتی شاخ درآورد!

***

نیروهای صندوق ذخیره پاک‌اند/ دانش آشتیانی با آموزش و پرورش آشنایی دیرینه دارد

به گزارش ایسنا، مرتضی حاجی، در همایش همدلی شورای هماهنگی تشکل های فرهنگیان با دکتر دانش آشتیانی که در دبیرستان شریعتی تهران برگزار شد با بیان اینکه صندوق ذخیره فرهنگیان دارای موسسات و شرکت های وابسته بوده و در شرکت هایی نیز سهامدار است، گفت: اتفاقی که اخیرا درباره صندوق رخ داده و رقم های درشت هشت هزار میلیاردی که بیان می شود، بیش از مجموع دارایی های صندوق است.

وی افزود: این هشت هزار میلیارد تومان به پرداخت چند مورد تسهیلات بانکی بزرگ و صدور چند ضمانت‌نامه مربوط می شود. ۴۵ درصد از سهام بانک سرمایه متعلق به صندوق ذخیره است و شخصی با نام «ریخته گران» هم ۳۷ درصد سهام آن را دارد.

حاجی با بیان اینکه کسانی به بانک مراجعه کردند و تسهیلاتی با رقم درشت گرفته و به موقع بازپرداخت نکرده اند، گفت:
اینها افراد ناشناسی نیستند و با همه بانک ها کار کرده اند و در گزارشی که اداره کل مبارزه با مفاسد اقتصادی منتشر کرده بود بانک سرمایه جایگاه دهم از بین ۲۱ بانک را داشت.

وزیر اسبق آموزش و پرورش با اشاره به تسهیلات معوق ۴۸۰۰ میلیارد تومانی بانک سرمایه اظهار کرد:
از این میزان، حدود ۳۵۰۰ میلیارد تومان مربوط به یک جمع محدود زیر ۱۰ نفر است. مدیران جدید برای وصول این بدهی ها تلاش کردند و حدود ۱۷۰۰، ۱۸۰۰ میلیارد تومان با دارایی های بدهکاران تهاتر شد و به بانک برگشت که از جمله آنها می توان به یک کارخانه فولاد، سهامی کارخانه ای در مشهد و چند ساختمان در تهران اشاره کرد.

حاجی با بیان اینکه اکنون دو مشکل مطرح است، اظهار داشت:
نخست اتهام برخی افراد به اینکه در قیمت گذاری ها دقیق عمل نشده و رابطه ناسالمی در تهاتر اموال شکل گرفته بوده است و برخی به اعمال نفوذ در این باره متهم اند.

وی افزود:
قسمت دوم پرونده هم مربوط به صدور چند ضمانت‌نامه بانکی به ارزش ۴۴۰ میلیارد تومان است که به نفع چند شرکت و به نام افرادی صادر شده که دومیلیون تومان هم سرمایه ندارند و کت و شلوار تن آنها کرده اند، صادر شده است. در واقع عواملی پشت پرده بودند و اکنون پیگیر هستند که افراد پشت پرده را پیدا کنند.

حاجی ادامه داد:
در نهایت باید گفت اختلاسی به آن مفهوم رخ نداده است. بانک تسهیلات را از محل منابع خود می دهد و نه سهم سهامدار و ارتباطش با صندوق ارتباط خفیفی است و آن طور نیست که از پول صندوق تسهیلات داده باشند.

عضو هیات امنای صندوق ذخیره فرهنگیان با بیان اینکه یکی از بدهکاران بانک، خود آقای ریخته گران است که خود سهامدار بانک است.

حاجی تاکید کرد: نیروهای صندوق پاک اند و آنهایی که دستگیر شدند جز آقای غندالی، هیچ کدام سمتی در صندوق نداشتند و بیرون از مجموعه صندوق بوده اند.

وی افزود: اصل ماجرای ۴۰۰۰ میلیارد معوقه بانکی به دوره قبل مربوط است. نکته مهم دیگر این است که نظارت بر امور بانکی به عهده بانک مرکزی است و او باید بیش از همه پاسخگو باشد که چرا نظارت ها قوی نبوده است.

حاجی با اشاره به اینکه صندوق در این سالها به آینده نگری توجه داشته و سرمایه گذاری های قابل توجهی انجام داده است، گفت:
آموزش و پرورش نیاز به نوآوری و خلاقیت و مدیری دارد که خود نوآور است و جسارت اجرا دارد. بنابراین این ویژگی را در دکتر دانش آشتیانی می بینم. ایشان با آموزش و پرورش آشنایی دیرینه دارد و آنطور نیست که یک مرتبه از وزارت علوم آمده باشد.

وی در پایان به شکل گیری سازمان معلمان اشاره کرد و گفت: سازمان نظام معلمان خواسته به حق فرهنگیان است و می تواند به تنظیم درست روابط فکری بین بدنه آموزش و پرورش با سطوح تصمیم گیر کمک کند.

برگرفته از «ایسنا»  ششم آبان ماه ۱۳۹۵

بختی برای ویرایش این گزارش نداشتم. برجسته نمایی های متن همه جا از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

زیرنویس تصویر:

«در نهایت باید گفت اختلاسی به آن مفهوم رخ نداده است. بانک، تسهیلات را از محل منابع خود می دهد و نه سهم سهامدار و ارتباطش با صندوق ارتباط خفیفی است و آن طور نیست که از پول صندوق تسهیلات داده باشند ... یکی از بدهکاران بانک، خود آقای ریخته گران است که خود سهامدار بانک است ... نیروهای صندوق پاک اند ... اصل ماجرای ۴۰۰۰ میلیارد معوقه بانکی به دوره قبل مربوط است. نکته مهم دیگر این است که نظارت بر امور بانکی به عهده بانک مرکزی است و او باید بیش از همه پاسخگو باشد که چرا نظارت ها قوی نبوده است.»

مرتضی حاجی در همایش شورای هماهنگی تشکل های فرهنگیان، «ایسنا»  ششم آبان ماه ۱۳۹۵

منش فردی و اجتماعی محمد مصدق در یک نگاه کوتاه! ـ بازانتشار

تصویر محمد مصدق و دست نوشته ای از وی را درج کرده و بگونه ای نارسا و ناشایست نوشته است:
«جرمش این بود، به تخمش نظرِ شاهان بود!»

از «گوگل پلاس»

می نویسم:
چنین چیزی نیست که نظر شاهان به ... این آقا بود. دست دست کردنش در روز کودتا و اعترافی که پس از آن درباره ی ترسش از نیرو گرفتن چپ ها در کشور (بخوان: ترس طبقاتی از توده مردم زحمتکش!) پیش همان شاه گوربگور شده ی خائن کرد و این ها در کتاب خاطرات «ملکه مادر» که از نظر هوش و شعور اجتماعی سر و گردنی از شوهرش و پسرش محمدرضا و نیز دیگر به اصطلاح سیاستمداران آن دوره بالاتر بود و رک و پوست کنده گویی اش مثال زدنی است، آمده است.

محمد مصدق، از دیدگاه شخصیتی، آدمی خودخواه، خودمرکزبین که سخن کسی را حتا نزدیک ترین وزیران کابینه اش را بالای سخن خود نمی پذیرفت و نیز تا اندازه ی بسیاری در هماوندی با پایگاه طبقاتی اش، آدمی دودل یا به عربی که کمی آرش آن چیزی دیگر است: مذبذب بود.

از دیدگاه اجتماعی نیز آدم ها را نباید از آن چارچوب بیرون کشید و بزرگ یا برعکس کوچک شان نمود. باید توجه داشت که این هستی اجتماعی آدم هاست که شعورشان را تعیین می کند؛ نه برعکس! و این به آرش آن نیست که شعور اجتماعی هیچ نقشی ندارد. آن نیز به نوبه ی خود بر هستی اجتماعی موثر است؛ ولی نقش مهم تر و تقدم با هستی اجتماعی است که سازنده ی تاریخ نیز هست. بیگمان داستان دماغ کلئوپاترا و آنتونی سردار رومی را که شنیده اید؟ ولی، دیگر نزدیک به دو سده است که آدمی می داند که نوابغ و شخصیت ها سازندگان تاریخ نیستند؛ توده های میلیونی آدمیان و سازندهای اجتماعی که پدید آورده اند، چرخ جنبش تاریخ اند. اگر از این دیدگاه به دوران مصدق بنگریم و در همان کتاب خاطرات یادشده از زبان آن زن باهوش که من به هیچ رو با دیدگاه اجتماعی وی نیز همداستان نیستم، بازتاب یافته، در دوره ای که حزب توده ایران و بگونه ای کلی، اندیشه های چپ در ایران نیرو گرفت و پیشرفت بزرگی در جامعه ی از خواب سده های میانی بیدار شده (در پی جنبش و انقلاب مشروطیت) یافته، پدید آمده ولی هنوز بسیار کم جان بود، مصدق نیز در همچشمی با چپ ها و برای آنکه وانماند، چنان شخصیتی یافت و کارهای مثبتی نیز کرد و می بایست می کرد؛ زیرا اهرم ارشمیدس زمانه در پس گردنش بود و وی را به جلو هل می داد (تا اندازه ای ولی به درجات کم تر ولی نه کاملن سنجیدنی با وی، دوران آغاز انقلاب که همان آقای خمینی که از کارگر و طبقات و ... چیزی درنمی یافت، ناچار شد تا خدا را نیز به جایگاه کارگر بنشاند و این تنها نمونه ای نارسا و برای یادآوری است).

برای آن ها که بازهم باریک بینانه تر به جستارهای سیاسی می نگرند و آن را می پویند، این نکته نیز مهم است که ببینیم چه کسانی در پشت وی پنهان شده و به بهانه ی وی سیاست هایی را پیش می برند که اگر «مصدقِ در چارچوبِ زمانی خود» زنده بود با همان عصایش به سرشان می کوفت! و این نیز از دید من، نکته ای درخورد درنگ است!

ب. الف. بزرگمهر    ۲۸ امرداد ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/08/blog-post_711.html

هیچ جای نگرانی نیست؛ دستِکم در بازه ی زمانی کنونی!

آقای دویاریچ که بگمانم از یکی از تکه پاره های یوگسلاوی آمده و مُرغ مینایِ سوسمار پرتغالی شده ای! بخش سترگی از "تنش" پدیده آمده با نیرنگبازی ها و نمایش هایی ریشخندآمیز همراه است و هنوز جای هیچگونه نگرانی نیست؛* دستکم در بازه ی زمانی کنونی! آنگونه که ما ایرانی ها می گوییم، سیاه بازی است یا باریک تر: هم اکنون از چارچوب سیاه بازی فراتر نمی رود. حساب دَم و دستگاه دیوانسالاری «یانکی» ها با همه ی کوته بینی ناگزیر تاریخی شان، در چارچوبِ سیاست راهبردی («تاکتیک»)، رویهمرفته باریک و خوب برنامه ریزی شده است:
افزایش فشار به رژیم خرموش های درنده ی فرمانروا بر کشوری با سرفرازی های بزرگ و نشانه گذار تاریخی بگونه ای که هم آن رژیم، باری دیگر ناگزیر به دست بالا بردن شود و به پیشبرد باز هم بیش ترِ ننگین ترین قرارداد تاریخ ایران که برای کاهش ننگ آن، «برجام» نام گرفته و همچنان در بخش هایی از دید مردم ایران و جهان پنهان نگاه داشته شده، تن دهد و هم با افزایش فشار توانفرسای اقتصادی ـ اجتماعی به گرده ی توده های مردم ایران که خواه ناخواه به آن پرخاش کرده و می کنند، رژیم تبهکارِ خرموشی را بسوی سرکوب باز هم گسترده تر و درنده خویانه تر کشانده و پرخاش های رویهمرفته خوب سازمان یافته و همچنان آشتی جویانه از سوی طبقه کارگر دلاور و زحمتکشان پیرامون آن را بسوی جنبش های بی سر و سامان و هرج و مرج جویانه ی گرسنگان که در آن «لُمپن پرولتاریا» نقشی بس بزرگ تر و دستی درازتر خواهد یافت، رهنمون شود. در چنان هنگامه ای که بخش هایی از خودِ رژیم انباشته از خبرچینان دو یا چندملیتیِ خرموش های اسلام پیشه نیز دست اندر کارند، امپریالیست ها برهبری «یانکی» ها با یک تیر، دستِکم دو نشان خواهند زد.

این «سخن باریک و پاکیزه» (نکته) را نیز بیفزایم که «برجام» های دیگری، آنگونه که آخوند پفیوز امنیتیِ تمرگیده در جایگاه پوشالی ریاست جمهوری نظام خرموشی و دیگرانی چون وی هر از گاهی بر زبان رانده و می رانند، در کار نیست؛ روندی که با گردن گرفتن قراردادهایی نامور به «سی تُف» و «فاتُف» و مانند آن ها از سوی این رژیم پست و خونریز به پیش برده می شود، پیگیری و به بوته ی کردار درآوردنِ همه ی آن زیر بار رفتن های گذشته در دوره ی ریاست جمهوری «برک حسین اوباما»ست و درست به همین شَوَند، کلان خرموش های این رژیم ضد ایران و ایرانی از رسواگری چندی پیش نماینده ی سیاسی فرانسه در «ایالات متحد» سراسیمه شده و با همدستی قارچ نوپدیدِ بر درختِ تناور فرانسه: «امانوئل ماکرون» که بگمانم «بی مایه، فطیر» نیز نبود، همه ی کوشش خود برای جلوگیری از رسوایی های بیش تر بکار برده به خواست خود نیز رسیدند.

ناگفته ننهم که برای پیشبرد باز هم بیش تر بازی سودمند «خورد و برد» برای امپریالیست ها که در آن کلان خرموش ها نیز به نان و نوایی باز هم بیش تر می رسند و دستکِم، برای بازه ای از زمان به پایوری (تضمین) هستی ننگین خود در بدبخت کردن باز هم بیشتر مردم ایران دست می یابند، شاید جنگولک بازی های کوچک و کوتاه مدتی در شاخاب پارس نیز در پیش باشد که در آن ها تنی چند از فرزندان نگونبخت و همچنان ناآگاه ایران زمین، نامور به «یکبار مصرف»، جان خود را از دست بدهند؛ ولی حتا در آن هنگام نیز به شما سپارش می کنم:
بیش از آنکه نگران درگیری های بزرگ باشید و برای آنچه «جامعه جهانی» نامیده شده، پستان به تنور داغ بچسبانید، برای همان تنی چند که جان خود را ناآگاهانه برای پیشبرد آماج های امپریالیستی خواهند باخت و نیز همه ی خلق ها و ملت های منطقه و جهان، اشک بریزید!

ب. الف. بزرگمهر   ۳۱ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸  

* «ما از افزایش سخنان تند نگران هستیم.» استفان دویاریچ، سخنگوی دبیرکل «سازمان ملت های [نامور به] یگانه»، برگرفته از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»  ۳۱ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸

مگر مدتی پیش نفرمودیم که «کُلّو جَمیعأ اَجمعَین» گورتان را گم کنید؟! ـ بازانتشار

امام یکبار دیگر ما را به پشت پرده فراخواندند و این بار با ترس و لرز به حضورشان شرفیاب شدیم. پیشاپیش می دانستیم که ذات اقدس شان از همه چیز ناخشنودند و همینگونه نیز بود. البته از همه ی وجود آن امام شریف، تنها چشم های مبارک شان که از بار پیش، باز هم نورانی تر شده بود و برق آن، چشم را خیره می کرد، پیدا بود. ایشان با برافروختگی فرمودند:
مگر مدتی پیش به شما نفرمودیم که «کُلّو جَمیعأ اَجمعَین» گورتان را گم کنید؟!۱ بهتر است تا دیر نشده به پستوها و حجره های تان پناه ببرید و دُم آلوده تان را از سیاست بیرون بکشید؛ وگرنه، اندکی که بگذرد، سوراخ موش نیز نصیب تان نخواهد شد! چرا توبه نمی کنید؟!

از شما چه پنهان، روی مان نشد و کمی هم ترسیدیم به آن امام شریف عرض کنیم:
اگر همین بودجه ای که از زمان آن ذلیل مرده: احمدی نژاد، برای نهاد آموزشی و پژوهشی مان تصویب شد و در این چند سال، بحمدلله هر بار بر بودجه آن افزوده شده را بدهند،۲ ما حرفی نداریم. ما که از اول هم با انقلابِ عوام النّاس پابرهنه و کون برهنه و این حرف ها مخالف بوده و با سیاست کاری نداشتیم؛ سیاست با ما کار داشت.۳ یادمان هم آمد که  از زبان آن وجود شریف، این ذلیل مرده را دعا نیز کرده بودیم۴ و لرزشی بر اندام مان نشست. حال با این همه جریان انحرافی و فتنه و گروه جن گیر و اینا که زبان مان لال، «کُلّو جَمیعأ اَجمعَین» دست پرورده ی خودمان در آن نهاد آموزشی ـ پرورشی هستند، چه خاکی به سر کنیم؟!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۸ دی ماه ۱۳۹۶


پی نوشت:

۱ ـ برگرفته از یادداشت «امام فرمودند: گورتان را گم کنید!»، ب. الف. بزرگمهر  هشتم فروردین ماه ۱۳۹۶

۲ ـ روند جهشی بودجه ی نهاد آموزشي - پژوهشي امام سیزدهم در یک نگاه
«روزنامه شرق» ، شماره ۳۰۴۸ به تاريخ دهم دی ماه ۱۳۹۶، برگرفته از پیوند زیر:
magiran.com/n3684196

۳ ـ در میان همه ی کهنه آخوندهای درون و پیرامون «خیمه و خرگاه نظامِ سگ مذهب»، این یکی، چه از گوشه چشمِ کارکرد اجتماعی و چه منش و رفتار خویش، بدپیشینه تر از دیگران است.

۴ ـ «احمدي نژاد ذخيره خداوند براي امروز ماست» و «وجود مقدس ولي عصر (عج ) براي احمدي نژاد دعا مي کنند.»، «روزنامه شرق» ، شماره ۳۰۴۸ به تاريخ دهم دی ماه ۱۳۹۶، برگرفته از پیوند زیر:
magiran.com/n3684196

۱۳۹۸ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

به یاد فراموش شدگان زندان آگاهی کرج

 «من در دنیای ممنوع زندگ‌ می‌کنم

بوییدن گونه دلبندم   ممنوع

ناهار با فرزندان سر یک سفره       ممنوع

همکلامی با مادر و دیواره ی سیمی      ممنوع

بستن نامه‌‌ای که نوشته‌‌ای یا نامه ی سربسته تحویل گرفتن    ممنوع

خاموش کردن چراغ، آنگاه که پلکهایت به هم‌ می‌آیند    ممنوع

بازی تخته نرد   ممنوع

اما چیزهای ممنوعی هم هست که‌ می‌توانی گوشه ی قلبت پنهان کنی
عشق، اندیشه، دریافتن»  ناظم حکمت

پارک، پلیس امینت، حکم بازداشتی که دو روز قبلش (۴ اردیبهشت) صادر شده بود، ون، چشم‌بند، راهروهای بازداشتگاه، سوئیت‌ها و بازجویی:
ـ مگر قبلا به شما هشدار نداده بودیم؟ … این همه نوشتی، چه فایده‌ای داشت؟ … حالا ده سال از عمرت را‌ می‌گیرم… در نوشته هایت سیاه‌نمایی‌ می‌کنی،‌ می‌خواهید با ایجاد تشکل سراسری براندازی کنید، علیه امینت کشور فعالیت می کنید، مجوز ندارید و… اتهاماتی شبیه به این، در پرسش و پاسخ‌های شفاهی و کتبی طرح می‌شد و بین آن استراحت و نهار، عدس پلویی که به زحمت‌ می‌شد لقمه‌‌ای از آن را خورد و غروب، امضای کاغذها و فرم‌ها و انتقال. باز هم چشم‌بند و نشستن در ماشین و عبور از خیابان‌ها. آگاهی کرج، صدای زنگ، باز شدن در و بسته شدن در پس از ورود ما به بازداشتگاه زنان اداره آگاهی کرج. پس از انجام مراحل اداری، باید وسایل را تحویل‌ می‌دادیم و بازرسی بدنی‌ می‌شدیم.

·                     لطفا پشت‌تان را به من بکنید، شورت‌تان را پایین بکشید و بنشینید و بلند شوید؟

·                     برای چه؟

·                     قانون است. نمی دانید که اینجا با چه چیزهایی ما روبرو‌ می‌شویم و چه کارها که نمی‌کنند بازداشتی‌ها

·                     مگر معتاد و قاچاقچی گرفته‌اید؟ من معلمم، زندانی سیاسی‌ام نه معتاد و قاچاقچی

·                     اما قانون برای همه یکسان است؟

·                     این چه نانی است که بر سر سفره خود‌ می‌برید که باید به خاطرش بدون چون و چرا، چنین بازرسی‌‌ای را برای همه اجرا کنی؟

·                              …

کمی بعد پشت در فولادی دیگری ایستاده بودیم. نمی‌دانستم پشت این یکی در باید منتظر چه چیزی باشیم. در باز شد و وارد سالنی نسبتا بزرگ شدیم که تعدادی زن جوان و پیر به استقبال‌مان آمدند. منتظر هر چیزی بودم الا کودکی دو ساله که بشکن‌زنان به سمت ما دوید و چیزی را با زبان شیرین کودکانه‌اش تکرار‌ می‌کرد. مادرش همراه او بشکن‌ می‌زد و‌ می‌گفت:
·                     مشتری آوردن… مشتری آوردن

چیزی نگذشت که ماجرا را فهمیدیم. به سلول بزرگی حدود سی متر وارد شدیم. روی سقف تنها دو سه پنجره با شیشه‌های گل‌آلود و چراغی کم نور. موکت قهوه‌‌ای و پتوهای سبز رنگ که جا به جا روی آن ولو بود و زنانی غمگین که کنار دیوارها چمباتمه زده بودند.

دختر جوانی با هیجان شروع کرد:
·                     این مادر و پسر ۳۸ روزه که اینجا هستن، ده روز اول و توی عید تنها بودند و حالا هر وقت زنگ در به صدا در‌ می‌آید از شادی دیدن آدمی جدید بشکن‌ می‌زند و‌ می‌گوید: مشتری آوردن، مشتری آوردن … مادرش با ژآنگولر بازی، پدرش را از زندان فراری داده، ولی گیر افتادن. تا حالا به ۵۴ تا دزدی منزل اعتراف کرده جرم من هم این است که دوست پسرم “ماشین رو” بود

·                     –          “ماشین رو”؟

مادر پسرک گفت:
·                     خونه رو”، “مغازه رو”، “ماشین رو” یعنی این که تخصصشان و کارشان سرقت از خانه‌ها، مغازه‌ها و یا ماشین‌هاست.

با دست اشاره به دختر که حرف می زد کرد و گفت:
·                     ایشون هم توی ماشین‌ می‌نشسته و با شیشه حال‌ می‌کرده و دوست پسرش هم دزدی باطری ماشین‌ها. اینطوری نبینیدش، سه بار اقدام به خودکشی کرده

دختر جوان به پیرزنی ریزنقش اشاره کرد که گوشه‌‌ای نشسته بود.

·                     ایشون هم به اتهام ندانستن و نشناختن قاتل شوهر اینجاست!

·                     یعنی چه؟

·                     بابا، شوهرشو کشتن. یه بار سم داده بودن که نمرده و این خانم و بچه‌ها نجاتش دادن. بار دیگر، سه ماه قبل خرخره اش را بریدند که این دفعه دیگه مُرده. حالا‌ می‌گویند توی آن دوسه ماهی که زنده بوده حتما بهت گفته که کی این کار را کرده و باید معرفی اش کنی،‌ می‌دانی پای گنج در میان است. دنبال گنجن

یکی یکی همه را معرفی کرد و جرم‌هایشان را گفت. بعد پرسید که شما چه کار کرده‌اید؟ این نحوه معرفی، فضای سنگین بند و سلول را شکست.

·                     نمی‌دانیم. توی پارک رفته بودیم نهار بخوریم.‌ یه قابلمه آبگوشت داشتیم، آن هم چه آبگوشتی! می‌گویند امینت کشور را به خطر انداخته‌ایم و تصمیم داشته‌ایم روز ۱۱ اردیبهشت برویم جلوی مجلس و

·                     ما زندانی سیاسی هستیم. از حقوق کارگران دفاع می کنیم.
·                     فقط این را کم داشتیم. به افتخار خانم‌های “حزب کارگر” یه کف مرتب

و بعد صدای خنده و کف زدن فضای سالن را پر کرد. با خنده گفتیم:
·                     جرم‌مان را سنگین نکنید ما حزبی تشکیل نداده‌ایم. فقط از حقوق کارگران دفاع‌ می‌کنیم.

·                     بی‌خیال این حرف‌ها، فقط بگویید آبگوشته چی شد؟ ترشی هم داشتید؟ سبزی خوردن چی؟

·                     وای که دلم لک زده برای یه آبگوشت خوشمزه!

و باز خنده و شوخی و شروع پچ پچ‌ها و گپ‌های دو نفره و شرح مقرارت:
·                      دمپایی صورتی‌ها مال اینجاست. دمپایی مشکی و سورمه‌‌ای مخصوص توالت است. شبها باید همه جا را تمیز کنیم و

تا شب چه  قصه‌ها که نشنیدیم؛ قصه‌هایی از عمق سیاهی‌های حاشیه‌های شهر و لحظه به لحظه حیران‌تر و شگفت‌زده‌تر از آنچه‌ می‌شنیدیم! مگر‌ می‌شود همه اینها که‌ می‌گویند، واقعی باشند؟

صدای زنگ در بار دیگر به صدا در آمد و پسر کوچکِ بند، بار دیگر بشکن زنان به محوطه باز جلوی سلول دوید:
·                     مشتری آوردن … مشتری آوردن

این بار زن جوان بسیار زیبایی وارد شد. نگاه ماتش و چشمان غمگین و هراسانش روی تک تک ما خیره ماند. باز هم معرفی همه و پرس و جو بابت علت دستگیری:
·                     شوهرم دزده، با یک ساک قمه وشمشیر و اسلحه دستگیر شدیم.

سارق مسلح زن؟ آن هم به این زیبایی! یاد فیلمهای هالیوودی افتادم. بعد به انتهای سالن رفت و پتویی بر سرش کشید و خوابید. خوابی که حداقل سه چهار روز کامل طول کشید. به زور بیدارش‌ می‌کردیم لقمه‌‌ای به دستش‌ می‌دادیم،  مجبورش‌ می‌کردیم به دستشویی برود و بعد دوباره زیر پتو‌ می‌خزید و‌ می‌خوابید. گاه‌ می‌ترسیدم و می‌پرسیدم:
·                      زنده است؟ نمیره؟

·                     ولش کن. نترس. خماری “شیشه” خواب است.  توی  کمپ اصلا اینها را صدا هم نمی‌کنند. ترک شیشه اینطوریه، سه مرحله  داره، اول خواب طولانی و بعد بی قراری و ناآرامی و بعد‌ می‌روند روی ابرهای صورتی، خوردن‌ها شروع‌ می‌شود و دیگر سیرمونی ندارن و

لحظه به لحظه اطلاعات و دانش ما در باره زندگی آسیب‌دیده‌ترین زنان جامعه بیشتر و بیشتر‌ می‌شد. در فقط برای ورود زندانی جدید باز نمی شد، روزی سه بار برای دادن غذا هم باز‌ می‌شد و قابلمه‌‌ای با تعدادی ظرف یک بار مصرف و چند بشقاب رنگی و تعدادی قاشق یک بار مصرف وارد بند می شد.

·                     لیوان چی؟ با چی باید آب بخوریم؟

·                     روزی یک بار لیوان بیشتر نمی‌دهیم. باید برای خودتان لیوانتان را نگه دارید.

·                     ما که الان اومدیم. لیوان نداریم.

و بعد دستی از لای میله های در فولادی چند لیوان به سمت ما دراز کرد. سفره پهن شد. کنار سفره نشستیم. قابلمه غذا در دستان پروین بود و نگاه پرسشگرش به محتویات قابلمه و معمای اینکه چگونه این مقدار غذا را تقسیم کند که به همه برسد. معمایی که همه روزه صبح، ظهر و شب تکرار‌ می‌شد و گاه پاسخش بسیار دشوار بود. تقسیم سه تکه گوشت قیمه که به اندازه بند انگشت بودند به گونه‌‌ای که به همه ی ۱۷ نفر پری از گوشت برسد و یا تقسیم صد گرم پنیر بین این همه آدم گرسنه که برخی در مرحله دوم و سوم ترک شیشه بودند که خوردن و گرسنگی بیش از اندازه یکی از نشانه‌های آن است.

بالاخره آماده خواب شدیم. تقسیم پتو، هم یکی دیگر از معماهای هر شبه بود. هر نفر یک پتو. اما فقط حدود ۱۴ پتو موجود بود برای معمولا ۱۷ تا ۲۱ یا ۲۲ نفر. معمای خواب این گونه حل شد: چند پتو را زیر بیاندازیم، چند پتو را از درازا لوله کنیم به جای بالش و هر چند نفر هم یک پتو رویشان بیاندازند. پتوهایی که رغبت نمی کردیم به آن دست بزنیم، در سرمای دم صبح، غنیمتی بود.

فردا صبح، صبحانه را با تاخیر دادند. پسر کوچک بند به پشت در رفته بود، میله‌های پایین در را گرفته با دستانش اشاره‌ می‌کرد و‌ می‌گفت:
·                     بِده بِده.

نان‌ می‌خواست. در پاسخ پرسش ما که کی صبحانه می دهید، گفتند پنیر کم است، منتظریم که یه عده بروند و بعد صبحانه را بدهیم تا به شماها بیشتر برسد.

·                     چی؟ اینها را گرسنه می‌خواهید بفرستید دادگاه؟ ضعف‌ می‌کنند. هر چه هست بده هر کدام لقمه‌‌ای بخورند و بروند.

وقتی صبحانه را دادند، به زندان‌بان اعتراض کردم:
·                     به ما شیر و لبنیات نمی‌دهید، جای خود، صبحانه کم است به جای خود، ولی این بچه باید سهمیه شیر و میوه داشته باشد. ۳۸ روز است که رنگ میوه و شیر را ندیده، چرا

و صدای فریاد زندانبان که نگذاشت حرفم تمام شود:
·                     به تو چه که مداخله‌ می‌کنی. تو دیگه حرف نزن، جرمت خیلی سنگینه

نگذاشتم حرفش تمام شود و با صدای بلندتری فریاد کشیدم:
·                     حق نداری به من توهین کنی. من یک معلمم. مشاورم. تو چه کاره‌‌ای که به خودت اجازه می‌دهی جرم مرا تعین‌ می‌کنی؟

هم‌بندیان دوره‌ام کردند و آرامم کردند. بقیه زندان‌بانان هم، زن زندانبان را از  پشت در دور کردند. این اولین و آخرین باری بود که زندانبانی با بی احترامی با من صحبت کرد. تا شب هر کدام‌شان به نوعی‌ می‌خواستند خود را تبرئه کنند از اینکه ابتدایی‌ترین نیازهای این کودک از او دریغ شده بود، چون پدر و مادرش دزدند. این که تا هفته‌ی قبل شیر مادرش را می‌خورده، اینکه گاه گاهی خودشان از خانه برایش میوه آورده‌اند و پاسخ من:
·                     آری بی‌شک اگر مهربانی بعضی از شماها نبود، اگر انسانیت درون‌تان نبود، زندان برای این کودک بسیار سخت‌تر‌ می‌شد، اما کودک که نباید به جرم پدر و مادرش مجازات شود و با مهربانی فردی مشکلی حل نمی شود.

این مهربانی  چند باری هم نصیب همه ‌شد و قابلمه‌‌ای چای گرم با مسوولیت کامل ما (من و پروین) به همه داده شد و عطر خوش چای، بعد از دو هفته، فضای سلول را پر کرد، یا بشقابی خرما یا تکه‌های یک هویج و دو باری هم غذای گرم را روانه سفره خالی سلول کرد. قابلمه را به دستم داد. با دستگیره گرفته بود.
·                     مواظب باش نسوزی.

·                     مراقبم.

 با شادی بچه‌ها را صدا کردم:
·                     بیایید غذای گرم!؟

باورم نمی شد، گرمی غذا این‌قدر ما را شاد کند. معمولا غذاها سرد بودند. خوراک لوبیا آبکی، بسته کوچک سالاد الویه آماده برای هر دو نفر یک بسته، خوراک بادمجان کنسروی، خورش قیمه و قورمه سبزی، سبزی پلو با ماهی  تن (دو سه قوطی تن را روی برنج‌ها خالی کرده بودند)، ماکارونی (که یک بارش کلا فاسد بود و آن را پس دادیم و هیچ جایگزینی هم داده نشد)، عدس پلو با رد پایی از گوشت چرخ کرده، استانبولی با سویا، کتلت و ناگت برای هر نفر یک تا یک و نیم قطعه (با منت اینکه به مردها از این هم کمتر رسیده)،  تخم مرغ و سیب‌زمینی آب‌پز و دو بار پلوگوشت و پلو مرغ که پر از گوشت بودند و حجمشان هم به اندازه کافی بود اما آنقدر سرد که از گلو پایین نمی‌رفت. در روز اول و دوم ماه رمضان، افطارها کمی آش یا سوپ به منوی غذایی اضافه شد که خوشمزه‌ترین غذاهایی بودند که دراین مدت خوردیم. بار اول دو سانتی متر سوپ در ته قابلمه برای بیش از ۱۵ نفر. به هر کس سه قاشق رسید.

صبح‌ها نفری یک نان لواش و شب‌ها نصف نان سهمیه داشتیم. چای ممنوع بود؛ چرا که معتادی نادانسته چای را روی پای پسر کوچک بند ریخته بود، سیگار ممنوع، صابون ممنوع، شانه ممنوع، آینه ممنوع، نگه داشتن هر چیزی داخل بند ممنوع حتا چادر و مهرنماز، کاغذ و مداد ممنوع، میوه و شیر و ماست ممنوع نبود اما امکان دسترسی به این اقلام وجود نداشت، حتا اگر‌ می‌خواستی با پول خودت بخری. تنها یک بار، نفری نصف لیوان دوغ و دو تکه هندوانه در شب اول و دوم ماه رمضان به منوی غذای ما اضافه شد. بوفه‌‌ای مقابل در بازداشتگاه بود که بیشتر اوقات تعطیل بود و اگر هم باز بود فقط تی‌تاپ داشت و بیسکویت. با اصرار و پافشاری ما و اعتراض به بازجویان اطلاعات در باره این شرایط غیربهداشتی و کمبود امکانات، سهمیه خود را گرفتیم که شامل شامپو، صابون، مسواک و خمیردندان، یک دست زیرپوش و شورت مردانه و یک حوله بود که آن را نصف کردیم؛ امکان خرید پیدا کردیم و مقداری بیسکویت، خرما، دستمال کاغذی و شیر مدت‌دار خریدیم. اما استفاده از این مواهب زمانی که دیگران از آن محروم بودند، کار شاق و دردناکی بود، هر چند گریزی از آن نبود. یک شامپو و یک صابون را به بچه‌ها دادیم که در عرض یک روز تمام شد. وقتی هر شب مسواک‌مان را‌ می‌گرفتیم و با خمیردندان مسواک‌ می‌زدیم و شاهد دندان درد سایر بچه‌ها بودیم، از خجالت سر به زیر‌ می‌انداختیم و نمی‌توانستیم در چشمانشان نگاه کنیم. حتا نمک به اندازه کافی نبود که دندان‌هایشان را با نمک بشویند. هر شب با خود زمزمه‌ می‌کردم:
من درد در رگانم /  حسرت در استخوانم /  چیزی نظیر آتش در جانم پیچید /  سرتاسر وجود مرا چیزی به هم فشرد تا قطره‌‌ای به تفتگی خورشید / جوشید از دو چشمم / از تلخی تمامی دریاها / در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

در حمام بسته بود و روزانه برای یک ساعت، حدود ۳ بعد از ظهر باز‌ می‌شد. نفر اول‌ می‌توانست با آب ولرم حمام کند و بعدی‌ها فقط آب سرد نصیب‌شان‌ می‌شد. باز هم شکایت و اعتراض که به عوض شدن ساعت حمام (۱۲ تا ۲) منتهی شد و این گونه حمام با آب داغ هم نصیب بعضی از بچه‌ها‌ ‌شد. شستن لباس‌ها بدون پودر لباسشویی با مایع دستشویی و خشک کردن‌شان مصیبتی بود. به خصوص که جایی برای پهن کردن لباس‌ها نداشتیم. بعد از آمدن دختری معتاد که از توی جوب در آورده بودنش و رفتنش، تقاضای مایع ضدعفونی کردیم برای شستن دستشویی‌ها و حمام و شستن پتویی که رویش انداخته بود. تمام درها کاشی‌ها و شیرها را با آب و وایتکس شستیم، دیگر‌ می‌شد برای مدتی کوتاه لباس‌ها را روی آنها انداخت تا آبشان بیافتد. سرگرمی‌مان این بود که لباس‌های خیس را بچرخانیم و به این ترتیب زمان خشک شدن‌شان را کوتاه کنیم. بیشتر بچه ها جز لباس‌های تنشان هیچ نداشتند. همان لباس‌ها را می‌شستند و خیس می‌پوشیدند. و یا حداکثر چادری دورشان می‌پیچیدند و زیر پتو  می‌ماندند  تا لباس‌شان  خشک شود.

بیشتر معتادان را به کمپ منتقل‌ می‌کردند، به جز آنهایی که جرم‌های دیگری مثل سرقت هم داشتند. اینها مراحل ترک اعتیادشان را باید در بند طی‌ می‌کردند. زندان‌بانان که اطلاعاتی در مورد بی‌قراری‌های ترک نداشتند، در مقابل التماس‌ها و اصرار زندانیان برای دریافت داروی آرامبخش و یا سیگار و چای با خشونت برخورد‌ می‌کردند. روز دوم بازداشت، از ساعت ده صبح، بی‌قراری‌های دختر جوانی که سه بار خودکشی کرده بود، شروع شد و تا ساعت دو که به اوج رسید، هر چه اصرار کردیم، دارویی به او ندادند. صدایش دیگر بلند شده بود و فریاد‌ می‌زد و تهدید‌ می‌کرد. آنها هم با تهدید پاسخش را‌ می‌دادند. با اصرار ما، بالاخره دکتر آمد و قرص آرامبخشی به او دادند و آرام شد. فردا صبح تا بی‌قراری‌اش شروع شد به زندانبانان خبر دادم و خواستم که دارویی به او بدهند پیش از آنکه مثل دیروز شود. ابتدا قبول نمی‌کردند، وقتی گفتم که مشاور روانشناسم و چیزکی درمورد ترک اعتیاد‌ می‌دانم. به دکتر خبر دادند و دیگر به آن مراحل حاد بی‌قراری نرسید. مشخص بود آن دو سه دفعه‌‌ای هم که اقدام به خودکشی کرده اگر دکتر مطابق مراحل ترکش، داروی مناسب را به او‌ می‌داد، مطمئنا به مرحله‌‌ای نمی رسید که اقدام به خودکشی کند. اما در برخورد با آسیب‌های اجتماعی، پیشگیری فراموش شده تر از آن است که قابل اجرا باشد، آن هم اینجا.

چند روز اول تا انتقال مادر و “پسر کوچک بند”، بازی با او مهم‌ترین سرگرمی‌مان بود. با تکه‌‌ای از مقوای جعبه تی تاب برایش موشکی ساختم. مرا به زیر پنجره‌‌ای برد که گوشه‌‌ای کوچک از آسمان را در قاب خود زندانی کرده بود. اصرار داشت که موشک را چنان پرتاب کنم که به آسمان برود. تلاشی ناموفق و پرسشی بی پاسخ:
·                     چرا باید این کودک این همه مدت از بازی زیر آفتاب و آسمان محروم باشد؟

کمی بعد همراه مادرش به زندان کچویی منتقل شد و ما خوشحال از این که حداقل در زندان، هم بچه‌های دیگری هستند و هم امکان هواخوری و بازی در زیر آفتاب را دارد.

 زندانیان مثل نقل و نبات فحش‌ می‌دادند. فحش‌هایی که در  دکان هیچ عطاری یافت نمی‌شد. خشم‌شان از بی عدالتی‌ها، بی توجهی‌ها، حق کشی‌ها را با فحش برون‌ریزی‌ می‌کردند. حتا برای شوخی و خنده، یکدیگر را هم این گونه خطاب‌ می‌کردند. بارها به مساله اعتراض کردم، به زبان‌های مختلف. برایشان توضیح‌ می‌دادم که چرا نباید این فحش‌های جنسیتی را که برای تحقیر زن گفته می‌شود، تکرار کنند.

·                      مگر‌ می‌شود به این بازپرس و قاضی ها که اصلا اجازه حرف زدن به ما نمی‌دهد فحش نداد و یا
با کمک هم، کلماتی را پیدا کردیم که هم خشم‌شان را نسبت به بی‌عدالتی که در حقشان روا می‌شد، بیان کند و هم اینقدر زشت نباشند. یک بار که دختر جوان سارق مسلح، (که تازه میزان خوابش کم شده بود و زمان‌های بیداری اش را در میان جمع‌ می‌گذراند) فحشی بسیار زشت داد، گفتم:
·                      مگر قرار نبود که دیگر این کلمه را نگویی؟

دستانش را بلند کرد خطاب به من با صدای بلند گفت:
·                     خاله چقدر گیر میدی! کسی یادم نداده خاله. چرا نمی‌فهمی؟ کی قرار بوده به من این چیزها را یاد بدهد؟ پدرم وقتی بچه بودم من، برادر و مادرم را رها کرد و رفت و مادرم با تریاک‌فروشی ما را بزرگ کرد، هیچ کس چیزی به من یاد نداده

جملات او همچون پتکی بر سرم فرود آمد، چشمانم را بستم و خودم را سرزنش کردم:
·                     بسه‌، معلم بازی در نیار. اینجا جای تربیت کسی نیست.

... و بعد از آن بیشتر سعی‌ می‌کردم خودم را به نشنیدن بزنم تا حداقل من عاملی برای آزار بیشترشان نباشم. در یکی از روزهای بی‌قراریش، وقتی که موفق نشدیم برایش داروی آرام‌بخش بگیریم، ناتوان و درمانده از اینکه نمی‌توانم برایش کاری انجام دهم، در آغوشش گرفتم، نوازشش کردم. ناگهان یاد سوالی افتادم که بازجو در باره صمد بهرنگی از من پرسیده بود و یاد قصه‌هایش: “کچل کفترباز”، “افسانه محبت” و … در گوشش زمزمه کردم:
·                     می خواهی برایت قصه بگویم؟

·                     بگو خاله، حالم خیلی بده

·                     یکی بود یکی نبود، دختر پادشاهی بود که خیلی مغرور بود و پسر چوپانی که عاشقش بود. یک روز

·                     صبر کن. من هم بیایم. من هم‌ می‌خواهم قصه گوش کنم.

·                     من هم می آیم الان

همه دوره‌ام کردند و به قصه گوش کردند. پس از پایان قصه، معجزه‌‌ای دیدم. دخترک آرام در کنارم به خواب رفته بود. انگار نه  انگار که زن سارق مسلحی در کنارم خفته است.  دخترک کوچکی را‌ می‌دیدم که در تمام سی سال زندگی‌اش، هیچ قصه‌‌ای جز غصه‌های زندگی نشنیده است و کسی دست محبت بر سرش نکشیده بود. افسون افسانه‌ها” از هر آرام‌بخشی برایش آرامش بخش‌تر شد و خواب را به چشمانش آورد؛ همان گونه که “افسانه محبت” چوپان، خواب را به چشمان دختر پادشاه بازگرداند.
بی خبری و انتظار سبب‌ می‌شد ساعت‌ها در سلول کش بیایند. در کنار آن، هرازگاهی صبح‌ها، مثل بقیه اسم‌مان خوانده‌ می‌شد برای رفتن به اطلاعات و بازجویی و در ادامه ساعت‌ها بازجویی و سوال و جواب‌های تکراری و تهدید به این که حالا حالاها اینجا هستید و خستگی ناشی از آن و روشن نبودن اینکه تا کی آنجا هستیم و اینکه چشم این جوانهای زندانی به ما بود که چگونه روز را به شب‌ می‌رسانیم، خستگی‌‌ای برای‌مان به همراه داشت که خواب هم نمی توانست آن را از تنمان به در کند، آن هم در لابه لای پتوهای کثیف و زبر، با نور چراغی که همیشه روشن بود و گاهی هم چشمک‌ می‌زد و حالت رقص نور به خود‌ می‌گرفت و ناله‌های ناشی از کابوس زندانیان و یا به در کوبیدن‌های زندانی دیگری که درد داشت. این شرایط دشوار، وضعیت بد غذا، نبود نور و نداشتن چشم اندازی روشن از آینده و سرنوشت، حساسشان کرده بود به کوچکترین بهانه‌‌ای به هم‌ می‌پریدند و دعوا می کردند. یک بار که سرو صدا بلند شد، زندانبانان با باتوم به داخل آمدند، با تهدید که‌ می‌اندازیمتان توی سلول انفرادی و درها را رویتان قفل‌ می‌کنیم. هیچ راه حلی جز زور و تهدید نداشتند. جلوی شان را گرفتیم:
·                     ما خودمان حلش‌ می‌کنیم.

به احترام حرف ما، سالن را ترک کردند. دو زن زندانی را از هم دور کردیم. عصر دوباره دعوا تکرار شد بین دو نفر دیگر. برای این چه باید‌ می‌کردیم؟  اگر فضا اینقدر مسموم شود که دیگر اصلا نمی شود اینجا را تحمل کرد. یاد بازی افتادم که در کلاس درس با بچه‌ها انجام داده بودم. شب خواستم که دور هم بنشینیم. یک نفر باید اسمش را‌ می‌گفت و بقیه هر  کدام یک خصوصیت خوب از او را با صدای بلند‌ می‌گفتند و این جملات گنجینه‌‌ای بود برای هر کس که‌ می‌توانست به یاد بسپارد و با خود ببرد:
·                     خیلی مهربونه، آرومه، زیباست، مغروره، با معرفته و… یه مادر به تمام معنا، آرام، مهربان… سرزنده، شوخ، با مرام،

·                     وای یعنی هر کدام از ما این همه خصوصیات خوب داشتیم و خبر نداریم.  خصوصیاتی که دیگران‌ می‌بینند و رویشان تاثیر‌ می‌گذارد.

·                     آری همه ما انسانیم و این خصوصیات مال همه انسانهاست ولی به دلیل زندگی سختمان زیر خاکستر زشتی‌هایی که از جامعه گرفته ایم، گم شده اند. باید فقط پیدایشان کنیم.

هنوز بازی تمام نشده بود که دختر جوان سارق مسلح بلند شد، به سمت دختر دیگری رفت که با او دعوا کرده بود. دستش را گرفت صورتش را بوسید و از او معذرت خواست. باور نمی‌کردم به این سرعت فضای سنگین و دشمنی، تبدیل به دوستی شود.

صبح‌ها بعد از حاضر غایبِ کله صبح موقع تعویض شیفت، یکی یکی‌ می‌رفتند برای دادگاه و بازپرسی و تعیین تکلیف. همه‌ی آنها را با آرزوی آزادی و جمله‌ی “بری دیگه برنگردی” بدرقه‌ می‌کردیم.  از ظهر به بعد، رفته‌ها یا باز می‌گشتند و یا زندانیان جدیدی به جمع ما اضافه‌ می‌شد. اضافه شدن هر فرد جدید قصه‌ی جدیدی بود و فرصت دیگری برای دیدن، شنیدن و لمس تبعات آسیب‌های اجتماعی‌‌ای ناشی از فقر و بیکاری که در کوچه پس کوچه‌های محلات حاشیه‌‌ای شهر بیداد‌ می‌کند… دختران و زنانی با استعداد، توانا، زیبا که بارها مورد سوءاستفاده قرار گرفته بودند، که اعتیاد، یا به طور کامل تخریب‌شان کرده بود و آخر خط بودند و از توی جوب و لجن جمع‌شان کرده بودند، یا در حال تخریب‌شان بود و هنوز زیبایی‌شان به چشم‌ می‌آمد و چشم طمع را بر آنها خیره‌ می‌کرد: یا چشم طمع “خاله خانم”‌های خانه‌های فساد را که  در زندان هم آنان را تشویق به آمدن نزد خود‌ می‌کردند یا چشم طمع مامور پیری که با وعده‌ی کمک در حل پرونده و آزادی، قرار ملاقات و کباب خوری برای شام را در شب اول آزادی‌ می‌گذاشت و احیانا در ماشین حین انتقال، “پدرانه” در آغوش‌شان‌ می‌کشید . اسم محلاتی را شنیدم که همه‌شان “…آباد” بودند و گفته‌ می‌شد “دَر ِهر خانه‌‌ای را که بزنی، از پیرزن ۹۰ ساله تا بچه ۵ ساله‌ می‌پرسد: چه ماده‌‌ای می‌خواهی؟ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در قوطی آنان هست، البته اگر بهایش را بپردازی.” تبعات حقوق‌های پرداخت نشده و معوقه کارگر جوانی را دیدم که به جرم سرقت در زندان بود همراه خواهر و مادرش؛ مادری که با گیوه بافی فرزندانش را بزرگ کرده بود و وقتی فرزندانش را دستگیر کرده بودند، بدون اینکه جرمی کرده باشد با پای خودش و برای همراهی آنان آمده بود و حالا باید ۵۰ میلیون وثیقه‌ می‌گذاشت تا بیرون برود. دختر جوان مطلقه‌‌ای که برای امرار معاش هفت سال در خانه‌‌ای پرستار بیمار بود و تهمت دزدی به او زده بودند، زنانی که از شدت فقر، تن ماهی و یا کنسروی از یک فروشگاه بزرگ بلند کرده بودند، دختری که پدرش او را شیره‌‌ای کرده بود تا از او برای حمل مواد استفاده کند. با ۲۵۰ گرم تریاک دستگیری شده بود و همه مطمئن‌ می‌گفتند که فردا صبح آزاد است چون تریاک حتا در حجم بالاتر هم فقط جریمه  نقدی دارد. اما خماری شیره، دردناک بود و فریاد او تا صبح نگذاشت  کسی پلک بر هم بگذارد. محکم بر در فولادی‌ می‌کوبید. این سرو صدای شبانه مانع آزادی او شد. او را به کمپ منتقل کردند. زنان جوانی که چون مهریه شان را باجرا گذاشته بودند یا با ضرب و شتم شدید و خونین به بند‌ می‌آمدند یا با اتهام دزدی “طلاهای خودشان”، روزهای بازداشت را طی‌ می‌کردند. دختر جوانی که به جرم دفاع از خودش در برخورد با صاحب رستورانی که با اشاره از شاگردش خواسته بود کرکره را پایین بکشد، و زخمی شده بود و زخمی کرده بود

به جز رفت و آمد آدم‌های جدید و قصه‌ها و غصه‌های‌شان، صدای خوش پروین که ترانه ای می‌خواند و هم‌صدایی‌ها و هم نوایی دیگران، شب‌های طولانی سلول را نوایی دیگر‌ می‌بخشید؛ هر چند صدای بلند هواکش که هیچ گاه قطع نمی شد، پس زمینه تمام آوازها و ترانه‌ها بود:
·                     امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم…”، “کاشکی این دیوار خراب شه، توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم شاید اونجا توی دل‌ها درد بیزاری نباشه، میون پنجره‌هاشون دیگه دیواری نباشه…”، “تصور کن اگه حتا تصورکردنش جرمه… تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانه است، جواب همصدایی‌ها پلیس ضدشورش نیست…”،

... و ده‌ها ترانه دیگر، اما ساعت‌ها، طولانی‌تر از آن بود که حافظه‌های ما از ترانه‌ها و شعرها، یاری کند و آنها را پر کند، خاطره‌گویی یکی دیگر از چیزهایی بود که ما را به هم نزدیک‌تر‌ می‌کرد: خاطره اولین باری که عاشق شدید، یک خاطره خنده‌دارکه توش مثل پت و مت بودی، خاطره‌‌ای از مدرسه و

چندین بار از ما پرسیده بودند که روز کارگر دیگر چیست؟ برای چه‌ می‌روید جلوی مجلس؟ چهارشنبه اول ماه مه، روز مناسبی بود برای پاسخ دادن به این سوالاتشان. از قصه اول ماه مه در شیکاگو گفتیم و کارگرانی که برای هشت ساعت کار مبارزه کردند و کشته شدند. گفتیم که کارگران در سال ۵۷ با همراهی همه مردم اعتصاب کردند و کمر شاه را شکستند با امید به اینکه دیگر فرزندانشان گرسنه نباشند، تحصیل و بهداشت رایگان داشته باشند؛ گفتیم انقلاب کردیم که دیگه همانند زمان شاه، برای سرودن یک شعر یا نوشتن یک انشا و حق‌گویی و حق‌خواهی، زندانی و اعدام نشیم و فقر و نابرابری نباشه و برای تجمع روز کارگر که در همه جهان آزادانه اجرا میشه نیازی به مجوز نباشه، اما حالا این شده که کارگرا حق ایجاد تشکل خودشونو هم ندارن تا صدای حق طلبی شان زودتر خاموش شود. گفتیم که‌ می‌رویم جلوی مجلس تا بگوییم حقوق کارگران باید در حدی باشد که زندگی آنان و خانواده‌هایشان را تامین کند. گفتیم که‌ می‌رویم و اعتراض می‌کنیم به کارفرمایانی که حقوق کارگرانشان را ماه‌ها پس از خشک شدن عرقشان هم نمی دهند و به خاطر این چیزهاست که الان اینجاییم.

... و این گونه ۱۶ روز گذشت. هر چند هر لحظه‌اش به اندازه قرنی بود اما به چشم برهم زدنی تمام شد. شنبه عصر ابتدا پروین آزاد شد. به من گفته شد که احتمالا فردا آزادم. باور نمی‌کردیم. بعد از بدرقه پروین، فضای بند غم آلود شد. بچه‌ها‌ می‌پرسیدند:
·                     دیگر چه کسی شب برایمان آواز بخواند؟

فرصت نشد برنامه‌‌ای برای شب تدارک ببینیم که مرا هم صدا کردند. به پشت در آهنی رفتم، گفتند آزادی. اگر چیزی جا گذاشته‌‌ای برو بیار وسایلت را. به داخل بند برگشتم و با تک تک بچه‌ها خداحافظی کردم. دلم نمی آمد  ترکشان کنم.

·                     دستت را روی سرم بکش تا آزادی نصیب ما هم بشود!

·                     دیگر چه کسی برایمان قصه بگوید؟

·                     به زندانبانان بگو به مناسبت شیرینی آزادی ات، به یک نخ سیگار بدهند.

·                               …

دیگر بازجویم را ندیدم که به او بگویم:
·                     آنچه در مقالات و نوشته‌های ماست، یک صدم یا یک هزارم واقعیت جاری در جامعه هم نیست.

·                     سیاهی، فساد، فقر و بی‌عدالتی، حق‌کشی و بی‌توجهی مسوولین به این فجایع است که مثل موریانه امینت کشور را به خطر‌ می‌اندازد.

·                     آنچه ما‌ می‌گوییم راهکارهای واقعی برای حل این مصایب است.

·                     حق خواهی جرم نیست و حق هر انسانی است و  اجرای عدالت تنها چاره حل مشکلات است.

·                     براستی آیا‌ می‌توان باور کرد که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و انتظامی که با چنین آمادگی جلو حضور جمع کوچک ما را در پارک‌ می‌گیرند، نمی توانند جلوی نقل و انتقال و خرید و فروش این حجم از مواد مخدر را بگیرند؟ نمی توانند مانع از کار “آشپزخانه”‌هایی شوند که در حال تولید شیشه هستند؟ نمی توانند به جای حمله به  تجمع مسالمت‌آمیز کارگران در اول ماه مه، کارفرماهایی را به عنوان مجرم دستگیر کنند که ماه‌ها حقوق کارگرانشان را نمی پردازند ؟ نمی توانند کارفرماهایی را که خون کارگران هفت تپه و سایر واحدهای تولیدی را در شیشه کرده، بگیرند که با وام‌های اهدایی، از کشور خارج نشود؟

... و هنوز هم بعد از یک هفته آزادی، هر بار که به دستشویی‌ می‌روم و دستانم را‌ می‌شویم ناخودآگاه، دستانم را کاسه‌‌ای می‌کنم پر آب و‌ می‌نوشم به عادت روزهای بازداشت که از خیر لیوان گذشته بودم. در آینه نگاه می‌کنم و یاد زنانی می‌افتم که هیچ کس برایشان # نمی‌سازد و بار دیگر با خود پیمان می بندم که چشمانم را بر روی بی عدالتی ها هرگز نبندم.

هاله صفرزاده

تاریخ انتشار ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ – ۱۱:۳۰ ب.ظ


برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!