«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۷ دی ۳۰, یکشنبه

هنوز نمی داند چه کسی وی را از مرگی جانگداز در فاضلاب رهانید ... ـ بازانتشار

افتادنا ...

در حال سقوط؛ در حال افتادن:
«سر میز، پایه ی صندلی محمود در رفت. افتادنا، سفره را کشید؛ کاسه ی آش برگشت، ریخت و سر و صورت بچه را سوزاند.»

از این ترکیب که از افزودن «آ» بر مصدر فراهم می شود و بسیار زیبا و در حقیقت، جای آن در زبان پارسی کم است و می تواند تعمیم یابد، تنها چند مورد انگشت شمار دیگر در تداول تهرانی ها دیده می شود؛ از آن میان:
آمدنا (در حالِ آمدن)؛ برگشتنا (در موقع و در حالِ بازگشت) و رفتنا (در حال رفتن).

برگرفته از «کتاب کوچه»، حرف الف، دفتر دوم، زنده یاد احمد شاملو، چاپ دوم، تابستان ۱۹۹۵ (با اندک ویرایش اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

برای آنکه به نوبه ی خود سهمی در سپارش آن زنده یاد ادا کرده باشم: داستان کوتاه زیر را نوشتم که در آن از آمیخته واژه های «زنا» (از زدن)، «افتادنا» (از افتادن)، «گفتنا» و «گویانا» (از گفتن) نیز سود برده شده است. امیدوارم مورد پسند قرار گیرد؛ گرچه می دانم که برخی را بیش از پیش به خونِ خود تشنه خواهم نمود!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۹ مهر ماه ۱۳۹۲


***

هنوز نمی داند چه کسی وی را از مرگی جانگداز در فاضلاب رهانید ...

این داستان مربوط به دورترهاست؛ آن هنگام که «آقا» هنوز ناچار بود با روضه خوانی بر سر گور این و آن، پولی اندک بستاند و زندگی ساده و خداپسندانه ی خود را با نانی بخور و نمیر در خانه ای کوچک و کهنه سر و سامان دهد. مستراح این خانه وضعیت چندان خوبی نداشت و به جز بوی بد همیشگی که کم و بیش فضای خانه را می انباشت و روح ملکوتی «آقا» را هنگام نماز و نیایش به درگاه پروردگار می آزرد، لگنی فراخ نیز داشت که میان آن شکسته بود و گرچه ژرفای تیره ی چاه که از بختِ بد مستقیما در زیر لگن چاهک آن ساخته شده بود، دیده نمی شد، ولی نگاه به دیواره ی گشاد و ترک برداشته ی آن هول و هراس به دل «آقا» می افکند. دشواری کار، بیش تر از آنجا بود که «آقا» حتا نمی توانست ذکری بگوید تا کمی آرامش یافته به سرنگونی در آن چاه تیره نیندیشد. او که به دوستان خود سپارش کرده بود تا از بردن نام الله و پیامبر و ائمه اطهار و هرگونه ذکری در مستراح خودداری کنند، چگونه می توانست واعظ غیر متعظ باشد؟!

به هر رو، روزی آن چیزی که نمی بایستی رخ می داد، رخ داد و با شکسته شدن لگنِ چاهک، «آقا» که تازه به مستراح تشریف فرما شده بود، چنگ زنا به دیواره ی آن چاه تیره و الله الله گفتنا به درون «فاضل ـ آب» سرنگون شد؛ بخت با وی یار بود که اهالی محل توانستند وی را که سر و ریش و همه جایش آلوده شده و بوی گند می داد، از درون چاه بیرون بکشند؛ تازه در آن هنگام به یاد آورد که افتادنا، ذکر نیز گفته بود؛ زیر لب استغفراالله گویانا، می اندیشید:
ـ پس چگونه شد که ذکر گفتنا از این گنداب رهایی یافتم؟! آیا الله بود یا ...؟! لا اله الّا الله ...
وی که اکنون پیری سالخورده شده، بویژه هر از گاهی که پیپش را چاق کرده، پُک می زند، یاد آن روز تلخ در اندیشه اش زنده می شود و هنوز نمی داند چه کسی وی را از مرگی جانگداز در فاضلاب رهانید ...

ب. الف. بزرگمهر   ۲۹ مهر ماه ۱۳۹۲


برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!