«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۰ بهمن ۱۱, دوشنبه

اول، بازی با بندِ تنبانِ عیال؛ دوم، نرمش قهرمانانه!

«یکی از کارهای دشمن، تلاش روانی و جنگ روانی است. در کنار این جنگ اقتصادی، جنگ واقعی و حقیقی، دشمن یک جنگ روانی هم می کند؛ در همه‌ی زمینه‌های گوناگون ...»* من باب مثال، همین نامه که کسی در همین جمع برای مان فرستاده و نوشته، شب جمعه دو چیز یادت نره:
اول، بازی با بندِ تنبانِ عیال؛ دوم، نرمش قهرمانانه! خُب! دشمن که شاخ و دُم ندارد؛ در همه ی ارکان نظام نفوذ کرده و حتا برای شب جمعه مان هم که چکار بکنبم یا نکنیم، تعیین و تکلیف می کند. خُب! این یک تضعیف روحی برای از کار انداختن مان است که باید جلوی آن ایستاد.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۱ بهمن ماه ۱۴۰۰

* از بیانات «کیر خر نظام خرموش پرور» در دیدار با «تولیدکنندگان و فعالان اقتصادی»، برگرفته از تارنگاشت «کیر خر نظام خرموش پرور»   دهم بهمن ماه ۱۴۰۰ 

۱۴۰۰ بهمن ۱۰, یکشنبه

کاش دستمان شکسته بود ... ـ بازپخشش

با چشمانی اشکبار و دلی پریشان، نتیجه ی انتخابات که برای نشان دادن به جهان مهم تر از ولایت خودمان بود را می پذیریم. این هم از الطاف خفیه ی الهی در این انتخابات سرنوشت ساز بود که این بار ناچار شدیم، هم دست شان را باز بگذاریم تا هر کار دل شان خواست بکنند و هم خودمان بسود آن ها رای در صندوق ها بریزیم تا خرمان انشاء الله تعالی به سلامتی و میمنت از پل «شیطان بزرگ» که رنگ عوض کرده و دبّه درمی آورد، بگذرد و قلب مقام معظم رهبری  آرام بگیرد. خدا ذلیل شان کند که به اندازه ای از مردم بیچاره رای خریدند که همه فهمیدند؛ قرار نبود این همه اختلاف آراء بشود. کاش دستمان شکسته بود ...

ب. الف. بزرگمهر    دهم خرداد ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/05/blog-post_50.html

«البته سلامت انتخابات را تأیید می‌کنم که خیلی خوب بود؛ اما تخلفات بسیاری هم شد که بخشی از آن متوجه مسوولان بود که تخلفات بسیاری کردند. برخی از این تخلفات را همه فهمیدند و برخی از تخلفات مبتنی بر گزارش‌های ناظران از دور و نزدیک و برخی مبتنی بر گزارش‌های مردمی بود. تخلفات انتخاباتی از نظر مالی و سیاسی چشمگیر بود و انتظار نداشتیم دستگاه‌های مجری انتخابات که باید مجری قانون باشند، خودشان قانون‌شکنی کنند به‌نحوی که همه مطلع شوند که این خلاف انتظار بود ... کسانی که در این قضایا تخلفات بزرگ کردند از گناهانشان توبه کنند زیرا حق الناس گریبانشان را می‌گیرد ...»

«نشانه خدا» احمد جنتی، رییس مجلس خبرگان تاریک اندیشی و واپسگرایی، «خبرگزاری تسنیم»، سوم خرداد ماه ۱۳۹۶

۱۴۰۰ بهمن ۸, جمعه

... شاید آقا زنبورهای گاوی را بجای زنبورهای عسل اشتباه گرفته است؟! ـ بازپخشش

به گزارش زیر و فرمایش «آقا» در نگاره ی پیوست باریک شوید! این یکی از "زنبورهای عسل" فرمایش «آقا»ست و با آنکه پا به سن گذاشته، هنوز نیش می زند! شاید از همین رو نیز وی را به ریاست «فرهنگستان علوم اسلامی» گماشته اند!

«آقا» فرموده اند که این "زنبور"ها پس از آنکه شیره ی گل های معرفتی «آقای پیشین» را مکیدند در سرتاسر کشور راه افتادند ـ که منظورشان بیگمان پرواز بوده است! ـ به مردم عسل دادند و به دشمنان نیش زدند؛ هم عسل، هم نیش ...

من هرچه به گذشته نگاه می کنم، می بینم این "زنبور"ها هر کس جلوی شان سبز شده را تنها نیش زده و از عسل دادن شان در هیچ جا نشانه ای در دست نیست. نمی دانم «آقا» دشمنان را چگونه تعبیر و تفسیر می کنند؛ ولی، آیا این همه ایرانی که از نیش "زنبور"های فرمایش ایشان به بیرون کشور پناه برده و برخی های شان نیز یکراست به ژرفای دریاها و اقیانوس ها رهسپار شده و به لقاء الله پیوسته اند، همگی دشمن بوده اند؟! و اگر دشمن بوده اند، دشمن چه کسانی بوده اند؟ دشمن مردم؟! شوربختانه، در فرمایش «آقا»، بسان بیش تر فرمایشات شان، این چیزها روشن نشده و تعبیر و تفسیر آن بر دوش خواننده یا شنونده نهاده شده است. 

آیا خدای نکرده به راستگویی «آقا» باید بدگمان بود؟ استغفرالله، خدا را گواه می گیرم که من چنین بدگمانی به «آقا» ندارم و از عقوبتِ (همان فرجام پارسی!) آن و ترسِ افکنده شدن در آتش دوزخ، لرزه بر اندامم می نشیند! ولی، از خود می پرسم:
... شاید آقا زنبورهای گاوی را بجای زنبورهای عسل اشتباه گرفته است؟!

«آقا» همچنین فرموده اند:
«... از هیچ جمعیت دیگری غیر از روحانیت، این کار برنمی آمد»! یک نگاه گذرا به وضعیت زندگی مردم در همه جای ایران، بی درنگ درستی سخنان گهربار ایشان را نشان می دهد.

ب. الف. بزرگمهر     ۲۵ آذر ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/12/blog-post_16.html

***

فیلسوفانی مانند کانت سرباز اهریمن هستند!

محمدمهدی میرباقری٬ رئیس «فرهنگستان علوم اسلامی» گفته، فیلسوفانی مانند امانوئل کانت «سربازان شیطان» بوده و «همه فیلسوفان مدرن غرب پرچمداران فرهنگ شیطنت در جهان» هستند.

به گزارش «باشگاه خبرنگاران جوان» و سایت «۵۹۸»، آقای میرباقری در جمع مسوولان جشنواره فیلم «عمار» این سخنان را بیان کرده و گفته، فیلسوفی که زیل [منظور ذیل به آرش «زیر» است!] «انبیاء» حرکت نکند، زیر «ولایت شیطان» است.

وی افزوده که هم اکنون «موضوع اصلی درگیری‌ها بین اسلام و کفر است و غرب می‌خواهد امواج اسلام انقلابی را در جهان از بین ببرد.»

به گفته میرباقری، هم اکنون جریان «مدرنیته اسلامی» همچشم «اسلام انقلابی» شده و مسلمانان باید از «داشته‌های خود رستم» ساخته و به جهانیان عرضه کنند.

رییس «فرهنگستان علوم اسلامی» در بخش دیگری از سخنان خود گفته که «تفکرات غرب در جهان اسلام بر دوش سکولاریسم‌های مسلمان است که سعی می‌کنند در این مسیر گام بردارند.»


این گزارش از سوی اینجانب، پارسی نویسی و ویرایش شده است. عنوان آن را نیز اندکی دستکاری نموده و افزوده ی درون [ ] نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

سال ها بریش توده های مردم خندیدند ... ـ بازپخشش

«اُم الفساد والمُفسدین» و یکی از چموش ترین شاگردانش! به چه می خندند، نمی دانم؛ ولی روشن است که سال ها بریش مردمی که برای بهبود اوضاع زندگی شان انقلاب کردند و برای آن خون دادند، خندیدند و کار را به اینجا رساندند؛ مادربخطاهایی بیشرم و آبرو:
دیدی چه ساده بود؟! سرِ چپ های یکی از دیگری نادان تر شیره مالیدیم؛ شعارهای شان را گذرا هم شده از چنگ شان ربودیم و کاری کردیم تا حتا برای مان «خط امام» بتراشند و در پی مان راه بیفتند. پس از آن، دیگر کار ساده و آسان بود؛ روی دوش مردم سوار شدیم. خوب! همه ی این ها البته بدون پشتیبانی و یاری انگلیسی ها و آمریکایی ها و رسانه های خوب شان که تنها در چند ماه، امام را به عرش رساندند، شدنی نبود ...

از زبان آن «اُم الفساد» رو به شاگردش: ب. الف. بزرگمهر   ۲۲ دی ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/01/blog-post_12.html




۱۴۰۰ بهمن ۷, پنجشنبه

نه یک گام به پس!

پشتیبانی از اوکرایین در برابر روسیه ی گویا زورگو ، چنگ انداز به خاک دیگران و پایمال کننده ی دمکراسی و آزادی به شیوه ی دلخواه و پسندیده ی ششلول بندهای جامعه جهانی، بهانه و دروغی بیش نیست.

رویدادهای تنش آمیزِ از چندی پیش به این سو پیرامون مرز جنوب باختری روسیه، شایان درنگ و نگران کننده است؛ تا بدانجا نگران کننده که آغاز هر درگیری کوجکی با نیروهای سپاهی ساز و برگ یافته به جنگ ابزارهای یورشگرانه و روزبروز فزاینده ی کشورهای امپریالیستی بسرکردگی و پیشگامی «یانکی» ها در مرز اکرایین با روسیه می تواند به گسترش یکباره ی آن به جنگی بزرگ و فرارویی به جنگ جهانی مرگبار برای کره زمین بینجامد. نیروهای «ناتو» برهبری «یانکی» ها که همچنان در آن، دست بالا را داشته و همه کاره اند با زیر پا نهادن یک یکِ پیمان های همزیستی آشتی جویانه با «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» در گذشته و روسیه ی برجای مانده از آن، در پیدایشِ گستره ی (محیط) جنگی و دامن زدن به آن با ساخت و پرداختِ دروغ هایی شاخدار و پوچ نماهایی («پارادوکس») چون گمانه ی یورش روسیه به اوکرایین، نقشی بنیادین بر دوش داشته و دارند. در این میان، آماج «یانکی» ها در همسویی و همراهیِ باریک با برادران «انگلوساکسون» خود برای آماده نمودن اندیشه ی توده های میلیونی مردم اروپا بویژه در بخش باختری آن و زمینه سازیِ کشاندنِ امپریالیست های فرانسوی و بویژه آلمانی و کشورهایی چون فنلاند، لیتوانی، استونی و سوئد به جنگی ناخواسته، شایان درنگ و موشکافی بیش تر است؛ پشتیبانی از اوکرایین در برابر روسیه ی گویا زورگو ، چنگ انداز به خاک دیگران و پایمال کننده ی دمکراسی و آزادی به شیوه ی دلخواه و پسندیده ی ششلول بندهای جامعه جهانی، بهانه و دروغی بیش نیست. آماج بنیادین، در میان گرفتنِ هرچه بیش ترِ روسیه و تنگ تر نمودنِ چنبره پیرامونِ آن است.۱

روندِ نگران کننده ای که همچنان بویژه بکوشش امپریالیست های «یانکی» و برادران «انگلوساکسون» خود پی گرفته می شود، تا اندازه ای یادآور یکی از میدان هایِ کارزارِ یورشِ ددمنشانه ی «آلمان نازی» در جنگ جهانی دوم به نخستین کشور زحمتکشان جهان در پاییز سال ۱۹۴۱ ترسایی است۲ که چنانچه با ندانمکاریِ مرگبارِ دیگری از سوی رهبری سیاسی و سپاهیِ ناآماده و همچنان سراسیمه و سردرگم از یورشی برق آسا همراه می شد، «مسکو» نیز بچنگ «نازی» ها می افتاد۳ و روندِ جنگ بسود یورشگران شتابی فزاینده تر و شاید برگشت ناپذیر می گرفت. آنگاه بگمان بسیار نیرومند، نبردِ سرنوشت ساز «استالینگراد» دو سال پس از آن نیز دیگر در کار نمی بود و بیرون راندن یورشگران، اگر نگویم نشدنی، با دشواری های بسیار بزرگ تر و جانفرساتر روبرو می شد.

از دید من، «نبرد مسکو» که هیتلر و دیگر سردمداران و جَک و جانوران «نازی» به پیروزیِ بی برو برگرد در آن امیدوار بودند، بازه ی زمانی بسیار برجسته و سرنوشت سازی در چرخش روز و روزگار بسود نیروهای «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» بود و به بازیافت روحیه ی جنگجویانه و امید به پیروزی بر اهریمنِ «نازیسم» و «فاشیسم» در همه ی پیشانی های جنگ کمکی شایان نمود. این پیروزی که نخست با ایستاندنِ یورش شتاب آمیز نیروهای یورشگر آغازید و سپس با تار و مار کردن و شکافتن چندین پیشانی و به واپس راندن شان پی گرفته شد، بی رهبری بی همتای «مارشال ژوکف» که درست در چنین بزنگاه سرنوشت سازی از سوی «ژوزف استالین» به فرماندهی آن پیشانی گماشته شد۴ و بی درنگ به بازسازی و بازآرایی نیروها بر بنیاد استراتژی و تاکتیک های جنگیِ سازگار دست یازید، شدنی نبود؛ وی بی هیچ گزافه گویی، نقشی برچسته در این پیروزی و پیروزی های پی در پی دیگر تا پایان جنگ داشت و چندین بار نیز دستورهای بیجایِ استالین در جایگاه «فرمانده ی بلندپایه» را دلاورانه زیر پا نهاد؛ همو بود که برای نخستین بار، فرمان «نه یک گام به پس!»۵ را برای یکی یا شاید شمار بیش تری از پیشانی های پدافندیِ پیرامونِ «مسکو» بکار برد. ناگفته نگذارم که در هیچیک از نبردهای پسین و پیشین، تا آن اندازه نیروهای تا بُنِ دندان ساز و برگ یافته به جنگ ابزارهای پیشرفته، ساز و برگِ زرهی (تانک و ...) و هواپیماهای بمب افکن از سوی «نازی» ها بکار نگرفته نشد.

با آنچه کوتاه و سر و دُم بریده آمد، هم اکنون روسیه با چالشی همانندِ «نبرد مسکو» روبروست؛ بگونه ای که هر گامی به واپس نهادن یا گرفتارِ موش و گربه بازیِ «یانکی» ها شدن، پیامدهایی مرگبار برای مردم آن کشور و جهان دربرخواهد داشت. خوشبختانه شیوه ی برخورد رهبری روسیه در روزهای گذشته به این خوش بینی دامن می زند که از ندانمکاری های گذشته بر بنیادِ سیاست های کوته بینانه ی فرجام گرایی۶، پندهایی آموخته، راه را از چاه بهتر از پیش بازشناخته و به آسودگی با ریسمان «یانکی» ها و شغال های اورپای باختری به چاهی که هر بار برای شان کنده و باز هم خواهند کند، پا نخواهند نهاد. با این همه، امیدوارم رژیم فرمانروا بر این کشور که خواسته یا ناخواسته، بار سنگینِ «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» در پشتیبانی از همزیستی آشتی جویانه میان خلق ها و ملت های جهان را بر دوش می کشد، بتواند سیاستی پیگیر و دانشورانه در برخورد با کشورهای امپریالیستی دنبال کند و آن بارِ تاریخی را بر زمین نیفکند. یکی از آخشیج های برجسته از چنین سیاستی دانشورانه، بهره وری باریک از شکافِ پدید آمده از سال ها پیش میانِ کشورهای بخش خشکی اروپای باختری با «یانکی» ها و برادران همدستِ «انگلوساکسون» خود، ژرف تر نمودن و کشاندنِ شان (بویژه آلمان) بسوی خویش است؛ گرچه، دستکم کوتاه و فشرده، باید بیفزایم که چنین سیاستی حتا چنانچه با کامیابی همراه شود تا هنگامی که رژیم مافیایی در روسیه پابرجاست، دست بالا به پدیداری گروهبندی امپریالیستی تازه با کانونمندی آلمان در همچشمی با «گروهبندی انگلوساکسون» خواهد انجامید و نه تنها آبی برای توده های مردم اروپا و جهان گرم نخواهد کرد که به افزایش تنش و برخوردهای جنگ امپریالیستی هزاران بار ویرانگرتر امپریالیستی خواهد انجامید. چشم اسفندیارِ روسیه در همین نکته و دریافت آن نهفته است.    

یادآوری نکته ای را نیز که چندی پیش نوشته بودم به این شوند بایسته می دانم که آغاز هر جنگ کوچک و بزرگ زمینی با جنگ ابزارهای کلاسیک در دوره ی کنونی، بسته به تراز نیروهای سیاسی و سپاهی هر دو سوی نبرد از توان گسترش و ژرفش بی درنگ به جنگِ سهمگین و زمینگیرکننده ی ناخبر (غافلگیر کننده) از سپهر پیرامون زمین برخوردار است:
«از دید من با پیشبرد روند کنونی، چنان یورشی [یورش ناگهانی و برق آسا از سوی «یانکی» ها] در دو بازه ی زمانی کوتاه و بی درنگ در پی یکدیگر به انجام خواهد رسید:
نخست درگیری زمینی و هوایی همه سویه با کاربرد جنگ ابزارهای کلاسیک و اتمی از سوی نیروهای ꞌناتوꞌ یا بخشی از نیروهای آن پیمان دوزخی، چنانچه ꞌیانکیꞌ ها در همراه نمودن کشورهای اروپای باختری بویژه آلمان با خود کامیاب شوند ... و سپس، یورش سهمگین و برق آسای ꞌیانکیꞌ ها با کاربرد نوین ترین جنگ ابزارهای هسته ای و لیزری نابود کننده از سپهر پیرامون زمین.»۷

یاد همه ی دلاورمردان و زنان «ارتش سرخ اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» جانباخته و جانفشان در میدان های جنگ با آلمان نازی، پارتیزان های دلاور و همه ی کوشندگان و آمایشگران پشت پیشانی آن نبرد تاریخی که آدمیت را از چنگِ اهریمن «فاشیسم» و «نازیسم» رهاندند، زنده و گرامی باد!

ب. الف. بزرگمهر   هفتم بهمن ماه ۱۴۰۰

پی نوشت:

۱ ـ پرداختن به این چالش که از سویه ها و گوشه های باز هم بیش تری برخوردار است را به یادداشتی جداگانه وامی گذارم.

۲ ـ با نادیده گرفتن جداگانگی های بنیادین میان «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» با روسیه مافیازده ی کنونی

۳ ـ اگر درست به یاد داشته باشم، نیروهای «نازی» در آن هنگام تا ۲۰ کیلومتری مسکو پیش رفته بودند و تنها گامی کوتاه مانده بود تا آن را بگیرند و به سرنوشت های شهرها و روستاهای دیگر دچار کنند.

۴ ـ در رسانه ها و فیلم های دوره ی رهبری استالین، این و بسیاری دستاوردهای دیگر را گاه بگونه ای خودنمایانه و زننده به پایِ خردمندیِ این «کمونیستِ پیچیده» (بیگمان ناهمتایی این دو واژه در کنار یکدیگر را بدیده می گیرید) نهاده اند! از دید من، گماشته شدن آن مارشال تیزهوش و کارآمد در آن بزنگاه تاریخی از سرِ ناچاری و زیرِ فشار برخی دیگر از فرماندهان جنگی میهن پرست که از شکست های پی در پی به تنگ آمده بودند به انجام رسید.

۵ ـ این فرمان، سپس در نبرد سرنوشت ساز «استالینگراد» بر زبان «استالین» آمد و به نام وی در تاریخ نوشته شد.

۶ ـ آمیخته واژه ی «فرجام گرایی» را همتراز با واژه ی از ریشه لاتینی پراگماتیسم (pragmatism) که در زبان پارسی نیز راه یافته و کاربرد دارد، ساخته ام؛ واژه ی «فرجام» در آن آمیزه را به آرش و بجای «مصلحت» که به گوش بیش تر ایرانیان آشناتر است، بکار برده ام. این «فرجام گرایی» در چارچوب سامانه ی سرمایه داری که سود هرچه بیش تر و زودتر دسترس پذیر، بنیاد اقتصادی آن را می سازد، ناگزیر آرش و مانشی کوته بینانه، سودجویانه و فرصت جویانه به خود می گیرد؛ می توان «پراگماتیسم» را «فرجام گرایی کوته بینانه» نیز نامید؛ گرچه از دید من، همان «فرجام گرایی» برگردان خوبی برای آن است؛ زیرا چنین دیدگاهی، تنها در چارچوب سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی از آرش و مانشی درخور در همان چارچوب، برخوردار بوده و با از میان رفتن این سامانه ی تبهکار، همه ی چنین مانش ها و دیدگاه های ساخته و پرداخته ی نهادهای مغزشویی سرمایه داری نیز از پهنه ی گیتی رخت برخواهند بست.

برگرفته از پی نوشت «اگر حزب بلشویک روسیه و رهبر فرزانه و انقلابی آن نیز همینگونه می اندیشیدند ...»  ب. الف. بزرگمهر   ششم اَمرداد ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/07/blog-post_738.html

۷ ـ برگرفته از پی نوشتِ یادداشتِ «نه روسیه و نه چین نباید رودست بخورند!»  ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ آذر ماه ۱۴۰۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2021/12/blog-post_27.html

۱۴۰۰ دی ۳۰, پنجشنبه

پیش از آنکه تو دست بکار شوی ... ـ بازپخشش

پیش از آنکه تو دست بکار شوی، خودمان خودمان را رنگ کردیم!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ آبان ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/12/blog-post_869.html



نگران نباشید! همه تان بی برو برگرد خواهید مرد؛ کمی دیر یا زود دارد ـ بازپخشش

از زبان این تبهکار:  ب. الف. بزرگمهر   پنجم اسپند ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2021/02/blog-post_969.html 

***

رئیس مرکز مقابله با بیماری‌های مسری و عفونی در ایالات متحده، طرح جو بایدن، رئیس جمهور منتخب آمریکا برای واکسیناسیون ۱۰۰ میلیون نفر علیه کرونا طی ۱۰۰ روز اول دوره ریاست جمهوری وی را واقع‌گرایانه دانست و گفت که این طرح «قطعا شدنی است».

آنتونی فاوچی روز یکشنبه در مصاحبه‌ای با شبکه تلویزیونی ان‌بی‌سی اعلام کرد که دو واکسن «آسترازنکا» و «جانسون اند جانسون» «به زودی» جهت اخذ مجوزهای لازم به نهادهای مربوطه در آمریکا ارائه می‌شوند و همین امر سرعت واکسیناسیون در برابر ویروس کرونا را افزایش خواهد داد.

وی اظهار داشت: «ما قطعا تنها چند هفته، نه چند ماه، با این اتفاق فاصله داریم.» دکتر فاوچی همچنین تاکید کرد که واکسیناسیون گسترده‌تر به همراه استفاده از ماسک و رعایت فاصله با افراد بهترین راه برای مهار گونه جدید ویروس کرونا است.

تاکنون حدود ۱۰ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر در ایالات متحده واکسینه شده‌اند. ویروس کرونا در این کشور بیش از ۳۹۰ هزار نفر را نیز به کام مرگ کشانده است.

برگرفته از «خبرخوان» تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»   ۲۹ دی ماه ۱۳۹۹ 

***

شمار قربانیان ویروس کرونا در ایالات متحده روز دوشنبه ۵ اسفند از مرز ۵۰۰ هزار نفر گذشت، آماری گیج‌کننده که نقطه عطفی در مواجهه مردم آمریکا با پاندمی کووید-۱۹ محسوب می‌شود.

جو بایدن، رئیس جمهوری ایالات متحده، با صدور اطلاعیه‌ای در بزرگداشت یاد و خاطره کسانی که بر اثر این بیماری جان باخته‌اند، دستور داد که پرچم آمریکا در همه ادارات و اماکن فدرال تا غروب آفتاب جمعه به حالت نیمه افراشته دربیاید.

آقای بایدن گفت: «ما در این موقعیت خطیر به جان‌های از دست رفته و به کسانی می‌اندیشیم که عزیزان خود را از دست داده‌اند. ما به عنوان یک ملت باید یاد آنها را زنده نگه داریم و تنها در این صورت می‌توانیم التیام یابیم، متحد شویم و به عنوان یک ملت عزم کنیم که این پاندمی را شکست دهیم.»

همزمان ناقوس‌ها در کلیسای ملی واشینگتن به یاد جان باختگان ویروس کرونا در ایالت متحده ۵۰۰ بار نواخته شدند.

جو بایدن در پی طنین ناقوس‌ها در سخنانی اظهار داشت: «همان طور که به ابعاد این انبوه مرگ معترفیم، باید تک تک آدم‌ها و زندگی آنها را به یاد بیاوریم. پسری که هر شب با مادر خود تماس می‌گرفت تا جویای احوال او شود. پدر دختری که او زندگی‌اش را روشن کرده بود. بهترین دوستی که همیشه در دسترس بود... پرستاری که به بیمارانش کمک می‌کرد جویای زندگی باشند.»

لحظاتی پس از آن نیز بایدن همراه کامالا هریس، معاون رئیس جمهور، و همسرانشان با لباس و ماسک مشکی مقابل دوربین‌ها ظاهر شدند و در سکوت به سرودی مذهبی گوش دادند.

یک سال پس از درگذشت اولین قربانی ویروس کرونا در سانتا کلارا کانتی ایالت کالیفرنیا، اکنون آمار مبتلایان به این ویروس در آمریکا بالغ بر ۲۸ میلیون نفر شده و ۵۰۰ هزار و ۵۴ نفر نیز بر اثر آن جان باخته‌اند.

حدود ۱۹ درصد مرگ و میر جهانی بر اثر کرونا در ایالات متحده رخ داده است، رقمی خیره‌کننده خاصه با توجه به این واقعیت که مردم آمریکا تنها ۴ درصد جمعیت جهان را تشکیل می‌دهند.

دکتر آنتونی فاوچی، رئیس مقابله با بیماری‌های عفونی و مسری در آمریکا، به شبکه خبری ای‌بی‌سی گفت:
«این ارقام شگفت‌انگیز هستند. اگر به گذشته برگردیم و وقایع را مشاهده کنیم، می‌بینیم که ما تقریبا از همه کشورها بدتر عمل کردیم، حال آن که کشوری ثروتمند و بسیار توسعه‌یافته هستیم.»

گزیده گزارشی برگرفته از «خبرخوان» تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»   پنجم اسپند ماه ۱۳۹۹

بختی برای ویرایش این دو گزارش نداشتم.  برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

۱۴۰۰ دی ۲۹, چهارشنبه

دکترا از دانشگاه اوین

«آقای دکتر رییسی علاوه‌ بر ملاقات با آقای پوتین، در مجلس دومای روسیه حضور یافته و برای نمایندگان دوما سخنرانی خواهند داشت. دیدار و گفتگو با فعالان برجسته اقتصادی روسی و همچنین جمعی از ایرانیان مقیم روسیه از سایر برنامه‌ های برنامه‌ ریزی شده برای این سفر می‌باشد.»*

نخود آش زیر گوشم زمزمه می کند:
این که شش کلاس دوره ی دبستان بیش تر ندیده؛ کی و کجا دوره های دبیرستان و دانشگاه را گذرانده و دکترا گرفته؟!

سپس گویی خودش بخود پاسخ می دهد، می افزاید:
ها! دوره ی دبیرستان را همراه با آموزش شنگول و منگول (همانا «معقول و منقول» بزبان آخوندی) در حوزه ی علمیه و دکترا را هم در دانشگاه اوین گرفته، پرفسور شده ... ها؟

می گویم:
نه بابا! تاژیکستان که برای دید و بازدیدهای دورِهَمی رفته بود از یکی از دانشگاه های آنجا دکترای افتخاری گرفته ...

حالا دو پایش را در یک کفش کرده، برود تاژیکستان دکترای افتخاری بگیرد. به وی می گویم:
به او به عنوان مقامی رسمی دکترا داده اند و بی چشمداشت هم نیست. به تو برای چه باید دکترا بدهند؟!

پاسخ می دهد:
لابد آنجا رشته ای به نام «نای زنی دوپایان» یا چیزی در این مایه دارند که دکترا داده اند؛ دکترا که بدون عنوان نمی شود. من هم می روم شاید دری به تخته خورد و توتنستم دکترا بگیرم و برگردم. آنوخت تو هم باید هر وقت سلام می کنی یا چیزی می خواهی بپرسی، همین عنوان را برایم بکار ببری تا آویزه ی گوشم بشه! آهنگ گوشنوازی هم داره: آقای دکتر ...

می پرسم:
حالا در چه رشته ای می خواهی دکترا بگیری؟

با ناشکیبایی سرشتی اش و تا اندازه ای برانگیخته پاسخ می دهد:
مگر فرقی می کند؟! وختی او به این راحتی دکترا گرفته، برای من هم لابد چیزی دندانگیر پیدا می شود! شاید رشته ی زبان درازی! خوشت اومد؟

از شیرین زبانی اش، گرچه هنوز با ترشرویی، لبخندی کمرنگ تحویلم می دهد و سپس هر دو با هم می خندیم.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۹ دی ماه ۱۴۰۰

* از گفته های کارچاق کنی به نام کاظم جلالی، نماینده ی جان ننه اش: سیاسی رژیم پوشالی خرموش های اسلام پیشه در روسیه پیرامون رهسپاری «دژخیم الدوله نظام» به روسیه، برگرفته از «اسپوتنیک»   ۲۹ دی ماه ۱۴۰۰

زیرنویس پرتور:

دژخیم الدوله با گواهی و پالانِ دکترای افتخاری

سنگ، باران یا تنهایی؟

می‌توانم نام هر درخت را تبر بگذارم
نام هر تبر را خدا
اصلن چه فرقی می‌کند نام هر کسی چه باشد
مثلن نام من چه چیزی را به یاد آدم‌ها می‌اندازد
چه فرقی می‌کرد اگر باران بود
بهار بود
یا پاییز

«این پاییز حرف‌های زیادی برای گفتن داشت
که تبرها به جان درخت افتادند
درخت‌ها به جان هم»

جان در نمی‌بری از این زمستان که نام‌های بسیاری را با خود برده:
از شهرم
از خانه‌ام
از آغوشم

نام‌ها راه می‌افتند توی خیابان‌ها و اسم کوچک مرا تکرار می‌کنند
حالا چه فرقی می‌کند
اسم کوچک من
سنگ باشد
باران باشد
یا تنهایی؟

فلورا تاجیکی

برگرفته از «تلگرام» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ برنام را نیز با الهام از بوم برگزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر

خدا روس ها و چینی ها را پایدار بدارد

«آقا بیشعور نظام» را گفتند: روز و روزگار بدی است. نرمش قهرمانانه دیگر بازاری ندارد.

گفت: خدا روس ها و چینی ها را پایدار بدارد.*

ب. الف. بزرگمهر   ۲۹ دی ماه ۱۴۰۰

* با الهام از این داستانک:
در رمضان نوخطی را گفتند : این ماه كسادی است. گفت: خدا یهودیان و مسیحیان را پایدار بدارد

جاودانه عُبید زاکانی

۱۴۰۰ دی ۲۸, سه‌شنبه

هم اکنون بهترین زمان ماهیگیری از آبی است که خودمان گل آلودش کرده ایم

هم اکنون بهترین زمان ماهیگیری از آبی است که خودمان گل آلودش کرده ایم.* می دانیم که جنگ ابزارهای مان در برابر پیشرفته ترین جنگ ابزارهای روسی از کارآیی درخور برخوردار نیستند؛ بویژه آن ها که زمانی دورتر ساخته شده اند؛ ولی بختی بهتر از این، کم تر بدست می آید. افسار آن تلخک اکرایینی هم دست خودمان است؛ ناچار نیستیم کاه و یونجه ی بیش تری جلویش بریزیم؛ گرچه با این همه، دهانش را کمی شیرین کنیم تا بهتر زیر بار برود، بهتر است.

از زبان این کچلک آبزیرکاه:  ب. الف. بزرگمهر   ۲۸ دی ماه ۱۴۰۰

* «بن والاس»، وزیر جنگ انگلیس، روز دوشنبه ۲۷ دی برنامه ی کشورش برای فرستادن جنگ ابزارهای تانک پاد (ضدِّ تانک) به اوکرایین را برشمرد (اعلام کرد) تا بگفته ی وی، «کی یف» بتواند بهنگام هرگونه یورشی به آن کشور از خود پاسداری (دفاع) کند. وی در مَهِستان (پارلمان) انگلیس گفت: «ما بر آن شده ایم تا سامانه های جنگ ابزارهای پدافندی (دفاعی) سبک زره پاد (ضد زرهی) به اوکرایین بدهیم.» وی در پی افزود که نخستین بسته ی (محموله) جنگ ابزار نیز در همین روز (دوشنبه) به اوکرایین واگذار (تحویل داده) شده و شماری از نیروهای انگلیسی در کوتاه مدت به نیروهای اوکراینی آموزش خواهند داد.

مبادا با خود بیندیشید آدم هایی بداندیش ما را سراغ شما فرستاده اند!

مبادا با خود بیندیشید آدم هایی بداندیش ما را سراغ شما فرستاده اند!* نه! خودمان از بس درباره ی پیشرفت های چشمگیر شما از این و آن شنیدیم، شیفته ی دیدار از آن کشور باستانی شدیم. هیچ راهی برای پیمودن این همه راه نبود جز چِپیدن درون بسته ی نامه ها! امیدواریم با بالدار شدنِ بچه ها و نوه نتیجه های مان که روزانه جهش های ژنتیکی تازه ای می کنند، این دشواری نیز از میان برود و هوای هر جا که بسرشان زد بی نیاز به هیچگونه دوز و کلکی، هر جا که دل شان خواست ره سپارند و بر شمار تخم و ترکه مان بیفزایند. برافراشته باد پرچم پیروزیِ تبارِهای کرونایی در چهار گوشه ی گیتی!

از زبان یک ویروس سویه ی «اُمیکرون»:  ب. الف. بزرگمهر   ۲۸ دی ماه ۱۴۰۰ 

* هشدار کرونایی چین در باره ی نامه‌های برونمرزی

دولت چین از مردم آن کشور خواست از سپارش کالاهای برونمرزی خودداری ورزند تا بیم واگیری کرونا («سارس ۲») کاهش یابد. دولت چین بر این باور است که سویه ی تازه («سارس ۲» با نامه و بسته های پستی از کانادا وارد آن کشور شده است. «سازمان بهداشت چین» به دریافت کنندگان نامه و بسته‌های پستی برونمرزی سپارش کرد:
آن ها را با کاربرد دستکش و پوزه بند بهداشتی («ماسک») بیرونِ خانه باز کنند.

دولت چین نگران همه گیری سویه ی «اُمیکرون» است؛ زیرا نخستین باره ی آن هماوند با دریافت نامه و بسته بودو مردی چینی که ۱۱ ژانویه گذشته نامه ای از کانادا دریافت کرده بود، «اُمیکرون» گرفت. نامه از تورنتو تا پکن، چهار روز در راه بود و از «ایالات متحد» و هنگ کنگ هم گذشته بود. بیش از ۶۰ تن از خانواده دریافت کننده گرفته تا پیک که با آن در هماوندی (تماس) بودند، جدابندی («قرنطینه») و تکیخته (بجای «ایزوله» ـ پیشنهادِ از دید من درستِ یکی از کاربران در واژه نامه ای اینترنتی) شدند.

برگرفته از «اسپوتنیک»   ۲۸ دی ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش، پارسی و فشرده نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

۱۴۰۰ دی ۲۳, پنجشنبه

یکی از گردهمایی های پرخاش آمیز سراسری آموزگارانِ کارورز و فرهنگیان بازنشسته ـ ۲۳ دی ماه ۱۴۰۰

گردهمایی پرخاش آمیز سراسری آموزگارانِ کارورز و فرهنگیان بازنشسته ـ مریوان  ۲۳ دی ماه ۱۴۰۰

ویدئوی پیوست (برگرفته از «تلگرام» ۲۳ دی ماه ۱۴۰۰)



جاهل فراز مَسنَد و عالِم برون در ـ بازپخشش

اصحابنا می فرمایند كه این اخلاق به غایت مكرر و مجوفست. هر بیچاره ای كه به یكی از این اخلاق ردیه مبتلا گردد، مدت العمر خائب و خاسر باشد و بر هیچ مرادی ظفر نیابد. خود روشن است كه صاحب حیا از همه نعمت ها محروم باشد و از اكتساب جاه و اقتناء مال قاصر. حیا پیوسته میان او و مرادات او مانعی عظیم و حجابی غلیظ شده، او همواره بریخت و طالع خود گریان باشد. گریه ابر را كه حیا گفته اند، از اینجا گرفته اند.

رسول (ع) می فرماید: «الحیاء تمتع الرزق» [شرم، مانع روزی است] و مشاهده می رود كه هر كس كه بیشرمی پیشه گرفت و بی آبرویی مایه ساخت، پوستِ خلق می كَنَد؛ هر چه دلش می خواهد، می گوید؛ سر هیچ آفریده ای به گوزی نمی خرد؛ خود را از موانع به معارج اعلی می رساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود بلكه بر كسانی هم كه او را گائیده اند، تَنَعُّم می كند و خلایق به واسطه وقاحت از او می ترسند و آن بیچاره محروم كه به سمت حیا موسوم است پیوسته در پس درهای بازمانده و در دهلیز خان ها سر به زانوی حرمان نهاده، چوب دربانان خورَد و پسِ گردن خارَد. به دیدة حسرت در اصحاب وقاحت نگرد و گوید:
جاهل فراز مسند و عالِم برون در
جوید به حیله و راه و به دربان نمی رسد

جاودانه عُبید زاکانی

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/08/blog-post_33.html

۱۴۰۰ دی ۲۰, دوشنبه

پاپیون

چهار دیوار می‌خواستیم و یک سقف
تا شرافتمندانه زیر آن بمیریم
چه دوران لذتبخشی!
«پاپیون» پایان امیدوار کننده‌ای داشت
«حرامزاده‌ها من هنوز زنده‌ام»

نیزه‌ی درازی نگه داشته‌اند بالای سرت
در نیزار مجاور نی می‌زنند
ما نیشکر صادر می‌کنیم
و جهان شیرین می‌شود در حوضچه‌های آکنده از شیر

تو اعتقاد داری به رستگاری پس از قتل؟
تو اعتماد داری به محکوم دو بار حبس ابد؟
آن ها بارها به خودشان گفته‌اند «خائن»
با تأکید روی حرف «خ»
و ادامه‌ی خون را از دست‌هاشان پاک کرده‌اند

جرم پاپیون کندن پوست پرتقالها بود؟
جرم پاپیون دزدیدن یک تکه نان بود؟
جرم پاپیون تجاوز به آن پیرزن مرده بود؟
به شکلی تدریجی فاصله گرفتیم از محیط
و هزار بار مچاله کردیم مساحت کوتاه حیات را
سطوح خارجی ما اشغال شده است
سطوح داخلی ما اشغال شده است
تو لذت نمی‌بری؟
پایکوبی می‌کنند در کرت‌های خشک تنت با نیزه‌ای دراز
ران‌هایت سوراخ می‌شود با قطره‌هایی اسرارآمیز
و شرمگاه شن‌ها مثل همیشه داغ
مرگ، موسمی می‌وزید و انگشت اشاره‌اش ترسناک!
تو لذت نمی‌بری؟
خالکوبی کرده‌ام
ساق‌ها
ران‌ها
اژدهایی کوچک و پروانه‌ای بزرگ
ما بارها به خودمان گفته‌ایم «احمق»
با تأکید روی حرف «ح»
«حرامزاده‌ها من هنوز زنده‌ام»
نخستین بوسه‌ها پایان امیدوارکننده‌ای داشت
به ویژه بازی زیبای من
در نقش ابری باران‌زا

فرزانه قوامی

برگرفته از «تلگرام»  ۲۰ دی ماه ۱۴۰۰ (با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

یکی از دیگری بدتر و پلیدتر و جایی هم برای هیچ گزینشی نیست! ـ بازپخشش

یکی از بادنجان دورقاب چین های رژیم تبهکار جمهوری اسلامی در «گوگل پلاس» چنین نوشته است:
«بازگشت به هاشمی از نظر رفاه چگونه است؟

یک مقایسه:
سال ۷۱ بهترین شرایط دولت هاشمی:
ـ نرخ دلار ۱۵۴ تومان
ـ حداقل دستمزد روزانه کارگر ۲۹۹ تومان

سال ۹۲ در بدترین شرایط :
- نرخ دلار ۳۵۰۰ تومان
- حداقل دستمزد روزانه کارگر ۱۶۲۳۰ تومان

نتیجه: در بهترین شرایط دوره هاشمی، حداقل دستمزد کارگران، روزانه ۹/۱ دلار و امروز در بدترین شرایط، حداقل دستمزد کارگران، روزانه ۶/۴ دلار.

این با نرخ دلار آزاد امروز و نرخ دلار دولتی آن زمان هست؛ اگر شرایط را بخواهیم شبیه سازی کنیم، این بهبودی بسیار بیشتر خواهد شد.»

می نویسم:
«خانم ...! مثل اینکه شما از آن آدم ها هستید که باید حتمن دست تون را از پنجره بیرون ببرید تا ببینید بارون می یاد یا نه؟ منظورم این نیست که زمان آن مردک ایران برباد ده بهتر بود. منظورم این است که سر و ته یک کرباسند. هر دوی آن ها افزون بر نفر میان آن ها، همگی دستورات صندوق بین المللی پول و بانک جهانی را موبمو اجرا کرده اند. نتیجه اش هم جلوی چشم تونه؛ می خواهید مردم میان بد و بدتر یکی را برگزینند؟ به نظر من یکی از دیگری بدتر و پلیدترند و جایی هم برای هیچ گزینشی نیست!»

ب. الف. بزرگمهر   ۲۸ اردی بهشت ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/05/blog-post_9829.html

دیروز و امروز

تا پیش از انقلاب اسلامی، دست مان به گوشت نمی رسید؛ پیف پیف می کردیم. علی اَیُّحال، هر جای مان که پاک نبود، کون مان پاک بود. امروز بحمدلله دستمان به هر چیزی گشاده است و از همه ی نعمت های الهی بهره می بریم؛ ولی کون درست و حسابی نداریم.*

از زبان «کیر خر نظام خرموش پرور»  ب. الف. بزرگمهر  ۲۰ دی ماه ۱۴۰۰

* واعظی در كاشان بر منبر می گفت كه روز قیامت، حوض كوثر به دست امیرالمومنین علی (ع) باشد و آب آن به كسی دهد كه كونش درست باشد. كاشی ای برخاست و گفت: ای مولانا مگر او در كوزه كند و هم خود باز خورد.   جاودانه عُبید زاکانی

«این تصور که اصول انقلاب برای مردم و آینده سودمند نیست، خلاف واقع و بی‌انصافی محض است ... در طول این ۴۳ سال هر جا پیشرفت و حرکت کرده‌ایم، محصول روحیه و مجاهدت افراد مؤمن و انقلابی بوده و هر جا کار زمین مانده، پای فرصت‌طلبی، فساد، اشرافی‌گری و نگاههای غیرانقلابی در میان است.» برگرفته از تارنگاشت «کیر خر نظام خرموش پرور»   ۱۹ دی ماه ۱۴۰۰

«از ضعف های ما این است كه ما به موازات علم، به موازات پیشرفت های علمی، پیشرفت اخلاقی و تزكیه‌ی اخلاقی و نفسی پیدا نكرده‌ایم؛ این عقب‌ماندگی است.» (از بیانات «کیر خر نظام خرموش پرور» ۱۳۹۰/۱۱/۱۴)

۱۴۰۰ دی ۱۹, یکشنبه

سرپرست خانواری شایسته! ـ بازپخشش

سرپرست خانوار به این شایستگی دیده بودید؟! حتا وقت یک عکس انداختن هم نداشت. بزور وادارش کردیم از کارش دست بکشد تا جلوی دوربین، چنین تصویری از وی بگیریم؛ به این آرش که شاخش را گرفتیم و از سر و کول یکی از گوسپندهای خانوارش پایین کشیدیم تا به خواسته ی ما تن داد. چشم های غمگین و گویی ستمدیده اش گول تان نزند ...

ب. الف. بزرگمهر    یکم شهریور ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/08/blog-post_24.html



صدف ـ بازپخشش

داستانی گیرا از آنتون چخوف

اگر بخواهم غروب های بارانی پاییزی را با تمام جزئیاتش در ذهنم زنده کنم ــ همان غروب هایی که به اتفاق پدرم در یکی از خیابانهای پر آمد و شد مسکو می ایستم و حس می کنم که بیماری عجیب و غریبی، رفته رفته بر وجودم چیره می شود ـ احتیاج ندارم فشار چندانی به مغزم بیاورم. درد نمی  کشم؛ اما زانوانم تا می شود؛ کلمات در گلویم گیر می کنند؛ سرم با ناتوانی به یک سو خم می شود … حالی به من دست می دهد که انگار در لحظه ی دیگر می افتم و هوش و حواسم را از دست می دهم.

در چنین لحظه هایی چنانچه به بیمارستان مراجعه می کردم، دکترهای معالج لابد بر لوحه ی بالای تختم می نوشتند: Fames (گرسنگی) ـ نوعی بیماری که در کتابهای پزشکی از آن یاد نشده است.

پدرم با پالتو تابستانی نیمدار و کلاه تریکویی که یک تکه پنبه ی سفید از گوشه ی آن بیرون زده، کنار من در پیاده رو ایستاده است. گالُش های بزرگ و سنگینی به پا دارد. این انسان محجوب و نگران از بیم آنکه رهگذران متوجه شوند که او گالش را با پای بی جوراب پوشیده است، ساق پا را در ساقه ی چکمه ی کهنه اش پنهان کرده است.

این ابله خُل وضع و بینوا که پالتو تابستانی خوش دوختش هر چه کهنه تر و کثیف تر می شود به همان نسبت علاقه ام نیز به او افزون تر می گردد؛ از پنج ماه به این طرف، در جست و جوی شغلی در حد میرزا بنویسی به پایتخت آمده است. در پنج ماهی که گذشت به هر دری زده و درخواست شغل کرده بود؛ اما تنها همین امروز است که تصمیم گرفته به خیابان بیاید و دست گدایی دراز کند  …

درست روبروی محلی که من و او ایستاده ایم، یک ساختمان بزرگ سه طبقه با تابلوی آبی رنگ «رستوران» بر دیوار آن، به چشم می خورد. سرم کمی به یک سو و اندکی به عقب خم شده است و بی اختیار به سمت بالا به پنجره های روشن رستوران، چشم دوخته ام. پشت آنها، آدمهایی رفت و آمد می کنند. از جایی که ایستاده ام، بخشی از جایگاه ارکستر یعنی جناح راست جایگاه را و همچنین دو تابلو نقاشی بر دیوار و چراغهای آویز رستوران را می بینم. به یکی از پنجره های آن خیره می شوم و لکه ای سپیدگون را تماشا می کنم. لکه ی بی حرکت که طرحی است آمیخته از رشته ای خطوط موازی بر زمینه ی عمومی رنگ قهوه ای دیوار، بگونه ای چشمگیر آشکار می شود. به بینایی ام فشار می آورم و یک تابلو دیواری را که چیزی روی آن نوشته شده،‌ تشخیص می دهم؛ نوشتار روی تابلو را نمی توانم بخوانم …

حدود نیم ساعتی، چشم از آن بر نمی گیرم. رنگ سفیدش، چشمهایم را به خود جذب کرده و انگار که مغزم را افسون می کند. می کوشم نوشتار را بخوانم؛ اما همه ی کوششم بی نتیجه می ماند.

سرانجام، بیماری عجیب و غریبم کار خودش را می  کند.

سر و صدای کالسکه ها، رفته رفته به غرش تندر شباهت پیدا می کند؛ از میان بوی گند خیابان، هزار بو را تمیز می دهم و چشم هایم چراغ های رستوران و چراغ های خیابان را به رعد و برق کور کننده تشبیه می کند. هر پنج تا حسم بیدارند و به شدت برانگیخته شده اند. رفته رفته آن چیزی را که تا دقیقه هایی پیش، توان دیدنش را نداشتم، می بینم ـ نوشته ی روی تابلو را می خوانم: «صدف ...»

چه واژه ی عجیب و غریبی! درست، هشت سال و سه ماه از عمرم می گذرد؛ اما این واژه، حتی یک بار هم که شده به گوشم نخورده است. صدف! چه می تواند باشد؟ نکند نام خود صاحب رستوران باشد؟ اما تا آنجایی که می دانم، نام صاحب رستوران را روی تابلوی بالای سردر ورودی می نویسند؛ نه روی تابلوی دیواری. می کوشم صورتم را به طرف پدرم بچرخانم و با صدایی گرفته می پرسم:
ـ پدر جان، صدف یعنی چه؟

پرسشم را نمی شنود ـ به آمد و شد انبوه آدم ها خیره شده است و تک تک رهگذران را با نگاهش بدرقه می کند … از نگاه او پیداست که می خواهد حرفی به آنها بزند؛ اما آن کلام شوم چون وزنه ای سنگین، به لبان لرزانش می چسبد و نمی تواند از دو لبش کنده شود. حتی چند گامی  از پی رهگذری برمی دارد و آستین وی را لمس می کند؛ اما همین که مرد سر خود را به سوی او بر می گرداند، زیر لب با شرمندگی می گوید: «ببخشید» و به جای نخستش بر می گردد. پرسشم را تکرار می کنم:
ـ پدر جان، صدف یعنی چه؟

ـ یک نوع جانور … جانور دریایی  …

و من، این جانور دریایی را در یک آن در نظرم مجسم می کنم ـ قاعدتاً باید چیزی میان ماهی و خرچنگ دریایی باشد؛ و چون جانوریست آبزی، البته از آن، سوپ ماهی گرم و خوشمزه با چاشنی فلفل خوش عطر و برگ بو و یا خوراک ترش مزه ی ماهی با غضروف و ترشی کلم و یا سس سرد خرچنگ با ترب کوهی و سایر مخلفاتش، فراهم می کنند. در یک چشم به هم زدن، در نظرم مجسم می کنم که این جانور دریایی را از بازار می آورند و با شتاب پاکش می کنند و با شتاب می اندازندش توی دیگ … خیلی شتاب دارند … آخر همگی گرسنه اند … سخت گرسنه! بوی ماهی برشته و سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام می رسد.

حس می کنم که این بو، سوراخ های بینی و سق دهانم را غلغلک می دهد و رفته رفته بر وجودم چیره می شود … از رستوران و از پدرم و از تابلوی سفید رنگ و از آستین هایم ـ از همه جا و همه چیز ـ بوی سوپ ماهی بلند می شود و هر آن شدت می یابد بگونه ای که بی اختیار شروع می کنم به جویدن. چنان می جوم و چنان می  بلعم که انگار تکه ای از این جانور دریایی را در دهان دارم  …

آنقدر لذت می برم که نزدیک است زانوانم تا شوند؛ پس به آستین خیس پالتو تابستانی پدرم چنگ می  اندازم تا بر زمین نیفتم. پدرم سراپا می لرزد و کز می کند ـ سردش است  …

ــ پدر جان، صدف را در ایام پرهیز هم می شود خورد؟

پاسخ می دهد:
ــ صدف را زنده زنده می خورند … مانند لاک پشت، لاک دارد؛ اما … لاکش از میان باز می  شود.

... و در همان دم، بوی دلاویز سوپ ماهی، از غلغلک دادن کامم، دست بر می دارد و پنداربافی هایم ناپدید می شوند … به همه چیز پی می برم! زیر لب زمزمه می کنم:
ــ چه نجاستی! چه کثافتی!

پس، این است صدف! حیوانی شبیه به قورباغه را در نظرم مجسم می کنم که توی لاکش نشسته است و از همانجا با چشمهای درشت و براقش نگاهم می کند و آرواره های نفرت انگیزش را می جنباند. این جانور نشسته در لاک را ـ با آن چنگال ها و چشم های درشت و آن پوست لزجش ـ در نظرم مجسم می کنم که از بازار به رستوران می آورند … بچه ها از ترس شان پنهان می شوند و آشپز رستوران از سر بی میلی و دل به هم زدگی چهره در هم می کشد؛ سپس چنگال جانور را می گیرد و آن را توی بشقاب می گذارد و به سالن رستوران می برد؛ و آدمهای گنده،‌ جانور را از توی بشقاب برمی دارند و آن را … زنده زنده با آن چشم ها و دندان ها و چنگال هایش میخورند! و جانور جیغ می کشد و می کوشد تا لب های آدم را گاز بگیرد  …

رویم را در هم می کشم؛ اما … اما سبب چیست که دندان هایم سرگرم جویدن شده اند؟ آنچه که می جوم، جانوریست دل به هم زن و نفرت انگیز و هولناک؛ با اینهمه، حریصانه می خورمش و در همان حال بیم آن دارم که به بو و طعمش پی ببرم. یکی از جانورها را می خورم و در همان لحظه، چشمهای براق دومی  و سومی در نظرم مجسم می شوند … آنها را هم می خورم … سپس نوبت به دستمال سفره و بشقاب و گالُش های پدرم و تابلوی سپید رنگ می رسد … آنها را هم می خورم … هر آنچه را که می  بینم، می خورم؛ زیرا حس می کنم که چیزی جز خوردن، بیماریم را درمان نخواهد کرد. صدف های نفرت آور با چشم های هراس انگیزشان، نگاهم می کنند؛ از این اندیشه، سراپا می لرزم. با اینهمه، باز دلم می خواهد بخورم شان! فقط بخورم! دستهایم را به جلو دراز می کنم و با تمام وجودم فریاد می کشم:
ـ صدف می خواهم! به من صدف بدهید!

در همین دم، صدای گرفته ی پدرم را می  شنوم:
ـ آقایان کمک کنید! من از گدایی شرم دارم! اما ـ خدای من ـ رمقی برایم نمانده!

دامان کتش را می کشم و همچنان بانگ می  زنم:
ـ من صدف می خواهم!

کنار من، چند نفر خنده کنان می  پرسند:
ـ کوچولو، تو مگر صدف هم می خوری؟

دو مرد با کلاه رنگین، روبروی من و پدرم ایستاده اند و خنده کنان به چهره ام می نگرند.

ـ پسرک تو صدف می خوری؟ راست می گویی؟ خیلی جالب است؟ چه جوری می خوریش؟

یادم می  آید، دستی نیرومند مرا به سوی رستوران غرق در نور می کشاند. چند دقیقه بعد، شماری به دورم حلقه زده اند و با خنده و کنجکاوی تماشایم می کنند. پشت میزی نشسته ام و چیزی لزج و شورمزه را که بوی نا و گندیدگی از آن بلند می شود،‌ می خورم. با حرص و ولع می خورم ـ نه می جوم، نه نگاهش می کنم؛ نه می  پرسم … می  پندارم که اگر چشم بگشایم، بیگمان چشمهای براق و چنگ و دندان تیز جانور را خواهم دید  …

ناگهان پی می برم که سرگرم جویدن چیز سختی هستم. صدای قرچ و قروچ به گوشم می رسد. مردم می خندند و می گویند:
ـ ها ـ ها ـ ها! دارد لاک صدف را می خورد! احمق جان، لاک که خوردنی نیست!

... و سپس، نوبت به عطش وحشتناک می  رسد. در بسترم دراز کشیده ام و از شدت سوزش و بوی شگرفی که در دهانم پیچیده است،‌ نمی توانم بخوابم. پدرم در اتاق قدم می زند؛‌ دست هایش را با درماندگی تکان می دهد و زیر لب من من کنان می گوید:
ـ مثل اینکه سرما خورده ام. سرم … طوریست که انگار یک کسی توی آن راه می رود … شاید هم علتش این باشد که امروز … امروز چیزی نخورده ام … راستی که آدم عجیبی … آدم ابلهی هستم … می بینم که این آقایان بابت صدف، ده روبل پول می دهند … چرا چند روبل از آنها قرض نکردم؟ حتما می دادند.

بالاخره حدود ساعت ۵ صبح می خوابم و قورباغه ای را با چنگال هایش که توی لاک نشسته و چشمهایش دو دو می کند در خواب می بینم. حدود ظهر، از شدت تشنگی، چشم می گشایم و با نگاهم،‌ پدرم را جست و جو می کنم:
هنوز هم دارد قدم می زند و دستهایش را در هوا تکان می دهد  …

آنتون چخوف        ۱۸۸۴

متن داستان از سوی اینجانب تا اندازه ای پارسی نویسی و بویژه در نشانه گذاری ها ویرایش شده است.    ب. الف. بزرگمهر
برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!