«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ مهر ۷, دوشنبه

یا حجاب برای همه، یا حجاب بی حجاب! ـ بازانتشار

عکس پیوست را همراه ای ـ میلی برایم فرستاده اند.

با خود می اندیشم:
اگر چنین منطقی درست باشد، مانند آن را برای مردها یا دستِ کم مردهای زن دار نیز می توان بکار برد ... «حجاب یعنی من زنم را دوست دارم. مرا به دیگران نیازی نیست.»

بی درنگ از این اندیشه ی خام بیرون می آیم. پس تکلیف اسلام چه می شود؟ برپایه ی شرع انور، هر مردی می تواند چهار زن عقدی و شمار بی شماری (به گفته ی آخوندها: الی ماشاء الله) صیغه و متعه داشته باشد. روشن می شود که برای مردان، باید فرمولی اینچنین نوشت:
«حجاب بی حجاب! من نه تنها زنم را دوست دارم که به دیگر زنان نیز مرا نیاز بسیار است!». سپس تاریخ اسلام و کاربرد درخشان شرع انور آن از پیامبر اسلام گرفته تا «حاجی آقا»ی صادق هدایت و ... برای لحظه ای از خاطرم می گذرد:
اسیر کردن زنان به عنوان بخشی از غنیمت های جنگی و بخش کردن آنها میان مسلمین از صدر تا ذیل ...

نه! جایی برای گفتگو و چون و چرا نیست. از همین فرمول سود برده اند. 

اگر جای زنها بودم، یک شعار به شعارهای برابری خواهانه می افزودم:
یا حجاب برای همه، یا حجاب بی حجاب!  

ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ اَمرداد ماه ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/08/blog-post_3883.html

لزوم تناسب بین دعا و حاجت! ـ بازانتشار

بخشی از گفتگوی روزانه «نخود آش» با یکی از دوستانش

قبل از هر حاجت ۱۰مرتبه "یا الله" بگوییم

خبرگزاری مهر ـ گروه دین و اندیشه: حضرت آیت الله مجتبی تهرانی در ادامه بحث دعای خود، ویژه ماه مبارک رمضان با تأکید بر ضرورت تناسب دعا و حاجت، گفت: در تمامی حاجات، پناهگاه "رب" است.

در این جلسه می‎خواهم مطلبی را عرض کنم. انسان در زندگی، حاجات مختلف مادی و معنوی پیدا می‎کند. حاجات مادی هم اقسام خاصی دارد؛ گرفتاری‎های مختلف پیدا می‎شود. در اینجا دعا یک نوع پناه بردن است. وقتی انسان گرفتاری پیدا می‎کند و می‎بیند که تدبیرهایش کارساز نیست، می‎گردد کسی را پیدا کند که بتواند این گره را باز کند. لذا متناسب با گرهی که دارد، می‎گردد و شخص مناسبی را پیدا می‏کند. مثال‎های ساده بزنم تا مطلب روشن شود؛ مثلاً اگر گرفتاری مالی دارد، می‎رود دنبال کسی که بتواند این گره مالی او را باز کند؛ نمی‎رود دنبال طبیبی که متخصص طبّ باشد.

این کار یک نوع پناه بردن و درخواست است. دعا درخواست است، پناه بردن و درخواست کردن از موجودی است که کارگشا و گره‏گشا است. حتی در دعای غیر مأثور هم عرض کردم که مثلاً اگر کسی بخواهد از خداوند طلب عفو و مغفرت کند، به مقام غفاریت حق‏تعالی پناه می‎برد. می‏گوید: «یا غفّار الذّنوب اغفر لی»! یا مثلاً اگر بیمار است به مقام شافی بودن خدا پناه می‎برد، «یا شافی اشف»! یعنی متناسب با آن حاجت خودش، به وصفی از اوصاف پروردگارش پناه می‎برد که ما در گذشته از آن به «تناسب بین دعا و حاجت» تعبیر کردیم.

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1376174

***

گرفتی حسنقلی چی میگه؟ اگه کلمه ی «غیر مأثور» رو هم درست نمی فهمی یعنی چیزی که اثر نداره. حیف! نوبت ما که رسید دعاهای مأثورش تموم شده ... هی بنشین این گوشه هر روز واسه ی خدا عجز و ناله کن که گره زندگیتو واکنه. انگار که خدای ربّ العالمین صندوق قرض الحسنه باز کرده که هر روز این گوشه بشینی، روضه بخونی. وخی! وخی! از قدیم و ندیم گفتن از تو حرکت از خدا برکت. حالا فهمیدی چی می گه. می گه واسه هر کاری باید به متخصصش مراجعه کنی ... هر وقت و بی وقت که نباید مزاحم خدا شد. تازه دیگه چی چی می خوای از این خدا. اون کارشو کرده تو شش روز آسمون و زمین و ماه و خورشید و پیغمبرای اولوالعزم و واسه تربیت من و تو درست کرده. بعد هم دیگه روز جمعه ش رسیده و دیگه وقت استراحتش شده س. یعنی اگه تو کله ت نمی ره یه جورایی بازنشسته شده. حالا این آخونده روش نمی شه که اینا رو رک و پوست کنده بگه. واسه همین می گه بین دعا و حاجت باید تناسب وجود داشته باشه. یعنی تو می تونی هرچی دلت خواست از خدا بخوای؛ اما خدا که گوشش به هر حاجتی که گنجایش نداشته باشه، بدهکار نیست. تازه واسه هر حاجتی باید کلید رمز درستشو بکار ببری وگرنه گرهِ کارِت وا نمی شه. حالا فهمیدی واسه چی دعاهات مستجاب نمی شه؟! وخی! وخی! کاش اون خدا یه خورده عقل درست و حسابی به تو داده بود ...

راستی این که نگفت واسه کمی پول و پَله که قرض و قوله مونو پس بدیم به کدوم مقام خدا باید پناه برد؟ (این آخرین جمله را نخود آش، سر درگریبان، در حالیکه زیر لب با خودش زمزمه می کرد بر زبان آورد یا اینطوری به نظرش رسید!)

از گفتگوی روزانه «نخود آش» با یکی از دوستاش 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/08/blog-post_9026.html

ما انقلابی ها ...! ـ بازانتشار

دارم گاهنامه های اینترنتی را جستجو می کنم و عنوان زیر در یکی از گاهنامه ها، چشمم را می گیرد:
«رفتم یونان و بازگشتم ، تا ببینم و برایتان بنویسم!»

با خود می اندیشم: «اگر بازگشته ای که ببینی و بنویسی، چرا به یونان رفته ای؟! ... همانجا می ماندی و می نوشتی.

روی عنوان نوشته با «موش» «کلیک» می کنم و گاهنامه یا بهتر است بگویم «وب نوشت» دیگری با همان عنوان پیشین به رویم گشوده می شود:
آنگونه که نویسنده در ابتدای "سفرنامه" کوچک خود آورده، داستان «سفری کوتاه به آن دیار و از نزدیک سر و گوش آب دادن به آنچه این روزها در آن جا می گذرد» با استفاده از «کسادی بازار توریستی و ارزانی قیمت ها»ست! 

آها ... پس روشن می شود به یونان سفر کرده بود تا ببیند و بازگردد تا برایمان بنویسد!

همه داستان، گفتگوی کوتاهی با یک راننده تاکسی، گردش کوتاهی در یک دهکده و سر و گوش آب دادن در یکی دو مرکز خرید شهرهاست که با چند آمار دست و پا شکسته، رنگ ولعابی نه چندان روشن گرفته است. روشن می شود که آنجا، آنچنان هم ارزان نیست که دستکم یک عینک آفتابی بتوان تحفه آورد! 

با خود می گویم:
با همه این ها، خدا پدرش را بیامرزد که دستکم این یکی مانند آن دو "نماینده" و "گزارشگر سیاسی" اعزامی به تایلند، تنها در عنوان نوشته خود گزافه گویی کرده و ادعاهایی مانند "تماس با رهبران احزاب چپ" یونان به میان نیاورده است.

... "مادرمرده ها" در اتاقی اجاره ای در یک خانه، در مرکز شهر بانکوک زمین گیر شده اند ... و حالا از آن نمی توانند بیرون بروند ...  منطقه در محاصره است و امکان رسیدن به مرکز درگیری نیز وجود ندارد! ارتش و نیروهای امنیتی به هر طرف تیراندازی می کنند و برایشان مهم نیست که خبرنگار باشی یا جهانگرد؛ آنهم در روز جمعه که روز عبادت و استراحت است! ... خداوند هم در این روز، پس از شش روز کار سخت، دست از کار کشید و لختی آسود ... ولی این ها، این حرف ها حالی شان نیست ... نسبت به خارجی ها و بویژه آسیایی ها خیلی حساس اند ... بویژه اگر بدانند آنها ایرانی هستند، روشن نیست، چه برخوردی خواهند داشت. لابد فکر می کنند از طرف جنبش سبز ایران آمده اند تا به جنبش سرخ بپیوندند ... وای چه بلای بزرگی! دیگر از این بدتر نمی شود.

منطقه را هم نمی شناسند و صاحبخانه نیز حاضر نیست همراه آنها به خیابان بیاید. خودش می رود اما با آنها نمی رود ... آنها هم از ترس گم شدن در مرکز شهر حاضر نیستند بدون صاحبخانه از خانه یا بهتر است بگویم اتاق خود که اکنون دیگر حکم سنگر برایشان پیدا کرده، پا بیرون بگذارند. وای چه وضع ناگواری! ...

تیراندازی های کور که معلوم نیست از کدام سمت شلیک می شود می تواند نبش هر خیابانی آنها را هم نقش زمین کند ... همه این ها، دست در دست هم، باعث شده که آنها نتوانند به مرکز درگیری ها نزدیک شوند!

کسی از منطقه مرکزی در این روزها نه خبر دارد و نه عکس و فیلم. فیلم ها و عکس هایی را هم که بعضی خبرنگاران توانسته اند بگیرند و درتلویزیون ها نشان میدهند همه مربوط به پیش از درگیری های شدید روزهای اخیر است. آنها، یعنی خبرنگاران هم از قبل داخل منطقه بوده اند و اکنون نمی توانند از آنجا خارج شوند و اغلب به کمک مردم محله بعضی عکس ها و فیلم ها را به خارج از منطقه می رسانند. اگر یکی دوتایشان هم تیر خورده اند، همه پیش از درگیری های اخیر است و بیشتر به تیرهای غیبی می ماند!

دیگرهیچکدامشان بدون صاحبخانه خود پا بیرون نمی گذارند. صاحبخانه ها و هتلدارها هم از ترس متهم شدن به تماس با بیگانگان، حاضر نیستند با خارجی ها بیرون از خانه همگام شوند، بویژه آنها که بجای پیراهن یا پرچم سرخ، قرار است پرچم سبز در دست بگیرند یا نواری از سبز به جایی از بدن خود بیاویزند ...

روزها هم بشدت گرم است و نمی شود از جای خود تكان خورد. در اتاق دستکم پنکه ای می چرخد یا خنک کننده ای هست. بیرون تنها آفتاب سوزان است و گلوله که از آنهم بیشتر می سوزاند.

شب ها هم با اینکه آفتاب نیست، حكومت نظامی برقرار است. برای ایمنی بیشتر، کرکره های اتاق را هم چند روزی است پایین کشیده اند؛ برای همین، شب و روز هم دیگر از دستشان در رفته است. با این همه، در تلاش هستند تا در اولین فرصت با رهبران احزاب چپ تایلند تماس برقرار کنند و پیام «جنبش سبز» و رهبران آن را به «جنبش سرخ» برسانند!

اندیشه ام مرا به چندین سال پیش می برد:
«با وی در خیابان قدم می زنم. هنوز ساعتی به گردهم آیی مانده است. من هم نوشته ای را برای آنجا آماده کرده ام که بخوانم. از راه دوری آمده ام و باید همان شب برگردم. ... به نوبه خود، غنیمتی است گپی هم با وی داشته باشم. گرم ِ گفتگو، محدوده ای از پیاده رو را می رویم و برمی گردیم. اوست که بیشتر سخن می گوید و من گاهی سری به علامت تایید تکان می دهم. چهره ای پژمرده دارد و سن و سالی از وی گذشته است. سال هاست که در آلمان اقامت دارد و همانجا نیز همسری آلمانی گزیده و روزگار می گذراند. روشن نیست که براستی به چه کاری سرگرم است. کنجکاوی هم نمی کنم ... جامه ای ژنده و ژولیده دربر دارد و موهای سرش را که در جلو و کناره ها بسیار دراز شده، کشیده و در پشت سر با کِشی بسته است. به نظرم به آن «دُم ِ اسبی» می گویند. میان سر و پشت آن، کاملا خالی است و این بیشتر توی ذوق بیننده می زند؛ یا دستکم، من اینگونه می پندارم.

خُرسند است که همصحبتی با گوش های شنوا گیرش آمده ... می شود این را در چهره اش دید. صحبتش گل انداخته است:
"ما انقلابی ها ..." دیگر تقریبا هیچ نمی گویم. نگاهم، بی اختیار و البته بدون آنکه توجه وی را جلب کنم به «دُم اسبی» پشت سرش که پیچ و تاب می خورد و میان ِ سری که در نور خورشید برق چرکتابی دارد، خیره شده است. تکیه کلامش: "ما انقلابی ها ..." است که آن را چندین بار در میان سخنانش بکار می برد. شاید برای همین، اینچنین خوب به خاطرم مانده است؟!

پرسش احمقانه ای توی سرم می چرخد و آزارم می دهد؛ از آن پرسش ها که نمی توان در میانشان گذاشت:
آیا آنچنان بی پول است که آرایشگاه نمی تواند برود تا سر و صورتی به چهره اش بدهد و موهایش را کمی کوتاه کند یا تنبلی را از حد و اندازه گذرانده و آن را زیر پوشش انقلابی گری می پوشاند؟

دیگر به سخنانش که بی اختیار لحن «آموزگار خردمند» به خود گرفته، گوش نمی دهم و چشمانم، حرکت یکنواخت «دُم اسبی» را دنبال می کند ... احساس بدی مرا فرامی گیرد که کوشش می کنم آن را از خود دور کنم. به نوشته ای که زمان زیادی رویش کار کرده ام، می اندیشم و کوشش می کنم، امید و خوش بینی را که آدم بی آنها یکبار و برای همیشه از دست می رود، در خود بیدار کنم. اکنون این دو واژه، دست از سرم بر نمی دارند و توی سرم می چرخند: "ما انقلابی ها ..." و حرکت یکنواخت و آزاردهنده «دُم اسبی» که این سو و آن سو می رود ...

هرگاه که آن را به یاد می آورم، آزارم می دهد؛ مانند دیدن میوه هایی چروکیده در بالای شاخساری خشکیده که دیگر برگ و بری بر آن یافت نمی شود ...

ب. الف. بزرگمهر   نهم خرداد ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/05/blog-post_8177.html

پیشه وری از زبان و قلم خودش ـ بازانتشار

بیستم خرداد ماه، همزمان است با هفتاد و یکمین سالروز مرگ نابهنگام جعفر پیشه وری، رهبر جنبش ۲۱ آذر و نخست وزیر دولت خودمختار آذربایجان. درباره ی پیشه وری و منش وی، تاکنون ده ها کتاب و صدها نوشتار نگاشته شده است؛ ولی برای شناختِ [باریک ترِ] این مردِ بزرگِ جنبش انقلابی ایران، [شاید] هیچ نوشته ای رساتر از آنچه خود وی نوشته، نباشد. جعفر پیشه وری، همزمان با نامزدی نمایندگی «مجلس شورای دوره ی چهاردهم» [در رژیم گذشته] از سوی حزب توده ایران، در شماره ی ۹۱ روزنامه  آژیر به درخواست نویسندگان همکارش در آن روزنامه، درباره ی خود با فروتنی چنین نوشته بود:۱ 
«از نقطه نظر زندگانی خصوصی، سرگذشت من طنطنه و تشعشعی ندارد؛ در زاویه سادات خلخال در سنه ی ۱۲۷۲ متولد شدم. در اثر حوادث و زد و خوردها در سن ۱۲ سالگی با خانواده ی خود به قفقاز مهاجرت كردم و از آن تاریخ در تلاش معاش قدم گذاشتم. در مدرسه ای كه تحصیل می كردم، وارد كار شدم. آنجا مانند یك مستخدم ساده خدمت كردم. پس از خاتمه ی مدرسه در همانجا به معلمی پرداختم. پس از انقلاب اكتبر، اقیانوس نهضت اجتماعی مرا هم مانند سایر جوانان معاصر از جای تكان داده و در میدان كار بزرگ و پرافتخار، علاوه بر مبارزه آزادی خواهی، یك نظر ملی هم مرا تحریك می كرد. من می دانستم كه نجات و سعادت ملی و میهن من در پیشرفت رژیمی است كه انقلابیون روسیه می خواهند و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود ... نهضت جنگل مرا هم مانند همه ی آزادیخواهان ایرانی جلب نمود ... به اتفاق دوستان صمیمی خود كه اغلب توی حزب تودة ایران هم هستند در دِه، شهر، در زیر توپ پیش می رفتیم؛ كار می كردیم؛ نبرد می نمودیم. غذای روحی ما ایمان و عقیده بود ... وقتی در ردیف آزادیخواهان بزرگ بودم و برای اجرای وظیفه ی سنگین و مسوولیت دار اجتماعی انتخاب می شدم، هرگز خود را بزرگ نمی دانستم و در نظر خود، همان آدم ساده و بی غرضی بودم كه دستمال در دست گرفته، شیشه های مدرسه را پاك می كرد ... حال هم كه پنجاه سال از عمرم می گذرد و سی سال از آن را در مبارزه سیاسی و در زندان ها به سر برده ام، خود را همان مستخدم زحمتكشی كه در مدرسه خدمت می كردم، می دانم و برای همان طبقه چیزی می نویسم ... در جریانِ جنگل، بنا به تصمیم ملیون گیلان، به تهران آمدم و در آنجا سازمان سیاسی و شورای مركزی كارگران را تشكیل دادم و ارگان آن: روزنامه ی حقیقت را منتشر كردم ... تمام سرمقاله های روزنامه ی حقیقت به استثناء چند مقاله از قلم من تراوش كرده است. در دوره ی رضاخان، چهار بار مركز ما را به واسطه ی بازداشت و توقیف منحل كردند؛ ولی ما كه خود را سربازان راه آزادی می دانستیم، پست خود را ترك نكرده، پنجمین مركز را تشكیل دادیم. فعالیت مطبوعاتی خود را به اروپا منتقل كرده، روزنامه و مجلات خود را توانسیتم از دیوار چینی كه پلیس رضا خان دور ایران كشیده بود به ایران برسانم.

بالاخره در سال ۱۳۰۹ بازداشت شدیم ... هشت سال تمام در قصر به غیر از ما زندانی سیاسی نبود. هدف ماشین آدمكُشی رضاخان با آن طنطنه و دبدبه هایش، فقط و فقط ما چند نفر بودیم. می خواستند ما را به مرگ تدریجی معدوم كنند. بهترین رفقای خود را از دست دادیم. خودمان از حیث جسمانی از پا درآمدیم؛ ولی روحمان قوی بود. نبرد را همچنان ادامه دادیم. بالاخره بعد از هشت سال، پنجاه و سه نفر را نزد ما آوردند. اینها همه تحصیلكرده و كتاب خوانده بودند؛ ولی تجربه ی ما را نداشتند. در نبرد و مبارزه ی سیاسی، پخته و ورزیده نبودند. با پیدایش این ها برای ما میدان جدیدی باز شد. تجربیات خود را در اختیار آنها گذاشتیم ... جوانان، ما را سرمشق خود قرارداده، نیروی معنوی گرفتند و شهامت و فداكاری ها نشان دادند ... در سال ۱۳۱۹ پس از ده سال زندان به كاشان تبعیدم كردند. سپس ما را با بیست و دو نفر دیگر به زندان فرستادند. فقط بیست روز بعد از قضیه شهریور توانستم رهایی یافته، خود را به تهران برسانم و اینك نُه ماه است كه آژیر را منتشر می كنم.

اگر حزب تودة ایران و رفقای آزادیخواه آذربایجان بتوانند تصمیم كمیته مركزی حزب تودة ایران را عملی كرده مرا به مجلس بفرستند، من در خود آنقدر صمیمیت و ایمان سراغ دارم كه بتوانم شهرت بلند آذربایجان را لكه دار نكنم ... ما مجلس را هدف و مقصد اساسی نمی دانیم و برای رفقای خود، آن را یك مقامی تصور نمی كنیم. بدین واسطه ما فقط مبرزترین سربازان خود را در سنگر جلوتر می بینیم و برای رسیدن به آرمان اساسی خود كه ایجاد یك ایران آزاد دمكرات ملی است، راه باز می كنیم و برای از بین بردن و برانداختن بنیان ظلم و اسارت و بردگی توده ی ایران وسیله پیدا می كنیم*

* در سال ۱۳۷۳ انتشارات شیرازه، كتاب باارزشی به نام «آخرین سنگر آزادی» منتشر كرد. این كتاب نتیجه ی بررسی و پژوهش آقای رییس نیا، پژوهشگرِ تاریخ کنونی ایران است كه [در آن]، زندگی سیاسی پیشه وری بگونه ای فشرده و گذرا بررسی شده است؛ ولی، جُستار بنیادین كتاب، گردآوری مجموعه نوشته های پیشه وری در سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۱ است كه در روزنامه ی حقیقت، ارگان عمومی كارگران منتشر شده است.۲

برگرفته از تارنگاشت «فرقه دمکرات آذربایجان»  ۲۱ خرداد ماه ۱۳۹۷

پی نوشت:

۱ ـ با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب؛ افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ متن نوشته شده از سوی زنده یاد جعفر پیشه وری را تنها در نشانه گذاری ها ویرایش نموده ام. برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر   

زیرنویس تصویر:

... می دانستم كه نجات و سعادت ملی و میهن من در پیشرفت رژیمی است كه انقلابیون روسیه می خواهند و اگر غیر از لوای پر افتخار لنین بیرق دیگری در روسیه در اهتزاز باشد، استقلال و آزادی ملت ایران همیشه در معرض خطر خواهد بود ... در خود آنقدر صمیمیت و ایمان سراغ دارم كه بتوانم شهرت بلند آذربایجان را لكه دار نكنم ... ما مجلس را هدف و مقصد اساسی نمی دانیم و برای رفقای خود، آن را یك مقامی تصور نمی كنیم. بدین واسطه ما فقط مبرزترین سربازان خود را در سنگر جلوتر می بینیم.

از متن نوشته ی یکی از استوارترین، درستکارترین و پیگیرترین رهروان و پیشگامان جنبش کارگری و کمونیستی ایران: زنده یاد جعفر پیشه وری

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/06/blog-post_40.html

بوقلمون سرشت ـ بازانتشار

اچومه لف افسر پلیس، شنل نو به دوش و بقچه بسته یی بدست از میدان بازار می گذشت. پشت سرش پاسبانی با موی حنایی رنگ، غربیلی پر از انگور فرنگی مصادره شده بدست، گام برمی داشت. خاموشی فرمانروا بود ... در میدان نفس کشی دیده نمی شد ... درهای دکان ها و میخانه ها مانند دهن های گرسنه، گرفته و غمناک، به روی ملک خدا باز بود:
نزدیک دکان ها حتا گدایی هم به چشم نمی خورد.

ناگاه چنین صدایی به گوش اچومه لف رسید:
ـ آهاه، گاز می گیری، لعنتی! بجه ها، ولش نکنین! امروز روزی نیست که سگی بتونه آدمو گاز بگیره! نگهش دار! آ ... آ!

زوزه ی سگی به گوش رسید. اچومه لف به آن طرف که صدا می آمد، نگاه کرد و دید که از انبار هیزم دکاندار پیچوگین سگی بیرون پرید و سراسیمه و به دور وبر نگاه کنان روی سه پا می گریخت. مردی در پیراهن چین نشاسته زده و جلیتقه ی دکمه باز به دنبال سگ می دوید. مرد دوان دوان به زمین افتاد و هر دو لنگ سگ را گرفت. دوباره زوزه ی سگ به گوش رسید و کسی فریاد کشید:
«قرص بچسب، ولش نکن!» بر اثر این سر و صدا قیافه های خواب آلود از دکان ها نمودار شد و در یک چشم به هم زدن، جمعیت انگار که یکباره از زمین جوشید، نزدیک انبار هیزم جمع شد.

پاسبان به افسر نگهبان گفت:
ـ سرکار، عجب بی نظمی راه انداخته اند! ...

اچومه لف پیچی به چپ زد و به سوی جمعیت آمد و دید که نزدیک در انبار همان مرد پیرهن چیتی ایستاده، دست راستش را بالا آورده و انگشت خونین و مالینش را به جمعیت نشان می دهد؛ و از چهره ی نیم مستش پیداست که می گوید:
«حالا دیگه حقتو کف دستت میدم، بدذات!» و از طرف دیگر همان انگشت خونین او خود درفش پیروزیست. اچومه لف آن مرد را که خریوکین نام داشت و استادکار بود شناخت؛ و خود گناهکار این بی نظمی و رسوایی، سگ سفید شکاری با پوزه ای دراز و لکه زردی به پشت، دست ها از هم باز و با حالتی بیچاره و فلک زده، روی زمین میان جمعیت نشسته و از چشم های اشکینش غصه و وحشت نمودار بود.

اچومه لف در حالیکه خود را در میان جمعیت می تپاند؛ پرسید:
ـ برای چی اینجا جمع شدین؟ برای چی؟ انگشت تو چی شده؟ ... کی داد و فریاد راه انداخته بود؟

خریوکین سرفه یی توی مشتش کرد و گفت:
ـ سرکار، ما داشتیم با میتری میتریچ، راحت و آسوده، بی آنکه به کسی کاری داشته باشیم، برای هیزم به انبار می رفتیم؛ ناگهان این حرومزاده ی بدذات، بیخود و بی جهت پرید به انگشت ما ... می بخشید سرکار، آخه من یک کارگر هستم ... این انگشت روزی رسون منه. باید تاوان این انگشت منو بدن؛ برای اینکه تا یک هفته ی دیگه هم من نمی تونم تکونش بدم ... آخه سرکار، این دیگه تو هیچ قانونی ننوشته که حیوون آدمو آزار بده ... اگه هرکس بخواد آدمو گاز بگیره که بهتره دیگه آدم تو این دنیا زنده نباشه ...

ـ هوم! ... خوب ... ـ اچومه لف سرفه یی کرد و ابرو بالا انداخت و سخت و قهرآمیز تکرار کرد:
ـ خوب ... این سگ مال کیه؟ من همچه ساده از سر این کار نمی گذرم. بهتون نشون می دم که سگ را بی صاحب تو کوچه ول کردن یعنی چی! وقت آن رسیده که حق اینطور آقایون که اعتنایی به قانون و تصویب نامه ها ندارند کف دست شان گذاشته بشه! صاحب لش و بی غیرت این حیوون را چنان جریمه و تنبیهی بکنم که شستش از من خبردار بشه که سگ و حیوونات ولگرد دیگه یعنی چی! چنان دخلش را بیارم که خودش حظ کنه! ... ـ آنوقت رو به پاسبان کرد:
ـ یلدیرین، تحقیق کن ببین صاحب سگ کیه و صورتمجلس تهیه کن! این سگ را باید کشتش! همین حالا! شاید هم هار باشه ... از شما می پرسم، این سگ مال کیه؟

یکی از میان جمعیت گفت:
ـ مثل اینکه مال سرتیپ ژیگالف.

ـ سرتیپ ژیگالف؟ اهوم! ... یلدیرین، این پالتو منو از شانه ام وردار ... گرما وحشتناکه! گرمای پیش از بارونه ... آنوقت افسر رو به خریوکین کرد:
ـ میدونی، یک چیز را من نمی فهمم؛ نمی فهمم چطور این سگ دست ترا گاز گرفته؟ آخه اون که قدش به انگشت تو نمی رسه. آخه این حیوونک کوچولوئه و تو، نظر نخوری، دو تای من قد داری! لابد انگشتت را میخ زخمی کرده و حالا میخوهی تلافیش را از جای دیگه در بیاری؟ ها؟ شماها آدم های حقه یی هستین! من شما آرقه ها را خوب می شناسم!

ـ سرکار، بذارین من بهتون بگم. این می خواست برای خنده و تفریح پوزه سگه را با سیگار بسوزونه. سگه هم که احمق نیست؛ بو برد و هاپی گازش گرفت ... سرکار، خودتون خوب میدونین که چه آدم بی کله ایه!

ـ دروغ می گی، با اون یک چشم باباغوریت! تو که ندیدی؛ چرا دروغ می گی؟ خود سرکار داناس و خوب می فهمن کی دروغ می گه  و کی از خدا می ترسه و راس می گه ... اما اگه من دروغ می گم بذار محکمه حکم کنه. تو قانون محکمه نوشته ... نوشته که قانون همه را به یک چشم نگاه می کنه ... از طرف دیگه، اگه می خواین بدونین، برادر من، برادر خود من ژاندارمه ...

ـ خبه دیگه!

آنوقت پاسبان ژرف اندیشانه اظهارنظر کرد:
ـ نخیر، هرچی نگاه می کنم، می بینم این سگ نمی تونه مال سرتیپ باشه. سرتیپ همچه سگ هایی نداره. سگ های سرتیپ همه تازی هستند.

ـ تو این را خوب می دونی؟

ـ به، سرکار ...

ـ من خودم هم می دونم. سگ های سرتیپ همه نجیب و گرون قیمتند. اما این سگ فسقلی فزناک که نه پشم و پیله یی داره و نه هیکل و دک و پوز به اخ و تفی هم نمی ارزه ... مگه ممکنه که سرتیپ یه همچه سگی را تو خونه اش نگهداره؟! عقلتان کجا رفته؟ اگه یه همچه سگ قناسی گذارش به پترزبورگ یا مسکو بیفته، می دونین باهاش چیکار می کنن؟ آنجا دیگه به هیچ قانونی نگاه نمی کنن و بی معطلی دخلش را میارن و می فرستنش لا دس مشکی! خریوکین، معلومه که این سگ دست ترا گاز گرفته و به این سادگی ها دنبال این کار را ول نکن ... باید حق اینطور آدم ها را کف دستشان گذاشت! موقعش رسیده ....

در این موقع پاسبان در حال فکر به خود گفت:
ـ اما ... شاید هم که مال سرتیپ باشه. البته رو پوزه اش که ننوشته ... اما من همین چند وقت پیش درست یه همچه سگی تو خونه اش دیدم.

صدایی از میان جمعیت شنیده شد:
ـ البته که سگ سرتیپه ...

ـ اهوم! ... یلدیرین، داداش، این پالتو منو بنداز دوشم ... باد سردی به پشتم خورد ... همچی سرما سرمام می شه ... نگاه کن، سگ را ببر خونه ی سرتیپ، بگو من پیدا کردمش و براشون فرستادم ... اونوقت هم ازشون استدعا کن که یک همچه تازی قیمتی را نگذارند به کوچه بیاد ... چون اگه بنا باشه که هر رذل بی سر و پایی آتیش سیگار به دماغ این حیوونک بچپونه که دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه. سگ جنس لطیفیه ... اما تو، جلّت بی کله، دستتو بیار پایین! لازم نیست انگشتتو اینطور نمایش بدی! معلومه که تقصیر با خودته! ...

ـ آشپز سرتیپ داره میاد، ازش بپرسیم ... آهای، پروخور! بابا جون، یه دقه بیا اینجا! یک نگاهی به این سگ بکن ... مال شماست؟

ـ کی می گه مال ماست! همچه سگی هیچوقت تو خونه ی ما نبوده!

اچومه لف گفت:
ـ البته اینکه دیگه پرسش لازم نداره. معلومه که سگ ولگرده! گفتگوی زیاد لازم نیست ... وقتی من میگم ولگرده پس معلوم میشه ولگرده ... با یک گلوله باید کارش را ساخت؛ والسلام!

پروخور دنباله ی صحبتش را گرفت:
سگ مال ما نیست؛ مال برادر حضرت اجله که چند روز پیش تشریف آورده اند. حضرت اجل ما سگ شکاری دوست ندارند؛ اما برادرشون سگ شکاری را دوست دارن ...

اچومه لف با لبخندی پر از ذوق و شوق پرسید:
ـ راستی مگه برادر حضرت اجل، ولادیمیر ایوانیچ به اینجا تشریف آورده اند؟ آی پروردگارا، من هیچ خبر نداشتم! به مهمونی تشریف آوردند؟

ـ مهمونی ...

ـ آی پروردگارا ... لابد دلشون برای حضرت اجل برادرشون تنگ شده ... . من هیچ خبر نداشتم! خوب که این سگ مال ایشونه؟ خیلی خوشحالم ... بگیر ببرش ... سگ خوبیه ... دعواییه ... مثل خروس جنگی می مونه ... انگشت این یارو را هاپی گاز گرفت! قه ـ قه ـ قه ... بسه دیگه؛ مگه چی شده اینطور می لرزی؟ موچ ... موچ ... موچ ... بدذات. نگاه کن چطور اوقاتش هم تلخ میشه ... کوچولوی فنقلی ...

آشپز حضرت اجل سگ را صدا زد و با او از در انبار دور شد ... جمعیت مدتی به خریوکین می خندید.

اچومه لف تهدیدآمیز به خریوکین گفت:
ـ من موقعش خدمتت خواهم رسید! ـ آنوقت پالتو را به خود پیچید و به گردشش در میدان بازار ادامه داد.

آنتوان چخوف

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/04/blog-post_68.html

پی نوشت:

این نمایشنامه به نام «حربا» (به آرش «آفتاب پرست» یا سمندر) به پارسی برگردانده شده که واژه ای عربی است. من برای این نمایشنامه ی کوتاه و زیبا نام «بوقلمون سرشت» را برگزیده ام.   ب. الف. بزرگمهر

آروین ها و پیامدهای حرف های هوایی بدرازای ۱۴ سده ـ بازانتشار

آدم که شبانه روز انگبین (همانا عسل) میل کند و از بستر این زن به بستر زنی دیگر رهسپار شود، سرش به گفته ی عوام النّاس هوا برمی دارد یا ساده تر «هوایی» می شود. از دهان «آدم هوایی» یا «هوازده» یا هر نام دیگری که روی آن می نهید هم روشن است که جز حرف های هوایی چیزی بیرون نمی آید؛ چرا چنین سخنانی با آسمان و خدای نشسته بر عرش هماوند شده، برایم جندان روشن نیست. شاید بر بنیاد این پندار بوده که هوا «الی النهایه» تا عرش پیوسته است؛ بزبانی دیگر، «آسمان» و «هوا» در آن هنگام از یک آرش برخوردار بوده و خود خدا هم بسان سایر جانداران خشکی، دم و بازدم داشته است! بیچاره آن دو سه زن جوان نگونبخت که با هم دست به یکی کرده و هر بار پس از انگبین میل فرمودن آن آدم هوا برداشته با گفتن چیزی در این مایه که «دهانت خوشبو نیست»، سربسرش گذاشته و اندکی سرخوش می شده اند، چندان کار ناشایستی هم نمی کرده اند؛ آزمونی خوب برای سنجش اندازه ی هماوندی میان آسمان و زمین نیز بوده است.

به هر رو از این ستیزه ی نیمچه زبانشناسانه، نیمچه دانشورانه و تاریخی و فلسفی که بگذریم، آروین چنان حرف های هوایی، فتواهایی است که «نشانه های بزرگ خدا»* از آن هنگام تا به امروز بر ضد این یا آن کیش بیرون داده و هر بار، شمار بسیاری را به کشتن داده اند. خوشبختانه، کسی رنج گردآوری نمونه هایی از این فتواها را بر خود هموار نموده و برای ما پلاس های آس و پاس درج کرده است.**

ب. الف. بزرگمهر    ۲۶ دی ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/01/blog-post_42.html

* گرچه تا همین نزدیک به ۲۰۰ سال پیش از فرنام هایی چون «نمودار اسلام» (حجت الاسلام) و «نشانه خدا» (آیت الله) و «نشانه ی بزرگ خدا» (آیت الله العظمی) نه در ایران و نه در هیچ یک از «ممالک محروسه ی اسلام زده» نشانی در کار نبود. خدا لعنت کند این انگلیسی های کور شده را! آن منقلی ها و پامنقلی ها و دودی های گذشته ای نه جندان دور هم پر بیراه نمی گفتند:
همه ش زیر شر انگلیش هاس

 ** به سومین فتوا که آن را برجسته نمایش داده ام، اندکی باریک شوید! شَوَندی از این منطقی تر؟! من که کف کردم! 

***

۱ ـ فتوای امام مالک:
حضرت امام مالک آیه رکوع آخر سوره فتح ( لِیَغِیظَ بِهِمُ الکُفّار) را دلیل کفر شیعه بیان می کنند و این قانون کلی را به اثبات می رسانند که:
هر کس با صحابه بغض داشته باشد، کافر است. و تعداد کثیری از علماء قول حضرت را تایید نموده اند. (اعتصام جلد ۲ ص ۱۲۶ ـ بینات صفحه ۱۲۵ ـ و در شرح آیه فوق در تفاسیر روح المعانی وتفسیر بن کثیر
ـــــــــــــــ


۲ ـ فتوای محدث ابو ذرعه رازی :
هر وقت شما کسی را دیدید که اصحاب پیامبر را تنقیص می کند، بدانید که یقینا او زندیق است. (الاصابه فی تمیز الصحابه ص ۱۰)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ   

۳ ـ فتوای بن حزم اندلسی رحمه الله:
تمام فرقه شیعه امامیه از متقدمین و متاخرین این عقیده را دارند که قرآن تحریف شده است و آیاتی اضافه شده که در آن نبودند و چیزهایی از آن کم شده لذا روافض مسلمان نیستند! (النحل فی الملل جلد ۲ ص ۱۸۱ و ص ۷۸)

ــــــــــــــــــــــــــ


۴ ـ هر کس چیزی بگوید که امت را گمراه کند و صحابه را تکفیر کند با قاطعیت او را کافر قرار می دهیم. آداب الشفا جلد ۲ ص ۲۸۱ ۲۸۶ ـ ۲۹۰)
ــــــــــــــــــــــــــــــ

۵ ـ فتوای شیخ عبدالقادر جیلانی رحمه الله:
تمام فرق شیعه بر این اتفاق نظر دارند که تعیی امام با حکم صریح الله تعالی می شود (منصوص من الله است)، وائمه معصوم هستند؛ حضرت علی از تمام صحابه افضل تر هستند؛ بعد از وفات رسول اکرم بخاطر قبول نکردن امامت حضرت علی بجز چند نفر تمام اصحاب پیامبر مرتد شدند؛ عقیده دارند که ائمه تمام علوم دنیا و آخرت را دارا هستند؛ یهود تورات را تحریف کردند. همینطور روافض عقیده دارند که در قرآن هم تحریف بوجود آمده است. (غنیه الطالبین ص ۱۶۲ تا ۱۵۶ (

ـــــــــــــــــــــــــــــــ


۶ ـ فتوای علامه کمال الدین بن همام :
اگر روافض منکر خلافت ابوبکر و عمر هستند پس کافر هستند. (فتح الغدیر جلد اول باب الامامت (
ــــــــــــــــــــــــــ


۷ ـ فتوای شیخ الاسلام بن تیمیه :
من به الله پناه می برم از مرتدین عصر حاضر! این ها دشمن ظاهری الله، رسول، قرآن و دین هستند و از اسلام خارج هستند. این ها دشمن ابوبکر صدیق هستند و مانند کسانی که با ابوبکر می جنگیدند، مرتد می باشند. (منهاج السنه جلد ۲ ص ۱۹۸ تا ۲۰۰)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


۸ ـ منکر خلافت ابوبکر و عمر، کافر است و کسی که عثمان، علی، طلحه، زبیر و عایشه را کافر بداند، کافر گفتن او واجب است. (فتاوای بزازیه جلد ۶ ص ۳۱۸ (
ــــــــــــــــــــــــــــ


۹ ـ جنگ با شیعیان، جهاد اکبر است و در جنگ با آنها افرادی که از ما کشته می شوند، شهید هستند. شیعه فرقه ای خارج از فرقه های اسلامی است. کفر آنها بر یک سطح باقی نمی ماند بلکه بر کفر آنها افزوده می شود. (رساله بن عابدین شامی چاپ لاهور جلد ۱ ص ۳۶۹ (
ـــــــــــــــــــــــــــ


۱۰ ـ فتوای مجدد الف ثانی :
در این شکی نیست که شیخین ابوبکر و عمر، افضل ترین اصحاب پیامبر هستند و این امر ظاهر و روشن است که نه تنها تکفیر بلکه تنقیص شیخین، کفر و زندقه است. (رد روافض ص ۲۱)
ـــــــــــــــــــــــــــ


۱۱ ـ فتوای ملا علی قاری :
شیعیان عقیده دارند که صحابه کافر هستند؛ بنابراین، تمام امت بر کفر آنان متفق است و در این هیچ کس اختلافی ندارد. (تتمه مظاهر حق بحواله بینات ص ۸۷ (
ـــــــــــــــــــــــ


۱۲ ـ فتاوای عالمگیری :
شیعه اگر به شیخین گستاخی کند یا لعن کند، کافر می شود و حکم آنان در شریعت اسلام حکم مرتدین است. (فتاوای عالمگیری جلد ۲ ص ۲۶۸)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ


۱۳ ـ فتوای شاه ولی الله محدث دهلوی :
اشخاصی که می گویند ابوبکر و عمر اهل جنت نیستند، زندیق هستند و به اتفاق متاخرین احناف وشوافع واجب القتل می باشند.( مسوی شرح موطأ امام مالک جلد دوم(

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش و پاکیزه نویسی درخور از اینجانب؛ برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

۱۳۹۹ مهر ۶, یکشنبه

بیشرف هایی که سزاوار چوبه دار و تیربارانید! دروغگویی بس است! ـ بازانتشار

مادربخطاهای نسناس! به شما آن هنگام که دیگر ناچار شدید لاپوشانی ویروس ساخته شده از سوی تبهکاران «یانکی» را کنار بنهید، گوشزد کرده بودم که «... تا دیر نشده و ویروس در سراسر ایران واگیر نشده، بجنبید، نابکاران تازی سرشت! برای جان سگ مذهبِ خودتان هم شده، بجنبید! آنچه هم اکنون در دو شهر رشت و قم و برخی شهرهای کوجک تر گیلان رخ داده و دیگر از چشم هیچکس پنهان کردنی نیست، می تواند همه ی ایران را دربرگیرد و میلیون ها تن را بکام مرگ بکشاند.»۱

خرموش های تازی سرشتِ بجان مردم ایران افتاده! به برنام هشدارآمیزِ گزارش زیر که با باریک بینی بایسته از زبان «سازمان بهداشت جهانی» آمده، نیک باریک شوید! زمان، تنگ تر از آن است که می پندارید و آنچه بگمان بسیار نمی دانید بگونه ای فشرده چنین است:
با همه گیریِ باز هم بیش تر و سراسری ویروس، بر نیروی مرگبار آن به شَوَندِ جهش های ژنتیکی بیش تر و پرشتاب تر، ده ها برابر افزوده شده و جلوگیری از آن بسیار دشوارتر و در فرجام کار، نشدنی خواهد بود؛ این «قانونِ طبیعت» در چارچوب گسترده ی آن که آدمیان و همبودهای آن در کُره زمین را نیز دربرمی گیرد، است که بختی برای پرداختن بیش تر به آن در اینجا نیست؛ سخن از فرآیندی پله ای و هر بار شتاب گیرنده تر از پیش در روندی است که افزایش چندی (کمّی) ویروس در هر پله ای به چند و چون (کیفی) تازه ای می انجامد و ویروسی نیرومندتر با ویژگی های نوین پدید خواهد آورد که بگمان بسیار، «واکسن» های در دست ساخت یا ساخته شده ی پیشین، توان از پای درآوردن آن را نخواهند داشت! این فرآیند را با کمی چشم پوشی با نیروی گروهیِ آدمواره هایی («رُبات» ها) که بگونه ای انبوه در آینده بکار گرفته خواهند شد، می توان همسان انگاشت که در دامنه ی کوتاهی از زمان از توان بیرون کشیدنِ مهارِ سازمانِ کارها از دست سازندگان خود برخوردار شده، همه ی آن ها را نابود کنند! با آنکه این فرآیند، هم اکنون بیش تر در پهنه ی «تئوری» در میان است، به هیچ رو  پنداری مالیخولیایی نیست و می تواند رُخ دهد.

مادربخطاهای نادان تر از نادان و نابکارتر از هر نابکاری در جهان! مردم ایران را گروگانِ گشایش «تحریم»های نیم بند «یانکی» ها نگیرید؛۲ زیست ننگینِ خودتان نیز در گروِ هر چه زودتر جنبیدن برای جلوگیری از همه گیری باز هم گسترده تر است و راه آن نیز نه تنها پیچیده نیست که بسیار ساده است؛ همین بس که که چشم آزمندتان را باز کنید و ببینید چگونه چینی ها با روش هایی خوب نشانه گذار، بُرَّنده و ساده، این ویروس مرگبار را به بند کشیده و از گسترش آن جلو گرفتند!

پنبه های آغشته به روغن بنفشه ی ترامپ به کون تک تک تان! بیشرف هایی که سزاوار چوبه دار و تیربارانید! دروغگویی بس است!۳ بجنبید و این دست و آن دست نکنید!

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ فروردین ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/04/blog-post_49.html

پی نوشت:

۱ ـ برگرفته از «تا دیر نشده و ویروس در سراسر ایران واگیر نشده، بجنبید، نابکاران تازی سرشت!» ب. الف. بزرگمهر   ۱۲ اسپند ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/03/blog-post_2.html 

۲ ـ «... اینک چند و چون فشارهای گوناگون اقتصادی ـ اجتماعی همراه با افزایش بگیر و ببندها به آنجا انجامیده که از توده های مردم ایران، چون گروگان برای پیشبرد آماج های خرموشی و چانه زنی با ՛شیطان بزرگ՝ و همدستانش سود برده می شود! رفتار و رویکردی شگرف با این پیام به امپریالیست های ՛یانکی՝ و همدستانش که: یا سهمی درخورِ بهره وری های مان در کهنه بازارِ خورد و برد سرمایه داری را خواهید پذیرفت و چون دیگر نوکران رسمی تان در منطقه به ما نیز پایوری پایدار و بی اگر و مگر، بی آنکه ما را پشت در نگه دارید، خواهید بخشید یا گلوی مردم ایران را به اندازه ای می فشاریم که جان به جان آفرین بسپارند!» 

برگرفته از «تحریم ها را برچینید تا ما با فروش نفت و گاز و اینا به جنگ ՛کرونا՝ برویم!» ب. الف. بزرگمهر   پنجم فروردین ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/03/blog-post_680.html

۳ ـ ویدئوی پیوست  (برگرفته از «تلگرام»): بیشرف هایی که سزاوار چوبه دار و تیربارانید! دروغگویی بس است 

***

سازمان بهداشت جهانی: بخت پیکار با همه گیری «کرونا» در خاورمیانه رو به پایان است

سازمان بهداشت جهانی می‌گوید حکومت‌های خاورمیانه باید برای جلوگیری از شیوع ویروس کرونا سرعت عمل بیشتری به خرج دهند.

آن‌ طور که خبرگزاری رویترز نوشته، گزارش روز پنج‌شنبه، ۱۴ فروردین این سازمان این موضوع را با توجه به دو برابر شدن شمار مبتلایان به کرونا در خاورمیانه طی یک هفته بیان کرده است.

بر اساس این گزارش، در حال حاضر نزدیک به ۶۰ هزار مبتلا به ویروس کرونا در خاورمیانه وجود دارد که به گفته احمد المنهاری، مدیر منطقه مدیترانه شرقی سازمان بهداشت جهانی، شمار تازه مبتلایان در کشورهایی مشاهده شده که دارای سیستم درمانی ضعیف و شکننده هستند.

این کشورها از جمله افغانستان، پاکستان، سومالی و جیبوتی و کشورهای خاورمیانه اعلام شده‌اند.

به گفته المنهاری، حتی در کشورهایی از منطقه خاورمیانه که دارای سیستم درمانی قوی‌تری هستند هم شمار مبتلایان و قربانیان «نگران‌کننده» است.

جز ایران که آمارهای رسمی حاکی از ابتلای بیش از ۵۰ هزار نفر به ویروس کرونا است، شمار مبتلایان در سایر کشورهای خاورمیانه در مقایسه با کشورهای اروپایی، آسیایی و آمریکا بسیار کمتر گزارش شده است.

با این حال مقام‌های بهداشتی این کشورها نگران هستند که آمار واقعی مبتلایان در این کشورها اعلام نشده باشد و حاکمیت‌های ضعیف و سیستم درمانی شکننده توان مقابله با این بیماری را نداشته باشند.

این مقام سازمان بهداشت جهانی به دولت‌های خاورمیانه گفته که هنوز فرصت مقابله با این بیماری را دارند و پیش از از دست رفتن فرصت، اقدامات مقابله‌ای خود را تسریع کنند.

برگرفته از خبرخوانِ تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»   ۱۵ فروردین ماه ۱۳۹۹

بختی برای ویرایش این نوشتار نداشتم. برجسته نمایی های متن از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر



شما هم کیرونا گرفته ای؟! ما که باورمان نمی شود ـ بازانتشار

شما هم کیرونا گرفته ای؟! ما که باورمان نمی شود؛ انشاء الله از این بازی های خود را به موش مردگی زدن و نمایش های «کیرونا»یی در کار نیست و قصد هم ندارید که خود را در جزیره کیش یا جایی آن دور وبرها قرنطینه کنید! بعرض مان رسانده اند که این روزها «... به منظور انجام امورات مرتبط با مقابله با ویروس کرونا، در کنار پزشکان و پرستاران با حضور در بیمارستان، مشغول به فعالیت‌های روزانه بوده اید»* و به همین دلیل، «کیر و اینا» گرفته اید. خدا عمرتان بدهد که در این وانفسا بحمدلله، کمی هم شده، آبروی نظام را خریدید و عوام النّاس بچشم کورشده ی خودشان دیدند که دستِکم یکی از مسوولان نظام، آستین ها را بالا زده و کاری انجام داده است؛ آن موش مرده ها که آبرویی برای مان باقی نگذاشته اند؛ ولی همانطور که همکاران پزشک تان «وضعیت عمومی [جنابعالی را] خوب و رو به بهبودی»* تشخیص داده اند، چنانچه پس از مدتی دوباره آفتابی بشوید، آیا این جماعت بی چشم و رو که ما بهتر از شما می شناسیم شان، خواهند پرسید: چطور آن همه پزشک و پرستار و اینا به لقاء الله پیوستند، ولی این ها سُر و مُرو گُنده تر از پیش برگشته اند؟! برای همین است که ما پیش تر گفتیم «... تا خبر مرگ شان را برای مان نیاورند، باور نمی کنیم»** حالا نیز همین را می گوییم! بالاخره یکی از مقامات عالیرتبه ی نظام هم باید به لقاء الله بپیوندد تا این جماعت که در میان شان خودی ها نیز بُر خورده اند به حقانیت ما و ویروس پی ببرند! ما کسی شایسته تر از خودِ جنابعالی سراغ نداریم. می دانید که برای خودمان هم از دست دادن بهترین رفیق دود و دَم، بسیار سخت و حتا جانگداز است؛ ولی ما برای حفظ بیضه اسلام، آماده ی این فداکاری هستیم. انشاء الله جنابعالی این بار، پاچه ها را هم بالا زده سرمشق باشید تا همه بچشم خود ببینند که پیوستن به لقاء الله تا چه اندازه شیرین است. یا الله!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۴ اسپند ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/03/blog-post_28.html

افزوده های درون [ ] از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

* بیمارستان «دکتر مسیح دانشوری» اعلام کرد: پس از گذشت روزهایی که دکتر ولایتی، رییس بیمارستان مسیح دانشوری به منظور انجام امورات مرتبط با مقابله با ویروس کرونا و در کنار پزشکان و پرستاران با حضور در بیمارستان مشغول به فعالیت‌های روزانه بودند، ظهر روز گذشته با ظهور علائم خفیف بنا به نظر پزشکان، اقدام به آزمایش گردید که نشانه‌های بروز کرونا در دکتر ولایتی مشهود بود؛ لذا بنا به تشخیص و تجویز پزشک، ولایتی در قرنطینه خانگی قرار گرفته و در حال حاضر وضعیت عمومی او خوب و رو به بهبودی است.

برگرفته از «همشهری آنورِ خط»  ۲۳ اسپند ماه ۱۳۹۸ (دانسته از ویرایش و پارسی این گزارش خودداری ورزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر)

** برگرفته از «کَاَنَّهُ بی بصیرتی مطلق است!»  ب. الف. بزرگمهر  هشتم اسپند ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/02/blog-post_96.html

بحمدلله اینجا از این اگر و مگرها و اینا نداریم ... ـ بازانتشار

بحمدلله اینجا از این اگر و مگرها و اینا نداریم؛ هر میمونی به چنگ مان بیفتد، برایمان میمون است ...

ب. الف. بزرگمهر    ۳۱ اردی بهشت ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/05/blog-post_30.html



بیچاره بز عزازیل ـ بازانتشار

یادداشتی بایسته  درباره ی این نوشتار

نوشتار «بیچاره بز عزازیل» را هنگامی نوشتم که احمدی نژاد تازه روی کار آمده و با ندانمکاری هایش آشوب به پا نموده بود. آن هنگام با آنکه دیگران را در زمینه ی راه اندازی تارنگاشت و بهره برداری بهینه از اینترنت، راهنمایی و یاری نموده بودم، هنوز تارنگاشت شخصی خودم را راه نینداخته و چنین آماجی نیز در سر نمی پروراندم. این نوشتار برای نخستین بار در تارنگاشتی درج شد که برای آن گاه گداری نوشته هایم را می فرستادم و پس از آن در دوره ای کوتاه (کم و بیش دو ماه)، درخواست آن ها برای هم اندیشی و یاری در گشودن گره برخی دشواری های شان را پذیرفتم و سپس از آن گروه ناهمگون و ناهمساز کناره گرفتم.

در آن دوره، همان زمینه هایی که «کفتر پر قیچی نظام» (خاتمی) را بر جایگاه ریاست جمهوری ایران نشاند و امکان پیشرفت به سوی برپایی اقتصادی ملی به سود کارگران و دیگر زحمتکشان دست ورز و اندیشه ورز را گشود، هنوز ـ گرچه  کم تر از پیش ـ نیرومند بود؛ شوربختانه، آن زمینه ها که بگونه ای عقب نشینی هرچند موقت رژیم جمهوری اسلامی در برابر فشار توده های مردم بود با سمتگیری بسیار نادرست حزب توده ایران و دیگر نیروهای چپ استرلیزه شده که هماوندی میان عدالت اجتماعی ـ اقتصادی به سود نیروهای کار و زحمت با آزادی های اجتماعی را درنمی یافتند و زیرپا می نهادند از میان رفت و ضدانقلاب به قدرت رسیده ولی همچنان تودار را به برداشتن واپسین گام ها برای از میان برداشتن اصل های مهم دیگری در قانون اساسی و از آن میان، «اصل ۴۴» و رسمیت بخشیدن قانونی به بازگشایی دروازه های اقتصادی کشور به روی سرمایه داری لیبرال و اربابان سرمایه ی جهان دلگرم تر نمود؛ چنین گام هایی در دوره ی ریاست جمهوری احمدی نژاد با شتابی سرسام آور و هرج و مرج بسیار برداشته شد.

به دلیل کاستی ها و نارسایی های نیروی چپ ایران و پیشاپیش همه ی آن ها حزب توده ایران برای سمتگیری های به هنگام به سود طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان کشور، نیروهای راست و فراراست همچنانکه با آسودگی بیش تری، پیوندهایی تازه با امپریالیست ها می بستند و پیوندهای کهنه را بازسازی می نمودند، صورتک چپ نمای دولتی "مهرورز" که گویا قرار بود نفت را بر سر سفره ی تهی شده ی زحمتکشان و تنگدستان بیاورد را دانسته و آگاهانه نگاه می داشتند؛ گونه ای چپ نمایی حال به هم زن که همزمان با پیاده نمودن دستورهای بنگاه ها و نهادهای جهانی سرمایه ی امپریالیستی در اقتصاد و سیاست ایران، تنها به گرفتن عکس های یادگاری گرفتن «مردک پیزوری» با رهبران برجسته ی چپ یا پیشرفتخواه آمریکای لاتین چون فیدل کاسترو و هوگو چاوز از یکسو و نمایش ریشخندآمیز پخش سیب زمینی و پیاز میان مردمی خوار و کوچک شده از دیگر سو فروکاسته شده بود.  هستی و کارکرد درستِ حزب کارگری ـ کمونیستی کنشگر در این دوره، می توانست دستکم در دو زمینه سودمند باشد:
الف. راهنمایی و پیشبرد سمتگیری اقتصادی ـ اجتماعی به سود نیروهای کار و زحمت، آنجا که سخن بیش تر بر سر نادانی و ناکاردانی بود؛ و

ب. دریدن صورتک چپ نمای جریان روی کار آمده، به هم زدن سیاه بازی رژیم تبهکار و نشان دادن سرشت ضدکارگری ـ سندیکایی آن.

همه ی این ها رویهمرفته و در روندی فرسایشی و جانکاه برای توده های مردم و روشنفکران لایه های میانی، نیروی چپ ایران را نیز نه تنها بیش از پیش فرسود و ناتوان نمود که شکافِ میانِ این نیروها و راست روی و چپ روی در میان شان را بیش تر کرد؛ نمودهای آن، کم و بیش در همه ی زمینه ها، در خود حزب توده ایران، شاخه های پیش تر جداشده ی راست رو و چپ نما را نمایان تر نمود:

یکی به دنباله روی از نیروهای بورژوازی لیبرال و سپس در دوره ی کنونی، پشتیبانی آشکار از دولت «زهدان اجاره ای» و دیگری به دنباله روی از جریان چپ نمای هرج و مرج جو با پشتوانه ای پراکنده از لایه های میانی و بیش تر بی هویت اجتماعی (لُمپن پرولتاریا) تا واپسگراترین نیروهای اجتماعی!

اینکه دو جریان کژدیسه شده ی بالا تا چه اندازه به این یا آن جناح حاکمیت تبهکار فرمانروا بر میهن مان وابسته شده و سر سپرده اند، در یکی کم و بیش روشن و آشکار و در دیگری با همه ی نمودها و نشانه های آن، هنوز ناروشن و تا اندازه ای پوشیده است. با این همه، دشواریِ کار از این دو جریان و بطور کلی از جریان های راست روِ زیر پوشش چپ که دامنه ی بازهم گسترده تری در میان شاخه های گوناگون بازماندگان «جنبش فداییان خلق ایران» دارد، برنمی خیزد؛ چالش های بنیادین از درون سیاست همچنان سردرگم و رویهمرفته نادرست حزب توده ایران، بی عملی آشکار و گرایش به نشست ها و گفتگوهای سالنی با حزب هایی که شاید بسیاری از آن ها نیز در کردار اجتماعی خود، کم و بیش در چارچوب حزب های «سوسیال دمکرات» خائن به منافع طبقاتی کارگری گام برمی دارند، سرچشمه می گیرد؛ ناتوانی های چشمگیر نیروهای چپ ایران، بویژه در دوره ی کنونی، در اینجا نهفته است.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۲ تیر ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_13.html 

***

بیچاره بز عزازیل

در مثل درباره بز عزازیل۱  آمده است:
«آن که جورکش گناه، حماقت، جهل، لاابالیگری، خودپرستی یا بی فکری دیگران است. آن که کفاره اعمال دیگران را می دهد. آن که در آتش دیگران می سوزد یا بلاگردان آنهاست»۲

زمانی که نخستین بار به سخنرانیش از تلویزیون ماهواره ای گوش می دادم، از خلوص نیتش خوشم آمد. در همان آن، با خود اندیشیدم: اگر آن یکی کفتر پر قیچی بود، این یک حتما بز بلاگردان خواهد بود.

همه شما خوب می شناسیدش. هموست که همه بر علیه اش دست به یکی کرده اند. از «پرزیدنت» گنجشک مغز ینگه دنیا و رسانه های تبلیغاتیش گرفته که از بز داستان ما به شیوه ای آشنا، شیطانی بزرگ و حطرناک برای دنیا آفریده اند تا بوقلمونهای آیت الله کوسه که از چپ و راست در داخل و خارج کشور به راه افتاده اند و می خواهند هر چی کاسه کوزه است سر وی بشکنند. هرکدامشان هم دلیل های خود را دارند.

همه دنبال گناهکار می گردند و چه کسی بهتر از وی که خداوند رحمان و رحیم همه گونه ستم و بیداد را در حقش روا داشته و حتی قرعه بز عزازیل را (به روایت تورات) به نامش انداخته است؛ مگر نه آن است که «بی اذن او برگ از درخت نمی افتد»!

اگر چرخ اقتصاد نمی گردد، ربطی به این ندارد که سالهاست سیاست های بانک جهانی و دیگر سازمانهای بین المللی امپریالیستی با همکاری تشخیص دهندگان مصلحت نظام، در کشور به اجرا گذاشته شده است؛ گناه اوست که پایش را (آهسته) روی دم لیبرالها نهاده و حساسیت شان را درک نکرده است.

اگر سیاست اتم گرایی به جای باریک کشیده، گناه اوست که چوب لای چرخ گروه مذاکره کننده پیشین گذاشته و نگذاشته مادر مرده ها معاملاتشان را با طرف مقابل به سرانجام مورد نظر برسانند. گرچه در این میان برخی هایشان به توافق های نان و آبداری دست یافتند و شرکت نفتی «کوچکی» با برخی های دیگر از آن سوی میز درست کردند.

اگر امپریالیستهای یانکی می خواهند به ایران یورش بیاورند و تمام زمینه های آن را نیز از چندین سال پیش آماده نموده اند، این گناه آنها نیست؛ همه کوتاهی ها از آن وی است که چند شعار بی پشتوانه در سازمان ملل سر داده و آنها را شیر کرده است.

اگر عزراییل، ایران را تهدید می کند و قصد جان وی را نیز دارد، بی دلیل نیست. او بود که دروغ های پیرامون  داستان «هولوکاست» را دوباره زنده کرد و تازه یادش رفت بگوید چگونه صهیونیست هایی که بعدها کشور اسراییل را بنیانگذاری کردند، در جنگ جهانی دوم، همکیشان ضد فاشیست خود را به ماموران گشتاپو لو می دادند. این گناه اوست که واقعیت ـ آن هم تنها بخشی از آن را ـ بیان کرده است.

اگر کالاها روزبروز گران تر می شوند، این گناه بازاریان محترم، این حبیبان خدا و خرما و واردکنندگان بنجلهای گوناگون از سرتاسر دنیا نیست که با مشاوره تشخیص دهندگان مصلحت نظام و برای رویارویی با سیاستهایی که خدای ناکرده منافع آنها را به خطر  خواهد انداخت، به جنگ برخاسته اند. این گناه اوست که با نادانی چوب را در لانه زنبور گردانده و اکنون هم حقش است که چنین بی رحمانه گزیده شود.

اصلا گناه همه چیز بر گردن اوست. بیچاره بز عزازیل، با همه این ها به دوندگی هایش ادامه میدهد. انگار نه انگار که بزودی به قربانگاه می برندش. به همه جا سر می کشد و کوشش می کند که مسایل و مشکلات را تا آنجا که عقلش قد می دهد حل و فصل کند. البته، می دانید که از چنان موجودی با سادگی بیش از اندازه و آن چیزی که نام اخلاص بر آن گداشته اند و ایمان کورکورانه به چیزهای موهوم، بیش تر هم نمی توان انتظار داشت. از پایین ترین لایه های اجتماعی برخاسته و به مسایل زحمتکشان و ستمدیدگان آشناست. دلش می خواهد برای آنها کاری انجام دهد؛ ولی راه و چاه را درست از هم نمی شناسد و بدتر از همه دستش را هم گذاشته اند تو حنا. اول که آمده بود، دورخیز کرد برای درآوردن وزارت نفت از دست «مابهتران».  وزارتی که برای خود دولتی جداگانه است و در آن، انگار آب از آب تکان نخورده است. مانند زمان شاه و حتی بدتر از آن، همان قراردادهای پنهانی، زیر میزی ها، معاملات پشت پرده و همان آدمها (منظورم بر و بچه ها و نوه هایشان است) که حالا کمی پشمالوتر شده اند و وسط پیشانی بعضی هاشان هم یک گردی تیره تو چشم می زند. خدای نکرده اشتباه نکنید؛ جای سوختگی نیست! بیچاره بز عزازیل، نخستین درسش را آنجا فرا گرفت. بهش فهماندند که آنجا منطقه ممنوعه است و سرخر هم نمی خواهند. بعدش پایش را گذاشت رو  دم بورس بازها. آنها هم قهر کردند و هر چی تا آن زمان اندوخته بودند، بار کردند و بردند به دوبی، ابوظبی و جاهای دیگر. میگویند در این کشور دموکراسی نیست. دمکراسی از این بهتر؟!

البته، همه این کارهایی را که تاکنون بز عزازیل انجام داده، بیشتر مانند تک های ایذایی به جبهه دشمن باید بشمار آورد و نه بیشتر از آن. مشکلات نه تنها حل نشده که بدتر هم شده است. از طرفی سرمایه داران (بزبان آنها: کارآفرینان) بزرگ وطنی و غیر وطنی، با وجود همه دستکاریهای قانونی و غیر قانونی آقا قربانش بروم در اصل ٤٤ قانون اساسی، روحیه و اعتماد خودشان را از دست داده اند و تضمین های بیشتر می خواهند و از طرف دیگر توده مردم گرسنه و داغدیده هنوز منتظر پول نفت سر سفره هایشان هستند.

خواست مسایل را با «سهام عدالت» تا حدی حل کند. دید آقا قربانش بروم، نظر دیگری دارند و تنها با چیزی در حدود ده بیست درصد برای پاپتی ها موافقت کرده اند و قرار است بقیه آن را با یاری و همکاری مسوولین تشخیص مصلحت نظام برای بهبود اقتصاد کشور که بیش از اندازه دولتی و کمونیستی شده، میان شرکتهای بزرگ نفتی و غیر نفتی، خارجی و داخلی پخش کنند و راه را برای «کارآفرینان» باز کنند. تازه پاپتی ها پولشان کجا بود که سهام عدالت بخرند. شاید هم تاکنون سهمشان را هم به ثمن بخس به سلف خرها و کارچاق کن ها واگذار کرده باشند!

بز داستان ما هنوز درک نکرده است که سر خر سیاست های کلان اقتصادی را باید به سوی دیگری کج کرد تا بیچاره رمقی پیدا کند و کارها انشاء الله سر وسامان یابد. اکنون دیگر دستش آمده است که اقتصاد مال گاو و خر نیست؛ که مال آدمهاست و به آن سادگیها هم که می اندیشید، نیست که مثلا پول نفت را سر سفره مردم آورد. باید نخست آن را از آلودگیها زدود؛ دستهای ناپاک را برید (و نه شستشو داد) و بسیاری کارهای دیگر که آنور دنیا، در ونزویلا و جاهای دیگر،  با همه نداریشان دارند انجام می دهند یا خیال دارند انجام بدهند. ترس آقایان و دوستانشان در آنور اقیانوس هم از همین است که این درک رشد پیدا کند و کارشان یکسره شود. بویژه از آن جهت که تقریبا همه ابزارهای اقتصادی ـ اجتماعی آن هم در دست است. زنان را که نتوانسته اند خانه نشین کنند و حتی آنقدر رو پیدا کرده اند که در مسابقات مردانه ای مانند اتومبیل رانی هم شرکت می کنند و آقایان را پشت سر می گذارند. ٦٠ درصد دانشگاه ها را هم که پر کرده اند و خواهان سهم بیشتر در اداره امور اقتصادی، اجتماعی و سایر جاها هستند؛ جوانان که دیگر اکنون بیشترشان دانشجو هستند، جای خود دارند و خواهان کار، آبادانی و بهبود اوضاع هستند و شکیبایی هم  دیگر سرشان نمی شود. این همه تاکنون  شکیبایی بخرج داده اند و دیگر حوصله شان سر رفته است. بهشت را هم در همین دنیا می خواهند. شوراها که کم کم جا می افتد و باید شاهد نیرو گرفتن هرچه بیشتر آن در آینده نزدیک بود. از کارگران و کشاورزان که «سند، دستهای پینه بسته آنهاست»، دیگر هیچ نمی گویم؛ که دیگر کارد به استخوانشان رسیده است و زبانشان را دیگر نمی توان برید.۳ حتی شکمباره ها و مفتخوارگان «حزب الله» و مانند آن نیز کم کم سطحشان بالاتر رفته و به  آسانی آن زمانها اسباب دست این و آن نمی شوند. همه این ها، آقایان را سخت ترسانده و آینده را برایشان تیره و تار نموده است. راه پس و پیش هم ندارند. برای همین است که بجای یکپارچگی ادعایی، مرتب دو دستگی و چند دستگی در میانشان پیدا می شود و درست همین زمان است که یاد بز عزازیل افتاده اند.

بیچاره بز عزازیل، همه اینها را بگردن گرفته است و صدایش درنمی آید. شاید هم منتظر معجزه ای از آسمان است. اما اگر معجزه ای آسمانی نیز رخ ندهد، بلايی زمینی در راه است و قربانی کردن بز عزازیل نیز کاری از پیش نخواهد برد.

ب. الف. بزرگمهر   ٧ بهمن ١٣۸۵

«تارنگاشت کلّه مکعبی ها»

پانوشت:

۱ ـ عزازیل واژه ای است عبری که در تورات آمده و می تواند مترادف ابلیس و شیطان گرفته شود. بز عزازیل بزی است زنده که در آیین «روز کفاره»ی یهودیان، گناهان و خطاهای قوم را با خود به وادی بی آب و علفی می برد:
«دو بز را بگیرد و آنها را به حضور خداوند به در خیمه اجتماع حاضر سازد و هارون بر آن دو بز قرعه اندازد، یک قرعه برای خداوند و یک قرعه برای عزازیل... و بزی که قرعه برای عزازیل بر آن برآمد ... آن را برای عزازیل به صحرا بفرستد. (سفر لاویان، باب ۱۶، آیه های ۷ تا ۱۰) . آنگاه بز زنده را نزدیک بیاورد و هارون  دو دست خود را بر سر بز زنده بنهد و همه خطاهای بنی اسراییل و همه تقصیرهای ایشان را با همه گناهان ایشان اعتراف نماید و آنها را بر سر بز بگذارد و آن را به دست شخص حاضر به صحرا بفرستد و بز همه گناهان ایشان را به زمین ویران بر خود خواهد برد پس بز را به صحرا رها کند (سفر لاویان، باب ۱۶، آیه های ۲۰ تا۲۲) و آن که بز را برای عزازیل رها کرد رخت خود را  بشوید و بدن خود را به آب غسل دهد و بعد از آن به لشکرگاه داخل شود (همانجا، آیه )۲۶» نقل از کتاب کوچه، حرف ب، دفتر دوم، احمد شاملو با همکاری آیدا سرکیسیان، انتشارات مازیار، تهران، ۱۳۷۷

۲ ـ کتاب کوچه، حرف ب، دفتر دوم، احمد شاملو با همکاری آیدا سرکیسیان، انتشارات مازیار، تهران، ۱۳۷۷

٣ ـ دود یورش سازمان یافته لات و پاتهای دستور گرفته از آیت الله کوسه برای برهم زدن سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه و ضرب و شتم اسالو، به چشم خود آنها رفته است.

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!