«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ مرداد ۹, چهارشنبه

بعله! ما باید همه ی این ها را به «جامعه جهانی» نشان دهیم ...

بعله! دزدی و پولشویی و اینا که نکرده اند تا بخواهید پشت درهای بسته آن ها را براه راست هدایت کنید. پول مولی هم که ندارند تا بخواهید کمی سبک ترشان کنید. بنابراین، خُمس و زِکاتی هم در کار نیست تا با آن بتوان دستِکم کلّه پاچه ای برای این حقیر فراهم نمود.۱ بحمدلله، سیر دلِ شان «تعزیر» شده و همه ی گناهان شان را نیز پذیرفته اند. تخم این حقیر۲ هم که بحمدلله آسیبی ندیده و سر جایش است. دیگر چه می خواهید؟ برای تهی نبودن عریضه، دستِکم درهای دادگاه را باز کنید تا «جامعه جهانی» بچشم خود ببینند، چه کسانی به «نشر اکاذیب با قصد تشویش علیه اذهان عمومی» دست می زنند و با «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی»، خواب و خوراک و آسایش را از بندگان برگزیده ی خدا ستانده و نمی گذارند ما هم چون عربستان و اینا به «جامعه جهانی» بپیوندیم. همین ها بودند که تاکنون، چندین بار دست مان را لای دری که تا نیمه گشوده شده بود، نهادند و نتیجه آن شد که همچنان پشت در مانده ایم.۳ همین ها هستند که آبروی ما را همه جا برده اند و دست «جامعه جهانی» را هم با آنکه با همه شان، همچنان از لای در گفت و گپ و داد و ستد پر و پیمان داریم و حتا در سیاه بازی های خودمان۴ هم راه شان می دهیم، در حنا نهاده اند تا نتوانند «دمکراسی اسلامی» مان را به مردم کشورهای خود بفروشند. بعله! ما باید همه ی این ها را به «جامعه جهانی» نشان دهیم. در دادگاه را باز کنید تا خبرنگاران و اینا بیایند و از نزدیک همه چیز را ببینند و گواه باشند. تنها مراقبت کنید تا پای هیچ بیمار روانی به آستانه ی دادگاه هم نرسد و احوط بر ان است که روی در با خط درشت نوشته شود:
ورود بیمار روانی ممنوع!

ب. الف. بزرگمهر   نهم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

پی نوشت:

۱ ـ  «مورچه چيه كه كله پاچه اش چي باشه؟»

۲ ـ همانا «بیضه اسلام»

۳ ـ «ما اگر چنانچه به توافقی هم برسیم، بلدیم چه‌جوری عمل بکنیم که بعد آنها نتوانند جمهوری اسلامی را پشت در نگه دارند. این را مسوولین نظام جمهوری اسلامی بلدند که چه جوری عمل بکنند ...» در دیدار اعضاى «مجلس خبرگان رهبرى»، پس از برگزاری هفدهمین همایش آن مجلس، ۲۱ اسپند ماه ۱۳۹۳

۴ ـ بیگمان این سخن باریک و پاکیزه را بدیده می گیرید که آن سیاه بازی ها چنانچه تا چند سال پیش، هنوز بیش تر رویکرد درونی داشت، پس از آن و بویژه از آذرخش دی ماه ۱۳۹۶ به این سو، سویه ای جهانی یافت؛ سیاه بازی هایی که افزون بر شغال های بیشرم و نان و نمک خورده با تبهکارترین "رژیم" تاریخ ایران در اروپای باختری، پای دَم و دستگاه دیوانسالاری «یانکی» ها و بیش از همه، لات بی سر و پای «یانکی» را نیز به این نمایش های فریبنده باز نموده است. این ها را بویژه برای آن مُشتی روشنفکر بیکاره، باری دیگر یادآور می شوم که بی آنکه به سرشت پدیده پی ببرند، بیکارگی آمیخته به تبهکاری شان را با هیاهو برای پشتیبانی از «همزیستی آشتی جویانه» (صلح) ای پنهان نمودند که گروهبندی های همچشم و همزمان همدست در چاپیدن و سرکوب توده های مردم ایران بیش از همه به پنهان شدن و سنگر گرفتن در پشت چنان شعارهایی نیاز داشتند و همچنان نیازمندند. گفته های بیمایه و سر تاپا یاوه ی آخوند پفیوز امنیتی: حسن فریدونِ سپس روحانی شده و بویژه «کفتر پر قیچی نظام»، آخوندی بیشرم و آبرو به نام محمد خاتمی، در این زمینه به اندازه ای بسنده گویاست. هنوز تا آنجا لبریز نشده ام که تبهکاری نهفته در بیکارگی چنین روشنفکرانی که هِر را از بِر بازنمی شناسند و گروه سترگی از آنان، سازمان ها و حزب های پوشالی با گرایش چپ با داوهای کون خر پاره کنیِ چون «رهبری طبقه کارگر» را انباشته اند، بیش تر بشکافم و نشان دهم. زمان آن نیز خواهد رسید.
  
***

با توجه به اصل ۱۶۵ قانون اساسی و ماده ۳۵۲ قانون آئین دادرسی کیفری ، محاکمات دادگاه علنی است.

با توجه به اینکه پرونده موکلین اینجانبان، آقای اسماعیل بخشی و خانم سپیده قلیان در  ۹۸/۵/۱۲ در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب تهران، مورد رسیدگی قرار  خواهد گرفت و از آنجا که قبلا برنامه تلویزیونی و یک سویه طراحی سوخته از تلویزیون پخش شده و اتهامات فراوانی به موکلین نسبت داده است، به جهت تنویر افکار عمومی و نظارت جامعه بر روند دادرسی، خواهان برگزاری علنی جلسه محاکمه هستیم تا حداقل، خبرنگاران اجازه حضور در جلسه را داشته و آحاد جامعه در جریان رسیدگی دادگاه قرار گیرند.

قطعا انعکاس جریان دادگاه به عدالت قضایی و اعتماد جامعه به بی طرفی دستگاه قضاء کمک خواهد نمود.

فرزانه زیلابی
جمال الدین حیدری منش

برگرفته از «تلگرام سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه»   نهم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

۱۳۹۸ مرداد ۸, سه‌شنبه

بیم جان برومندترین فرزندان ایران زمین می رود. درنگ نباید نمود!

بنا بر گزارش های درج شده در رسانه ها سه تن از کنشگران اجتماعی به نام های عاطفه رنگریز، سپیده قلیان و ندا ناجی که بی هیچگونه گناه و بزهی سر زده از سوی آن ها با زیر پا نهاده شدن قانون های رسمی رژیم پوشالی، همچنان پس از سه ماه در بند خرموش های تبهکار فرمانروا بر میهن مان گرفتارند، باری دیگر از سوی کسی که گفته شده، بیمار روانی است و اینجانب به آن سخت بدگمانم،* یورش برده شده و گویا زخمی نیز شده اند. باری دیگر، بیم جان برومندترین فرزندان ایران زمین می رود. درنگ نباید نمود.

ب. الف. بزرگمهر   هشتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

* تا آنجا که می دانم، بیماران روانی، آن هم نه هر گونه بیمار روانی، در کم تر باره ای که آمار باریک آن را در دست ندارم، ولی می دانم دست بالا به یک درصد کل بیماران روانی نیز نمی رسد به «دیگر آزاری» («سادیسم») دست می یازند؛ بخش سترگی از این بیماران بویژه در میان زنان بیمار، در برانگیختگی و خیزش بیماری، خودآزارند و به خود آسیب می رسانند («مازوخیسم»).  بگمانم و باید بیفزایم: گمان نیرومند، چند و چون آن "بیمار روانی" و چرایی و چگونگی آوردنش به زندان را که جای بیمار روانی از بنیاد در تیمارستان است و نه زندان، باید از کلان خرموش تبهکار تمرگیده بر کرسی ریاست جایی نامور به «قوه قضایی» که دستش به خون بهترین فرزندان ایران زمین آغشته است، پرسید. باید این نگرانی را هرچه زودتر و چه بهتر بی هیچ درنگی بگوش «سازمان نامور به ملت های یگانه» و آن سوسمار پرتغالی تمرگیده بر ریاست آن رساند تا به نوبه ی خویش کاری به انجام برساند.

بیانیه گروهی از کارگران و کنشگران کارگری سنندج و خانواده های شان

جای کارگران و فعالین کارگری زندان نیست!

کارگران! زحمتکشان! مردم آزادیخواه و برابری طلب!

همچنان که مستحضرید پس از اوج گرفتن اعتراضات کارگران نیشکر هفته و فولاد اهواز در سال ۹۷ به حقوق های معوقه و روند خصوصی سازی ها و عدم امنیت شغلی و غیره، کارگران این دو واحد تولیدی به همراه خانواده هایشان حدود یکماه در خیابانهای شوش و اهواز و با طرح مطالبات واقعی شان دست به اعتراض و اعتصاب زدند که با حمایت گسترده در دیگر بخش های کارگری چه در داخل ایران و چه در سطح بین المللی مواجه شد.

پس از این اعتراضات، حافظان سرمایه از ترس فراگیر شدن این اعتراضات و اعتصابات و به صورت قهرآمیز دست به سرکوب این اعتراضات و حامیان آن زدند. از جمله اسماعیل بخشی نماینده کارگران هفت تپه و علی نجاتی کارگر بازنشسته هفت تپه و سپیده قلیان خبرنگار مستقل و دیگر فعالین کارگری از جمله عسل محمدی امیر حسین محمدی فرد و ساناز الهیاری و امیر امیرقلی که در حمایت از این اعتراضات قلم میزدند تا صدای آنان را به گوش همطبقه های شان برسانند در دستور کار نهادهای امنیتی و قضایی قرار گرفت تا بار دیگر ضدیت خود را با طبقه کارگر ایران به اثبات برسانند.

اسماعیل بخشی نماینده کارگران هفت تپه، ساناز الهیاری و امیر حسین محمدی فرد و سپیده قلیان و امیر امیرقلی با گذشت بیش از شش ماه بازداشت و با وجود پایان بازجویهایشان و حتی بدور از قوانین قضایی حال حاضر ایران همچنان به صورت کاملا غیر قانونی بازداشت و بلاتکلیف میباشند.

امیر حسین محمدی فرد و ساناز الهیاری همسرش در اعتراض به این رویه معمول مقامات امنیتی و قضایی و دیگر حقوق زندانیان سیاسی دست به اعتصاب غذا زده اند.

در این میان ساناز الهیاری که در پی وخیم شدن وضعیت جسمانی چندین بار به بهداری زندان منتقل شده بود پس از دوازده روز وبا اصرار خانواده و همسرش دست از اعتصاب غذا کشید، اما همچنان امیر حسین محمدی فرد در بیست و ششمین روز اعتصاب غذایش دچار افت شدید فشار خون و سرگیجه شده و چندین بار نیز توسط همبندی هایش به بهداری اوین منتقل شده است که پزشکی بهداری هشدار جدی و احتمال خونریزی داخلی را داده است.

از طرفی سپیده قلیان که از یکم مرداد دست به اعتصاب غذا زده است در پی وخامت وضفیت جسمانی بیهوش و به بهداری منتقل گردیده است.

استقامت و عزم استوار این عزیزان مورد حمایت گسترده کارگران و فعالین کارگری و اجتماعی و دیگر مردم آزادیخواه ایران و جهان قرار گرفته است و از طرفی ادامه وضعیت حیاتی این فرزندان راستین طبقه کارگر موجی از نگرانی را برای خانواده های شان و دیگر بخش های پیشرو جامعه داشته است.

لذا ما جمعی کثیری از کارگران و فعالین کارگری سنندج و خانواده های مان حمایت بی دریغ خود را از خواسته ها و مطالبات این عزیزان اعلام میداریم و آزادی بی قید وشرط تمانی آنها و متوقف کردن تعقیب قضایی و پرونده سازی برای کارگران و فعالین کارگری از جمله اسماعیل بخشی، امیر حسین محمدی فرد، ساناز الهیاری، سپیده قلیان ، علی نجاتی و عسل محمدی و بازداشت شدگان روز جهانی کارگر ندا ناجی، عاطفه رنگریز و آنیشا اسدالهی را خواستاریم و عواقب ناشی از هر نوع اتفاق ناگواری را برای این عزیزان متوجه مقامات قضایی و امنیتی و مسئولین زندانها میدانیم و در پایان ضمن ارج نهادن و احترام به تصمیم این عزیزان در ادامه اعتصاب غذای خود تا رسیدن به خواسته هایشان از این رفقای گرانقدر تقاضامندیم برای تداوم مبازره خود که تا این لحظه صدایشان برای طبقه کارگر ایران و جهان رساتر شده خواستاریم که اعتصاب غذای خود را پایان دهند و تاب و توان خود را در ادامه هر چه هموارتر کردن مسیر مبارزه طبقاتی تا رسیدن به دنیای آزاد و برابر قرار دهند.

جمع کثیری از کارگران و فعالین کارگری سنندج و خانواده هایشان

۷/۵/۹۸

برگرفته از «تلگرام سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه»  هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

خیال می کنید ما خریم؟


۱۳۹۸ مرداد ۷, دوشنبه

متن سخنرانی کوآلای اصلاح طلب میانه روی اصولگرا ـ بازانتشار

برادران و خواهران گرامی! کوآلاهای از جان بهتر!

... اکنون که همه ی نامزدها یکی یکی آب می روند و یکی از آن سرخرها هم کناره گیری کرده به من رأی بدهید تا در راستای فرمايش «حضرت امام کوآلای بزرگ» و اشرافِ رهبر بزرگ: «حضرت گربه» که این بار، انشاء الله پنج پنج نمی گیرد، حماسه‌ای نوين خلق کرده، همه جا درخت اُکالیپتوس بکاریم. این گیاه، هم برای سرماخوردگی، هم برای راندن حشرات و از همه مهم تر برای کاهش برانگیختگی های روحی که ما در آینده به آن بیش تر نیازمندیم، سودمند است و من هم آن را بسیار دوست دارم.

بیایید، برای آفرينش اين حماسه، دست در دست هم بر سر صندوق‌های رای حاضر شده و با رأی خود به این حقیر، ميهن خويش را آباد کنيم.

من هم اکنون (اگر این نوچه که از کول من بالا رفته بگذارد)، آنچنان ذوق زده ام و عطر پیروزی اُکالیپتوسی مشامم را نوازش می دهد که پيشاپيش اين حضور را به شما کوآلا های عزيز شادباش گفته و از همگی فروتنانه درخواست می‌کنم که خود را برای اين حماسه ی بزرگ آماده نمايند.

اکنون دیگر باید بروم ... از اینکه به سخنانم گوش سپردید از شما سپاسگزارم.

یادتان نرود: همه جا با امید و تدبیر، اُکالیپتوس می کاریم!

ب. الف. بزرگمهر  ۲۱ خرداد ماه ۱۳۹۲


حیف است چنین کُرّه خری زنده بماند! ـ بازانتشار

خِرَد

آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند 

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند 

آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان  و تن خود را ز جهالت برهاند 

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مُرکّب، ابدالدهر  بماند 

آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!

از کتاب معراج السعادت

از «گوگل پلاس». برنام را از متن با دستبرد در آن برگرفته ام.   ب. الف. بزرگمهر


بلدی چجوری دیگران را براه راست هدایت کنی؟

آنچه در پی، در کالبد چند پرسش به میان آورده ام، رنگی از واقعیت دربر دارد و اندکی به نمک نکوبیده ی طنز نیز آغشته است. نیک بنگر! و نیک تر از آن، پیرامون آنچه دیده ای، بیندیش! خواهی دید که راست می گویم و آن واقعیت رویهمرفته خاکستری تیره را در تاریکی نیز بازخواهی شناخت. سخن بر سر خرموش هایی است که بنا بر سرشت خویش از آفتاب و روشنایی گریزانند؛ به تاریکی پناه می برند و به آن خو گرفته اند؛ خرموش هایی پنهانکار که روی هر چیزی، چادری سیاه می کشند و آنچه بچنگ می آورند را نیز جایی در همان تاریکی چال می کنند تا چشم نامحرم بر آن ها نیفتد و از گزندشان دور بماند.

ب. الف. بزرگمهر  هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

***

آیا می شود به خرموش گفت:
خرموش گرامی! هر کار می کنی، بکن؛ ولی مرا گاز نگیر؟

آیا خرموش برای آن، گوش شنوایی دارد؟ نیک که در گفته ی خود باریک شوی، درخواهی یافت تا چه اندازه کودنی و خودخواهی در آن نهفته است؛ زیرا با همین گفته، بر بنیاد آمارهای رسمی، خرموش را به گازگرفتن خودت برانگیخته ای؛ و چنانچه، بخت با تو یار باشد که با خرموشی اندکی نرمخوتر از دیگر خرموش ها روبرو شده باشی یا در آن هنگام، سیر و پر خورده و آماده ی فلسفه بافی باشد، چیزی در این مایه از زبان وی خواهی شنید:
تو از من می خواهی گاز نگیرم؟! چرا نباید ترا گاز بگیرم؟! آنگاه که دندان هایم می خارد، اگر پیامبر برگزیده ی خدا هم باشی، ترا گاز خواهم گرفت. خدا گاز گرفتن و دریدن و جویدن را در نهادم نهاده و مرا از آن گریزی نیست.    

آیا می شود از خرموشی که در آن دَم، سرگرم به نیش کشیدنِ خوراکی بچنگ آورده است، خواست تا تکه ای از آن را به شما بدهد تا گرسنگی شما نیز اندکی هم شده، فروکاهد؟ این شاید بدترین دَمی باشد که موی دماغ خرموش شده اید و بیم هرگونه واکنش ناگواری از سوی وی را باید داشته باشی. باز هم اگر بخت با شما یار باشد و پس از یکی دو بار خود را به نشنیدن زدن، درست به این شوند که چانه اش برای کار بایسته ی دیگری می جنبد، چیزی در این مایه، ولی کوتاه  از زبان وی خواهی شنید:
بزن بچاک تا گازت نگرفته ام!

از همه بدتر، پرسشی است که با خوار شمردن بیش از پیش خود و پذیرش همدستی در بزهکاری و نابکاری با خرموش در میان می نهید و چنین انگاشته ام که در آن دم، شکمش سیر و پر است و دندان هایش به همین شوند، کم تر می خارد:
آیا می شود بخش ناچیزی از انباشته های تان که می دانم کجا آن را چال کرده اید به من بسپرید تا با آن کار کنم و هم خودم سودی ببرم و هم شما از آن بهره مند شوید؟

این پرسشی بسیار بیم برانگیز برای خرموش است که جان می دهد؛ ولی از مال و منالش نمی گذرد. ماجرای آن خرموش چاق و چلّه که در میان استخری گود، دست و پای مرگ می زد و همگی در پیرامون آن استخر برای رهانیدن وی می گفتند: «دستت را بده به من» و واکنشی از خرموش نمی دیدند را بیگمان شنیده یا خوانده اید؛ به این ترتیب، می دانید که گره کار چگونه وا شد و «خواجه نصرالدّین» که بدروغ فرنام «مُلّا» بکونش بسته و «مُلّا نصرالدین» اش نامیده اند، وی را با گفتن «دستم را بگیر»، چگونه رهانید: نمونه ای نمادین از زبانزدِ «جان دادن که نان ندادن» که بویژه به رفتار و کردار خرموش ها اشاره دارد؛ به همین شَوَند و با پیش آگاهی از این ویژگی، پرسشگر زیرک یا شاید بهتر است بگویم: «خر مرد رند»، پرسشِ «... بده به من» را رنگ و لعابی زده و آزِ خرموش برای آنچه امروزه از آن میان، «هولدینگ» نامیده می شود را برانگیخته و وی را بزبان می آورد. ناگفته نماند که خرموش نیز به نوبه ی خویش از ویژگی های درخواست کننده و کسانی چون وی که موش های ریزتر درون گندآب پدیدار شده در این چهل سال را دربرمی گیرد به اندازه ای بسنده آگاهی دارد:
ـ بلدی در کنار آن («هولدینگ» و اینا)، چجوری برای نظام مقدس، رواداری، خوف از جهنم و اهمیت ندادن به مال دنیا، ساده زیستی و اینا، دیگران را براه راست هدایت کنی؟

ـ بعله! چرا که نه؟! «به عنوان کسی که عمرش را صرف دفاع از گفتگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، صلح جهانی، دموکراسی، رواداری و حقوق بشر کرده ...»، این ها کار دشواری نیست. ما حتا می توانیم گربه ای که در پیرامون مان، بُراق شده و آماده ی چنگ اندازی است را هر بار برُخ شان بکشیم و آن ها را از آخر و عاقبت کار بترسانیم تا این بار هم که جان بجان شان کنید، پای صندوق های رای نخواهند آمد، آن ها را با نظام مقدس همراه و همگام کنیم. چجوری اش دیگر با ما! شما نگران نباشید! ولی می دانید که این کارها خرج و مخارجی دارد و بی مایه فطیر است؛ افزون بر آنکه ما خواهان جایگاه بهتری هستیم تا بانشاط تر از پیش در راه نظام مقدس گام برداریم. تا کِی باید درون این گنداب، این سو و آنسو موش دو (بجای سگ دو) بزنیم؟

ـ خوب! خرج و مخارجش، فدای سر نظام! شما کار را چاق کنید تا درباره ی جای و جایگاه و اینا قدری بیش تر بیندیشیم. نمی خواهی که گنداب را خشک کنیم و از میان ببریم؟! (هم او و هم درخواست کننده، نیک می دانند که هستی شان به هستی گندابی که خود پدید آورده اند، گره خورده و بی آن، دیگر جایی برای زیست آن ها نمی ماند.)

ـ نه! نه! همین اندازه که آب باریکه ای باشد، ما را بس است ...

ب. الف. بزرگمهر    هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

پی افزوده:

قرار بود گفت و گپی کوتاه، یواشکی و دور از چشم نامحرم نیز با یک خرموش بانو داشته باشم که شوربختانه به انجام نرسید. ترسید بگوش این و آن برسد و پشت سرش سخن چینی کنند. تا اندازه ای هم به او حق می دهم. با چندین و چند توله که از سر و کولت بالا می روند، وقتی برای سر خاراندن نمی ماند؛ چه برسد به یک گفت و گپ؛ هر چند کوتاه هم باشد. تازه مانده بودم چه بپرسم! تنها چیزی که در ذهنم چرخ می زد، این بود:
خرموش بانو! این هم شد زندگی؟! با این همه توله موش ...

... و پاسخ نیز پیشاپیش روشن بود:
خواست خداست. بنیادی ترین وظیفه ای که خدا بگردن ما مادینه خرموش ها نهاده، همین است ...

... و بیگمان رویش نمی شد که بگوید، شبانه روز از سر و کول مان بالا می روند و تولید مثل می کنند ...

وظیفه از این مقدس تر؟!

ب. الف. بزرگمهر    هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

این چه روز و روزگاری است که برای مردم ایران درست کرده اید؟!

کمی با خود بیندیش! انگار که فرزند دلبندت، «آقا مجتبا»، لعنت الله علیه، در زندان است و تو هم یک آدم عادی هستی ـ راستی! مگر تو که هستی مردک کودن؟! ـ و راه درازی را پیموده ای تا بدیدار وی بروی و در آنجا یکی از مسوولین پشت سر هم بیاید، انگولکت کند؛ دستارت را از سرت بردارد و جنگولک بازی های دیگر راه بیندازد؛ چکار خواهی کرد؟ آیا می توانی با پند و اندرزهای بندِ تنبانی ات، او را سرِ جای خود بنشانی؟ کمی بیندیش! این چه روز و روزگاری است که تو و رژیم پوشالی و پلیدت برای مردم ایران درست کرده اید؟! فریادهای «بیشرف! بیشرف!» توده های مردمِ بسیاری از شهرهای ایران در آذرخش فروزنده ی دی ماه ۱۳۹۶ را فراموش کردی؟! «حقیر» بودنت را هم به همین زودی از یاد بردی و دوباره در پوست شیر خزیدی؟ باش تا دوباره پیش آید! و پیش نیز خواهد آمد؛ چنانچه برادران انگلیسی و «یانکی» برهبری لات بی سر و پای «یانکی»، باری دیگرو برای چندمین بار بدادت نرسند و با هیاهوی فریبنده ی خود، جنبش را نخوابانند.

ب. الف. بزرگمهر  هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸


***

غمت در نهانخانه ی دل نشیند ...

امروز در تاریخ یکم امرداد ۹۸ پدر و مادر پیرم،  بعد از طی ۱۳ ساعت مسافت از دزفول به تهران و با وجود خستگی و دلی شکسته برای ملاقات با سپیده به زندان شهرری (قرچک) مراجعه کردند. مسوولین پس از تفتیش آن‌ها اجازه حضور در سالن ملاقات و دیدار با سپیده را دادند؛ ولی از بدو ورود، یکی از مسوولین زن به خاطر یک انگشتری که در انگشت پدرم بود و در هنگام تفتیش تحویل زندانبان نداده بود، دائما به او تذکر می‌دادند و با ایجاد ناآرامی باعث عدم تمرکز دیدار سپیده با اعضای خانواده ‌شدند. و جای بسی تعجب است‌؛ زیرا ماموران متوجه نیستند که باید آرامش برقرار کنند؛ نه رعب و وحشت تا خانواده زندانی بتوانند پس از طی فاصله طولانی و سفر و دوری از فرزند، تنها ۲۰ دقیقه با فرزندان‌شان ملاقات کنند‌. در پی این مساله، مشاجره‌ای بین سپیده و ماموران زندان به دلیل بی‌حرمتی‌هایی که به پدر و مادر روا شد، رخ می‌دهد. این جریان، سپیده را عصبانی و ناراحت کرده و او را به گریه می‌اندازد.

ملاقات با سپیده، آن هم پنج دقیقه و با ناآرامی به پایان رسید و ماموران زندان به ما گفتند که دیگر سپیده ممنوع الملاقات است و سپیده هم در جواب گفت:
«بعد از این همه سختی مرا از چه می ترسانید؟ ملاقات را ممنوع کنید چه بهتر» ... با اصرار پدر و مادر و پادرمیانی یکی از مسوولان زندان، ۵ دقیقه اجازه خداحافظی از پشت کابین به سپیده داده می شود.

سپیده از امروز صبح تا تشکیل دادگاهش به خاطر ظلم‌ها و بی‌حرمتی‌هایی که در حق خود و پدر و مادرش روا شده است و انتقال‌های گوناگونش به زندان های متعدد، دست به اعتصاب غذا زده است و پدر و مادر پیرم با قلبی شکسته‌تر و دستانی خالی و چشمانی گریان از تهران عازم خوزستان شده اند ...
سپیده فقط یک دانشجوی معترض به وضع موجود و شرکت‌کننده در اعتصابات هفت تپه بود؛ آیا مستحق این همه فشار و عذاب است؟

از هفت‌تپه تا تهران، زحمتکشان در زندان

از «اینستاگرام» مهدی قلیان، برادر سپیده

برگرفته از «تلگرام اتحادیه آزاد کارگران ایران» سوم یا چهارم اَمرداد ماه ۱۳۹۸ (با اندک ویرایش در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

۱۳۹۸ مرداد ۶, یکشنبه

مگر ما اینجا کیر خریم؟! ـ بازانتشار

حالا آقای رئیس‌جمهور که هیچ؛ [توی مغزش بخورد!] وزیر خارجه و عناصر وزارت خارجه هم همین‌جور؛ [هر غلطی که بذهن شان می آید که نباید بزبان آورند.] هیچ معنی ندارد با اینها مذاکره کردن؟!* [مگر ما اینجا کیر خریم؟!]

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ شهریور ماه ۱۳۹۷


افزوده های درون [ ] همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

* از بیانات حکیمانه ی «کیر خر نظام»، برگرفته از «حلقه وصل»  ۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۷


همه ی ما در پاسداری از جان و زندگی این بهترین و برومندترین فرزندان ایران پاسخگوییم

سپیده قلیان به شوند رفتار ناشایست و ناسزاگویی مزدوران زندان به خانواده اش در روز دیدار با وی و همچنین در پشتیبانی از امیرحسین‌محمدی‌فرد و ساناز الهیاری، در نامه‌ای به رییس زندان قرچک نوشته بود که از یکم اَمرداد ماه امسال از خوردن و آشامیدن دست خواهد کشید. وی در ششمین روز واکنش خود به چنان رفتار زننده ای، حتا از خوردن آب خودداری می‌ورزد. سپیده از همان دومین روز، دچار نارسایی و سستی شد؛ بگونه ای که به تنهایی توان جنبش از جای خود را از دست داد و در چهارمین روز، بیهوش شد. وی با سرسختی، حتا از زدن سُرُم و دیگر کارهای درمانی جلو می گیرد. شوند این سرسختی، بی هیچ گمان و گفتگو از بدرفتاری و ناسزاگویی باز هم بیش تر و بگمانم دانسته و آگاهانه ی کارمندان مزدور بهداری زندان قرچک با وی سرچشمه می گیرد.

همه این ها به یکسو، رویکردِ تبهکارانه ی رییس زندان با گرفتن دستینه ی سپیده قلیان در پذیرش پاسخگو بودن خود وی در جلوگیری از درمان و بستری شدن، شایان درنگ و واکنشی سزنده و بهنگام از سوی همه ی کسانی است که درباره ی آینده و سرنوشت میهن خود اندیشناکند. این نیز بماند که «هوده ی آدمی»، چه در چارچوب دربرگیرنده و همه جهانی آن و چه در چارچوب های حقوقی شناخته شده ی جهانی و کشوری، آن رییس زندان و دیگرانی چون وی را درباره ی پیامدهای ناگوار روندی که در جریان است، پاسخگو می شمارد. گرفتن دستینه از زندانی برای پاسخگو انگاشتنِ خودِ زندانی، پاسخگویی را از دوش آن رییس زندان و دیگر مسوولینِ جان ننه شان: یکی از دیگری پاکدست تر در رده های بالاتر وی و حتا تبهکارانی تمرگیده در بالاترین کرسی های هِرَم رژیم پوشالی از آن میان، «کیر خر نظام» برنمی دارد.

تبهکاری بزرگ خرموش ها، نه تنها خانواده ی آن دختر سرسخت و از جان گذشته را سخت نگران نموده و به این در و آن در زدن واداشته که خانواده ی بزرگ تر ایرانیان را نیز در همه جا نگران نموده است. این نگرانی، تنها سرنوشت آن دختر دلاور ایران زمین را دربرنمی گیرد. سیاست پلیدی که از آن میان با کشته شدن زندانی سیاسی، علیرضا شیرمحمدعلی بدست چاقوکشانِ به یاری فراخوانده شده از سوی رییس تبهکار و شناخته شده ی جایی نامور به «قوه قضاییه»، خود را برُخ مردم ایران کشید را باید رسوا نمود و جلوی آن از هر باره ایستاد. باید این سخن باریک و پاکیزه (نکته) را بگوش جان نیوشید که آنچه به مرگ علیرضا شیرمحمدعلی انجامید و آنچه هم اکنون با سپیده قلیان پی می گیرند، تنها دو نمونه از شمار بیش تری از چنین ترفندهای تبهکارانه ی رژیمی سزاوار سرنگونی برای از میان برداشتن کسانی است که بسیاری از آن ها خواهان سرنگونی آن رژیم نبوده و تنها زبان به پرخاش در این یا آن زمینه ی اقتصادی ـ اجتماعی یا سیاسی گشوده اند. باید کوشید تا دیگر برونزدهای چنین ترفندهای تبهکارانه ای را بهنگام شناخت و با هشیاری در برابر شان واکنشی درخورد نشان داد.

با روندِ پیشِ رو که امپریالیست ها برهبری «یانکی» ها خرموش های فرمانروا بر میهن مان را هر چه بیش تر بسوی سرکوب توده های بجان آمده ی مردم برمی انگیزانند، باید این سخن باریک و پاکیزه را نیز بدیده گرفت که بیم جان زندانیان سیاسی سرفراز و پایدار ایران، پیش و بیش از همه می رود. بی آنکه بترسیم، باید با چنین روندی گذرا از دیدگاه تاریخی، هشیارانه تر و با درنگ بیش تری برخورد نماییم.

به نوبه ی خود از همه ی کنشگران اجتماعی و دیگرانی که به هر شوندی از نزدیک دستی بر آتش دارند، خواهشمندم تا سپیده قلیان و دیگرانی که اینگونه جانفشانی می کنند را از نابودی بدست خویش بازدارند. بگمانم باید به همه ی این کنشگران جوان، برجستگی کار و جنبش اجتماعی را یادآور شد و زیانبار بودنِ کنش تکروانه که شوربختانه در میهن مان ریشه دار است را شکافت و روشن نمود؛ افزون بر آنکه همه ی ما در پاسداری از جان و زندگی این بهترین و برومندترین فرزندان ایران و آموزش آنها از سوی کسانی که از دانش و بینش بسنده در این یا آن زمینه برخوردارند، پاسخگوییم.*

ب. الف. بزرگمهر   ششم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

* بنیاد داده ها برگرفته از «تلگرام کمیته‌ی پیگیری ایجاد تشکل‌های کارگری ایران»  به تاریخ ششم اَمرداد ماه ۱۳۹۸ است.

کاش بارِ ما ایرانیان هم مازو بود! ـ بازانتشار

تفسیر حسن خان*

گروهی راهزن به سرکردگی حسن خان نامی کاروانی را بزدند؛ کاروانیان را دست و پای ببستند و آنچه بود، گرد آوردند تا ببرند. حسن خان گفت:
ـ پیش از حرکت نمازمان را بخوانیم که در راه لنگ نکنیم.

تَیمُّم کردند و به نماز ایستادند. چون فازغ شدند، قافله سالار که در آن نزدیکی افتاده بود با حسن خان به سخن در آمد که:
ـ از کار شما سر در نمی توان آورد. هم نماز می خوانید، هم راه می زنید؟ البته گربه ی عابد بسیار است که نماز می خوانند به قصدِ فریب خلق؛ اما آن طور که من دیدم، نماز شما از سرِ فریب و ریا هم نبود.

حسن خان گفت:
ـ اگر آدم نماز نخواند، خدا نانش نمی دهد.

قافله سالار گفت:
ـ ولی نماز را برای آن می خوانند که ضمنا دست به مالِ حرام آلوده نکنند و از منکرات بپرهیزند.

حسن خان با شگفتی پرسید:
ما چه منکری کردیم؟

ـ شگفتا! چه منکری بالاتر از دزدی؟

ـ ما که دزدی نمی کنیم. ما غارت می کنیم! خدا خودش در قرآن، غارتگری را ستایش کرده.

ـ کجا؟

ـ همان جا که فرموده: «اَلقاره مَلقاره».

قافله سالار که دید مردکِ نادان قارعه را به آرشِ غارت گرفته، حساب کار به دستش آمد. گفت:
ـ اما تو که قرآن خوانده و ملّایی، چطور متوجه نشده ای که خداوند در مورد همین القاره فرموده است:
«غیرالمازو»، یعنی مازو* غارت نکنید؟ (و منظورش «غیرالمغضوب علیهم» بود).

حسن خان پرسید:
ـ مگر بار قافله ی شما مازو است؟

قافله سالار گفت:
ـ باور نداری، باز کن ببین!

حسن خان به سوی مردان خود فریاد زد:
ـ بچه ها چپاولِ بارِ این قافله را خدای عالم اجازه نفرموده. دست و پای شان را باز کنید که زودتر برویم و به غارت مان برسیم!

از «چنته ی درویش، جلد ١، نقل به معنی»

برگرفته از «کتاب کوچه»، حرف «ت»، دفتر نخست، زنده یاد احمد شاملو با همکاری آیدا سرکیسیان، چاپ سوم، تهران، ١٣٨۷

* برداشت و تاویلی نادرست: « اینی که تو میگی تفسیر حسن خان است!»

** مازو، بار درختی است و بدان پوست را دبّاغی کنند (واژه نامه ی دهخدا)

عنوان از اینجانب است. ب. الف. بزرگمهر


مگر اۥلاغ های خودمان چه مرگشان است؟! ـ بازانتشار

به بهانه پیشگفتار

داشتم توی اینترنت، دنبال چیزی می گشتم که چشمم به نوشتار «سرمایه‌داران خوش‌خیم و بدخیم»۱ افتاد. همزمان با باز نمودن صفحه، با خود می اندیشیدم تاکنون غده های خوش خیم و بدخیم شنیده بودم؛ ولی این یکی، بی هیچ گفتگو باید کشف تازه ای باشد. با اشتیاق نوشته را خواندم. روشنم شد که افزون بر غده های خوش خیم و بدخیم، چیزهای دیگری هم می توانند خوش خیم و بدخیم باشند. بعدش نمی دانم چطور شد یاد ماجرای کمک های اصل ترومن و خرهای قبرسی پیشکشی مشمول این "کمک" ها افتادم که در زمان خود جار و جنجال زیادی برپا کرده بود و حتا عده ای هم، پا فراتر از گلیمشان نهاده، گفته بودند مگر اۥلاغ های خودمان چه مرگشان است که خر از قبرس برایمان می آورند. داستان درازی است و بهتر است سرتان را درد نیاورم. خاطره ای نیز برایم زنده شد که چندان بی ربط به این جستار نیست:
سال ها پیش از این و اگر درست به خاطر داشته باشم سال های ۳ـ ۱۳۶۲، آنگاه که پس از نزدیک به دو سال دربدری و  اشتغال به کارهای کوتاه مدت و موقت در گوشه و کنار میهن، به تهران بازگشتم، با رنج بسیار، دو اتاق کوچک در بالاترین طبقه آپارتمانی چند اشکوبه اجاره کردم. این دو اتاق که در واقع بخشی از پشت بام خانه را تشکیل می داد، به محوطه ای مشرف بود که در آن کولرهای طبقات دیگر آپارتمان که همگی خانه هایی کامل، زیبا و مدرن بودند، کار گذاشته شده بودند و سر و صدای زیادی نیز راه می انداختند. با همه اینها، من و همسرم که در آن زمان دو بچه کوچک یک و دو ساله داشتیم، از وضع خود گله و شکایتی نمی کردیم. با این که اجاره خانه ها با شتاب افزایش می یافت و نارضایتی گسترده ای ایجاد نموده بود، اجاره ای نه چندان زیاد می پرداختیم و من نیز سرانجام کاری درخور یافته بودم. در نخستین طبقه آنجا، جوانی بیکار همراه با زن و تنها فرزندشان می زیستند. زن از خانواده ای اشرافی بود و هزینه زندگی را به تنهایی بر دوش می کشید. اجاره خانه بزرگ و زیبای آنها، کمی بیش از دو  برابر دو اتاق کوچک ما بود. یکی از روحانیون مسوول، با قول کاهش اجاره بهای منازل اعلام کرده بود که هر کس اگر شکایتی در این مورد دارد، به سازمانی که وی مدیر آن بود (بنظرم یکی از سازمان های تابع دادگستری) مراجعه کند.

جوان بیکار که آنزمان از طرفداران سرسخت و دوآتشه یکی از سازمان های چپ بشمار می رفت، به خانه ما رفت و آمد داشت. با هم گاهی بر سر مسایل سیاسی ـ اجتماعی گفتگو داشتیم. وی، با این استدلال که باید با سرمایه داران مبارزه نمود، همسرم را فریفته و وی را برانگیخته بود که برای کاهش کرایه خانه به سازمان یاد شده برویم و درخواست کاهش اجاره بها بدهیم. من با این موضوع مخالفت کرده، به همسرم یادآور شدم که هم اکنون نیز اجاره خانه ها بالاتر رفته و همین دو اتاق کوچک را با بهایی دستکم دو برابر آن نیز اجاره می کنند.

در نخستین امکان گفتگو که پس از آن با آن جوان بیکار پیش آمد به وی گفتم:
تو درک نادرستی از مبارزه بطور کلی و مبارزه با سرمایه داری بطور خاص داری. نخست آنکه صاحب خانه را که پیرزنی بسیار مهربان است و تنها امکان درآمدش همین آپارتمان و خانه مسکونی از شوی خویش به ارث مانده، سرمایه دار می نامی؛
دوم و از آن مهم تر آنکه مبارزه با سرمایه دار جداگانه و منفرد را بجای مبارزه با سامانه سرمایه داری می نهی که بسیار نادرست و خطرناک است. ما با سرمایه داران مبارزه و دشمنی نداریم. ما، اگر آرمان جامعه سوسیالیستی در سر می پرورانیم، با سامانه سرمایه داری به ستیز برمی خیزیم و می خواهیم جامعه ای بی طبقه و همراه با عدالت اجتماعی را جایگزین آن کنیم؛ و
سوم، نباید امیال و آرزوهای شخصی خود را با کاربرد واژه  های انقلابی رنگ و لعاب دهیم. این کار آخر و عاقبت خوشی ندارد.

ولی چرا به این نوشتار ـ و نه نوشتار دیگری از این دست ـ پرداخته ام، گمراهی ساده و در عین حال پیچیده ای است که در این نوشتار دیده ام. روشن است که طرف گفتگوی نویسنده، لایه ها و گروه های اجتماعی کم دانش درباره مسایل اجتماعی است. از سوی دیگر، این نوشتار و نوشتارهای مانند آن که این روزها افزایش چشمگیری نیز یافته اند، نشان از گرایش هر چه بیشتر همین لایه ها و گروه های اجتماعی به دانستن هر چه بیشتر دارد؛ پدیده ای که چپاولگران داخلی و خارجی و راستگرایانی را که در واپسین گام، با دستبرد به اصل ۴۴ قانون اساسی، آخرین بازمانده های انقلاب بهمن ۵۷ را نشانه گرفته اند، به هراس انداخته و همه کوشش و توان خود را برای جلوگیری از گرایش به چپ، تکه تکه نمودن و واگرایی آنها بکار می برند.

سرکوب کاری از پیش نبرده است. ققنوس دیگر بار از خاکستر خود برخاسته ... کنون نیرنگی دگر باید!

***

نوشتار «سرمایه‌داران خوش‌خیم و بدخیم» اینگونه آغاز می گردد:
«ماهیت و چیستی سرمایه‌داران  و کارکرد مثبت و منفی آنان از مباحثی است که همواره در همه جوامع بشری مطرح و در مورد آن اظهارات کاملا" متفاوتی بیان شده است. از تعبیر معروف زالوصفت  تا کارآفرینان خلاق به این طایفه نسبت داده می‌شود۲ [تاکیدها همه جا از من است] و سپس به پرسش: «واقعا" موضوع از چه قرار است؟»۳ چنین پاسخ می دهد:
«... سرمایه‌داران مانند همه آحاد بشر از جمله فقرا هم خصلت‌های انسانی متفاوتی دارند و نمی‌توان در مورد آنان قضاوت کلی کرد. آنان نیز همواره در معرض آزمون الهی هستند و با ثروت و مکنت خود مورد آزمایش‌های سختی قرار می‌گیرند. آزمون الهی در زندگی انسان‌ها از نکات بسیار مهمی‌است که چون در سراسر زندگی جریان دارد به‌شكل  بسیار عجیبی از آن غفلت مي‌شود، به‌طوری که  جز افراد بصیر و روشن ضمیر، کسی به این موضوع عنایت نمی‌کند. خداوند در قرآن ‌مجید خطاب به انسان‌ها می‌فرماید: ((انسان‌ها فکر می‌کنند که ما آنان را خلق کرده و مورد آزمایش قرار نمی‌دهیم.)) ...»۴.

آیا نسبت دادن واژه «طایفه»، که درخور همبودهای ایلی ـ عشیره ای است، به سرمایه داران، برای بیانی عامیانه یا لطیفه گویی است یا نویسنده، دانسته خود را به کوچه علی چپ می زند و ازهمان نخست ایز گم می کند؟ آیا وی دانسته واژه «طایفه» را جایگزین «طبقه» نموده است؟

با نویسنده می توان همداستان بود که «سرمایه‌داران مانند همه آحاد بشر از جمله فقرا ... خصلت‌ های انسانی متفاوتی دارند و نمی‌توان در مورد [تک تک] آنان قضاوت کلی کرد»؛ ولی، این "حکم" کلی، چه ارتباطی به طبقه سرمایه دار دارد؟ آیا، نویسنده تفاوتی میان سرمایه داران منفرد یا حتا سرمایه داران در مجموع خود، با طبقه سرمایه دار نمی بیند؟ بسی دور از ذهن می نماید که نویسنده  نداند طبقه سرمایه دار ـ و نه سرمایه داران ـ  به همراه طبقه کارگر، دو طبقه اصلی سامانه سرمایه داری را دربرمی گیرند. میان این دو طبقه اصلی، لایه های گوناگون میانی (خرده بورژوازی) قرار دارند. اگر دو طبقه اصلی را، بسان سیاره های همزاد، دوقلو  و در دو سوی مخالف یکدیگر انگاریم، لایه های میانی مانند انبوهی از خرده سیاره ها هستند که در میان این دو سیاره سرگردان و دچار نوسانند.

بر پایه منطق نویسنده که «سرمایه‌داران ... با ثروت و مکنت خود مورد آزمایش‌های سختی قرار می‌گیرند»، می توان همانگونه «صُغرا» و «کُبرا» چید که کارگران و یا بهتر است با سود بردن از گفته خودشان بگویم فقرا، نیز با بی چیزی و بدبختی خود مورد آزمون الهی قرار می گیرند! معنای این سخنان، رک و پوست کنده همان است که سده ها در گوش بردگان، رنجبران و تولید کنندگان ثروت، خوانده شده است: باید به آنچه خداوند و دست سرنوشت برایت مقرر نموده، گردن گذاری! این آزمونی الهی در جهان فانی، برای جهان دیگر، دیار باقی است. شاید بهترین نمونه این آزمون نیز در روزگار کنونی میهن ما، آن خانواده هشت نفری در تبریز باشد که چند سال پیش، در شرایط بی چیزی و بدبختی زیر «خط فقر» و برای حفظ آبروی خود، در تصمیمی شگفت آور و غم انگیز به خودکشی دستجمعی دست زده، به «دیار باقی» شتافتند!

آیا با بر زبان آوردن چنین سخنانی، نقش حاکمیت و دولت را در فراهم نمودن کمترین معاش هم میهنان ما که به خاک سیاه نشسته اند، نادیده نگرفته ایم؟ آیا واژه ها و عبارات کتاب مقدس را دستاویز چاکری و نوکری «سرمایه‌داران خوش‌خیم و بدخیم» و خاک پاشیدن بر چشم حقیقت قرار نداده ایم؟

آیا با بر زبان آوردن این که «... سرمایهداران خوش خیم ... در سراسر زندگی خود به مراتب از مدیران دولتی در نظام‌های سوسیالیستی و نیز مدیران ارزشی در نظام‌های ایدئولوژیک ، کم مصرف‌تر، پرکارتر، دقیق‌تر ودلسوزترند»۵، آسمان را به ریسمان نمی بافیم؟ از دید من، نویسنده تنها دم خروس خود را به نمایش گذاشته است. با اندیشه و پندار کوتاه خود، خواسته با یک تیر دو نشان بزند. آنجا که «در احوال یکی از دوستان قدیمی‌مرحوم ابوی خویش که از سرمایه‌داران یزدی ... است مطالعه [کرده] و به ... این نتیجه [رسیده] که هیچ مدیر دولتی در نظام ارزشی جمهوریاسلامی ‌به اندازه ایشان پرتلاش و به حد ایشان کم مصرف نیست۶، دۥم لیبرال منشانه خود را بخوبی نمایانده است. از خاطره اش درباره سرمایه دار «نان [کشک خور که] پس از پیروزی انقلاب و با توجه به جو ضدسرمایهداری سال‌های اول انقلاب در خارج از ایران، وقت خود را ... مصروف ایجاد باغات پسته در آمریکا [می كرد۷، بروشنی پیداست که در کدام جبهه جای دارد و سنگ چه کسانی را به سینه می زند؛ مانند همه لیبرال های دیگر درون و بیرون ایران، به بهای هست و نیست مردم ایران، پیوند دوباره با سرمایه بزرگ امپریالیستی را می خواهد. در "منطق" وی، توده های مردم، نقش و جایی ندارند؛ همراه و همگام با هم اندیشان خود درون و پیرامون حاکمیت، درون و بیرون کشور، به این نتیجه رسیده است که دیگر « نظام‌های ایدئولوژیک» کاربرد ندارند و به شیوه ای رندانه کوشیده که «نظام ایدئولوژیک» جمهوری اسلامی را با سامانه سوسیالیستی هم ارز و هم سنگ قرار دهد. چه پندار پوچ و چه سنجش ناخجسته ای!

برای آنکه ارزش واقعی مدیران دولتی در نظام‌های سوسیالیستی خوب درک شود، تنها کافی است به این نکته ساده، روشن و چشم پوشی ناپذیر توجه کرد که سامانه سوسیالیستی، با همه کاستی ها و کمبودهای آن، برای نمونه، برای مردمی که در اتحاد جمهوری های شوروی زندگی می کردند، نان، بهداشت، کار، آموزش، زندگی آبرومندانه و امید به آینده را فراهم کرده بود. این ها ادعاهای توخالی نیست. یکی از شهروندان مسکو، چند سال پس از فروپاشی اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی و آغاز نابسامانی های اقتصادی ـ اجتماعی، در پاسخ به پرسش یکی از خبرنگاران خارجی درباره سنجش زندگی کنونی با گذشته، در جمله ای کوتاه و پرمعنی، چنین گفته بود: «در سوسیالیسم زندگی می کردیم و نمی دانستیم!». اگر سخن مردم را به هیچ می گیرید، آمار و نمودار های سازمان ملل، «یونسکو» و مانند آن ها در این باره، اسنادی انکارناپذیرند. نویسنده که هنوز یک پایش در «مکتب» است، لابد می داند که خداوند، دروغگویان را دشمن خود می داند.

ایشان نوشته اند: « سرمایه داران در هر جامعه‌ای در اجرای ماموریت خود که تاسیس موسسات گوناگون  و چرخاندن چرخ‌های اقتصادی جامعه است، از اين نظر كه چگونه از دارائی و ثروت خود و قدرت ناشی از آن استفاده کنند به دو گروه بدخیم و خوشخیم قابل تقسیم هستند»۸.

«عشق به تولید و توسعه ... کوشش برای ایجاد اشتغال و رونق اقتصادی ... نیک‌اندیشی ... و [وقف] ثروت خود ... برای امور عام‌المنفعه و بنیاد‌های خیریه»۹ که به سرمایه داران «خوشخیم» نسبت داده شده، شاید جز جنبه «خوشخیمی» آن،  سخنان تازه ای نیستند. در گذشته نیز چنین ادعاهایی، چه در میهن ما و چه در جاهای دیگر، بارها و بارها از سوی سرمایه داران، پامنبری ها و مزدبگیرانشان به میان آمده است. شاید اگر نویسنده، «بدخیم» یا «خوشخیم» بودن سرمایه داران را بر پایه اندازه و چند و چون وابستگی شان به سرمایه امپریالیستی سنجیده بود، گامی به سوی واقعیت نزدیک تر می شد. ولی روشن است که هدف وی اساسا چیز دیگری است.

برای سرمایه داران، تاسیس موسسات گوناگون و چرخاندن چرخ‌های اقتصادی جامعه هدف نیست. حتا برای سرمایه دار، اینکه چگونه کالایی با چه ارزش مصرف ویژه ای تولید کند، از کم ترین اهمیت برخوردار است. به این نمونه توجه کنید: در اینجا با سرمایه داری روبرو هستیم که کارخانه نخ ریسی درست کرده است. «او كارخانه را برای تولید نخ تاسیس نكرده و كمترین علاقه ای هم به تولید نخ ندارد. او با همین موفقیت حاضر بود كه كارخانه تولید بمب و مواد منفجره و یا تابوت سازی تاسیس كند و اگر مختار بود حتی دلش می خواست عمر خضر داشته باشد و هرگز حتی یكی از تابوت های ساخت كارخانه اش را به مصرف شخصی نرساند. كارخانه برای او محل تولید ارزش مصرف نیست. محل كسب، محل تولید سود است. او به این قصد نخ تولید می كند كه ارزش مصرف نخ حامل سودی برای او باشد ...»۱۰.

مارکس می گوید:
«در این شیوه تولید، نیروی كار برای آن خریداری نمی شود كه به وسیله خدمت آن نیرو و یا محصولی كه به وجود می آورد نیازمندی های شخصی خریدار برآورده شود. هدف آن ارزش افزایی سرمایه خریدار است، یعنی تولید كالایی است كه بیش از آنچه پرداخت شده كار در برداشته باشد. بنابر این محتوی قسمت ارزشی باشد كه خریدار بابت آن چیزی نپرداخته است. و با این وجود به وسیله فروش كالا نقد می شود. تولید اضافه ارزش یا افزونگری قانون مطلق این شیوه تولید است»۱۱.

این که سرمایه می تواند در جاها و بخش های رشد نیافته اقتصادی همچنان به رشد و پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی کمک نماید، جای گفتگو نیست. از همین روست که در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز «بخش خصوصی» به عنوان بخش مکمل بخش های دولتی و تعاونی پیش بینی شده بود. در آن الگوی اقتصادی، خدمات «بخش خصوصی» به شیوه ای کنترل شده، نه در بخش های بسیار مهم اقتصادی و زیرساختارها، که در بخش هایی که دولت۱۲ و تعاونی ها، توانایی انجام فعالیت های اقتصادی پرثمر را ندارند، بکار گرفته می شود. این یگانه راه و الگویی بستر ساز برای استواری و گسترش روزافزون استقلال سیاسی ـ اقتصادی و برابری اجتماعی به سود زحمتکشان و تولیدکنندگان ثروت های مادی و معنوی میهن ماست و سرمایه «بخش خصوصی» تنها یدک کش دیگر بخش های اقتصادی است. در این الگو، سامانه سرمایه داری، گام به گام و در روندی رویهمرفته تدریجی و صلح آمیز، محدود و تجزیه شده، زمینه های شکوفایی اقتصاد سوسیالیستی فراهم می شود. ولی، پرسش بنیادی که نویسنده به شیوه ای گمراه کننده، با گفتگو درباره سرمایه داران جداگانه، تقسیم آنها به خوب و بد و اخلاقی وانمودن جستار از کنار آن گذشته و به آن نپرداخته، چنین است:
آیا شیوه تولید سرمایه داری ـ در کلیت خود ـ که در آن سود و تولید اضافه ارزش، انگیزه اصلی فعالیت های اقتصادی است، می تواند پایه و بنیان رشد و پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی در جهان کنونی باشد؟ پاسخ سوسیالیسم علمی که با واقعیت های جهان پیرامون نیز هماهنگی دارد، منفی است. زیرا اگر این شیوه تولید، چنین توانی داشت، نه نیازی به جنگ و چپاولگری، به عنوان بازوی مکمل رشد و گسترش خود داشت، نه انسانها را به زائده های بی مصرف و بیکار روند تولید تبدیل می نمود و نه محیط زیست و موجودیت کره زمین را به خطر می انداخت. همه این ها جلوی چشمان همه ما روی می دهد و نیازمند هیچگونه تعبیر و تفسیری نیست.

دریغا انقلاب بهمن، از مرحله جابجایی قدرت سیاسی به مرحله دگرگونی های گسترده اجتماعی ـ اقتصادی به سود زحمتکشان و تولیدکنندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه، فرانرویید. با آنکه کارگران، دهقانان و روشنفکران خلقی و مردمی ستون فقرات انقلاب بزرگ خلقی را دربر می گرفتند، بدلیل های گوناگون عینی و بطور عمده ذهنی (سازماندهی سست، بی پشتوانه صنفی ـ سندیکایی و نداشتن آمادگی حزب پیشاهنگ پرولتاریا برای رهبری این طبقه، برتری جو هرج و مرج طلبانه در میان نیروهای چپ رو و ...)، نتوانستند دستکم بخشی از قدرت سیاسی را به چنگ آورند و هم اکنون، پس از گذشت سه دهه از آن انقلاب نیرومند خلقی، کار به آنجا رسیده که نیروهای واپسگرا به سرکردگی سرمایه داری لیبرال (گرچه این یکی، صورتکی نو بر چهره دارد)، با بیرون راندن و خنثا نمودن بخش عمده نیروهای خرده بورژوازی از حاکمیت، بدست گیری گام به گام عمده نیروی سیاسی و در واپسین گام، دستبرد به اصل ۴۴ قانون اساسی، بازمانده نیروی انقلاب را نیز از سر راه خود می روبد. آنها که "هویج" سیاست های نولیبرالی امپریالیستی، هوش از سرشان ربوده، بر پایه سرشت طبقاتی خود، برای پیوند با سرمایه امپریالیستی و کارگزاری آن خیز برداشته اند؛ بی آنکه بدانند، این پیوند، حتا اگر به واقعیت بپیوندد، هست و نیست خود آنها را نیز به باد خواهد داد. گرچه، برخی از آنها که کهنه کارترند، خطر چنین پیوندی را که بیشتر به جفتگیری برخی گونه های عنکبوت۱۳ می ماند، با شم طبقاتی خود حس می کنند، ولی در شرایط کنونی و در نبود گزینه ای درخور، راه دیگری جز آنکه بسوی گورگاه خود گام بردارند، در پیش ندارند. 

تاریخ را نمی توان به گذشته بازگرداند. روند تاریخی، سرانجام خواهد توانست خواست های همچنان برآورده نشده انقلاب بهمن ۵۷ را برآورده سازد. دیر یا زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۷ جولای ۲۰۰۸  

انتشار در گاهنامه ی «فرهنگِ توسعه» در پیوند زیر که سپس از سوی اسلام پیشگان فرمانروا بر میهن مان، درِ آن تخته شد:
 http://farhangetowsee.com/225/225-6.htm

نخستین بازانتشار در پیوند زیر:
http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/09/blog-post_9055.html

پانوشت:

۱تا ۹ ـ  سرمایه‌داران خوش‌خیم و بدخیم، حسين مرعشي 
۱۰ و ۱۱ ـ اقتصاد سیاسی، شیوه تولید سرمایه داری، ف.م. جوانشیر، انتشارات حزب توده ایران 
۱۲ ـ منظور دولت خلقی (بطور عمده دربرگیرنده کارگران، دهقانان بی زمین و کم زمین و زحمتکشان اندیشه ورز) با سمتگیری سوسیالیستی است.
۱۳ ـ در برخی تیره های عنکبوت ها، جنس ماده که اندازه آن چندین برابر بزرگتر از نرینه است، پس از پایان جفتگیری، جنس نر را می خورد.

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!