«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۰ مهر ۸, پنجشنبه

من و این یکی خواهر مقدس می خواهیم دستی به سر و گوشش بکشیم ... ـ بازپخشش

آخِی! این آقا بیشعورتان را چقدر با این هسته ای و اینا خسته اش کردید؟! چند روزی بفرستیدش پیش ما. نترسید! اینجا از دشمن و اینا نشانی نیست. من و این یکی خواهر مقدس می خواهیم دستی به سر و گوشش بکشیم و کمی هم شده، انرژی غیرهسته ای بهش بدهیم ...

ب. الف. بزرگمهر   ۲۵ خرداد ماه ۱۳۹۷

 https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/06/blog-post_27.html



آنگونه می نگری که می زی! ـ بازپخشش

نوشته ای است به عنوان «لذت زندگی» که گویا از یکی از داستان های «پائولو کوئیلیو» برگرفته شده است:
«دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه می کردند.

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر می کند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت می بینی، لذت ببری ...

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیت ها را با منطق بیان کنی !

در همین حال هزار پایی از کنار آنها می گذشت..

میمون اول با دیدن هزارپا از او پرسید: هزارپا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت می دهی؟

هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام؟!

میمون دوم گفت: خوب فکر کن! چون این میمون درباره ی همه چیز توضیح منطقی می خواهد!

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت می دهم؛ نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...

هزار پا مدتی کوشید تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند؛ ولی هرچه بیشتر می کوشید، ناموفق تر بود. پس با ناامیدی کوشید راه خودش را پی گیرد؛، ولی متوجه شد که نمی تواند.

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر کوشیدم، چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!

میمون دوم به اولی گفت: می بینی؟!هنگامی که می کوشی همه چیز را توضیح دهی، اینگونه می شود! سپس، دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد... پائولو کوئیلیو»

از «گوگل پلاس» با ویرایش درخور بویژه در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

آقای کم و بیش جا افتاده ای که گویا گلویش نیز بفهمی نفهمی پیش خانم نویسنده ی یادداشت بالا گیر کرده و بهانه ای برای خودنمایی می جوید، چنین می نویسد:
«سلام ... خانوم. صبح شما به خیر. خدا میدونه بدون اغراق و مداهنه میگم که این متن، جوهر طرز زندگی، چگونگی تفکر و ادراک و احساس و بینش ما رو در هیات یک تمثیل زیبا بیان کرده. کاملا درسته.

سهراب سپهری هم با خط بطلان کشیدن بر روی شناختهای عقلانی و منطق عقلانی که به شدت نیازمند تجزیه و تحلیل و توضیحه گفته:
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ
شناور باشیم!

سهراب حتی در لحظه ای که داره شعر میگه و میخواد زندگی رو تعریف کنه در همون لحظه از درختی که محو تماشای اون بوده یک سار می پره و سهراب ، تعریف زندگی رو پیدا میکنه و میگه:
زندگی یعنی...
یک سار پرید!

بله. زندگی رو باید زیست؛ نه تفسیر و تحلیل کرد. در لحظه زیستن، یعنی آماده بودن بر ای مواجهه با هر حادثه غافلگیر کننده ای. اما متاسفانه بشر اسیره ! اسیر ذهن و منطق عقلانی! و برای رهایی از این قفس تنگ و فرو شکستن همه پیش فرضها و پیش زمینه های ذهنی و موهوم باید مومنانه و سرسختانه تلاش کنه. رسیدن به همچین نگاه و ادراک زلالی، کار آسونی نیست؛ ولی اگر انسان واقعا بخواد به این مرتبه از ادراک برسه و زیبایی حیات را بی واسطه کلمات و تعقل متداول درک کنه، می تونه موفق بشه؛ چون این توانایی بالقوه در ما هست و فقط باید با یک تحریک شدید و کوبنده، فعال بشه. ممنون از پست زیبای شما ... مثل همیشه گل کاشتی ... عزیز. روزت خوش و روزگارت نیلوفری.» و در یادداشتی دیگر می افزاید:
«... عزیز!

تو هرجور که دوست داری میتونی منو صدا کنی؛ چون اصل کاری همون صدا کردنه! تو دنیایی زندگی می کنیم که آدم ها منتظرن، دیگران صداشون کنن و حتی نمیخوان صدای محبوبشون را هم تمنا کنند! ولی سهراب به ارزش حیاتی صدا کردن دیگری پی برده و گفته:
صدا کن مرا

صدای تو خوب است...

ممنون از صفا و صمیمت و درک و محبتت مهربان بانو.»

از «گوگل پلاس» با اندکی ویرایش در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

خنده ام گرفته است؛ از همه چیز ... به شوخی و جدی می نویسم:
«ناگفته نماند که این آقای پایولو کوییلو که گویند بسیاری جستارهای نوشته هایش را از مولانای ما کش رفته، این داستان را هنگامی نوشته که کتاب هایش فروش خوبی داشته اند و کم کم شروع کرده است جور دیگری به جهان نگریستن!»

خانم نویسنده ی یادداشت، برایم می نویسد:
«سلام آقا بهزاد ... ممنون از كامنت تان ... این كامنت باعث می شه برم و بیشتر در مورد نوشته های پائلو كوئیلو مطالعه كنم»

از اینکه در اندیشه ی کار بیش تر افتاده، خرسند می شوم و پاسخ می دهم:
بسیار کار خوبیه! ولی این جمله ی جالب را نه به عنوان «کلمات قصار» که من از همه ی آن ها متنفرم که به شکلی پویا و دینامیک به خاطر بسپارید؛ از مارکس است؛ ولی کلمات قصاری که گویا در زمان مانند قندیل هایی یخ بسته آویزانند، نیست:
«این هستی آدم هاست که شعور اجتماعی شان را تعیین می کند و نه برعکس!»

این گفته درباره ی همه آدم ها صدق می کند و کسی را از آن گریزی نیست؛ حتا کسانی که آن را خوب درمی یابند نیز ناچارند، زندگی شان را دگرگون کنند؛ وگرنه خود به یکی از آن قندیل ها دگردیسه می شوند که در لحظه ای از دوران زندگی خود یخ بسته و دیگر پیشرفتی نداشته اند.

با آرزوی کامیابی برای شما!

ب. الف. بزرگمهر    ۲۷ مهر ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/10/blog-post_7425.html

آن علمِ مرده ریگ از هر چیزی بهتر است! ـ بازپخشش

ـ آقا از شما چه پنهان! از پدرمان همین را پرسیدیم تا شاید انشای بهتری بنویسیم؛ گفت:
البته علم بهتر است؛ ولی نه هر علمی! آن علمِ مرده ریگ، هم اکنون از هر چیزی در کشور ما بهتر است و ثروت، سرقت، حکمت، جنایت، بصیرت، خیانت، دیانت و هر آنچه به پندار آوری، در آن می گنجد!

از سخنان وی درست درنیافتم چه تفاوتی میان «علم مرده ریگ» و دیگر علم هاست و چرا به آن «مرده ریگ» می گویند. راستش با توضیحات پدرم که با چند ناسزا به آن علم نیز همراه بود، پاک گیچ شدم و ترسیدم بیش تر بپرسم. برای همین نتوانستم چیزی بیش از این بنویسم. به حضرت عبّاس، ما بهانه نمی آوریم. پدرمان بجای اینکه کمک مان کند، بیش تر گیج مان کرد. اگر شما در این باره بیش تر بگویید، قول می دهیم، هفته ی آینده انشای خوبی بنویسیم ...

ـ پسر جان! توضیح درباره ی آن «علم مرده ریگ» چندان آسان نیست؛ ولی فشرده ی آن همین بس که اگر آن را خوب بیاموزی، می توانی دست در دستِ جنّ و شیطان هر اندازه که دلت خواست از هر جایی پول بدست بیاوری و در جاهایی دور از دید و دسترس آدم هایی چون من و پدر شما بیندوزی ...

ب. الف. بزرگمهر    نهم آبان ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/10/blog-post_42.html

ما چه چیزی برای گفتگو با هم داریم؟!

ما چه چیزی برای گفتگو با هم داریم؟!* شما از گفتگو تنها برای آوازه گری رسانه ای بسود آماج های شوم خود و دستاویزی برای سپید را سیاه وانمودن و آماده نمودن توده های ناآگاه مردم کشورتان و دیگر کشورهای جهان برای جنگ افروزی های بیش تر سود می برید. ما در دوره ی ریاست جمهوری پیشین تان، یکبار شما را آزمودیم و با آنکه همه ی آنچه در گفتگوها بگردن گرفته بودیم را به انجام رساندیم، شما حتا نیم گامی بجلو برای کاهش تنش در سرزمین کره و همزیستی آشتی جویانه (صلح) برنداشتید و آنچه پذیرفته بودید را زیر پا نهادید. ما باری دیگر به این بازی پلید تن نخواهیم داد.

از زبان وی:  ب. الف. بزرگمهر   هشتم مهر ماه ۱۴۰۰  

* «کیم جونگ اون»، رهبر «کره شمالی» [بخوان: جمهوری سرفراز دمکراتیک خلق کره] پیشنهاد آمریکا [بخوان: «یانکی» ها] برای گفتگو را رد کرد و آن را سرپوشی برای دشمنی «واشنگتن» با «پیونگ یانگ» خواند.

برگرفته از «اسپوتنیک»  هشتم مهر ماه ۱۴۰۰ (افزوده های درون [ ] از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

۱۴۰۰ مهر ۵, دوشنبه

مِنّت خدای عَزّ و وَجَل که این حقیر را مامور ابلاغ سوره ای تازه قرار داد ـ بازپخشش

تصویر پیوست، دربردارنده ی تنها شماری از برچسب های زده شده از سوی گماشتگان گروهبندی های خرموش های فرمانروا بر میهن مان در دستگاه پوشالی دادگستری بر پیشانی کارگرانی است که برای گرفتن پیش پا افتاده ترین هوده های خود، ناچار به پرخاش های گسترده ی گروهی در خیابان ها شده اند. در نگاهی گذرا به برچسب ها بیش از همه واژه ها و عبارت های بیش تر از ریشه عربیِ «تحریک کارگران»، «اختلال در نظم عمومی»، «اغتشاش» و «تبلیغ علیه نظام» چشمم را می گیرد و به هر شَوَندی که نمی دانم، ناخودآگاه یادِ «الله قاسم الجبّارین»* می افتم که در آغاز روی کار آمدن خرموش های اسلام پیشه که هنوز دُم شان را خوب نشان نداده بودند، در بیدادگاه های نامور به «انقلاب» بر ضدّ دادباختگانی که بیش ترشان تیرباران یا به دار آویخته می شدند، بکار می رفت. سپس با خود می گویم: نکند این هم از ساخته های همین مردک پفیوز بیکاره با نام بی آرش «رهبر» باشد که از چندی پیش به این سو، فرنام سزاوارِ «کیر خر نظام» را بکونش بسته ام؟! و کسی چه می داند؟ شاید همه ی آن برچسب های آمیخته به دروغ های فراوانی که در همین یک برگ آمده را بتوان در کالبد «سوره» ای از کتاب هوایی (بجای آسمانی) به نامِ همین «کیر خر» حقیر که پا در کفش پیامبر تازی نموده، جا زد و بخورد مُقلّدین داد! این هم متن کوتاه سخن سرایی اش:

بسم الله قاسم الجبّارین

مِنّت خدای عَزّ و وَجَل که این حقیر را مامور ابلاغ سوره ای تازه قرار داد. این سوره ی ۱۱۶ است که انشاء الله به سرنوشت سوره ی ۱۱۵ که درباره ی «امام زمان» عَلیهُم السّلام نازل شده بود و کافران آن سوی شاخاب آن را ربوده و نابود کردند، دچار نشود. با توجه به متن این سوره، آن را به مبارکی و میمنت، «التَحریک والاِخلال» نامیده ایم و از خدا پنهان نیست؛ از شما نیز پنهان نباشد که بخشی از آن را پاک فراموش کرده ایم و تا بیاییم بخود بجنبیم و از خواب بِپَرّیم، شش آیه ی آن بر زبان مبارک بگمانم «ناموس اکبر»: جبرییل آمده بود که ما آن را بگوش نگرفتیم. انشاء الله، اگر آن حضرت باری دیگر بر ما منّت نهاد و خواب مان را بهم زد از وی تَمَنّا خواهیم کرد تا آن آیات آسمانی را دوباره برخواند و ما مشغول ذَمّه ی باریتعالی نشویم.

والسّلام علی مِن التَبِع الهُدی     الحقیر الفقیر المعترف بالتقصیر سیّد علی خامنه ای

الانشاءِ  ب. الف. بزرگمهر   ۲۸ شهریور ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/09/blog-post_19.html

* درستِ آن: «الله قاصم الجبارین» (خداوند خرد کننده ی ستمگران) است؛ دانسته و آگاهانه آن را «الله قاسم الجبارین» می نویسم؛ زیرا در جهانی زندگی می کنیم که با انگاشتن و پذیرفتن هستی چنان خداوندگاری، وی بجای خرد کردن ستمگران، آن ها را در همه جای کره ی خاکی بخش نموده تا هر تنابنده ای از ستم شان برخوردار شود (خداوند بخش کننده ی ستمگران) و افزون بر آن، واژه ی «قاسم» با آنکه چندان برای ما ایرانیان گوش نواز نیست، گوش آشناست.

برگرفته از پی نوشت نوشتار «... همین اهورامزدا بهتر است و خدایی از چهره اش می بارد!»، ب. الف. بزرگمهر سوم اردی بهشت ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/04/blog-post_8742.html

ملت عزیز را بار دیگر کجا خواهیم دید تا پاسخگو باشیم؟! ـ بازپخشش

فاطمه بانو (همسر مهدی کروبی):
یک لحظه فرصت به آن‌ها داده نشد از خود دفاع کنند. آقایان به دنبال فرسایشی شدن شرایط آن‌ها هستند که همین شده است.  چه پاسخی در آینده به ملت عزیز خواهند داد؟ ایسنا» دوم آذر ماه ۱۳۹۶) 

پاسخ «آقا بیشعور نظام» به «فاطمه بانو»:
ما خودمان هم فرسوده ایم. کاری بود ناخواسته که از دستمان در رفت. ملت عزیز را بار دیگر کجا خواهیم دید تا پاسخگو باشیم؟!*

ب. الف. بزرگمهر   دوم آذر ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/11/blog-post_482.html 

* بماند که آن کار از جای دیگرش در رفت و به ملت عزیز نه در گذشته پاسخگو بود و نه هم اکنون پاسخگوست که در آینده پاسخگو باشد. اگر آن همشهری جاودانه عُبید زاکانی در بستر مرگ، ناخواسته تیزی در کرد، این مردک دَبَنگ سال ها به چنین کاری سرگرم است.

افزوده:

قزوینی را در حالت نزع، تیزی از كون بجست. 

گفتند: از حاضران شرم نداری؟ 

گفت: من ایشان را بار دیگر كجا خواهم دید تا شرم دارم؟   

جاودانه عُبید زاکانی

ویژه ی مجلس فرمایشی خیمه و خرگاه نظام! ـ بازپخشش

ب. الف. بزرگمهر   ۳۰ فروردین ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/04/blog-post_95.html



می بینید ما چگونه دموکراسی و حقوق آدمی را پاس می داریم؟! ـ بازپخشش

از ما بیاموزید! وگرنه، باید هوای پای تان را داشته باشید ...

می بینید؟ من اینجا هر روز کشیک می دهم که دمکراسی از کشورمان فرار نکند و جای دیگر برود. حتا بخت این را نمی یابم که به نیازمندی های امینه باجی سلطان پاسخ بدهم؛ خدا را شکر، «بن علی اُلدورم»، «موشِ مرده» («گورتولموش») و دیگران هم گاهی کمک می کنند تا دموکراسی و حقوق آدمی را پاس داریم. شما نادان ها از دمکراسی هیچ سر در نمی آورید. از ما بیاموزید! وگرنه، باید هوای پای تان را داشته باشید ...*

ب. الف. بزرگمهر    دوم فروردین ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/03/blog-post_148.html

* «رجب طیب اردوغان ، رییس جمهوری ترکیه، از اروپایی‌ها خواست که دموکراسی و حقوق آدمی را پاس دارند ... اردوغان گفت چنانچه اروپایی‌ها رفتارشان را دگر نکنند، توان آنکه در سراسر جهان با امنیت پای شان را در خیابان بگذارند، نخواهند داشت.»

برگرفته از تارنگاشت وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»، دوم فروردین ماه ۱۳۹۶ (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر)

همین دیروز عشقم را از دست دادم ... ـ بازپخشش

همین دیروز عشقم را از دست دادم. بی هیچ هاپ هاپی مرا گذاشت و رفت ...

ب. الف. بزرگمهر   چهارم آبان ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/10/blog-post_95.html



۱۴۰۰ مهر ۴, یکشنبه

چگونه "جهان افلاتون"۱ به واقعیت می پیوندد! ـ بازپخشش

 طرح جُستار


از مدت ها پیش همانندی انگاره و الگوی «برنامه ریزی ماده گرا»۲ در برنامه ریزی نرم ابزارهای رایانه ای و الگوهای داده پردازی با انگاره و الگویی که افلاتون از چگونگی آفرینش هستی برپایه مُثُل۳ ها و بخش بندی جهان به «جهان حسی»۴ و «جهان مفهومی»۵ در میان گذاشته بود، نظرم را به خود جلب نموده بود.

الگوی «برنامه ریزی ماده گرا» را در سنجش با الگوهای کهنه برنامه ریزی می توان پیشرفتی بزرگ و جهش وار دانست که می تواند جهان راستین را با الگویی بسیار نزدیک به روندها و رویدادهای جهان پیرامون ما بازآفرینی کند. با این همه، این بازآفرینی به شیوه ای فرا طبیعی (متافیزیکی) و نزدیک به آنچه افلاتون در میان نهاده بود، رُخ می دهد و از دیدگاه دیالکتیک ماتریالیستی، جهانی واژگونه و ناراستین (مجازی) است.

همواره مایل بودم نظرم را درباره این همانندی شگفت انگیز، پیامدها و دورنماهایی که پیشرفت های فن آورانه در این زمینه پیش رو نهاده و نتایج علمی و فلسفی که از آن می توان بدست آورد، در نوشتاری جداگانه در میان گذارم. اکنون که چنین فرصتی پدید آمده، امیدوارم دستکِم طرح پایه ای و گُرده اصلی جُستار را که می تواند گسترش بازهم بیشتری یابد، بخوبی در میان گذاشته باشم.

***

اندکی درباره انگاره و الگوی «برنامه ریزی ماده گرا»

«برنامه ریزی ماده گرا»، ریشه در دهه ۶۰ سده گذشته ترسایی دارد. همراه با افزایش کاربرد و پیچیدگی برنامه های نرم ابزاری، نیاز به شیوه ها و الگوهای تازه تر برنامه ریزی نرم ابزارها که در آن هر بخش کوچک برنامه (module) کاری جداگانه و با قابلیت استفاده دوباره (در برنامه های دیگر) را داشته باشد، بویژه از سال های ۹۰ سده گذشته افزایش چشمگیری یافت. پس از آن، در روندی کم و بیش پرشتاب، انگاره و الگوی «برنامه ریزی ماده گرایانه» آفریده شد. در این الگوی نوین، برخلاف الگوهای کهنه تر برنامه ریزی، بیشترین تمرکز بر روی داده ها نهاده شده اند تا روندها؛ و برنامه ها، برخلاف الگوهای کهنه تر که سیاهه ای از کارکردها را دربرداشتند، از مجموعه هستی های خودکفا (self-contained entities) یا «اُبژه» (object) که هر یک دربرگیرنده همه آگاهی های لازم برای کنش ها و واکنش های درون ساختاری داده ها و نیز کارکردهای ضروری (functions) برای فرآوری داده ها هستند، تشکیل شده اند.

داده ها و کارکردهای همراه آن در چنین بُقچه ای، با یکدیگر مسوولیت فرآوری داده ها (data manipulation) یا به زبانی ساده تر، "رفتار" (behavior) خود را بردوش دارند. ساختار بیشتر برنامه ها برپایه «رده» ها (classes) و «هستی» ها (objects) است که در آن، «هستی»، نمونه ای از یک رده است که خصوصیات آن رده و رده های بالاتر از آن (superclass) را به ارث می برد. گروهی از «هستی» های همانند بوسیله یک رده توصیف می شوند.

در «برنامه ریزی ماده گرا»، هر «هستی» به عنوان شیئی ناوابسته، توانایی دریافت، فرآوری و ارسال پیام به سایر «هستی» ها را داراست و کنش های آن (کم و بیش) وابسته به خود آن است.

فن آوری های برنامه ریزی، در بیشتر سامانه های «برنامه ریزی ماده گرا» دربرگیرنده خصوصیاتی مانند تجرید داده ها (data abstraction)، فرآیند بخش بندی عناصر یک تجرید که ساختار و رفتار آن را سازمان می دهند (encapsulation)، بخش های منطقی تشکیل دهنده یک برنامه که کارکرد جداگانه دارند (modularity)، امکان کاربرد یا پدیداری یک نمونه (type) در نمونه های دیگر یا مشتق شدن نمونه ای از نمونه دیگر (polymorphism) و نیز ارث بری اُبژه ها از رده های بالاتر از خود (inheritance) هستند.

در اینجا بویژه روی این دو خصوصیت اخیر و همانندی های آن با نگرش و انگاره افلاتون در چارچوبی کلی تکیه شده و از بحث فنی بیشتر، دانسته خودداری شده است.

نگاهی گذرا به شیوه نگرش افلاتون به جهان هستی و انگاره وی در این باره

بسیاری درباره «غار افلاتون»٦ و زندانیان به غُل و زنجیر کشیده درون آن چیزی شنیده یا خوانده اند. نمونه «غار افلاتون» به روشنی شیوه نگرش این دانشمند۷ بزرگ یونان باستان به جهان هستی و زیربنای اندیشگی وی را در بنیان نهادن انگاره ای فراطبیعی (متافیزیکی) و تا اندازه ای نزدیک به پندارگرایان ذهنی (Subjective Idealism) به نمایش می گذارد.

افلاتون، با در میان نهادن تمثیل غار و زندانیان رو به دیوار غار نشسته که تنها سایه هایی از حرکت چیزهایی در پشت سر خود، در بیرون غار را بر روی دیوار می بینند و آن را واقعیت می پندارند، شناخت آدم را از جهان پیرامون خود، شناختی حسّی می داند که راه به واقعیتی که وی آن را مطلق می پنداشت، ندارد. وی جهان و شناخت آدم از آن را به دو بخش جداگانه «جهان حسی» و «جهان مفهومی» بخش می کند که در آن «جهان مفهومی» در بالای «جهان حسی» قرار گرفته است.

هرکدام از این دو «جهان»، آگاهی ها و دانش های مشخصی را در بردارد و خود به دو بخش جداگانه بخش می شوند:
در «جهان حسی»، ما با گمانه ها (opinions)٨ سر و کار داریم؛ در حالیکه «جهان مفهومی» آکنده از دانش و آگاهی های مطلق است٩.

«جهان حسی» به دو بخش پایینی «پندار» (Illusion)، دربرگیرنده سایه ها، بازتاب ها، سروده ها و نگاره ها و بخش بالایی «باور» (Belief)، دربرگیرنده هرگونه آگاهی هایی راستین یا بیشتر ناراستین از چیزهای دگرگون شونده، بخش می شوند.

«جهان مفهومی» نیز به دو بخش پایینی خرد انگیزه گرا (برهان و استدلال)، دربرگیرنده دانش هایی مانند ریاضی که گاه برخی بدیهیات و چیزهای پیشاپیش پذیرفته شده یا قیاس های منطقی در آن گنجانده شده و بخش بالایی خرد و هوشمندی بینش گرا (Intelligence)، دربرگیرنده آگاهی ها، درک بسیار خوب دانش ها و دسته بندی های با مطلقیت بالاست.


«جهان حسی»، جهانی است که ما را دربرگرفته است: آنچه می شنویم، می بینیم و می آزماییم؛ جهانی پر از دگرگونی، ناروشنی و نامتعین (uncertainty). در این «جهان» ناکامل و دگرگون شونده، با نمونه های گوناگونی از چیزهایی که از مُثُل های فناناپذیر «جهان مفهومی» مشتق شده اند، سر وکار داریم. در انگاره افلاتون، از آنجا که هر چیزی در «جهان حسی» پدید می آید، دگرگون شده و ازمیان می رود، چنین جهانی راستین نیست و شناخت بیشتر آدم ها از آن نیز، مانند زندانیان درون غار که سایه های چیزها را واقعی می پنداشتند، از درک حسی آن چیزها فراتر نمی رود. از دید وی، شناخت باید سهوناپذیر باشد و ادراک حسی نمی تواند چنین شناختی را دربرگیرد. به انگار وی، «جهان حسی» سایه ای از جهان راستین یا «جهان مفهومی» است که در آن همه چیز بدون دگرگونی، نامیرا و مُطلق (مُثُل) هستند. وی می انگاشت که «جهان مفهومی» را تنها به نیروی اندیشه و خِرَد می توان شناخت و این تنها از عهده فیلسوفان برمی آید.

«جهان مفهومی»، جهانی است راستین دربرگیرنده فرآورده هایی دگرگون ناپذیر دور از دسترس و انگیزش های خرد آدمی که در آن هر چیز مانند مفهوم های مطلق ریاضی بخودی خود برجا هستند. این جهان دربرگیرنده مُثُل های فناناپذیر چیزهای گوناگونی است که برونزد های هریک از آن ها در «جهان حسی» نمودار می شوند.

به عنوان نمونه، مُثُل یا انگاره (idea) یک اسب، جستاری مطلق و مفهومی است که همه اسب ها از نژادها، اندازه ها و رنگ های گوناگون را دربرمی گیرد. این مُثُل، حتا اگر همه اسب های روی زمین ناپدید شوند، هرگز دگرگون یا نابود نمی شود. هر اسب جداگانه در «جهان حسی»، چیزی یا بهتر است گفته شود: «هستی» ای (a physical object) دگرگون شونده از مُثُل یا انگاره جاودانی اسب یا اَسبوارگی (horseness) در «جهان مفهومی» است. هستی یک اسب، تنها هنگامی به واقعیت می پیوندد که با مُثُل یا انگاره جاودانی اسب یا اَسبوارگی نسبت داشته باشد.

همانندی انگاره و الگوی «برنامه ریزی ماده گرا» با انگاره و الگوی افلاتون

در «برنامه ریزی ماده گرا»، یک «رده» (class)، ساختاری از «زبان برنامه ریزی»۱۰ است که از آن به عنوان «الگوی راهنما»۱۱ برای آفرینش «نمونه» های (objects) آن رده سود برده می شود. این الگوهای راهنما، مانند مُثُل های افلاتون، «چند و چون»۱۲ و «رفتار»۱۳ «نمونه» ها را تعیین و توصیف می کنند.

هر هستی (object) از رده ای (class) مشخص، نمونه ای (instance) از آن رده بشمار می آید و هر رده به عنوان مُثُل نمونه های دربرگیرنده خود، درنظر گرفته می شود.

رده ها، الگوهایی (models) از انگاره های (concepts) درون برنامه رایانه ای هستند که بگونه ای بنیادین، رفتار و چندو چون نمونه های دربرگیرنده خود را بوسیله آتریبوت۱۴ ها و روش۱۵ ها پوشش می دهند (encapsulation).

با اینکه زبان های برنامه ریزی از نظر پشتیبانی رده ها و ریخت های وابسته به آنها بسیار گوناگون بوده و الگوهای بکاربرده در آن بسی پیچیده تر از الگوی افلاتونی است، ولی بیشتر آنها رده های گوناگونی از ارث بری (inheritance) رده ها و نیز پوشش ریخت های وابسته به آنها (encapsulation) را پشتیبانی می کنند و درست بر همین پایه است که انگاره افلاتون، دستکم هم اکنون، در جهان مجازی (ناراستین)۱٦ نه تنها به واقعیت می پیوندد که برپایهء آن جهان راستین دربرگیرنده هستی ها، روندها، رابطه ها و فرگشت های آن، درون این جهان بازآفرینی می شوند.

در برخی از زبان های برنامه ریزی ماده گرا، این رده بندی به ترتیب از بالا به پایین «فرارده»۱۷ و «زیررده»۱٨ نامیده می شوند. در نمونه بالا، «اسب مطلق»، «فرارده» همه اسب های نژادهای گوناگون نامبرده است که هر یک از آنها «زیررده» آن به شمار می آیند.

فرارده ها به نوبه خود می توانند زیررده فرارده های دیگر و زیررده ها نیز به نوبه خود فرارده زیررده های دیگر باشند (تکرار جهان افلاتونی)۱٩.

در برخی دیگر از زبان های برنامه ریزی ماده گرا که همانندی بیشتری از نظر مفهومی (و نه الگو) با انگاره افلاتونی نشان می دهند، با بخش بندی زیر روبرو هستیم:


در رده بندی بالا، «هستی» ها مستقیما از فرارده ها که بخوبی با مُثُل های افلاتون سنجش پذیر هستند، آفریده نمی شوند که بواسطه رده ها ساخته و پرداخته شده و همه خصوصیات پایه ای رده و فرارده خود را به ارث می برند.

برخی نتیجه گیری های مشروط و پرسش های تازه

هم اکنون، با پیشرفت های فن آوری در زمینه های گوناگون، افق های تازه ای به روی بشر گشوده شده است. افزون بر این، با هر کشف علمی یا فنی، ده ها و صدها پرسش تازه پدیدار می شوند که پیش از آن نمی توانست به اندیشه آدم درآید. این خصلت دیالکتیکی پیشرفت دانش بشری و نمودار روشن دیگری بر مقدم بودن هستی (عین) بر شعور (ذهن) است. ولی کشفیات و اختراعات آدمی، نه تنها جُستارهای تازه علمی ـ فلسفی را به میان می آورد که گاه ستیزهای کهنه سده های پی در پی میان «انگارگرایی»۲۰ و «ماده گرایی»۲۱ را نیز دامن می زند و ستیزه را از زاویه یا چارچوبی دیگر پی می گیرد.

پیدایش رایانه و در پی آن نرم ابزارها، جهان را از پی دگرگون ساخته و به روند پیشرفت دانش و فن شتابی باورنکردنی بخشیده است. آنچه پیش از آن، هنوز بخشی از عامل ذهنی یا بازتاب های هستی در شعور آدمی به شمار می آمد، اکنون با پیشرفت های دانش و فن آوری بویژه در زمینه آگاهی و داده پردازی، بخشی از روند بیرونی (عینی) بشمار رفته و می رود تا افق های بازهم دورتری را درنوردد. پیدایش «کارگر اندیشه ورز» در دوران کنونی و درآمیختگی آن با «کارگر دست ورز»، تنها بخشی از این روند است.

آیا همه جستار درمیان گذاشته، در چارچوب بازتاب جهان بیرونی (عینی) در جهان درونی (ذهنی) می گنجد؟

آیا فن آوری های نو مانند زبان های برنامه ریزی ماده گرا که بویژه نقش مهمی در زمینه خودکار شدن و کنترل روندها و تولید دارند، نشانه افزایش بیش از پیش نقش عامل ذهنی در جهان واقعی (راستین) نیست؟

آنچه اکنون، در بخش بندی هایی بیشتر برپایه روشمندی های فراطبیعی (متافیزیکی) و کاملا مشروط، «جهان ناراستین» (جهان مجازی) بشمار می آید، فردای روزگار که چندان دور نیز نیست، بخشی عمده ای از جهان راستین (جهان واقعی) را دربرخواهد گرفت. هم اکنون فرآوری های نو در زمینه نرم ابزاری، بویژه برپایه نرم ابزارهای ماده گرا، نقش مهمی در زمینه های گوناگون فن آوری، پژوهش و صنعت بردوش گرفته اند. به یاری این نرم ابزارها، جهان راستین، به شکلی وارونه (الگوی افلاتونی) بازآفرینی و نوسازی می شوند. این بازآفرینی ها و نوآوری ها، تنها در چارچوب «جهان ناراستین» برجای نخواهند ماند و از رایانه ها بیرون خواهند پرید.

براستی مرز «جهان راستین» با آنچه «جهان ناراستین» خوانده می شود، درکجاست؟ آیا این دو جهان کم کم باهم در نمی آمیزند؟ آیا این مرزگذاری ها، تنها نشانه ای از محدودیت افق دانش بشر نیست که هربار با کشفی بزرگ مانند «قانون بقاء ماده و انرژی» یا همپیوندی دیالکتیکی هستی با مکان و زمان برپایه کشف سترگ انیشتین، افق های بازهم دورتر و گسترده تری می یابد؟

گرچه الگو و شیوه نگرش افلاتون به جهان هستی، بیشتر از جنبه فراطبیعی (متافیزیکی) بودن آن شایان بررسی و سنجش با دیگر الگوها و انگاره های فلسفی است، با این همه، از آنجا که وی جهان پیرامون ما را جهانی راستین نمی پنداشت، الگو و شیوه نگرش وی، عنصرهای نیرومند «انگارگرایی ذهنی» را دربردارد. آیا می توان پنداشت که در آینده ای شاید کمی دورتر، «جهانی» کاملا برپایه الگوی افلاتونی آفریده شود؟ اکنون برایم بیشتر روشن است چرا دانشمند نابغه انقلابی: لنین در هنگام خود، مبارزه با «انگارگرایی ذهنی»۲۲ را دشوارتر از مبارزه با «انگارگرایی عینی»۲۳ می دانست.

اکنون پاسخ پرسش خود را که از دوران جوانی با من همراه بوده است، کم و بیش یافته ام و می دانم چرا دیالکتیک، گرچه به شکل وارونه خود۲۴ با انگارگرایی ذهنی هگل (و نه با ماده گرایی) پدیدار شده است. اکنون، بهتر و روشن تر می دانم چرا «ماده گرایی» در شکل های کهنه خود از دوران باستان تا پیش از پیدایش «ماده گرایی دیالکتیک»، توان برابری و یافتن پاسخ مهم ترین پرسش فلسفی همه دوران ها: تقدم ماده بر ذهن یا ذهن بر ماده را نداشته و ندارد.

اکنون، نیک می دانم که چرا بخش جدایی ناپذیر دیالکتیک در سامانه «دیالکتیک ماده گرا»، نقشی به مراتب فراتر و نیرومندتر از بخش دیگر آن: «ماده گرایی» دارد و چرا بهتر است «دیالکتیک ماده گرا» گفته شود تا «ماده گرایی دیالکتیک»؟

اکنون به اهمیت پافشاری دانشمندان انقلابی ـ از مارکس گرفته تا لنین ـ درباره رهنمون عمل بودن فلسفه مارکسیسم ـ لنینیسم، بیش از پیش پی می برم و می دانم که چرا نابود نمودن سامانه سرمایه داری و برپایی جهانی کمونیستی، روندی خود بخودی نبوده و تنها یک امکان بزرگ است که با یافتن جایگزین های شایسته در همه پهنه های گوناگون اقتصادی ـ اجتماعی، امکان پذیر و دست یافتنی خواهد بود.

اکنون، نیک می دانم که با چشم اندازهای آینده در زمینه درآمیزی آدم ها با نرم ابزارها، پیدایش نمونه های گوناگون «آدمواره» ها۲۵، چنانچه هنوز جایگزینی برای سامانه تبهکار سرمایه داری یافت نشود، بشریت و فرهنگ آدمی از پهنه گیتی رخت بر خواهد بست و تنها شاید آنگونه که نویسنده شوخ طبع امریکایی: مارک تواین کره زمین را در میان کرات کیهانی دیگر به آن همانند دانسته بود۲٦ "زگیل کوچک" همجنان برجای خود بماند!

ب. الف. بزرگمهر      سوم آبان ماه ۱۳٨٨

https://www.behzadbozorgmehr.com/2009/10/blog-post_25.html

پی نوشت ها:

۱ ـ منظور از "جهان افلاتون" در این نوشتار، نگرش و انگاره این اندیشمند بزرگ یونان باستان درباره چگونگی آفرینش “هستی» برپایه مُثُل ها و بخش بندی جهان به «جهان حسی» و «جهان مفهومی» است.

۲ ـ Object-Oriented Programming
در «ویکی پدیا»، آن را «برنامه ریزی شییء گرا» به پارسی برگردانده اند. به نظرم، بویژه با توجه به آماج اصلی انگاره و الگوی این شیوه برنامه ریزی که همانا بازآفرینی جهان خارج از ذهن (شیء به عنوان ماده و چیزی عینی)، نامگذاری «برنامه ریزی ماده گرا» جنبه عام تری داشته و به واقعیت نزدیک تر است.

«برنامه ریزی ماده گرا» انگاره و شیوه نوینی ازبرنامه ریزی نرم ابزارهای رایانه ای و الگوهای سازماندهی و پردازش داده ها (داده پردازی) است که در آن از ماده یا اُبژه (به عنوان چیزی که در بیرون از اندیشه ما هستی دارد) سود برده می شود. ساختمان داده ها دربرگیرنده حوزه های داده ها و روش هایی است که در کنش و واکنش درونی با یکدیگر برنامه های رایانه ای و نرم ابزاری را می آفرینند.

۳ ـ Forms

۴ ـ The sensible world

۵ ـ The intelligible world

۶ ـ «...تصور كن كه مردماني در يك غار زيرزميني كه مدخل آن در سراسر جبهه غار رو به روشنايي است. اين مردم از آغار طفوليت در اين غار بوده اند و پا و گردن آنان با زنجير بسته شده بطوريكه از جاي خود حركت نميتوانند كرد و جز پيش چشم خود بسوي ديگري هم نظر نمي توانند افكند، زيرا زنجير نميگذارد كه آنان سر خود را به عقب برگردانند پشت سر آنها نور آتشي كه بر فراز يك بلندي روشن شده از دور ميدرخشد، ميان آتش و زندانيان جاده مرتفعي هست كه در طول اين جاده ديوار كوتاهي وجود دارد شبيه به پرده اي كه نمايش دهندگان خيمه شب بازي بين خود و تماشا كنندگان قرار داده و از بالاي آن عروسك هاي خودر را نمايش مي دهند. حالا فرض كند كه در طول اين ديوار كوتاه باربراني با همه نوع آلات عبور مي كنند و بار آنها از خط الراس ديوار بالاتر است و از جمله بار آنها همه گونه اشكال انسان و حيوان چه سنگي چه چوبي وجود دارد و البته در ميان باربراني كه عبور مي كنند برخي گويا و برخي خاموشند. گفت چه منظره شگفت انگيزي! چه زندانيان عجيبي! گفتم مثل آنان مثل خود ماست اينها در وضعي كه هستند نه از خود چيزي ميتوانند ديد نه از همسايگان خود مگر سايه هايي كه بر اثر نور آتش بر روي آن قسمت غار كه در برابر چشم آنانست نقش ميبندد...بنابراين اگر اينها بتوانند با يكديگر سخن گويند سايه هايي را كه مي بينند تعريف خواهند كرد با اين تصور كه حقيقت اشياء را تعريف ميكنند...اگر يكي از عابرين سخن گويد و صداي او از ته زندان منعكس شود اينان تصور خواهند كرد كه اين عين صداي سايه ايست كه از جلو آنان ميگذرد...شكي نيست كه در نظر اين مردم حقيقت چيزي جز سايه آن اشياء گوناگون نمي تواند بود. ...حال فرض كن كه چنين پيش آيد كه يكي از زندانيان را آزاد و مجبور كنند كه ناگهان برخاسته و سر خود را به عقب برگرداند و به راه افتد و چشمهاي خويش را به سوي روشنايي متوجه نمايد. او از اين حركات بسي رنج خواهد برد و شدت نور به وي اجازه نخواهد داد كه اشيايي را كه تاكنون سايه آنها را ميديده حال عين آنها را مشاهده كند اينك اگر به او بگويند كه آنچه تاكنون ميديدي هيچ بود و حقيقت نداشت اما حال به حقيقت نزديكتري و با اشياء واقعي تر رويرو شده اي و بينايي تو درست تر است، به عقيده تو او چه پاسخي مي تواند داد؟ آيا خيال نميكني سرگردان خواهد شد و چنين خواهد پنداشت كه انچه تاكنون ميديده درست تر از چيزهايي است كه اكنون به او نشان مي دهند؟...حال اگر او را به زور از آنجا بيرون كشند و از يك جاده سربالا و ناهموار بالا برند و از او دست برندارند تا آنگاه كه وي را به آفتاب رسانند آيا خيال نميكني كه او از اين نقل مكان اجباري آزرده و خشمگين خواهد شد و وقتي به روشنايي رسد چشمانش از درخشش خورشيد خيره خواهد شد و از آن همه اشيايي كه ما اكنون آنرا حقيقي مي ناميم يكي را هم نخواهد ديد؟ و اگر بخواهد جهان را مشاهده كند جز به تدريج ممكن نيست. انچه او در اغاز به آساني مي تواند ديد همانا سايه هاست پس از آن صورت انسان و موجودات ديگري كه در آب منعكس شده و آنگاه خود موجودات و آسمان و ستارگان و سرانجام خورشيد را خواهد ديد، منشا همه آنچه كه وي و يارانش در غار ميديدند همان خورشيد است.پس از اين اگر از غار و ياران خود ياد كند آيا نه اينست كه از اين تغيير خشنود شده و به حال ديگر يارانش افسوس مي خورد؟ اكنون اگر اين شخص دوباره به غار برگردد و در جاي پيشين خود قرار گيردآيا نه اينست كه چون ناگهان از پيش روشنايي خورشيد آمده چشمانش در اين تاريكي تيره خواهد شد؟ حال اگر وي مادام كه چشمانش به حالت اول برنگشته و دوباره به تاريكي آشنا نشده مجبور شود در باره آن سايه ها قضاوت كند و با زندانيان ديگر كه از قيد اسارت رهايي نيافته اند هم آواز شود مورد استهزاء قرار خواهد گرفت؟ آيا سايرين نخواهند گفت كه وي تنها بهره اي كه از سير صعودي خود برده اينست كه ديدگانش تباه شده! و اگر كسي بخواهد زنجير از آنان برگرفته و آنها را به سوي بالا راهنمايي كند آيا خيال نميكني كه چنانچه بتوانند او را بگيرند و بكشند به يقين همين عمل را خواهند كرد؟ گفت آري شك نيست كه او را خواهند كشت! كتاب هفتم جمهور افلاطون» برگرفته از:
http://www.payvast.com/ploto-cave.html

۷ ـ در اینجا، دانسته واژه «دانشمند» را به معنای عمومی آن، به جای «فیلسوف» بکار برده ام.

۸ ـ In Greek: doxa

۹ ـ In Greek: episteme

۱۰ ـ زبان های برنامه ریزی (programming languages)، الگوهای زبانی ساختگی است که برای ساختن برنامه ها جهت رسیدگی رفتار و کارکرد ابزارهای خودکار (ماشین ها)، نرم ابزارها و رایانه ها طراحی شده اند.

۱۱ ـ Blueprint

۱۲ ـ State

۱۳ ـ Behavior

۱۴ ـ Attribute

۱۵ ـ Method

۱٦ ـ دانسته آن را دروغین ننامیده ام. به نظرم، با پیشرفت های بیشتر دانش ها و فن آوری ها در آینده ای نه چندان دور، مرز جهان ناراستین (مجازی) با جهان راستین (واقعی) برداشته شده و ریخت ها و ساختارهای نوتری به خود خواهد گرفت.

۱۷ ـ Superclass

۱٨ ـ Subclass

۱٩ ـ به عنوان نمونه، «بوش»، اُلاغی با پیشانی کوتاه از رده اُلاغ های امریکایی است که همه خصوصیات ویژه آنها را داراست. اُلاغ امریکایی نیز به نوبه خود زیررده پستانداران و پستانداران نیز به نوبه خود زیررده جانوران هستند.

در اینجا، به خاطر نگهداری از نجابت اسب، ناچار شده ام از «اسب افلاتون» چشم پوشی نموده و نمونه ای از رده بندی اُلاغ ها را به دست دهم!

۲۰ ـ Idealism

۲۱ ـ Materialism

۲۲ ـ Subjective Idealism

۲۳ ـ Objective Idealism

۲۴ ـ مارکس، دیالکتیک هگل را که در پیوند با انگارگرایی ذهنی وی بگونه ای وارونه بر سر خود ايستاده بود را با جایگزینی «انگاره مطلق» (Absolute Idea) هگل با ماده و درآمیختن آن با سامانه ماده گرایی و آفرینش «ماده گرایی دیالکتیک»، بر سر پا استوار ساخته است.

۲۵ ـ «آدمواره» را در اینجا به مفهوم همپیوندی های بسیار گوناگونی از آدم و سامانه های نرم ابزاری که در آینده برپایه دانش های گوناگون زیست فن آوری (بیوتکنولوژی) پدید خواهند آمد، بکار برده ام.

۲٦ ـ مارک تواین در یکی از نوشته هایش کره زمین را به شوخی چون زگیل کوچکی در پهنه کیهان انگاشته است!

درس و مشقم را مگیر!

آیین بازگشایی آموزشگاه ها در دره ی پنجشیرِ افغانستان با همراهی ساز و آواز زیبای دانش آموزان

برگرفته از «تلگرام»  چهارم مهر ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب؛ برنام را از بوم سروده برگزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر)

ویدئوی پیوست: درس و مشقم را مگیر



ناز شتری ـ بازپخشش

شتر را بیش تر به کینه جویی اش می شناسند؛ ولی این جانور افزون بر آنکه به هنر پایکوبی آراسته است و نمونه ای از آن در یکی از داستانک های پندآموز شیخِ اَجَل سعدی شیرازی آمده، ناز و کرشمه نیز دارد. می گویید نه! بفرمایید! این هم نمونه ای از نازِ شتری. تنها باید هوای کار را چون این بانوی جوان روسی داشته باشید که کینه تان را به دل نگیرد. کوچک ترین بداَخمی، وی را می رنجاند و به پیامدهای ناگوار می انجامد:
از کون خود را کژ کردن و محلِّ سگ نگذاشتن گرفته تا خشمی آنچنان که از ترس، چندین و چند سال خانه نشین شوید. برای هیچ و پوچ نیست که الله وی را همتراز جانور دو پا جای داده است. باید تا می توانید نازش را بکشید و اگر شده، وی را با فرنام هایی چون «حضرت اجل»، «شتر مُعظّم» و اینا نوازش کنید تا دلش را بدست آورید. حتا اگر خدای ناکرده، کارخرابی کرد و گندی بالا آورد، احوط بر آن است که شما انجام آن را بر دوش بگیرید تا وی خشنود و خندان شود و بجای دندان قروچه کردن های شبانه روزی، دندان های پیشین خود را به نمایش بنهد. اینگونه که بدیده می آید، این بانوی روس در انجام همه ی این کارها کامیاب بوده و رگِ خواب شتر را یافته است.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۰ آبان ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/11/blog-post_18.html

زیرنویس تصویر:

جشنواره ی گروه پایکوبی با شتر («اسپوتنیک»)

رهبری داریم به از برگِ چغندر ... ـ بازپخشش

هر بار که سروده هایی اینچنین (تصویر پیوست) از وی جلوی دیدگانم می آید،۱ او را با پاچه هایی بالا زده تا زانو و پاهایی در آبِ جویباری نرم و سبک، پیرامون فین کاشان به پندار می آورم که درختی نیز بر سرش سایه افکنده و سرگرم پنداربافی های شاعرانه است. این هم یکی دیگر از آن هاست که بانویی چندی پیش، آن را به نام وی درج کرده بود:
«کجاست
جای
رسیدن
و
پهن کردن یک فرش و
بی خیال نشستن ...» («گوگل پلاس»)

... و نمی دانم آیا براستی از آن اوست یا خوش ذوقی آن بانو به نام وی است.

خوب! اگر از چند مورد جداگانه چون فروغ فرخزاد و در گذشته ای کمی دورتر: سرایندگان زبردست توده ای چون «نسیم شمال» و محمدعلی افراشته بگذریم، سایرین از نویسندگان گرفته تا سرایندگان و دیگر هنرمندان میهن مان، کمابیش در همین تراز جای گرفته و کارشان از چارچوب پسند جامعه ی روشنفکری فراتر نرفته است؛ شاید بهترین شان، آن نویسنده ی زبردست با خاستگاهی روستایی باشد که با دیدن ابرهای سیاه از راه دور به کنج خانه پناه می برد و آنگونه که خود گفته یا نوشته، هنگام راهپیمایی های توده ای انقلاب بهمن ۱۳۵۷، سرش را از پنجره ی خانه نیز بیرون نیاورده تا دستِکم توده ی انبوه مردم را بنگرد! و شاید از این هوده برخوردار باشد که سرگرم نوشتن اگر نگویم «شاهکار» که یکی از بهترین داستان های بلند پارسی دوره ی کنونی و شاید بهترین شان بوده و وقت سر خاراندن نیز نداشته است؛ چه برسد به سر از پنجره بیرون آوردن و خدای ناکرده گرفتار تیر غیب «سربازان امام زمان رژیم گذشته» شدن!

خوب! ایرادی نمی توان گرفت؛ همچنانکه از جامعه ی ایران آن هنگام و چه پیش تر یا پس از آن در دوره ی کنونی، چشمِ زاده شدن، برآمدن و پای به میدان کارزار نهادنِ نویسندگان یا هنرمندانی برانگیزاننده ی توده ها چون «ماکسیم گورگی» و «مایاکوفسکی» در روسیه ی دوران زایش و پدیداری «انقلاب سترگ اکتبر ۱۹۱۷ ترسایی» را نمی توان داشت. هم این ها و هم آن ها فرآورده ها و فرزندان دوران خویش هستند.

به هر رو، این هم نیمچه سروده ای که با الهام از سروده ی آن سراینده ی پندارباف ساخته ام:
رهبری داریم به از برگِ چغندر
با پیروانی چون بادنجان، بنفش
و خدایی که نه چندان دور،
در (سپندینه) ستورگاه،
مریم را گایید.۲

ب. الف. بزرگمهر    ۱۴ دی ماه ۱۳۹۵

پی نوشت:

۱ ـ یکی از ویژگی های رسانه های اجتماعی ـ خبرچینی که خوشبختانه هموندِ تنها یکی از آن ها (گوگل پلاس) بیش نیستم، این است که هر دم از جُستاری به جُستاری از گونه ای دیگر می غلتی و اگر کار را برای مدتی درازتر پی گیری، سرگیجه می گیری؛ به حواس پرتی دچار می شوی و هوش از سرت می رباید؛ بویژه اگر یک در میان، ناله های سوزناک عاشقانی دلخسته و یار رمیده و گریخته هم چشمت را بگیرد و داغ دلت را که یکی چون دیگرانی تازه کند.

۲ ـ آنگونه که گفته می شود، مریم در ستورگاهی در شهر «بِت لحم» («بیت اللحم») که سپس بر روی ویرانه ی آن، «کلیسای گهواره» (کلیسای مهد) ساخته شده، عیسا را زایید. همچنین گفته شده، خداوند در کالبد آدمی (یحیا؟) بر وی فرود آمده و آبستنش نموده بود. از آنجا که خداوند به هر کاری تواناست از دید من، چندان بایسته نیز نبود که در کالبد آدمی به این کار دست یازد و کسی نیز آن را به چشم خویش ندیده است. نمی خواهم، خدای ناکرده، بگویم:
مریم با خدا در کالبد اسب یا الاغی، روی هم ریخته بود! ولی، اینکه وی برای زاییدن فرزندش به همان ستورگاه پناه برده بود، شایان درنگ است.

جامه ای برای فریب مردم ساده لوح! ـ بازپخشش

«کفترِ پر قیچی نظام» بی جامه ی تازیان بیابانگرد عربستان!

جامه و دستاری که برای فریفتن مردم ساده لوح به دروغ، «جامه ی پیامبر اسلام و ائمه ی اطهار» جا زده شده بود؛ گویی آن ها جامه ای جز جامه ی دیگر بادیه نشین های عربستان بر تن می کرده اند.

ب. الف. بزرگمهر   دوم خرداد ماه ۱۳۹۲



قرار بود نفت را روی سفره هایتان بیاوریم ... ـ بازپخشش

قرار بود نفت را روی سفره هایتان بیاوریم؛ کمی ناجور از آب در آمد! نفت و گاز و آب با هم آمیخت و از اینجا سر در آورد. خوب! چکار می شود کرد؟! اشتباهی است که پیش آمده و البته، چندان هم جای گیر دادن نیست. اینجا در ولایت امام زمان، همه چیز قاتی پاتی شده و هیچ چیز و هیچ کسی سر جای خودش نیست؛ دلیلش هم غیبت آن بزرگوار است که تا خداوند عزّ و جلّ اذنش ندهد، ظهور نخواهد کرد. تا آن هنگام، نایبانش هدایت شیعیان را بر دوش گرفته، بر جای وی تکیه زده اند؛ از «غیبت صغری» تاکنون که هنوز «غیبت کبری» است، چنین بوده و هنوز روشن نیست که حضرت کِی ظهور خواهند نمود. کسی چه می داند! شاید پس از دوره ی «غیبت کبری»، دوباره حضرت پیام دیگری بفرستند و این بار «غیبت اکبر» را آغاز نمایند. از نایبان آن حضرت هم که نباید بیش از این انتظار داشت! الحمدلله، ماشاء الله همه ی کوشش خود را انشاء الله به خرج می دهند؛ ولی، پیشامد است دیگر! گاهی همه چیز با هم قاتی می شود ...

حالا شما سفره هایتان را بیاورید اینجا و از سوخت رایگان هم بهره مند شوید؛ مانند این آقا پسر که زودتر از همه زرنگی کرده، نیمرویش را روی اجاق طبیعی، این نعمت های خدادادی، آماده می کند. البته، پیشاپیش هشدار می دهیم که اگر این اجاق طبیعی کمی بیش تر شعله ور شد و سفره و خانمان تان را به باد داد، گله مند نباشید و گناه آن را به گردن ما نیندازید که سرمان خیلی شلوغ است و باید هرجور شده تا کار بیش تر بیخ پیدا نکرده با «شیطان بزرگ» به تعامل برسیم.

انشاء الله اجرتان با خدا!

ب. الف. بزرگمهر    ٢٩ دی ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/01/blog-post_3187.html

۱۴۰۰ مهر ۳, شنبه

ما دزدان خندانیم ... ـ بازپخشش

ما دزدان خندانیم
فرزندان اسلامیم

اسلام ناب خود را
مانند پول می دانیم

ما باید پولدار باشیم
هشیار و مالدار باشیم

از بهر حفظ اسلام
باید توانا باشیم

آباد باشی ای اسلام
آزاد باشی ای اسلام

از ما فرزندان خود
دلشاد باشی ای اسلام

سروده ی دستکاری شده ی عباس یمینی شریف از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر. چنانچه وی هم اکنون زنده بود، لالمونی می گرفت و لام تا کام سخنی بر زبان نمی راند. آماج سخن از «اسلام» در این سروده که بجای «ایران» در سروده ی دستکاری نشده، نشانده ام، نه باورهای پاک و بی آلایش هوایی و زمینی توده های مردم که «اسلامِ» ابزار دستِ کلان دزدان نابکار و ایران برباد ده اسلام پیشه است.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۰ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/05/blog-post_79.html

«متهم، رضوی بیش از ۱۰۷ میلیارد تومان تسهیلات از بانک سرمایه دریافت کرده است. بر اساس کیفرخواست، اتهام متهم رضوی، اخلال در نظام اقتصادی با اخذ تسهیلات بانکی از طریق نامشروع است.» (از گفته های قاضی: اسداله مسعودی مقام)، بر بنیاد گواهی های پرونده، بیش از ۱۴ هزار میلیارد تومان از سرمایه ی فرهنگیان کشور به یغما رفته است. «خبرگزاری صدا و سیما» ۱۸ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸)

زیرنویس تصویر:

محمد شریعتمداری، وزیر کار «دولت زهدان اجاره ای» و یکی از تبهکاران کانونی در کاهش یکباره ی دو سوم ارزش پول ایران در سال گذشته، همراه با دامادِ دله دزدش: هادی رضوی

سرمایه داری خوب، سرمایه داری بد

به بهانه ی پیشگفتار

یادداشت زیر از آنِ یکی دو سال پیش است که آن را تا اندازه ای ویراسته و در جاهایی بازنویسی نموده ام؛ انگیزه ی نگاشتن آن به گفته های دانشجویی برمی گردد که در یکی از دیدارهای نوبتی «کیر خر نظامِ خرموش پرور» با دست چین شدگانی از میان دانشجویان و در میان شان، دانشجونمایانی بُرخورده برای بازارگرمی بیش تر که بختی کوتاه ـ شاید پنج تا ده دقیقه ای برای سخنرانی چند دانشجو نیز بدیده گرفته شده بود، در سخنانی رویهمرفته بسیار خوب به پیامدهای زیانبار سپردن بخش های بنیادین اقتصاد کشور بدست «بخش خصوصی»۱ اشاره نمود که آن هنگام تازه آغازیده بود. واکنش «کیر خر» به سخنان وی تا جایی که بیاد می آورم، اینچنین کوتاه، نارسا و گونه ای زورچپانی (آمیخته به تَحَکُّم) بود:
«... ولی باید خصوصی سازی شود!»۲

نمی دانم چرا دلم برای آن دانشجو که بگمانم هنگام دستچینی از دست شان در رفته بود، سوخت و در ذهنم ماندگار شد.

ب. الف. بزرگمهر   سوم مهر ماه ۱۴۰۰ 

***

به فیلمی کوتاه از یک کارخانه فرآوری شیر گاو در پیوند یاد شده در پانوشت بنگرید.۳ به گاو و گوساله ها خوراک پاکیزه و خوشگوار می خورانند که اینجوری دُم شان را می جنبانند؛۴ نه آنکه این ها خود کالا باشند که بخواهند سرشان را بِبُرّند و گوشت شان را بفروش برسانند؛ نه! به این ها همانگونه که در فیلم می بینید، خوب رسیدگی می کنند تا چاق و چله شوند و بیش تر شیر بدهند. بنابراین، کالایی که برای فروش بدست می آید، شیر است؛ نه گوشتِ گاو و گوساله!

سُم شان را خوب با سُمباده های برقی پاک می کنند که ویروس ها بالاتر نیایند و وختِ شیردوشی، شیر را ناپاک نکنند؛ تن شان را با فرچه هایی ویژه مشت و مال می دهند که هم خوشایندشان است و هم انگل ها و میکروب های جا خوش کرده در پشم و پیله شان را می تاراند. در روزهای گرم تابستانی، دستگاه های خنک کننده بکار می گیرند تا تن و بدنِ گاوها کم تر خیس شده، شیر را نیالاید. آبفشان هم برای شان کار گذاشته اند تا هم خنک شوند و خستگی شان درآید و هم پاک و پاکیزه برای شیردوشی بروند. همه ی این کارها، گاو ها را شنگول و سرزنده نگه می دارد و شیر بیش تر می دهند. حتا شنیده و خوانده ام که در برخی کشورهای اروپایی، برای شان آهنگ های شاد یا آرامبخش نیز پخش می کنند تا چند و چون شیرشان بهتر شود. نه آنکه چشم و ابروی گاو سیاه باشد که همه ی این کارها برای بازدهی بیش تر و فروش بهتر فرآورده به انجام می رسند؛ افزون بر آنکه گاوها دیرتر فرسوده شده و زودبزود جان به جان آفرین نسپارند. پایش و بازرسی های درست و درمانی هم تا پایان کار که شیر بسته بندی می شود و برای فروش می رود، انجام می شوند. به این می گویند سرمایه داری خوب!۵

اینک، آنچه در فیلم دیدید را با شیوه ی نگرش و برخوردِ کارگزاران، کار چاق کن ها و جان ننه شان: «کارآفرینانِ» رژیم دزدسالار در کارگاه ها و کارخانه ها بویژه در سامانِ نفتخیز جنوب ایران بسنجید و کلاه خود را داور کنید؛ گرچه، نیازی به پرچانگی و بازگویی چندانی درباره ی آنچه جلوی دیدگان همه ماست و طبقه کارگر و زحمتکشان پیرامون آن، روزانه آن را با پوست و گوشت خود می آزمایند، نباشد. من تنها فشرده ای شاید نارسا از آن همه نابکاری را یادآور می شوم:
کارگر را بکار می گمارند؛ بی آنکه در بیش تر باره ها از هوده ای روشن برخوردار باشد (قراردادهای نامور به «سپید»)؛ هوده اش را دیر به دیر پرداخت می کنند یا بالا می کشند؛ مانند خر که نه، بلانسبت خر۶ از گُرده اش چنان کار می کشند که پس از چندی جانی برایش نمی ماند؛ زود پیر و فرسوده می شود و بزبان کژدم گزیده شان: به لقاء الله می پیوندد. نه خورد و خوراک درست و درمانی می دهند یا اگر بدهند، پاکیزه نیست و بیمار می شود و گاهی به همین شَوَند، جان می سپارد. در بیش تر باره ها از خوابگاه درستی برخوردار نیست و کارگران ناچارند پس از ساعت ها کار که گاه به ۱۶ ساعت نیز می کشد، گوش تا گوش کنار یکدیگر روی زمین بخوابند. نه شور و شادمانی در کار است و نه آینده ای روشن: برده هایی نوین که برای بازه ای کوتاه از زمان زنده اند تا جیب بهره کشان و زالوها را پر کنند؛ همین و بس.

آن ها با گاو و گوساله آنگونه رفتار می کنند و بهره اش را می برند؛ این ها کارگر را حتا گاو هم بشمار نمی آورند. به این چه می گویند؟ سرمایه داری بد؟ نه! چیزی بدتر از بد؛ شاید «سرمایه داری مرگ». خوب! آقا بیشعور حقیر! دستار سیاهت را بداوری بگیر، ببین چه می گوید. این ها گفته های خودت از زمانی دورتر است:
«... نو شدن به معنای این است که اقتضائات بیرونی و واقعیتها گاهی یک چیزی را اقتضاء می کند، یک روز چیز دیگری را اقتضاء می کند؛ یک نمونه‌ی عملىِ عینی اش همین سیاست های اصل ۴۴ در باب اقتصاد است. یک روز تقسیم منابع اقتصادی در کشور به آن شکلی بود که در صدر اصل ۴۴ قانون اساسی آمده است. اسم آوردند؛ این نهادها، این بنیادها متعلق به بخش عمومی است؛ اینها متعلق به بخش خصوصی است ـ  احصاء کردند؛ مشخص کردند؛ ـ لیکن در ذیل همین اصل آمده است که این تا هنگامی است که به شکوفایی اقتصاد کشور کمک کند. معنایش چیست؟ معنایش این است که اگر شرائط جوری شد که این تنظیم و این ترتیب به شکوفایی و پیشرفت اقتصاد کمک نمی کند، می تواند تغییر پیدا کند؛ و تغییر پیدا کرد. این، همان جابه‌جا کردن خطوط هندسی نظام است.»۷ آن «خطوط هندسی» که چیزی از آن نیز سر درنمی آوری، توی مغز پوک و وامانده ات بخورد. "شکوفایی و پیشرفت اقتصاد"ی که هم اکنون گواه آنیم و ایران را به نابودی کشانده و می کشاند با انگولک ها و دستبرد فراقانونی تو نابخرد در «اصل ۴۴ قانون اساسی» زیر فشار کلان سوداگران و بازرگانان، شتابی سرسام آور گرفت و کار را به اینجا کشاند؛ و این هنوز پایان راه نیست.

بگو ببینم! آیا هنوز به این یاوه ها باورمندی:
«سعی کنیم نگاه سوسیالیستی و مارکسیستی بر تفکر اقتصادی ما غلبه پیدا نکند. آنها نگاه شان نگاه دیگری است. در نظام سوسیالیستی، نفس سرمایه محکوم است؛ در نظام اسلامی به‌هیچ‌وجه اینجوری نیست؛ سرمایه محکوم نیست؛ سوء استفاده‌ی از سرمایه محکوم است. نمی شود هم کسی بگوید آقا سرمایه، طبیعتش سوء استفاده است. نخیر، اینجوری نیست. می توان با مقررات درست، با مدیریت صحیح، سرمایه را در جهت درستی هدایت کرد و راه برد. بنابراین، آنچه که ما در سیاست های اصل ۴۴ مطرح کردیم، به‌هیچوجه با اقتصاد عدالت ‌محور منافاتی ندارد؛ بلکه به یک معنا مکمل و متمم آن است.»۸

ب. الف. بزرگمهر   سوم مهر ماه ۱۴۰۰

پی نوشت:

۱ ـ بیش تر زبانزد نارسای «خصوصی سازی» بجای آن بکار می رود.

۲ ـ بگمانم این گفته ها از همان نشست و دنباله ی گفته های «کیر خر نظام خرموش پرور» باشد:
یک مطلبِ دیگر اینکه یکی از دوستان گفتند «جلوی خصوصی‌سازی گرفته بشود». البتّه خطاهای بزرگی در زمینه‌ی خصوصی‌سازی انجام گرفته که این برادرمان هم به این خطاها اشاره کردند و بنده هم مکرّر تذکّراتی داده‌ام که بعضی جاها اصلاح شده، بعضی جاها جلوی یک کاری گرفته شده. اشکالاتی در کار خصوصی‌سازی هست؛ منتها اصل خصوصی‌سازی، نیاز مبرم اقتصاد کشور ما است؛ این جزو همان مواردی است که ساختار را ـ که اوّل وجود نداشت ـ تکمیل می کند. ما از اصل مربوطه در قانون اساسی استفاده‌ای کردیم؛ آن استفاده را اعلام کردیم؛ همه‌ی صاحب‌نظرها از همه جهت تأیید کردند؛ گفتند چیز خوبی است و واقعاً هم چیز خوبی است. جلویش را نباید گرفت، منتها در عمل، مثل خیلی از کارهای دیگر اشکالاتی وجود دارد و خطاهایی انجام گرفته، بی‌توجّهی‌هایی شده؛ شاید در این زمینه لغزش هایی صورت گرفته، باید جلوی لغزشها را گرفت. آنچه وظیفه‌ی ما است، این است که جلوی لغزشها را بگیریم.

برگرفته از تارنگاشت «کیر خر نظام خرموش پرور»  یکم خرداد ماه ۱۳۹۸

۳ ـ فیلمی کوتاه از یک کارخانه فرآوری شیر گاو:

https://youtu.be/Yk1NXDZG2-k

۴ ـ حتا بهتر از دُم جُنبانی مردک پیزُری فرومایه ای به نام احمدی نژاد که برای هر کس و ناکسی در دستگاه های دیوانسالاری کشورهای پیرامون ایران و جهان نامه های خودنمایی و نشان دادنِ آمادگی برای نوکریِ بهتر از دیگر مزدوران «ولایت سگ مذهب»، می نویسد.  

۵ ـ از دیدِ من، سازندِ دهه ها بی سر و سامان سرمایه داری به شَوَندِ سرشت انگلی آن، خوب و بدش کم و بیش در همه جای جهان یکی است. در اینجا از شیوه ی نگرش سیاه سپید یا بهتر بگویم: «گورخریِ» مردک دبنگ پیروی نموده ام.

۶ ـ با پوزش از همه ی کارگران و زحمتکشان میهن از چنین سنجشی در اینجا ناگزیر!

۷ ـ «بیانات در دیدار دانشجویان کرمانشاه»، برگرفته از تارنگاشت «کیر خر نظام خرموش پرور»  ۲۴ مهر ماه ۱۳۹۰

۸ ـ «بیانات در دیدار دانشجویان»، ۱۶ امرداد ماه ۱۳۹۱



برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!