«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۱ مرداد ۲۶, چهارشنبه

دیواری به نام «حدّ» و برخی چشم اندازهای آینده ـ بازپخشش

یادداشتی بایسته به بهانه ی بازانتشار

همگی خود را «کمونیست»، «مارکسیست ـ لنینیست» و حتا «وارث مارکس، انگلس، لنین و سنت های جنبش کمونیستی ایران و جهان» می دانند و گاه بر بنیاد گرایش های کوته بینانه ی خود، مائو، استالین، تروتسکی یا شاید دیگرانی چون «انور خوجه» را نیز به آن سه می افزایند! مدعیانی که بجای آموختن و دریافت باریک بینانه ی درونمایه ی «کمونیسم» و آموزش و کاربرد هسته ی آن: «دیالکتیک ماتریالیستی» بویژه در آثار آن سه تن نخستینِ نامبرده و نامور در ایران به «الف لام میم» از آن ها آدم هایی سپندینه می سازند و بزرگ شان می دارند، بی آنکه بکوشند تا خود را به تراز آن ها برسانند؛ زیرا بدون چنین کوشش و رساندن خویش به چنان ترازی کمابیش، چگونه می توان بزرگی شان را دریافت؟! و چرا باید بجای آموختن و کاربرد آنچه آموخته ای، کسی را بجا یا بیجا بزرگ داشت یا پنداشت؟! آیا جز آن است که با دریافت نکته ای و کاربرد آن در شرایط امروزین، هم بزرگی کار آن ها را نشان داده ای و هم تئوری و پراتیک را پربارتر نموده ای؟

نادانی و ناکارآمدی برخی از چنین مدعیانی که شوربختانه رده های رهبری این یا آن سازمان و حزب با گرایش های چپ را نیز پر نموده اند تا بدانجاست که گاهی با خود می اندیشم:
گویی لقمه را باید جوید و در دهان شان نهاد!

بسیاری از آن ها با نادیده گرفتن گرایش های طبقاتی شان به همان ناتوانی های تئوریک ـ سیاسی دچارند که نمونه هایی چون برونشتین و کائوتسکی در دورانی دیگر به آن دچار بودند.

تکه پاره نمودن مانش یکپارچه ی امپریالیسم به عنوان سامانه ای دربرگیرنده از هر سویه ی اقتصادی ـ احتماعی و سیاسی آن و پدید آمده در دورانی که پس از آن دیگر زاییده نخواهد شد، یکی از چنین ناتوانی های بنیادین را به نمایش می نهد؛ ناتوانایی هایی که در بسیاری موردها از درست نیاموختن الفباها سرچشمه می گیرد. آن ها حتا آرش و مانش باریک این نکته که سامانه ی سرمایه داری در پله ی امپریالیستی خویش، سرشتی انگلی یافته را بدرستی و آنگونه که شاید و باید درنمی یابند؛ گاهی روسیه را کشوری امپریالیستی بشمار می آورند؛ گاهی چین و دیگر نمی دانم کدامین کشور را؛ ولی، آیا آن دو کشور یا هر کشور دیگری را تنها به شَوَند رویش پرشتاب سرمایه داری در آنجا یا داشتن یک یا دو ویژگی بسیار کمرنگ و کمابیش همسان با کشورهای امپریالیستی اروپای باختری و «یانکی» ها می توان در رده و تراز کشورهای امپریالیستی جای داد؟

آیا باید آن ها را به بازخوانی کتاب ارزنده ی دانشمند انقلابی تیزبین: «و. ای. لنین» به نام «امپریالیسم، بالاترین مرحله ی سرمایه داری» فراخواند؟ بگمانم، شاید برای تک و توکی از چنین مدعیانی سودمند باشد؛ آن هم تنها به این شرط:
آنجا که جُستاری را بدرستی در نمی یابند، پی آن را بگیرند تا به اندازه ای بایسته به چند و چون آن آگاه شوند؛ وگرنه، خواندن چنان کتاب هایی بویژه اگر از سرِ سیری نیز باشد، راه بجایی نخواهد برد و تنها برای برخی که از حافظه ای نیرومند برخوردارند، دستِ بالا به ساختمان کژ و کوله ی آخشیج هایی هندسی درگیر بایکدیگر در خِرَدشان خواهد انجامید. با این همه، چنین کوششی برای آن گروه از جستجوگران و پژوهندگانی که از توان اندیشگی خوب و بویژه بنیادی دانشورانه برخوردارند، بیگمان بی بار نخواهد بود.

در نوشتار زیر، بخش های هماوندتر با این جُستار را برجسته نمایش داده و کلید دریافت باریک تر جُستار و چرایی آن را نیز یادآور شده ام:
«قانون رشد ناموزون اقتصادی ـ اجتماعی»! گرچه، بنیاد دریافت دانشورانه ی آن بگونه ای دربرگیرنده تر «... از دیدگاه فلسفی با جُستار و مانشی به نام دگرگونی های کمّی (چندی) و چگونگی دگردیسگی آن به کیفیتی نو (دگرگونی کیفی یا چونی) سر و کار دارد» (نوشتار زیر).

با بدیده گرفتن تندرستی نه چندان روبراهم و آن اسب روغن کشی که کم تر از چرخیدن بازمی ایستد، امیدوارم  مرا به کار تئوریک سنگین تر در این زمینه واندارند؛ گرچه، چنانچه آن را بایسته بیابم، بر آن اسب بی پدر مادر سوار خواهم شد. بگمانم، آنچه در نوشتار زیر آورده ام به اندازه ای بسنده روشنگر، سودمند و راهنما باشد.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ شهریور ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/09/blog-post_17.html 

***

 

دیواری به نام «حدّ» و برخی چشم اندازهای آینده

آنگاه که اندکی آسمان و خورشید و ماه  و ستاره ها را شناختیم با خودسری پنداشتیم که همه ی آن ها به دور ما در گردش اند:
به دور ما که خودمان به خود، برنام «اشرف مخلوقات» بخشیده بودیم و می پنداشتیم در جهان هستی، یگانه و بی همتاییم.

پس از آن روشن شد که نه تنها در مرکز جهان نیستیم که حتا در مرکز کهکشان راه شیری نیز نیستیم؛ روی سیاره ای کوچک به گرد یکی از خورشیدهای نه کوچک و نه بزرگ، بر روی یکی از یال های آن کهکشان در گردشیم. سپس در دوره ی کنونی دریافتیم که امکان هستی جانداران در شکل های گوناگون آن در سپهر شناخته شده تا این هنگام، شمارگانی دستکم ده به توان یازده را دربرمی گیرد؛ گرچه هنوز نشانه ای از هیچ سیاره ای نیافته بودیم. همزمان ناچار شدیم تا امکان هستی سپهرهایی واژگون، دستِکم به همان گنجایش سپهر شناخته شده ی ما در ساختاری پیچیده تر از چهار سویه ی مکانی ـ زمانی را بپذیریم که در آن بجای پروتون با بار مثبت با پروتونی با بار منفی و بجای الکترون با بار منفی با الکترون بار مثبت و آخشیج هایی واژگون سر و کار خواهیم داشت؛ زیرا این ها را در کسر بسیار کوچکی از ثانیه در آزمایشگاه پدید آورده بودیم؛ و اینک، بازشناختی تازه که افق های نوتری به روی آدمی می گشاید:
«ستاره شناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان، مولکول های قند یافته اند» (گزارش زیر)؛ نشانه ای راستین از زندگی، جایی دیگر در سپهر بیکران و بس مهم تر از جستجوی ناموجوداتی زاده ی پندار خودمان!

... و بار دیگر، طنز گزنده و تلخ «مارک تواین» که زمین، این چرخنده ی کوچک سامانه ی خورشیدی۱ و باشگاه آدمیان و سایر جانداران آن را «زگیل کوچک کهکشانی» نامیده بود، در ذهنم جان می گیرد؛ "زگیل"ی که با همه ی کوچکی اش باید آن را پاس داریم و نگذاریم به دست خودمان: «اشرف مخلوقات» که اینک برنامی بیش از پیش ریشخندآمیز می شود، نابود شود.

از سفرهای آینده ی آدمی به کهکشان بسیار گفته و شنیده شده است و من هر بار، آنچه در این زمینه برای گفتن داشته و دارم به زمانی دیگر واگذاشته ام. اینجا، فشرده ای از آن را بازمی گویم:
ما آدمیان، در کالبد کنونی خود، هیچگاه توان دستیابی به نزدیک ترین سیاره ی همانند زمین یا جایی که آن را سازگار با خواست ها و نیازهای خود بتوانیم دگرگون نماییم، نخواهیم داشت؛ زیرا کالبد آدمی تنها برای زندگی در روی این سیاره سازگار است و نه در شرایطی دیگر: کالبدی زمینی! این را آزمایش های پی در پی و کم و بیش درازمدت فضانوردان اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی در ایستگاه فضایی «میر» (صلح) که بر بنیاد طرح نوآورانه ی «زندگی در مداری بسته» به هنگام خود از سوی دانشمند روسی: تسیولکوفسکی۲ شکل گرفته و جلو می رفت، بروشنی نشان داد. تنها اندامی از بدن آدمی که آن را تا اندازه ای بتوان فرازمینی یا کیهانی نامید، دیدگان اوست؛ آن هم تنها در آن اندازه که بتواند سپهر پیرامون خود را تا دورترها ببیند و ژرفایش را بکاود.

ما در طبیعت که اجتماع آدمی نیز بخشی از آن را دربر می گیرد با دیواری به نام «حدّ» یا مرزهایِ عبورناپذیرِ (ردنشدنی) طبیعی در چارچوب زمانی ـ مکانی آن سر و کار داریم؛ «در چارچوب زمانی ـ مکانی» به این آرش که از مرزی یکبار رد شده در طبیعت، دوباره نمی توان رد شد؛ همانگونه که نمی توان به گذشته بازگشت و یا به گفته ی بسیار زیبا و پرآرش هراکلیت:
«از یک رودخانه نمی توان بیش از یکبار گذشت»! گرچه، در اینجا سخن از پیمایش روندی طبیعی در میان است؛ بسان «آدمیان نخستین» که از بسیاری سویه های کالبدشناسانه و بویژه توانایی های دست و زبان و مغز به پای آدمیان پسین یا همانا «آدم هوشمند» («هوموساپینس») کنونی نمی رسیدند؛ ولی با ابزارسازی در روندی رویهمرفته بسیار کند و درازمدت، خود را گام بگام از جهان دیگر «نخستی ها» («پریمات ها»)۳ جدا نموده با بازآفرینی طبیعت در برابر آن و خویشتن خویش ایستادند و نه تنها طبیعت پیرامون خود را دگرگون نموده، رنگی آدموار به آن دادند که دست ها و انگشتان شست شان دگرگون شد؛ مغزشان نخستین مانش ها را آفرید و زبانی گویا و نیوشا یافتند. اینجا، مرز میان جهان جانوران و زندگی زیستی با جهان آدمی و زندگی اجتماعی آدمیان است؛ جهانی نوپدید و فرگشتی اجتماعی که جایگزین فرگشت زیستی وی می شود. آدمی خود را بازمی شناسد و با آنکه هنوز بخش بسیار کوچکی از طبیعت پیرامون خویش است، خود را در برابر طبیعت می یابد.۴ به این ترتیب، در روندی پرشتاب که همواره نیز بر شتاب آن افزوده می شود، دانش و فن آوری آدمی به آنجا رسیده که بویژه در زمینه ی «زیست فن آوری» («بیوتکنولوژی») توان پشت سر نهادن مرزهای طبیعی را بیابد و روندهای بگونه ای طبیعی پیموده شده را بازسازی کند و کسی نمی داند، شاید با شناخت بیش تر از ماهیت نور و شتاب آن که مرزی ردنشدنی در سپهر شناخته شده بشمار می آید و با دستیابی به شتابی بالاتر از آن مرز به گذشته ی خود و گیتی نیز رهسپار شود. همه ی این ها در پهنه ی نظری شدنی است؛ ولی، آنچه اکنون تنها در پهنه ی نظری، شدنی بدیده می آید، روزی در آینده جان می گیرد و کالبدی راستین می یابد؛ تاریخِ دانش گواه آن است. آدمی است و توانایی های بیکران وی؛ آنگونه که مولوی بزرگ و مایه ی سرفرازی همه ی ما ایرانیان درباره اش می گوید:
«آنچه گفتند و سُرودند تو آنی    خودِ تو جانِ جهانی»

شاید برخی از شما، ماجرای آن توپی که هرگز شلیک نشد را شنیده باشید. یادم نیست در کجا روی داد؛ در روسیه، شاید ترکیه و یا کشوری دیگر. می خواستند توپی بسیار بزرگ تر از واپسین توپ های دورزن آن هنگام بسازند تا فاصله هایی بازهم دورتر را نشانه بگیرد و چنین توپی نیز ساخته شد با گلوله هایی بزرگ تر درخور آن؛ ولی هیچگاه شلیک نشد یا درجا منفجر شد. این را درست به یاد نمی آورم و چندان مهم نیز نیست و به چند و چون و چگونگی آن نیز نمی پردازم که در آن ویژه کار نیستم. به هر رو، آن کوژ (قوس) هُذلولی که آن گلوله در آسمان می بایست می پیمود در توان چنان دستگاه پرتابی نبود. چنین آزمونی، جُستار «حدّ» را در آن زمینه روشن نمود و نشان داد که برای فاصله های دورتر، نیاز به فن آوری و ابزار پیشرفته تر دیگری است: موشک و دستگاه پرتاب آن! در اینجا، بزبان و از دیدگاه فلسفی با جُستار و مانشی به نام دگرگونی های کمّی (چندی) و چگونگی دگردیسگی آن به کیفیتی نو (دگرگونی کیفی یا چونی) سر و کار داریم. به عنوان نمونه ای ساده و پیش پا افتاده می توان به دگرگونی های آب در دماهای گوناگون اشاره نمود که در مرزهای مشخصی، کیفیت آن دگرگون می شود؛ در صفر درجه، یخ بسته، جامد می شود (دگرگونی کیفی) و در صد درجه بخار شده به گاز دگردیسه می شود (دگرگونی کیفی) و میان این دو دما کم و بیش روان و مایع است (دگرگونی کمی).

دانسته و آگاهانه نخواستم ستیزه ای فلسفی در این باره را بیاغازم. آن را برای نوشتاری بلندتر و بیش تر تئوریک گذاشته بودم که شاید بخت نوشتن آن را هرگز نیابم. برای جبران این کمبود و روشن شدن هرچه بیش تر جُستار، نمونه های دیگری در زیر یادآور می شوم:
هنگامی که نخستین سنگپایه های هستی جانداران (گیاهان و جانوران) با پیدایش «اسیدهای امینه» و انباشتگی گام بگام آن ها در اقیانوس های گرم نخستین که شاید ده ها میلیون سال بدرازا کشیده باشد، کالبدی راستین یافت (دگرگونی کمی)، فرآیند همانندسازی در برخی «اسیدهای امینه» ی جهش یافته۵ و پیدایش نخستین جانداران تک سلولی۶ آغاز شد (دگرگونی کیفی) که در پی آن، برجای مانده ی «اسيدهای امينه» کم وبیش پرچگال اقیانوس ها يا به زبانی نمادین: «آبگوشت نخستین» را خوردند و آن را کم و بیش به طور کامل پاک کردند.۷ شاید «پلانکتون ها» را بتوان واپسین بازماندگان این جانداران بشمار آورد.

نمونه ی دوم را در هماوندی با چگونگی فرگشت سامانه های اجتماعی ـ اقتصادی از تاریخ کنونی میهن مان که پیش تر در نوشتاری به آن اشاره نموده ام، یادآور می شوم:
«نگاهی به وضعيت اقتصادی کشورمان از انقلاب بهمن به اين طرف نشاندهندۀ آن است که روند دردناک و غيرانسانی انباشت نخستين سرمايه‌داری با فراز و نشيبی اندک، همچنان ادامه داشته و به روند تثبيت شده و تکامل يافتۀ گردش سرمايه، آنگونه که در کشورهای "پيشرفتۀ" سرمايه‌داری شاهد آن هستيم، فرانروييده است. فرار گسترده و بی‌سابقۀ سرمايه از کشور، سپرده‌های بسيار بزرگ درآمدهای نفتی در بانک‌های خارجی (به طور عمده اروپايی) که در عمل نقش چندانی در بخش اقتصاد مولد کشور ندارند، به همراه انباشت نسبی سرمايه در بخش‌های غيرمولد مانند املاک و مستغلات، همه و همه گويای اين امر است. دورۀ پس از انقلاب تاکنون گواه روشنی بر اين امر است که تاريخ را با همان درونمايه و برونزدی که پيش‌تر و در جايی ديگر داشته است، نمی‌توان بازآفريد ... به طريق اولی، نمی‌توان ليبراليسم بورژوايی را آنگونه که در اروپای سده‌های گذشته پديد آمده - و يا به هر شکل ديگری- در کشورمان پديد آورد. اين، امکانی از نظر تاريخی از دست رفته و راهی بن بست است. پی‌آمدهای پيمودن چنين راهی، اوضاع انفجارآميز کنونی ميهنمان است که در زمانی که اين سطرها به روی کاغذ می‌آيد آبستن رويدادهای بسيار جدی و خطرناک است. البته طرد راه رشد سرمايه‌داری و سمت‌گيری سوسياليستی در اقتصاد و سياست کشور ما در دوران معاصر، در شرايطی که ديگر از اردوگاه کشورهای سوسياليستی به عنوان بزرگ‌ترين پشتيبان مادی ـ معنوی جنبش‌ها و انقلابهای اجتماعی چيز زيادی برجای نمانده، با دشواری‌های بيش‌تری نسبت به پيش همراه است؛ اما به هر حال، آنگونه که از جانب برخی محافل سياسی ادعا می‌شود، نشدنی هم نيست. کافی است نگاهی گذرا به آنچه که در زمانی کوتاه‌تر از انقلاب بهمن تاکنون و در شرايطی به مراتب ناگوارتر از وضعيت کشور ما در برخی از کشورهای آمريکای لاتين به سود زحمتکشان انجام شده، بيفکنيم تا مفهوم اين شدن را دريابيم.»۸

نمونه ی سوم را برپایه گفته ی کسی یادآور می شوم که با نادیده گرفتن اشتباهات تئوریک و سیاسی گاه چشمگیری که در نوشته هایش دیده می شود و شوربختانه نتوانسته ام در آن زمینه ها یادداشت یا نوشتاری جداگانه بنگارم، رویهمرفته از دانش و بینشی خوب درباره ی جهان و بویژه چالش های روسیه و اکرایین برخوردار است؛ وی در یکی از نوشتارهایش، چنین می آورد:
«اگرچه روسیه را هنوز نمی توان کشوری امپریالیستی نامید، ولی این کشور در مرحله گذار به امپریالیسم قرار دارد.» در اینجا به پیامدهای چنین اشتباه بزرگی در هماوندی با نوشتار وی نمی پردازم و به ناچار در چارچوب جُستار این نوشتار به آن اشاره ای گذرا می کنم. در پوشه ی نوشتار وی، همان هنگام که آن را خواندم، یادداشت زیر را افزوده بودم:
«چنین مرحله ای در تاریخ گذشته است؛ حتا کشور چین نیز که شرایط بهتری دارد به این مرحله نخواهد رسید. روسیه، دست بالا همان روندی را خواهد پیمود و در بهترین شرایط به همان جایگاهی دست خواهد یافت که روسیه تزاری داشت:
خرده امپریالیستی پیرو و دنباله ی سامانه ی امپریالیستیِ جاافتاده ی باخترزمین. رشد ناموزون اقتصادی چنان امکانی برای پدیداری انحصارات بزرگ تازه در سایر منطقه های چهان نخواهد داد و کاربرد ”خرده امپریالیسم“ آمیخته واژه ای نمادین و کم و بیش به همان آرشی است که نقش و جایگاه روسیه تزاری به عنوان وامانده ترین کشور دنباله رو حلقه کشورهای امپریالیستی باخترزمین تا پیش از ”جنگ جهانی نخست“ را بازمی تاباند»

در این دو نمونه که بگونه ای فشرده به آن ها اشاره نمودم نیز با جُستار «حدّ» و مرزهایی ردنشدنی سر و کار داریم؛ هیچکدام از دو کشور یادشده و نیز کشورهای دیگری چون برزیل، هیچگاه به آستانه ی سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی نیز نخواهند رسید. این مرزی یکبار رد شده در تاریخ جامعه ی آدمی است و دوباره پیمودنی نیست؛ به این دلیل ساده که «سامانه ی سرمایه داریِ پیش از انحصارات» با پیدایش انحصارات بزرگ سرمایه داری که از همان آغاز، همه ی نشانه های انباشتگی آن سامانه به مرزهای گنجایش و اندکی پس از آن، گندیدگی و انگلوارگی خود را به نمایش نهاد، دیگر جایی برای پی گرفتن چنین روندی تاریخی برجای ننهاده است و کلید دریافت بهتر جُستار که تنها به آن اشاره نموده ام نیز از آن میان و مهم تر از همه، «قانون رشد ناموزون اقتصادی ـ اجتماعی» در این سامانه است که درباره ی چند و چون آن در نوشتارهای دیگری سخن رفته و بررسی بیش تر آن در چارچوب این نوشتار نمی گنجد. سامانه ی سرمایه داری به مرزهای خود رسیده، درجا می زند و می لنگد؛ گویی با لگد کوبیدن به دیواری رد نشدنی، پای خود را می شکند و هربار بیش تر زمینگیر می شود؛ حتا کشور چین با آنکه در سنجش با روسیه از امکانات گسترده تری برای امپریالیست شدن برخوردار است و برخی رهبران گذشته و کنونی آن نیز چنین پندارهای خامی در سر می پرورانده و می پرورانند، هرگز امپریالیست نخواهد شد. آن سوی دیوار، سوسیالیسم است که باید بتوان به آن رسید. اکنون سخن بر سر دوراهی بیم و امیدی است که یا آدمی سرانجام خواهد توانست دندان نیش سرمایه داری امپریالیستی را بکشد و آن را تا اندازه ی ممکن کم خطرتر نموده، راه را برای پیمایش هرچه پرشتاب تر سوسیالیسم و سمتگیری های سوسیالیستی در کشورهای کم رشدتر بگشاید یا بیم مرگ و نابودی آدمی و سایر جانداران می رود. در این باره، در یکی از نوشتارهای پیشینم، چنین آمده بود:
«... آفرینش جامعه سوسیالیستی و در پی آن، جامعه کمونیستی، بسان همه ی انقلاب ها و جنبش های اجتماعی، تنها یک بخت بزرگ تاریخی برای همه ی بشریت است که اگر به هنگام از آن سود برده نشود، می توان آن را برای همیشه از دست رفته پنداشت. همانگونه که آزمون ها و آروین های انقلاب ها و جنبش های کنونی نشان می دهند، ساده اندیشی خواهد بود اگر بینگاریم که چنین بخت های بزرگ تاریخی، پس از هر شکست، بارها و بارها فراهم شده، سرانجام به بار نشیند؛ زیرا همانگونه که پیشرفت های فن آوری و علمی، زیربناهای پدیداری چنین بخت های کوچک و بزرگی را فراهم می کنند، پیشرفت هایی دیگر، آن بخت های تاریخی پدید آمده در شرایط پیشین را یکبار و برای همیشه از میان می برند.

سامانه ی بدخیم سرمایه داری که اکنون دیگر آشکارا نابودی بسیار گسترده ی نسل بشر از راه های گوناگون را در سر می پروراند، اگر نتواند به چنین تبهکاری دست یازد، آن هنگام که آدم ـ ابزارهای توانمندتر و کارآمدتر از ”آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ (بیولوژیک) پدیدار شوند، به شیوه ای دیگر به آن آماج دست خواهد یافت. معنای آن البته پابرجا ماندن سامانه ی سرمایه داری نیست؛ زیرا با چنین جهشی همه ی مناسبات تولید اجتماعی نیز از ریشه دگرگون شده و چیزی تازه سر برخواهد آورد و پرسش هایی نو برخواهد انگیخت که پیش از آن زمینه ای نمی توانست داشته باشد.» ۹

... و سخن پایانی را با آنچه هسته ی بنیادین این نوشتار را دربرمی گیرد و انگیزه ی نوشتن آن نیز شد به پایان می رسانم؛ گرچه، همه ی آنچه در این باره گفتنی است را نگفته ام:
آدمی تنها آن هنگام خواهد توانست نخستین مرزهای سپهر بیکرانه را برای دستیابی جایی دیگر برای زیست خود درنوردیده، پشت سر نهد که خود را تا اندازه ای بسیار با نرم ابزارهای «زیست فن آوری» نوین و نوین تری که زندگی ابدی و تاب آوردن وی و ابزارهای ساخته و پرداخته اش در برابر شتاب های نزدیک به شتاب نور را که برای سفرهای کیهانی ناچار به دستیابی به چنین شتابی نیز هست، پایور (تضمین) نماید و در آن صورت، وی توان بازسازی و دگرسانی خویش را افزون بر بازآفرینی طبیعت پیرامون یافته و چیزی دیگر خواهد بود؛ شاید هر چیزی جز آدمی! و همچنان، این پرسش آزاردهنده:
«آیا جانبداری از ”آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ در برابر آدم ـ ابزارهای توانمندتر، کارآمدتر و باهوش تر، پشتیبانی از گذشته در برابر آینده، نادیده گرفتن واقعیتی عینی و ضد دیالکتیک ماتریالیستی نخواهد بود؟»۱۰

ب. الف. بزرگمهر   ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_65.html

پی نوشت:

۱ ـ بجای «منظومه شمسی» می توان «سامانه ی خورشیدی» بکار برد.

۲ ـ همه ی این طرح ارزنده که به دلیل فروپاشی نخستین کشور زحمتکشان جهان، پی گرفته نشد، در بلبشوی دوران خودباختگی ها، خودفرختگی ها و خیانت ها در آن کشور که به گفته ای آن مردک بیشرم: یلتسین، تنها دو سال کافی است تا در بازار سرمایه داری شیرجه برویم ـ و فرآورده های تلخ آن اینک بیش از پیش روشن است! ـ به چنگ «یانکی ها» افتاد و از آن در برخی از فرآورده های خود با آماج هایی دیگر سود بردند.

۳ ـ «نخستی ها» («پریمات ها») به سه دسته بخش می شوند:
لمورها ، میمون ها و آدمیان. والاترین میمون های بی دُم کنونی چون شمپانزه و گوریل، در شاخه ی زیستی، پسرعموها و دخترعموهای (بیگمان، پسردایی و پسرخاله نیز می توان گفت!) آدمیان کنونی بشمار می آیند.

۴ ـ هماوندی میان دست هایی آفریننده و بازسازنده ی طبیعت با مغزی که واپسین پله های فرگشت «زیست شناختی» (بیولوژیک) را پشت سر می نهد، همراه با زبانی که گام بگام جانشین بازتاب های احساسی ریشه گرفته از بخش های پایینی مغز: «هیپوتالاموس» و «سامانه ی نشانه های نخستین» شده، «سامانه ی نشانه های دومین» را در آدمی پدید می آورد و گسترش می دهد؛ اینجا مرز میان جهان جانوران و زندگی زیستی با جهان آدمی است؛ جهانی نوپدید و فرگشتی اجتماعی که جایگزین فرگشت زیستی وی می شود. آدمی خود را بازمی شناسد و با آنکه هنوز بخش بسیار کوچکی از طبیعت پیرامون خویش است، خود را در برابر طبیعت می یابد.

۵ ـ جهش (mutation)، دگردیسگی های (دگرگونی های کوچک چونی یا کیفی) در ساختار ژنی جانداران را گویند که بویژه در جانداران ریزتر بیش تر و پرشتاب تر رخ می دهند. به عنوان نمونه، می توان به جهش های برخی ویروس های بیماری زا که در مرز میان «جهان جانداران» و «جهان بیجان ها» قرار دارند، اشاره نمود که در پی هر دگردیسگی در برابر دارو یا اندازه ی پیشین از یک دارو (dose) ایمن شده، پزشک را وادار به افزایش اندازه ی دارو یا جایگزینی آن با دارویی نیرومندتر می کنند.

۶ ـ  «کواسروات ها»

۷ ـ «... حتا بازآفرينی پديده‌های طبيعی که در مقام مقايسه با پديده‌های اجتماعی در پلۀ تکاملی بسيار پايين‌تری قرار دارند، به طور طبيعی و آنگونه که يک‌بار پيش آمده است، ديگر شدنی نيست. برای نمونه، ديگر نمی‌توان اقيانوس‌ها را به شرايطی برگرداند که در آن نخستين موجودات زنده (کواسروات‌ها) به خوردن باقی‌ماندۀ اسيدهای آمينه اشباع شده يا به عبارتی ديگر «آبگوشت اوليه» پرداختند و آن را تقريباً به طور کامل پاک کردند.» برگرفته از «کدامین گزینه پاسخگوست؟»، ب. الف. بزرگمهر  ۲۵ مهر ماه ١٣۸

۸ ـ «کدامین گزینه پاسخگوست؟»، ب. الف. بزرگمهر  ۲۵ مهر ماه ١٣۸۵

۹ ـ «سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/02/blog-post_09.html

۱۰ ـ همانجا

چند نوشتار دیگر هماوند با جُستار این نوشتار:

چگونه "جهان افلاتون" به واقعیت می پیوندد!، ب. الف. بزرگمهر، سوم آبان ماه ۱۳٨٨

https://www.behzadbozorgmehr.com/2009/10/blog-post_25.html

فناوری روباتیک در سال گذشته، ب. الف. بزرگمهر،  ۲۹ اسپند ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/03/blog-post_1426.html

نه تنها دوست آدمی که جایگزین وی در چرخه ی فرآوری کالاها و خدمات!، ب. الف. بزرگمهر، هفتم آبان ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/10/blog-post_29.html 

***

ستاره شناسان در فضا "قند" یافتند!

ستاره شناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان مولکول های قند یافته اند.

گروهی از ستاره شناسان با بهره از آرایه ی گسترده ی میلیمتری/زیرمیلیمتری آتاکاما (آلما، ALMA)  مولکول های قند را در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان شناسایی کرده اند. این نخستین بار است که قند در فضا و به دور چنین ستاره ای یافته می شود، و این یافته نشان می دهد که بلوک های سازنده ی زندگی در زمان مناسب و در وقت مناسب به سیاره هایی که پیرامون این ستاره در حال ساخته شدنند افزوده خواهند شد.

اخترشناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی دوتایی جوان و هم جرم خورشید به نام IRAS 16293-2422، مولکول های "گلیکول آلدهید" (C۲H۴O۲) را یافتند - یک شکل ساده از قند. گلیکول آلدهید پیشتر هم در فضای میان ستاره ای دیده شده بود ولی این نخستین بارست که نزدیک یک ستاره ی خورشیدسان، و در فاصله ای  برابر با فاصله ی اورانوس از خورشید در منظومه ی خورشیدی خودمان یافته می شود. این کشف نشان می دهد که برخی از ترکیبات شیمیایی موردنیاز زندگی درست همزمان با شکل گیری سیاره ها در این منظومه وجود دارند.

یس یورگنسون از بنیاد نیلز بوهر دانمارک می گوید: «ما در قرص گاز و غبار پیرامون این ستاره ی نوپا گلیکول آلدهید یافتیم که گونه ای ساده از قند است و چندان با قندی که در قهوه مان می ریزیم تفاوت ندارد. این مولکول یکی از اجزای سازنده در شکل گیری RNA است که - مانند DNA - یکی از بلوک های بنیادین زندگی می باشد.

حساسیت بالای آلما - حتی به هنگام کار در محدوده ی کوتاه ترین طول موج هایی که از نظر فنی چالش برانگیزند - برای این مشاهدات مهم و حیاتی بود، مشاهداتی که طی مرحله ی بازبینی و تایید علمی رصدخانه توسط یک آرایه ی ناتمام از آنتن ها انجام شده بود.

سیسیل فاور از دانشگاه آروس دانمارک می گوید: «آنچه که به راستی در یافته های ما هیجان انگیز است اینست که مشاهدات آلما نشان می دهند که مولکول های قند در حال کشیده شدن به سوی یکی از دو ستاره ی درون این منظومه اند. این مولکول های قند نه تنها در جای درستی برای راه یافتن به درون یک سیاره واقع شده اند، بلکه در جهت درستی هم در حال حرکتند.»

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

بارون بارون

بارون بارون بارونه هِی

دستته وِ دستم چش انتظارم هِی

گل باغَمی تو چش و چراغَمی تو

امشو اول بهاره موقعه ی کشت و کاره

گل باغمی تو چش و چراغمی تو

بارون بارون بارونه هِی

دستته وِ دستم چش انتظارم هِی

گل باغَمی تو چش و چراغَمی تو

امشو اول بهاره موقعه ی کشت و کاره

گل باغمی تو چش و چراغمی تو

برگرفته از «تلگرام» ۲۶ امرداد ماه ۱۴۰۱

ویدئوی پیوست: بارون بارون



... همین اهورامزدا بهتر است و خدایی از چهره اش می بارد! ـ بازپخشش

داشتم به تصویر پیوست اهورامزدا که کسی آن را در «گوگل پلاس» درج کرده بود، می نگریستم که به یاد عبارت ناخوشایند «الله قاسم الجبارین»۱ و ماجرای شگرف یکی از دوستانم افتادم که کم مانده بود در همان ماه های نخستِ پیروزی «انقلاب بهمن»، سرش را به باد دهد. با خود می اندیشم:
چشم دیدن این «الله قاسم الجبّارین» را ندارم! ... همین اهورامزدا بهتر است ... خدایی از چهره ی باشکوهش می بارد!

***

پسر بسیار خوب و خوشرویی است؛ بی آلایش، ساده و بسان بیش تر مردم لرستان، آماده ی جان دادن برای دوست! پسر که می گویم، کسی است با سن و سالی نزدیک به ۶۰ سال! و برخلاف من که هنوز نوه ای ندارم، دو نوه ی شیرین زبان دارد؛ یکی از چهار پنج دوست جانجانی ام که یکی دوسال پیش به اروپا آمد و بختی بود برای دیدنش پس از سال ها دوری و ندیدن یکدیگر!

پیش از انقلاب، افسر شهربانی در یکی از شهرها بود و در تظاهرات ضد شاه مردم شهر با آنکه به گفته ی خود، دستور تیراندازی داشت و فرمانده ی پاسگاه نیز بود، نه وی و نه زیردستانش حتا یک تیر به سوی مردم شلیک نکرده بودند؛ با این همه، پس از پیروزی انقلاب بهمن به بهانه ای شگفت انگیز، وی را دستگیر کردند و بختی بلند داشت که سرش را به باد نداد. ماجرا تا آنجا که جسته گریخته از زبان خود وی شنیده ام از این قرار بود:
گویا یکی دو سال پیش از آغاز جنبش انقلابی در ایران، برادرزاده ی آخوندی که در روزهای آغاز پیروزی انقلاب به امامت جمعه ی آن شهر گمارده شده بود از یکی از کوه های پیرامون شهر پرت شده و جان سپرده بود.

«امام جمعه» ی فریبکار که بسان کم و بیش همه ی آخوندهای آن هنگام در پی فراهم کردن پیشینه ی انقلابی ساختگی برای خود بود، پرت شدن برادرزاده را بهانه و ابزاری برای این کار قرار داد و کوشش نمود تا مرگ وی را سیاسی وانموده و کل ماجرا را بگونه ای به خود بچسباند که گویا «سازمان اطلاعات و امنیت» («ساواک») رژیم شاه گوربگور شده برای خونخواهی از "کنشگری سیاسی" «آخوند» که راست یا دروغ، تنها چند بار بیانیه ها و سخنرانی های «آقا» (منظور «آقای پیشین» است!) را به قم یا بدست فلان «بزرگ دستار» در همان شهر۲ رسانده بود، برادرزاده ی وی را از کوه پرت کرده اند؛ آن هم دو سال پیش از آغاز جنبش انقلابی که بیش تر مردم ایران، حتا رهبر پس از آن فرودآمده از کره ی ماه را نمی شناختند!

برپایه ی گفته ها و گواهی گردآوری شده ی دوستان همراه آن جوان در کوه، پرت شدن وی، پیامد بی احتیاطی خود وی بوده و هیچ کسی در آن کار کم ترین گناهی نداشته است؛ افزون بر آنکه سخنی از سیاسی بودن آن جوان نیز در کار نبوده است. با این همه و از بخت بد، دوست نازنین مرا که به خاطر کارش در آن هنگام، مامور رسیدگی به ماجرای پرت شدن آن جوان بود به این بهانه که تو در همکاری با «ساواک» شاه، پرت شدن آن جوان را از کوه سبب شده ای، دستگیر کردند و برایش پرونده ی دیگری نیز در هماوندی با روزهای تظاهرات مردم آن شهر گشودند؛ ناگفته نگذارم که مردم آنجا به وی به خاطر سرشت آدموار، بی آلایش و مردم دوستی اش، دلبستگی داشته اند.

درکیفرخواست وی در نخستین نشست دادگاه، افزون بر مورد آن جوان، تیراندازی به مردم نیز بگونه ای ناجوانمردانه گنجانده شده بود که با اعتراض وی و پادرمیانی مردم و ریش سپیدان آن شهر، ناچار به زدودن آن اتهام از کیفرخواست شده بودند؛ با این همه، نه مردم و نه ریش سپیدان نمی توانستند درباره ی اتهام همکاری با «ساواک» که تا اندازه ای به رمز و راز نیز آلوده شده بود، چیزی بگویند و در نتیجه، کار با پافشاری «امام جمعه» ی نیرنگباز که به هر بهایی در پی دستیابی به پیشینه ی «کنشگر انقلابی» بود، بالا گرفته بود.

آنگونه که وی تا اندازه ای برافروخته و خنده ای زهرآگین، جریان نخستین دادگاهش را برایم بازمی گفت، رییس دادگاه لابلای قرآن خوانی هایش، چندین بار عبارت «الله قاصم الجبارین» را نیز بکار برده بود۳ و دوست من به دلیل ناآشنایی با واژه های تازی و قرآنی۴، تنها نام «قاسم جبّاری» را از آن میان بازشناخته و با خود زمزمه کرده بود:
... من که قاسم جبّاری نیستم؛ شاید پرونده ی مرا با کس دیگری قاتی کرده اند؟!

همین را گویا یک بار به رییس دادگاه یادآور شده بود:
... من قاسم جبّاری نیستم؛ شاید پرونده ام اشتباه شده باشد ... 

... و آن آقا که بیگمان چیزی از این سخنان درنیافته بود، تنها به چشم غُرّه ای بسنده نموده بود! (در این هنگام، من با چشمانی اشکبار از خنده، در حالی که کم مانده بود استکان نوشابه ام را از روی میز سرنگون کرده و چند ناسزا به جان بخرم، غش و ریسه می رفتم! یکی از ناشایست ترین و نابجاترین کارهای ممکن در جهان! گرچه، اگر دوستم نیز نبود و کس دیگری این ها را می گفت به گمان بسیار، نتیجه یکسان بود!)

درباره ی اتهام تیراندازی به مردم نیز دوست بی آلایش من با صدایی کمی بلند و برافروخته گفته بود:
... نه من و نه هیچ یک از افراد تحت امرم به روی مردم شلیک نکرده ایم؛ تنها یکی دو بار ناچار بودیم، تیراندازی هوایی کنیم!

و همین دستمایه ی خوبی برای رییس دادگاهِ همدستِ «امام جمعه» شده بود تا بگوید:
تیراندازی هوایی؟! شما به خدا تیراندازی کرده ای!۵

... و من دیگر به یاد نمی آورم که «تیراندازی به سوی خدا!» نیز در پرونده نوشته شده بود یا نه!

*** 

به هر رو، وی را پس از این دادگاه، کت بسته همراه با چند پاسدار جوان که گویا دستور داشته اند تا میان راه کلکش را بکنند ـ و وی یکی دو سال پس از آن از این ماجرا آگاه شده بود ـ و کار را یکسره کنند به یکی از شهرهای دیگر برای اجرای حکم دار یا تیرباران می خواسته اند، بفرستند و گویا براه نیز افتاده بودند که بگونه ای شگفت انگیز و با بختی بلند، هم از دست آن پاسداران و هم زان پس با کوشش و گواهی مردم آن شهر از آن اتهام پلید، رهایی می یابد. به آن بیش تر نمی پردازم.

ب. الف. بزرگمهر سوم اردی بهشت ماه ۱۳۹۳ 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/04/blog-post_8742.html

پی نوشت:

۱ ـ درستِ آن: «الله قاصم الجبارین» (خداوند خرد کننده ی ستمگران) است؛ دانسته و آگاهانه آن را «الله قاسم الجبارین» می نویسم؛ زیرا در جهانی زندگی می کنیم که با انگاشتن و پذیرفتن هستی چنان خداوندگاری، وی بجای خرد کردن ستمگران، آن ها را در همه جای کره ی خاکی بخش نموده تا هر تنابنده ای از ستم شان برخوردار شود (خداوند بخش کننده ی ستمگران) و افزون بر آن، واژه ی «قاسم» با آنکه چندان برای ما ایرانیان گوش نواز نیست، گوش آشناست.

۲ ـ در ساخت و پرداخت بیش تر اینگونه پیشینه های انقلابی دروغین و از آن میان، پیشینه ی انقلابی «آقا»ی ۹۵ میلیاردی کنونی که گویا شش بار دستگیر شده و سپس وی را آزاد کرده اند (؟!) به تنها موردی که بیش از همه برخورد می کنی، همین است:
«پخش بیانیه ها و سخنرانی های ”آقا“ در قم!» و بازهم در بیش تر چنین پیشینه های انقلابی نما، کم ترین نشانه ای از کار در شهر زادگاه یا محل سکونت شان دیده نمی شود و بیش تر به این اشاره می شود که از این شهر به آن شهر خانه بدوش بوده و کم و بیش همواره سر بزنگاه و درست آن هنگام که «ساواک» برای دستگیری شان آمده، ناپدید شده و سر از جای دیگر درآورده اند. هنگامی که هرکدام از اینگونه پیشینه سازی ها را می خوانی، ناخودآگاه می گویی:
آنجای آدم دروغگو!

۳ ـ یکی از دلیل های برانگیختگی و نفرت من از شنیدن این عبارت ناخوشایند تازی که سخت در جانم نشسته و ریشه دوانده نیز همین است!

۴ ـ باورهای دینی و مذهبی و بویژه بجا آوردن آیین های نیایش چون نماز در بیش تر جاهای لرستان در سنجش با بسیاری از منطقه های دیگر ایران، سست تر است. تجربه ی شخصی اینجانب نیز گواه آن است.

۵ ـ تا اندازه ای یادآور داستان کهن «... لابد خر خورده!»

۱۴۰۱ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

ما همگی باید از «قانون جنگل» پیروی کرده و آن را پاسداریم

پسر جان! این بچه بازی ها که تا دقیقه ی ۹۰ کار را کش می دهید و سپس هول هولکی همه چیز را می پذیرید، کنار بگذار!* آمد و نیامد دارد و یکبار می بینی به هر شوندی دیر می کنی و باید با گردن کژ پیش مان بیایی تا کار بیخ پیدا نکند. ما همگی باید از «قانون جنگل» پیروی کرده و آن را پاسداریم تا هر کس جایگاه خود را بشناسد و پایش را فراتر از گلیم خود دراز نکند. خوب! پیش تر ها «شیر» فرمانروای بی چون و چرای جنگل بود و همه ی جک و جانوران ریز و درشتِ دیگر ناچار به فرمانبرداری از او بودند. با پیروزی «بلشویک» ها در روسیه، شیر جایگاه خود را رفته رفته از دست داد و با کمرنگ شدن «قانون جنگل» پس از «جنگ جهانی دوم» از آن شکوه و یال و کوپال چیزی بر جای نماند؛ ولی زمانی دراز نگذشت که «گاومیش» جایگزین «شیر» شد و با آنکه از آن شکوه و ترسناکی و نوای تُندرآسا برخوردار نیست؛ ولی شاخ های بسیار تیز و نیرومندی دارد و از شیر ناآرام تر است. شما که بگفته ی رهبرتان، «نرمش قهرمانانه» را آزموده اید؛ نمی خواهید که کون تان را با شاخ وی در اندازید؟! فرجام (آخر و عاقبت) خوبی ندارد.   

پند و اندرز «شغال اروپایی» با لبخندی دورویانه به «کودک خردسال نظام»:  ب. الف. بزرگمهر   ۲۵ امرداد ماه ۱۴۰۱

* ایالات متحده می گوید تنها در صورتی توافق هسته ای ایران را تمدید خواهد کرد که تهران از خواسته های "خارجی" خود دست بردارد

ند پرایس، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا روز دوشنبه اعلام کرد که ایران باید برخی از مواضع خود در قبال شرکای پیمان را کنار بگذارد، اگر می‌خواهد برنامه جامع اقدام مشترک را احیا کند و تاکید کرد که تهران «خواسته‌های غیرقابل قبول بیشتر را که فراتر از محدوده برجام است» کنار بگذارد.

پرایس گفت که ایالات متحده پاسخ خود را به نسخه "نهایی" متن توافق ارائه شده توسط اتحادیه اروپا به صورت خصوصی ارائه خواهد کرد.

... پاسخ تهران به آخرین پیش نویس متن، دوشنبه شب درست پیش از ضرب الاجل تعیین شده از سوی بروکسل به جوزپ بورل، نماینده ارشد اتحادیه اروپا تحویل داده شده است.

متن نهایی ارائه شده توسط مذاکره‌کنندگان اتحادیه اروپا شامل این الزام است که ایران به سؤالات آژانس بین‌المللی انرژی اتمی «با هدف شفاف‌سازی آن‌ها» پاسخ دهد؛ در ازای اینکه سایر طرف‌های توافق به آژانس بین‌المللی انرژی اتمی توصیه کنند که تحقیقات ۲۰۱۹ در مورد کشف این موضوع را کنار بگذارد: ذرات اورانیوم در مکانی که قبلاً به عنوان یک سایت هسته ای اعلام نشده بود.

در حالی که ایران از ماه مارس تلاش کرده بود بخش تحقیقاتی مذاکرات را به پایان برساند، ایالات متحده و اتحادیه اروپا قبلاً استدلال کرده بودند که نمی توانند از طرف آژانس بین المللی انرژی اتمی مذاکره کنند و اصرار داشتند که این یک موضوع جداگانه و غیر مرتبط با برجام است. رافائل گروسی، رئیس آژانس بین‌المللی انرژی اتمی متعهد شده است تا زمانی که ایران توضیح ندهد اورانیوم از کجا آمده و اکنون کجاست، تحقیقات را متوقف نخواهد کرد.

تا همین اواخر، ایران همچنین خواستار آن بود که هرگونه احیای توافق هسته‌ای شامل حذف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از فهرست سازمان‌های تروریستی خارجی توسط آمریکا شود. در حالی که گزارش شده است که واشنگتن در حال بررسی این خواسته بود، آنها در ازای آن امتیازات مربوط به امنیت را می خواستند و در نهایت تصمیم گرفتند که واحد نظامی را در لیست سیاه نگه دارند.

برگردان گزیده گزارشی برگرفته از «آرتی» به تاریخ  ۲۴ امرداد ماه ۱۴۰۱ به یاری «گوگل» (بختی برای ویرایش این گزیده گزارش نداشتم.  برجسته نمایی های بوم نیز همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

آقایان الله کرم! می بینید کار را به کجا کشانده اید؟! ـ بازپخشش

می گویند:
«آقا ولی» با جهان بالا پیوند دارد١ و گاهی با امام زمان نیز که وی به هر دلیل و انگیزه ای همیشه هوایی می رود و شاید تنها برای برخی نیازهای روزمره پایش را بر روی زمین (آن هم تنها در کشورهای تازی زبان!) می نهد، نشست و برخاست داشته و برپایه ی الهام های غیبی، تصمیم های مهم حکومتی می گیرد!

«آقا ولی» در مدت سی و اندی سال، جایگاه های گوناگون اداری را در بلندپایه ترین شان، چند پله یکی پیمود؛ پس از ریاست جمهوری به جایگاه «ولی فقیه» و سپس «ولی مطلق فقیه» در «ولایت امام زمان» دست یافت و ریسمان الهی را در یکی از بالاترین گره های آن به چنگ آورد.٢ کسی که بنیانگذار جمهوری اسلامی در نخستین سال های انقلاب بهمن ۵۷ در بزرگداشت آن به بند درافتاده و نکوهش رهبر کنونی و کسانی چون وی گفته بود:
«جناب آقای موسوی! آنان که در مقابل شما ایستاده اند، توانایی اداره یک نانوایی را هم ندارند.»

به تازگی گویا «آقا ولی» درباره ی گفتگو با نمایندگان «شیطان بزرگ» چنین گفته است:
«من موافق نبودم؛ اما آقایان آمدند اصرار کردند. من هم موافقت کردم، بروند مذاکره کنند!»٣ (برجسته نمایی از ب. الف. بزرگمهر)

می بینید؟! هیچگونه سخنی از هماوندی با آسمان و «امام زمان» و دروغ های دیگری از اینگونه در کار نیست. اگر در رُم باستان «همه ی راه ها به رُم پایان می یافت»٤ در «ولایت امام زمان»، سرنخ همه ی کارها به «ولی فقیه» می رسد و این بیگمان تنها برونزد (شکل) ماهیتی چند پهلو و ناهمتا (متناقض) است که با وجود پنهان شدن زیر سایه ی «ولایت مطلقه ی فقیه» در آن کالبد نمی گنجد؛ مانند دملی چرکین، هر از گاهی سر باز می کند و گند و پلشتی بیش تری به بار می آورد؛ دملی که نه تنها بهبود نمی یابد که رفته رفته بزرگ تر و چرکین تر نیز شده، شیرازه ی همه ی کارها را از هم می پاشاند و پوچ بودن دم و دستگاه حاکمیت پوشالی «ولایت فقیه» با همه ی درازا و پهنای آن را هرچه بیش تر به نمایش می گذارد.

با آنکه دوران رژیم گوربگور شده ی پیشین به سر رسیده، انقلابی با خواست های بزرگ رخ داده که گرچه شکست خورده، مانند آتشی زیر خاکستر پابرجاست و دوران تازه نیز به دلیل های گوناگون، رژیم های خودکامه را برنمی تابد، نتیجه ی کار تنها و تنها به سود دزدان اسلام پناه و همه ی کسانی است که هست و نیست مردم ایران را به فروش گذاشته اند؛ سهم «آقا ولی» در این میان، پند و اندرزهای "حکیمانه" و سپارش به توبه است.

آخوندی که در سلسله مراتب «ریسمان الهی» تا درجه ی «نمودار اسلام!» («حجت الاسلام») خود را برکشیده، چنین اندرز داده است:
«کسی که در برابر ولی فقیه تسلیم باشد، تسلیم امام زمان (عج) ، تسلیم رسول الله ، تسلیم خداست؛ این معنی بیعت با ولایت است.» (آخوند ماندگاری)

بیگمان همه ی آن دزدان اسلام پناه که توده ی مردم ایران را به چنین تیره روزی نشانده اند، آرش «بیعت با ولایت فقیه» را نیک دریافته و به گفته ی تازی «لَبّیک» گفته اند! سپارش ها را گوش می سپارند و توبه می کنند؛ «صدقه» می دهند و کار خود را پی می گیرند و بازهم توبه می کنند و «صدقه» می دهند .. الی ماشاء الله! مگر نه آنکه خداوند بخشنده ی مهریان فرموده است:
«آيا نمي دانستند که تنها خداوند توبه را از بندگانش مي پذيرد و صدقات را مي گيرد و خداوند توبه پذير مهربان است؟»۵ به این ترتیب، هر بار حساب کار خود را با خداوند بخشاینده ی مهربان، پاک می کنند و نمازی پربرکت تر به درگاهش می گذارند! در این میان، «نمودارها و نشانه های اسلام» نیز بی بهره نمی مانند. بانگی گوشنواز برمی خیزد:
الله اکبر! الله اکبر

ب. الف. بزرگمهر   ١٤ دی ماه ١٣٩١ 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/01/blog-post_493.html

پانوشت:

١ ـ تا آنجا که می دانم، پیوند با «آسمان» را به پیامبران، آنهم تنها گروه کوچک «اولی العزم» شان نسبت داده اند. بماند که مذهب شیعه، آن را به امامان خود نیز گسترش داد! 

٢ ـ «و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقو» از آیه ای قرآنی 

٣ ـ از زبان آخوندی مشکوک به هماوندی با «انجمن حجتیه» به نام «واعظ طبسی»
 «تارنگاشت «ملی ـ مذهبی»    یکشنبه ۱۹ آذر ماه ۱۳۹۱ 

٤ ـ زبانزدی کهن: «همه ی راه ها به رم پایان می یابد» 

۵ ـ «اَلَم يَعلَمُوا أَنَّ اللهَ هُوَ يَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادِهِ وَ يَأخُذُ الصَّدَقاتِ وَ أَنَّ اللهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم»، قرآن کریم، آيه ی ١٠٤ 

قبول باشه عزیزم! ـ بازپخشش

تصویر پیوست که دخترکی همراه با عروسک هایش نماز می خواند را درج کرده و نوشته است:
«قبول باشه عزیزم!»

از «گوگل پلاس»

برایش می نویسم:
خدا هم که پسربچه ای لوس و ننر توی یک سیاره ی پیشرفته و دور از ماست، دقیقن مانند این عروسک ها، جبراییل و عزراییل و میکاییل و اسرافیل و شیطان و فرشتگان و آدم را ساخت و حوا را هم لطف کرد از دنده ی آدم ساخت تا آدم بی تخم و ترکه نماند و حوا هم یادش باشد که بسان آدم، جداگانه از خاک و گل ساخته نشده و با اینکه  وجودش وابسته به آدم است و از دنده ی او پدید آمده، ولی اصلن آدم نیست!

شیطان حق داشت که به آدم که از گل رُس درست شده بود، سجده نکند. من برایش احترام بسیاری قائل هستم و اصلن نمی فهمم چرا آدم ها و فرشتگان و ... هر روز باید این همه سرشان را به زمین بکوبند و به عربی چیزهایی بلغور کنند که خود عرب ها هم آن ها را درست نمی فهمند؛ چه برسد به دیگران.

ب. الف. بزرگمهر    ۲۱ تیر ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_2112.html

فرمان های سپندینه، یکبار از آسمان فرو آمده و تا روز رستاخیز پابرجا می مانند ـ بازپخشش

در پاسخ به فرمایشات بانو مُکَرّمه معصومه ابتکار،* نکته های زیر را به آگاهی می رسانم:
اولا که ما تا قرن بیست و یکم، راه بسیاری در پیش داریم و تازه در آستانه ی قرن پانزدهم هستیم؛
ثانیا، تعجب آن معصومه ی مُکَرّمه و ربط دادن احکام دین مبین اسلام به این یا آن تاریخ، تعجب ما را نیز برانگیخت و نشان داد که معلومات اسلامی این بانو به اندازه ی خرگوشی بیش نیست و شاید در اساس به اندازه ی هویجی کوچک نیز بویی از اسلام نبرده باشند؛ زیرا این احکام مقدس، یکبار از آسمان نازل شده و تا روز قیامت و حتا پس از آن پابرجا می مانند و لذا، بدون تاریخند؛
ثالثا، اگر تاکنون بگوش این بانوی مُکَرّمه نخورده که ما «بنیادگرا» یا بگفته ی غربی ها: «فوندامنتالیست» هستیم، ما هم اکنون آن را بگوش شان فرو می کنیم و برای فهم بهتر ایشان و دیگرانی چون وی، توضیحات زیر را می افزاییم تا کاملا شیر فهم شده، انشاء الله تعالی از خواب خرگوشی بیدار شوند! وقتی می گوییم: «بنیادگرا» به این معناست که ما ساختمان و آسمانخراش و پل و ابنیه نمی سازیم. به عمق فرو می رویم و ریشه های مان در گذشته را می جوییم. از همینجا می توان نتیجه گرفت و باید برای این بانوی مُکَرّمه و دیگرانی چون وی روشن شود که ما اصلا و ابدا رو به جلو و بالا حرکت نمی کنیم؛ درست بالعکس، عقب عقب، رو به پایین و سراشیبی می رویم و آنجا که لازم باشد، مانند موشی نقب زن، نه آنگونه که آن لعنت الله علیه: «کارول مارکیز» توصیف کرده بود که راه های تازه برای پیشرفت و رسیدن به روشنایی حفر می کند که چاله چوله های قدیمی و کهنه ی پرشده که حفرشان آسان تر است را می یابیم تا انشاء الله، هر چه زودتر به ۱۴۰۰ سال پیش برگشته، ریشه های مان را دریابیم. این کار از برخی سویه ها سخت تر از نقب زنی بسوی روشنایی و آنچه آن لعنت الله علیه، پیشرفت نامیده بود، است؛ زیرا هرچه پایین تر می رویم، هم تاریک تر است و هم گرما و هُرم زمین نفسگیرتر می شود. با این همه، همانگونه که پیش تر نیز عرض کردم، بحمدلله «در این چهل سال به اندازه ی چهارسد سال به این کشور خدمت شده است و به اندازه ی چهارسد سال رشد و پیشرفت کرده‌ایم.»** برخی آن را پیشرفت معکوس می نامند؛ ولی از دید ما راه درستِ پیشرفت همین است. در این چهل سال ازگار، بحمدلله چاله چوله و گودال های بسیاری کنده و به اندازه ای گود کرده ایم که اگر کسی درون هر کدام از آن ها بیفتد و انشاء الله، دست و پایش نشکند، یارای بیرون آمدن از آن را نیز نداشته و ناگزیر به همراهی با ما شود.
رابعا، همانگونه که در ثانیا نیز به آن اشاره کردیم، تعجب ایشان، اساسا بی معناست؛ انگار این باتوی مُکَرّمه ی جاافتاده در این ولایت زندگی نمی کند یا خدای ناکرده، کور و کر است و نمی تواند آنچه ما در بالا توضیح دادیم و در عمل آن را بکار بسته ایم را ببیند یا از زبان دیگران بشنود. همینکه در بسیاری از شهرها و روستاها مردم در زیرزمین های قدیمی یا در گورها و حتا کاریزهای عمیق پناه می گیرند تا به آرامش الهی دست یابند، خود بهترین نشانه از پیشرفت به آن سویی است که ما برای مسلمین خواستاریم. سن ازدواج هم همین حکم را دارد که در شرع انورمان، برای دختر، یکبار برای همیشه، نُه سال درنظر گرفته شده و ازدواج پیامبر عظیم الشان مان با عایشه در همین سن و سال، بهترین نمونه و سرمشق برای همگی ما مسلمانان است. 

از زبان یکی از واپسگراترین و تاریک اندیش ترین خرموش های اسلام پناه دوره ی کنونی:

ب. الف. بزرگمهر  ۲۳ بهمن ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/02/blog-post_12.html

* «ما طرفدار این نیستیم که سن ازدواج کلاً بالا برود یا پایین بیاید بلکه بحث ما این است که سن ازدواج از یک سنی نباید پایین‌تر بیاید. یک دختر زیر ۱۳ سال که هیچ حقوق اجتماعی نداشته و کودک محسوب می‌شود، چرا باید وارد یک مسوولیت سنگین به نام ازدواج شود؟ آیا او آگاهی کافی برای انتخاب دارد؟ اینکه بگوییم سرپرست او برای او تصمیم بگیرد به معنای خدشه‌دار کردن حقوق انسانی نیست؟ آیا در قرن بیست و یکم می‌توانیم اینگونه احکام اسلامی را ببینیم؟»

از گفته های «ننه ی خشکسالی پیشین نظام سگ مذهب» و یکی از ننه چغندرهای کنونی نظام با برنام «دستیار امور زنان و خانواده ریاست جمهوری ایران» (برگرفته از تارنگاشت «بهزیستی» ۱۴ بهمن ماه ۱۳۹۷) که بگمانم، این بار زهدان زنان ایرانی را نشانه گرفته و می خواهد اجاق همگی شان را کور کند. برجسته نمایی های متن از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

** سخنان بس حکیمانه ی «نشانه خدا»: محمد یزدی، در مراسم پایانی «یازدهمین اجلاسیه جامعه مدرسین حوزه و علمای بلاد»، پژوهشگاه عَلّامه طباطبایی در قم، برگرفته از «ایسنا» ۱۳ دی ماه ۱۳۹۷

برگرفته از یادداشت «در این چهل سال به اندازه ی چهارسد سال پیشرفت کرده‌ایم»، ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ دی ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/01/blog-post_8.html

... و سهم او که در آن بالا جا خوش کرده، چه اندازه است؟

اگر گواهمندیِ آن نماینده ی فرمایشی خیمه و خرگاه نظام* را برای رو به نابودی رفتنِ ایران در هر زمینه ای از آب و هوا و خشکسالی و سیلاب های پی در پی و کمیاب شدن بلدرچین گرفته تا تنگدستی و روسپیگری در میان توده های مردم و تبهکاری های گسترده ی مالی و پولشویی و تَنگسالی (قحطی) و الی ماشاء لله هر چیز دیگر بکار گیریم به چه برآیندی خواهیم رسید؟ بله، درست دریافتید: آن ۵⸓ نیز کم و بیش از میان برداشته می شود و گناه همه ی نادانی ها، نابکاری ها و تبهکاری ها بگردن توده های میلیونی مردمِ ایران است؛ شَوَندِ آن نیز پیشاپیش روشن است؛ زیرا نه فرهنگ دارند؛ نه از «علم آخوندی» چیزی سرشان می شود و نه ذَرّه ای بصیرت که راه را از چاه بشناسند؛ و سهم او که در آن بالا جا خوش کرده، چه اندازه است؟ «استغفرالله رَبّی و اَتوب اَلیه»! زبان بدهان بگیر و هیچ مگو! این ها که گفتی و نوشتی در برابر کاریای سترگی که وی بر دوش دارد، خرده ریزی بیش نیست. الله وی را برای پند و اندرزگویی به مومنین و غیرمومنین و راهنمایی بسوی «جهان باقی» در «مقام مُعَظّمِّ رهبری» نشانده و اگر هر از گاهی «خدا قُوَّت» نیز بر زبان می آورد، روی سخنش با شما نیست.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۵ امرداد ماه ۱۴۰۱

* محمد مولوی در جلسه علنی امروز مجلس و در جریان بررسی گزارش کمیسیون عمران در خصوص فروریزش ساختمان متروپل آبادان بیان کرد: حادثه متروپل لکه سیاهی در مدیریت ساخت و ساز و مدیریت شهری کشور است. مدیرانی که به جای تعهد به قانون و مردم به فرد و حزب و ریاست متعهد شدند این حادثه را رقم زدند. در گزارش کمیسیون عمران به طور دقیق به علل وقوع این حادثه اشاره نشد. در این گزارش شخص مجرم و متخلف معرفی نگردید. این گزارش‌ها بعد از حادثه به درد هیچ جایی نمی خورد. مردم امروز داغدار هستند و این گزارش دردی از آن‌ها دوا نمی‌کند.

وی در ادامه اظهار کرد: مسئولان و دستگاه‌های نظارتی باید جست‌وجو کنند چه کسانی در وقوع این حادثه نقش داشتند؟ حتی اگر مشخص شود که بنده نیز سهمی داشتم باید با من برخورد شود.

نماینده مردم آبادان در مجلس تصریح کرد:
آنچه که امروز پیداست گویا ۹۵ درصد، مردم آبادان و جانباختگان مقصر هستند و تنها ۵ درصد، سهم مسئولان است. ما انتظار داشتیم گزارشی دقیق‌تر ارائه گردد که موارد استنکاف از قانون نیز در آن مشخص باشد. همچنان بعد از گذشت دو ماه از این حادثه مشکلات پابرجاست. بخشی از این مشکلات به وجود ناهماهنگی در سازمان منطقه آزاد اروند بازمی‌گردد. چرا زمانی که یک متر آسفالت انجام می‌دهند صدها عکس منتشر می‌کنند اما امروز که ۴۳ نفر از هم‌وطنان‌مان در زیر آوار جان باخته‌اند پشت میزهای مدیریتی خود نشسته‌اند.

مولوی تأکید کرد: تسهیلات حمایتی که قرار بود به مردم ارائه دهند کجاست؟ افراد را بیچاره کردند. کسبه خیابان امیری نابود شده‌اند. منطقه آزاد اروند مردم آبادان را آزار می‌دهد. استمرار مدیرعامل منطقه آزاد اروند براساس استعلامات گرفته شده غیرقانونی است و باید تغییر کند.

برگرفته از «ایسنا»   ۲۵ امرداد ماه ۱۴۰۱

بختی برای ویرایش گسترده ی این گزارش نداشتم.  برجسته نمایی های بوم نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

۱۴۰۱ مرداد ۲۴, دوشنبه

قانون های شتری در پهنه ی آزمون! ـ بازپخشش

امروز رفتم بیمه میگم اگه ترمزم برید، سرپایینی هم بود، سمت راست دو تا آدم ایستاده بودن و سمت چپ یه پورشه بود چیکار کنم؟

گفت خوب معلومه بزن به دو تا آدما چون دیه شون رو بیمه میده؛ ولی اگه بزنی به پورشه، بیمه فقط ۵ میلیون میده، بدبخت میشی!

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور از اینجانب؛ برنام از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/05/blog-post_89.html

ماشین های جوجه کشی اسلام! ـ بازپخشش

ب. الف. بزرگمهر  ۲۵ اردی بهشت ماه ۱۴۰۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2021/05/blog-post_16.html 

زیرنویس ویرایش شده ی پرتور از سوی ب. الف. بزرگمهر ـ برگرفته از «اسپوتنیک»:
مسلمانان در نیایش جشن نامور به «فِطر» در «کانون اسلامی لوکزوما» (اندونزی)



رخدادی بسیار کوچک که ایرانیان شاخ و برگ فراوان به آن بخشیده اند ـ بازپخشش

رخدادی بسیار کوچک از دیدگاه تاریخی که ایرانیان به شَوَندهای دگرگون شده در هر بازه ای از زمان، آن را بزرگ کرده و با بهره جستن از داستان های گوناگون شاهنامه از آن میان درباره ی سیاوش، شاخ و برگ فراوان به آن بخشیده اند؛ شاید در زمانی دورتر، کاری هوشمندانه برای رهایی جستن از چیرگی تازیان عربستان بر خاک ایران زمین و سپس در دوره هایی نزدیک و نزدیک تر، هر بار بیش از پیش، ابزاری نیکو در دست اسلام پیشگان برای خر کردن و چاپیدن مردم مهربان و بینوای میهن مان؛ رخدادی که در سنجش با جنگ های ایران و روم از هر سویه که در آن باریک شوی، بیش از جنگ های «مش قاسم» با سگ های ولگرد «غیاث آباد» نبوده و بیش از آن با افسانه های کهن ایران سخت درآمیخته است.

ب. الف. بزرگمهر   پنجم امرداد ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/07/blog-post_856.html 

***

نگهبان (مُوَکِّل) آب فُرات بودن

سنگدل (بیرحم) و نرمش ناپذیر (غیر قابل انعطاف) بودن. آدمیت (انسانیت) و مهرورزی (عاطفه) را در کار یا کارگزاری (مأموریت) خویش راه ندادن || اشاره‌ ی بازگویی (تعبیر) به ماجرای کربلا و پیشامدِ (واقعه) جان باختن (شهادت) ابوالفضل‌ عباس است:
«... ابوالفضل علیه‌السلام عرض کرد: سینه‌ام تنگ شده و از زندگانی دنیا سیر گشته‌ام و اراده کرده‌ام که از این جماعتِ منافقین، خونخواهی خود کنم.

حضرت [امام حسین] فرمود:
پس الحال که عازم سفر آخرت گردیده‌ای، پس طلب کن از برای این کودکان کمی از آب.

پس حضرت عباس علیه‌السلام حرکت فرمود و در برابر صفوف لشکر ایستاد و هر چه توانست پند و نصیحت کرد؛ [اما] کلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نکرد. لاجرم به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشکر دید به عرض رسانید. کودکان [که] این بدانستند، بنالیدند و ندای ՛اَلعَطَش اَلعَطَش՝ درآوردند. جناب عباس علیه‌السلام بیتابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود؛ شاید که آبی بدست آورد. پس چهارهزار تن که مُوَکِّلِ بر شریعه ‌ی فرات بودند، دور آن جناب را احاطه کردند و تیرها به جانب او انداختند. جناب عباس علیه‌السلام، چون شیرِ شَمیده بر ایشان حمله کرد تا آن که هشتاد تن را به خاک هلاک افکند؛ پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رسانید. چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود، خواست آبی به لب تشنه ‌ی خود رساند؛ دست فرا برد و کفی از آب برداشت؛ تشنگی سیدالشهدا علیه‌السلام و اهل بیت او را یاد آورد؛ آب را از کف بریخت؛ مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه بیرون شتافت تا مگر خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند. لشکر که چنین دیدند، راه او را گرفتند و آن حضرت مانند شیر غَضبان بر آن منافقان حمله می‌کرد و راه می‌پیمود. ناگاه ՛نوفل‌اَلاَزرَق՝ و به روایتی ՛زید ین‌ وَرقا՝ از پشت نخلی بیرون آمد و ՛حکیم‌بن طُفَیل՝ او را معین گشت و تشجیع نمود؛ پس تیغی حواله‌ی آن جناب نمود. آن شمشیر بر دست راستِ آن حضرت رسید و از تن جدا گردید. حضرت ابوالفضل علیه‌السلام جَلدی کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد تا ضعف عارض آن جناب شد. دیگرباره، آن لعین از کمین نخله بیرون تاخت و دست چپش را از بند بینداخت. جناب عباس علیه‌السلام مشک را به دندان گرفت و همت گماشت تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن بریخت و تیر دیگر بر سینه‌اش رسید و از اسب در افتاد.» (شیخ عباس قمی، منتهی‌الآمال، ج ۱، ص ۲۷۸ و ۲۷۹)

گزاره ای (شرحی) مانند (نظیر) این را فردوسی نیز در شاهنامه آورده است؛ در رزم گُشتاسب با اَرجاسب، هنگامی که جاماسبِ وزیر، سرانجامِ جنگ و چگونگیِ مرگِ گرامی فرزند خود را پیشگویی می‌کند:
... درفش فروزنده‌ی کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان.

گرامی ــ که بیند به رزم اندرون
درفش همایون بر خاک و خون ــ

دو تا گردد از پشت باره به زیر،
بگیرد درفش و برآرد دلیر،

بر این ‌سان همی افگند دشمنان
همی برکند بیخ آهرمنان

بسی دشمنان را کُنَد ناپدید
(شگفتی‌تر از کار او کس ندید!)

پس آنگاه، دستش به شمشیر تیز
فکنده کُنَد دشمن پرستیز؛

گرامی بگیرد بدندان درفش
بدارد بدندان درفش بنفش!

سرانجام، ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند.*

... که بیگمان (البته) نمی‌توان گفت فردوسی پرده (صحنه) ‌ی خود را از ՛منتهی‌الآمال՝ برگرفته (اقتباس کرده)!

از «کتاب کوچه»، حرف «آ» دفتر یکم، زنده یاد احمد شاملو، چاپ دوم، تابستان ۱۹۹۵ (با ویرایش و پارسی نویسی درخورِ نخستین و واپسین بند از اینجانب؛ بندهای میانیِ برگرفته شده را تنها در نشانه گذاری ها ویرایش نموده ام.  ب. الف. بزرگمهر)

برگرفته ی شاملو از شاهنامه ی فردوسی با همتای آن: «متن انتقادی شاهنامه ی فردوسی»، چاپ مسکو که بخشی از آن به سرپرستی دانشمند گرانمایه ی «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی»: «ی. الف. برتلس» تا پیش از مرگ وی انجام پذیرفته از جداگانگی هایی برخوردار است. با آنکه شایستگی داوری درباره ی درستی ها یا نادرستی های این یا آن یکی را ندارم و دستبردهای پرشمار بدرازای تاریخ که گوناگونی بسیار متن های چاپ شده از این بزرگ ترین گنجینه ی فرهنگ پارسی زبانان را در پی داشته، بر دشواری کار ویژه کاران این رشته بس افزوده، متن انتقادی را به شَوَند همکارِی گروهی از ویژه کاران و ارزیابی سنجشی شاهنامه های گوناگون، برتر می شمارم. برگرفته ام از این متن، چنین است:
درفش فروزنده ی کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان

گرامی بدندان درفشِ
بدندان بدارد درفشِ بنفش

به یک دست شمشیر و دیگر کلاه
بدندان درفشِ فریدون شاه

برین سان همی افگند دشمنان
همی برکَند جانِ اَهرمنان

سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود

...
...

بسی دشمنان را کند ناپدید
شگفتی تر از کار او کس ندید

چو آید سرانجام پیروز باز
ابر دشمنان دست کرده دراز

...
...

...
...

سرانجام ترکان بتیرش زنند
تن پیلوارش بخاک افگنند

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!