«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۷ مهر ۲۶, پنجشنبه

کی بیش تر می دونه، کودن یا آدم خردمند؟

پیش از این، بویژه پس از گماشته شدنش به ریاست جمهوری «یانکی» ها، از شیوه ی سخن گفتن، ناهماوند بودن گواهمندی های ناگواهمندش و برجسته تر از همه درماندن در پاسخ به پرسشی کمی تیزهوشانه تر از سوی این یا آن خبرنگار، برایم تا اندازه ای روشن شده بود که مردم آن کشور و جهانیان با آدمی با تراز هوشی کم و بینشی نارسا و کوته بینانه در چنان جایگاهی سر و کار یافته اند. با این همه، هیچگاه تصویری روشن از چهره ی وی بگونه ای که افزون بر چشم ها، گوش های این جانور نیز خوب نمایان باشد را تاکنون ندیده بودم. تصویر پیوست نیز با آنکه آنچنان دلخواه من نیست تا اندازه ای بسیار، تراز خط چشم ها با گوش های وی را نشان می دهد. باریک تر که به تصویر باریک شویم، خط چشم های وی بسان آدم های با هوش عادی (نُرمال) از درون بخش بالایی لاله ی گوش ها نمی گذرد که اگر نگویم بالای گوش ها که نشانه ی بر کم هوشی یا مُنگُل بودن است، کمابیش از بالاترین نقطه ی گوش ها می گذرد. به این ترتیب، چیستانی که داشتم تا اندازه ای بسیار، پاسخ داده شد. ما با جانوری دوپا با کم ترین «ضریب هوشی»، اندکی بیش از آدمی کم هوش زاده شده، سر و کار داریم. دیدن این تصویر و گفته های کودنوار وی که:
«به فرمان من، پنتاگون اکنون بر روی ساخت گونه ی ششم جنگ ابزارهای آمریکایی [فضای پیرامون زمین] کار می کند ... ما والاترین مردم جهان هستیم و بهترین جنگ ابزار در جهان را فَرمی آوریم.۱ ما بهترین موشک ها، تانک ها و کشتی ها در جهان را داریم»۲، همزمان دو چیز را برایم زنده کرد:
الف، آزمایش هوشی که در آغاز ریاست جمهوری اش از وی گرفته بودند و این خود، برایم یک چیستان بود؛ و
ب. گفتگوی «زابار» با پیرمرد سرگشته ی کولی در آغاز فیلمی زیبا۳ بر بنیاد داستانی دلنشین از ماکسیم گورکی:
چودرا (پیرمرد سرگشته ی کولی): هوا نمناکه. بوی گورستان می ده. پس از شش ماه زندگی، بوی گور خودم را می ده.

زابار: هی چودرا! چرا اردوی ما را ول کردی؟

ـ کولی ها دیگر آنگونه که باید باشند، نیستند. آن ها یک اسب را برای زر از دست می دهند. آن ها چاقوهای خودشان و حتا روح خودشان را از دست خواهند داد.

ـ به من بگو چودرا! کی بیش تر می دونه، کودن یا آدم خردمند؟

ـ کودن! آدم خردمند درباره ی هر چیزی دودله.

ـ پس، خوشبختی از آنِ کودنه، چودرا.

ـ  دانش بیش از اندازه، تنها غم و اندوه ببار میاره.

ـ چه پندی برای من داری، اگر این واپسین دیدار ما باشه؟

ـ دلباخته ی زر نشو! به تو خیانت می کنه؛ دلباخته ی زن ها نشو! به تو خیانت می کنند. آزادی بهترین شراب از میان همه است ...

ب. الف. بزرگمهر   ۲۶ مهر ماه ۱۳۹۷

پی نوشت:

۱ ـ پارسی نویسی:
بجای «تولید می کنیم» از واژه ی پارسیِ فرآوری

۲ ـ از گفته های لات بی سر و پای «یانکی» در سخنرانی برای رای دهندگان «ایالت کِنتاکی» در «ایالات متحد»، برگرفته از «اسپوتنیک» ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۷ (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ افزوده ی درون [ ] نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

۳ ـ فیلمی زیبا بر بنیاد داستانی دلنشین از ماکسیم گورکی درباره ی دل باختن «زابار» (یکی از دو قهرمان داستان و فیلم) به دختر سرکش کولی: «رادا» (قهرمان نخست داستان و فیلم) و پایان غم انگیز آن که همچنین، زندگی و شیوه ی نگرش کولی ها به جهان نیز بگونه ای استادانه به نمایش نهاده می شود.


۱۳۹۷ مهر ۲۵, چهارشنبه

دستِکم، چهره‌ی ناراستین خودمان را کمی هم شده، پاس داریم!

اگر صورتک به چهره می زنیم و آنگونه که هستیم، خود را نشان نمی دهیم، هیچ اشکالی ندارد؛ اگر نیرنگباز هستیم، باز هم هیچ اشکالی ندارد؛ ولی دستِکم، چهره‌ی ناراستین خودمان، آن چهره‌ای که به مردم نشان می دهیم را کمی هم شده، پاس داریم!

برگرفته از گوگل پلاس با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر


۱۳۹۷ مهر ۲۳, دوشنبه

برای تو می زند الدنگِ اندرزگو! می شنوی؟!


از زحمتکش ترین رسته های کارگران در بخش کشاورزی


آفرین بر تو دختر نازنین!


کاش اینور می آمدید تا با دستی گشاده شما را در آغوش گیرم


گفتاردرمانی بسر رسید؛ امید به خانه اش نرسید

آخوند پفیوز امنیتی به پندار خود با امیددرمانی، پاسخ منتقدان به گفتاردرمانی های خویش را در دانشگاه تهران داده است:
نزدیک به ده صفحه کاغذ «آ۴» زرزر به شیوه ی آخوندی و دور زدن پیرامون یک واژه و در میان آن ها هر از گاهی تعریف و ستایش از کارهای به انجام رسیده از سوی دولت خود که اگر ننه اش زنده بود، نه تنها یک دانه از آن ها را نمی پذیرفت که ناسزایی تند نیز بر زبان می راند. من نیز ناچار بودم با شِلَنگ تخته انداختن از روی بسیاری از بندهای این ده صفحه، چندتایی از آنهمه پرگویی پیرامون امیددرمانی را برگزینم تا شما نیز در رنج خواندن آن ها یار و غمخوار من باشید. به هر رو، آنچه در پایانِ این خواندنِ شتابزده به اندیشه و زبانم آمد، چنین بود:
گفتاردرمانی بسر رسید؛ امید به خانه اش نرسید.   

ب. الف. بزرگمهر   ۲۳ مهر ماه ۱۳۹۷

***

علت موفقیت‌هایمان در دولت یازدهم، کجا بود؟ از امید به آینده شروع شد و دیدگاه مردم نسبت به آینده بود که جامعه ما را در مسیر جدیدی قرار داد.

به نظر من کلید اصلی موفقیت دولت یازدهم امید مردم بود. مردم فضا را روشن می‌دیدند و شاهد بودند که هر روز گرهی گشوده می‌شود. افضل اعمال امت، انتظار الفرج است و پیامبر فرمود بهترین عمل، امید به گشایش‌هاست. معنی عام انتظار فرج یعنی بدانیم گره‌ها باز می‌شود و بن‌بست‌ها از بین می‌رود. این انتظار فرج است. یعنی ما مرتب نسبت به آینده خودمان، امیدوار باشیم. اگر انتظار یُسر باشد، خود این انتظار آسانی و یُسر را می‌آفریند و اگر انتظار عُسر باشد، خودش عُسر می‌آفریند.

اگر یک پزشکی به مریض که می‌رسد به او بگوید، خیلی دیر آمدی، اوضاعت خیلی بد است و دعا کن. این مریض که کارش تمام است؛ اما اگر دکتر به همان مریض بگوید چرا ناراحت هستی، چیزی نیست، خیلی ها از این بیماری‌ داشتند و نجات پیدا کردند، کمی سخت است اما بهتر می‌شوی و نگران نباش، ‌من در کنارت هستم. حال این مریض اصلاً قبل از نسخه، دارو و درمان ۲۰ درصد خوب می‌شود. بعضی‌ها می‌گویند گفتار درمانی نکنید، ولی امید درمانی درست است. گفتار درمانی، خیلی مؤثر نیست؛ اما امید درمانی به طرف می‌گوید تو مشکلی نداری؛ تو زنده هستی و مشکلت حل می‌شود.

نمی‌خواهم بگویم امروز مردم ما مشکل ندارند. شما ممکن است، قیمت اجناس را هر زمانی که به فروشگاه می‌روید چک کنید؛ اما من به عنوان رئیس جمهور هر روز لیست قیمت اجناس را می‌بینم و می‌دانم وضع زندگی مردم چگونه است؛ مخصوصاً آنهایی که حقوق ثابت دارند. اما آیا ما باید در برابر مشکلات و شرایط جدید تسلیم بشویم و یا باید به همدیگر امید بدهیم و به یکدیگر کمک کنیم.

«تسنیم»   ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۷

۱۳۹۷ مهر ۲۱, شنبه

چنین است جان برادر! جان خواهر! ـ بازانتشار

گنه کرد در بلخ آهنگری؛ به شوشتر زدند گردن مسگری!

همواره در این کشور، اینگونه بوده است؛ پیرمرد یا پیرزنی در گروهی گردآمده در جایی، تیزی در می کند؛ همه ی نگاه ها به روی دختر یا پسربچه ای خیره می ماند؛ گناهی از کسی در بلخ سر می زند؛ بجای وی، دیگری را در شوشتر گردن می زنند!

... و در همچنان بر همان پاشنه می چرخد:
ـ رهبر، خوب بود! خدا وی را برای رهایی ایران چنان با شتاب فرستاده بود که آفتابه اش را نیز فراموش نمود، همراه خود بیاورد یا در میان راه از دستش گرفته بودند ... اطرافیانش به وی دروغ می گفتند ... با آنهمه جانفشانی های جوانان، هم کشور را با دروغ و دغلبازی شان به شکست کشاندند؛ هم جیب های خود را انباشتند و هم، مردم را خوار و سرافکنده نمودند ... و سرانجام جام زهرِ مار را به رهبر خوراندند و وی را دق مرگ کردند؛ سپس به خونخواهی شکست و سرافکندگی خود در پیشگاه توده های مردم، مشتی جوان و نوجوان ناآگاه را که در پی شعارهای تهی مایه ی رهبر فراری آن سازمان دوزخی راه افتاده بودند و با افسانه ی ریشخندآمیز «کودتای حزب توده ایران» که به شوخی بیشتر می مانست، بهترین دانشمندان و اندیشمندان کشور و گل های سر سبد جامعه ی ایران را به دار آویختند ...

ـ «آقا» گرچه نادان است و از اقتصاد و سیاست چیزی نمی داند، ولی آدم خوبی است؛ این اطرافیان وی هستند که بد و نابکار هستند و پوش به پالان «آقا» می گذارند. آنقدر جگر «آقا» را خوردند تا وی را به گفتگو با «شیطان بزرگ» خشنود نمایند! اکنون هم، گرچه پایش را به ناچار به آن سو دراز می کند و ناچار شده است تا انبوهی نامه های فدایت شوم به نماینده ی «شیطان بزرگ»، «برادر بَرَک حسین» بنویسد، دستش را برای فشردن دست دوستی پس می کشد؛ زیرا می داند که در زیر آن دستکش سپید، مشتی چدنی برای خرد کردن چک و چانه ی «آقا» جاسازی شده است؛ چکیده ی کلام آنکه وی را جگرخون نموده اند و از امدادهای غیبی هم دیگر مانند گذشته، نشانه ای دیده نمی شود؛ امام زمان که کم مانده بود، ظهور کند، دوباره به چاه یا غار خود پناه برده و هرچه آقا برای گماشتگانش، جاسوس کار می گذارد، کم تر اثربخش است؛ از آن میان، همین ماجرای گفتگوی تلفنی «برادر بَرَک حسین» با نماینده ی آبزیرکاه و دروغگویش: «حسن آقا» که دست به سینه، اظهار ارادت قلبی می کند؛ ولی «آقا» در ته دل اندیشناک است و نیک می داند که این «ریش حنایی» از آموزگار خود: «عالیجناب بوقلمون» بسی چیزها آموخته است و این بار شاید به شکلی دیگر غیر از «بز عزازیل»، دست «آقا» را در حنا بگذارد و کارِ «نظام» را با رد شدن خرش از پل «شیطان بزرگ» یکسره کند؛ آن هنگام، دیگر برای «آقا» چه برجای می ماند؟! «آقا» جام زهرِ مار خوردن را به فروخته شدنش به «شیطان بزرگ» در برابر ستاندن گاوی فربه* ترجیح می دهد ...

اکنون، صادق خرازی، سفیر پیشین جمهوری اسلامی در فرانسه و «سازمان ملل» نیز که هوس جایگزینی آن مردک زمینگیر شده و موش مرده به سرش زده، با تاختن به گفتگوی تلفنی یاد شده و گوشه چشمی به «آقا»، می نویسد:
«جناب رئیس جمهور محترم می‌دانند که در سیستم سیاسی ایران آنچه عامل موفقیت ایشان در دسترسی به اهداف متعالی و آرمان‌های رئیس جمهور می‌شود، اعتمادی است که رهبری و ارکان قدرت به ایشان دارند. وجود حلقه مشاورین که گهگاه به ایشان خلاف بگویند، نتیجه‌اش کاهش نقش قدرت و کارایی دولت و شخص رئیس جمهور می‌شود.» (گزارش زیر) و برای آنکه پایش را از سایه روشنی که پدید آورده، فراتر نگذاشته، نه سیخ بسوزد و نه کباب، آخوند ریش حنایی را نیز اینچنین نوازش می کند:
«آقای روحانی شخصیتی با سابقه ملی و دینی است؛ ولی متاسفانه افراد پرحاشیه به دور ایشان جمع شده‌اند. مشاورانی که رئیس جمهور را وادار به گفت‌و‌گوی تلفنی کردند باید پاسخگو باشند.» (همانجا) و یکبار دیگر «آش» خود را به کناری می گذارد و «حلیم مش عباس را هم می زند»:
«اگر نتوانند حاشیه خود را تطهیر کنند، نتیجه‌اش این می‌شود که افرادی که نه [
بسان وی] دارای سابقه سیاسی و نه قدرت ذهنی و فهم مسائل بین‌الملل هستند، مسیر انحرافی را به ایشان تحمیل کنند و نتیجه این می‌شود که بحث سیاست خارجی عزت‌گریز و عزت‌ستیز در ذهن‌ها متبادر شود. اینک همه می‌دانند چه کسانی رئیس جمهورعزیزمان را در آمپاس (بن‌بست) قرار دادند تا اقدامی غیرقابل مابه ازاء به ایشان تحمیل شود.» (افزوده ی درون [ ] از ب. الف. بزرگمهر)

می بینید؟! اگر همینگونه از هرم قدرت پایین بروید و به پایین ترین سطح ممکن که در آنجا به هر رو کاری انجام می شود، برسید، هم «آهنگر بلخ»، هم «مسگر شوشتر»، هم آن پیرزن یا پیرمرد گوزپیچ شده و هم آن دختر یا پسربچه ای که تیزی آن تیز را بر گردن خواهند گرفت، همه را خواهید یافت!

چنین است جان برادر! جان خواهر! 

ب. الف. بزرگمهر     یکم آبان ماه ۱۳۹۲

***

انتقاد شدید خرازی از مکالمه تلفنی روحانی و اوباما

صادق خرازی، سفیر اسبق ایران در فرانسه و سازمان ملل به شدت از تماس تلفنی حسن روحانی و باراک اوباما، روسای جمهوری ایران و آمریکا انتقاد کرد.

خرازی که پس از روی کار آمدن دولت روحانی و انتخاب محمد جواد ظریف برای سکانداری دستگاه دیپلماسی ایران بارها در نوشته‌های خود از مشی خارجی این دولت حمایت کرده بود، در اقدامی غیرمنتظره به شدت به گفت‌وگوی تلفنی روحانی و اوباما تاخت و گفت مشاورانی که رئیس جمهور را وادار به این گفت‌وگو کردند باید پاسخگو باشند.

سفیر اسبق ایران در فرانسه، روز سه‌شنبه ۳۰ مهرماه در صفحه فیس بوک خود  با یادآوری  «رفاقت سی ساله» با حسن روحانی نوشت از این پس هم هرجا «مبانی اصولی رئیس جمهور در میان باشد از وی حمایت می‌کنم.»

خزاری بدون نام بردن از مشاوران رئیس جمهور ایران می‌نویسد: «آقای روحانی شخصیتی با سابقه ملی و دینی است ولی متاسفانه افراد پرحاشیه به دور ایشان جمع شده‌اند. مشاورانی که رئیس جمهور را وادار به گفت‌و‌گوی تلفنی کردند باید پاسخگو باشند.»

وی می‌افزاید: «اگر نتوانند حاشیه خود را تطهیر کنند نتیجه‌اش این می‌شود که افرادی که نه دارای سابقه سیاسی و نه قدرت ذهنی و فهم مسائل بین‌الملل هستند مسیر انحرافی را به ایشان تحمیل کنند و نتیجه این می‌شود که بحث سیاست خارجی عزت‌گریز و عزت‌ستیز در ذهن‌ها متبادر شود. اینک همه می‌دانند چه کسانی رئیس جمهورعزیزمان را در آمپاس (بن‌بست) قرار دادند تا اقدامی غیرقابل مابه ازاء به ایشان تحمیل شود.»

صادق خرازی در بخش دیگری از این اظهار نظر تلویحا می‌گوید که رهبر جمهوری اسلامی با این اقدام وی مخالف بوده است.

وی در این باره می‌نویسد: «جناب رئیس جمهور محترم می‌دانند که در سیستم سیاسی ایران آنچه عامل موفقیت ایشان در دسترسی به اهداف متعالی و آرمان‌های رئیس جمهور می‌شود، اعتمادی است که رهبری و ارکان قدرت به ایشان دارند. وجود حلقه مشاورین که گهگاه به ایشان خلاف بگویند، نتیجه‌اش کاهش نقش قدرت و کارایی دولت و شخص رئیس جمهور می‌شود.»

سفیر اسبق این در فرانسه وقتی با اظهار تعجب و سئوالات مخاطبان فیس‌بوکی‌ خود مواجه می‌شود در بخشی از  پاسخ‌هایش می‌نویسد: «در عالم سیاست هر حرکتی مابه ازاء دارد من ... اعتقاد به مذاکره و رابطه برابر دارم ولی نه به قیمت هیچ و پوچ.»

وی همچنین برای مخاطبان خود بدون توضیحی نوشت: «اگر بدانید پس از آنکه تلفن تحمیل شد چه اتفاقاتی افتاد برخی دوستان این گونه ذوق‌زده نمی‌شدند...نتیجه مذاکره تحمیلی تلفنی تهدید نظامی اوباما بود...»

در واپسین دقایق حضور حسن روحانی در نیویورک، باراک اوباما رئیس جمهوری آمریکا، با وی تلفنی گفت‌وگو کرد؛ این مکالمه در آمریکا با انتقاد جمهوری‌خواهان و در ایران با انتقاد اصولگرایان مخالف دولت مواجه شد.

در همین حال رهبر جمهوری اسلامی، ضمن اینکه اعلام کرد از دیپلماسی دولت روحانی حمایت می‌کند برخی از اقدامات در نیویورک را «به جا» ندانست.

از جمله همین سخن بود که محمد جواد ظریف را به نشست محرمانه کمیسیون امنیت ملی و پس از به آن به تیتر یک کیهان کشاند.

کیهان از نمایندگان نقل قول کرد که ظریف گفته است مکالمه روحانی و اوباما و دیدار او با جان کری اشتباه بود.

در پی آن ظریف به شدت از نمایندگان انتقاد کرد و گفت دیگر نمایندگان انتظار صحبت غیرعلنی نداشته باشند. وی مطلب کیهان را هم تکذیب کرد.

صادق خرازی با این حال در پاسخ‌های خود ظریف را «حرفه‌ای‌ترین» فردی دانسته که او در سیاست خارجی «قبول» دارد.

خرازی روز دوشنبه هم نسبت به «ذوق‌زدگی» مکالمه تلفنی روحانی و  اوباما هشدار داده بود و گفت: «ما فکر می‌کنیم روزهای خوبی در رابطه ایران و آمریکا شروع شده است؛ اما وقتی به کنه و عمق این ماجرا نگاه کنیم قصه پرغصه هفت افلاک است.»

وی همچنین تعیین کاردار غیر مقیم از سوی بریتانیا را توهین به ایران دانست و گفت این نتیجه «ذوق‌زدگی» در سیاست خارجی است.


بختی برای ویرایش این گزارش نداشته ام؛ گرچه، رویهمرفته بد نیست.    ب. الف. بزرگمهر

می آمدید از این حقیر استفتاء می کردید ...


انگار خدا آن ها را برای همین کارها آفریده است ...




۱۳۹۷ مهر ۱۹, پنجشنبه

کبوتر با کبوتر، باز با باز ...

... کند همجنس با همجنس پرواز


دورانی که سپری می شود ...


می بینید که حتا چوبی در دست ندارم ...


کجا؟! اینجا جای بچه ننه ها نیست ...


۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

در ولایت امام زمان، بی ریش، ریش سپید نظام از آب در می آید! ـ بازانتشار

این همه هیاهو برای چیست؟!

پرسشی درست!

اشتباه نشود؛ با آنکه به محدودیت نقش فرد در تاریخ باوری علمی دارم؛ نقش آدمی چون هاشمی رفسنجانی را در تاریخ از مشروطیت به این سو، پلیدتر از هر به اصطلاح سیاستمدار دیگری می دانم؛ نقشی که هنوز سویه های گوناگون آن خوب روشن و بدرستی کاویده نشده است. به هر رو، این هم یکی دیگر از ویژگی های «ولایت امام زمان» است که کسی که صلاحیتش را برای ریاست جمهوری (نه چیزی بیش از کارپرداز نظام و با دست بالا ده یازده درصد نیرو در هرم پیچیده ی ولایت مطلقه ی فقیه) رد نموده اند، به اصطلاح «مصلحت نظام» را رهبری می کند؛ گرچه بویژه در چند ساله ی کنونی آن نهاد را باید «شورای مصلحت نظام با شیطان بزرگ» نامید و دلیل پا به میدان نهادن «عالیجناب» نیز چیزی بیش از گرفتن پایوری (تضمین) از «شیطان بزرگ» و پیگیری بازهم گسترده تر سیاست ایران برانداز سرمایه داری نولیبرال در کشورمان نبوده و نیست؛ سیاستی که خود به عنوان "سردار اقتصادی" پایه گذار آن بود و پس از وی نیز بی کم و کاست از سوی دیگر همتایانش در جامه ی ریاست جمهوری و بویژه در دوره ی میمون مهرورز فضایی پی گرفته شده است. دنباله ی ماجرا و هیاهوهایی که هر از گاهی به مناسبت کارگزاری «سگ زرد» یا «شغال» پی گرفته می شود برای سرگرم نمودن مردم و نمایشی ریشخندآمیز از گونه ای «دمکراسی درهای گردان» است که جاافتاده ترین نمونه ی آن را در ایالات متحد می بینیم. به همین پرسش درست، اگر نیک نگریسته و درباره ی آن کمی باریک اندیشی شود، گستره و ژرفای پوشالی بودن این نمایش های ریشخندآمیز را نشان می دهد.

آنچه از روشنفکران ایران می توان انتظار داشت، با نادیده گرفتن جنبه های طبقاتی جُستار ـ که براستی آن ها را نباید نادیده گرفت! ـ برخوردی هوشمندانه تر به اوضاعی است که واپسگرایان فرمانروای کشورمان در همدستی بسیار نزدیک با امپریالیست های یانکی و اروپای باختری برای توده های مردم میهن مان فراهم نموده و روزانه (توجه کنید: روزانه!) حجم بزرگی از سرمایه ی ملی ایران را در گردش سرمایه ی مالی امپریالیستی به سود خود بکار می اندازند؛ سهم پادوها و پااندازان و کارچاق کن هایشان در جمهوری تبهکار اسلامی، گرچه بخودی خود، رقم های درشتی است؛ ولی در برابر آنچه آن ها از سرزمین مان دشت می کنند، بسیار ناچیز و اندک است. دلیل روشن آن هم، اگر بازهم از درگیرشدن در بازی های نمایشی سطحی کاسته و به ژرفای جُستار بیش تر باریک شویم، پیگیری و اجرای موبموی سیاست نولیبرال سرمایه داری امپریالیستی در کشورمان است که اقتصاد ملی ایران را که پیش از آن هم بسیار سست و نارسا بود، بازهم بیش تر پاشانده و آن را به یدک کش اقتصاد امپریالیستی بدل نموده است و تا هنگامی که در کشورمان راه رشدی با سمتگیری سوسیالیستی که یکی از مهم ترین خواست های انقلاب بهمن ۵۷ نیز بوده، در پیش گرفته نشود، اوضاع کشورمان هر روز بدتر از پیش شده و بیم تکه پاره شدن آن می رود. این را پیش بینی علمی می گوید. نکته ی مهم نیز در همینجاست؛ زیرا از حاکمیتی تبهکار و دزد و نوکر سرمایه و سرمایه داران، انتظار در پیش گرفتن چنین راه رشدی مانند آن است که تکه ای گوشت را به دست «گربه ی مرتضا اکبر»* سپرده و از وی بخواهیم تا برای مردم ایران، خورش قیمه فراهم کند. «گربه ی مرتضا اکبر»، گوشت را خواهد پذیرفت و با «گربه های مرتضا اوباما» ی دیگر در آنسوی اقیانوس تکه پاره نموده و تا پایان خواهند خورد و با کمال شرمساری ناچارم این را بگویم ـ و این تنها نمونه ای نمادین برای دریافت بهتر جُستار است! ـ  و به ملت ایران خواهد گفت:
الاغ مگر خورش قیمه می خورد؟! الاغ بهتر است همان کاه و علف خود را بچرد!

ب. الف. بزرگمهر    ۳۱ اردی بهشت ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/05/blog-post_9392.html

* بر وزن «گربه ی مرتضا علی»    

اگه از خطِّ قِرمزِ ولایتُم بِخِی ای وَر بِجّی، غوغا راه مِندازُم! ـ بازانتشار

جوانی پیرامون دهی می گشت. در میان جالیزی، زنی دید که زیر سایبان نشسته بود و خطاب به او چیزی می گفت. به کنار پرچین رفت و پرسید:
چه می گویی؟

زن با گویش غلیظ روستایی گفت:
مِگَم، جِوونی! اگه بِخِی از پرچینُم ای وَر بِجّی غوغا را مِندازُم!۱

جوان از پرچین گذشت؛ گفت:
نمی فهمم؛ منظورت چیست؟ غوغا برای چه راه بیندازی؟

زن گفت:
اگه بییِی نِزیک، بِخِی وَرِ دِلُم بِشینی، غوغا را مِندازُم!۲

جوان رفت زیر سایبان کنار او نشست. زن گفت:
اگه بِخِی ماچُم کنی موچُم کنی، غوغا را مِندازُم!۳

جوان او را در آغوش گرفت و به بوسیدن سرگرم شد. زن گفت:
یه وَخ نِخِی دَس زیر شِلیتُم کنی که غوغا را مِندازُم!۴ 

جوان دست به زیر شلیته ی او برد. زن گفت:
جِوونی! یه بار درازُم نِکِنی که غوغا را مِندازُم!۵

همین که جوانک او را به کار گرفت، زن گفت:
جِوونی! خیر اِز عمرِت نِبینی! هِر کار کو دِلِت مُگُف کِردی؟ اگه بِخِی جَلدی فارغ شی، غوغا را مِندازُم!۶

پی نوشت:

۱ ـ  می گویم، جوانک! اگر بخواهی از پرچین من این طرف بجهی، غوغا راه می اندازم!

۲ ـ اگر بیایی نزدیک، بخواهی بَرِ دل من بنشینی، غوغا راه می اندازم!

۳ ـ اگز بخواهی ماچ و موچم کنی، غوغا راه می اندازم!

۴ ـ یک وقت نخواهی دست زیر شلیته ام بکنی که غوغا راه می اندازم!

۵ ـ جوانک، ناگهان درازم نکنی که غوغا راه می اندازم!

۶ ـ جوانک! خیر از عمرِت نبینی! هر کار که دلت می گفت، کردی؟ اگر بخواهی زود فارغ بشوی، غوغا راه می اندازم!

برگرفته از «کتاب کوچه»، حرف الف، دفتر سوم، زنده یاد احمد شاملو، چاپ دوم، تابستان ۱۹۹۵ (با اندک ویرایش و پارسی نویسی از سوی اینجانب؛ برنام از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر)

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/12/blog-post_20.html

آیا روزی فراخواهد رسید ...


۱۳۹۷ مهر ۱۴, شنبه

اینجا نیز زمین خداست!


ما اینجا نگران جان مردم ایران هستیم؛ ولی شما نگران پول های شان


آن رویِ دوست داشتنی لات بی سر و پای «یانکی»

کاری آنچنان به درونمایه ستیزه ای که درگرفته و در برگرفته ی زیر این یادداشت بازتاب یافته، ندارم؛ ولی بگمانم آنچه لات بی سر و پای «یانکی» درباره ی «جورج سورس» و هیاهوی رسانه ای و پرخاش های ساخته و پرداخته ی خیابانی نوشته، باید درست باشد. از آن چشمگیرتر، شیوه ی برخورد رُک و پوست کنده ی وی در نشانه گیری یکی از تبهکارترین سیاست بازان و سیاست پردازان سامانه ی امپریالیستی است که آبرویی برای این سامانه ی پلید و جَک و جانوران خرپول تبهکارش برجای ننهاده است. همه ی تاریخ سرمایه داری را نمی دانم؛ ولی می پندارم، دستِکم در پنجاه شست سال گذشته، کسی چون وی در آن پیشانی طبقاتی، خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا بگمانم بیش تر از سرِ ناآگاهی به چند و چون سیاست بازی های پرکاربرد که نام آن را دیپلماسی نهاده اند به شناخت هر چه گسترده تر و ژرف تر توده های مردم جهان از کارکرد و تا اندازه ای ماهیت سرمایه داری امپریالیستی، یاری نرسانده است. نشانه گیری آن تبهکار نامدار پشت صحنه که در شتاب بخشیدن به فروپاشی «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» و زمینه سازی انقلاب های ساختگیِ رنگی پنگی در برخی از کشورهای پیشین اردوگاه کشورهای سوسیالیستی نیز نقش داشت، نمونه وار و شایان درنگ است.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ مهر ماه ۱۳۹۷

دونالد ترامپ، رییس جمهور «ایالات متحد»، روز آدینه ۱۳ مهرماه، پرخاشگرانی که در مخالفت با نامزدی «برت کاوانا» برای «دیوان عالی» در شهر واشنگتن گرد آمده بودند را متهم کرد که «افراد حرفه ای و مواجب بگیری» هستند که هزینه مالی آنها را «جورج سورس»، میلیاردر، سرمایه گذار و یکی از لیبرال های نشانه گذار «ایالات متحد» پرداخت نموده است. وی در «توئیتر» نوشت:
«این هیاهوگران بی ادب [که تنه شان به تنِ من خورده!] افراد حرفه ای و مواجب بگیری هستند که تنها آماج شان، نابود کردن چهره ی نمایندگان است. فریب آنها را نخورید! به پلاکاردهای یکسان آنها بنگرید که همه حرفه ای ساخته شده اند. پولش را سوروس و دیگران داده اند. اینها پلاکاردهایی نيستند که از روی دلبستگی و در زیرزمین خانه ها ساخته شده باشند. آشوبگران!»

برگرفته از گزارش «پول تظاهرات علیه برت کاوانا را جورج سوروس داده است»، تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»  ۱۳ مهر ماه ۱۳۹۷ (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب؛ افزوده ی درون [ ] نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)



۱۳۹۷ مهر ۱۳, جمعه

آن موجود هم اکنون می دود! می توانی خودت را به وی برسان! ـ بازانتشار

زیر عنوان «داستان آفرینش از دید هگل» می نویسد:
«آن موجود مطلق، اندیشه‌ای می‌كند كه با آن اندیشه، موجودی پدید می‌آید كه طالب وصل است و می‌خواهد به اصل خود باز گردد.»

برایش می نویسم:
«آن موجود مطلق را که بجای پا روی سر خود ایستاده بود و توانی برای جنبش نداشت، مارکس واژگون کرد تا بر پای خود ایستاده، حرکت کند. به این ترتیب، آن موجود نه تنها مطلقیت خود را از دست داد که به راه افتاد و بار خود را از پندارگرایی زدود! آن موجود هم اکنون می دود! می توانی خودت را به وی برسان!

ب. الف. بزرگمهر   سوم آذر ماه ۱۳۹۲


پی نوشت:

نوشته است:
«توضیح جالب و تفکر برانگیزی بود.»

برایش به شوخی می نویسم:
«فیلسوف جان! همراه تفکر کمی هم بدو! مغزت هم سبک می شه و نیچه و اَبَرانسان و بوزینه اش و همه چیزهایی مانند این ها از سرت می پره» وی در یادداشتی دیگر با اشاره به گفته یا الهام از فیلسوف نیمه دیوانه ی آلمانی: «نیچه»، نوشته بود:
«انسان، طنابی است كشيده ميان حيوان و ابرانسان» و من برایش به شوخی و جدی نوشته بودم:
«نه فیلسوف جان! بازهم هوایی شدی و دلت یاد این فیلسوف دیوانه رو کرده! خوب حالا که اینطوره من هم مثل اون، فلسفه بافی می کنم؛ منتها مال من کمی زمینی تره:
آدمی طنابی است ژولیده بسان سبیل نیچه که در یک سوی آن بوزینه و در سوی دیگر آن ابرانسان نقاره می زنند  (با الهام از یک زبانزد کهنه که نه ربطی به بوزینه دارد و نه ابرانسانی می شناسد)»

پاسخ می دهد:
«ما نفهمیدیم بالاخره افکار شما به افکار کدوم متفکر در تاریخ شباهت داره»

می نویسم:
«اشکال کار آدمی که می خواد روی ریسمان پوسیده ی نیچه تاب بخوره، همینه دیگه؛ ریسمانی که  درست مانند سبیل هاش اصلن کشیده نیست و یک بوزینه در یک سرش و «ابر انسان» در سر دیگرش نشسته اند و نقاره می زنند و جایی برای تاب خوردن هیچ فیلسوفی روی این ریسمان نیست؛ چون زود پرت می شه پایین! حالا دو سه تا پرسش:
ـ تو چند نفری که میگی: ما ...؟  یا شاید هم به نمایندگی از چند نفر «نفهمیدی»؟
ـ مگه همه ی متفکرهای تاریخ را می شناسی؟
ـ یا شاید هم منظورت اینه که موضعم را برایت روشن کنم؟! که در این صورت باید عرض کنم که از بس موضعم را برای این و آن روشن کرده ام، زخم شده و دیگه پشت دستم رو داغ کرده ام که چنین کاری نکنم!

از این ها که بگذریم، افکار من تنها مال خودمه و از هر متفکر و فیلسوف و هر آدم دیگه ای هم که چیزی گرفته باشم، چندین و چند بار درون خودم آن را جویده ام تا گوارش بشه و هنوز و هر روز هم این کار رو می کنم؛ درست مانند یک گاو که هزار بار علفی را که خورده، می بره توی معده اش و دوباره بالا میاره؛ یعنی میاره توی دهنش و دوباره می جوه و از نو این کار رو پی می گیره. افکار من هم همینجوریه!

ب. الف. بزرگمهر   پنجم آذر ماه ۱۳۹۲

شیوه ی برخوردِ «این» یا «آن» با رویکردی خودفریبانه به گذشته


بلایی بس سهمگین تر از جنگ، ایران زمین را بسوی نابودی می کشاند

تصویر پیوست، آموزشگاهی جنگ زده در سوریه را نشان می دهد که آموزگار با دانش آموزانی چند، کار آموزش و پرورش را پی می گیرند و به پیش می برند؛ بخودی خود، نشانه ای خوب از چربیدن هستی بر نیستی و پیروزی توده های مردم بر نیروهای اهریمن خوی امپریالیستی با همه ی ریزه خواران و مزدوران شان. با این همه، هنگامیکه این تصویر را با تصویر بسیاری از آموزشگاه های مان در گوشه و کنار کشور از آموزش در هوای آزاد و زیر کَپَرهای کوتاه گرفته تا دبستان ها و دبیرستان های درب و داغان و خاک آلود که هر آن، دیوار یا آسمانه ی (سقف) ترک برداشته ی هر یک از آن ها می تواند فروریزد و جان دانش آموزان و آموزگاران شان را بگیرد، می سنجم، حقیقتی سهمناک جان و روحم را می انباید و می خُلد:
آنجا جنگ و بمباران و خُمپاره چنین بلایی بسر آن آموزشگاه آورده، ولی در کشورمان بی آنکه در جنگی درگیر شده باشد، چنان ویرانی پدید آمده که آن آموزشگاه های درب و داغان، تنها نمودی از میان بیشمار نمونه های دیگر در هر زمینه ای است! بلایی بس سهمگین تر از جنگ، گریبان مردم ایران را گرفته و ایران زمین را بسوی نابودی می کشاند؛ بلایی که تا دیر نشده، باید آن را دور کرد؛ وگرنه، کشوری به نام ایران بر جای نخواهد ماند.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۳ مهر ماه ۱۳۹۷

* «این رجز نیست که می گوییم؛ نظام در حال پیشرفت است ...» («کیرِ خرِ نظام»)

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!