«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

این چندمین بار است که خانه ی مردم را آوار و خودشان را بی خانمان و آواره می کنید؟

در کدام پله ی آسمان ریسمان انقلاب اسلامی ات، چنین چیزهایی رخ می دهد؟* این چندمین بار است که رژیم تبهکارت خانه ی مردم را آوار و خودشان را بی خانمان و آواره می کند؟ می شنوی یا سرگرم تریاک کشیدنی و وختی برای این کارهای خرده ریز نداری؟ هان کیر خر مادربخطا؟! یا شاید با دُنبت گردو می شکنی که بحمدلله حساب های بانکی پر و پیمانت در اینجا و آنجای جهان از چفت و بست «شیطان بزرگ» و همدستانش درآمده و انشاء الله دیگر جای نگرانی برای پشتِ در ماندن نیست؟

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

ب. الف. بزرگمهر   نهم آبان ماه ۱۴۰۰

* «درهم کوبیدن خانه ی یک زن سالخورده با شش فرزند قد و نیم قد در روستای شیشه‌گرِ کرمان و  بیرون ریختن دار و ندارشان» برگرفته از «تلگرام»  هشتم آبان ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

ویدئوی پیوست:  این چندمین بار است که خانه ی مردم را آوار و خودشان را بی خانمان و آواره می کنید؟ (نامگذاری ویدئو از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

پی افزوده:

از همه ی کنشگران ایرانی بویژه در بیرون ایران، خواهشمندم این ویدئو و جُستار آن را چون مشتی از خروارها تبهکاری های سالیان رژیم خرموش پرور اسلام پیشگان فرمانروا بر میهن مان به هر نهاد هازمانی (احتماعی)، کشوری و جهانی که دست شان می رسد، برسانند و خواهان پیگیری آن شوند.

با مهر و سپاس  ب. الف. بزرگمهر   نهم آبان ماه ۱۴۰۰



خفته‌های آبان در خیال گرمِ من

مرداب و نیلوفران
سبزِ آب، کنار پارو
من و مِه و خیال
می‌روم تا طلوع مهتاب

انتها سرد و نمور
چهره‌هاشان پیدا
لابه‌لای شاخ و برگ
از میان مِه و صدای آب
چیزی شبیه نیزار است
چهره‌ها پیدا
خفته‌های آبان
در خیال گرمِ من.

ش. احمدی

برگرفته از «تلگرام» نهم آبان ماه ۱۴۰۰

برنام را از بوم برگزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر

نوکرانی خوب و کارآزموده، یکی از دیگری خندان تر! ـ بازپخشش

به مناسبت دروغ های بیشرمانه ی دو «ملیجک» ششلول بندهای «جامعه جهانی» 

بان کی مون (دبیرکل سازمان ملل):
«هیچ دلیلی وجود ندارد که پیونگ یانگ به رویارویی با جامعه جهانی درآید!»

انگار، هواپیماهای ساز و برگ یافته به جنگ ابزارهای هسته ای «جمهوری دمکراتیک خلق کره» بر فراز خاک ایالات متحد به پرواز درآمده اند!

یوکيو آمانو (مديرکل آژانس بين‌المللی انرژی اتمی):
«ما مطمئن نيستيم، ولی اطلاعاتی در دست داريم که نشان می‌دهد ايران در گذشته و همچنين در حال حاضر فعاليت‌هايی را در ارتباط با توسعه قطعات انفجار هسته‌ای را دنبال کرده و می‌کند.»

*** 

به کار این دو کمی باریک شده اید تا ببینید چه اندازه هواسنج هایشان را با «ارباب بزرگ» جامعه ی جهانی هماهنگ می کنند؟! گرچه، با همه ی کوششی که به خرج می دهند، گاهی هواسنج هایشان با سیاست خارجی «جامعه ی جهانی» هماهنگ از آب در نمی آید و ماجراهای گاه خنده داری از شل کن سفت کن ها پدید می آورد؛ بویژه در مورد کشورمان ایران که سران آن از سیاست نیز چون سایر امور و حتا نمازهای روزانه و نافله و غافله چیزی بیش از نیرنگبازی یاد نگرفته اند. خودشان در کار «جهان فانی» بازمانده و گوزپیچ شده اند و سایرین و بویژه این دو نوکر خوب و کارآزموده و یکی از دیگری خندان تر که همه ی هوش و حواس شان را بکار می برند تا همگام با «ارباب بزرگ» گام بردارند را نیز به دشواری می اندازند. 

به هر رو، رفتار و کردار این هر دو با «ارباب بزرگ» از یکسو و رژیم جمهوری اسلامی که شوربختانه نمایندگی همه ی ما ایرانیان بخت برگشته را بر دوش دارد از سوی دیگر، همانندی بسیاری با داستانی از چخوف، نمایشنامه نویس پرآوازه ی روس دارد که نام آن «حربا» (به آرش آفتاب پرست یا سمندر) به پارسی برگردانده شده که هم تازی است و هم آنگونه که به پارسیِ تازی گفته می شود: «تحت اللفظی» برگردانده شده است. من برای این نمایشنامه ی کوتاه و زیبا نام «بوقلمون صفت» را برمی گزینم. پرسوناژهای داستان را نیز اینگونه انگاشته ام:
اچومه لف افسر پلیس: بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل

یلدیرین پاسبان: یوکیا آمانو، ریاست شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی

حضرت اجل سرتیپ ژیگالف: امپریالیسم یانکی

برادر حضرت اجل: امپریالیسم انگلیس

استادکار خریوکین: توده های بخت برگشته ی ایران

سگ شکاری: رژیم جمهوری اسلامی

آشپز حضرت اجل: حاکمیت مافیایی ترکیه

جمعیت از زمین جوشیده: همه ی مردم جهان

اگر نمی پسندید، نقشی دیگر بزنید!

ب. الف. بزرگمهر     ١٩ آبان ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/11/blog-post_9.html

***

بوقلمون سرشت

اچومه لف افسر پلیس، شنل نو به دوش و بقچه بسته یی بدست از میدان بازا می گذشت. پشت سرش پاسبانی با موی حنایی رنگ، غربیلی پر از انگور فرنگی مصادره شده بدست، گام برمی داشت. خاموشی فرمانروا بود ... در میدان نفس کشی دیده نمی شد ... درهای دکان ها و میخانه ها مانند دهن های گرسنه، گرفته و غمناک، به روی ملک خدا باز بود:
نزدیک دکان ها حتا گدایی هم به چشم نمی خورد.

ناگاه چنین صدایی به گوش اچومه لف رسید:

ـ آهاه، گاز می گیری، لعنتی! بجه ها، ولش نکنین! امروز روزی نیست که سگی بتونه آدمو گاز بگیره! نگهش دار! آ ... آ!

زوزه ی سگی به گوش رسید. اچومه لف به آن طرف که صدا می آمد، نگاه کرد و دید که از انبار هیزم دکاندار پیچوگین سگی بیرون پرید و سراسیمه و به دور وبر نگاه کنان روی سه پا می گریخت. مردی در پیراهن چین نشاسته زده و جلیتقه ی دکمه باز به دنبال سگ می دوید. مرد دوان دوان به زمین افتاد و هر دو لنگ سگ را گرفت. دوباره زوزه ی سگ به گوش رسید و کسی فریاد کشید:
«قرص بچسب، ولش نکن!» بر اثر این سر و صدا قیافه های خواب آلود از دکان ها نمودار شد و در یک چشم به هم زدن، جمعیت انگار که یکباره از زمین جوشید، نزدیک انبار هیزم جمع شد.

پاسبان به افسر نگهبان گفت:
ـ سرکار، عجب بی نظمی راه انداخته اند! ...

اچومه لف پیچی به چپ زد و به سوی جمعیت آمد و دید که نزدیک در انبار همان مرد پیرهن چیتی ایستاده، دست راستش را بالا آورده و انگشت خونین و مالینش را به جمعیت نشان می دهد؛ و از چهره ی نیم مستش پیداست که می گوید:
«حالا دیگه حقتو کف دستت میدم، بدذات!» و از طرف دیگر همان انگشت خونین او خود درفش پیروزیست. اچومه لف آن مرد را که خریوکین نام داشت و استادکار بود شناخت؛ و خود گناهکار این بی نظمی و رسوایی، سگ  سفید شکاری با پوزه ای دراز و لکه زردی به پشت، دست ها از هم باز و با حالتی بیچاره و فلک زده، روی زمین میان جمعیت نشسته و از چشم های اشکینش غصه و وحشت نمودار بود.

اچومه لف در حالیکه خود را در میان جمعیت می تپاند؛ پرسید:
ـ برای چی اینجا جمع شدین؟ برای چی؟ انگشت تو چی شده؟ ... کی داد و فریاد راه انداخته بود؟

خریوکین سرفه یی توی مشتش کرد و گفت:
ـ سرکار، ما داشتیم با میتری میتریچ، راحت و آسوده، بی آنکه به کسی کاری داشته باشیم، برای هیزم به انبار می رفتیم؛ ناگهان این حرومزاده ی بدذات، بیخود و بی جهت پرید به انگشت ما ... می بخشید سرکار، آخه من یک کارگر هستم ... این انگشت روزی رسون منه. باید تاوان این انگشت منو بدن؛ برای اینکه تا یک هفته ی دیگه هم من نمی تونم تکونش بدم ... آخه سرکار، این دیگه تو هیچ قانونی ننوشته که حیوون آدمو آزار بده ... اگه هرکس بخواد آدمو گاز بگیره که بهتره دیگه آدم تو این دنیا زنده نباشه ...

ـ هوم! ... خوب ... اچومه لف سرفه یی کرد و ابرو بالا انداخت و سخت و قهرآمیز تکرار کرد:
ـ خوب ... این سگ مال کیه؟ من همچه ساده از سر این کار نمی گذرم. بهتون نشون می دم که سگ را بی صاحب تو کوچه ول کردن یعنی چی! وقت آن رسیده که حق اینطور آقایون که اعتنایی به قانون و تصویب نامه ها ندارند کف دست شان گذاشته بشه! صاحب لش و بی غیرت این حیوون را چنان جریمه  و تنبیهی بکنم که شستش از من خبردار بشه که سگ و حیوونات ولگرد دیگه یعنی چی! چنان دخلش را بیارم که خودش حظ کنه! ... ـ آنوقت رو به پاسبان کرد:
ـ یلدیرین، تحقیق کن ببین صاحب سگ کیه و صورتمجلس تهیه کن! این سگ را باید کشتش! همین حالا! شاید هم هار باشه ... از شما می پرسم، این سگ مال کیه؟

یکی از میان جمعیت گفت:

ـ مثل اینکه مال سرتیپ ژیگالف.

ـ سرتیپ ژیگالف؟ اهوم! ... یلدیرین، این پالتو منو از شانه ام وردار ... گرما وحشتناکه! گرمای پیش از بارونه ... آنوقت افسر رو به خریوکین کرد:
ـ میدونی، یک چیز را من نمی فهمم؛ نمی فهمم چطور این سگ دست ترا گاز گرفته؟ آخه اون که قدش به انگشت تو نمی رسه. آخه این حیوونک کوچولوئه و تو، نظر نخوری، دو تای من قد داری! لابد انگشتت را میخ زخمی کرده و حالا میخوهی تلافیش را از جای دیگه در بیاری؟ ها؟ شماها آدم های حقه یی هستین! من شما آرقه ها را خوب می شناسم!

ـ سرکار، بذارین من بهتون بگم. این می خواست برای خنده و تفریح پوزه سگه را با سیگار بسوزونه. سگه هم که احمق نیست؛ بو برد و هاپی گازش گرفت ... سرکار، خودتون خوب میدونین که چه آدم بی کله ایه!

ـ دروغ می گی، با اون یک چشم باباغوریت! تو که ندیدی؛ چرا دروغ می گی؟ خود سرکار داناس و خوب می فهمن کی دروغ می گه  و کی از خدا می ترسه و راس می گه ... اما اگه من دروغ می گم بذار محکمه حکم کنه. تو قانون محکمه نوشته ... نوشته که قانون همه را به یک چشم نگاه می کنه ... از طرف دیگه، اگه می خواین بدونین، برادر من، برادر خود من ژاندارمه ...

ـ خبه دیگه!

آنوقت پاسبان ژرف اندیشانه اظهارنظر کرد:

ـ نخیر، هرچی نگاه می کنم، می بینم این سگ نمی تونه مال سرتیپ باشه. سرتیپ همچه سگ هایی نداره. سگ های سرتیپ همه تازی هستند.

ـ تو این را خوب می دونی؟

ـ به، سرکار ...

ـ من خودم هم می دونم. سگ های سرتیپ همه نجیب و گرون قیمتند. اما این سگ فسقلی فزناک که نه پشم و پیله یی داره و نه هیکل و دک و پوز به اخ و تفی هم نمی ارزه ... مگه ممکنه که سرتیپ یه همچه سگی را تو خونه اش نگهداره؟! عقلتان کجا رفته؟ اگه یه همچه سگ قناسی گذارش به پترزبورگ یا مسکو بیفته، می دونین باهاش چیکار می کنن؟ آنجا دیگه به هیچ قانونی نگاه نمی کنن و بی معطلی دخلش را میارن و می فرستنش لا دس مشکی! خریوکین، معلومه که این سگ دست ترا گاز گرفته و به این سادگی ها دنبال این کار را ول نکن ... باید حق اینطور آدم ها را کف دستشان گذاشت! موقعش رسیده ....

در این موقع پاسبان در حال فکر به خود گفت:
ـ اما ... شاید هم که مال سرتیپ باشه. البته رو پوزه اش که ننوشته ... اما من همین چند وقت پیش درست یه همچه سگی تو خونه اش دیدم.

صدایی از میان جمعیت شنیده شد:
ـ البته که سگ سرتیپه ...

ـ اهوم! ... یلدیرین، داداش، این پالتو منو بنداز دوشم ... باد سردی به پشتم خورد ... همچی سرما سرمام می شه ... نگاه کن، سگ را ببر خونه ی سرتیپ، بگو من پیدا کردمش و براشون فرستادم ... اونوقت هم ازشون استدعا کن که یک همچه تازی قیمتی را نگذارند به کوچه بیاد ... چون اگه بنا باشه که هر رذل بی سر و پایی آتیش سیگار به دماغ این حیوونک بچپونه که دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه. سگ جنس لطیفیه ... اما تو، جلّت بی کله، دستتو بیار پایین! لازم نیست انگشتتو اینطور نمایش بدی! معلومه که تقصیر با خودته! ...

ـ آشپز سرتیپ داره میاد، ازش بپرسیم ... آهای، پروخور! بابا جون، یه دقه بیا اینجا! یک نگاهی به این سگ بکن ... مال شماست؟

ـ کی می گه مال ماست! همچه سگی هیچوقت تو خونه ی ما نبوده!

اچومه لف گفت:
ـ البته اینکه دیگه پرسش لازم نداره. معلومه که سگ ولگرده! گفتگوی زیاد لازم نیست ... وقتی من میگم ولگرده پس معلوم میشه ولگرده ... با یک گلوله باید کارش را ساخت؛ والسلام!

پروخور دنباله ی صحبتش را گرفت:
سگ مال ما نیست؛ مال برادر حضرت اجله که چند روز پیش تشریف آورده اند. حضرت اجل ما سگ شکاری دوست ندارند؛ اما برادرشون سگ شکاری را دوست دارن ...

اچومه لف با لبخندی پر از ذوق و شوق پرسید:
ـ راستی مگه برادر حضرت اجل، ولادیمیر ایوانیچ به اینجا تشریف آورده اند؟ آی پروردگارا، من هیچ خبر نداشتم! به مهمونی تشریف آوردند؟

ـ مهمونی ...

ـ آی پروردگارا ... لابد دلشون برای حضرت اجل برادرشون تنگ شده ... . من هیچ خبر نداشتم! خوب که این سگ مال ایشونه؟ خیلی خوشحالم ... بگیر ببرش ... سگ خوبیه ... دعواییه ... مثل خروس جنگی می مونه ... انگشت این یارو را هاپی گاز گرفت! قه ـ قه ـ قه ... بسه دیگه؛ مگه چی شده اینطور می لرزی؟ موچ ... موچ ... موچ ... بدذات. نگاه کن چطور اوقاتش هم تلخ میشه ... کوچولوی فنقلی ...

آشپز حضرت اجل سگ را صدا زد و با او از در انبار دور شد ... جمعیت مدتی به خریوکین می خندید.

اچومه لف تهدیدآمیز به خریوکین گفت:
ـ من موقعش خدمتت خواهم رسید! ـ آنوقت پالتو را به خود پیچید و به گردشش در میدان بازار ادامه داد. 

آنتوان چخوف

"اسلام"، بهانه و نام رمز شکست بود ... ـ بازپخشش

با توسری روی سرمان کردند تا انقلاب توده های مردم را بشکنند. "اسلام"، بهانه و نام رمز شکست بود و ما جلوترین سنگر رودرروی ضدانقلابی به پوستین اسلام درآمده! ببین چه «خاله خان باجی» هایی ازمان ساخته اند!

ب. الف. بزرگمهر   ۳۱ فروردین ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/04/blog-post_47.html


هر وقت پشکل تان بوی گلاب داد! ـ بازپخشش

رهبر فرزانه در پیام نوروزی خود سخنان حکیمانه ای فرمودند که از آن میان، یکی هم این است:
«... ترویج تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه‌ی ایرانی، یک مساله‌ی بلند‌مدت است؛ در یک سال به سرانجام نمی رسد.» هنگامی که این جمله ها را می خواندم، لحظه ای با خود پنداشتم که به سال ۱۳۵٩ که تازه اندکی بیش از یکسال از پیروزی انقلاب بهمن می گذشت، اشاره دارد؛ ولی نه! اکنون سال ١٣٩٢ است و این رهبر نیز آن رهبر نیست. این رهبر می گوید که آدمی انقلابی است و برای نشان دادن آن گاهی توپ و تشرهایی ضد آمریکایی، چاشنی سخنان گهربارش می کند؛ ولی، فراموش نموده است که ۳۵ سال از آغاز انقلابی بزرگ گذشته است که در آن می بایستی برای توده ی مردمی که جانفشانی ها و فداکاری های بزرگی در به فرجام رساندن و پشتیبانی از آن به عمل در آوردند، اقتصادی خلقی یا ملی پایه گذاری می شد و تاکنون، پس از سالیان دراز به بار می نشست و نه چنین اوضاع بی بند و بار اقتصادی که بازرگانان و داد و ستدگران از همه گونه ی آن، خون مردم را در شیشه کنند و واپسین شیره ی جان انقلابی شکست خورده را بکشند!

آن رهبر گفته بود:
«اقتصاد، مال خر است. مردم ما برای اسلام انقلاب کرده‌اند نه خربزه» (خمینی، ٢۴ آگوست ۱٩۷۹). این رهبر در این میان دریافته است که اقتصاد، مال خر نیست؛ ولی آن را به همان اندازه ای درمی یابد که عسگر الاغی از همان نخست دریافته بود:
ایران را تجارتخانه خواهیم نمود! (نقل به مضمون) و ایران را تجارتخانه نیز نموده اند:
حاجی، بازار  رواج   است  رواج
كو خریدار؟ حراج است حراج!

می فروشم  همه ی  ایران  را
عرض و ناموس مسلمانان را

رشت و قزوین و قم و كاشان را
بخرید این وطن ارزان را!

یزد و خوانسار حراج است حراج
کو خریدار؟ حراج است حراج

زنده یاد اشرف الدین حسینی گیلانی (نسیم شمال)

در زبانزدها، شوخی ها و باورهای توده ی مردم ایران، به نکته های کنایه آمیز و آموزنده بسیاری که گاه طنزی تلخ نیز دربر دارند، برخورد می کنیم. نمونه ی زیر، یکی از آن هاست:
«الاغ برای آن سرگین می بوید که بزرگشان در پاسخ به این پرسش که ”ما کی از رنجِ بار بردن و سیخونک خوردن نجات پیدا می کنیم؟“ به آن ها گفته است:
”هر وقت پشکل تان بوی گلاب داد!“» (برگرفته از «کتاب کوچه»، حرف «ت»، افزوده های الف، زنده یاد احمد شاملو با همکاری آیدا سرکیسیان، چاپ سوم، ۱۳۸۷)

اکنون، اگر توده ی مردم ایران از رهبر فرزانه و انقلابی شان بپرسند:
«ما کِی از تنگدستی و تیره روزی و خواری رها خواهیم شد؟» به نظر شما چه پاسخی خواهد داد؟

من پاسخ وی را کم و بیش می دانم؛ ولی به شما نخواهم گفت!

ب. الف. بزرگمهر    دوم فروردین ماه ۱۳۹٢

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/03/blog-post_23.html

۱۴۰۰ آبان ۸, شنبه

این تنها تکه ای کوچک از کِیک بود ... ـ بازپخشش

«در ماجرای حقوق‌های نجومی مبالغه شده است»؛ این تنها تکه ای کوچک از کِیک بود ...

ب. الف. بزرگمهر    پنجم تیر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/06/blog-post_25.html

تنها یک گزینه می ماند: یا ایدئولوژی بورژوایی یا ایدئولوژی سوسیالیستی! ـ بازپخشش

در روزها و هفته های گذشته، درج نوشته ای در تارنگاشتی مزدور به نام «راه توده»۱، ستیزه هایی چند از سوی هموندان و هواداران حزب توده ایران به پشتیبانی از علی خاوری، رهبر کهنسال و در سایه نشسته ی آن حزب و درونمایه ی گفتگوی وی با «نامه مردم»۲ را در کالبد یادداشت هایی، در یک دو رسانه ی اینترنتی وابسته یا نزدیک به آن حزب برانگیخت. خواندن چندتایی از این یادداشت ها، این پرسش را به میان آورد که چنین واکنش هایی تند، یکسویه و همراه با بزرگنمایی بیش از اندازه ی رهبر نامبرده در برابر نویسنده ی آن نوشته که گویا علی نام دیگری است از کجا سرچشمه می گیرد.۳

به هر رو، وادار شدم تا به تارنگاشتِ آن گاهنامه ی مزدورِ سری بزنم و آن نوشته را بخوانم؛ نوشته ای رویهمرفته بیمایه که به بیشرمانه ترین شیوه ای به گفتگوی آن رهبر کهنسال با «نامه مردم»، رسانه ی کانونی آن حزب پرداخته و با کرکری خواندن هایی ریشخندآمیز، بسانِ لات های «چالِ میدان» و تهران دورانی کهن تر که بگمانم خاستگاه خود نویسنده نیز از همانجاست، نفس کش و هماورد به میدان فراخوانده است. این، همه ی آن چیزی است که از آن نوشته بیرون می تراود. بر همین بنیاد، می پندارم با چنین جریان وابسته ای ـ حتا اگر گواهمندترین سخنان را نیز بر زبان می آورد و می نوشت ـ جایی برای ستیزه های پُلمیک و از آن بدتر، فراخوان هایی ساده انگارانه چون «بیدار شدن از خواب غفلت، به خود آمدن و کنار کشیدن از ضدیت با حزب توده ایران»۴ برجای نمی مانَد. چنین جریان هایی را بویژه اگر پوستینی از «چپ» بر دوش نهاده باشند، تنها و تنها باید رسوا نمود و بس! با این همه، اگر جای کسانی بودم که به چنین ستیزه های پُلمیک رویهمرفته بیمایه ای کشانده شده اند، بجای نان قرض دادن ها و هندوانه زیر بغل گذاشتن هایی چون ارزانی داشتنِ «توانایی قلمی، ذوق ادبی و دانش ژورنالیستی»۵ به نُخاله ای که از هیچکدام از این ها چندان مایه ای ندارد و بسان قُلِ تاریخ نگار خویش در ایران از کتابخانه و بایگانی پر و پیمانی از بهترین نوشتارها و کارهای پژوهشی گذشته برخوردار بوده و از روی همان ها گاه چیزهایی رونویسی و بلغور می کند، نادرستی ها و ناراستی های پرشمار آن نوشته ی بیمایه را که خود نشانه ای از نادانی و فرومایگی نویسنده ی آن است، برکشیده، پاسخی منطقی، گواهمند و رسواکننده، بی هیچ فراخوان به پُلمیک یا پند و اندرزی می نوشتم.۶

گفتگو و ستیزه با دیگری، هم به آرش دربرگیرنده ی آن و هم بگونه ای ویژه در این یا آن مورد، برای هم اندیشی و با آماج نزدیک شدن دیدگاه ها و یافتن راهکارهای کم و بیش یگانه برای پیشبرد این یا آن کار یا سیاستی راهبردی (تاکتیکی) انجام می پذیرد؛ نه برای خودنمایی و سبز کردن سخن خویش! و در اینجا، چنانچه سخن از «نشریه ضد توده ای» در میان باشد که در پاسخ های آن رهبر به پرسش های گفتگوگر «نامه مردم» نیز چندین بار بازتاب یافته، چه جایی برای هم اندیشی؟! گرچه، در این باره، هنوز جای سخنی چند در میان است.

به باور من، چنانچه گاهنامه ی «راه توده» و دنبالچه ی آن: «پیک نت» را گاهنامه هایی «ضد توده ای» به آرشی فراگیر در رویارویی با «سوسیالیسم دانشورانه» بخوانیم، سخنی درست و بجا گفته ایم؛ وگرنه با بدیده گرفتن روندِ۷ رویهمرفته همراستا و تا اندازه ای همپوشان گاهنامه های یادشده با روند در پیش گرفته شده از سوی حزب توده ایران که در بسیاری از نوشتارهای رسانه ی مرکزی آن: «نامه مردم» خودمی نمایاند و هر دو روند، دستیابی به آزادی های بورژوا دمکراتیک در چارچوب رژیم تبهکار، ضدخلقی و سزاوار سرنگونی جمهوری اسلامی را در کردار پی گرفته و می گیرند، دادن برنام «ضد توده ای» به آن گاهنامه، نه تنها سزاوار و روشنگر نیست که بر پیچیدگیِ هرچه بیش ترِ کلاف سردرگم می افزاید. این دو راهبرد که یکی آشکارتر (راه توده ـ پیک نت) و دیگری با پشتک وارو زدن های ناگزیر۸ به پیش برده می شوند، پیش و بیش از هر چیز دیگر، چشم و همچشمیِ دو همچشم را به نمایش می نهند؛ آن ها دشمنانِ سیاسی رویاروی یکدیگر نیستند. درست به همین شَوَند است که با چنان واکنش های پرخاشجویانه و گاه افسارگسیخته از هر دو سو روبروییم.

نیک که نگریسته شود، هسته ی چالش، "از راه به در بردن"۹ نیروی هرچه بیش تری از میان روشنفکران لایه های میانی و میان به بالای جامعه و از آن میان «کمونیست های شرمگین» و «سوسیالیست های افسرده» از سوی آن جریان مزدور از یکسو و از چنگ دادن بازهم بیش تر هوادارانی از همان تیره ها از سوی حزب توده ایران از دیگرسوست؛ روندی منطقی که ریشه در سیاست نادانشورانه، نادرست و رویهمرفته شترگاوپلنگی در خود این حزب داشته و با پیگیری آن، آروین های ناگوارتر نیز در آینده به بار خواهد آورد.

این چشم و همچشمی، همچنین گفتگو و ستیزه ی کوتاه، ولی کم و بیش تندی با یکی از هموندان حزبی سوسیال دمکرات در اروپای باختری را به یادم آورد که با نادیده گرفتن جُستار مورد ستیزه، بازگویی آن را برای روشن شدن وضعیت پدیدآمده، سودمند می بینم. تا آنجا که به یاد دارم، دوره ی گزینش های پارلمانی بود و وی در میان همکاران آن اداره ی دولتی که من نیز یکی از آن ها بودم، برای حزب خویش تبلیغ می کرد. به وی گفتم:
حزب شما بیش از راست ترین حزب این کشور به پیشبرد سیاست های نولیبرالیسم سرمایه داری کمک نموده است ... من اگر ناچار بودم، میان حزب شما و  آن حزب، یکی را برگزینم، بی هیچ گمان و گفتگو، آن حزب را برمی گزیدم؛ زیرا روشن تر و بی پرده تر با مردم سخن می گوید و نه تنها چون حزب شما نیازمند چپ نمایی نیست که کردار اجتماعی اش با آنچه بر زبان می راند، نزدیک تر از گفتار و کردار حزب شماست ...

سپس برای آنکه گفتگو را کوتاه کنم و با وی که در پی این سخنان برانگیخته نیز شده بود، بیش تر دهان به دهان نشوم ، پرسشی شگرف در میان نهادم:
اگر دو دوچرخه۱۰ از یک کارخانه، یکی کهنه و دیگری نو را به یک بها برای فروش جلوی شما بگذارند، کدامیک را برمی گزینی؟ ...

وی که از این پرسش کمی رو ترش نموده و هاژ و واژ مانده بود با اندک درنگی، پاسخ داد:
خوب! روشن است که دوچرخه ی نو را برمی دارم ...

در پاسخ وی که خنده و شوخی دیگران را نیز به همراه داشت، چیزی در این مایه گفتم:
یک نگاه به برنامه و کردار اجتماعی حزب خودت در این سال ها بکن و آن ها را با آن حزب دست راستی بسنج! خواهی دید که همان دوچرخه ی دست دوم است که گفتم ...

سپس از شلوغی پدید آمده که هر کس چیزی می گفت و یکی دو نفر نیز وی را دست انداخته بودند، سود برده و گفتگو با وی که بسیار پرمدعا نیز بود را به پایان رساندم. درست یادم نیست؛ بگمانم چیزی در این مایه نیز افزودم:
تا تو کمی بیندیشی، من بروم یک قهوه بریزم!

به این ترتیب، چنانچه با حزب نیرومند مارکسیستی ـ لنینیستی سر و کار داشتیم، کم ترین نیازی به واکنش های برانگیخته و گاه برآشفته از سوی هموندان و هواداران آن حزب نبود و درست در همین زمینه است که باید بر روی کاستی ها و نارسایی های پیامد سیاست های بورژوا دمکراتیک و سوسیال دمکراتیک بدرازای بیش از سی سال از سوی حزب توده ایران که واگرایی ناسزاوار سازمان و پراکندگی بدنه ی حزب، تنها یکی از نمودها و آروین های آن است، باری دیگر درنگ نمود و برای یافتن سرنخ های کلافی سردرگم کوشید تا بتوان با شکیبایی بایسته، آن ها را یک به یک گشود.

می توان ادعای رویین تنی، داشتن سیاست های باریک بینانه و درخشان نمود و با به ریش گرفتن آنچه رهبر دروغگو و الدنگ رژیم اسلام پیشگان، چندی پیش بر زبان رانده بود، بیش از دیگران، خود را فریبید؛ ولی، نگاهی حتا سرسری به واماندگی ها، لنگ لنگان در پی رویدادها روان بودن و از همه برجسته تر: از دست دادنِ قطب نمای «سوسیالیسم دانشورانه» که پیامد سرراست آن به میخ و به نعل کوبیدن های هر از گاهی در تحلیل هایی آبکی انباشته از خبرهای رسانه های امپریالیستی، در پیش گرفتن سیاست چشم براه رویدادها ماندن و از چنگ دادن نیروی پیش بینی بایسته و سزاوار یک حزب تراز نو لنینی است، بروشنی گواه همه ی کاستی ها و نارسایی های پیامد سیاست های یادشده در بالاست. از گذشته ای دورتر، کمابیش روشن بود که پیگیری چنان سیاستی به اینجا خواهد انجامید. سایه روشنی از آن را نزدیک به سه سال پیش، پیش بینی نموده و در کالبد نامه ای پیوستِ ای ـ میل، برای دبیرخانه ی آن حزب فرستاده بودم. در بخشی از آن، چنین آمده است:
«از دید من، خط مشی سیاسی حزب که در برنامه نوین آن بازتاب یافته است، دگرگونی چندانی در سنجش با دوره ی بیست سال گذشته نشان نمی دهد و از چارچوب برنامه ای «سوسیال دمکراتیک»، پا فراتر نمی گذارد. چنین برنامه ای، پاسخگوی نیاز زمان و بویژه طبقه ی کار و سایر زحمتکشان ایران نیست و آنجا که درباره ی ”عدالت اجتماعی“ سخن می گوید، بیش تر بسان موتوری است که گاهی از دور خارج می شود. این برنامه، بگونه ای عمده بازتاب دهنده ی منافع طبقاتی نیروهای میانگین اجتماعی است.
... از نقطه نظر سیاسی ... به دام افتادن در کارزارهای این گاهنامه ی ضد توده ای، مزدور و سرسپرده ی حاکمیت ایران، بیش از هر کس و سازمان و حزبی، دامنگیرِ حزب توده ایران بوده و همچنان هست ...»۱۱ در جایی دیگر از همان نامه، یادآور شده بودم:
«یکی از دلیل ها و شاید نیرومندترین دلیلی که حزب توده ایران، همچنان نتوانسته گریبان خود را از دستِ این جریان پلید رها کند، در سیاست خود حزب نهفته است که در برخی زمینه های گاه عمده، همچنان همراستا با "سیاست" فرصت طلبانه ی ”راه توده“ بوده و با آن همپوشانی (overlap) داشته و دارد. گرچه، روشِ کارِ این جریان پلید را که بنا به دستور و بسان بُتِ عیّار هر از گاهی به رنگی دیگر درمی آید، نمی توانم براستی کار سیاسی بشمار آورم. از دید من، در آینده نیز تا هنگامی که حزب به تیزتر نمودن (صیقل دادن بیش تر) مشی پیکارجویانه خود کامیاب نشده، در همچنان به روی این پاشنه خواهد چرخید ...»۱۲

برای آنکه تصویری درخور از جایگاه سیاسی و اجتماعی کنونی حزب توده ایران و جریان مزدور «راه توده ـ پیک نت» بر بنیاد سمتگیری ها و رویکردهای بازتاب یافته در رسانه های شان جلوی دیدگانِ خوانندگان بگذارم، ناچارم گروه کوچک و «موش مرده» ای جا خوش کرده زیر نام «هواداران حزب توده ایران» را نیز به آن دو بیفزایم؛ آنگاه با دامنه ای آمیخته از "چپ" سوسیال دمکراتیک با سنگینی بیش تر در یک سر دامنه تا گروه نقابدار «راه توده ـ پیک نت» با گرایش راست وابسته به سرمایه داری امپریالیستی در سرِ دیگر آن روبروییم که آن گروه «موش مرده»۱۳ در میان شان جای می گیرد؛ گروهی که می کوشد، نقشی "نیکخواهانه" و میانجیگرانه میان دو همچشم بازی نماید و بیش از آنکه به حزب توده ایران نزدیک باشد با آن گروه مزدور جیک و پیک دارد.۱۴

با آنچه گفته شد، دو گزینه بیش تر، پیش روی حزب توده ایران برجای نمی ماند:
الف. یا پیگیری سیاست سردرگم کنونی که همسویی هرچه بیش تر، همدستی و در فرجام کار، یکدست شدن با آن گروه مزدور را در پی داشته و در روندی واگرایانه، همان راهی پیموده خواهد شد۱۵ که با آغاز نخستین جنگ جهانی، بیش از یک سده پیش از سوی بسیاری از حزب های سوسیال دمکرات اروپای باختری با شتاب پیموده شد و برجسته ترین آروین دردناک آن، زیر پا نهادن «کارگرهمبستگی جهانی»۱۶ به سود کلان سرمایه داری امپریالیست های خودی بود؛ با این تفاوت بزرگِ تاریخی که در شرایط کنونی میهن به بدبختی کشیده شده مان که خواهی نخواهی حزب توده ایران نیز در پدیداری و پایداری این شرایط، در کردار اجتماعی سه دهه کنونی خویش، سهم بسزایی بر دوش دارد، پیگیری سیاست های سوسیال دمکراتیک، برخلاف آن دوره در اروپای باختری، نه تنها آبی برای طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان میهن مان گرم نمی کند که سرراست به یاری سیاست های نولیبرالیستی امپریالیستی شتافته و بخشی از آن می شود.

با این همه، یکی شدن سه جریان رویهمرفته کوچک و کم جان سوسیال دمکراسی و لیبرال دمکراسی در کالبد حزبی با پیشینه ی تاریخی در دوره ای کوتاه درخشان را از هر سویه سزاوارتر از شرایط کنونی می بینم؛ به این شَوَند ساده که آنگاه هر آدمی، بهتر جایگاه و کاریای خویش را در برابر چنین جریانی در می یابد و تا آنجا که به نویسنده ی این نوشتار بازمی گردد با توپخانه ای باریک زن تر با آن برخورد خواهم نمود و بسیاری نوشته های در بایگانی مانده یا نیمه کاره ام را که به شَوَند برخی چشم پوشی ها و دندان روی جگر گذاشتن ها از درج شان خودداری نموده ام تا نیروی کانون گریزی پدید نیاید یا کم تر پدیدار شود را منتشر خواهم نمود.۱۷
ب. یا بهبود ریشه ای سیاست به سود طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان با انتقاد و انتقاد از خودِ سازنده، آشکار و بی رو دربایستی؛ کوششی پهلوانانه در روفتن همه ی نشانه های سوسیال دمکراسی ریشه دوانده و جاافتاده در تار و پود سیاست و سازمان حزب و همراه با آن، بیرون راندن همه ی موریانه های سوسیال دمکرات از سازمان حزبی، بی هیچ درنگ یا بازاندیشی های ناشایستی چون هماوندی های خونی و خانوادگی که جایی در یک حزب سیاسی مارکسیستی ـ لنینیستی نمی تواند داشته باشد.۱۸ 

این یادداشت که در آن، دانسته از کنار برخی جُستارهای شایان درنگ دیگری گذشته ام را با گفته ای از فرزانه انقلابی: و. ای. لنین به پایان می رسانم:
«تنها یک گزینه می ماند: یا ایدئولوژی بورژوایی یا ایدئولوژی سوسیالیستی. هیچ راه میانه ای نیست (برای آدمی، "سومین" ایدئولوژی آفریده نشده است؛ و افزون بر آن، در جامعه ای از هم دریده شده با ناهمتایی (تضاد) طبقاتی، یک ایدئولوژی غیرطبقاتی یا فراطبقاتی هرگز از هستی برخوردار نخواهد بود). از این رو،  کوچک شمردن ایدئولوژی سوسیالیستی به هرگونه ای، سربرگرداندن از آن به اندک درجه ای به آرش نیرومند نمودن ایدئولوژی بورژوازی است.»۱۹

با این امید که سیاست و سازمان حزب توده ایران بگونه ای ریشه ای زیر و رو شده، بهبود یابد؛ وگرنه، در برابر سیاست امپریالیستی حزب سازی در کشورمان و از آن میان، بگمانم پدید آوردنِ حزب پرِ قیچیِ «توده ایران» باید به کاری سزاوارتر دست یازید.

ب. الف. بزرگمهر    ۲۷ آذر ماه ۱۳۹۴


پی نوشت:

۱ ـ «نگاهی به مصاحبه علی خاوری»، درج شده در گاهنامه ی اینترنتی «راه توده»، وابسته به «اُم الفساد والمفسدین»: علی اکبر نوقی بهرمانی (نامور به هاشمی رفسنجانی)، شماره ۵۲۵، ۳۰ مهرماه  ۱۳۹۴  

۲ ـ  مصاحبهٔ «نامهٔ مردم» با رفیق علی خاوری، «نامه مردم» شماره ۹۸۴، ۲۷ مهر ماه ۱۳۹۴

۳ ـ تنها در یکی از نوشتارها بجای پرداختن به منش این یا آن و بزرگ و کوچک کردن هایی که روشنگر چیزی نیستند به انگیزه ها و آماج های نوشتار یادشده در آن گاهنامه ی مزدور پرداخته است؛ انگیزه ها و آماج هایی که کم تر با برگرفتن و یادآوری دستِکم یکی دو نمونه از گفته های آن «نخاله» و گواهمندی همراه بوده و بجای آن، گاه بیجا حاشیه رفته است.

۴ ـ برگرفته از یکی از نوشتارهای به پشتیبانی برخاسته از آن رهبر کهنسال حزبی

۵ ـ همانجا یا یکی دیگر از نوشتارهای به پشتیبانی برخاسته از آن رهبر کهنسال حزبی

۶ ـ نوشته ی یادشده در گاهنامه ی مزدور «راه توده» را نوشته ای بسیار بیمایه، انباشته از دروغ و گزافه گویی از هر سویه و آنچنان سطحی یافتم که اگر شَوَند پیش آمده، در میان نبود، چون بسیاری از نوشته هایی اینچنین با خواندن یکی دو بند نخست، آن را کنار می نهادم و وقتی برای آن هدر نمی دادم؛ به همین شَوَند، رو به آن ها که به چنین نوشته ی بی ارزشی واکنش نشان داده اند، نوشته ام:
«اگر جای کسانی بودم که به چنین ستیزه های پُلمیک رویهمرفته بیمایه ای کشانده شده اند ...»

اندازه ی خِرَد سیاسی و اجتماعی نویسنده ی «نگاهی به مصاحبه علی خاوری » را چه علی خدایی یا هر نُخاله ی دیگری آن را نوشته باشد از همین چند جمله ی زیر می توان دریافت:   
«... وقتی اصلاحات و صندوق رای را نفی می کنید، چگونه می خواهید درکنار مردم حرکت کرده و آنها را آگاه کنید؟ ... ثمره اولش این که به جای سعید جلیلی، روحانی رئیس جمهور شده و حاکمیتی که می خواست سکان را از دست احمدی نژاد گرفته و بدست جلیلی بدهد، از هیچ کارشکنی علیه روحانی دریغ نمی کند و در واقع علیه مردم و رای آنها دریغ نمی کند»؛ گرچه، بخودی خود روشن است که همه ی داستان را نمی توان، تنها در «اندازه ی خِرَد سیاسی و اجتماعی نویسنده» گنجاند و مزدوری نویسنده که دم خروس های آن در همان نوشته نیز جا به جا بیرون زده، در هماوندی با آن نقش دارد.  

۷ ـ در اینجا دانسته از واژه ی «روند» سود برده ام؛ می توانستم واژه ی «سیاست» را بجای آن بنشانم؛ ولی نگاه اندکی باریک بینانه به درونمایه ی نوشته های «خاله زنکی» و «سبزی پاک کنی» آن گاهنامه ی مزدور از یکسو و به میخ و به نعل کوبیدن های نوشتارهای «نامه مردم» از سوی دیگر که در این یک نیز کم تر نشانه و هماوندی مشخصی میان سیاست دوربردی اعلام شده با سیاست های راهبردی دیده می شود، کاربرد واژه ی «روند» را سزاوارتر می کند.

۸ ـ ناگزیر به شَوَندِ "پایبندی" روزبروز بیش تر نمادین و از درون تهی شده ی حزب یادشده به «سوسیالیسم دانشورانه» («مارکسیسم ـ لنینیسم») و «دادگری اجتماعی» به سود طبقه کارگر و سایر زحمتکشان در روندی که «سوسیال دمکراسی»، گام بگام و هر روز آشکارتر از پیش، جایگزین «سوسیالیسم دانشورانه» در سیاست آن حزب شده و ناهمتایی میان گفتار و کردار را گسترش می دهد.

۹ ـ براستی از راه به در بردنی در کار نیست؛ زیرا گرایش های نیرومند طبقاتی این لایه های اجتماعی، خاستگاه و "راهنما"ی آن ها در سمتگیری است؛ افزون بر آنکه چنین جریانی از پشتوانه ی مالی و سیاسی گروهبندی هایی در حاکمیت رژیم تبهکار اسلام پیشگان نیز برخوردار است.

۱۰ ـ دوچرخه یکی از ابزارهای ترابری همچنان پرکاربرد در این کشور اروپای باختری است.

۱۱ ـ نکته هایی چند به بهانه ی نوشتار «خشم و استیصال دشمنان از برگزاری پیروزمند ششمین کنگره حزب توده ایران»، پوشه پیوست در ای ـ میلی به تاریخ ۲۳ فروردین ماه ۱۳۹۲ به دبیرخانه ی حزب توده ایران

بخشی از این نامه، سپس در نوشتاری با برنام: «... نه حزب طبقه کارگر ایران و نه هیچ نشانه ای از روزبه، سیامک و دیگر قهرمانان گذشته!» به تاریح هفتم بهمن ماه ۱۳۹۳ در پیوند زیر درج شد:

۱۲ ـ همانجا

۱۳ ـ «موش مرده»، بویژه از این سویه که همه ی مواضع سیاسی خود را روشن و آشکار بزبان نمی آورد و با آنکه خود را «هوادار حزب توده ایران» می نامد با گروه مزدور «راه توده ـ پیک نت» جیک و پیک دارد.

۱۴ ـ پرداختن به چند و چونِ نقش میانجیگرانه و اندازه گیری چگالی "نیکخواهی" این گروه در چارچوب این نوشتار نمی گنجید؛ ولی آنچه برایم روشن است، نقش کمابیش همانند این گروه با آنچه گروه مزدور «راه توده ـ پیک نت» انجام می دهد، در هرچه بیش تر به «راست» کشاندن حزب توده ایران و از میان بردنِ اندک پایداری برجای مانده ی نیروهایی در بدنه و شاید رهبری آن حزب است که برای بازگرداندن و نشاندن قطب نمای «سوسیالیسم دانشورانه» در سیاست های دوربردی و راهبردی حزب خویش می کوشند.

۱۵ ـ این راه هم اکنون نیز تا اندازه ای پیموده شده است!

۱۶ ـ آمیخته واژه ی «کارگرهمبستگی جهانی» را همتراز «انترناسیونالیسم پرولتری» چندین سال پیش ساخته و در واژه نامه ی اینترنتی دهخدا افزودم:
همبستگی جهانی طبقه کارگر، واژه ترکیبی «کارگرهمبستگی» را با افزودن واژه «جهانی» با آن، می توان بجای واژه از ریشه لاتینی «انترناسیونالیسم پرولتری» به دو صورت بکار برد:
ـ کارگرهمبستگی جهانی
ـ جهان کارگرهمبستگی

۱۷ ـ این هم بدبختی بزرگی در کشورمان است که کار پربار انجام شده از سوی کسانی دیگر به پای بیکارگان و یاوه گویانی نوشته می شود که نه از رهبری چیزی می دانند؛ نه از این هنر برخوردارند که نیروهای شایسته و درخور برای کاری مشخص را بشناسند و برکشند و سازمان دهند؛ نه از توان تئوریک و شم سیاسی بایسته برای یک گام پیش بودن از رویدادها برخوردارند و نه حتا نیمچه استعدادی در زمینه ی ویژه ای از خود نشان داده اند که دستِکم بتوان به آن ها بالید: گونه ای «امامزاده بی مُعجِز»! نکته ای چشمگیر نیز هست که نمی دانم الله بختکی پدید آمده یا جریانی دیگر در کار است؛ درست بسان بیش تر فیلم های خشن گانگستری و آدمکشی یا به گفته ی آن ها: «اَکشنِ» یانکی ها که قهرمانان شان «جَک» نام دارند، بند ناف نمونه های ناکارآی ایرانی را با نام «علی» بسته اند؛ آن یکی که یک نانوایی را نمی تواند بچرخاند، «رهبر مسلمین جهان» شده که کسی تره برایش خرد نمی کند؛ دیگری، گویا همواره روی لبه ی هواپیما از این نشست به آن نشست سپر کرده و هیچ گزارشی از آروین ها و آزمون های آن نشست ها جز آنکه هر از گاهی، آدمی با چشمی گریان، عطای حزب وی را به لقایش بخشیده تا همچنان سالیانی دراز مفتخر بماند، در دست نیست؛ و این یکی که نُخاله و بچه پرروی چال میدان تهران از کار درآمده که تنها هنرش، چیزی را از دل چیزی دیگر درآوردن و سبزی پاک کنی یه شیوه ی ننه بزرگ های سال های دور ایران با همه ی دلتنگی های شان است ...

همچنین به نوشتار «سرانجام، علی می ماند و حوضش!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۳ فروردین ماه ۱۳۹۲ در پیوند زیر بنگرید:

۱۸ ـ چنانچه چنین حزبی قرار است، باشد!

۱۹ ـ برگرفته از متن انگلیسی کتاب «چه باید کرد؟»، اثر فرزانه انقلابی: و. ای. لنین، برگردان از ب. الف. بزرگمهر

... the only choice is – either bourgeois or socialist ideology. There is no middle course (for mankind has not created a “third” ideology, and, moreover, in a society torn by class antagonisms there can never be a non-class or an above-class ideology). Hence, to belittle the socialist ideology in any way, to turn aside from it in the slightest degree means to strengthen bourgeois ideology.”

“What is to be Done?”, V. I. Lenin, First published: 1902

عیسا مسیح هم کاری نتوانست کردن! ـ بازپخشش

جحی که پس از سال ها این در و آن در زدن، مایه ای اندک اندوخته و کوله بر پشت به جهانگردی می پرداختی، گذارش به ولایتی افتاد که پیش تر نام نامیِ ایران بر خود داشتی. خود گرسنه بود و پیرامون خویش نیز همه را گرسنه یافت. شگفت زده با خود زمزمه همی کردی:
«شنیده بودیم اینجا کشوری داراست ...» که از درگاه ولایت، آواز تعزیتی شنید. جلوتر رفت و مشتی بخت برگشته و پریشان بدید که خاک بر سر کنان، همی گفتند:
جان و مال و ناموس و بی ناموسی مان به همو وصل بودی که از دست برفت ...

آنجا رفت و گفت:
شكرانه بدهید تا من این مُرده را زنده سازم.

آن بخت برگشتگان، او را خدمت بجای آوردند. چون سیر شد، گفت:
مرا به سر این مُرده برید!

آنجا برفت؛ مُرده را بدید و گفت:
این چگونه مُرد؟

گفتند:
در اثنای مذاکره، شیطان جسمش را بگایید و روحش را قبض کردی و با خود بُردی.*

انگشت در دندان گرفت و گفت:
آه، دریغ! اگر تنها جسمش بودی، در حال زنده شایستی کرد؛ ولی روحش نیز که قبض شدی، عیسا مسیح هم کاری نتوانست کردن؛ چون مُرد، مُرد!

با سود بردن از طنز بسیار زیبای جاودانه عُبید زاکانی :  ب. الف. بزرگمهر   ۳۱ اَمرداد ماه ۱۳۹۷  

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/08/blog-post_87.html

* «در همین قضیّه‌ی برجام، ما در موارد زیادی ـ به‌خاطر اعتماد به حرف آن طرف مقابل، مذاکره‌کننده‌ی مقابل ـ از یک نقطه‌ای صرفِ­‌نظر کردیم، به یک چیزی اهتمام نورزیدیم، یک خلأیی باقی ماند؛ دشمن همین الان از همان خلأ دارد استفاده می کند؛ اینها واقعاً مسائل مهمّی است. وزیر محترم خارجه‌ی ما، آقای دکتر ظریف، یک نامه‌ی گویایی به مسئول اروپایی می نویسند ـ البتّه این بارِ چندم است ـ و موارد نقض روح برجام و جسم برجام [را مطرح می کند]. گاهی می گفتند روح برجام نقض شده، ایشان می گوید که فقط روح برجام نیست، [بلکه] یک جاهایی هم خود برجام ـ یعنی جسم برجام ـ  هم نقض شده به­‌وسیله‌ی آمریکایی‌ها؛ ایشان فهرست کردند فرستادند برای آنها. یعنی این [شخص] دیگر کسی نیست که بگویند مخالفین این مذاکرات هستند که این حرف را می زنند؛ نه، خود وزیر محترم خارجه، چون انسان متدیّنی است، انسان باوجدانی است و انسان صاحب احساس مسئولیّت است، خود ایشان هم این اعتراض را دارد می کند. این به‌خاطر آن است که آنجا یک مسامحه‌ای انجام گرفته از ناحیه‌ی ما؛ اگر این تسامح انجام نمی گرفت، اعتماد به دشمن نمی شد، راه دشمن بسته بود و نمی توانست این کار را انجام بدهد. الان هم ما نمی خواهیم بحث برجام را مطرح کنیم لکن آن جمعی که معیّن شده‌اند برای نظارت بر برجام  ـ که رئیس محترم جمهور است، رئیس محترم مجلس است، وزیر محترم خارجه است و چند نفر دیگر هستند ـ  واقعاً در این مسئله دقّت کنند؛ یعنی باید دقّت کنند، باید مراقبت بکنند ببینند چه اتّفاقی دارد می‌افتد. بالاخره ما یک مواردی را ذکر کردیم؛ بنده در قبول برجام یک شرایطی را به‌طور صریح ذکر کردم، مکتوب هم کردم  ـ زبانی نبود؛ مکتوب فرستادم ـ اینها باید رعایت بشود؛ به‌طور دقیق باید اینها رعایت بشود. وقتی طرف مقابل با وقاحت می‌آید می‌ایستد و یک چیزی را می گوید، ما هرچه در این زمینه کوتاه بیاییم، حمل بر ضعف خواهد شد؛ حمل بر این خواهد شد که ما ناچاریم، ناگزیریم؛ احساس ناچاری در ما، دشمن را تشجیع می کند به اینکه بر فشارهای ناحقّ خودش بیفزاید. این­ هم یک مسئله.»

بیانات «آقا بیشعور پادرهوای نظام»،  ۲۲ خرداد ماه ۱۳۹۶

http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=36824 

***

جحی* بر دیهی رسید و گرسنه بود. از خانه آواز تعزیتی شنید. آنجا رفت و گفت:
شكرانه بدهید تا من این مرده را زنده سازم.

كسان مرده او را خدمت بجای آوردند. چون سیر شد، گفت:
مرا به سر این مرده برید.

آنجا برفت؛ مرده را بدید و گفت:
این چكاره بود؟

گفتند: جولاه**

انگشت در دندان گرفت و گفت:
آه، دریغ هركس دیگری كه بودی در حال زنده شایستی كرد؛ اما مسكین جولاه، چون مُرد، مُرد!

جاودانه عُبید زاکانی

* «جحی»، آدمی است کم و بیش با همان خوی و سرشت «دَخو» که گویا خود را دانسته به دیوانگی نیز می زده است. ب. الف. بزرگمهر

** بافنده

سخنانی خواسته یا ناخواسته بر زبان آمده

«اسپوتنیک»: نظر شخصی شما به عنوان معاون سیاسی وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران درباره برجام چگونه است؟ آیا برجام را توافق خوب، بد، ناقص و یا خاکستری می‌دانید؟

«این توافق، محصول مذاکرات مستمر و طولانی میان ایران و ꞌ۵+۱ꞌ بوده است و این توافق به طور کامل توسط ایران اجرا شده است؛ حتی الان که جمهوری اسلامی ایران، برخی از تعهدات هسته‌ای خود را انجام نمی‌دهد؛ اما خود این موضوع نیز در چارچوب مواد ۲۶ و ۳۶ برجام است. به عبارت دیگر، تنها کشوری که به طور کامل تعهدات خود را در چارچوب توافق هسته‌ای انجام می‌دهد، جمهوری اسلامی ایران است. طرفِ آمریکایی با خروج از برجام، هم این توافق را نقض کرد و هم قطعنامه ۲۲۳۱ [را].۱ طرف اروپایی با وجود اینکه از برجام بیرون نرفت، ولی عملا عدم پایبندی خود را نسبت به مفاد برجام و اجرای آن نشان داد. بر این اساس، در حال حاضر تنها جمهوری اسلامی هست که طرف پایدار به توافق بین ایران و ۵+۱ است و آنها اکنون باید در قبال اقدامات ناقض برجام و قطعنامه ۲۲۳۱ پاسخگو باشند.»۲     

پرسش پسین می بایستی چنین می بود:
بنا بر این گفته ها به چه شَوَندی، رژیم جمهوری اسلامی به قراردادی که دیگران آن را زیر پا نهاده اند، همچنان پایبند است؟ آیا پایبندی یکسویه بویژه در چنین باره ای برجسته، جز دست ها را بالا بردن، گردن نهادن بزور زورگویان و زیر پا نهادن بهره وری های ملی ایران بگونه ای دربرگیرنده ـ و نه تنها بهره وری های گروهبندی فرمانروایان در کشور ـ از آرشی دیگر برخوردار است؟ و آیا همه ی این ها نشانه ای روشن و گواهمند از زنهارخواری (خیانت) این گروهبندی زیر پوشش «برجام» نیست؟

پاسخی منطقی به چنین پرسش هایی از سوی چنین سرافکندگان زنهارخواری در کار نیست و اگر باشد، جز آنچه در زیر آورده ام، نخواهد بود:
برای اینکه «آرمان ما به همین ꞌبرجامꞌ وصل است که جان و مال و ناموس و بی ناموسی مان هم در گرو پابرجایی آن است.»۳

ب. الف. بزرگمهر   هشتم آبان ماه ۱۴۰۰

پی نوشت:

۱ ـ «در همین قضیّه‌ی برجام، ما در موارد زیادی ـ به‌خاطر اعتماد به حرف آن طرف مقابل، مذاکره‌کننده‌ی مقابل ـ از یک نقطه‌ای صرفِ‌نظر کردیم، به یک چیزی اهتمام نورزیدیم، یک خلأیی باقی ماند؛ دشمن همین الان از همان خلأ دارد استفاده می کند؛ اینها واقعاً مسائل مهمّی است. وزیر محترم خارجه‌ی ما، آقای دکتر ظریف، یک نامه‌ی گویایی به مسئول اروپایی می نویسند ـ البتّه این بارِ چندم است ـ و موارد نقض روح برجام و جسم برجام [را مطرح می کند]. گاهی می گفتند روح برجام نقض شده، ایشان می گوید که فقط روح برجام نیست، [بلکه] یک جاهایی هم خود برجام ـ یعنی جسم برجام ـ  هم نقض شده به‌وسیله‌ی آمریکایی‌ها ...» بیانات «آقا بیشعور پادرهوای نظام»،  ۲۲ خرداد ماه ۱۳۹۶

گنجانده شده در پیوند زیر:
https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/08/blog-post_87.html

۲ ـ پاسخ علی باقری‌کنی به یکی از پرسش های خبرنگار، برگرفته از «اسپوتنیک»  هشتم آبان ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش درخور، تنها در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ افزوده ی درون [ ] و برجسته نمایی های بوم، همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

۳ ـ برگرفته از یادداشتِ «با ꞌبرجامꞌ به خواب می رویم و با آن بیدار می شویم ...»، ب. الف. بزرگمهر   ۲۷ مهر ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/10/blog-post_89.html

۱۴۰۰ آبان ۶, پنجشنبه

ما با هم برادر ناتنی از آب درآمدیم

رجب طَیّب نامی جاهل را گفتند كه رخسارِ فلان کس با تو مو نمی زند. او را فراخواند و پرسید:
مادرت دلالگی* كردی و به خانه های بزرگان رفتی؟

گفت: مادرم هرگز از خانه بیرون نرفتی؛ ولی پدرم در باغ های بزرگان كار كردی و آب كشی داشتی.**

ب. الف. بزرگمهر   ششم آبان ماه ۱۴۰۰

برداشتی از یکی از داستانک های جاودانه عُبید زاکانی با دستکاریِ درخور از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر

* «دلّاله» به آرشِ زنی بدکاره که دیگر زنان را نیز بدراه کند. (واژه نامه ی دهخدا)

** «درباره ی هنجار بخشیدن (برسمیت شناختن) ꞌقبرس شمالیꞌ از سوی آذربایجان با برادرم الهام علی‌اف گفتگو می‌کنیم.» گفته ی رجب طَیّب، ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۰، برگرفته از «خبرگزاری آز» 

***

رجب طیب اردوغان، رئیس جمهور ترکیه سفر خود را با هیاتی بلند پایه از جمهوری تورک قبرس شمالی آغاز کرده است.

به گزارش بخش فارسی گروه خبری ای‌ان‌تی به نقل از رسانه های ترکیه، اردوغان در مورد گزارش ها مبنی بر اینکه آذربایجان در حال آماده سازی برای به رسمیت شناختن جمهوری تورک قبرس شمالی است، گفت:
“هیچ جای تردید در این مورد وجود ندارد. ما دائماً در مورد این موضوع با برادرم الهام علی‌اف گفتگو می کنیم.”

ارسین تاتار، رئیس جمهور قبرس شمالی نیز گفت:
آذربایجان کشور برادر ما است، چرا که روابط آنها با جمهوری ترکیه همان روابط برادرانه ما است … در قلب و روح آنها تمایل به توسعه روابط با جمهوری تورک قبرس شمالی وجود دارد.”

ارسین تاتار یادآوری کرد که هیئتی از آذربایجان به سرپرستی صمد سیدوف، رئیس کمیته پارلمان آذربایجان از قبرس شمالی بازدید کرد. وی در دیدار با هیئت آذربایجانی گفت که “ما یک ملت هستیم، سه کشور”. وی گفت:
من فکر می کنم راه به این هدف پیش می رود.”

اردوغان امروز در پارلمان قبرس شمالی سخنرانی خواهد کرد و به قول خودش “یک سورپرایز خوشایند برای تورک‌های قبرس” اعلام خواهد کرد.

فرض بر این بود که این سورپرایز در مورد به رسمیت شناختن قبرس شمالی توسط آذربایجان خواهد بود. هیئتی به سرپرستی صمد سیدوف هم اکنون در نیکوزیا به سر می برد و در جشن های صلح و استقلال در قبرس شمالی شرکت می کند.

برگرفته از «خبرگزاری آز»

بختی برای ویرایش این گزارش نداشتم.  ب. الف. بزرگمهر

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!