«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۰ آبان ۹, یکشنبه

این چندمین بار است که خانه ی مردم را آوار و خودشان را بی خانمان و آواره می کنید؟

در کدام پله ی آسمان ریسمان انقلاب اسلامی ات، چنین چیزهایی رخ می دهد؟* این چندمین بار است که رژیم تبهکارت خانه ی مردم را آوار و خودشان را بی خانمان و آواره می کند؟ می شنوی یا سرگرم تریاک کشیدنی و وختی برای این کارهای خرده ریز نداری؟ هان کیر خر مادربخطا؟! یا شاید با دُنبت گردو می شکنی که بحمدلله حساب های بانکی پر و پیمانت در اینجا و آنجای جهان از چفت و بست «شیطان بزرگ» و همدستانش درآمده و انشاء الله دیگر جای نگرانی برای پشتِ در ماندن نیست؟

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

ب. الف. بزرگمهر   نهم آبان ماه ۱۴۰۰

* «درهم کوبیدن خانه ی یک زن سالخورده با شش فرزند قد و نیم قد در روستای شیشه‌گرِ کرمان و  بیرون ریختن دار و ندارشان» برگرفته از «تلگرام»  هشتم آبان ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

ویدئوی پیوست:  این چندمین بار است که خانه ی مردم را آوار و خودشان را بی خانمان و آواره می کنید؟ (نامگذاری ویدئو از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

پی افزوده:

از همه ی کنشگران ایرانی بویژه در بیرون ایران، خواهشمندم این ویدئو و جُستار آن را چون مشتی از خروارها تبهکاری های سالیان رژیم خرموش پرور اسلام پیشگان فرمانروا بر میهن مان به هر نهاد هازمانی (احتماعی)، کشوری و جهانی که دست شان می رسد، برسانند و خواهان پیگیری آن شوند.

با مهر و سپاس  ب. الف. بزرگمهر   نهم آبان ماه ۱۴۰۰



خفته‌های آبان در خیال گرمِ من

مرداب و نیلوفران
سبزِ آب، کنار پارو
من و مِه و خیال
می‌روم تا طلوع مهتاب

انتها سرد و نمور
چهره‌هاشان پیدا
لابه‌لای شاخ و برگ
از میان مِه و صدای آب
چیزی شبیه نیزار است
چهره‌ها پیدا
خفته‌های آبان
در خیال گرمِ من.

ش. احمدی

برگرفته از «تلگرام» نهم آبان ماه ۱۴۰۰

برنام را از بوم برگزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر

نوکرانی خوب و کارآزموده، یکی از دیگری خندان تر! ـ بازپخشش

به مناسبت دروغ های بیشرمانه ی دو «ملیجک» ششلول بندهای «جامعه جهانی» 

بان کی مون (دبیرکل سازمان ملل):
«هیچ دلیلی وجود ندارد که پیونگ یانگ به رویارویی با جامعه جهانی درآید!»

انگار، هواپیماهای ساز و برگ یافته به جنگ ابزارهای هسته ای «جمهوری دمکراتیک خلق کره» بر فراز خاک ایالات متحد به پرواز درآمده اند!

یوکيو آمانو (مديرکل آژانس بين‌المللی انرژی اتمی):
«ما مطمئن نيستيم، ولی اطلاعاتی در دست داريم که نشان می‌دهد ايران در گذشته و همچنين در حال حاضر فعاليت‌هايی را در ارتباط با توسعه قطعات انفجار هسته‌ای را دنبال کرده و می‌کند.»

*** 

به کار این دو کمی باریک شده اید تا ببینید چه اندازه هواسنج هایشان را با «ارباب بزرگ» جامعه ی جهانی هماهنگ می کنند؟! گرچه، با همه ی کوششی که به خرج می دهند، گاهی هواسنج هایشان با سیاست خارجی «جامعه ی جهانی» هماهنگ از آب در نمی آید و ماجراهای گاه خنده داری از شل کن سفت کن ها پدید می آورد؛ بویژه در مورد کشورمان ایران که سران آن از سیاست نیز چون سایر امور و حتا نمازهای روزانه و نافله و غافله چیزی بیش از نیرنگبازی یاد نگرفته اند. خودشان در کار «جهان فانی» بازمانده و گوزپیچ شده اند و سایرین و بویژه این دو نوکر خوب و کارآزموده و یکی از دیگری خندان تر که همه ی هوش و حواس شان را بکار می برند تا همگام با «ارباب بزرگ» گام بردارند را نیز به دشواری می اندازند. 

به هر رو، رفتار و کردار این هر دو با «ارباب بزرگ» از یکسو و رژیم جمهوری اسلامی که شوربختانه نمایندگی همه ی ما ایرانیان بخت برگشته را بر دوش دارد از سوی دیگر، همانندی بسیاری با داستانی از چخوف، نمایشنامه نویس پرآوازه ی روس دارد که نام آن «حربا» (به آرش آفتاب پرست یا سمندر) به پارسی برگردانده شده که هم تازی است و هم آنگونه که به پارسیِ تازی گفته می شود: «تحت اللفظی» برگردانده شده است. من برای این نمایشنامه ی کوتاه و زیبا نام «بوقلمون صفت» را برمی گزینم. پرسوناژهای داستان را نیز اینگونه انگاشته ام:
اچومه لف افسر پلیس: بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل

یلدیرین پاسبان: یوکیا آمانو، ریاست شورای حکام آژانس بین‌المللی انرژی اتمی

حضرت اجل سرتیپ ژیگالف: امپریالیسم یانکی

برادر حضرت اجل: امپریالیسم انگلیس

استادکار خریوکین: توده های بخت برگشته ی ایران

سگ شکاری: رژیم جمهوری اسلامی

آشپز حضرت اجل: حاکمیت مافیایی ترکیه

جمعیت از زمین جوشیده: همه ی مردم جهان

اگر نمی پسندید، نقشی دیگر بزنید!

ب. الف. بزرگمهر     ١٩ آبان ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/11/blog-post_9.html

***

بوقلمون سرشت

اچومه لف افسر پلیس، شنل نو به دوش و بقچه بسته یی بدست از میدان بازا می گذشت. پشت سرش پاسبانی با موی حنایی رنگ، غربیلی پر از انگور فرنگی مصادره شده بدست، گام برمی داشت. خاموشی فرمانروا بود ... در میدان نفس کشی دیده نمی شد ... درهای دکان ها و میخانه ها مانند دهن های گرسنه، گرفته و غمناک، به روی ملک خدا باز بود:
نزدیک دکان ها حتا گدایی هم به چشم نمی خورد.

ناگاه چنین صدایی به گوش اچومه لف رسید:

ـ آهاه، گاز می گیری، لعنتی! بجه ها، ولش نکنین! امروز روزی نیست که سگی بتونه آدمو گاز بگیره! نگهش دار! آ ... آ!

زوزه ی سگی به گوش رسید. اچومه لف به آن طرف که صدا می آمد، نگاه کرد و دید که از انبار هیزم دکاندار پیچوگین سگی بیرون پرید و سراسیمه و به دور وبر نگاه کنان روی سه پا می گریخت. مردی در پیراهن چین نشاسته زده و جلیتقه ی دکمه باز به دنبال سگ می دوید. مرد دوان دوان به زمین افتاد و هر دو لنگ سگ را گرفت. دوباره زوزه ی سگ به گوش رسید و کسی فریاد کشید:
«قرص بچسب، ولش نکن!» بر اثر این سر و صدا قیافه های خواب آلود از دکان ها نمودار شد و در یک چشم به هم زدن، جمعیت انگار که یکباره از زمین جوشید، نزدیک انبار هیزم جمع شد.

پاسبان به افسر نگهبان گفت:
ـ سرکار، عجب بی نظمی راه انداخته اند! ...

اچومه لف پیچی به چپ زد و به سوی جمعیت آمد و دید که نزدیک در انبار همان مرد پیرهن چیتی ایستاده، دست راستش را بالا آورده و انگشت خونین و مالینش را به جمعیت نشان می دهد؛ و از چهره ی نیم مستش پیداست که می گوید:
«حالا دیگه حقتو کف دستت میدم، بدذات!» و از طرف دیگر همان انگشت خونین او خود درفش پیروزیست. اچومه لف آن مرد را که خریوکین نام داشت و استادکار بود شناخت؛ و خود گناهکار این بی نظمی و رسوایی، سگ  سفید شکاری با پوزه ای دراز و لکه زردی به پشت، دست ها از هم باز و با حالتی بیچاره و فلک زده، روی زمین میان جمعیت نشسته و از چشم های اشکینش غصه و وحشت نمودار بود.

اچومه لف در حالیکه خود را در میان جمعیت می تپاند؛ پرسید:
ـ برای چی اینجا جمع شدین؟ برای چی؟ انگشت تو چی شده؟ ... کی داد و فریاد راه انداخته بود؟

خریوکین سرفه یی توی مشتش کرد و گفت:
ـ سرکار، ما داشتیم با میتری میتریچ، راحت و آسوده، بی آنکه به کسی کاری داشته باشیم، برای هیزم به انبار می رفتیم؛ ناگهان این حرومزاده ی بدذات، بیخود و بی جهت پرید به انگشت ما ... می بخشید سرکار، آخه من یک کارگر هستم ... این انگشت روزی رسون منه. باید تاوان این انگشت منو بدن؛ برای اینکه تا یک هفته ی دیگه هم من نمی تونم تکونش بدم ... آخه سرکار، این دیگه تو هیچ قانونی ننوشته که حیوون آدمو آزار بده ... اگه هرکس بخواد آدمو گاز بگیره که بهتره دیگه آدم تو این دنیا زنده نباشه ...

ـ هوم! ... خوب ... اچومه لف سرفه یی کرد و ابرو بالا انداخت و سخت و قهرآمیز تکرار کرد:
ـ خوب ... این سگ مال کیه؟ من همچه ساده از سر این کار نمی گذرم. بهتون نشون می دم که سگ را بی صاحب تو کوچه ول کردن یعنی چی! وقت آن رسیده که حق اینطور آقایون که اعتنایی به قانون و تصویب نامه ها ندارند کف دست شان گذاشته بشه! صاحب لش و بی غیرت این حیوون را چنان جریمه  و تنبیهی بکنم که شستش از من خبردار بشه که سگ و حیوونات ولگرد دیگه یعنی چی! چنان دخلش را بیارم که خودش حظ کنه! ... ـ آنوقت رو به پاسبان کرد:
ـ یلدیرین، تحقیق کن ببین صاحب سگ کیه و صورتمجلس تهیه کن! این سگ را باید کشتش! همین حالا! شاید هم هار باشه ... از شما می پرسم، این سگ مال کیه؟

یکی از میان جمعیت گفت:

ـ مثل اینکه مال سرتیپ ژیگالف.

ـ سرتیپ ژیگالف؟ اهوم! ... یلدیرین، این پالتو منو از شانه ام وردار ... گرما وحشتناکه! گرمای پیش از بارونه ... آنوقت افسر رو به خریوکین کرد:
ـ میدونی، یک چیز را من نمی فهمم؛ نمی فهمم چطور این سگ دست ترا گاز گرفته؟ آخه اون که قدش به انگشت تو نمی رسه. آخه این حیوونک کوچولوئه و تو، نظر نخوری، دو تای من قد داری! لابد انگشتت را میخ زخمی کرده و حالا میخوهی تلافیش را از جای دیگه در بیاری؟ ها؟ شماها آدم های حقه یی هستین! من شما آرقه ها را خوب می شناسم!

ـ سرکار، بذارین من بهتون بگم. این می خواست برای خنده و تفریح پوزه سگه را با سیگار بسوزونه. سگه هم که احمق نیست؛ بو برد و هاپی گازش گرفت ... سرکار، خودتون خوب میدونین که چه آدم بی کله ایه!

ـ دروغ می گی، با اون یک چشم باباغوریت! تو که ندیدی؛ چرا دروغ می گی؟ خود سرکار داناس و خوب می فهمن کی دروغ می گه  و کی از خدا می ترسه و راس می گه ... اما اگه من دروغ می گم بذار محکمه حکم کنه. تو قانون محکمه نوشته ... نوشته که قانون همه را به یک چشم نگاه می کنه ... از طرف دیگه، اگه می خواین بدونین، برادر من، برادر خود من ژاندارمه ...

ـ خبه دیگه!

آنوقت پاسبان ژرف اندیشانه اظهارنظر کرد:

ـ نخیر، هرچی نگاه می کنم، می بینم این سگ نمی تونه مال سرتیپ باشه. سرتیپ همچه سگ هایی نداره. سگ های سرتیپ همه تازی هستند.

ـ تو این را خوب می دونی؟

ـ به، سرکار ...

ـ من خودم هم می دونم. سگ های سرتیپ همه نجیب و گرون قیمتند. اما این سگ فسقلی فزناک که نه پشم و پیله یی داره و نه هیکل و دک و پوز به اخ و تفی هم نمی ارزه ... مگه ممکنه که سرتیپ یه همچه سگی را تو خونه اش نگهداره؟! عقلتان کجا رفته؟ اگه یه همچه سگ قناسی گذارش به پترزبورگ یا مسکو بیفته، می دونین باهاش چیکار می کنن؟ آنجا دیگه به هیچ قانونی نگاه نمی کنن و بی معطلی دخلش را میارن و می فرستنش لا دس مشکی! خریوکین، معلومه که این سگ دست ترا گاز گرفته و به این سادگی ها دنبال این کار را ول نکن ... باید حق اینطور آدم ها را کف دستشان گذاشت! موقعش رسیده ....

در این موقع پاسبان در حال فکر به خود گفت:
ـ اما ... شاید هم که مال سرتیپ باشه. البته رو پوزه اش که ننوشته ... اما من همین چند وقت پیش درست یه همچه سگی تو خونه اش دیدم.

صدایی از میان جمعیت شنیده شد:
ـ البته که سگ سرتیپه ...

ـ اهوم! ... یلدیرین، داداش، این پالتو منو بنداز دوشم ... باد سردی به پشتم خورد ... همچی سرما سرمام می شه ... نگاه کن، سگ را ببر خونه ی سرتیپ، بگو من پیدا کردمش و براشون فرستادم ... اونوقت هم ازشون استدعا کن که یک همچه تازی قیمتی را نگذارند به کوچه بیاد ... چون اگه بنا باشه که هر رذل بی سر و پایی آتیش سیگار به دماغ این حیوونک بچپونه که دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه. سگ جنس لطیفیه ... اما تو، جلّت بی کله، دستتو بیار پایین! لازم نیست انگشتتو اینطور نمایش بدی! معلومه که تقصیر با خودته! ...

ـ آشپز سرتیپ داره میاد، ازش بپرسیم ... آهای، پروخور! بابا جون، یه دقه بیا اینجا! یک نگاهی به این سگ بکن ... مال شماست؟

ـ کی می گه مال ماست! همچه سگی هیچوقت تو خونه ی ما نبوده!

اچومه لف گفت:
ـ البته اینکه دیگه پرسش لازم نداره. معلومه که سگ ولگرده! گفتگوی زیاد لازم نیست ... وقتی من میگم ولگرده پس معلوم میشه ولگرده ... با یک گلوله باید کارش را ساخت؛ والسلام!

پروخور دنباله ی صحبتش را گرفت:
سگ مال ما نیست؛ مال برادر حضرت اجله که چند روز پیش تشریف آورده اند. حضرت اجل ما سگ شکاری دوست ندارند؛ اما برادرشون سگ شکاری را دوست دارن ...

اچومه لف با لبخندی پر از ذوق و شوق پرسید:
ـ راستی مگه برادر حضرت اجل، ولادیمیر ایوانیچ به اینجا تشریف آورده اند؟ آی پروردگارا، من هیچ خبر نداشتم! به مهمونی تشریف آوردند؟

ـ مهمونی ...

ـ آی پروردگارا ... لابد دلشون برای حضرت اجل برادرشون تنگ شده ... . من هیچ خبر نداشتم! خوب که این سگ مال ایشونه؟ خیلی خوشحالم ... بگیر ببرش ... سگ خوبیه ... دعواییه ... مثل خروس جنگی می مونه ... انگشت این یارو را هاپی گاز گرفت! قه ـ قه ـ قه ... بسه دیگه؛ مگه چی شده اینطور می لرزی؟ موچ ... موچ ... موچ ... بدذات. نگاه کن چطور اوقاتش هم تلخ میشه ... کوچولوی فنقلی ...

آشپز حضرت اجل سگ را صدا زد و با او از در انبار دور شد ... جمعیت مدتی به خریوکین می خندید.

اچومه لف تهدیدآمیز به خریوکین گفت:
ـ من موقعش خدمتت خواهم رسید! ـ آنوقت پالتو را به خود پیچید و به گردشش در میدان بازار ادامه داد. 

آنتوان چخوف

۱۴۰۰ آبان ۸, شنبه

این تنها تکه ای کوچک از کِیک بود ... ـ بازپخشش

«در ماجرای حقوق‌های نجومی مبالغه شده است»؛ این تنها تکه ای کوچک از کِیک بود ...

ب. الف. بزرگمهر    پنجم تیر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/06/blog-post_25.html

سخنانی خواسته یا ناخواسته بر زبان آمده

«اسپوتنیک»: نظر شخصی شما به عنوان معاون سیاسی وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران درباره برجام چگونه است؟ آیا برجام را توافق خوب، بد، ناقص و یا خاکستری می‌دانید؟

«این توافق، محصول مذاکرات مستمر و طولانی میان ایران و ꞌ۵+۱ꞌ بوده است و این توافق به طور کامل توسط ایران اجرا شده است؛ حتی الان که جمهوری اسلامی ایران، برخی از تعهدات هسته‌ای خود را انجام نمی‌دهد؛ اما خود این موضوع نیز در چارچوب مواد ۲۶ و ۳۶ برجام است. به عبارت دیگر، تنها کشوری که به طور کامل تعهدات خود را در چارچوب توافق هسته‌ای انجام می‌دهد، جمهوری اسلامی ایران است. طرفِ آمریکایی با خروج از برجام، هم این توافق را نقض کرد و هم قطعنامه ۲۲۳۱ [را].۱ طرف اروپایی با وجود اینکه از برجام بیرون نرفت، ولی عملا عدم پایبندی خود را نسبت به مفاد برجام و اجرای آن نشان داد. بر این اساس، در حال حاضر تنها جمهوری اسلامی هست که طرف پایدار به توافق بین ایران و ۵+۱ است و آنها اکنون باید در قبال اقدامات ناقض برجام و قطعنامه ۲۲۳۱ پاسخگو باشند.»۲     

پرسش پسین می بایستی چنین می بود:
بنا بر این گفته ها به چه شَوَندی، رژیم جمهوری اسلامی به قراردادی که دیگران آن را زیر پا نهاده اند، همچنان پایبند است؟ آیا پایبندی یکسویه بویژه در چنین باره ای برجسته، جز دست ها را بالا بردن، گردن نهادن بزور زورگویان و زیر پا نهادن بهره وری های ملی ایران بگونه ای دربرگیرنده ـ و نه تنها بهره وری های گروهبندی فرمانروایان در کشور ـ از آرشی دیگر برخوردار است؟ و آیا همه ی این ها نشانه ای روشن و گواهمند از زنهارخواری (خیانت) این گروهبندی زیر پوشش «برجام» نیست؟

پاسخی منطقی به چنین پرسش هایی از سوی چنین سرافکندگان زنهارخواری در کار نیست و اگر باشد، جز آنچه در زیر آورده ام، نخواهد بود:
برای اینکه «آرمان ما به همین ꞌبرجامꞌ وصل است که جان و مال و ناموس و بی ناموسی مان هم در گرو پابرجایی آن است.»۳

ب. الف. بزرگمهر   هشتم آبان ماه ۱۴۰۰

پی نوشت:

۱ ـ «در همین قضیّه‌ی برجام، ما در موارد زیادی ـ به‌خاطر اعتماد به حرف آن طرف مقابل، مذاکره‌کننده‌ی مقابل ـ از یک نقطه‌ای صرفِ‌نظر کردیم، به یک چیزی اهتمام نورزیدیم، یک خلأیی باقی ماند؛ دشمن همین الان از همان خلأ دارد استفاده می کند؛ اینها واقعاً مسائل مهمّی است. وزیر محترم خارجه‌ی ما، آقای دکتر ظریف، یک نامه‌ی گویایی به مسئول اروپایی می نویسند ـ البتّه این بارِ چندم است ـ و موارد نقض روح برجام و جسم برجام [را مطرح می کند]. گاهی می گفتند روح برجام نقض شده، ایشان می گوید که فقط روح برجام نیست، [بلکه] یک جاهایی هم خود برجام ـ یعنی جسم برجام ـ  هم نقض شده به‌وسیله‌ی آمریکایی‌ها ...» بیانات «آقا بیشعور پادرهوای نظام»،  ۲۲ خرداد ماه ۱۳۹۶

گنجانده شده در پیوند زیر:
https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/08/blog-post_87.html

۲ ـ پاسخ علی باقری‌کنی به یکی از پرسش های خبرنگار، برگرفته از «اسپوتنیک»  هشتم آبان ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش درخور، تنها در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ افزوده ی درون [ ] و برجسته نمایی های بوم، همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

۳ ـ برگرفته از یادداشتِ «با ꞌبرجامꞌ به خواب می رویم و با آن بیدار می شویم ...»، ب. الف. بزرگمهر   ۲۷ مهر ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/10/blog-post_89.html

۱۴۰۰ آبان ۶, پنجشنبه

ما با هم برادر ناتنی از آب درآمدیم

رجب طَیّب نامی جاهل را گفتند كه رخسارِ فلان کس با تو مو نمی زند. او را فراخواند و پرسید:
مادرت دلالگی* كردی و به خانه های بزرگان رفتی؟

گفت: مادرم هرگز از خانه بیرون نرفتی؛ ولی پدرم در باغ های بزرگان كار كردی و آب كشی داشتی.**

ب. الف. بزرگمهر   ششم آبان ماه ۱۴۰۰

برداشتی از یکی از داستانک های جاودانه عُبید زاکانی با دستکاریِ درخور از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر

* «دلّاله» به آرشِ زنی بدکاره که دیگر زنان را نیز بدراه کند. (واژه نامه ی دهخدا)

** «درباره ی هنجار بخشیدن (برسمیت شناختن) ꞌقبرس شمالیꞌ از سوی آذربایجان با برادرم الهام علی‌اف گفتگو می‌کنیم.» گفته ی رجب طَیّب، ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۰، برگرفته از «خبرگزاری آز» 

***

رجب طیب اردوغان، رئیس جمهور ترکیه سفر خود را با هیاتی بلند پایه از جمهوری تورک قبرس شمالی آغاز کرده است.

به گزارش بخش فارسی گروه خبری ای‌ان‌تی به نقل از رسانه های ترکیه، اردوغان در مورد گزارش ها مبنی بر اینکه آذربایجان در حال آماده سازی برای به رسمیت شناختن جمهوری تورک قبرس شمالی است، گفت:
“هیچ جای تردید در این مورد وجود ندارد. ما دائماً در مورد این موضوع با برادرم الهام علی‌اف گفتگو می کنیم.”

ارسین تاتار، رئیس جمهور قبرس شمالی نیز گفت:
آذربایجان کشور برادر ما است، چرا که روابط آنها با جمهوری ترکیه همان روابط برادرانه ما است … در قلب و روح آنها تمایل به توسعه روابط با جمهوری تورک قبرس شمالی وجود دارد.”

ارسین تاتار یادآوری کرد که هیئتی از آذربایجان به سرپرستی صمد سیدوف، رئیس کمیته پارلمان آذربایجان از قبرس شمالی بازدید کرد. وی در دیدار با هیئت آذربایجانی گفت که “ما یک ملت هستیم، سه کشور”. وی گفت:
من فکر می کنم راه به این هدف پیش می رود.”

اردوغان امروز در پارلمان قبرس شمالی سخنرانی خواهد کرد و به قول خودش “یک سورپرایز خوشایند برای تورک‌های قبرس” اعلام خواهد کرد.

فرض بر این بود که این سورپرایز در مورد به رسمیت شناختن قبرس شمالی توسط آذربایجان خواهد بود. هیئتی به سرپرستی صمد سیدوف هم اکنون در نیکوزیا به سر می برد و در جشن های صلح و استقلال در قبرس شمالی شرکت می کند.

برگرفته از «خبرگزاری آز»

بختی برای ویرایش این گزارش نداشتم.  ب. الف. بزرگمهر

گونه ای قرتی بازی، بارها و بارها بدتر از سُرمه و سُرخاب مالیدن زنان! ـ بازپخشش

این آقا که می بینید، احمد طِیب، «شیخ ازهر» مصر است. به دستار ساده اش بنگرید که متری پارچه بیش نیست. دستارهای «نشانه های خدا» و «نمودارهای اسلام» خودمان، دستکم ده متری پارچه می برد و شیوه ی پیچیدن و قالب گرفتن آن بر سر نیز چندان ساده نیست و شاید برای آن یک آموزش دو یا چند واحدی حوزه ای نیز می گذرانند که هنگام سخنرانی یا همانا آسمان ریسمان بافتن روی منبر یا جاهای دیگر، دستار از هم نپاشد و مایه ی آبروریزی نشود.

همین ها به زنان بند می کنند که چرا بالای چشمت ابروست و اندکی هم با خود نمی اندیشند که بازکردن و دوباره پیچیدن چنان دستاری که دستکم دو یا سه بار در روز* باید برای آن وقت هدر دهند، هرچند الله به این گروه وقت بیش تری از سایر آدمیان داده است، جز خود را به ریختی فریبنده درآوردن بیش نیست:
گونه ای قرتی بازی، بارها و بارها بدتر از سُرمه و سُرخاب مالیدن زنان!

امیدوارم (به گفته ی آن ها: انشاء الله!) خداوند به هر جا که آن ها را رهسپار می کند، دوزخ یا بهشت آن تفاوت نمی کند، دستار از سر همه شان بردارد و به کارهایی سخت چون هیزم شکنی در جنگل بگمارد تا تلافی کون تنبلی های این جهانی از تن شان بِدَر آید. می پندارم، چنین وظیفه ای الهی برای آن ها جانکاه تر از آتش دوزخ باشد.  

ب. الف. بزرگمهر   ۲۴ اسپند ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/03/blog-post_14.html

* به عنوان نمونه، قرآن خدا غلط می شود، چنانچه با دستار درون مستراح گام نهی!

آیا آن آمادگی و دلاوری را در خود می بینند ... ـ بازپخشش

گفته ای از علی مطهری، کسی که تاکنون با سمت و سوی باد، جهت گیری های گوناگونی از خود نشان داده را برگرفته و وی را «شیر» نامیده است:
«شیر علی مطهری:
اینجانب به عنوان نماینده ملت در مجلس شورای اسلامی و به عنوان فرزند شهید آیت الله مطهری به نوبه خود اجازه ایجاد اختناق در کشور و انحراف در انقلاب اسلامی را نخواهم داد.»

از «گوگل پلاس»

می نویسم:
هنگامی که خفقان ریشه دوانید یا ریشه های کهنه ی آن از دوران گذشته و «خاورخودکامگی دیرینه پا» سر از خاک بر آوردند، جوانه می زنند و بازهم گسترش بیش تری می یابند. هم اکنون و از مدتی پیش به این سو، خفقان گام بگام اندک لایه های نازک اجتماعی درون و پیرامون حاکمیت را نیز دربرگرفته است. به همین دلیل است که بوی آن مشام این آقازاده را نیز آزرده و به چنین واکنش خودنمایانه و ریشخندآمیزی وادارش نموده است. خودش  نیک می داند که تا اندازه ای هم شده، گنده گویی نموده است!

اگر وی و دیگرانی چون او ، براستی آدم هایی آزادیخواه بودند، می بایستی بسی پیش تر از آزادی اندیشه و سخن و قلم و اجتماعات که در «قانون اساسی» ایران نیز بازتاب یافته، بگونه ای کلی و از دگراندیشی بگونه ای ویژه پشتیبانی می کردند و نکردند؛ اکنون هم این گوی و این میدان! چنانچه، مردم آزاده ی ایران، چنین بختی را برای اندازه گیری راست گویی و راست کرداری شان به آن ها ببخشند و آماده باشند که بر گذشته برخی هایشان که تن به تبهکاری ها و آلودگی های بزرگ نداده اند، چشم بپوشند، آیا آن آمادگی و دلاوری را در خود می بینند که بگویند:
هر ایرانی، چه موافق و چه مخالف رژیم جمهوری اسلامی باید از امکان اظهارنظر آزادانه و بی ترس از پیامدهای ناگوار برخوردار باشد؟

ب. الف. بزرگمهر   ۱۷ دی ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/01/blog-post_4706.html

۱۴۰۰ آبان ۵, چهارشنبه

پیشرفت های ما را می بینید؟

ـ پیشرفت های ما را می بینید؟

ـ بگو ببینم بالای آن تپه چه خبر است؟ چه گرد و خاکی هوا کرده اند؟! بگمانم زد و خورد می کنند ...

ـ چیزی نیست! مردم شاید دارند ترک های زبان نفهم کوه نشین* که پای شان را از گلیم شان درازتر کرده اند، کتک می زنند. گاه گداری پیش می آید. شما چرا میان این همه زیبایی و برازندگی پیرامون که نشان تان می دهم به آن تپه میخ شده اید؟

ب. الف. بزرگمهر   پنجم آبان ماه ۱۴۰۰

* کردهای ترکیه

در این ولایت، تنها نیروی کار و جان کارگران است که به مفت نمی ارزد ـ بازپخشش

روزانه شمار نه چندان کمی از کارگران ایران، دچار رخدادهای ناگوار هماوند با ایمنی نابسنده در کارگاه ها و کارخانه ها و کارهای ساختمانی و معدنی می شوند؛ رخدادهایی که در پی چنگ اندازی هرچه گسترده تر سرمایه داری و بخش خصوصی بر صنایع و اقتصاد کشور، افزایشی سنجش ناپذیر با گذشته ای هنوز نه چندان دور یافته است. خو گرفته اند که بیش تر این رخدادها که هر بار به مرگ و زخمی شدن شماری کارگر می انجامد را بر گردن خود کارگران بیفکنند و از بار پاسخگویی درباره ی کمبودها و نارسایی ها شانه تهی کنند. با این همه، روشن تر از روز است که شَوَند بنیادی چنین رخدادهای تلخ و ناگواری در بسیاری از موردها نبود مهار و بازرسی بایسته از آن میان از سوی ساختارهای کارگری از یکسو و شتاب سرمایه داران خرد و کلان در دستیابی آسان تر، کم هزینه تر و پرشتاب تر به سود هرچه بیش تر است. پیامد سرراست چنین چپاولگری بی حساب و کتابی که در آن هزینه های ایمنی هر روز کاهش بیش تری می یابد از دست رفتن زندگی کارگران است که در ولایت ایلخانی سگ مذهبان اسلام پیشه به هیچ گرفته شده است. گویی در این ولایت که بهای کالاها روزبروز و گاه بگونه ای سرسام آور، بالا می رود، تنها نیروی کار و جان کارگران و زحمتکشان است که به مفت نمی ارزد؛ این هم نمونه ای تازه از آن:
«جان باختن دو کارگر جوان کارخانه شرکت صنایع شیمیایی دارویی ارستو که در ترکش نیمروز آدینه ی گذشته ی آن کارخانه، دچار ۷۰ تا ۸۰ درصد سوختگی شده بودند.» (از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

ب. الف. بزرگمهر   ۲۳ اسپند ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/03/blog-post_92.html

همان چهره ی حال بهم زن همیشگی را داشته باشیم، بهتر است

زمان درازی است که می خواهیم سیر دل مان بخندیم؛ ولی هر بار که می خندیم با گریه می آمیزد. بگمانم بهتر است ادای یک مِهترِ کامیاب را کنار نهاده، همان چهره ی حال بهم زن همیشگی را داشته باشیم.

ب. الف. بزرگمهر   پنجم آبان ماه ۱۴۰۰



امروز، روز خوبی است ... ـ بازپخشش

خوب! امروز، روز خوبی است. می شود خندید و خوشحال بود. به خواهرکم هم بد نخواهد گذشت. فردا؟! فردا روز دیگری است. خدا بزرگ است ...

از زبان آن دخترک خندان:    ب. الف. بزرگمهر     دهم اسپند ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/02/blog-post_433.html



۱۴۰۰ آبان ۴, سه‌شنبه

مگر اسلام، امسال و پارسال و سد سال پیش و پس سرش می شود؟

... التفات دارید که این ها را نمی توان در مهمانی ها حتا مهمانی های زنانه پوشید! نمی دانم شنیده یا شاید خوانده اید آن آخوند اصولگرا ارواحنا روحی فداه درباره ی برهنه شدن زنان در گرمابه های عمومی چه گفته بود؟*  گیریم از آنِ سد سال پیش بوده؛ ولی مگر اسلام، امسال و پارسال و سد سال پیش و پس سرش می شود؟ بیرون انداختن مَمِه ها جلوی این و آن، حتا در گردهمایی های زنانه به بهانه ی اَروسی یا هر بهانه ی دیگری، همان حکم بیرون انداختن کُس و کون در گرمابه های عمومی زنانه ی دوران سپری شده را دارد؛ مگر اینکه بخواهید تنها برای گُل روی آقاتون از اینجور جامه ها بپوشید و خرج روی دستش بگذارید. ببخشید که رسم ادب را کنار گذاشتم و رُک و پوست کنده، اصل داستان را گفتم. من یک فروشنده ام و نمی بایستی این ها را می گفتم؛ ولی وجدانم نگذاشت که ناگفته واگذارم. بحمدلله اینجا هم که جز من و شما کسی نیست که بشنود! خودتان می دانید!

ب. الف. بزرگمهر   چهارم آبان ماه ۱۴۰۰

* برای بستنِ (جلوِ) دهن آمیرزا ...

نام کامل این آمیرزا یا آقامیرزا را استاد باستانی پاریزی (در «آسیای هفت سنگ»)، آقا میرزا بقای بیرجندی یادآور شده است. به هر رو، آمده است که این آمیرزا، آخوندی بسیار سختگیر بوده در قلمرو مذهبی خود* نفوذ کلام بسیار داشته و مسلمانان از خشم و برافروختگی اش، نیک حساب می برده اند؛ و هر لغزش ناچیزی را به شدت کیفر می داده است.

هنگامی که به گوش وی رساندند، زنان در گرمابه های عمومی از بستن لُنگ خودداری می کنند و به اعتبار آنکه همه از جنسی یگانه اند و نامحرمی در میان نیست به یکباره عریان می شوند و این نکته ای است که تنها پندار آن، آتش به خرمن شکیبایی مومنان می زند! ـ آخوند بی درنگ فرمانی سخت صادر کرد که از آن پس زنان در گرمابه ها باید فوته** ببندند و وای بر برهنه ای که از امروز برخلاف این فتوا عمل کند!

مگر روزی در گرمابه ای زنی را دیدند با فوته ای چندان از هم دریده و شِرّه شِرّه که از حکمت فوته به کلی تهی مانده بود و از فوته بر آن، تنها نامی برجای. زنان از دیدن آن حال به خنده افتادند که:
ـ ضعیفه! این دیگر چه صیغه ای است که پیشت از پیشگاهش پیداست و سرینت از پسگاهش؟!

زن گفت:
ـ راست است. شاید این جُلپاره را لُنگ نتوان گفت؛ اما آن قدر هست که جلو دهن آمیرزا را ببندد. 

***

زبانزدِ «برای بستنِ (جلوِ) دهن آمیرزا» ، همتراز «برای خالی نبودن عریضه» و «برای وزن شعر» است؛ و داستان آن بخوبی می تواند کاربردش را نشان دهد.

* به روایتی تهران و به روایتی اسپهان و بر پایه ی گفته ی استاد باستانی پاریزی، بیرجند!

برگرفته از «کتاب کوچه»، حرف آ، دفتر نخست، زنده یاد احمد شاملو، چاپ دوم، تابستان ۱۹۹۵ (با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب. ب. الف. بزرگمهر)

همچنین، گنجانده شده در پیوند زیر:

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/04/blog-post_9554.html

زیرنویس پرتور:

نمایشگاه مُد جامه های زنانه در تهران

پرتوری وارونه از اسلام ناب محمدان

ما اینجا گام بگام پرتوری وارونه از اسلام ناب محمدان را به نمایش می نهیم. می بینید که دختران مان که هیچکس نمی تواند به آن ها توسری بزند، روسری سر نمی کنند. بجای آن ها پسران مان، بدلخواه خود، سربَنده به سر می کنند. من هم نخستین زن عرب هستم که مِهتَری «باهماد پاسداری از زیست بوم جهان» را به وی سپرده اند.* کم ترین سخن مفت و یاوه درباره ی ما زنان بر زبان آورید، هرگاه دست مان برسد، تک تک تان را چون این جانور آبی تیمار خواهیم کرد تا بهبود یابید.

از زبان بانو رزان خلیفه مبارک:  ب. الف. بزرگمهر   چهارم آبان ماه ۱۴۰۰

* در روزهای پایانیِ بزرگ‌ترین نشست جهانی گونه گونی زیستی (آی یو سی اِن) پس از آغاز همه‌گیری جهانی کرونا، یک زن از شیخ نشین اَمارات (رزان خلیفه مبارک) به مهتری آن نهاد جهانی پاسداری از زیست بوم (طبیعت) برگزیده شد.

برگرفته از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»  ۲۳ شهریور ماه ۱۴۰۰ (با ویرایش، پارسی و فشرده نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

۱۴۰۰ آبان ۳, دوشنبه

می بینی آقا بیشعور؟ بداندیشی را از خود دور کن ... ـ بازپخشش

می بینی آقا بیشعور؟ استخری است در چین که مردم بسان مور و ملخ در آن می لولند. آیا چیزی ناگوار رخ می دهد؟ بگمانم نه! بداندیشی را از خود دور کن و مزخرفاتی از این دست نباف:
حال که جا تنگ است، احوط در آن است که برخی از برادران زیر آبی بروند ...

بحمدلله کور که نیستی! می بینی که بیش ترشان درون لاستیک های بادی نشسته اند؛ نه جایی از کسی به جایی از کسی دیگر برخورد می کند؛ نه چیزی در چیزی دیگر فرو می رود که نیازمند پوشاندن آن با چادر باشد و نه برادران چینی، چون برادران اسلام پیشه، چشم های هیزی دارند. می دانی که چالش های برادران و پیامدهای ناگوار آن، همگی از همینجا ریشه می گیرد؛ جوانه می زند و درخت می شود و شاخه های آن به اینجا و آنجا گیر می کند و آبروریزی و اینا ببار می آورد. مرده شور آن چشم و چالت را ببرد، انشاء الله!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۷ اَمرداد ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/08/blog-post_99.html

همه را به بازی گرفته اند؛ یک بازی مرگبار!

این برای چندمین بار است که ما امیدوار و در پی نومید می شویم؛* گردانندگان این بازی مرگبار هم این بدبخت ها نیستند که هر بار به سر و کول هم می پرند و یکدیگر را می کشند. این ها وَرَگ (وَرَق) های بازی پوکری هستند که در آن سرمایه های بزرگی بکار گرفته شده و پایانی نیز بر آن نیست. پای منِ بچه کشیش را هم به این بازی کشانده اند تا میان قربانیان میانجیگری کنم. این که نشد کار! روراست تر بگویم: خودگولزنکی است که مردم بسیاری را نیز در جهان می فریبد و سرِ کار می گذارد که گویا کاری سازنده در دستِ انجام است. نخستین برآیند آن هم در چشم مردم جهان این می شود که خود این بدبخت ها را گناهکارانِ بنیادین بشناسند و پیشِ خود بیندیشند که چون کوته بین و وامانده اند و از بینشی درست برخوردار نیستند، بجان هم می افتند و یکدیگر را می کشند. چنین برآیندی، بسیار خوشایند آن بازیگران نیز هست؛ زیرا نگاه و سویِ پرخاش توده های مردم جهان را بسوی آن بدبخت ها می کشاند تا آن ها با آسودگی همچنان بتوانند بازی پوکر خود را پی گیرند و از آن میان با فروش و کاربردِ جنگ ابزار از مرگ و میر مردم، پول و سرمایه های هنگفت بجیب بزنند. اینک، خودم هم سردرگم شده و از شما چه پنهان، سرسام و گه گیجه گرفته ام.

از زبان این بگمانم کشیش زاده:  ب. الف. بزرگمهر  سوم آبان ماه ۱۴۰۰

* «گی‌یر پدرسون»، نماینده ی ویژه «سازمان نامور به ملت های یگانه» پیرامونِ چالش های سوریه، روز آدینه، ۳۰ مهر ماه ۱۴۰۰ در یک همایش رسانه ای گفت که ششمین دور گفتگوها میان نمایندگان رژیم سوریه و ناهمداستانان با بشار اسد بر سر یکنواخت نمودن (تدوین) «قانون اساسی»، بی «هیچ پیشرفتِ پرآرشی» به پایان رسید. وی افزود: «می پندارم دادگرانه باشدکه بگویم گفتگوهای امروز، نومیدی بزرگی بود. ما نتوانستیم به آن چیزی که امیدوار بودیم، برسیم؛ به این آرش که گفتگوهای خوبی برای دستیابی به گونه ای همرایی داشته باشیم.»

گزیده ای ویرایش، پیرایش و بازنویسی شده از سوی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر، برگرفته از گزارشی شلخته و بسیار بیجا آمیخته به عربی از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا» به تاریخ یکم آبان ماه ۱۴۰۰

سپاسگزارم! ـ بازپخشش

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم. به او گفتم:
بنشینید می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است؛ امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

ـ چهل روبل!

ـ نه! من یادداشت كرده‌‌‌‌ ام؛ من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید.

ـ دو ماه و پنج روز!

ـ دقیقاً دو ماه؛ من یادداشت كرده‌‌‌ام. ... كه می‌‌شود شصت روبل! البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب «كولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی ...

«یولیا واسیلیونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد؛ ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

ـ سه تعطیلی؛ پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا» بودید؛ فقط «وانیا» و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «یولیا واسیلیونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.

ـ و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید.

فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود؛ ارثیه بود؛ امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم.

موارد دیگر:
به خاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «كولیا» از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. ١٠ تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های «وانیا» فرار كند. شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم.

در دهم ژانویه ١٠ روبل از من گرفتید ...

«یولیا واسیلیِونا» نجواكنان گفت:
من نگرفتم.

ـ امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام.

ـ خیلی خوب شما، شاید؟

ـ از چهل و یك، بیست و هفت تا برداریم؛ چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره!

ـ من فقط مقدار كمی گرفتم. در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بیشتر.

ـ دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا؛ این هم پول شما! سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یكی و یكی.

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت.

به آهستگی گفت: متشكّرم!

جا خوردم. در حالی كه سخت برآشفته شده بودم، شروع كردم به قدم زدن در پهنا و درازای اتاق.

پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

ـ به خاطر پول.

ـ یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟! دارم پولت را می‌‌‌خورم؟! تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكّرم؟!

ـ در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

ـ آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم؛ یك حقه‌‌‌ی كثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان، این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده. ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممكن است كسی توی دنیا این قدر ناتوان باشد؟

لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم، عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود، پرداختم.

برای بار دوّم، چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:
در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود، زورگو بود ...

آنتوان چخوف


برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!