«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

با چنین رژیمی که جز زبان زور، زبان دیگری درنمی یابد به همان زبان باید سخن گفت! ـ بازانتشار

جوانکی را در کاشمر به پادافره شرابخواری، جلوی دیدگان مردم به تازیانه بسته اند. نیک می دانند که رسانه ای شدن تصویر یا فیلم آن، هم برای خودشان و هم برای مردم ایران که ددمنشان اسلام پیشه، همچنان بر گرده شان سوارند، آبروریزی های باز هم بزرگ تری همراه خواهد داشت و ایران و ایرانی را ریشخند هر کس و ناکسی در جهان می کند. با این همه، دور تازه ای از چنین ددمنشی هایی را زیر نام شریعتی وامانده پی می گیرند و بر سرکوب می افزایند. روشن است که پشم و پیله ی نمایش دمکراسی شان که به یاری و همدستی سیاستمداران تبهکار اروپای باختری، جانی گرفته بود و می رفت تا «اسلام خوب» را در برابر «اسلام بد» هوا کند، ریخته و آذرخش خیره کننده ی دی ماه سال گذشته ی توده های مردم ایران، واپسین برجای مانده های این نمایش آبکی را نیز به باد داده است؛ آبی است که از سر گذشته و یک گز و صد گز آن، کوچک ترین جداگانگی پدید نمی آورد. آماج شان نیز همچنان همان است که بود:
ترساندن توده های مردم بجان آمده و خانه نشین کردن شان! گویی با چنین تبهکاری هایی که تازیانه زدن بجان و روان مردم ایران، تنها یکی از میان شماری دیگر است، گره دشواری های شان گشوده می شود که چنین نیست و تنها آن را به آینده وامی نهند که شاید همین فردا باشد؛ دشواری هایی که بزرگ تر و بزرگ تر می شوند و کار را بجایی می رسانند که چنانچه زور مردم نرسد تا دوالپا را از دوش خود بر زمین افکنده، زیر پا له کند، زور نیروهای بیگانه ی تشنه ی نفت و گاز و نیروی کار ارزان شده و سرزمین ایران، بیگمان خواهد رسید و همان پیش خواهد آمد که در فرجامِ کارِ «رضا قلدر» که پس از رسیدن به تخت و تاژ شاهی، پوست مردم را کند و بزرگ ترین زمیندار ایران شد، پیش آمد و مردم بجان آمده که فراتر از توده های مردم، حتا کلان زمیندارانِ زمین از دست داده را نیز دربرمی گرفت، چنگ اندازی بیگانگان را به هستی چنان شاه زورگو و زبان نفهمی بر بالای سر خویش، برتر شمردند تا از زیر بار سنگین وی رها شوند.

از این ها که بگذریم، مگر آقازادگان یا باریک تر بگویم: دزدزادگان که همین چند روز پیش، کسی از میان پادوهای رژیم سگ مذهب، شمارشان در اروپا و جاهای دیگر جهان را پنج هزار تن برآورد نموده بود با پول ها و سرمایه های کلانِ بادآورده به یاری پدران اسلام پیشه شان، آب شنگولی سر نمی کشند؟ بماند که با بدیده گرفتن شمار زن های رسمی و صیغه و دخترخوانده های همسر شده یا نشده ی پدران شان در این چهل سال آزگار باید شمارشان بیش از این ها باشد و در هر گوشه ای از ایران توی سر سگ بزنی، آقازاده می ریند؛ آقازادگانی که در خودِ ایران به چنان شیرینکاری های تبهکارانه ای دست یازیده اند که نمونه هایی چون «اصغر قاتل» در گذشته ای نه چندان دور و بدنام ترین لوتی های پایان دوره ی قاجار در کوی ها و برزن های شهرهای بزرگ تر آن هنگام، انگشت کوچک شان نیز بشمار نمی آیند. واپسین نمونه ی لورفته ی آن، چنگ اندازی به دختران نگونبخت ایرانشهر و دستگیری جوانان پرخاش کننده به این بیداد بجای دستگیری آن دزدزادگان بیشرم است. پیش از این، روشن شده بود که در زمینه های گوناگون بزهکاری و تبهکاری با دوگونه برخورد و اندازه گیری از سوی رژیم تبهکار اسلام پیشگان روبروییم:
در حالیکه آقازادگانی زنهارخواه چون تی تیِ آن «اُم الفساد والمفسدینِ» به دوزخ رهسپار شده، میلیون ها یورو از بودجه و درآمد نفت، سرراست و ناسرراست کِش رفته، برای خود راست راست راه می رود و دست بالا در دوره ای کوتاه زیر فشار آنچه «افکار عمومی» خوانده شده، برای بازه ی زمانی کوتاهی به زندانی نمایشی فرستاده می شود، آفتابه دزدان و حتا کسانی که از گرسنگی دست به دزدی هایی کوچک زده اند، دست و پای شان بر بنیاد آن شریعت وامانده ی شتری بریده و برای همیشه زمینگیر می شوند یا از آن بدتر با ریسمان گرهدار الله به «جهان باقی» رهسپار می شوند. اکنون آن شیوه برخورد و اندازه گیری دوگانه، بیش از پیش روشن می شود و ماهیت رژیم دزدان اسلام پیشه را آشکارتر می کند. خیزش دی ماه سال گذشته، گواه آن بود که بخش سترگی از توده های مردم ایران به ماهیت پلید چنین رژیمی پی برده اند؛ رژیمی که از یکسو سرمایه های کشور را می دزدد و به باد می دهد و با خواری و سرشکستگی از کشورهای امپریالیستی و ریزه خوارانش توسری های پی در پی نوش جان می کند تا گوش بفرمان تر شده، سهم بزرگ تری از چپاول گسترده را در جیب آن ها بریزد و ار سوی دیگر، دَم و دستگاه سرکوبِ گسترده و ددمنشانه ی خود را گسترش می بخشد.

با چنین رژیمی که جز زبان زور، زبان دیگری درنمی یابد و کار را به آنجا رسانده که به آدم ربایی و از میان بردن کُنشگران رَستایی و اجتماعی نیز دست می یازد، باید با زبان زور سخن گفت. در اینجا، سخن بر سر نگرشی سپید یا سیاه، برخوردی ایستا بر بنیادِ یا همه یا هیچ، کنار نهادن دیگر کُنش های اجتماعی و سیاسی و برخورد ساز و برگ یافته به جنگ ابزار بجای آن همه، آنگونه که برخی چپ روها و چپ نماها از سویی به آن دامن می زنند و برخی بهبودخواهانِ («رِفُرمیست»ها) درون و پیرامون رژیمِ سزاوار سرنگونی از آن میان، "چپِ" آلوده به ویروسِ «سوسیال دمکراسی» از سوی دیگر، نیروهای راستین چپ را با چنان برخورد خشک مغزانه ای ـ در برخی موردها، دانسته و آگاهانه! ـ انگ و نشان می نهند،* نیست که سخن بر سر چگونگی سمتگیری و اندازه ی بُردِ کُنش های اجتماعی و سیاسی در چشم اندازی گسترده تر از این یا آن کُنش و شناخت راهبردها (تاکتیک ها) در روندی با آماج سرنگونی رژیم تبهکار و تن داده به ننگ نوکری و مزدوری کشورهای امپریالیستی است.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۴ تیر ماه ۱۳۹۷


* با نادیده گرفتن گرایش های طبقاتیِ هر دو دامنه ی چپ های تندرو و چپ نماهای «سوپرکمونیست» دوآتشه از یکسو و «سوسیال دمکرات» ها و «لیبرال دمکرات» های به جامه ی چپ درآمده از سوی دیگر، شیوه ی نگرش و روش برخورد هر دوی این گرایش ها دامنه ای رنگارنگ از برخورد ایستا و فراطبیعی («متافیزیک») را به نمایش می نهد؛ شیوه ای که در کردار، پویایی و گاه سمت و سوی بُردار روندها را نادیده می گیرد و در بسیاری موردها به بُرشی از آن بسنده می کند؛ بُرشی که تنها دَمی از واقعیت زمانی ـ مکانی یک روند را کالبدی سخت می بخشد و بر بنیاد آن، نمی توان پیش و پس، سمت و سو و چند و چون آن را دریافت و درباره ی اندازه ها، برجستگی و پیوندهای آن با دیگر روندها در گام پسین، گمانه زد. شوربختانه، بخش سترگی از نیروی رویهمرفته پراکنده و سردرگم نامور به «چپ» در کشورمان و دنباله های آن در دیگر کشورهای جهان به چنین نارسایی چشمگیری دچار است. امیدوارم در نخستین بختی که بیابم، نوشتاری جداگانه در این باره بنویسم.  ب. الف. بزرگمهر   ۲۴ تیر ماه ۱۳۹۷

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!