«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ آبان ۲۵, یکشنبه

آنچه کاشتنی است را باید در کشتزار کاشت؛ نه در شوره زار! ـ بازانتشار

یک یادآوری بایسته

یادداشت زیر و گفت و گپ افزوده بر آن، یکی دو روزی پیش از آغاز خیزش توده ای مردم ایران در دی ماه گذشته، کمابیش آماده شده بود. با آغاز آن خیزش، ویرایش پایانی آن بویژه در یکی دو بند واپسین، نیمه کاره ماند و سپس با فراموشکاری و شاید تا اندازه ای تنبلی، تاکنون بدرازا کشید.

«الف بچه ی نادان و زبان دراز» در این یادداشت و پی افزوده ی آن، گرچه آدمی چندان ناشناخته نیست، می تواند هر کس دیگری از گروه روشنفکرِان افسارگسیخته و بی رگ و ریشه ای چون وی را نیز دربرگیرد؛ گروه نه چندان بزرگی برخاسته از لایه های میانگین به بالای اجتماعی که بیش از ساز و برگ یافتن به دانش راستین بویژه در زمینه ی «سوسیالیسم دانشورانه» («مارکسیسم ـ لنینیسم») و دریافت درست و خوب سمتگیری شده ی طبقاتی آن، از خرده دانش ها و انباشته های ذهنی برخوردارند که چون کوله باری از فرمول های خشک و گفته های سپندینه شده ی این و آن با خود این ور آن ور می کشند. بسیاری از آن ها در خوش بینانه ترین برخورد، روشنفکرانی خودباخته اند که خواه ناخواه آب به آسیاب دشمنان طبقاتیِ طبقه کارگر و توده های زحمتکش می ریزند؛ دشمنانی که به شَوَند «جهانی شدن پرشتاب تر سرمایه» پس از فروپاشی «اردوگاه کشورهای سوسیالیستی» از همپیوندی هرچه بیش تر در همه جای جهان برخوردارشده و با کمرنگ تر شدن مرزهای روشنِ شناخته شده و پهنه های کردار اجتماعی گاه ناوابسته میان شان در کشورهای نامور به «پیرامونی» با «کشورهای مادر سرمایه داری»، همسویی چشمگیرتری در سنجش با گذشته یافته اند. 

 روی سخنم در این یادداشت، نه آن «الف بچه» و نه حتا گروه روشنفکرانِ خاستگاه وی که تا اندازه ای با «آموزگار ناخوانده» ای است که کوشیده به وی چیزی بیاموزاند. حتا اگر گفت و گپ با «الف بچه»، بهانه ای برای آموزش دیگرانی بود که براستی به آن نیازمندند، پاسخ آبزیرکاهانه ی وی به «آموزگار ناخوانده» که در گفت و گپ پی افزوده به برخی سویه های آن پرداخته ام به اندازه ای بسنده، گواه نادرست بودن چنان رویکردی است که در بندهای «الف» تا «چ» یادداشت و بویژه واپسین بند به شَوَندهای آن اشاره نموده ام.

پیام این یادداشت را می توان در زبانزدی گوش آشنا برای ما ایرانیان فشرد:
آنچه کاشتنی است را باید در کشتزار کاشت؛ نه در شوره زار! 

***

به الف بچه ی نادان و زبان درازی می ماند که جلویت نشانده باشی تا الفبای خوب نیاموخته اش را به وی آموزش دهی؛ آن هم در شرایطی که شمار بسیاری جویندگان نوپا برای یافتن واقعیت ها و راهکارها این در و آن در می زنند و نیازمند آموزشی سزاوار در پیوند با گذشته ی رویهمرفته پربار و در دوره ای حتا درخشان چپ در میهن مان هستند؛ جویندگانی که هر دری را می گشایند و از هر پنجره ای که سرک می کشند، کمابیش جز با چپ نماهای مزدور سرمایه و کاریکاتورهای سوسیال دمکراسی باختر زمین یا چپ روهای خشک مغزِ ساز و برگ یافته با فرمول های خشک و از پیش شناخته شده، روبرو نمی شوند و به هرز می روند؛ و همه ی این ها درست آن هنگام که گرایش به چپ بویژه در میان کارگران و زحمتکشان پیرامون آن به شوند شکستِ همه سویه ی سیاسی و اقتصادی ـ اجتماعی نولیبرالیسم سرمایه داری در کشورمان، اوج تازه ای می گیرد و گردش به چپ ، همه را از خداوندان سرمایه ی جهان و کلان سوداگران چنبره زده بر تار و پود سیاست و اقتصاد ایران گرفته تا تاریک اندیشان  و واپسگرایان «خیمه و خرگاه نظام»، اندیشناک نموده و به چاره جویی های بیش تری واداشته است. چاره جویی هایی که به شوند نداشتن پایه ی مادّی بایسته و ناهمتایی با روند عینی که گردش به چپ یاد شده بخش بنیادین آن را دربر می گیرد، هیچگاه آنگونه که باید و شاید به بار نمی نشینند؛۱ گرچه، نارسایی های همچنان چشمگیرِ سیاسی ـ تئوریک و سازمانی چپِ راستین که آن را با هیچیک از گرایش های «چپ»، چه در ایران و چه در جاهای دیگر جهان، همراستا و همتراز نمی توان شمرد، انگ و نشان خود را بر رویدادها می زنند و روند گردش به چپ را تا اندازه ای کژدیسه نموده۲ و از شتاب آن می کاهند. یکی از چاره جویی ها، ترفندهای رویهمرفته خوب شناخته شده و به بار نشسته ای در کشورهای امپریالیستی باختر زمین و تا اندازه ای برخی دیگر از کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی است که بویژه با روی کار آمدن آخوند پفیوز امنیتی: حسن فریدون روحانی شده در جایگاهِ کارپردازِ «خیمه و خرگاه نظام» از روی نسخه ی اروپایی آن، رونویسی و به یاری کارشناسان مزدور اروپایی در کشورمان بکار گرفته شده است:
پرورش بوقلمون های با گرایش چپ!۳

روشن است که پرورش چنان بوقلمون هایی که پیر و پاتال های شان، گاه ادعاهایی کونِ خر پاره کن نیز داشته و دارند، هزینه هایی دربر دارد:
از فراخواندنِ پروفسورهای خوب خورده و خوابیده و اتوکشیده از آن میان با گرایش های سوسیال دمکراتیک در دانشگاه ها و دیگر نهادهای مزدورپروری باخترزمین به ایران برای سخنرانی و برپایی کارگاه آموزشی مورد نیازِ جوجه بوقلمون های تازه ار تخم درآمده۴ و بازپروری بوقلمون های پیر و پاتال۵ گرفته تا راه اندازی گاهنامه هایی چپ نما با نام های دهان پرکنی چون «پروبلماتیک» و «اندیشه پویا» برای هم زدن تاریخ «سوسیالیسم دانشورانه» و کشیدن مو از آت و آشغال های تلنبار شده و دورریخته شده ی آن و به همکاری و همدستی فراخواندنِ نخود لوبیا فروشی هایی دو نبش که به بهانه ی «کثرت گرایی»۶ برای درج هر آت و آشغالی از سوی لیبرال دمکرات های ایرانی تبار جا خوش کرده در باختر زمین و سوسیال دمکرات هایی نادان و لابلای آن ها، هر از گاهی چپ های تندرو و رُمانتیکی که هیچکدام شان، بنیادی ترین مانش های «سوسیالیسم دانشورانه» را نیز خوب نیاموخته و درنمی یابند؛ چه برسد به گفتمان هایی ستیزه برانگیز در مرز دانش روز!

کارکرد همه ی این ها با همه ی ناهمنوازی های شان با یکدیگر، گاه به آنجا می انجامد که از آدمی رویهمرفته نادان و بی سر و پا، تنها به شوند انباشته های ذهنی اش که آن را با دانش یکی نمی توان گرفت، آدمی اندیشمند، اندیشه پرداز و حتا دانشمند می سازند و به یاری رسانه های گفتاری و نوشتاری بخورد توده های مردم و بویژه روشنفکران می دهند؛ کسانی در بیش تر موردها چاچول زبان و از آن برجسته تر، خودباختگانی آماده برای خودفروشی اند؛ بویژه چنانچه برنام «دکتر» یا «پروفسور» نیز برای خود دست پا کرده یا دیگران به کون شان بسته باشند.

با آنچه در بالا آمد، رسانه در روندِ پرورش بوقلمون های با گرایش چپ، نقشی برجسته تر از دیگر ابزارها می یابد؛ بویژه آنکه با پیشرفت های پرشتاب فن آوری در دوره ی کنونی و از آن میان، پهنه های داده پردازی و رسانه ای، هر ماست بندی با اندک کوششی که شوربختانه از دیدگان بیش تر آدم ها دور می ماند، می تواند خود را تا ترازِ ترازبندی کارکشته که چگونگی سبک سنگین کردن و بازآرایی داده ها در کالبد نوشته ای نوپدید را خوب آموخته، بالا بکشد و درباره ی رویدادهایی از خاور تا باختر و از شمال تا جنوبِ کره زمین، یادداشت و نوشتار از خود در کند که به نوبه ی خود، هنری در جهان کنونی بشمار می آید! جهانی که در آن به شوند همان پیشرفت ها، مرزهای آرش ها و مانش های شناخته و پذیرفته شده، گام بگام جابجا می شوند و با این جابجایی، دستِکم در بازه ای از زمان، سیاهچاله هایی درخورِ پدیداری چنان "هنر" و "هنرمندان"ی را فراهم می کند. در اینجا، این پرسش به میان می آید که با چنین "هنرمندان"ی از هر رقم و در هر پهنه ای، چگونه باید برخورد نمود؛ باریک تر بگویم:
آیا باید با آن ها به همان شیوه برخورد نمود که هر هنرمند، دانشمند و اندیشمندِ راستین سزاوار آن است؟ آیا باید به سخنان پوچ و بیمایه شان، آنچنان ارزشی نهاد که برای نقد و بررسی و ناشایست تر از همه: پاسخ به آن ها قلم فرسود؟ بگمانم چنین کاری به هر بهانه ای که باشد تا اندازه ای ناروا و ناشایست است؛ زیرا:
الف. نخست و پیش از هر چیز دیگر، در توری پا می نهیم که برای چنین بگومگوهایی گسترده شده است؛

ب. پاسخ ما هر اندازه منطقی و گواهمند نیز که باشد، زمینه را برای پیگیری و گسترش چنان بگومگوهایی که در فرجام کار به ستیزه های بی پایان و نافرجام کودکانه ـ روشنفکزانه می انجامد، بیش تر فراهم می کند؛

پ. پاسخ به یاوه و هرگونه سخنی ناگواهمند و بی هیچ منطقی درونی، دشوار، زمانبر و پرسویه (ذوجوانب) بوده، نمی تواند همه ی آنچه باید گفته شود و گواه گرفته شود را در آن گنجاند و به همین شَوَند، زمینه ای برای برانگیختن و انگولکِ این و آن فراهم می کند؛

ت. ناچار می شویم در جایگاه آموزگار بنشینیم و از بنیادی ترین جُستارها در این یا آن زمینه بیاغازیم؛

ث. در میان بیشمار کارهایی بایسته برای پاسخ به نیازهای روز به سراغ آن کاری رفته ایم که کم ترین سودمندی در چارچوب آنچه در بندهای پیشین آمد را دربر دارد؛

ج. خودآگاهانه یا از سر ناآگاهی، در  پی نام و نشان و خودی نشان دادن، روانه شده ایم؛ و

چ. در پیوند با آنچه در بند الف آمد، این نکته را بدیده نگرفته ایم که افزون بر خود جُستار، پهنه و جایگاه و آماج این یا آن کار نیز به نوبه ی خود، برجسته و گاه از خود آن جُستار برجسته تر است. به عنوان نمونه، می توان بگفته ای: «انقلاب اکتبر را بزرگ داشت» و بجای نقد دانشورانه از سوی کمونیست ها و نیروهای چپ راستین که در راه پیشبرد آن انقلاب در همه ی کشورها بیش ترین کار و فداکاری و جانفشانی ها را نموده اند از تنی چند دانشگاهی از آن میان، خر مرد رندِ لیبرال دمکرات، سوسیال دمکرات پر و بال داده شده از سوی رژیم و باریک تر: «دولت زهدان اجاره ای»، «چپ شرمگین» وازده، "چپ" گیچ و گولی که تنها هنگام گزینش های دوره ای مجلس و کارپرداز «خیمه و خرگاه نظام»، چند روزی انقلابی می شود و با فروکش آن، دُمش را لای پایش می گذارد و می نالد که ما شکست خوردیم و چپ نمای گمان برانگیزی که ویژه کار «کمونیسم بورژوایی» است و نمی داند تا چه اندازه جفنگ می بافد، خواست تا همراه با "بزرگداشت" آن انقلاب و به بهانه ی نقد و وارسی کاستی ها و نارسایی های آن، روی چنین کلی گویی بیمایه ای که «انقلاب سوسیالیستی به نتیجه نرسید و شکست خورد»، کانونمند شد؛ درباره ی آن گزاف گفت و آسمان ریسمان بافت.

بگمان من، شیوه ی برخورد با دروغگویان، دورویان و مزدوران و خودفروختگان که تا اندازه ای خودباختگان را نیز دربرمی گیرد، باید با شیوه ی برخورد با آدم هایی راستگو، راست کردار و برخوردار از منشی آدموار، جداگانگی بنیادین داشته باشد؛ با این یکی ها حتا چنانچه در شمار دشمنان سیاسی تو نیز جای گیرند، می توان به آسودگی گفتگوهایی سازنده بر بنیاد دادگری سازمان داد و سخنِ از سرِ راستگویی شان را هر چند از دید تو نادرست نیز باشد، بروشی سزاوارِ منش شان پاسخ داد. با آن یکی ها با هر پرچمی که بر سرِ دست گرفته باشند، هر کلاهی که بر سر خود و دیگران نهاده و می نهند و به هر جامه و پوستینی که درآمده اند، نمی توان و نباید چنین برخوردی نمود. از دید من، برخورد با آن ها دامنه ای از خاموشی گزیدن و نادیده گرفتن شان گرفته تا بگاه بایسته، ریشخند نمودن یاوه گویی ها و سفسطه بازی های از سر ناراستی شان را دربرمی گیرد و بس! هر روش دیگری که با آن ها در پیش بگیری به چیزی چون نمونه ی زیر می انجامد و به تو گوشزد می کند با اینگونه آدم ها بیهوده کلنجار نروی و نیرویت را در جای سزاوار خود بکار بری؛ بزبانی برای ما ایرانیان گوش آشناتر: آنچه کاشتنی است را در کشتزار بکاری؛ نه در شوره زار! 

***

به الف بچه ی نادان و زبان درازی می ماند که جلویت نشانده باشی تا الفبای خوب نیاموخته اش را به وی آموزش دهی:
ـ ببین بچه! آرش واژه ی «کودتا» این است و نه آن که تو در آن نخود لوبیا فروشی بر زبان راندی. آنچه را برایت گفتم، دریافتی؟

... و الف بچه، چون گوساله ای رمیده، ترا می نگرد. گویی زبان در دهانش نمی چرخد تا چیزی در پاسخ بگوید؛ و آنگاه که سرانجام زبان باز می کند، بجای دریافت پاسخی از سرِ راستی به پرسش تو که با جان کندن بسیار کوشیده ای تا جداگانگی ماهیت میان کودتا با انقلاب را برایش روشن کنی، پاسخی خیره سرانه از وی دریافت می کنی:
ـ من از نسل دیگری هستم و از گوشه چشمِ دیگری به آنچه تو به آن می نگری، نگاه می کنم. تو آنچه بود را دیده ای و من هنگامی آمدم و دهان گشودم که دیگر دستاوردی در کار نبود؛ هر چه بود، کاستی و کمبود بود. ما از دو نسل گوناگون هستیم! چالشِ پیش روی تو چگونگی زایش و گسترش آنچه انقلاب می نامی، بود و چالش پیش روی من چرایی فروپاشی آن است. تو درباره ی هستی آن سخن می گویی و من جز نیستی، گواه چیز دیگری نبوده ام. تو از دستاوردها سخن می گویی و من از کاستی ها. هنگامی که پرسش ها دگر می شوند، پاسخ ها نیز یکسان نخواهند بود. هم آن دستاوردها راست بودند و هم این کمبودها و کاستی ها. آزمون های زیسته ی نسل تو، آن دستاوردها را پررنگ تر می کند و آزمون های زیسته ی نسل من، این کاستی ها و فروپاشی همه چیز در پیِ آن را! آیا با همه ی این ها می پذیری که دشوار بتوان از دستاوردهایی پشتیبانی نمود که سال های آزگار از آن ها گذشته و از میان رفته اند؟ با این همه، بیا با هم آشتی کنیم! من کتاب ها و نوشته های بسیاری درباره ی آن رویداد خوانده ام که کمابیش، همگی شان از آن میان، نوشته های برخی از شخصیت‌هایِ همان دوره در روسیه، روی واژه ی «کودتا» پافشاری می کردند؛ ولی اگر از کنار همه ی آن ها بگذریم و تنها گفته ی «رابرت سرویس» که تاریخ‌نگار اجتماعی برجسته ای بوده را بدیده بگیریم، آن رویداد به یک آرش، انقلاب و به آرش دیگر، کودتاست. به این ترتیب، ما هر دو آماج یگانه ای را پی می گیریم؛ تنها جداگانگی میان ما در این است که به دو سُنّتِ اندیشگی جداگانه وابسته ایم: یکی باورمند به دوران پیشین و دیگری دگرآیین و دگر اندیش. این دو از هم جدا نیستند؛ درهم تنیده اند. نسل‌ های جوان ‌ترِ چپِ دگراندیش بر شانه‌ ی نسل‌ های پیشینِ چپ ایستاده‌اند؛ دو بلندای جداگانه به دو دیدگاه جداگانه می انجامد. دیدگاه‌ های جداگانه نیز رویکردهای جداگانه به بار می آورند. با این‌ همه تا هنگامی که هر دو سوسیالیسم را به این یا آن گونه، خواستار باشند و دستیابی به آن را شدنی بدانند، یگانگی ها بر جداگانگی ها می چربد. همین یگانگی هاست که آماج یگانه را روشن می کنند: آرمان‌های اکتبر!

«آموزگار ناخوانده» که از پرچانگی الف بچه به تنگ آمده و ناراستی و نیرنگبازی وی در پیچ و تاب دادن جُستار برآشفته اش نموده، سخن وی را می بُرّد:
ـ اینگونه که پیداست، آنچه درباره ی جداگانگی ماهوی میان کودتا با انقلاب که برایت گفتم و بخشی از آن نیز به شوند شتابی که در گفتن داشتم شاید نارسا نیز بود را نه تنها درنیافته ای که حتا با نیرنگ می کوشی تا زیر برنامِ «یگانگی» و «آماج های یگانه»، مرا بزیر پرچم دروغینی که زیر آن سینه می زنی، بکشانی! همه ی آن گفته ها به کنار، این همه آبزیرکاهی، دوپهلو سخن گفتن و پوش لای پالان دیگری نهادن، آن هم از الف بچه ای چون تو را چشم نداشتم؛ دست مریزاد! از هرچه بگذریم، روشن است که از این سویه براستی دو آدم گوناگون و ناسازگار با یکدیگریم؛ سخن بر سر دو نسل گوناگون نیز نیست و همانگونه که خود بگمانم ناخواسته، اشاره کرده بودی:
امروز هستند بسیار کسانی از نسل‌های پیشین که گونه ای دگر می‌اندیشند و نیز هستند کسانی از نسل امروز که جهان را بگونه ای چون نسل های پیشین می‌نگرند ... بنابراین، تنها می ماند همان گوشه چشم های نگرش جداگانه از یکدیگر که هیچگونه هماوندی با دیوارکشی میان نسل پیشین با نسل امروز ندارد. نهادن آنچه «چپ سُنتّی» نامیده اند و تو نیز بر این باوری در برابرِ «چپ نو، دگراندیش، دگرآیین» یا آنگونه که بتازگی کاربرد یافته: «چپ رهایی خواه» و سخن راندن از دو سُنّت اندیشگی جداگانه ی چپ، جز تکه تکه نمودن واقعیتی پویا در کلیّت آن و به چالش کشیدن یگانگی و یکپارچگی«چپ راستین»، بیش نیست. سخن بر سر انباشته های مغزی و شمار کتاب هایی که تو یا من خوانده ایم نیز نیست؛ آن کتاب ها شاید بر آگاهی مان بیفزاید؛ ولی جای دانش و بینش را نمی گیرد. رونویسی کردن نوشته های دیگران، نام بردن از شماری «شخصیت» که برخی از آن ها همان هنگام، مزدورانِ بی سر و پای کشورهای امپریالیستی بودند یا پس از گذران دوره ای از خودباختگی، کمر به خدمت شان بستند؛ پنهان شدن پشت سخنان گاه بس بیمایه ای که بر زبان رانده یا نوشته اند، نه تنها هنر نیست که گونه ای فرومایگی را به نمایش می نهد. آنچه بر زبان می رانی یا می گویی را باید خود، خوب گوارش نموده و از آنِ خود نموده باشی. بگمانم بجای روشن نمودن جداگانگی میان کودتا با انقلاب، می بایستی این ها را برایت می گفتم. اینکه بگفته ی تو: فلان شخصیت در پژوهش های تاریخی اش به این نتیجه رسیده بود که در سال ۱۹۱۷، فلان حزب بگونه ای حزبِ سیاسی توده‌ای فراروییده و چنین نبود که تنها دنبالچه ‌ی لنین باشد از پایه و بنیاد، نکته ای تازه بشمار نمی رود که نیازمند پژوهش و بازشناخت باشد؛ تنها بازگویی واقعیتی به تاریخ پیوسته است که تو چنانچه کم ترین دریافتی از «سوسیالیسم دانشورانه» داشتی، می بایستی این را درمی یافتی که «شخصیت» ها چه خوب یا بدشان از دید تو، من یا هر کس دیگری، زاییده ی تاریخ و دوران خویش اند و نه واژگون آن؛ اینکه آن ها نیز به نوبه ی خویش، انگ و نشان خودشان را بر روند تاریخی بر جای می نهند، سخنی درست است؛ ولی درباره شان گزافه نباید گفت. به این ترتیب، حتا اندیشیدن به اینکه فلان حزب سیاسی توده ای با گسترش سراسری در روسیه و فراتر از آن، دنبالچه یا ابزار دست این یا آن آدم باشد، آشفته اندیشی است؛ چرندی مایه گرفته از اندیشکده های امپریالیستی در بزرگنمایی نابجا و «شیطان سازیِ» این و آن با آماج های کینه توزانه. آنچه بر زبان رانده ای نیز رویهمرفته، جز بهانه جویی برای نپذیرفتن واقعیتی شناخته شده، به میخ و به نعل زدن، گنده گویی و خودنمایی است. بر بنیاد گفته ی خودت که ناخواسته بر زبان آورده ای، شاید بتوانی تا اندازه ای به نمایندگی از نسلی سخن بگویی که خاستگاه آن، لایه های نازک میان به بالای اجتماعی است؛ ولی از چنین هوده ای برخوردار نیستی که به نمایندگی از نسل های تازه ی طبقه کارگر و زحمتکشان، دربرگیرنده ی روشنفکران خلفی پیرامون آن، سخن بگویی و اگر می پنداری، چنین گفتگوها و جُستارهایی، تنها در میانِ لایه های روشنفکریِ بالای جامعه کاربرد دارد، سخت در اشتباهی! تو بیهوده می پنداری که بر شانه‌ ی نسل‌ های پیشینِ چپ ایستاده‌ای. تا آنجا که من می بینم، نیمی از تنه ات در زیر زمین پنهان و تنها بالاتنه ات پیداست. با این همه، خودت را بلندتر و برتر از نسل پیشین پنداشته ای! گفته های خودت که به همه ی آن نیز نپرداخته ام، نمودار آن است. به انشاء نویسی دیگران اشاره کرده ای؛ در حالیکه سر تا پای گفته هایت انشایی بیمایه و انباشته از رنگ و نیرنگ است. مرا با فرنامی چون نویسنده ‌ی گرانقدر و کسی که پیکره ی نوشته هایش می‌تواند سرمشقی برای دیگران باشد، بزرگ داشته ای تا همان دیگران را در سایه ی چنین بزرگنمایی بیجایی بکوبی! افزون بر این ها شیوه ی گواهمندی ناروایی است که بر بنیاد «نسبیت گرایی» («relativism») بکار گرفته ای؛ شیوه ای که با چرخیدن پیرامون هسته بنیادین جُستارها و نسبیت دادن بیش از اندازه ی آن ها، هیچگونه نتیجه گیری روشن و گویایی بدست نمی آید و در پایان، همواره چنین بدیده می آید که گویا همه یکسان درست می گویند!۷ به این ترتیب، فشرده ی آنچه با روده درازی فراوان بر زبان آورده ای که:
من از این گوشه چشم (زاویه) نگاه می کنم و آن را کودتا می بینم و تو از آن گوشه چشم، آن را انقلاب می پنداری، چرندی بیش نیست و هیچگونه آشتی و حتا آنچه «اقناع» نامیده می شود، نمی تواند در کار باشد؛ این همان تکه تکه نمودنِ واقعیتی یکپارچه در بازه ی زمانی شناخته شده ای از آن است که تو و برخی گروهبندی های دروغین چپ از آن میان بویژه «چپ رهایی خواه»، بکار گرفته و از «سوسیالیسم دانشورانه»، شیری بی یال و دُم و اشکم می سازید.۸ تو که انقلاب سترگ اکتبر را کودتا می دانی و می نامی، چگونه از «آرمان اکتبر» سخن می گویی؟! آیا چنین آشتی جوییِ بیمایه و بی هیچ پشتوانه ی دانشورانه ای، شوخی بیمزه و ریشخند نمودن واقعیت نیست؟

می توانی بگویی چرا از میان این همه گواهی و پژوهش های پرمایه و سامانمند درباره ی آن انقلاب سترگ، تنها سراغ آت و آشغال ترین شان رفته و همه ی این یکی ها را نادیده گرفته ای؟!

از سوی خود و به نمایندگی از هم سن و سال های خود (؟!) گفته بودی:
هنوز چیزی درباره ‌ی سوسیالیسمِ واقعا موجودِ سده‌ی بیستمی نمی‌دانستیم که پرسشی تازه دررسید: «پس چرا فروپاشید؟»

خوب! پس تو و هم سن و سال هایت، پیش از دهان گشودن و سخنان بیمایه بر زبان راندن، نیازمند بررسی بیش تری بودید و همچنان هستید؛ به همین سادگی است. آن درهم تنیدگی میان بگفته ی تو چپ باورمند به دوران پیشین و «چپ دگرآیین و دگر اندیش» نیز بویژه به شَوَند کارکرد دیرپای «سوسیال دمکراسی» و «لیبرال دمکراسی» و آلودگی گسترش یافته ی پیامد آن در جنبش کارگری و کمونیستی جهان و ایران است. به این ترتیب، اینکه گفتی: یگانگی ها بر جداگانگی ها می چربد و همین یگانگی هاست که آماج یگانه را روشن می کنند، جز چرب زبانی و بازی با واژه ها بیش نیست. ما آماج یگانه ای را دنبال نمی کنیم که بتوانیم با یکدیگر یگانه باشیم.

ب. الف. بزرگمهر    ۱۳ اسپند ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/03/blog-post_97.html

پی نوشت:

۱ ـ به میدان درآمدن یا به میدان فرستاده شدنِ «گروه جن گیران و امام زمانی ها» و کنشگری های بودارِ «بز عزازیل نظام»، مردک پیزُری: احمدی نژاد، سرراست یا ناسرراست، آماجمند یا بگونه ای غریزی، در چارچوب یکی از تازه ترین اینگونه چاره جویی ها [کژدیسه نمودنِ گرایش به چپ بویژه در میان کارگران و زحمتکشان پیرامون آن به شوند شکستِ همه سویه ی سیاسی و اقتصادی ـ اجتماعی نولیبرالیسم سرمایه داری در کشورمان] می گنجد و از دید من، برجسته ترین آماج های آن، کاستن از روندِ سرریز شتابنده ی نیروهای درمانده ی درون و پیرامون رژیم که باور خود به راستی و درستی رژیم تبهکار و رهبر دروغگو و نیرنگباز آن را از دست داده و راهی دیگر می جویند و جلوگیری از گرایش نیرومند بسوی چپ است

۲ ـ نوسان هایی کوچک پیرامون روند تاریخی هر دوره (trend)

۳ ـ دشواری بسیاری از انسان ها، نیز دربرگیرنده بسیاری از ما که خود را کمونیست می پنداریم، در شیوه اندیشگی متافیزیکی است که بنا بر عادت، ناخودآگاه و ناگزیر انجام می پذیرد و روندی پیوسته، سازمان یافته و تنیده در تار و پود اندیشه و کردار ما دارد. بسیاری از ما، تنها برشی از مکان و زمان را به شکلی ایستا و بی هیچ پیوندی با مادیت پویا درک می کنیم؛ با افق ناگزیر کوتاه خود که بویژه دربرگیرنده لایه های میانی طبقات اجتماعی در همه جای دنیاست، نداشتن آگاهی های تاریخی ـ اجتماعی کافی و شکیبایی برای خودآموزی و درک دیالکتیکی روندهای پیچیده، دست به تحلیل هایی شتابزده می زنیم و همه چیز را یکجا، در آن واحد  و در اندازه کمال آن می خواهیم. نتیجه پیشاپیش روشن است: ندیدن فرآیند در سیر طبیعی خود، پریدن از روی مرحله ها که هریک زمینه ساز و محمل آن دیگری است، نشناختن کیفیت های نوین یا یکی گرفتن پدیده های ظاهرا همسان با درونمایه های متفاوت بر پایه اصل «اینهمانی» و در پی آن برخوردی اراده گرایانه، حداکثرطلبانه و پندارگرایانه به واقعیت موجود که به هیچ روی در برابر ما سر خم نمی کند ...

من در مورد کاربرد این واژه [کمونیست]، ترجیح می دهم عبارت «گرایشات چپی» یا دست بالا «گرایشات کمونیستی» را بکار برم. کمونیسم شاخه ای درآمیخته از چندین دانش بشری است. شما برای یادگیری آن، ناچارید سه منبع (فلسفه آلمان، سوسیالیسم فرانسه و اقتصاد انگلیس) و سه بخش آن یعنی: دیالکتیک ماتریالیستی دربرگیرنده ماتریالیسم تاریخی، اقتصاد سیاسی (آموزش ارزش اضافی) و سوسیالیسم  علمی (آموزش مبارزه طبقاتی و نقش طبقه کارگر به عنوان نیروی دگرگونساز دنیا) را بخوبی فراگیرید و آنها را با یکدیگر بخوبی درآمیزید. اگر تا اینجای کار پیش آمده اید که خود نیازمند آموزشی همه جانبه و منظم، بویژه در زمینه فراگیری و کاربرد دیالکتیک ماتریالیستی است، هنوز شایسته نام کمونیست نیستید. این شایستگی زمانی بدست می آید که این آموزش را در عرصه عمل (پراتیک) که در هر گوشه ای از دنیا چهره دیگری بخود می گیرد، با سربلندی به انجام رسانیده باشید و تازه این روندی دامنه دار و نوشونده است؛ هر بار از نو ...

برگرفته از نوشتار و پی نوشتِ «دریافت ”سوسیالیسم دانشورانه“ و کاربرد آن با شیوه ی اندیشگی متافیزیکی ناسازگار است!»،  ب. الف. بزرگمهر  ٧ جولای ٢٠٠٨ بازانتشار در پیوند زیر:
https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/09/blog-post_3.html 

۴ ـ یا همانا نسل ‌های جوان‌ ترِ «چپِ دگراندیش»!

۵ ـ یا همانا «چپ الدنگ، بی یند و بارِ و زنجیرگسیخته ی رهایی خواه»!

۶ ـ برگردان کژ و کوله و گمراه کننده ای از واژه ی لاتینی «پلورالیسم» (ploralism) که بجای آن «بیشینه گرایی»، «چندجانبه گرایی» و شاید برگردان های دیگری به پارسی نیز بتوان بکار برد؛ گرچه از دید من، همگی این ها ماهیت «پلورالیسم» را آنگونه که باید و شاید، بازنمی تاباند.

«در پهنه ی سیاست و در جایی که با گرایش های طبقاتی گوناگون و منافع درهم تنیده یا رودرروی طبقاتی نیروهای اجتماعی درون و برون هر کشوری سر و کار داریم، چنین رویه ای یا نشانه ای از نادانی همه جانبه است که نام آن را آنگونه که خوشایند برخی هاست، «چندجانبه گرایی» (پلورالیسم) نمی توان نهاد یا کوششی دانسته و آگاهانه برای به زیر یک چتر درآوردن دیدگاه های ناهمداستان یا زاویه دار با یکدیگر است که من نام آن را ”سردرگم گرایی“ می گذارم ...»

برگرفته از پی افزوده ی نوشتار «سیاستی همه جانبه گرا یا سردرگم و گمراه کننده؟!»، ب. الف. بزرگمهر  سوم فروردین ماه ١٣٩٢

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/03/blog-post_5930.html

«نخستین بر و بارِ گندیده ی پیگیری سیاستی بر بنیاد «بیشینه گرایی» که تنها نمودی از میان دیگر نمودهای «سوسیال دمکراسی» و در اینجا بویژه «لیبرال دمکراسی» است، از میان برداشته شدن مرز باریک میان «چپ راستین» با همه ی گونه های دروغین آن از یکسو و میان مانش «چپ» و «راست» از سوی دیگر است.»

برگرفته از نوشتار «توده های مردم ایران گزینه ای پیشرو، پیش پای خویش نمی بینند تا پیرامونِ آن گرد آیند»، ب. الف. بزرگمهر    هفتم خرداد ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/05/blog-post_83.html

۷ ـ به این شیوه برخورد به واقعیت و پدیده های عینی که در کشورهای اروپای باختری و آمریکای شمالی، روش مرسوم و متداول گفتگوها و میزگردهای رسانه های امپریالیستی است، «نسبیت گرایی» می گویند. در این شیوه برخورد، با چرخیدن پیرامون هسته اصلی جستار و نسبیت دادن بیش از اندازه به مبحث های مورد گفتگو، هیچگونه نتیجه گیری روشن و گویایی بدست نمی آید و در پایان، همواره چنین به نظر می رسد که گویا همه شرکت کنندگان در گفتگو درست می گویند!

برگرفته از نوشتار «آقای وزیر! خدا را خوش نمیاد ...»، ب. الف. بزرگمهر  سپتامبر ٢٠٠٨، «فرهنگ توسعه». نسخه ای از این نوشتار را در پیوند زیر می توان یافت:

http://vista.ir/?view=context&id=342545

۸ ـ در این باره، پیش نویس نوشتاری را چندی پیش آماده نمودم که چنانچه بخت یار باشد به آن جداگانه پرداخته، ماهیت آن «چپ رهایی خواه» و از دید من: «افسار گسیخته» را روشن خواهم نمود.

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!