«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ مرداد ۳۱, شنبه

من مارکسیست ـ لنینیست هستم! ـ بازپخشش

زندان عمومی گوهردشت در سال های ۶۵ و ۶۶ علیرغم کمبودها، اعتراض ها و اعتصاب ها و جنگ و گریزها، در مقایسه با اواخر سال ۶۶ و اوایل سال ۶۷، دوران نسبتا آرامی را می گذراند و به همین دلیل فرصت وجود داشت برای پرداختن به مسائل نظری. یکی از آموزگاران این حوزه، زندانی بود به نام اکبر محجوبیان. سنش حدود ۷۰ سال و شاید بیش تر بود. موهای پرپشت و سفیدی داشت؛ چشمانش، جوان، زیبا و عمیق بود. او توده ای بود. در دوران جوانی افسر ارتش بود و در زمان شاه به زندان افتاده بود. باسواد و عضو کمیسیون پژوهش حزب توده ایران بود. تاریخ حزب کمونیست شوروی را تقریبا از حفظ بود و درباره ی تئوری «راه رشد غیر سرمایه داری»* مطالعات زیادی داشت. با آنکه کلاس گذاشتن در مورد مسائلی از این قبیل خطرناک بود، او بدون ترس از عواقب آن کلاس می گذاشت. در ضمن، آقای محجوبیان بسیار شوخ و بذله گو بود. جوک هایی که او تعریف می کرد، بعضی های شان آنقدر غیرمجلسی و به اصطلاح بی تربیتی بود که از ما برنمی آمد بازگوی شان کنیم و فقط او با آن سن بالایی که داشت، می توانست با آب و تاب تعریف کند و حمل بر بی ادبی نشود.

او در یکی از کلاس هایش راجع به خصوصیات «دمکرات انقلابی» از دیدگاه «مارکسیسم ـ لنینیسم» صحبت می کرد. محجوبیان خود با نظرات حزب در مورد «دمکرات انقلابی» بودنِ «خط امام» اختلاف داشت. در یک کلام، او قبول نداشت که خط امامی های آن زمان در تعریف «دمکرات انقلابی» از دیدگاه «مارکسیسم ـ لنینیسم» می گنجند. گویا برخی از رفقای حزبی اش از او خواهش کرده بودند که انتقاد از خط مشی حزب را در کلاسش مطرح نکند؛ چرا که تاثیر بدی در روحیه ی زندانیان توده ای خواهد گذاشت. او قانع شده بود که در مورد ایران و مصداق «راه رشد غیر سرمایه داری» در ایران صحبتی نکند بلکه بطور کلی به تئوری «راه رشد غیر سرمایه داری» بپردازد. در اینجا داستانی تعریف می کنم که از دیگران شنیده ام:
در جو پلیسی زندان قزل حصار، قبل از منتقل شدن زندانیان به گوهردشت، کلاسی با مضمون «راه رشد غیر سرمایه داری» با آموزگاری اکبر محجوبیان دایر بوده است. زندانیان متوجه می شوند که در یکی دو روز آینده، انتقال بزرگی در پیش است و ترکیب افراد آن بند به احتمال زیاد تغییر خواهد کرد و معلوم نیست چه کسی به کجا منتقل خواهد شد. لذا افراد شرکت کننده در کلاس از آقای محجوبیان می خواهند که هرچه سریع تر و بدون شاخ و برگ، مسائل را مطرح کردن.

در ضمنِ صحبت از ویژگی های «دمکرات انقلابی»، یکی از بچه ها می گوید سوالی دارم. محجوبیان می گوید: بفرمایید! او می پرسد:
آخر، این خصوصیات که شما می فرمایید به هیچوجه با صحبت های آقای رفسنجانی در نماز جمعه ی هفته ی پیش مطابقت ندارد؛ پس ما چطور می گوییم که او یک «دمکرات انقلابی» است؟

محجوبیان که ناچار است کلاس را سریع تر به جایی برساند و هم نمی خواهد درگیر موضوع مشخص «دمکرات های انقلابی در ایران» بشود، پاسخ می دهد:
در مورد مشخص ایران و افراد حکومت بعدا بحث می کنیم و به درس ادامه می دهد.

بعد از ۱۰ دقیقه یا بیش تر، دوباره همان فرد می گوید: سوالی دارم. محجوبیان می گوید: بفرمایید! او می پرسد:
آخر توجه کنید همین دیشب در اخبار تلویزیون، خود خامنه ای یا اردبیلی (الان درست یادم نیست!)، چیزی گفت که صد و هشتاد درجه با این مطلبی که شما می فرمایید، تفاوت دارد.

باز محجوبیان می گوید:
بگذارید بعدا در این مورد صحبت کنیم.

چند دقیقه ای می گذرد که فرد مذکور یا فرد دیگری دوباره کردار یا اظهارات یکی دیگر از خط امامی های حاکمیت را مطرح می کند و می گوید چنین چیزی با ویژگی های یک «دمکرات انقلابی» مغایر است.

اینجا دیگر محجوبیان جوش می آورد و یک دفعه می گوید:
من، خواهر و مادر هرچه خط امامی را ... آقا گاییدی ما رو، ول کن دیگه! من می گم این ها رو بعدا می گم؛ تو باز می گی فلانی چه غلطی کرد!

پیامد این پاسخ، خنده ی بچه ها بود که مثل بمب اتاق را لرزاند.

در گوهردشت، این پیرمرد صبح های خیلی زود مثلا ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شد و در کنار اتاقش در راهرو نرمش می کرد و بعد از نرمش می نشست و یادداشت هایش را می نوشت. برای تنظیم یادداشت ها و گذاشتن کلاس از کتاب های زیادی استفاده می کرد؛ اما حافظه ی عجیبش، بیش تر از کتاب ها کمکش می کرد. کلاسی که او در گوهردشت داشت، در مورد تاریخ انقلاب اکتبر و یا تاریخ جنبش کمونیستی بود ...

یکبار از او پرسیدم:
آقای محجوبیان، این پنج خصوصیت «دمکرات انقلابی» که حزب توده ایران مطرح کرده و گفته که این خصوصیات در «نیروهای خط امام روشن بین» وجود دارد، آیا منظور حزب این است که واقعا این پنج خصوصیت در آن ها وجود دارد یا منظورش این است که بالقوه در آن ها وجود دارد و باید به تدریج بالفعل شود و ما با تبلیغ آن، نهایتا این پنج خصوصیت را به آن ها قالب می کنیم؟

محجوبیان که چندان از این کنایه ی رفیقانه بدش نیامده بود، گفت:
ببین رفیق! این پنج خصوصیت که حزب گفته مثل پنج انکشت دست من است (در این لحظه به دستش نگاه کردم و فکر کردم لابد از تشبیه کردن ۵ خصوصیت با پنج انگشت می خواهد موضوع را شیرفهم کند). بله عین این پنج انگشت است که این آقایان (منظور: حکومت) اینو مشتش کردند و کردند تو ماتحت ما!

اول مات ماندم و هر دو ساکت، نیم ثانیه ای به هم زل زدیم و بعد هر دو زدیم زیر خنده. از این بذله گویی مختصر و مفیدش حظ کردم.

هر وقت به یاد آن مرد سالخورده می افتم، بی اختیار شرافت و سرزندگی و بی باکی اش مرا شیفته ی او می سازد. با قامتی استوار در شهریور سیاه ۶۷ در مقابل آخوند نیری و اشراقی ایستاد و در پاسخ به سوال شان که مسلمانی یا مارکسیست، گفته یود:
من مارکسیست ـ لنینیست هستم!

برگرفته از «یه جنگل ستاره»، خاطرات زندان امیرحسین بهبودی، چاپ دوم، تابستان ۱۳۹۵، انتشارات فروغ، کُلن ـ آلمان (با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها و گنجاندن جمله ای ای درباره ی چهره ی آن رفیق استوار توده ای در جای سزاوار آن از سوی اینجانب؛ برنام را از متن برگزیده و واپسین گزاره را برجسته نمایش داده ام.   ب. الف. بزرگمهر)


* نکته ای بایسته درباره ی «راه رشد غیر سرمایه داری»

«راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» را گاه «راه رشد غیر سرمایه داری» نیز نامیده اند که از دید من، بسیار بیجا و نادرست است. «راه رشد غیر سرمایه داری» به جز ابهامی که در صورت خود دارد، از نظر ماهیت آن نیز نامفهوم و نادرست است؛ زیرا به هیچ سویی رهسپار نیست و تنها می گوید که چیزی غیر از سرمایه داری است. چه چیزی؟ آن را روشن نمی کند؛ اگر به سوی سوسیالیسم سمتگیری ندارد، پس چیست؟ آیا راهی در میان آن دو است؟! که در آن صورت نادرست بودن آن بیشتر آشکار می شود. زیرا هر دانش آموز ساده ی آموزش سوسیالیسم نیز می داند که لایه های میانی جامعه سرمایه داری از دورنما و افقی برخوردار نیستند. افزون بر آن، جامعه نیز مانند کالبدی زنده حرکت دارد و این حرکت حتا در ساده ترین شکل های آن مانند حرکت یک آمیب، همواره سمت و سوی مشخصی دارد و باید داشته باشد؛ در غیر این صورت آمیب به دونیم بخش می شود یا هریک از اندام های کالبد به سمتی حرکت می کنند که با مجموعه کالبد هماهنگ نیست که معنای آن ازهم پاشیدن کالبد است.

«راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» را با «راه رشد سوسیالیستی» نیز نباید یکسان پنداشت. «ساخت» یا ترکیب «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» برای کشورهایی بکار می رود که از سطح رشد اقتصادی ـ اجتماعی پایینی برخوردارند یا اگر حتا رشد اقتصادی ـ اجتماعی در آنجا در حال افزایش پرشتابی است هنوز از بنیان های مادی و معنوی بایسته و شایسته برای پیگیری استوار «راه رشد» خود برخوردار نیستند. در این باره، جمهوری توده ای خلق چین، با وجود رشد غول آسای اقتصادی ـ اجتماعی خود در سال های کنونی نمونه ی بسیار خوبی از کشورهایی است که «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» را برگزیده اند. «ساخت» یا ترکیب «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی»، افزون بر این آشکارا می گوید که به سوی سوسیالیسم سمتگیری نموده است و به درجات مشخصی که از این کشور تا کشور دیگر تفاوت های گاه عمده دارد، از «راه رشد سرمایه داری کم رشد و گسترش نیافته» روی برتافته است.

برگرفته از پی نوشتِ نوشتار «سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

سرنوشت همگی تان چنین خواهد بود ـ بازپخشش

سرنوشت همگی تان چنین خواهد بود؛ بسان واپسین تزار روسیه که در پی انقلاب دورانساز اکتبر ۱۹۱۷ ترسایی بزیر کشیده شد، شما تبهکاران زورمند تمرگیده بر اورنگِ فرمانروایی نیز که اندیشه ی نابودی توده های مردم در سراسر جهان را در سر می پرورانید و پلیدترین ترفندها را برای انجام آن بکار گرفته و می گیرید، کَلّه پا خواهید شد.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ تیر ماه ۱۴۰۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2021/07/blog-post_85.html

زیرنویس پَرتور:

یکی از رشته پرخاش های توده های مردم در کلمبیا ـ پَرتور برگرفته از «اسپوتنیک»

 

سخن را از زمینه ی تاریخی خود نباید جدا کرد! ـ بازپخشش

از زبان زنده یاد پرویز ناتل خانلری آورده است:
آوازهٔ عیب و نقص فارسی از آن روز برخاست که گروهی، از جهل و تعصب، وجود لغات «عربی اصل» را در این زبان ناپسند شمردند و خواستند فارسی را پاک و خالص کنند. تا آنجا که از ایراندوستی بود، بخشودنی و ستودنی است؛ اما قصهٔ دوستی خاله خرسه را هم البته شنیده اید … چه شد که علم و فن را رها کرده و در همین یک راه غیرت نشان می دهید؟ این غیرت دروغین از تنبلی برخاسته است … تحصیل علم و کسب هنر دشوار است و دیر می توان از این راه شهرت یافت. اما سنگ لغت و زبان را به سینه زدن و به جای کلمه ای معمول و متداول که محتمل است اصل عربی داشته باشد، لفظی ساختگی و غالباً نادرست از خود در آوردن، کار آسانی است و از هر شاگرد مکتبی ساخته است. وقتی شوق خودنمایی با تنبلی و بیمایگی در آمیخت، چنین نتیجه ای از آن حاصل می شود … امروز کار به جایی رسیده است که هر کس خواندن و نوشتن می داند، اگرچه سر و کارش با ادبیات نیست، از روی تفنن لغت هم می سازد و در قواعد زبان فارسی تصرفی می کند.

زبان شناسی و زبان فارسی / پرویز ناتل خانلری

از «گوگل پلاس» (با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

می نویسم:
بیگمان سخن زنده یاد پرویز ناتل خانلری که یکی از گرانمایگان ادب پارسی است، درست است؛ ولی، آن سخن را از زمینه ی تاریخی خود نباید جدا کرد؛ زیرا در بخشی از گفته که محدود به دوره ی تاریخی مشخصی است، آرش خود را دارد و نه برون از آن. به عنوان نمونه در دوره ای که شاید نخستین بار فرهنگستان ادب پارسی پدیدار شده بود، آدم هایی نه چندان دانشمند و اهل فن در آن زمینه نیز به آنجا راه یافتند (داستانی که در بسیاری از زمینه های دیگر بارها و بارها و نیز هم اکنون رخ داده و می دهد!) و به عنوان نمونه، برای واژه ی ا ز ریشه ی تازی: «مستقیم»، واژه ی «سیخکی» را ساختند که مورد ریشخند اهل فن و مردم شد که آن ها را بکار نگرفتند.

اینکه همه ی زبان های زنده ی جهان همواره از زبان های دیگر واژه هایی را گرفته و پذیرفته اند و همین نیز سبب سرزندگی شان شده، روشن و آشکار است. بسیاری از واژه هایی را که می پنداریم، ریشه ی پارسی دارند، چنین نیست: از زمان های دور بسیاری واژه های سریانی، آرامی، یونانی  و پس از آن تازی، ترکی و مغولی و تاتاری وارد زبان پارسی شده و در آن گوارش یافته اند. به عنوان دو نمونه، واژه ی «پیاله» که از ریشه یونانی است و «کنکاش» که مغولی یا تاتاری است. بیش تر این واژه ها در روندی کم و بیش طبیعی در پی داد و ستد با مردمان جاهای دیگر  به زبان پارسی آمده اند. در زمینه های دیگر نیز چنین بوده است؛ به عنوان نمونه در دوره ای از تاریخ، خدایان مورد پرستش سرزمین های گوناگونی را همزمان در کشور خودمان می بینیم.

از میان همه ی این زبان ها که بیش ترشان در فرآیندی طبیعی به زبان پارسی پا گذاشته و ماندگار شده اند، زبان تازی تا اندازه ی بسیاری وضعیتی جداگانه دارد. این زبان با زور و نیرنگ و سوزاندن و از میان بردن هرچه نشانه از فرهنگ و ادب و زبان پارسی، آنهم به درازای بیش از دو سده خود را بر زبان پارسی گرانبار نموده و برخلاف، زبان ها و فرهنگ های دیگر، واژگان زبان پارسی را شکسته و کژ و کوله نموده است. در چنین وضعیتی جز دو راه برای چنان زبان کژ و کوله و شکسته شده ای برجای نمی ماند؛ یا کاملا زبان بیگانه را بپذیرد (بسان کشور سوریه که از فرهنگ باستانی و زبان آرامی، تنها واژه هایی برجای مانده است!) یا با آن پیکار کند و واژه های بیگانه و گرانبارشده را از خود براند. خوشبختانه نیاکان ما دستِکم از دوره ی یعقوب لیث صفاری به این سو، راه دوم را برگزیدند که تاکنون با فراز و نشیب هایی پی گرفته شده است. این یک تفاوت عمده است که بیگمان دانشمند گرانمایه ای چون ناتل خانلری آن را بهتر و بیش تر از من می داند. به گمانم، بخشی از سخن وی رویارویی کم و بیش تندی را که در دوره ای میان کسانی چون خود او با دیگرانی که در پی بازسازی آنچه که «پارسی سره» می نامیده اند، بازتاب می دهد و نباید از آن نتیجه گیری های گسترده تری نمود.

از این ها گذشته، زبان پارسی، زبانی نیرومند است که با همه ی زخم هایی که برداشته با زبان لاتینی که ریشه ی یکی از پنج شاخه ی عمده ی زبان های اروپایی است، پهلو می زند. هنگامی که واژه هایی از ریشه ی پارسی، زبان دری افغانستان که با پارسی کنونی ایران بسیار نزدیک و حتا یگانه است، کردی، گیلکی، لری، تاجیکی و بسیاری دیگر از «خرده فرهنگ» هایی که گاه چون زبان مردم برخی منطقه های کرانه ی کویر لوت (که به عنوان نمونه مانند بیابانک، نمونه هایی درخشان از فرهنگی زنگار گرفته را به نمایش می گذارند) داریم که به آسانی می توانند جایگزین واژه های بیگانه شوند، چرا نباید آن ها را بکار ببریم؟!

اگر همه ی این ها خوب مدیریت شوند، چیزی که در کشورمان نداریم یا کم داریم، جلوی ورود واژه های بیگانه به رسانه ها و تبلیغات گرفته شود و بجای یاد دادن نام «غضنفر» در دبستان، از همان ابتدا برای بهبود پارسی گویی و پارسی نویسی کوشیده شود و بسیاری کارهای دیگری که در این زمینه می توان انجام داد و جای نام بردن از آن ها اینجا نیست، زبان پارسی باز هم جان بیش تری خواهد گرفت. برای آنکه یک نمونه در این زمینه نیز یادآور شده باشم، کار دولت آلمان هشت ـ ده سالی پیش از این است که املای بسیاری از واژه های زبان آلمانی را در آن هنگام دگرگون نمود و پس از آن همه ی دستگاه دولتی، همه ی رسانه ها، نهادهای آموزشی و ... موظف به کاربرد آن شدند. چنین کارهایی را در کشور ما نیز می توان سازمان داد و بکار بست.

ب. الف. بزرگمهر   هفتم تیر ماه ۱۳۹۲


تنها روش های ما نبود که بوی گند می داد؛ خودمان هم به گند آلوده بودیم ... ـ بازپخشش

نوشته است:
من در ایران، متاسفانه فقط برای یک سیاستمدار مدتی کار جدی کردم: محمدباقر قالیباف. سودش این بود که حقوق خوب و منظم می داد و من هم شناخت دقیق تری از اصولگرایان پیدا کردم؛ ولی گندش بیشمار بود. یکی از روش های گندی که ما داشتیم، این بود:

وقتی قالیباف حرفی می زد یا می خواست متنی برای او تنظیم شود، یک اصل مهم بود: ما باید یک تصویر متناسب با موقعیت از قالیباف ارائه بدهیم؛ یک تصویر قشنگ. اگر فضا به سمت رهبری بود، ما یک مشت کلمه مثل جهادی، پیشرفت و اینها می چپاندیم در متن یا تیتر می شد؛ اگر وضعیت عادی بود، کلماتی مثل اصولگرای اصلاح طلب، معتدل و ...

شخصا مدتی است سعی کرده ام از فضاها دور شوم؛ ولی بوی گندش را هنوز خودم می توانم حس کنم. همین بوی گند را می توانم در انبوه تلاش ها و متن هایی که فقط هدف نشان دادن یک تصویر زیبا و مثبت از ایران یا سیاستمداران مورد علاقه شان است را حس کنم. اغلب این متن ها ارزش همان مصاحبه ها و مقاله هایی را دارند که ما برای قالیباف تولید می کردیم. حقیقتی در کار نیست و یا قربانی موقعیت، ریا و جهل شده است.

اینکه شما از خباثت رهبران و دروغ دولتمردان ایران می خواهی هوشمندی استخراج کنی، اینکه ریا و چاپلوسی را تاکتیک سیاسی بدانی، اینکه نقض حقوق شهروندان را فرعی نشان دهی، اینکه در برابر اشتباهات شان سکوت کنی، اینکه چشمت را روی تجاوز و جنایت هایش در سایر کشورها ببندی و ...، اینها فقط بوی گند می دهد، متاسفانه.

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب؛ برنام نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/01/blog-post_17.html

نمازی به شکرانه ی تبهکاری! ـ بازپخشش

برگی از تبهکاری های تازیان

«مُعتصم»، خلیفه ی عباسی به شکرانه ی آنکه سه سردار پیکارجوی ایرانی، بابک، مازیار و افشین که هر سه آنها با نیرنگ به بند افتاده را از میان برداشته بود، مهمانی بزرگی ترتیب داده بود که در طول آن سه بار پیاپی، مجلس را ترک گفت و هر بار ساعتی بعد بر می گشت .... در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت شده بودند، فاش کرد که در هر بار به یکی از دخترانِ پدرکشته ی این سه سردار چنگ انداخته و ناموس شان را دریده است؛ و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند.

خاستگاه ها:

ـ «سیاست نامه»؛ نوشته ی «خواجه نظام الملک توسی»

ـ «جامع التمثیل» ـ پاورقی

ـ «جنبش های اجتماعی ایران»، محمد جواد مشکور

ـ «تولدی دیگر»، شجاع الدین شفا، برگرفته از «سیاست نامه»

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام نیز از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

بازگویی یک نکته، دستکم به اندازه ی اشاره ای گذرا بد نیست و شاید برای برخی که به آموختن تاریخ و رویدادهای تاریخی از دیدگاه علمی گرایشی نشان می دهند، سودمند نیز باشد:
سراسر تاریخ آدمی جز نخستین پله ی بسیار درازمدت آن، «دوره ی سوسیالیسم نخستین» که بخش عمده ای از آن دربرگیرنده «دوره ی مادرشاهی» در سراسر کره ی زمین نیز هست، تاریخِ پیکار طبقاتی است. اگر از این گوشه به جُستار آن سه سردار بزرگ ایرانی بنگریم، با همه ی ناروشنی ها و نارسایی هایی که پژوهش های تاریخی گسترده تری در این زمینه را خواستار است و من نیز ویژه کار آن نبوده و نیستم، دو تن از آن سرداران به نام های مازیار و افشین از اربابان (خاوندهای) دوران خود، دوران چیرگی سامانه ی خاوندی (ارباب رعیتی) آمیخته با گونه هایی از همبود «برده داری خانگی»* در ایران، بودند و درست از همین روی است که گرایش های طبقاتی شان، هر دو را به این یا آن شکل که همه ی آن نیز روشن نیست و شوربختانه با داستان های ساختگی فراوان و شاخ و برگ داده شده نیز همراه شده، به خلیفه ی عباسی نزدیک می نمود. تنها بابک است که با آن دو از این سویه، سنجش ناپذیر و قهرمانی تاریخی و همه سویه خلقی است و فداییان و سربازان هموست که به گفته ای، بیش از نیم میلیون از سربازان تازی را در جنگ های گوناگون پارتیزانی به کشتن دادند و ایران و ایرانی را سربلند نمودند. این قهرمان بزرگ خلق های ایران و نه تنها آذربایجان قهرمان را نه از دیدگاه طبقاتی و نه از سویه های عملکرد درخشان وی در برابر سپاهیان خونخوار و بیابانگرد تازی به هیچ روی نمی توان و نباید با آن دو هم ارز و همتراز بشمار آورد و باز هم به همین انگیزه است، هنگامی که دستگیر شد و وی را دست بسته، پیش آن خلیفه ی پلید و بی ناموس آوردند، وی را با چنان شکنجه ی ددمنشانه ای نابود کرد. بابک که قد و قواره ای کوتاه و چهره ای نه چندان زیبا داشت و ریشخند خلیفه در رویارویی با وی نیز با اشاره به همین ها آغاز شد، در آنجا نیز دلاوری بزرگی از خود نشان داد. داستان دست بریدن و زبان بریدن وی پیش از مرگ جانگدازش را کم و بیش همه می دانند. شوربختانه، ماجرایِ زبان آوری دلاورانه ی وی به کسان دیگری چون «حلاج» نسبت داده شده که بگمانم درست نیست. آن دلاوری، تنها از کسی چون بابک خرمدین برمی آمد و نه هیچ کس دیگری!

ب. الف. بزرگمهر     پنجم مهر ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_334.html

* برخلاف روم باستان که از کارِ بردگان، بیش تر در کشتزارها و صنعت سود برده می شد.

۱۴۰۵ مرداد ۲۹, پنجشنبه

تفاوت طبقاتی، برجسته تر از تفاوت های ملی، نژادی و هر تفاوت اجتماعی دیگری است! ـ بازپخشش

به بهانه ی پیشگفتار

آنچه در زیر آمده، بخش کوتاهی از کتاب داستان ارزنده ی «فونتامارا»، نوشته ی «ایگناتسیو سیلونه»، نویسنده ی ایتالیایی است که با اندک ویرایشی، بویژه در نشانه گذاری ها آن را رونویسی نموده ام؛ کتابی که یکی از منتقدین پرآوازه به نام «مالکولم کولی»، آن را یکی از سه «نوول» برجسته ی ادبیات باخترزمین در سال های دهه ی ۳۰ ترسایی سده ی پیش بشمار آورده و من نیز به نوبه ی خود، خواندن و بازخوانی آن را سپارش می کنم.

انگیزه ی رونویسی و بازگویی این بخش از کتاب، گفتگویی است که میان دهگانان بی چیز و تنگدست روستایی به نام «فونتامارا» در پی گفتگو و ستیزه شان با یکی از کارمندان دون پایه مالیاتی و ابزار دست یکی از زمینداران بزرگ منطقه درمی گیرد و سخنانی است که به عنوان نتیجه گیری بر زبان می آید.

از دید من، آن سخنان یکی از بهترین و ساده ترین گفته ها درباره ی تفاوت های طبقاتی است؛ تفاوت هایی برجسته تر از تفاوت های ملی، نژادی و هر تفاوت اجتماعی دیگری در جهان ما! و از همین رو، بگونه ای برجسته در ذهنم مانده است؛ تاکنون، چندین بار خواسته ام تا از آن به مناسبت های گوناگون در نوشتارها و یادداشت هایم سود برم؛ ولی هر بار و بیش تر به دلیل تنبلی در رونویسی، آن را نادیده گرفته ام. این بار که پیام آن آقای بیش از اندازه فرزانه به نوحاجیان را برای «روز برائت از مشرکین» می خواندم، باز هم یاد این گفتگو و نتیجه گیری آن افتادم و می خواستم آن را در نوشته ای در دستِ کار و در هماوندی با آن پیام درج کنم. می پندارم که درج جداگانه ی آن، برای همه ی جان های شیفته ای که خواهان آموختن و کاربرد آموخنه ها در کردار اجتماعی هستند، سودمند باشد.

نکته ای را درباره ی کاربرد واژه های «شهری» در برابر «روستایی» یا «کشاورز» در گفتار قهرمان داستان این کتاب ناگفته نگذارم. روشن است که آماج گوینده، هر شهری و به عنوان نمونه: کارگر یا سایر زحمتکشان شهری نیست و بازهم بویژه برای آن ها که از بافت شهرهای دوران سده های میانی تا نخستین دهه های پیدایش و گسترش هماوندی های سامانه ی سرمایه داری در اینجا و آنجا بیش تر آگاهی دارند، روشن است که دوران تصویر شده در این داستان زیبا و غم انگیز تا اندازه ی بسیاری با دوره ی همانند آن در ایران که بخش دیوانسالاری و بازرگانی و حتا زمینداران بزرگ در شهرها گرد آمده و روستاها بگونه ای عمده، کشاورزان کم زمین و بی زمین و مزدبگیران بخش کشاورزی را دربرمی گرفت، سنجیدنی است.

ب. الف. بزرگمهر    چهاردهم مهر ماه ۱۳۹۳  

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/10/blog-post_37.html 

***

... از رفتن برق چنان سوگوار بودند که انگار بدون وجود چراغ برق، چشم اندازشان تاریک تر می شد. من و میشل زومپا در دکه ی ماریتا دور میز بیرون از مغازه ماندیم و لوسوردو درست پس از ما با الاغش ـ که می خواست به اصطبل ببرد ـ آمد؛ بعد پونتسیو پیلاتو با تلمبه ی ضد عفونی روی پشتش، بعد رانوکیا و شاراپا که برای شاخه زنی رفته بودند، بعد بارلتا، ونردی سانتو، چیروتسی روندا، پاپاسیتو و عده ای دیگر که به گودال شن رفته بودند، آمدند؛ و ما همه درباره ی برق و مالیات تازه صحبت می کردیم و از مالیات قدیم، مالیات محلی و مالیات ایالتی و تکرار همان مطالب؛ زیرا مالیات هرگز تغییر نمی کرد؛ و بی آنکه ما خبردار شویم، یک غریبه سر رسید؛ یک غریبه با دوچرخه. مشکل بود در آن ساعت فهمید او کی می توانست باشد. او قطعا یک غریبه بود و مامور برق هم نبود. یک شهرستانی هم نبود. پلیس هم نبود. مردی خوشپوش بود با صورت کوچک، تیغ انداخته و گُلی رنگ، با دهانی قرمز و بزرگ مانند دهان گربه. او با یک دستش دوچرخه را نگهداشته بود ـ دستی کوچک و قلمی، چون پوست شکم مارمولک با انگشتر بزرگی در انگشتش، عین یک اسقف. زنگارهای سفیدی روی کفشش بود. رویهمروفته موجودی بود ناشناختنی.

ما صحبت مان را قطع نکردیم. واضح بود که این پرنده آمده بود درباره ی مالیات تازه با ما گفتگو کند ـ در این مورد شکی نداشتیم؛ و شکی هم نبود که هم مسافرت او بیهوده بود و هم اینکه سرنوشت اوراق او به همان جایی می انجامید که مال «ایننوچنتتسو لاله چه» [روستای نزدیک به فونتامارا ـ ب. الف. بزرگمهر]. تنها یک مطلب برای ما روشن نبود که روی چه چیز تازه ای ممکن بود مالیات ببندند؟ همه ی ما در این باره بود که فکر می کردیم و با وضعی پرسش آمیز به یکدیگر نگاه می کردیم؛ ولی هیچکس چیزی نمی دانست. شاید روی مهتاب مالیات می بستند؟

غریبه ضمن دو سه بار پرس و جویی که با صدای بزمانندش کرده بود، معلوم شد که سراغ «محل سکونت بیوه ی قهرمان سورکانرا» را می گیرد.

«ماریتا» در آستانه ی مسافرخانه ایستاده بود و با شکم بالا آمده اش ـ که سومین شکم بود از چهارمین شکم پس از مرگ شوهرش در جنگ ـ راه را بند آورده بود. شوهرش او را با یک مدال نقره ای و حقوق بازنشستگی ـ و نه احتمالا با سه چهار شکم آبستنی ـ تنها گذاشته بود. برای حفظ افتخارات شوهرش، مردم می گفتند که او پس از جنگ با شماری آدم های مهم آشنایی بهم زده بود و آن ها دو بار او را به رُم برده به اولیای امور معرفیش کرده بودند و آن ها هم آذوقه اش را تامین کرده با صدها بیوه ی دیگر، زیر پنجره ی کاخ ها با قدمِ دو، سان شان داده بودند؛ اما همین که شروع کرد به آبستن شدن، آن ها هم دیگر دکش کردند.

گاهی ازش می پرسیدیم:
«چرا شوهر نمی کنی؟ اگر نمی خوای بیوه بمونی، می تونی شوهر کنی.» و او پاسخ می داد:
«اگه شوهر کنم، مستمری ”بیوه های قهرمانان جنگ“ را از دست می دم. اینو قانون گفته؛ منم مجبورم بیوه بمونم.»

برخی از مردها با عقیده ی او موافق بودند؛ اما زن ها همه از او بیزار بودند. از طرفی دیگر ماریتا بلد بود چطور با آدم های مهم تا کند. همین بود که غریبه را دعوت کرد که پشت میز بنشیند. او هم چند برگ بزرگ کاغذ از جیبش بیرون کشید و روی میز گذاشت.

وقتی چشم ما به کاغذها افتاد، همدیگر را نگاه کردیم و یقین پیدا کردیم؛ قبض ها آنجا بود؛ قبض های مالیاتی؛ و حالا همه ی هم و غم ما این بود که از چند و چون مالیات تازه چیزی دستگیرمان شود.

درواقع، غریبه صحبت را آغاز کرد؛ و ما نسبت به اینکه او یک شهری است، اطمینان پیدا کردیم. ما تنها چند کلمه ای از حرف های او را می فهمیدیم. ما تنها نتوانستیم درک کنیم که روی چه چیزی داشت مالیات بسته می شد. روی مهتاب شاید؟

ضمن اینکه دیر شده بود. ما با ابزارهایمان، لوله ها، تبرها، چنگک ها، خاک اندازها و الاغ لوسوردو و تلمبه ی گوگرد آنجا بودیم. برخی ها رفته بودند. داشتیم جار زن هایمان که از راه دور برای برگشتن به خانه صدامان می کردند را می شنیدیم. «ونردی سانتو»، «یارلتا»، و «پاپاسیتو» رفتند. «شاراپا» و «رانوکیا» قدری که به چرندیات غریبه گوش دادند، روانه شدند. لوسوردو دلش می خواست بماند؛ اما الاغش که خسته بود، وامی داشتش که راهی خانه شود.

حالا تنها سه نفر از ما آنجا بودند با مرد شهری که یک بند حرف می زد. هر از چند لحظه ای ما به یکدیگر نگاه می کردیم؛ اما هیچیک نمی دانستیم درباره ی چه مطلبی است که او دارد صحبت می کند. منظورم این است که هیچکدام نمی دانستیم که مالیات تازه روی چه چیزی می بایست باشد.

دستِ آخر از سخن گفتن ماند. رویش را به طرف من که کنار دستش بودم، برگرداند؛ برگ کاغذ سفید و مدادی به من داد و گفت:
«امضا کن!»

چرا باید امضا می کردم؟ چه کاری از امضا کردن ساخته بود؟ من ده کلمه هم از آنچه او گفته بود، نفهمیده بودم؛ اما، حتی اگر فهمیده بودم، امضای من چه مناسبتی داشت؟ من تنها نگاهش کردم و دردسر پاسخ به خود ندادم.

این بود که رویش را به سوی دهقان کنار من برگرداند و مداد و کاغذ را به او داد و گفت:
«امضا کن! به نفع خودتونه.»

او هم امضا نکرد و طوری نگاهش کرد که انگار درختی بود و یا سنگی. غریبه، رو به دهقان سومی کرد؛ کاغذ و مداد را به او داد و گفت:
«شما آغاز کنید. بقیه ی اونا پس از شما امضا می کنن.»

انگار که با دیوار حرف زده بود. هیچکس، چیزی نگفت. آخر ما که نمی دانستیم ماجرا از چه قرار بود. چرا می بایستی امضا کنیم؟

ما تنها آنجا نشستیم و نگاهش کردیم و او خشمش داشت گُل می کرد. من از درونمایه ی سخنش حدس زدم که حرف زشتی درباره ی ما زد. منتظر ماندیم که از مالیات تازه برایمان صحبت کند؛ اما او درباره ی موضوع دیگری حرف می زد. آخرهای قسمتی از صحبتش بود که شلاقی که با خود داشت را برداشت و جلوی صورت من تکان تکان داد و فریاد زد:
«حرف بزنین! حرف بزنین! سگای ملعون کرمو! چرا حرف نمی زنین؟ چرا نمی خواین امضا کنین؟»

از آن بدترش باید پیش می آمد تا مرا از جا در ببرد. حالیش کردیم که آدمای کودنی نیستیم. حالیش کردیم که تمام آن چرندیات نمی توانست ما را مجاب کند که مالیات تازه ای در کار نباشد.

من گفتم:
«زود باش! درباره ی مالیات تازه برای ما بگو!»

طوری به من نگاه کرد که انگار من به عبری صحبت می کردم.

به لحنی درمانده گفت:
«زبون ما یکیه؛ اما حرف همو نمی فهمیم.»

این حقیقتی بود؛ اما کی آن را نمی فهمید؟ برای یک آدم شهری و یک کشاورز دشوار است که همدیگر را درک کنند. او صحبت که می کرد یک شهری بود و چاره ای جز اینکه مانند دیگران حرف بزند، نداشت؛ ولی ما روستایی بودیم. ما موضوعات را به روال سرشتی خودمان درمی یافتیم. هزارها بار در زندگی، برای من پیش آمده است که فهمیده ام میان یک شهری و یک دهاتی فاصله ای است. من در جوانی در جلگه های آرژانتین بودم و در آنجا با روستاییان همه ی نژادها، چه اسپانیایی و چه هندی صحبت می کردم؛ و ما چنان همدیگر را می فهمیدیم که انگار همه مان از «فونتامارا» آمده بودیم؛ اما با یک ایتالیایی ـ که همه ی یکشنبه ها از کنسولگری می آمد، حرف می زدیم؛ بدون اینکه قادر به درک او باشیم. گاهی اوقات آنچه می فهمیدیم درست ضد چیزی بود که او می گفت. در کشتزار ما یک نفر پرتقالی کر و لال بود و ما ـ بدون ادای سخنی، مقاصد یکدیگر را درک می کردیم؛ اما حرف های آن ایتالیایی را نمی فهمیدیم.

برگرفته از کتاب «فونتامارا»، نوشته ی «ایگناتسیو سیلونه»، برگردان منوچهر آتشی، چاپ چهارم، شرکت سهامی کتاب های جیبی، سال ۱۳۵۷

آش نخورده و دهان سوخته! ـ بازپخشش

پاس کاری آنچه برای پوشاندن بیش تر گند و گه بالا آمده ی به اصطلاح «توافق هسته ای»، «برجام» نامگذاری شده از آن توپی ساخته که با هر لگد نهادهای رویهمرفته پوشالی و بیکاره ی «نظام»، دربرگیرنده ی دولت در ظاهر «کارگزار خیمه و خرگاه رهبری» و در واقع «زهدان اجاره ای» یا «اسب تروا»ی امپریالیست ها، «شورای به اصطلاح عالی امنیت ملی» و مجلس فرمایشی به آن، هر روز گردتر و گُنده تر۱ می شود. این پاسکاری ها که هر بار ماجرا را در چشم بیننده ی بیرون گود، پیچیده تر می کند، نشانه هایی از بر دوش یکدیگر افکندن گند و گه بالا آمده و در رفتن از زیرِ بارِ پاسخگویی به مردم و تاریخ ایران درباره ی آن قرارداد ننگین، فراقانونی و در بخشی همچنان پوشیده و پنهانِ تاریخی را نیز به نمایش می نهد.

رییس دولت «زهدان اجاره ای» آن را به بهانه ای ناروشن دستینه نکرده است؛ مجلس فرمایشی نیز با بدیده گرفتن اینکه ممکن است خدای نکرده در رای گیری، مشتی مَشنگ تمرگیده در آن، سیاه بازی را بیش از اندازه جدی گرفته و با رای شایست یا ناشایستِ خود، کار دستِ «نظام» بدهند با هزار نیرنگ و ترفند یکی از برادران تازی ـ انگلیسی جا خوش کرده بر جایگاه ریاست آن و همپالکی های دو یا جند ملیتی در آن شورای "امنیت ملی" در کردار، کنار نهاده شد و سر و صدای مشتی «خوش چُس دلواپس» را درآورد تا با هیاهویی در بخشی ساختگی و دانسته تن داده به سیاه بازی راه اندازی شده پیرامون ماجرا به گرد و قلنبه تر شدن توپ، گلوله یا تاپاله ـ هرچه آن را نام می نهید! ـ یاری رسانند. همه ی این بازی های گاه خنده دار مشتی بوزینه ی شکمباره و بیکار که پول های مفت و گزافی زیر برنام هایی چون وکیل و وزیر و ده ها برنام پوچ دیگر از کیسه ی مردم ستمدیده ی ایران می ستانند، سرانجام توپ را به همانجایی پاس داد که از همانجا آغاز شده بود؛ گویی در پاسخی بر زبان نیامده به رهبری کوته بین، نابخرد و خرمردِرند که می خواهد تخم حرامی گذاشته شده از سوی خود را در دامن آن ها افکنده تا در برابر خیانت سترگ به انجام رسیده، ناپاسخگو باشد۲، می گویند:
مال بد، بیخ ریشِ صاحبش! و این در حالی است که رهبر پوشالی، پیش تر چیزی در این مایه گفته بود:
من، این تخم را کاشتم و آن را بزرگ کردم؛ بفرمایید! هر کار می خواهید با آن بکنید!

یکی از برادران تازی ـ انگلیسیِ تمرگیده بر کرسی ریاست مجلس فرمایشی از زبان وی گفته است:
«من درباره برجام نظری ندارم و در رای نمایندگان دخالت نمی کنم»!۳ (برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.)

شگفت کشوری است اینجا که نامش نه ایران که «ولایت آقا بیشعور»ی است که خود آغازگر گفتگوهایی ننگین برای گرفتن پایوری از «شیطان بزرگ» زیر پوششِ «گفتگوهای هسته ای» در کشور عُمان بوده و سپس نه تنها در جریان سایر کارهای انجام شده تاکنون بوده که آن را با مغز چلاق و خِرَد وامانده اش کارگردانی کرده و اکنون که کار نزدیک به فرجام است، خواهان از سر وانمودن کار نابکارانه ی خویش و افکندن آن بر دوش دیگران است!

آخوند همزاد «آدم و حوا» در نیایش آدینه ی دو روز پیش با فراخواندن همه ی آن ها که همچنان سرگرم پاسکاری توپ یا تاپاله اند، گویی سرراست از زبان «آقا بیشعور مُعَظّم» می گوید:
«... به نظرم بهتر است موضوع برجام را دیگر تمام شده تلقی کنیم و در محافل عمومی آن را مورد بحث قرار ندهیم؛ اینکه خیر بود یا شر، خوب بود یا بد، هرچه بود تمام شده بدانیم و سراغ پیگیری حقوقمان از سند توافق هسته‌ای برویم و مراقب شیطنت طرف مقابل باشیم.»۴ وی در همین نیایش آدینه، همچنین گفته است که رهبر هنوز توافق اتمی را «امضاء‌ نکرده است.»۵

همه ی این ها در شرایطی رخ می دهند که در کردار، دست ایران را از آن میان به کوشش سرراست پادوی ایرانی تبار «یانکی» ها در جایگاه وزیر امور خارجی رژیم تبهکار۶ زیر ساتور «قطعنامه فصل هفتم منشور سازمان ملت ها» برده و پرده ی تازه ای از سناریوی امپریالیستی با آماج از کار انداختن توان موشکی ایران، کمابیش بسان بلایی که به بهانه ای دیگر بر سرِ صددام آوردند، خودنمایی می کند. این سرنوشت رژیمی سزاوار سرنگونی است که چون چوب دو سر گُه، نه از پشتوانه ی توده ای برخوردار است و نه هیچگونه پایوری از سوی «شیطان بزرگ» و دیگر کشورهای امپریالیستی دشت کرده است: 
آش نخورده و دهان سوخته! دستاورد ارزشمند دانشورانه و فن آورانه ی هسته ای لگدمال شده، اورانیوم پرچگال بربادرفته یا در حال برباد رفتن، نیروگاه هایی که باید با بِتُن پر شوند و ...

آنگاه، دنباله ی یاوه گویی آن اَنچوچک به اندازه ای ریشخندآمیز و برانگیزاننده است که اگر دستت به وی برسد، نیازی به «ریسمان گره دار الهی» نخواهد بود:
«... سراغ پیگیری حقوقمان از سند توافق هسته‌ای برویم و مراقب شیطنت طرف مقابل باشیم.» 

ب. الف. بزرگمهر     ۲۶ مهر ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/10/blog-post_18.html

پی نوشت:

۱ ـ چنانچه «گَنده» نیز خوانده شود، نادرست نیست؛ چیزی بسان تاپاله های بزرگ که روستاییان بسیاری از جاهای ایران با گردآوری و کمی خیساندن سرگین گاو، گلوله های کمابیش بزرگی برای سوخت زمستان خویش فراهم می کنند.

۲ ـ چون کمابیش همه ی نابکاری ها و نابخردی های کوچک و بزرگ دیگر که وی دست اندر کار آن ها بوده است!

۳ ـ «رییس مجلس شورای اسلامی با اشاره به این که طرح اقدام متناسب و متقابل جمهوری اسلامی ایران در اجرای برجام به اطلاع رهبر معظم انقلاب رسیده است گفت: ایشان فرموده اند من درباره برجام نظری ندارم و در رای نمایندگان دخالت نمی کنم.»
«لاریجانی: طرح برجام به اطلاع رهبر معظم انقلاب رسیده است»، ۱۹ مهر ماه ۱۳۹۴

۴ ـ گفته های آخوند احمد جنتی در نیایش آدینه، ۲۴ مهر ماه ۱۳۹۴

۵ ـ همانجا

۶ ـ جای هیچگونه شگفتی نیست:
آن رژیم سرسپرده ی ضد ایرانی و این وزیر امور خارجی خبرچین و گماشته!

میانجیگری میان نوکران کهنه و نو ـ بازپخشش

هرچه بیش تر به همدیگر بپریم، بهای نوکری خویش را پایین آورده ایم ...

 

در رسانه‌های پاکستانی، ۳۰ دی ماه ۱۳۹۴ از زبانِ  نواز شریف آمده است:

«رهبران هر دو کشور تلاش‌های ما برای کاهش تنش‌ها را ارج نهاده‌اند. من واکنش مثبتی گرفته‌ام و عمیقا دلگرم شده‌ام. این کار، وظیفه‌ای مقدس است.»  «رادیو فردا»، ۳۰ دی ماه ۱۳۹۴

 

ما به آن ها گفتیم:
همه ی ما، یکی زودتر، یکی دیرتر، تن به نوکری «یانکی» ها داده ایم و از این سویه، آن ها و همدستان شان به ما همگی به یک چشم می نگرند؛ تفاوتی هم نمی کند که کدامیک «قره نوکر» است و کدامیک نوکر حلقه به گوش! هرچه ما بیش تر توی سر و مغز هم بزنیم، ارباب بیش تر توی سر همه مان خواهد زد. این چه هنگامه ای است که با چشم و همچشمی با یکدیگر، کاری کرده اید که بهای نفت به ۲۰ دلار برای هر بشکه نزدیک شده است؟ درست است که ما نوکر آن ها هستیم؛ ولی باید ارزش خود را نزد یکدیگر پاس داریم! هرچه بیش تر به همدیگر بپریم و چنگ و دندان نشان دهیم از ارزش خود کاسته و بهای نوکری خویش را پایین آورده ایم. حساب نوکران کشته شده ی هر دو سو را هم به الله واگذاریم؛ مگر نه آنکه از هر سو کشته شود به سود اسلام است؟

از زبانِ نواز شریف:   ب. الف. بزرگمهر    ۳۰ دی ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/01/blog-post_76.html

اهریمن، دست شما را بهتر از خودتان می خواند! ـ بازپخشش

پیشکش به داد و ستدگران هست و نیست ایران که زمینِ زیر پای خویش را نیز می روبند

ب. الف. بزرگمهر   پنجم فروردین ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/03/blog-post_544.html

من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم  ...

شیطان را پرسیدند، كدام طایفه را دوست داری؟

گفت:
دلالان را.

گفتند:
چرا؟

گفت:
از بهر آن كه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم؛ ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند!

جاودانه عُبید زاکانی

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/01/blog-post_770.html

ای آقای من! چگونه می توانستم دعوتش را رد كنم؟ ـ بازپخشش

مردی كسی را دید كه با كنیز او جمع آمده است. كنیزك را گفت:
چرا چنین كردی؟

گفت: ای آقای من! او مرا به سرت قسم داد كه با من درآمیزد و تو از محبت من به خود آگاهی؛ چگونه می توانستم دعوتش را رد كنم؟

جاودانه عُبید زاکانی

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/12/blog-post_416.html

۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

از کاربردِ واژه ها و فراواژه هایی نادرست درباره ی شاخاب پارس و تنگه هرمزبپرهیزیم

کاربردِ واژه ها و فراواژه هایی چون «آبراه جهانی» درباره ی شاخاب پارس که وِردِ زبانِ کژدم گزیده ی شماری میرزا بنویس مزدور کشورهای امپریالیستی شده با هستینگی (واقعیت) همخوان نیست؛ شاخاب پارس، «آبراه جهانی» نبوده و نیست که بسانِ دریاچه ی مازندران (خَزَر) دریا یا از آن باریک تر: دریاچه ای بسته است؛ با یک جداگانگی با آن دریاچه که به شَوَندِ بزرگا و گنجایش آن با چشم پوشی دریای مازندران یا خَزَر می نامند و دریاچه ای بسته یا باریک تر: کور بیش نیست، تنها از یک سو به آب های آزاد و اُکیانوس ها راه دارد. بدین سان، واژه ی «تنگه» را تنها برای تنگه ی هرمز، آن هم بخشی از آن که آب های سرزمینی ایران را دربرمی گیرد، می توان بکار گرفت و از دیدگاهِ جغرافیای سیاسی و تاریخی نمی توان «آبراه جهانی» انگاشت؛ گونه ای پیشرفتگی آب در خشکی که بسان دریاچه ی مازندران (خَزَر) که به شَوَندِ بزرگا و گنجایش آن با چشم پوشی دریای مازندران یا خَزَر می نامند و دریاچه ای بسته یا باریک تر: کور بیش نیست از یک سو به دریای آزاد راه دارد.

بدین سان، جنگ و ستیزی که از زمانی پیش به این سو میان شماری میرزا بنویس هوچی و مزدور کشورهای امپریالیستی پی گرفته شده و می شود، چیزی جز بازیگوشی با واژه ها، سفسطه بازی (به مانش آمیزه ی راست و دروغ با نتیجه ای نادرست!) و فراتر از آن «مغلطه» (به همان مانش با همان پیامد، ولی دانسته و آگاهانه برای گمراه نمودن یا آفرینش سردرگمی) بیش نبوده و نیست؛ میرزا بنویس هایی رویهمرفته یکی از دیگری نادان تر.

با این همه، شاخاب پارس و «تنگه هرمز» بخشی از سرزمین ایران است و هر دولت و دَم و دستگاه دیوانسالار فرمانروا بر ایران از آن میان، رژیم سزاوار سرنگونی اسلام پیشگان تا آن هنگام که به یاری دو کشور امپریالیستی «انگلو ساکسون» سرِ پاست، همچنان نماینده ی سیاسی کشور ایران شناخته می شوند؛ گرچه، بنیاد چالش میان «کشورهای امپریالیستی انگلوساکسون» و نوچه شان «عزراییل زمینی» با رژیم فرومایه و دزدسالار فرمانروا بر ایران با سرشتِ چنین رژیمی و پیگیری سیاستی تنگ نگرانه، ضدانقلابی، ضد خلقی و حتا ضد زندگی هماوند است که ایران زمین را بسوی تکه تکه شدن و گسست پیوندهای دیرینه ی خلق های آن خواهد کشاند.  

«آیا توده های میلیونی مردم ایران خواهند توانست در همبستگی و یگانگی با یکدیگر، گلیم خود را بی هیچ گزندی از تنگنای میان خرموش های دزد اسلام پیشه با «یانکی» های تشنه به خونِ ایران از آب بیرون کشیده و راه خویش را در پیش گیرند؟»*

ب. الف. بزرگمهر  ٢٨ اَمرداد ماه ١۴٠۵

* برگرفته از یادداشتِ «تنگه هرمز یانکی ها»

آیا توده های میلیونی مردم ایران خواهند توانست در همبستگی و یگانگی با یکدیگر، گلیم خود را بی هیچ گزندی از تنگنای میان خرموش های دزد اسلام پیشه با «یانکی» های تشنه به خونِ ایران از آب بیرون کشیده و راه خویش را در پیش گیرند؟ گرچه بسیار دشوار می نماید؛ ولی نشدنی نیز نیست؛ راهی که نه تنها به هیچ رو سنگفرش شده نیست که افزون بر این ها در هر گامی با جَک و جانوران خونخوار دیگری روبرو خواهند بود که بسیاری از آن ها همسو و همگام با امپریالیست ها بویژه برادران شیر به شیرِ «انگلوساکسون» پا به میدان نهاده و خواهند نهاد.

ب. الف. بزرگمهر  هشتم خرداد ماه ١۴٠۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2026/05/blog-post_29.html

***

سی‌ان‌ان می‌گوید رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا خواستار یافتن «راه خروج» از جنگ با ایران است.

سی‌ان‌ان می‌گوید «سه منبع آگاه» به این شبکه خبری گفته‌اند ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، در هفته‌های اخیر در گفت‌وگوهای خصوصی با مقام‌های ارشد دولت دونالد ترامپ تأکید کرده است که «واشینگتن باید راهی برای خروج از جنگ با ایران پیدا کند

بر اساس این گزارش، ژنرال کین هشدار داده که تشدید نظامی درگیری ممکن است «نتیجه معکوس» داشته باشد و نیروی هوایی به‌تنهایی نیز بعید است بتواند اهداف اعلام‌شده دونالد ترامپ را محقق کند.

سی‌ان‌ان می‌گوید او نگرانی‌های خود را با مقام‌هایی از جمله مارکو روبیو، جی‌دی ونس و جان رتکلیف در میان گذاشته و درباره محدودیت‌ها و پیامدهای گزینه‌های نظامی موجود هشدار داده است.

این گزارش سی‌ان‌ان همچنین می‌افزاید «کاهش ذخایر برخی مهمات کلیدی آمریکا» و نگرانی کشورهای خلیج فارس از حملات تلافی‌جویانه ایران به زیرساخت‌های انرژی، از عوامل مخالفت با تشدید بیشتر جنگ بوده است.

رادیو فردا نمی‌تواند مستقلاً این گزارش را راستی‌آزمایی کند.

این گزارش سی‌ان‌ان درحالی منتشر می‌شود که کاخ سفید روز نهم تیرماه گزارش روزنامه نیویورک تایمز را که از کنار گذاشته شدن طرح تشدید چشمگیر عملیات نظامی آمریکا علیه ایران خبر داده بود، رد کرد و گفت دونالد ترامپ همچنان همه گزینه‌ها را حفظ کرده است.

بحث «کاهش ذخایر برخی مهمات کلیدی آمریکا» در گزارش سی‌ان‌ان درحالی منتشر شده که یک هفته پیشتر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا، در بیانیه‌ای که به روزنامه وال‌استریت جورنال فرستاده، گزارش‌ها درباره کاهش ذخایر مهمات این کشور را رد کرد و گفت ایالات متحده «بسیار بیشتر از هر کشور دیگری» مهمات در اختیار دارد و میزان آن نیز «بسیار فراتر» از نیازهایش است.

روزنامهٔ وال‌استریت‌ جورنال در همان روز به نقل از «منابع آگاه» گزارش داده بود که برد کوپر، فرمانده سنتکام، طرحی برای یک کارزار حملات هوایی تنبیهی فشرده به ایران آماده و به دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، ارائه کرده است.

این منابع گفته‌اند که این طرح یک بازهٔ زمانی ۱۰ تا ۱۴روزه را شامل می‌شود و هدفش فلج کردن توان موشکی ایران است.

برگرفته از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»  ١٧ امرداد ماه ١۴٠۵ (بختی برای ویرایش این گزارش نداشتم. ب. الف. بزرگمهر)

برای آنکه من هم مردها را دوست دارم ـ بازپخشش

ـ با شادباشِ برگزیده شدن تان برای هموندی در «دیوان عالی» از سوی رییس جمهور، چرا وی از میان سایر گزینه ها شما را برگزید؟

ـ برای آنکه او زنان را دوست دارد.*

ـ چه پاسخ سزاواری! آیا در میان سایر گزینه ها زنی دیگر در کار نبود؟ و چنانچه بود، چرا شما؟

ـ برای آنکه من هم مردها را دوست دارم.

پرسش ها از زبان خبرنگاری موشکاف:  ب. الف. بزرگمهر   هشتم مهر ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/09/blog-post_467.html

* در پی درگذشتِ دادورِ (قاضی) «دیوانِ عالی یانکی ها»: «روث بیدر گینزبرگ»، لات بی همه چیز «یانکی» در یکی از نمایش های گزینش ریاست جمهوری در «کارولینای شمالی» به تاریخ ۲۹ شهریور گذشته، گفت:
«من هفته آینده یک نامزد، رونمایی (معرفی) می‌کنم. این نامزد زن خواهد بود.» او در پی افزود:
«از دید من، او باید زن باشد؛ زیرا من زنان را بیشتر از مردان دوست دارم.»

لات بی همه چیز «یانکی»، روز شنبه پنجم مهرماه، نامزد پیشنهادی خود برای هموندی در «دیوان عالی یانکی ها»: «ایمی برت» را شناسانید (معرفی کرد).

برگرفته از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا» ۳۰ شهریور ماه و پنجم مهر ماه ۱۳۹۹ (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

نه مسلمانان و نه پیروان دین و آیین دیگری در جهان امروز نمی توانند بر بنیاد دین و آیین خود یکپارچه شوند ـ بازپخشش

ای نادان که نادانی در تار و پود روانت آنچنان نهادینه شده که با آیه های آن کتاب هوایی پهلو می زند؛ نه مسلمانان و نه پیروان دین و آیین دیگری در جهان امروز که با جهان سده های میانی و لشکرکشی های خونریزانه چون آنچه به «جنگ های چلیپایی» (صلیبی) آوازه یافته از هیچ گوشه چشمی سنجیدنی نیست، نتوانسته و نمی توانند بر بنیاد دین و آیین خود، یکپارچه شوند.۱ در جهان سرمایه داری که واپسین روزهای خود از دیدگاه تاریخی را می پیماید، مردم بر بنیاد بهره وری های طبقاتی خود به یکدیگر نزدیک شده و در دو کانون ۱۸۰ درجه رویاروی آن: «طبقه سرمایه دار» و «طبقه ی کارگر» که جایی برای آشتی میان شان برجای نمی ماند، آن نزدیکی به یکپارچگی («انسجام») نسبی فرامی روید که نمود آن در طبقه سرمایه دارِ خوب سازمان یافته ی فرمانروا بسی پررنگ تر از طبقه آشتی ناپدیر نه چندان خوب سازمان یافته ی رویاروی آن، بهتر دیده می شود. «مَلیجک»، گردنت را کمی از لاک خود بیرون آورده، اینور آنور سَرَک بکشی، نبرد میان این دو طبقه ی کانونی را در همان ایران خودمان بروشنی گواه خواهی بود؛ لایه های ریز و درشت نامور به «خرده بورژوازی» در میان این دو طبقه ی کانونی درگیر بوده به این یا آن کانون نزدیک ترند؛ چیزی بسانِ پرده های آکوردئون میان دو کلید «باس» و «سُل» آن!۲

«مَلیجک»! خودفریبی و دیگرفریبی را کنار بنه! توده های مردم از مسلمان گرفته تا نامسلمان و  بی باور، اگر آنچه در بالا آمد را بگونه ای دانشورانه نیاموخته باشند، جداگانگی بزرگ میان باورهای بیش تر بی آلایش خود با هُرهُری مذهبی دزدان اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان را با پوست و گوشت خود دریافته اند. افزون بر آنکه در جهان کنونی، «تفاوت طبقاتی، برجسته تر از تفاوت های ملی، نژادی و هر تفاوت اجتماعی دیگری است!»۳

ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2025/04/blog-post_5.html

پی نوشت:

۱ ـ اگر مسلمانان منسجم باشند، دشمنان نمی‌توانند هیچ‌یک از ملت‌های مسلمان را مورد ظلم قرار دهند

ـ رئیس‌جمهور پزشکیان شامگاه پنج‌شنبه در گفت‌وگوی تلفنی با آقای «مهدی المشاط» رئیس شورای‌عالی سیاسی یمن ضمن تبریک عید سعید فطر به وی و مردم بزرگوار کشورش با بیان اینکه ماه رمضان فرصتی برای تفکر و اندیشیدن است، اظهار داشت: این ماه فرصت خوبی است برای اینکه دریابیم اگر مسلمانان متحد و منسجم باشند دشمنان نمی‌توانند هیچ‌یک از ملت‌های مسلمان را مورد ظلم قرار دهند.

برگرفته از «تلگرام خبرگزاری خرموش نشان ایر و اینا»   ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۴

دانسته از ویرایش این گزیده گزارش خودداری ورزیدم.  ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ بنگرید به یادداشتِ «خود و دیگران را نفریبیم!»  ب. الف. بزرگمهر    ۲۷ اسپند ماه ۱۳۹۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/03/blog-post_1875.html

۳ ـ «تفاوت طبقاتی، برجسته تر از تفاوت های ملی، نژادی و هر تفاوت اجتماعی دیگری است!»  ب. الف. بزرگمهر   چهاردهم مهر ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/10/blog-post_37.html

بخشی دیگر از سیاست یانکی ها در بازی موش و گربه با رژیم دَدمنشِ دزدان اسلام پیشه روشن تر شد

کریس رایت: کنترل تنگه هرمز دست آمریکاست و جهان به نفت ایران نیاز ندارد

بخشی دیگر و شاید برجسته ترین بخشِ سیاست یانکی ها در بازی موش و گربه با رژیم دَدمنشِ دزدان اسلام پیشه ی همچنان فرمانروا بر میهن مان روشن تر شد*:

وابسته نمودن هر جه بیش تر اختساد «باهماد اروپا» به خود و به پیروی نوکرمنشانه ی فزاینده تری واداشتن شان از سیاست برترمنشانه ای آمیخته به نژادپرستی خویش!

به نخشِِ رژیم خرموش پرورِ دزدان اسلام پیشه ی همچنان ناروا فرمانروا بر هست و نیستِ ایران در کمک و یاری رسانی به سیاست های امپریالیستی که در نوشتارهای پرشماری به سویه ها و زمینه های گوناگونی از آن ها پرداخته ام در اینجا نپرداخته ام.

ب. الف. بزرگمهر  ٢٧ امرداد ماه ١۴٠۵

* کریس رایت: کنترل تنگه هرمز دست آمریکاست و جهان به نفت ایران نیاز ندارد

فشرده ی داده ها:

ـ وزیر انرژی آمریکا گفت داده‌ها نشان می‌دهد کنترل تنگه هرمز در اختیار آمریکاست، نه جمهوری اسلامی و جهان به نفت ایران نیاز ندارد. کریس رایت افزود صادرات نفت این حکومت اکنون صفر است، در حالی که ارتش آمریکا روزانه هشت تا ۹ میلیون بشکه نفت را از منطقه خارج می‌کند.

ـ او در گفت‌وگو با فاکس‌نیوز گفت: «آیا این آمریکاست که آنچه در آنجا اتفاق می‌افتد را کنترل می‌کند یا ایران؟ داده‌ها در این مورد کاملاً روشن هستند. این آمریکاست.»

ـ رایت توقف صادرات نفت جمهوری اسلامی را «بخشی از خفه‌کردن اقتصادی» آمریکا خواند. او همچنین گفت که شرکت‌های رصد تجاری، تردد را کمتر از واقع می‌شمارند.

وزیر انرژی آمریکا گفت داده‌ها نشان می‌دهد کنترل تنگه هرمز در اختیار آمریکاست، نه جمهوری اسلامی و جهان به نفت ایران نیاز ندارد. کریس رایت افزود صادرات نفت این حکومت اکنون صفر است، در حالی که ارتش آمریکا روزانه هشت تا ۹ میلیون بشکه نفت را از منطقه خارج می‌کند.

او در گفت‌وگو با فاکس‌نیوز گفت: «آیا این آمریکاست که آنچه در آنجا اتفاق می‌افتد را کنترل می‌کند یا ایران؟ داده‌ها در این مورد کاملاً روشن هستند. این آمریکاست.»

رایت توقف صادرات نفت جمهوری اسلامی را «بخشی از خفه‌کردن اقتصادی» آمریکا خواند.

وزیر انرژی آمریکا گفت شرکت‌های رصد تجاری تردد را کمتر از واقع می‌شمارند.

او توضیح داد: «این شرکت‌های تجاری به دستگاه‌های رهگیری کشتی‌ها نگاه می‌کنند؛ همان چیزی که به آن ای‌آی‌اس گفته می‌شود و همه کشتی‌ها از آن استفاده می‌کنند. اما ما الان در منطقه جنگی هستیم. بنابراین کشتی‌ها همه این دستگاه‌ها را خاموش کرده‌اند.»

رایت گفت آمریکا از اوایل اردیبهشت هر روز اسکورت نظامی انجام می‌دهد و افزود: «من هر روز گزارشی دریافت می‌کنم که به من می‌گوید چه کشتی‌هایی خارج شده‌اند، چه چیزی حمل می‌کردند و آن کشتی از کجا آمده بود. بنابراین ارقام ما برآورد نیست. ما داده‌های واقعی را داریم.»

او در واکنش به گزارش‌هایی که از توقف تقریباً کامل تردد در آخر هفته خبر داده بودند گفت: «دیروز ۳۰ کشتی از تنگه هرمز عبور کردند و روز شنبه هم بیش از ۳۰ کشتی عبور کردند. بنابراین نه، این حرف اصلاً درست نیست.»

بر پایه اعلام رایت، تردد صادراتی از جزیره خارگ عملاً تقریباً متوقف شده و جمهوری اسلامی اکنون تنها بخش بسیار کوچکی از حجم پیشین را خارج می‌کند.

او گفت آمریکا با فاصله زیاد بزرگ‌ترین تولیدکننده نفت و گاز طبیعی جهان است و افزود متحدان واشینگتن در منطقه صادرات خود را افزایش خواهند داد.
...

او افزود آمریکا در حال افزایش تولید انرژی در ونزوئلا، آلاسکا و حوضه پرمین تگزاس است و گفت: «این خلأ، با خارج کردن نفت و گاز بیشتر از خلیج، در حال کوچک‌تر شدن است

رایت پیش‌بینی کرد اسکورت ترافیک خروجی بهتر شود و «قدرت ایران هم به کاهش خود ادامه» دهد.

در پایان، پس از طرح اظهارات مقام جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه کنترل تنگه هرمز همچنان در اختیار ایران است، رایت گفت داده‌های موجود خلاف این ادعا را نشان می‌دهد.

او استدلال کرد در شرایطی که صادرات نفت جمهوری اسلامی به گفته او متوقف شده و ارتش آمریکا روزانه عبور میلیون‌ها بشکه نفت از منطقه را تسهیل می‌کند، کنترل عملیاتی تردد در تنگه در حال حاضر در اختیار آمریکاست.

برگرفته از «نوای یانکی ها»  ٢٧ امرداد ماه ١۴٠۵ (بخشی از این گزارش که با بزرگنمایی بسیار بیجا از «لات بی همه چیز یانکی» یاوه گویی بود را پیراسته ام؛ برنام و برجسته نمایی های بوم نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!