«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ فروردین ۲۴, دوشنبه

لایه های پنهان فرقه ی رجوی ـ بازپخشش

همراه پی افزوده ای از ب. الف. بزرگمهر


تا همین شانزده سال پیش‌، گوشه و کنار میدان «دام» و نزدیک ایستگاه مرکزی متروی آمستردام زنانی ایستاده بودند، ظاهرشان مانند تنگدستان نبود؛ با چهره های بی‌روح و کافکایی جلو می‌آمدند. آن‌ها تصویر‌های بزرگی با روکش پلاستیکی داشتند. جلوی عابران را می‌گرفتند و برایشان از ستمدیدگی گروهی می‌گفتند که به پندار خودشان میلیونی بود. تصویر‌های تکان‌دهنده و زجرآوری از زنان و کودکان کشته شده ای که توی کوچه‌ها و خیابان‌ها دراز به دراز افتاده بودند را جلوی رویت می‌گرفتند و پس از آن درخواست کمک مالی می‌کردند. 

عابران پیاده در قلب اروپا به دیدن چهره‌های بی‌روح این زنان و گاه مردان عادت کرده بودند؛ اروپایی ‌هایی که حتا نام «سازمان مجاهدین خلق» به گوششان نخورده و هرگز تصویر‌های تبهکاری های صدام در جنگ هشت ساله را ندیده اند، شاید حتا نمی‌دانستند روی «گوگل مپ» جایی به نام حلبچه باشد که آدم‌هایش در پی بمباران شیمیایی مرده‌اند و آن‌ها که جان سالم به‌در برده‌اند، هنوز شب‌ها به خاطر ریه‌های آب‌آورده‌شان، نشسته می‌خوابند؛ شاید در پی ‌اش هم ندانند که این تصویر‌ها دست زنانی است که سرکرده‌شان هنگام این بمباران پشت در اتاق صدام حسین برای عرض تبریک نشسته بود. آن‌ها هیچ‌کدام نمی‌دانستند، سرکرده ی این زنان ازخود بیخود‌شده، خود در این کشتار دستی داشته و این تصویر‌ها مربوط به کشتار حلبچه است و این زنان و فرقه‌شان هیچ سهمی از آن درد را تجربه نکرده‌اند؛ ولی در پس این چهره‌های بی‌روح و غمگین، درد دیگری بود؛ روح شان را دزدیده بودند. شانزده سال پیش هنگامی که بیل کلینتون تصمیم گرفت این گروه را یکی از سازمان‌‌های تروریستی اعلام کند، تازه بسیاری از اروپایی‌ها یاد آن چهره های بی‌روح افتادند که برایشان از اردوگاهی به نام «اشرف» می‌گفتند؛ و حالا این روزها دوباره دوزخ «اشرف» و خروج این فرقه از سیاهه ی تروریست‌ها خبرساز شده است؛ ولی آن کالبدهای بی‌روح کنار ایستگاه مترو آمستردام و ویلان در خیابان‌های کلن و سایر [شهرهای] اروپا، بیگمان هیچ فکرش را نمی‌کردند که ممکن است گذر «یودیت نورینک» روزنامه‌نگار هلندی به این میدان بیفتد؛ شاید هیچ فکرش را نمی‌کردند که روزی همه رازهای سر به مهرِ فرقه‌شان برملا شود و روزنامه‌نگاری هلندی تا ته ماجرا برود؛ تا آنجا که جدا از گزارش‌های پیگیرانه‌ای که لابی‌های اعضای بلندپایه ی سازمان مجاهدین را در «اتحادیه اروپا» نقش بر آب می‌کرد، در روزنامه‌ای هلندی گزارش‌هایی بنویسد که این بار عابران میدان «دام» بدانند، این فرقه چیست. ولی «یودیت نورینک»، سردبیر بخش خاورمیانه ی روزنامه هلندی «تراو» به این گزارش‌ها بسنده نکرد؛ او کمی پس از آن کتابی نوشت، با عنوان: «شهدای گمراه، یا چگونه رزمندگان مقاومت تروریست شدند؟»؛ کتابی تکان‌دهنده که پرده از رازی سهمناک برمی‌داشت. او از هزاران زن و مردی رونمایی کرد که زندگی‌شان در مشت زن‌ و مردی دیوانه و مالیخولیایی، «دن‌کیشوت»‌وار له شده بود.

«نورینک» از سال ١٩٩٩ با پدیده‌ای روبرو شده بود که تا آن روز مانندش را ندیده بود؛ پدیده‌ای به نام «سازمان مجاهدین خلق»؛ چیزی مانند فرقه‌های زیرزمینی و پررمز و راز سده ی نوزدهم مسیحیت که هرگز کسی را یارای راه یافتن به سرزمین دوزخی‌شان نبود.

اندیشه ی  این پیگیری او، نخستین بار از یک دیدار می‌آید؛ «نورینک» با مردی روبرو می‌شود که به اصطلاح رایج در میان اعضای سازمان، «بریده» است؛ او به سازمان پشت کرده، ولی سایه ی مرگ و تهدید همیشه بالای سرش مانده، زنش بر اثر این فشار‌ها به زندگی‌اش پایان داده بود. «نورینک» تصمیم می‌گیرد با این مرد گفت‌وگو کند، او یکی از نخستین آدم‌هایی است که اسرار این گروه سهمناک را برملا می‌کند.

«نورینک» نمی‌توانست سخنان مرد را باور کند، ولی دوستان ایرانی‌اش او را قانع کردند که آن مرد چندان هم بیراه نمی‌گوید. گفت‌وگو با این عضو پیشین سازمان وابسته به رجوی‌ها در آوریل ١٩٩٩ منتشر می‌شود و صبح فردای آن روز، روزنامه‌نگاران هلندی با صحنه‌ای روبرو می‌شوند که حتا در پندار‌شان هم نمی‌گنجید. او درباره ی فردای انتشار این گفت‌وگو می‌نویسد:
«تظاهراتی که در آوریل ١٩٩٩ در بیرون ساختمان روزنامه ”تراو“ راه افتاد، مرا شگفت‌زده کرد. تلفن‌ها مدام زنگ می‌خورد؛ زنانی بودند که پشت تلفن گریه می‌کردند و می‌گفتند این مرد جاسوس بوده؛ و اینکه من چرا این کار را کردم. با این تلفن‌کنندگان، امکان گفت‌و‌گو نبود. من اشتباه می‌کردم؛ و حق با آنان بود. سخن گفتن با کسانی که به تمامی حق را از آن خود می‌دانند، بسیار دشوار است؛ در حالی که اطمینان داری آنان فریب خورده‌اند … هر بار که برای روزنامه «تراو» نوشتاری انتقادی درباره ی ”مجاهدین خلق“ می‌نوشتم، این نمایش پی گرفته می‌شد. ترور سازمان‌دهی شده ی تلفنی بود. به هواداران دستور داده می‌شد به من تلفن کنند؛ زیرا که به آبروی رهبر بت‌واره‌شان آسیب وارد می‌کردم؛ و این آدم ها فرمان را اجرا می‌کردند؛ بی‌آنکه دقیقاً بدانند ماجرا چیست. از خود می‌پرسیدم، این دیگر چه گروهی است؟ غولی چند سر که نفرت می‌کارد و ترس می‌پراکند؟! یا گروهیی از آدم‌هایی که جان و هستی‌شان را در اختیار رهبری غیرقابل اعتماد گذاشته‌اند؟» 

نمایش خودسوزی بدون ناجی  

با این همه، این اصلی‌ترین تلنگری نبود که «یودیت نورینک» با آن روبرو شد؛ ١۷ ژوئن ٢٠٠٣ در یکی از پیاده‌روهای لندن درست جلوی سفارت فرانسه، دختری ٢۵ ساله و ساکن کانادا خودش را به آتش کشید و پنج روز پس از آن در بیمارستان جان سپرد. دختری که پس از آن در تحقیقات پلیس لندن مشخص شد، پنج لایه لباس تنش کرده بود، آن هم در میانه تابستان؛ پلیس لندن اعلام می‌کند که این دختر به گمان بسیار، فریب‌خورده است؛ در واقع قرار نبوده این جور بسوزد. مسوولان سازمان متبوعش به او قول داده بودند که با آغاز نمایش خودسوزی، بی درنگ او را نجات خواهند داد؛ برای همین هم بنزین را نباید روی سرش می‌ریخت، ولی ندا می‌سوزد و آتش تنش را در بر می‌گیرد و هیچ‌کس با کپسول آتش‌نشانی برای نجاتش نمی‌آید؛ برای اینکه کپسول همان جا در خانه جا مانده و مسوول نجات ندا، کپسول را با خودش نیاورده بود. «نورینک» می‌نویسد:
«چه پریشانی و پریشان فکری تو را به جایی می‌رساند که بیندیشی مرگ تو آزادی او را نزدیک تر خواهد کرد؟ چگونه به شهید گمراه دگردیسه می‌شوی؟ و چرا آدم ها سازمان اجازه می‌دهند چنین چیزی روی دهد: قربانی کردن زندگی جوانی پرامید؟»

شاید همین مرگ بود که او را برای نوشتن کتابی درباره این سازمان هزارتو که آدم‌ها را به آسانی قربانی می‌کند، دلگرم نمود. «شهدای گمراه» تصویری است روشن از نگاه روزنامه‌نگاری باختری که پیش از نوشتن این کتاب، جست‌وجوهای فراوانی کرده بود؛ به جرات می‌توان گفت که او بی‌طرفانه‌ترین و کامل‌ترین تصویر را از هزارتوی غیرانسانی گروهی که او با پافشاری باور دارد که به یک فرقه دگردیسه شده را پیش روی مخوانندگانش می‌گذارد. «نورینک» در پیشگفتار این کتاب می‌نویسد: «مجاهدین خلق، با اینکه ”ایالات متحد“ و ”اتحادیه اروپا“ (و نیز هلند) این ”رزمندگان مردمی“ را سازمان ممنوعه ی تروریستی می‌دانند، در هلند بسیاری پرجنب و جوش هستند. نه با نام خودشان که با نام‌های ساختگی و نام چند سازمان فرعی دیگر. عضوگیری در هلند هنوز پی گرفته می شود. بویژه پناه‌جویان رد شده به دلیل شرایط نومیدانه‌شان شکار خوبی هستند. اعضا به شکل گروهی ـ زنان از مردان جدا هستند ـ و با زنجیره ی مراتبِ خشن زندگی می‌کنند.»

کودکان را به زوج‌هایی سپرده‌اند که همیشه از اعضای وفادار سازمان بوده‌اند. زوج‌های جدا شده ی بسیاری نومیدانه کوشش می‌کنند تا فرزندانشان را پس بگیرند؛ و این آغازی است برای ورود به دروازه ی مرگ و نیستی. «نورینک» بر این باور است که: «این کتاب برای شتاب بخشیدن به ازهم پاشی سازمان نوشته نشده است. من کنشگر سیاسی نیستم. کنجکاوی که در زندگی روزنامه‌نگارانه راه در برابرم می‌گشاید، مرا به اینجا کشانده است. می‌خواستم بدانم انگیزه ی این آدم ها چیست؟ اینکه باید با اعضای جداشده مشورت می‌کردم، نتیجه ی روشی است که فرقه مجاهدین خلق به کار می‌گیرد. تنها کسانی که جدا شده‌اند، می‌توانند بگویند که واقعیت رویداد‌ها در پشت چهره ی آراسته ی رو به بیرون چیست؟»

«نورینک» کتابش را بر پایه ی زنجیره گفت‌وگوهایی با زنان و مردانی تنظیم کرده که به این سازمان پشت کرده‌اند. برخی‌شان با نام ساختگی به گفت‌وگو با او نشسته‌اند و بسیاری با هویت واقعی‌شان. او تاکید می‌کند که یافته‌هایش با گزارش سازمان دیده‌بان حقوق بشر که در سال ٢٠٠۵ درباره ی بلاهای انسانی که این سازمان در برابر اعضایش انجام داده، سازگار است. «نورینک» در سال ٢٠٠٣ سفری هم به تهران کرد؛ سفری که در شکل‌گیری این کتاب و کامل شدن تصویر آنچه بر اعضای این سازمان گذشته، نقش پررنگی دارد. او حتا به دیدار با یکی از اعضای پیشین این سازمان به زندان اوین در تهران کامیاب می شود؛ «نورینک» در این‌باره می‌نویسد:
«اطمینان دارم که اعضای پیشین در ایران، حتا آدم زندانی در کمال شگفتی من، آزادانه توانستند سخنانشان را بر زبان آورند.» در همان هنگام، ”انجمن نجات“ در تهران که اعضای جدا شده ی سازمان در آنجا دور هم گرد می‌ آیند تا زخم‌هایشان را در کنار هم بهبود بخشند، یکی از آن مکان‌هایی است که «نورینک» کلید بسیاری از ناگفته‌ها را می یابد.

نویسنده کتاب «شهدای گمراه» در عین حال روایتی از چگونگی شکل‌گیری این فرقه ارائه می‌دهد؛ از سال‌هایی که هنوز جنبه‌های انسانی در آن بود و می‌شد از واژه ی «سازمان» در توصیفش سود برد؛ از روزهایی که به عنوان سازمان مقاومت سیاسی در حال پیکار با شاه بود. او سپس دوره ی انقلاب و سال‌های فرار را به تصویر می‌کشد. درست از این نقطه به پس از آن است که او به شرح رفتارهای غیرانسانی اعمال ‌شده در این فرقه می‌پردازد؛ از جایی که زیر فرماندهی مسعود رجوی ابتدا از پاریس و پس از آن از پایگاه‌های نظامی در عراق و با همکاری نزدیک صدام حسین رهبر عراق، به پیکار مسلحانه علیه تهران پرداختند و این درست آغازی شد برای فروپاشی انسانی در این سازمان، «نورینک» می‌نویسد:
«آنان کسانی بودند که گواه دگرگونی سازمانشان به فرقه بودند؛ بی آنکه کاری از دستشان برآید. کسی نمی‌دانست که این همه، چگونه می‌تواند به سرش آمده باشد. می‌کوشیدم همراه آن‌ها دریابم چه هنگامی سازمان سیاسی به فرقه دگردیسه شده است و چرا آن‌ها در آن هنگام درنیافته بودند. چگونه آن‌ها از پیکارگران مقاومت به تروریست دگردیسه شده بودند؟ و چرا، یکباره به خود آمده، سال‌ها در سازمان مانده بودند، مانند معتادانی که می خواهند اعتیادشان را ترک کنند؛ ولی دیگر بدون هروئین نمی‌توانند ادامه دهند. از بودن و ماندن، عضوی از خانواده بودن، ستایش رهبری و جدایی کامل زیستگاه‌شان سخن گفتیم. در کشورهای دیگر نیز سازمان‌های سیاسی وجود دارند که با نگاهی باریک می‌توان آنان را فرقه نامید. در روش عضوگیری و آموزش نیز همسانی‌های چشمگیری با گروه‌های تندرو مسلمان دیده می‌شود.» 

کابوس‌های یاسر 

همه ی زنان و مردانی که زندگی‌شان خودخواسته زیر چرخ‌دنده‌های فشار روانی مریم و مسعود رجوی تباه شد، در سایه ی زندگی دهشتناک کودکانی که زاده ی این زنان و مردان بودند گم می‌شوند؛ زندگی کودکانی که سرنوشت فرجامین شان از میان رفتن جهان کودکی‌شان بود.

«نورینک» در دوران نوشتن این کتاب با نوجوانی به نام «یاسر عزتی» آشنا می‌شود و از دل روایت زندگی یاسر، ما را به یکی از بزرگترین کودک‌دزدی‌های تاریخ می‌برد؛ کودکانی که در برابر سکوت از سر ناچاری پدران و مادرانشان از اردوگاه «اشرف» دزدیده و به اروپا آورده شده اند؛ رویدادی که درست جلوی چشم سازمان‌های حقوق بشری «اتحادیه اروپا» رخ داد. کودکانی که به اروپا برده شدند تا نیروهای تازه‌نفس این سازمان باشند. یاسر عزتی یکی از قربانیانی است که ناخواسته زندگی‌اش هرگز مانند هم‌نسلانش نشد. او در دی‌ماه ١٣٨٣ دیگر آن اندازه بزرگ شده بود که از گرداب فرقه ی رجوی خودش را بیرون بکشد. او در یادآوری خاطراتش هنگامی که در یکی از رستوران‌های شهر کلن روبروی نویسنده نشسته است، می‌گوید:
«پدرم تهدید کرد: ”اگر بروی، تو و خودم را آتش می‌زنم.“ از اینکه علیه سازمان بودم، برآشفته بود. سازمان برای او از فرزند خودش مهم‌تر بود. برای او فاجعه بود که من ایستادگی می‌کردم و به مسعود رجوی ـ که او ستایشش می‌کرد ـ پشت می‌کردم.»
یاسر عزتی کودک سرکشی بود که اعضای سازمان رجوی از عهده‌اش برنمی‌آمدند؛ او در دهه ی ٦٠ همراه پدر و مادرش تهران را به سوی «اردوگاه اشرف» ترک می‌کند. ولی به محض رسیدن به اردوگاه دیگر خانواده‌ای نمی‌ماند، یاسر می‌گوید:
«هر آخر هفته، یک روز و نصف را با هم می‌گذراندیم. از عصر پنجشنبه تا غروب جمعه، در یک اتاق نشیمن در محله مخصوص قرارگاه با هم بودیم.»

او به همراه بچه‌های دیگر سایر روزهای هفته را در سوله‌ای جدا از پدر و مادر‌ش زندگی می‌کرد؛ سال ٦۷ مادرش در عملیاتی نافرجام برای یورش به ایران کشته می‌شود و یاسر هشت ساله دیگر مانش خانواده را هرگز لمس نمی‌کند. پدرش، حسن عزتی، مشهور به نریمان یکی از اعضای ذوب در سازمان بود؛ کسی که به گواهی اعضای جدا شده از شکنجه‌گران اصلی اردوگاه بشمار می‌ آمد. سال ١٣۷٠ سازمان تصمیم می‌گیرد به خاطر جنگ خلیج فارس، کودکان را به نقطه ی دیگری ببرد. یاسر همراه شصت کودک دیگر بدون گذرنامه به اردن برده می‌شود. «نورینک» می‌نویسد:
«از آن لحظه، زندگی یاسر به بخش‌های یک ساله بخش می‌شود. کودک ده ساله در سال نخست وارد خانه ی هوادار پیشین مجاهدین خلق در کانادا و همسر کانادایی‌اش می‌شود؛ ولی پدر و مادر نگهدارنده ی خود را به تنگ می ‌آورد. یک سال پس از آن دوباره منتقل شد، ولی وضع بهتر نشد:
”این یکی خانواده‌ای عوضی بودند. همیشه کتک می‌زدند!“ دوباره یک سال پس از آن، مجاهدین او را به آلمان می‌فرستند؛ جایی که سازمان چند خانه ی مراقبت از کودکان دارد. یاسر وارد خانه‌ای با نظم سخت‌گیرانه و تهی از مهربانی می‌شود؛ جایی که کودکان باید کارهای خانه را انجام دهند؛ ساعت‌ها به تماشای ویدیوی رهبرشان مسعود رجوی بنشینند و اجازه بازی در بیرون از خانه ندارند. مجاهدین می‌کوشند تا حد ممکن کودکان را از زندگی روزانه ی آلمانی دور نگه دارند. در تابستان سال ١٣۷٦ باید کودک بی‌پناه و ریشه‌ای باشد که یکی از رهبران زن مجاهدین در آلمان مسوولیتش را بر دوش می‌گیرد. ”مجاهدین خلق“ در آن هنگام کوشش کرد، کودکانی را که در سال ١٣۷٠ به بیرون عراق فرستاده بود، برگرداند و پس از دوران آموزش نظامی وارد لشکرش کند. یاسر هفده ساله است و دوباره باید به عراق بازگردد.» و این درست آغاز کابوس‌های دوباره ی اوست؛ اردوگاه «اشرف» پس از دیدن جهان آزاد، دیگر حتا برای او برزخ هم نبود، تنها یک دوزخ تمام عیار بود. یاسر این بار هم سرکشی می‌کند؛ سال ١٣٨٢ مسوولان اردوگاه او را به زندان می‌فرستند و این بار پدرش زندانبان و شکنجه‌گر او می‌شود. یاسر عزتی می‌گوید:
«زندگی تازه و عادی، بدون جنگ می‌خواستم. گفتم که ایدئولوژی مجاهدین را دوست ندارم و ترجیح می‌دهم بمیرم یا به ایران بروم تا در قرارگاه زندگی کنم.»

«نورینک» می‌نویسد:
«یاسر سرانجام در پایان سال ٢٠٠٤ (زمستان ١٣٨٣) پس از سرنگونی صدام که قرارگاه «اشرف» به مهار امریکاییان در آمد، می تواند فرار کند. به کلن بازگشته است و می‌کوشد تا زندگی «عادی» از سر گیرد. دارد برای امتحان سراسری دولتی درس می‌خواند؛ دوباره فوتبال بازی می‌کند و نومیدانه می‌کوشد تا سال‌های از دست رفته را جبران کند.» 

«اشرف» و زنانش 

نویسنده به همین‌جا بسنده نمی‌کند؛ او همواره آدم‌هایی را پیدا می‌کند که کوشش دارند درست مانند یاسر سال‌های از دست رفته را جبران کنند. آن‌ها تمام روزشان را در بطالت مطلق سپری می‌کنند؛ تنها راه ارتباط‌شان با جهان بیرون، گوش دادن به سخنرانی‌های ضبط شده ی مسعود رجوی است که برایشان از ابرقدرتی به نام سازمان مجاهدین می‌گوید. میترا یوسفی یکی از جداشدگان سازمان درباره زندگی در اردوگاه «اشرف» روایت تکان‌دهنده‌ای دارد. «نورینک» درباره دیدارش با او می‌نویسد:
«بیدارباش ساعت چهار صبح بود. پس از آن حاضر و غایب نظامی و صبحانه. آه عمیقی می‌کشد و به یاد می‌آورد: ”باید ماشین‌ها را تمیز می‌کردیم و این کار سختی بود؛ چون باید با اسفنج ظرف‌شویی تانک‌ها را کاملاً برق می‌انداختیم.“ هنگامی که چهره شگفت زده ی مرا می‌بیند، دوباره تاکید می‌کند: ”با اسفنج ظرف‌شویی. تانک‌ها باید برق می‌زدند.“ دلیلش را نمی‌دانم؛ ولی او می‌داند. توضیح می‌دهد: ”ما باید به کار سرگرم می‌بودیم.“ … از دیگران در مورد کارشان در ”قرارگاه اشرف“ می‌پرسم؛ بیشتر اعضای پیشین در صحبت‌های طولانی برایم می‌گویند که باید می‌نشستند و با دست، میخ‌ها را می‌شمردند: کاری وقت‌کش که جان به لب می‌آورد. اگر یکی از شمارندگان میخ از رهبری می‌پرسید که چرا باید با دست شمرد و پیشنهاد می‌کند که صد تا میخ را وزن کنند و بر پایه ی آن شماره را به دست آورند، مجازات می‌شد.»

«نورینک» کوشش می‌کند با تصویری که هر یک از اعضای جدا شده ارائه می‌دهند، نقشه‌ای از اردوگاه را ترسیم کند؛ ولی در پایان، این نشدنی است. بسیاری از آن‌ها، سال‌های سال در اردوگاهی زندگی کرده‌اند که هیچ تصویر روشنی از آن ندارند؛ فضای حاکم، درست مانند یک زندان ترسناک، چنان پلیسی است که هیچ یک از جداشدگان نمی‌توانند نقشه ی کاملی از اردوگاه برای نویسنده ترسیم کنند:
«برای همین است که یاسر عزتی، هنگامی که می‌کوشد تا نقشه ی قرارگاه «اشرف» را برای من رسم کند، بیشتر از چند خط ساده نمی‌تواند [بکشد]. این بخت به تو داده نمی‌شود که محل زندگی‌ات را خوب بشناسی.»

میترا یوسفی با خاطراتی که برای نویسنده نقل می‌کند، پرده از راز بزرگتری برمی‌دارد؛ در واقع به رغم همه ی داستان‌ها درباره ی حقوق زنان، آن‌ها تا سال ١٣٦٨ درون مجاهدین، به عنوان جایزه برای مردانی که کارشان را خوب انجام داده بودند، در نظر گرفته می‌شدند.

یوسفی می‌گوید که همه ی زنان قرص ضدبارداری مصرف می‌کردند؛ و اگر هنگامی خطایی پیش می‌آمد، بلای کوچکی بود:
«سخنرانی مفصّلی باید می‌شنیدی. بسیار تحقیرآمیز. کورتاژ مجاز نبود.» زایمان به نظر او در گوشه‌ای از قرارگاه انجام می‌گرفت:
«بدون هیچ مراقبتی. پدر اجازه نداشت، حضور داشته باشد. با زنان مانند سگ رفتار می‌شد.»

شرح او به شکل جالب توجهی در تضاد با دیدگاه سپاس آمیز به زن از سوی مجاهدین قرار دارد. در سال ١٣٦۵ همه ی زنان بالاتر از مردان قرار گرفتند؛ به عنوان پدیداری تراز در برابر سده ‌ها ستم. پس از آن‌، هیچ مرد مجاهدی وجود نداشت که مسوول زن نداشته باشد؛ ولی این تنها یک بازی دیگر است. عشق به فرزند و همسر در اردوگاه «اشرف» وجود خارجی ندارد. مسعود خدابنده یکی از آن‌هایی است که به دستور سازمان ازدواج کرده و فرزند ندارد:
«با هم زندگی نمی‌کردیم. هر چند هفته یک بار یکدیگر را می‌دیدیم؛ تازه اگر اتاقی خالی بود … احساسی نبود.» ولی برای دیگران، این شیوه ی رفتن به اتاق خانواده در قرارگاه «اشرف» یکباره مساله ی جدی شد. حبیب خرمی که همسرش را بسیار دوست داشت در برابر این جداسازی اعتراض می‌کند و در پایان از سازمان جدا می‌شود. به زبان مؤدبانه می‌گوید هنگامی که به دیدار خانواده می‌رفته این احساس را داشته که دارد به سراغ روسپی می‌رود. خرمی می‌گوید:
«برنامه ی مجاهدین، هیچ ربطی به اسلام نداشت.» ولی «نورینک» بر این باور است که:
«این ممنوعیت برای خود رجوی صدق نمی‌کند، او بالاتر از همه ی مقررات قرار دارد. بار‌ها می‌شنوم که زنانی که او برای شورای رهبری انتخاب می‌کند، زنان زیبایی هستند. مجاهدین جدا شده با لذتی ملموس از ماجراجویی‌های جنسی او سخن می‌ گویند ـ آزادی‌ای که در داخل سازمان وجود ندارد. رابطه ی جنسی به دلیل ممنوعیتش، اندیشه ی همیشگی همه ی آدم ها می‌شود. سیستم مهار روزانه ی نشست‌های ”امور جاری“ سبب می‌شود که آدم ها احساس گناه بسیاری داشته باشند. به آنان گفته می‌شود که خوب است «پاک» شوند و حقیقت آنچه که می‌کنند، می‌اندیشند و خواب می‌بینند را بگویند.

آنان تشویق می‌شوند که درباره ی پندارهای جنسی‌شان اعتراف کنند که گونه‌ای سوپاپ اطمینان مهار شده برای آدم های شنونده است. بسیاری از مجاهدین متوجه شده‌اند که مسوولان باذوق و شوق جزئیات را می‌پرسند و پس از آن آغاز می‌کنند به ناسزاگویی. بسیاری از مردان تصویری از مریم رجوی را به در کمدشان چسبانده‌اند. پنداربافی در مورد او بی‌اندازه است و تحمل می‌شود.» 

تظاهرات با تازه رسیده‌ها 

«نورینک» در جست‌وجوهایش، پس از آن در می‌یابد که هر نوع خودسوزی و خودکشی در ملاء عام برای رجوی‌ها چیزی است که از سوی اعضای بلندپایه این فرقه سپارش می‌شود؛ زیرا روشن است که مجاهدین این‌گونه عملیات را امکان شایسته ای می‌دانند تا بر افکار عمومی تاثیر بگذارند. یکی از سخنگویان گروه رجوی‌ها به روزنامه ی عربی «شرق الاوسط» بدون اندکی شرم گفته است: «خودسوزی در خیابان بسیار موثر‌تر از پریدن از برج ایفل است.» در واقع، آن‌ها مدت بسیاری درباره ی این ماجرا اندیشیده اند که کدام یک بیشتر پاسخ می‌دهد:
اینکه اعضایشان از بالای برج ایفل پایین بپرند یا خودشان را در خیابان به آتش بکشند یا حتا اینکه خودشان را آتش بزنند و از بالای برج ایفل به پایین پرتاب کنند.

«نورینک» جدا از ابعاد انسانی این بلا، در «شهدای گمراه» پرونده میلیون‌ها دلاری که سازمان مجاهدین از راه‌های غیرقانونی بدست می‌آورد را هم می‌گشاید. رازهای سر به مهری همچون کمک‌های مالی صدام حسین و نهادهای اروپایی که هیچ‌یک قانونی نبودند. جدا از سیستم گدایی که آن‌ها با افتخار برای گرد‌آوری کمک به سازمانشان در خیابان‌های اروپا تا همین چند سال پیش راه انداخته بودند، یکی از اصلی‌ترین روش‌های درآمدزایی برای سازمان رجوی استفاده از عنوان بنیادهای خیریه بود. مجاهدین خلق کوشش داشتند ده‌ها هزار کشته و بی‌سرپناه قربانی زلزله بم را بهانه‌ای برای گرد‌آوری پول در امریکا کنند؛ ولی در این میان یکی از اعضای بریده به سازمان جهانی صلیب سرخ آگاهی می‌دهد. آن‌ها از نام «صلیب سرخ» بهره می بردند تا از مردم عادی کمک مالی گردآوری نمایند.

هنگامی که در سپتامبر ٢٠٠٤ در مرکز «اتحادیه اروپا» در بروکسل ستیزه ی تروریست بودن این سازمان به میان آمد، آن‌ها به هر کسی که می‌توانست در برنامه اعتراضی‌شان شرکت کند، رجوع کردند؛ حتا از اعضای پیشین و جدا شده خواستند که در این اعتراض‌های خیابانی شرکت کنند. در اویل جولای ٢٠٠۷، سازمان تظاهرات بزرگی در پاریس علیه رفتار «اتحادیه اروپا» که آنان را در سیاهه ی ترور قرار داده بود، ترتیب می‌دهند. شمار آدم‌هایی که با این روش گرد آمدند، در واقع برای آن‌ها یک رکورد بود و نشان از پول‌های بسیاری داشت که هزینه شده بود. «نورینک» می‌نویسد:
«هنگامی که رییس‌جمهور خاتمی از فرانسه دیدار کرد، دولت فرانسه دریافت که مجاهدین قصد تظاهرات علیه او دارند. مرز‌ها را بست و جلوی ورود هزاران تظاهرکننده را گرفت. یکی از اعضای جدا شده می‌گوید که چگونه «تازه رسیده‌ها» با مدارک مجاهدین از هامبورگ به پاریس سفر می‌کردند. آن هم با قطار شبانه که شانس کمتری در مهار تصویر مدارک وجود داشت.»

«نورینک» در ١٠ فصل [از کتابش] همه ی آنچه بر این مردان و زنان گذشته است را شرح می‌دهد؛ او کتابش را با روش عضوگیری مجاهدین به پایان می‌رساند و نقاط مشترکی که در روش عضوگیری با گروه‌های تندرو مسلمان سنی وجود دارد را به تصویر می‌کشد؛ ولی در پایان کتاب هم پرده از رازی دیگر برمی‌دارد، اینکه چگونه نومحافظه‌کاران ایالات متحده می‌توانند یک گروه تروریستی سرسخت ضدامریکایی را علم کنند.

روایت روزنامه نگاری هلندی از پایگاه «اشرف» 

خاستگاه: «تاریخ ایرانی»، امیلی امرایی    هفتم آبان ماه ١٣٩١   

این نوشتار از سوی اینجانب ویرایش، پاکیزه و پارسی نویسی شده است. افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است. عنوان نوشتار را با اندکی دستکاری، کوتاه تر نموده ام.    ب. الف. بزرگمهر 

پی افزوده: 

نوشتار بالا به برخی نکته ها درباره ی فرقه ی دوزخی مسعود رجوی که پیش تر نیز کم و بیش شناخته شده بود، پرتو بیش تری می افکند.

چندی پیش در گفتگو با دوستی دیرینه به وی گفتم:
برخلاف برخی بزرگنمایی ها که درباره ی امکان بازگشت رژیم پادشاهی گفته یا شنیده می شود، طرفداران آن نه از آنچنان پشتوانه ی مردمی در ایران برخوردارند که در آینده بیمی عمده برای سرکوب جنبش انقلابی پدید آورند و نه آزمون خوبی از دیدگاه تاریخی پشت سر نهاده اند. افزون بر آنکه به انگیزه ها و دلیل های گوناگون و از آن میان، کار برجسته ی نیروهای انقلابی چپ و کمونیست ها در گذشته، بحران های سیاسی در کشورمان همواره به سوی چپ گرایش داشته و همچنان دارد.

برای آن دوست، شرایطی را به عنوان یک انگاره و نه بیش از آن به میان آوردم که خطوط عمده ی آن چنین است:
چنانچه در آینده ای که چندان دور نیست، شرایطی درخور برای نیروهای انقلابی و پیشرفت خواه پدید آید که بتوانند بهتر یکدیگر را یافته و به پشتوانه ی نیروی مردمی که آگاهانه به پشتیبانی آن ها برخاسته اند، در کوتاه نمودن دست مزدوران امپریالیست ها برای کارشکنی در روند دگرگونی انقلابی کامیاب شده و به یاری همین پشتوانه ی توده ای، جلوی جنگ افروزی و چنگ اندازی نیروهای اهریمنی بیگانه را به کشورمان بگیرند و زمینه های جبهه ی متحد خلق های ایران را فراهم آورند، بازهم بیم عمده از سوی فرقه ی دوزخی رجوی برجای خواهد ماند که همانند دوران نخستین روزها و ماه های انقلاب بهمن ۵۷، کار را به آشوب و هرج و مرج کشانده و آب را به سود اربابان تازه گل آلود نمایند؛ آشوب و هرج و مرجی برخلاف آن دوران که شاید بگونه ای عمده از سرِ ناآگاهی بود، این بار دانسته و آگاهانه به سود امپریالیست ها و بویژه امپریالیست های یانکی، سازمان یابد.
از دید من، این مهم ترین انگیزه ای است که «یانکی»ها، این فرقه ی دوزخی را که به گواهی بسیاری نمودها و نشانه ها در سال های پس از سرنگونی «صددام»، خوشرقصی های بسیاری برای اربابان تازه ی خود نموده اند، از سیاهه ی تروریستی خود بیرون آورده اند؛ فرقه ای که اعضای ازخود بیخود شده و کندفهم آن در آینده مانند «گوشت دمِ توپِ» سربازان «یانکی» نیز بکار خواهند آمد.

رهبر این فرقه در یکی دو سال نخست انقلاب که سازمانش هنوز اعتبار بدست آمده از سوی بنیانگزاران ضد امپریالیست آن را پشتوانه ی نام حود داشت، با سیاستی فرصت جویانه کوشش نمود تا خود را به روح الله خمینی نزدیک نماید؛ بی خِردتر از آنکه رهبر از ماه به زمین فرود آمده ی انقلاب ایران، «هفت خط» تر از وی و کسانی چون وی بود. وی، «خر» را که در میان بلبشوی آن سال ها به شاخ نیز آراسته شده بود، بخوبی شناخت و نه تنها ..ن خود را درگیر «شاخ گاو» نکرد که شاخش را نیز شکست و «خر» را از ایران تاراند؛ گرچه در این میان، شمار بسیاری جوانان و نوجوانان از هر دو سو کشته شده و آنگونه که می گویند: به لقاء الله که هنوز هم نمی دانم کجای الله است، پیوستند. به این ترتیب، خانواده های بسیاری که بیش تر از تنگدست ترین لایه های اجتماعی ایران بودند، در سوگ دلبستگان خود نشسته، برای همیشه داغدار شدند؛ گرچه، چه باک! از هر سو که کشته شود به سود اسلام است! ... و من می پندارم که هر دو "رهبر"، چنین پنداشتند؛ همچنانکه هم اکنون نیز در جنگ های امپریالیسم ساخته که مسلمانان رو در روی یکدیگر ایستاده و همدیگر را به سود جنگ افروزان می کشند، چنین می پندارند:
«اللهُ اکبر ... اللهُ اکبر»

بیم از هرج و مرج جویی فرقه ی رجوی در شرایطی که بحران جامعه را فرا گیرد، بی آنکه درباره ی آن دست به بزرگنمایی بیجا بزنم، بویژه از آن رو بیش تر است که پیش از هرچیز دیگر، کشته های پرشماری نسبت به سایر سازمان ها و حزب های سیاسی ایران داده اند و نیز با توجه به آنکه، شوربختانه بخش عمده ای از جامعه ی ما به انگیزه های گوناگون و از آن میان ناآگاهی، به سوی «باد» گرایش می یابد و پریشانگویی (خرافه) مذهبی جمهوری اسلامی نیز در همه ی این سال ها سبب سردرگمی بیش تر توده های مردم شده و باز هم بر این گرایش افزوده، بیم از آانکه بخش هایی از توده های ناآگاه و برآشفته از اوضاع اقتصادی ـ اجتماعی در پی این فرقه ی دوزخی روانه شده و امامی تازه در کالبد «مسعود خان» بجویند، کم نیست. فراموش نباید نمود که سیاست تبهکارانه جمهوری اسلامی ـ در همدستی با امپریالیست های انگلیسی و امریکایی ـ در زمینه ی تاراندن روشنفکران از کشور، کمک بزرگی به امکان پدیداریِ چنین شرایطی است. 

ب. الف. بزرگمهر       یازدهم آبان ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/11/blog-post.html

«عذاب النّار» از این بدتر می خواهید؟! ـ بازپخشش

پای درد دل شیطان:
هرچه به آن ها چیزی نگفتم، دست بردار نبودند؛ هر سال چندین بار به بهانه های گوناگون از عُمره و تَمتُّع گرفته تا مُفرده و ... به حج می آیند و به من سنگ پرتاب می کنند. پیش ترها آن ها را چندان بشمار نمی آوردم؛ تنی چند عرب بیابانگرد بت پرست بودند که سالی یکبار بیش تر اینجا نمی آمدند و سنگ را هم با این نفرت پرتاب نمی کردند. این ها چنان سنگ می زنند و ناسزاهایی زیر لب زمزمه می کنند که انگار ارث پدرشان را خورده ام! این یکی حتا با خودش تیرکمان آورده که بهتر نشانه بگیرد؛ انگار من گنجشکم! یادشان می رود که من هنوز هم از فرشتگان همردیف جبراییل و میکاییل و اسرافیل و عزراییل هستم. به من تهمت می زنند که از گروه جِنّی ها هستم و خودم را لابلای آن ها در عرش الهی جا زده بودم! به اندازه ی جویی، عقل در سر ندارند که با چنین یاوه ای نه تنها مرا کوچک می کنند که الله را هم که هر روز پنج بار و گاهی هم شب ها برایش نماز می خوانند، خوار و کودن بشمار می آورند که نتوانسته جن را از فرشته بازشناسد! آن پیامبر تازی یادش رفت به همان ها که برخی شان سپس اسلام آوردند، بگوید که هر کاری یا طبیعت بکنید، پژواک آن به خودتان بازخواهد گشت؛ به او خوبی کنید، خوبی خواهید دید؛ بیش از اندازه شیره ی جانش را بکشید با خشکسالی، تشنه و گرسنه تان می گذارد. ناسزا بگویید، ناسزا پاسخ می گیرید؛ برای همین تا این اندازه بدبخت و وامانده اید که هم توی سر خودتان می زنید و هم دیگران توی سرتان می زنند. «عذاب النّار» از این بدتر می خواهید؟!

امروز هم نمی خواستم کاری انجام بدهم. با خود گفتم:
این ها از آن بیابانگردان بت پرست حتا وامانده ترند، بگذار سنگ های شان را بزنند و حاجی بشوند. نمی دانم چگونه از دستم دررفت و کمی از جای خود جنبیدم؛ دیدید که عزراییل هم زود به یاریم شتافت و آن ها را با خود برد. اگر کمی بیش تر جنبیده بودم، روشن نبود چه بلایی به سر همه تان می آمد. دلم برای همه تان از آن بابا آدم گرفته که کلاه سرش گذاشتم تا همه ی این ها که امروز ریغ رحمت را سرکشیدند، می سوزد. گفتم که بدانید!

ب. الف. بزرگمهر     سوم مهر ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/09/blog-post_29.html

۱۴۰۵ فروردین ۲۳, یکشنبه

بجای پرگویی، سیاست و سازمان حزب را بر بنیاد حزب تراز نو لنینی بهبود بخشیم! ـ بازپخشش

یک یادآوری بایسته!

برای جلوگیری از هر گونه برداشتِ نابجا یادآور می شوم که آماج بازانتشار این یادداشت یا هر نوشتار دیگری که در آن از گاهنامه ی «نامه مردم» و جریان سیاسیِ در خوش بینانه ترین برخورد، سردرگم و وامانده ای که همچنان نامی تاریخی بر پیشانی دارد، یاد می شود، تنها و تنها برخی نکته های شاید همچنان سودمندِ درونمایه ی آن یادداشت ها و نوشتارهاست که گاه با تیزبینی درخور از سوی خوانندگان بیش تری خوانده و یادآوری می شوند.

ب. الف. بزرگمهر   دوم دی ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/12/blog-post_42.html 

***

بجای پرگویی، سیاست و سازمان حزب را بر بنیاد حزب تراز نو لنینی بهبود بخشیم!

رهبر در سایه نشسته ی حزب توده ایران در گفتگو با «نامه مردم»، روزنامه ی کانونی آن حزب گفته بود:
«من یکی از دستاوردهای بزرگ حزب مان در این سال های دشوار سرکوب و مهاجرت ناخواسته را تمرکز خلل ناپذیر بر امر رهبری جمعی و تلاش واحد برای حل مشکلات پرشمار حزب می دانم»۱ 

اگر چنین باشد که وی می گوید و دستاوردی در کار، بیگمان مایه ی خرسندی است؛ ولی در درستی آن، بی آنکه بخواهم سخن وی را از سرِ ناراستی بخوانم به چند شَوَندِ زیر بدگمانم:
الف. از آن رهبری گروهی و کوشش همسو برای گره گشایی دشواری های پرشمار حزب، نه تنها نمودی روشن در دست نیست که باژگون آن، روند واگرایانه در سیاست و سازمان حزب در همه ی سال های به گفته وی: سرکوب و کوج ناخواسته، افزایش چشمگیری داشته و در گفته ی خود وی با اشاره به «مشکلات پرشمار حزب» نیز بازتاب یافته است. در خود فرو رفتن و گروه گرایی (فرقه گرایی) روزافزون سازمان حزبی از سویی و فشار نیروهای بیرون رانده شده از حزب از دیگرسو که برخی از آن ها به همکاری با رژیم تبهکار اسلام پیشگان و کشورهای امپریالیستی نیز تن داده و برخی دیگر آلودگی هایی از خود نشان می دهند، بروشنی گواه این روند واگرایانه است. خاستگاه و کانون این روند، ریشه در سیاست و سازمان حزب دارد؛ افزون بر آنکه نمودها و نشانه های ریز و درشتی در نوشتارهای «نامه مردم» ـ با همه ی کوشش گاه جانکاهانه برای پوشاندن شان! ـ گواه برخی آلودگی ها در سازمان حزب نیز هست؛

ب. دستیابی به رهبری گروهی، شاید بخودی خود نمایشگر پیشرفت در زمینه ای ویژه باشد؛ ولی بی درونمایه ی ایدئولوژیک ـ سیاسی آن از هیچ آرشی برخوردار نبوده و نیست. این نکته که دشواری های حزب افزایش یافته و این دشواری ها بیش از آنکه جُستارهای سیاسی و اجتماعی ـ اقتصادی دامنگیر میهن مان را دربرگیرد به چالش های درون گروهی یا سر و کله زدن با این و آن هماوند است، نشانه ای روشن از ناکارآیی است. دراین باره، نمونه ای می آورم که از سویه ای ـ و نه همه سویه! ـ جُستار رهبری گروهی را روشنی بیش تری می بخشد:
گروه همنوایی موسیقی را بدیده بگیرید که نوازندگانِ ویژه کار گوناگون و سازهای زهی و بادی و کوبشی را دربرمی گیرد و بسته به آنکه اجرایی از فرآورده های موسیقیدانان و آهنگسازان بزرگی چون «باخ»، «موزارت» یا «بتهوون» داشته باشند، درآمیختگی گروه و جایگاه هر نوازنده دگرگون شده، برونزدی دیگر می یابند تا همگی در کلی یگانه که در آن یگانگی خواست و کردار (اراده و عمل) گروه در بالاترین تراز درخور بدست آمده باشد، اجرایی هماهنگ و دلکش داشته باشند. اکنون، بینگاریم که به چنین گروهی، پیشنهاد شود تا آهنگ «بابا کَرَم» را به اجرا درآورند؛ روشن است که اجرای چنین آهنگی نه تنها نیازمند چنان آمیختگی پر ساز و برگ ویژه کاران و سازهای گوناگون نیست که تراز و چونی موسیقی نیز با افت بسیار همراه خواهد شد. از آن بدتر، ترانه ای نامور به «گاو بجِ بخورد»۲ است که اجرای آن نه تنها نیازمند آن گروه همنوایی بزرگ نیست که رهبری در اندازه ی «علی نخاله» به همراه یکی دو مزدبگیر همراهش نیز می توانند به آسودگی از پسِ آن برآیند و گروهی را نیز به پایکوبی و دست افشانی واداراند؛۳

پ. نارسایی ها و نادرستی های تئوریک ـ سیاسی پرشمار در نوشتارهای «نامه مردم» که رگه های نیرومند پیگیری سیاستی سوسیال دمکراتیک از یکسو و بی تجربگی سیاسی و اجتماعی نویسندگان آن از دیگر سو را به نمایش می نهد. این بی تجربگی گاه آنچنان چشمگیر است که نه تنها هماوندی روشنی میان سیاست دوربردی با سیاست های راهبردی اعلام شده از سوی آن حزب دیده نمی شود که در برخی نوشتارها گسستگی روشنی میان آن ها به چشم می خورد.۴ روشن است که زمینه ی این بی تجربگی، نبود یا نارسایی کار در میان کارگران و زحمتکشان و حتا آزمون سازماندهی کاری توده ای و اجتماعی در چارچوبی گسترده تر است؛

ت. جایگزینی دیپلماسی  بورژوایی در هماوندی های درون و برون سازمان حزب بجای استوارنمودن هرچه بیش تر پیوندهای رفیقانه میان هموندان و راهیابی آدم هایی بی باور به آرمان های «سوسیالیسم دانشورانه» با دانشی ناچیز و بیش تر طوطی وار از آن به سازمان حزب و از آن بدتر راهیابی شان به جایگاه های رهبری بر بنیاد آن هماوندی ها؛ در این زمینه که به آن در اینجا بیش تر نمی پردازم، ندانمکاری های رهبری حزب و از آن میان، رهبر یادشده در بالا بویژه چشمگیرتر است؛ و

ث. از همه برجسته تر، برخوردی نادرست و ناکارآ برخاسته از نگرشی ضد دیالکتیکی (متافیزیکی) به سازمان حزب است. بهترین نمود چنین برخوردی، سخنان بر زبان رانده شده از سوی یکی هموندان همیشه پایورِ کمیته مرکزی حزب توده ایران: داوود نوروزی است که گویا در بستر مرگ، سپارش (وصیّت) نموده بود، حزب را به هرگونه ای پاس دارید (نقل به مضمون). چنین سخنی که نمود روشن آن، جلوی دیدگان همه ی ما قرار دارد، شرایط کنونی حزب توده ایران است.۵ به چند و چون آن در اینجا بیش تر نمی پردازم و براستی، چندان نیازی نیز به چنین کاری نیست! در نمونه ای تند، ولی دربردارنده ی حقیقتی دردناک۶، گویی حزب آمیزه ای چون «ترشی هفته بیجار» است که مواد بایسته ی آن از هویج و خیار و گوجه فرنگی گرفته تا بادنجان و گل کلم و سیب زمینی و سبزی های گوناگون، یکبار فراهم شده و بگونه ای رده بندی شده در کوزه ای رویهم کوت و در فرجامِ کار با ادویه و ترشی رهبری پر می شوند تا برای خوب جا افتادن در جایی تاریک و دور از دسترسِ مدت زمانی ناروشن نگهداری شوند؛ و همه ی این ها در در شرایطی رخ می دهد که طبقه کارگر و دیگر لایه های اجتماعی نزدیک به آن، بگونه ای عمده خودانگیخته پا به میدان کارزار اجتماعی نهاده و در بسیاری موردها جانفشانانه برای دستیابی به حقوق صنفی ـ سیاسی خود نبردی بس نابرابر با رژیم اسلام پیشگان تبهکار و پشتیبانان امپریالیست و ریزه خواران چینی و روسی شان را پی می گیرند.

رهبر در سایه نشسته، در جای دیگری از گفتگوی یادشده با اشاره به جنبش اجتماعی سال ۱۳۸۸ می گوید:
«... اگر این جنبش خودجوش عظیم سازمان یافته بود و در کنار تظاهرات از اهرم های دیگری همچون اعتصاب های گسترده برای فلج کردن حکومت بهره‌مند بود بی شک رژیم نمی توانست به آن شکلی که عمل کرد و جنبش را سرکوب نمود و آقایان موسوی، کروبی و خانم زهرا رهنورد را به حصر کشاند، عمل کند. این ها تجربیات گرانی است که باید از آنها آموخت و برای آینده آنها را به کار گرفت.»۷

کدام نیرو می بایستی آن جنبش را سازمان می داد؟ آیا از آقای «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیش، نه یک کلمه کم!» می شد چنین چشمی داشت؟ آیا وی و نیروهای رویهمرفته بوقلمون سرشتِ پیرامونش که بنا بر سرشت طبقاتی خویش با هر بادی به سویی دیگر می چرخند از توان سمت و سو دادن به آن جنبش و پیش کشیدن خواست های طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان پیرامون آن برخوردار بودند تا جنبش را بال و پر داده، فرازی دیگر دهند؟ آیا در پشت وی سنگر گرفتن و از راه دور باد زدن آتشی که درگرفته بود، نشانه های روشن ناتوانی حزب توده ایران را دربر نداشت؟ از کدام آزمون ها و آروین های گرانبها باید آموخت و برای آینده آن ها را بکار گرفت؟

آیا بجای چنین پرگویی هایی، بهتر نیست سیاست و سازمان حزب را آنچنان سازمان داد که به هنگام فرارسیدن بحران اجتماعی از اندک توان بایسته برای نشانه گذاری بر رویدادها برخوردار بوده به دنباله روی دچار نشود؟

ببینید آن دانشمند انقلابی، درباره ی شیوه های کار و چگونگی درآمیزی کار تئوریک و پراتیک و نیز سمت و سو بخشیدن به پیکار پراکنده ی طبقه کارگر از سوی سوسیالیست ها، نزدیک به ۱۲۲ سال پیش، چه نکته های ارزشمندی را یادآور شده است:
«... موقعیت رویهمرفته بگونه ای دیگر است، هنگامی که کاریای سوسیالیست ها این باشد که رهبران ایدئولوژیک پرولتاریا در نبرد کنونی آن ها در برابر دشمنانی راستین که در برابر  گذار کنونی پیشرفت اجتماعی و اقتصادی ایستاده اند، باشند. در چنین شرایطی، کار تئوریک و پراتیک چنان در هم می آمیزد که کهنه سرباز سوسیال دمکرات۸ آلمانی: لیبکنشت، آن را بگونه ای درخور، چنین برشمرده بود:
پژوهش، ترویج، سازماندهی!۹

شما نمی توانید بدون کار تئوریک یادشده در بالا [و] درست به همین سان، بدون سمت و سو دادن این کار برای برآوردن نیازهای جنبش و [نیز] بدون گسترش آزمون های این تئوری در میان کارگران و کمک به آن ها برای سازماندهی، یک رهبر ایدئولوژیک باشید.

یک چنین نمود کاریایی، سوسیال دمکراسی را در برابر کاستی هایی که گروه های سوسیالیست در بیش تر موردها از آن رنج می برند ـ چون «خشک مغزی» (Dogmatism) و «گروه گرایی» (sectarianism) ـ پاس می دارد. در جایی که جهان بینی یگانه و والا، سازگاری خویش با روند راستین پیشرفت اجتماعی و اقتصادی را به نمایش می نهد، خشک مغزی نمی تواند از هستی برخوردار باشد. هنگامیکه کاریا فرارویی سازمان پرولتاریاست و از همین رو، هنگامیکه نقش "روشنفکران" این است که ساخت رهبران ویژه از میان روشنفکران [کاری] نابایسته است، گروه گرایی نمی تواند از هستی برخوردار باشد.

...

کنش سیاسی سوسیال دمکرات ها در فرارویاندن پیشرفت و سازمان جنبش طبقه کارگر روسیه، در دگردیسیدن این جنبش از وضعیت کنونی آن: کوشش های پراکنده ی پرخاش آمیز، "شورش ها" و دست از کار بازداشتن های تهی از هر اندیشه ای به پیکاری سازمان یافته از همه ی طبقه کارگر سمت و سو یافته روسیه در برابر رژیم بورژوازی، برای کوتاه نمودن دستِ مصادره کنندگان و براندازی سامانه ی اجتماعی بنیاد یافته بر ستم به توده ی کار نهفته است.»۱۰ (برجسته نمایی های متن از آنِ لنین و افزوده های درون [ ] از آن من است.   ب. الف. بزرگمهر)

آیا بجای بالیدن های بیجا به چیزهایی که در بنیاد خویش، هیچ نشانه ای روشن از شیوه ی زندگی و کارکرد آدمی را به نمایش نمی نهند، بهتر نیست همین سخنان ارزنده ی رهبر انقلاب سترگ اکتبر را آویزه ی گوش نمود و به ارزیابی انتقادی کار گذشته ی خود و حزب توده ایران نشست؟

ب. الف. بزرگمهر   سوم دی ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/12/blog-post_24.html

پی نوشت:

۱ ـ مصاحبه «نامه مردم» با رفیق علی خاوری، برگرفته از «نامه مردم» شماره ۹۸۴، ۲۷ مهرماه ۱۳۹۴

http://tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/3006-2015-10-20-10-30-34

۲ ـ به آرشِ «گاو برنج را خورد» در گویش گیلکی!

۳ ـ «در مثل مناقشه نیست» و امیدوارم، جُستار دستکم در همین سویه که نمودار همه ی جُستار نیز نیست، روشنگر باشد!

۴ ـ کمابیش، همه ی آن سیاستگزاری های خشک مغزانه که بویژه در سیاست های راهبردی (تاکتیکی) دست نخورده بدرازای گاه سه دهه خود می نماید را نیز نارسا و نادرست می دانم. پرداختن به آن ها در چارچوب این یادداشت نمی گنجید.

۵ ـ در دوران انگیزش انقلاب بهمن ۱۳۵۷ نیز کمیته مرکزی حزب توده ایران، بسیار دیر جنبید و ماه ها و روزهای انقلابی بسیار ارزشمندی را از دست داد. آنگونه که در یادمانده های تنی چند از رهبران توده ای آمده، دو گروه رودررو با یکدیگر به رهبری دو همچشم دیرینه: نورالدین کیانوری در تارک یک گروه و ایرج اسکندری در تارک گروه دیگر، ماه ها بر سرِ ستیزه ای رویهمرفته نادانشورانه و تا اندازه ای مرغ یا تخم مرغی که از گروه با گرایش های اسلامی به رهبری روح الله خمینی باید پشتیبانی نمود یا از شاپور بختیار، زمان بس گرانبهایی را برای هرچه زودتر پا به میدان کارزار اجتماعی نهادن، آشنایی با چگونگی تراز نیروهای سیاسی و اجتماعی از نزدیک و سازماندهی طبقه کارگر از دست دادند. چنان گفتگو و ستیزه ای درازمدت که با جُستار دگرگونی رهبری حزب نیز همراه شده بود، سرانجام با پا در میانی نماینده ی «فرقه دمکرات آذربایجان» از سوی حزب کمونیست اتحاد شوروی به سود گروه کیانوری به پایان رسید و راه برای بازگشت و سرریز شدن نیروهای کوچیده ی حزب فراهم شد. در زمینه ی گزینش رهبری تازه و بسیاری جُستارهای دیگر گفته می شود که حزب توده ایران از دستورها و رهنمودهای حزب کمونیست شوروی در جایگاه «برادر بزرگ» (؟!) پیروی می کرده است؛ از دید من، در این زمینه نیز چون بسیاری زمینه ها و اتهام های دیگری که به این حزب زده می شود، گزافه گفته شده است؛ هرچند دربردارنده ی حقیقت هایی است که نمی توان از آن ها چشم پوشید. اگر بخواهیم باریک تر داوری کنیم، فشار اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی و حزب کمونیست آن بر چنان حزب پا به سن نهاده، بیمار و تا اندازه ای آلوده به هماوندی های گروه گرایی، لانه سازی و یارگیری های نابجا در چارچوبی بسته که از دید من، هیچکدام از این پدیده ها در چارچوب «پیکار درونی حزب» نمی گنجد، منطقی و بجا بود. پیام "برادر بزرگ" روشن بود:
گفتگو و ستیزه تا به کِی و کجا؟ زودتر کار را به پایان برسانید و راهی ایران شوید!

درباره ی آنچه آمد، با بهره گیری از کتاب ارزنده ی «چگونه پولاد آبدیده شد؟» از «نیکلای آستروفسکی»، پیش تر، نکته هایی را بگونه ای گذرا در میان نهاده بودم:
«نمونه ی تاریخی کوچکی از تصمیماتی بجا و عملکردی به هنگام!»، ب. الف. بزرگمهر    ١٤ تیر ماه ١٣٩١  

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/07/blog-post_04.html

با این همه، ارزیابی دانشورانه ی چند و چون کار و بویژه آنچه در بالا «ستیزه ای رویهمرفته مرغ یا تخم مرغی» نامیده ام و همه ی نشانه های از دست دادن استقلال سیاسی و طبقاتی حزب توده ایران را دربرداشت، نیازمند کار پژوهشی گسترده تر و پاسخ روشن به برخی پرسش های هنوز برجای مانده است. روشن است که روند واگرایانه در سه دهه ی گذشته، ریشه در گذشته ای بازهم دورتر دارد و آنچه زیر پا نهاده شده به آرش باریک واژه به واژه، همان نکته ای است که فرزانه ی تیزبین انقلابی: و. ای. لنین، همواره بر آن پا می فشرد:
دستیابی، نگهداری و پاسداری بی چون و چرای استقلال سیاسی طبقه ی کارگر و جنبش کمونیستی و استقلال طبقاتی آن در همسویی، همکاری و همدستی با نیروهای ضد امپریالیستی ناپرولتری!

۶ ـ «در مثل مناقشه نیست»! کاربرد نمونه ای تند، برای روشن شدن هرچه بیش تر جُستار است و چنانچه گزشی در کار باشد، امیدوارم سودمند باشد.

۷ ـ مصاحبه «نامه مردم» با رفیق علی خاوری، برگرفته از «نامه مردم» شماره ۹۸۴، ۲۷ مهرماه ۱۳۹۴

http://tudehpartyiran.org/2013-11-28-19-45-55/3006-2015-10-20-10-30-34

۸ ـ یادداشتی بایسته درباره ی تاریخ سوسیال دمکراسی

نکته برجسته ای که باید آن را بی هیچ گفتگو بدیده گرفت، تفاوت ماهوی جریان های و جنبش های «سوسیال دمکراتیک» و حزب های «سوسیال دمکرات» پاگرفته در اروپا از آغاز پیدایش خود در دهه ی هشتاد سده نوزدهم ترسایی تا آغاز نخستین جنگ جهانی در سال ۱۹۱۴ با دوره ی پس از آن و جدایی یکسره و همیشگی شان از جنبش ها و جریان هایی است که همراه با پیدایش «بُلشویسم» در کالبد «حزب سوسیال دمکرات روسیه» و سپس پیروزی درخشان و تاریخی در «انقلاب سترگ اکتبر ۱۹۱۷» راه خود را از آن حزب های کهنه، رفرمیست و زنهارخوار (خیانتکار) به طبقه کارگر جدا نموده و در بیش تر کشورها، نخستین حزب ها و جریان های کمونیستی را پدید آوردند.

جریانی ضد مارکسیستی در سوسیال دموکراتیسم جهانی پایان سده ی نوزدهم ترسایی آلمان به نام «ادوارد برنشتین»، سوسیال دموکرات آلمانی: «برنشتینیسم»  نامیده شده است. «برنشتین»، درونمایه ی انقلابی مارکسیسم را با جانمایه ی لیبرالیسم بورژوازی سازگار نمود و از آن، مارکسیسمی بی یال و دم و اشکم پدید آورد.

جریان ضد مارکسیستی دیگری در سوسیال دموکراتیسم جهانی با نام «کارل کائوتسکی» پیوند خورده («کائوتسکیسم») و گونه ای پوشیده تر و گول زننده تر از «سوسیال دمکراسی» زنهارخوار (خائن) کارگری را در کالبد حزب های کارگری با سرشت بورژوایی از سال های آغاز نخستین جنگ جهانی و پس از آن پدید آورده است. سویه ی بیم برانگیز «کائوتسکیسم» در دوره ای که انحصارهای سرمایه داری کمابیش کالبد یافته و سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی در حال رویش و گسترش بود، جداسازی نادرست «سیاست امپریالیستی» از «اقتصاد امپریالیستی» در پیِ برداشتِ نادانشورانه از جدایی میان «انحصار در سیاست» با «انحصار در اقتصاد» بود که فرزانه تیزبین انقلابی: و. ای. لنین، آن را بخوبی و کمابیش به هنگام موشکافی نمود و سرشت ضد پرولتاریایی و ضد مارکسیستی آن را روشن نمود.

جریان های دیگری از «سوسیال دمکراسی» زنهارخوار(خائن) کارگری از آن هنگام تاکنون پدیدار شده و هر ازچند گاهی در سیاست این یا آن کشور نقش آفرین بوده و سپس نابود شده یا کالبدهای تازه تری یافته اند. ریشه دارترین شان، دربرگیرنده ی کم و بیش همه ی حزب های سوسیال دمکرات اروپای باختری است.

۹ ـ Study, propaganda, organisation.  ، [Educate, agitate, organise. —MIA Ed.] —Lenin

۱۰ ـ برگرفته از کتاب «”دوستان خلق“ چه هستند و چگونه با سوسیال دمکرات ها می رزمند؟»، و. ای. لنین، سال ۱۸۹۴ ترسایی (برگردان از ب. الف. بزرگمهر، یکم دی ماه ۱۳۹۴)

The position is altogether different when the task of the socialists is to be the ideological leaders of the proletariat in its actual struggle against actual and real enemies who stand in the actual path of social and economic development. Under these circumstances, theoretical and practical work merge into one aptly described by the veteran German Social-Democrat, Liebknecht, as:

Studieren, Propagandieren, Organisieren*

You cannot be an ideological leader without the above mentioned theoretical work, just as you cannot be one without directing this work to meet the needs of the cause, and without spreading the results of this theory among the workers and helping them to organise.

Such a presentation of the task guards Social-Democracy against the defects from which socialist groups so often suffer, namely, dogmatism and sectarianism.

There can be no dogmatism where the supreme and sole criterion of a doctrine is its conformity to the actual process of social and economic development; there can be no sectarianism when the task is that of promoting the organisation of the proletariat, and when, therefore, the role of the “intelligentsia” is to make special leaders from among the intelligentsia unnecessary.

The political activity of the Social-Democrats lies in promoting the development and organisation of the working-class movement in Russia, in transforming this movement from its present state of sporadic attempts at protest, “riots” and strikes devoid of a guiding idea, into an organised struggle of the WHOLE Russian working CLASS directed against the bourgeois regime and working for the expropriation of the expropriators and the abolition of the social system based on the oppression of the working people

What theFriends of the People” Are and How They Fight the Social-Democrats (A Reply to Articles in Russkoye Bogatstvo Opposing the Marxists), V. I.   Lenin

https://www.marxists.org/archive/lenin/works/1894/friends/08.htm#v01zz99h-271-GUESS 

***

پارسی نویسی:

ـ واژه ی زیبای «کاریا» از ریشه ی «سانسکریت» به آرش «کار بایسته» یا همانا «وظیفه» با واژه ی «کار» در پارسی همریشه است.

ـ بجای «توصیف کردن» در برخی موردها می توان از «برشمردن» سود برد.

ـ بجای آمیخته واژه ی «فرقه گرایی» می توان به همان آرش از آمیخته واژه ی «گروه گرایی» سود برد (در واژه نامه اینترنتی دهخدا به تاریخ یکم دی ماه ۱۳۹۴ افزوده شد). 

ـ «دُگماتیسم»

بخشی از آنچه در فرهنگ معین در این باره آمده، نارسا و نادرست است. دُگماتیسم را می توان بگونه ای ساده و با کاربرد بیش تر در زبان پارسی، «خشک مغزی» یا «خشک اندیشی» نامید و بکار برد. (در واژه نامه اینترنتی دهخدا به تاریخ یکم دی ماه ۱۳۹۴ افزوده شد). 

ـ بجای «ترفیع دادن» یا «ترقی دادن» می توان از آمیخته واژه ی «فرارویی» یا «فرارویاندن» سود جست.

ـ بجای «دکترین» می توان بسته به مورد، واژه های «آموزه»، «انگاره» یا «جهان بینی» بکار برد.

ـ بجای واژه ی از ریشه عربی «اعتصاب» می توان از عبارت های «دست از کار کشیدن»، «دست از کار شستن» یا «دست از کار بازداشتن» سود جُست.

ـ بجای «خلع ید» می توان از عبارت «کوتاه نمودن دست» سود برد.

ب. الف. بزرگمهر   سوم دی ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/12/blog-post_24.html

خدا پدر این یکی را بیامرزد ... ـ بازپخشش

مدتی است شب ها آنگاه که مغزم از کار می افتد، انجیل می خوانم. کسی چه می داند؟ شاید هم رستگار شدم و بهترین هنگام رستگاری هم درست همان گاه است که مغزت دیگر از کار افتاده باشد و نتوانی به چیزی بیندیشی؛ گرچه با همه ی این ها هیچ امیدی به آن نیست. من و رستگاری؟! 

به هر رو، دیشب در بخش «اعمال رسولان» از «انجیل لوقا» به گفته ای از «یحیای تعمید دهنده» برخوردم:
«مرا که می پندارید؟ من، او نیستم؛ او پس از من می آید و من حتا شایسته نیستم، بند کفشش را بگشایم.»* و با خود گفتم:
خدا پدر این یکی را بیامرزد که جوانمرد بود و خود را واپسین فرستاده یا پیامبر وی نخواند!

ب. الف. بزرگمهر    ۱۵ تیر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/07/blog-post_43.html

* ... پیش از آمدن عیسی، یحیا تعمیدِ توبه را به همه ی مردم اسراییل موعظه می کرد. چون یحیا دور خود را به پایان می رسانید، گفت:
«مرا که می پندارید؟ من، او نیستم؛ او پس از من می آید و من حتا شایسته نیستم، بند کفشش را بگشایم.»

برگرفته از «انجیل عیسی مسیح»، بخش «اعمال رسولان»، برگردان از «هزاره ی نو»، انتشارات ایلام، ۲۰۰۹ ترسایی

 تصویر:

نگاره ی یحیا از لئوناردو داوینچی

بابا خر را می گایی یا به صحرا برم؟ ـ بازپخشش

ویژه ی برگماری کارپرداز خرگاه و پرده سرای ولایت فقیه (آن را انتخابات ریاست جمهوری نامیده اند!)

پسر خطیب دهی بامداد در پایگاه رفت؛ پدر را دید كه خر می گایید. پنداشت همه روزه چنان میكند.

روز جمعه پدرش بر منبر خطبه می خواند.

پسر بر در مسجد رفت و گفت: بابا خر را می گایی یا به صحرا برم؟

جاودانه عُبید زاکانی

برنام و زیربرنام از  ب. الف. بزرگمهر

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/06/blog-post_8830.html

خرموش های فرمانروا بر میهن مان، در پی نابودی توده های مردم ایران هستند ـ بازپخشش

با آنچه جُسته و گریخته درباره ی همکاری های تبهکارانه ی گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان با رژیم های تبهکار برخی کشورهای اروپای باختری در زمینه های گوناگونی از آن میان، ساخت آزمایشگاه های فراقانونیِ بخوبی پنهان نگاه داشته شده از دیدگان مردم ایران برای جدانمودن آخشیج های بدن آدمی بویژه نوزادانی که از تنگدستی بفروش می روند و نیز برخی پژوهش های تبهکارانه ی دیگر که در آن ها از ایرانیان تنگدست و نگونبخت بجای جانوران آزمایشگاهی بهره برده می شود، می دانم و هنوز به شوندهایی از آن میان، کمبود داده ها درباره ی آن ننوشته ام، کم ترین دودلی در درستی سخنان دلسوزانه ی آقای محمدرضا هاشمیان، پزشک «فراویژه کار»۱ تیمارخواری های۲ ویژه در «بیمارستان مسیح دانشوری»۳ بخود راه نمی دهم. (ویدئوی پیوست)

تبهکاری سترگ خرموش ها در انجام ندادن بهنگامِ پیشگیری های رویهمرفته ساده برای جلوگیری از گسترش ویروس مرگبار «کرونا» در میهن مان که شمار دچارشدگان و مرگ و میر آن را بسیار بیش تر از شمار رسمی بر زبان آمده ی تبهکاران دست اندرکارِ ایران بربادده، افزایش بخشید و همچنان نیز پی گرفته می شود را ناساز با (برخلاف) آنچه برخی ساده دلان می پندارند، تنها از روی خریّت نمی دانم. آن ها بویژه «دولت زهدان اجاره ای» به شوندهای گوناگون، دانسته و آگاهانه، در پی نابودی توده های مردم ایران هستند؛ اگر گفتاردرمانی های شان را نادیده گرفته و به کارکردشان نیک باریک شوید، دریافت آن چندان دشوار نیست. کارکرد این بیشرف های بجان مردم ایران افتاده و آماج هایی که در سر می پرورانند را تنها می توان با سیاست و کارکردِ امپریالیست های تبهکار انگلیسی در دوره ی نخستین جنگ جهانی در میهن مان سنجید که نزدیک به نیمی از انبوه مردم ایرانِ آن هنگام از کمبود خوراکی پیامد سیاست های سمتگیری شده ی امپریالیست های کهنه کار، جان سپردند.۴  

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۲ فروردین ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/03/blog-post_275.html

پی نوشت:

۱ ـ بجای «فوق تخصص»

۲ ـ تیمارخواری را در اینجا بجای «مراقبت» بکار برده ام. کاربرد «تیماری» نیز درست است؛ گرچه، کاربرد «تیمارخواری» همراه با این یا آن ویژه کاری در زمینه های بهداشتی و پزشکی از دید من، سزاوارتر و باریک تر است، ب. الف. بزرگمهر

۳ ـ بنیاد داده ها و ویدئوی پیوست، برگرفته از «تلگرام معلمان عدالتخواه» به تاریخ  ۱۲ فروردین ماه ۱۳۹۹ است.

۴ ـ «بزرگ ترین فاجعه نسل كشی قرن بیستم در كشور ما، ایران، اتفاق افتاده است. طبق اسناد آمریكایی، در سال ۱۹۱۴ جمعیت ایران ۲۰ میلیون نفر بود كه در سال ۱۹۱۹ به ۱۱ میلیون نفر كاهش یافت. توجه بفرمایید. یعنی حدود ۸ الی ده میلیون نفر از مردم ایران از گرسنگی و بیماری های ناشی از كمبود مواد غذایی و سوءتغذیه مردند ... چهل درصد از مردم ایران طی دو سه سال قلع و قمع و نابود شدند. تنها در سال ۱۹۵۶ بود كه ایران توانست به جمعیت ۲۰ میلیونی سال ۱۹۱۴ برسد. عجیب تر از همه، نقش بریتانیا در این فاجعه است. قحطی بزرگ در زمانی اتفاق افتاد كه سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیسی ها بود. ولی انگلیسی ها نه تنها هیچ كاری برای مبارزه با قحطی و كمك به مردم ایران نكردند، بلكه عملكرد آن ها اوضاع را وخیم تر كرد و سبب مرگ میلیون ها نفر از ایرانیان شد ...»

برگرفته از گفتگوی رسانه ای محمدقلی مجد، پژوهشگر تاریخ، درج شده در یادداشتِ «رضا شاه، سرسپرده ی انگلیس و شاه دزد تاریخ ایران و جهان!»  ب. الف. بزرگمهر   ۱۷ اَمرداد ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/08/blog-post_74.html

ویدئوی پیوست: خرموش های فرمانروا بر میهن مان، در پی نابودی توده های مردم ایران هستند (نامگذاری ویدئو از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر)



۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه

آزمون ها و دستاوردهای جنگی «عموسام» با کارگردانی تنی چند آسیب دیده ی مغزی

آیا آمریکا به آماج های خود در جنگ با ایران یافت؟

در هفته‌هایی که از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران گذشته، نبرد بر سر تصویری که از روند این جنگ ارائه می‌شود، در کانون قدرت نظامی آمریکا جریان داشته است.

از همان هفته نخست جنگ، در نشست‌های خبری پنتاگون که پیت هگست، وزیر جنگ آمریکا، سرگرد پیشین گارد ملی ارتش و چهره رسانه‌ای سابق در فاکس‌نیوز، برگزار کرده، حضور داشته‌ام.

از نخستین باری که در برابر خبرنگاران حاضر شد و اهداف جنگی آمریکا را شرح داد، تا تازه‌ترین نشست خبری پس از اعلام آتش‌بس دوهفته‌ای، مردی که فرماندهی قدرتمندترین ارتش جهان را در دست دارد، همان سبک تلویزیونی و یک‌طرفه خود را به تریبون پنتاگون آورده است.

این نشست‌ها صحنه خودستایی و قدرت‌نمایی و سرشار از توصیفاتی درباره برتری نظامی آمریکا بوده‌اند. هگست روز چهارشنبه گفت آمریکا به «یک پیروزی نظامی تمام‌عیار» دست یافته است. او در نشستی دیگر نیز گفت آمریکا «تمام روز از آسمان مرگ و ویرانی فرو ریخت»؛ ولی پی بردن به واقعیت روند جنگ و هزینه‌ای که این جنگ برای آمریکا داشته، به واکاوی دقیق‌تری نیاز دارد. اکنون در شرایطی که آتش‌بسی شکننده برقرار شده و پایداری آن نیز در خطر است، می‌توان پرسید آمریکا واقعا چه دستاوردی داشته و این نتایج به چه قیمتی حاصل شده است؟

پیشرفت اندک در مسئله هسته‌ای

هدف اصلی آقای ترامپ در این جنگ، سلب توانایی ایران برای ساخت سلاح هسته‌ای بود؛ اقدامی که ایران گفته هرگز قصد انجام آن را نداشته است؛ ولی این هدف، سال‌هاست که در کانون دیپلماسی تحت رهبری آمریکا قرار داشته است. آقای ترامپ معتقد بود توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ با ایران (برجام) که در دوره ریاست‌جمهوری باراک اوباما حاصل شد، بیش از حد ضعیف بود.

آقای ترامپ در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود این توافق را نقض کرد و با بازگرداندن تحریم‌های ایران، عملا آمریکا را از برجام خارج کرد. این تصمیم در عمل به معنای ترجیح زور بر دیپلماسی بود. او بعدتر نیز قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران، را کشت. این رویکرد در قبال تهران الگویی را پدید آورد که در آن او پیوسته میان تلاش دیپلماتیک و اقدام نظامی در نوسان بوده است. همین الگو در نهایت به جنگ کنونی انجامید؛ ولی با وجود تداوم آتش‌بس شکننده، شواهد چندانی در دست نیست که نشان دهد آقای ترامپ در موضوع هسته‌ای به دستاورد مهمی رسیده است.

او ژوئن گذشته گفت که توان هسته‌ای ایران در جریان حملات هوایی آمریکا به تاسیسات هسته‌ای اصفهان، فردو و نطنز «به کلی نابود شده» است؛ ولی با گذشت پنج هفته دیگر از جنگ، ایران همچنان ذخایر اورانیوم غنی‌شده نزدیک به درجه تسلیحاتی خود را حفظ کرده است؛ ذخایری که گمان می‌رود در سیلندرهای گاز و زیر آوار است.

در هفته سوم جنگ، رافائل گروسی، مدیر آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، به من گفت که در نهایت برای بلندپروازی‌های هسته‌ای ایران هیچ راه‌حل نظامی وجود ندارد.

آقای ترامپ گفته است که ایالات متحده اکنون «با ایران» همکاری خواهد کرد تا «تمامی بقایای مواد هسته‌ای را که در اعماق زمین دفن شده‌اند، بیرون بکشد و خارج کند». اما تهران در این زمینه همچنان بر موضع خود پافشاری می‌کند و این موضوع در مذاکرات پیش روی ایران و آمریکا در اسلام‌آباد، نقشی تعیین‌کننده خواهد داشت. می‌توان استدلال کرد که اکنون تهران، با رهبرانی که بیش از پیش بدگمان شده‌اند، ممکن است برای بازدارندگی در برابر حمله‌ای دیگر از سوی آمریکا، در مسیر دستیابی به توانمندی هسته‌ای مصمم‌تر شود.

تضعیف زرادخانه ایران

وقتی آقای ترامپ در ویدیویی در شبکه‌های اجتماعی از اقامتگاه مارالاگو اعلام جنگ کرد، یکی از اهدافی که مطرح کرد تغییر رژیم بود. او از ایرانیان خواست پس از توقف بمباران آمریکا و اسرائیل، زمام حکومت خود را به دست بگیرند.

او تنها چند روز بعد، خواهان «تسلیم بی‌قید و شرط» حکومت شد؛ خواسته‌ای که محقق نشده است. هرچند اسرائیل شماری از مقام‌های ارشد، از جمله رهبر جمهوری اسلامی را کشت؛ ولی پسرش مجتبی به عنوان جانشین او معرفی شد.

آقای ترامپ گفته است که رهبران جدید، در مقایسه با رهبران پیشین، کمتر «افراطی» و بسیار «باهوش‌تر» هستند. او امیدوار بود همان نتیجه‌ای را که از حمله به ونزوئلا گرفت، این بار هم تکرار کند. در آن حمله، نیروهایش نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور این کشور، را ربودند و در سلولی در نیویورک زندانی کردند؛ رخدادی که باعث شد رهبران باقی‌مانده در کاراکاس در برابر خواست واشنگتن نرمش نشان دهند. اما تا اینجا هیچ نشانه‌ای در دست نیست که در تهران نیز چنین وضعی پدید آمده باشد.

درباره زرادخانه ایران، مقام‌های ارشد دولت آقای ترامپ می‌گویند آمریکا توان متعارف این کشور را نابود کرده و موشک‌ها، پرتابگرها، پهپادها، کارخانه‌های تسلیحاتی و نیروی دریایی آن را «محو» کرده است. اما درباره ذخایر موشکی و پهپادی، ارزیابی‌های اطلاعاتی درز کرده این ادعا را زیر سوال برده‌اند و نشان می‌دهند ایران در عمل هنوز حدود نیمی از زرادخانه پیش از جنگ خود را در اختیار دارد. بی‌بی‌سی نتوانسته درستی هیچ‌ یک از این دو ادعا را تائید کند.

در هر حال، اهداف اعلام‌شده دولت آقای ترامپ از آغاز این جنگ تغییر کرده است و هدف آمریکا و اسرائیل برای تغییر رژیم نیز محقق نشده است.

هزینه جنگ

۱۳ نفر از نیروهای نظامی آمریکا کشته شده‌اند و صدها نفر دیگر نیز زخمی شده‌اند. همچنین گفته می‌شود ذخایر مهمات با سرعت زیادی مصرف شده است، از جمله شمار زیادی موشک تاماهاوک، و هزینه این جنگ بیش از یک میلیارد دلار در روز برآورد می‌شود.

مقام‌های آمریکایی اما می‌گویند مهارت نظامی بی‌رقیب و برتری فناورانه باعث شده است کارزار هوایی زودتر از موعد به پایان برسد و ایران را وادار به تسلیم کند.

در داخل آمریکا نیز این جنگ برای آقای ترامپ هزینه سیاسی داشته است. نظرسنجی‌ها پیوسته نشان داده‌اند که تنها اقلیتی از آمریکایی‌ها از این جنگ حمایت می‌کنند. موضع‌گیری‌ها در کنگره درباره آقای ترامپ نیز عمدتا رنگ و بوی حزبی داشته و جمهوری‌خواهان از او حمایت کرده‌اند. اما برخی نیز آشکارا با تهدید او در شبکه‌های اجتماعی مبنی بر نابودی یک تمدن کامل، مخالفت می‌کردند.

در طول جنگ، چهره‌های بانفوذ در جنبش «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم»، از جمله تاکر کارلسن، مجری پادکست و روزنامه‌نگار، آشکارا از او فاصله گرفتند.

روز یکشنبه گذشته، همزمان با تشدید تهدیدهای آقای ترامپ به نابودی زیرساخت‌های ایران، مارجری تیلور گرین، که زمانی از پرشورترین حامیان او بود و بعدا از او فاصله گرفت، گفت: «این، عظمت را به آمریکا بازنمی‌گرداند، این شرارت است.» این شکاف‌ها در درون جنبش آقای ترامپ همچنان پابرجا مانده‌اند.

دموکرات‌ها نیز به همان اندازه از تهدیدهای هرچه بی‌پرواتر آقای ترامپ و نیز اهانت‌های او به متحدان آمریکا خشمگین بودند. آن‌ها از دولت خواستند به این پرسش‌ها پاسخ دهد که آیا یک موشک آمریکایی عامل حمله به مدرسه‌ای در شهر میناب در نخستین روز جنگ بوده است یا نه. به گفته مقام‌های ایران در آن حمله دست‌کم ۱۶۸ نفر، از جمله ۱۱۰ کودک، کشته شدند.

اگر این موضوع تائید شود، با یکی از بدترین موارد تلفات غیرنظامیان بر اثر حمله آمریکا در خاورمیانه در یک نسل اخیر روبه‌رو خواهیم بود. من این موضوع را هم از پیت هگست و هم از مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، پرسیدم. پنتاگون گفته است که در حال بررسی این موضوع است، اما با گذشت نزدیک به شش هفته هنوز هیچ یافته‌ای منتشر نکرده است.

هفته گذشته شماری از اعضای کنگره خواستار آن شدند که کابینه آقای ترامپ با استناد به متمم ۲۵ قانون اساسی، او را برکنار کند. دولت می‌گوید تهدیدهای آقای ترامپ ایران را وادار به عقب‌نشینی کرده است و کارولین لیویت، سخنگوی او، گفت: «هرگز توانایی رئیس‌جمهور ترامپ را برای پیشبرد موفق منافع آمریکا و برقراری صلح دست کم نگیرید.»

شاید در ماه نوامبر و در جریان انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا، شاهد داوری صریح‌تر مردم آمریکا درباره این موضوع باشیم. پیامدهای اقتصادی جهانی ناشی از بسته شدن تنگه هرمز از همین حالا قیمت بنزین و گازوئیل را برای آمریکایی‌ها افزایش داده است. این افزایش قرار است به «شوک قیمتی» در فروشگاه‌های مواد غذایی نیز منجر شود؛ آن هم در شرایطی که پیش‌بینی شده خشم ناشی از بالا رفتن هزینه‌ها، انتخابات میان‌دوره‌ای امسال را برای حزب آقای ترامپ دشوار کند.

این وضعیت ممکن است در نتیجه جنگ حتی وخیم‌تر شود و احتمالا کنترل مجلس نمایندگان و شاید حتی سنا را از دست جمهوری‌خواهان خارج کند. برای حزب جمهوری‌خواه، این بهایی بسیار سنگین خواهد بود.

آقای ترامپ ناچار شد به بحران اقتصادی که در حال شکل‌گیری بود واکنش نشان دهد، آن هم در حالی که ایران برای پاسخ به یک جنگ هوایی متعارف، به تاکتیک‌های نامتقارن متوسل شد. هدف جنگی او در نهایت به بازگشایی تنگه‌ای تقلیل یافت که هنگام آغاز جنگ باز بود.

آزمودن متحدان آمریکا

با در دست گرفتن کنترل تنگه هرمز از سوی ایران، آقای ترامپ بارها درباره نحوه واکنش خود تغییر موضع داد. او از درخواست کمک از متحدان برای بازگشایی تنگه، به این موضع رسید که آمریکا به کمک آن‌ها نیازی ندارد، سپس دوباره خواهان کمک آن‌ها شد و بعد هم متحدان دیرینه را به خاطر انجام ندادن این کار «بزدل» خواند.

انسجام از پیش آسیب‌دیده ناتو که در نتیجه طرح‌های آقای ترامپ درباره گرینلند بیشتر هم تضعیف شده بود، با جنگ ایران ضربه بیشتری خورده است. آقای ترامپ نیز حملات خود را به این ائتلاف، که از ورود رسمی به جنگ پرهیز کرد، از سر گرفته است. مارک روته، دبیرکل ناتو، پس از گفت‌وگوها در کاخ سفید گفت این گفت‌وگو «بسیار صریح» بوده است.

رئیس‌جمهور آمریکا شاید بر این باور باشد که برتری قاطع نظامی آمریکا در بلند مدت جایگاه این کشور را به عنوان یک ابرقدرت حفظ می‌کند. اما کشورهای اروپایی از هم‌اکنون در پی یافتن راه‌هایی برای «کاهش ریسک» و کاهش وابستگی به پشتیبانی هستند که حالا آن را غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل اتکا می‌دانند.

این وضعیت می‌تواند برای چین به یک فرصت اقتصادی و راهبردی بالقوه بدل شود؛ موضوعی که در میان منتقدان آقای ترامپ در واشنگتن باعث نگرانی شده است.

هزینه‌های واقعی این جنگ هنوز روشن نشده است و اگر این آتش‌بس یا مذاکرات حساس شکست بخورد، این هزینه‌ها می‌تواند به مراتب سنگین‌تر شود.

تام بیتمن

برگرفته از «بی بی سی»  ١١ آوریل ٢٠٢۶ (بختی برای ویرایش این برآورد گزارشگونه نداشتم. برنام نیز از آنِ من است. افزون بر این ها، شیوه ی نگرش و برخورد نویسنده ی آن که چون بسیاری دیگر از نوبسندگان باخترزمین با کانونمندی بیش از اندازه روی مَنِشِ پَردی (فَردی) و ندیدن یا نادیده گرفتن جُستارِ هازمانی از نَخشِ زمینه ساز این یک می کاهند را نارسا و سست می دانم.  ب. الف. بزرگمهر)

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!