«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ مهر ۱۵, چهارشنبه

«شریعتمداری ها» چی می گفتند؟ ـ بازپخشش

کیهان شریعتمداری نوشته:
داعشی ها وقتی به هم می رسن، می گن:
منفجرتیم !

طرف مقابل می گه:
اختیار داری داداش ، انفجار از ماست.

مخلص کلام این که بدانید برادر شریعتمداری هم شوخی بلدند!

از «گوگل پلاس»

می نویسم:
دو شاخه اند. شاخه ی دیگه شون وقتی بهم می رسن، می گن: توپ فوتبالتیم!

و پاسخ می گیرن: اختیار داری برادر، سرم  فدای خاک پایت! روپایی هم می تونی باهاش بازی کنی!

«شریعتمداری ها» اونوقت ها که توی زندان ها به کله توی دماغ زندانی های دست بسته زدن، خو گرفته بودند، وقتی به هم می رسیدند، چی می گفتند؟

ب. الف. بزرگمهر    ۱۱ امرداد ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/08/blog-post_85.html

مرا با این جماعت چه حاجت به شمشیر است؟ ـ بازپخشش

خطیبی بر سر منبر به جای شمشیر، چوبدستی بر دست داشت.

پرسیدند كه چرا شمشیر برنگرفتی؟

گفت:
مرا با این جماعت چه حاجت به شمشیر است؟ اگر خطایی بكنند با این چوبدستی مغزشان برآرم.

جاودانه عُبید زاکانی

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/05/blog-post_94.html

بخاطر عظمت شما، بخاطر بزرگواری شما ... ـ بازپخشش

ما «بخاطر عظمت شما، بخاطر بزرگواری شما ...»۱ در برابرتان سر فرود می آوریم و مُفتِخریم که پیشاپیش جنابعالی را به عنوان «سخنران اصلی»۲ مراسم های مان برگزیده ایم. ما که بگونه ای ژرف به همزیستی آشتی جویانه ی ملت های جهان باورمندیم و نمی خواهیم آب از آبِ این همزیستی تکان بخورد، امیدواریم شما مانند نمونه ی کشور همسایه تان عراق، ناچار نشوید پا در جای پای سربازان آمریکایی و اروپایی و دنباله روهای شان از آن میان، سربازان بهشت بَرین۳ خودمان گذاشته و با سپردن وزارتخانه ای چون «وزارت امور ماله کشی» در بازه ای زمانی، سر برجسته و درخشان جنابعالی و پیروان حزب تان را شیره بمالند.

همچنین امیدواریم «اجرای برنامه‌ریزی های مشخص و طولانی مدت»۴ تان که اندکی نیز به رنگ و بوی «بزک نمیر بهار میاد؛ کُمپوزه با خیار میاد» آغشته است با کامیابی همراه باشد و بلطف «مارکسییسم ـ لنینینسم»،۵ بیش از آن بدرازا نکشد که همه ی کارگران و زحمتکشان کشورتان یا از گرسنگی به جاهای دیگر گریخته یا زبان مان لال، جان به جان آفرین سپرده باشند؛ زیرا در چنان روز و روزگاری ناگوارتر از امروز، دیگر کسی روی فرستادن شما به عنوان «سخنگوی اصلی و صادق جنبش مردمی»۶ به اینور و آنور را نخواهد داشت و برای ما نیز بهانه ای نمی ماند تا شما را به سخنرانی در این بهشت بَرین فراخوانیم؛ چه برسد به آنکه به پیروان خودمان در اینجا بگوییم: این ها «سخنگوی اصلی و صادق جنبش مردمی میهن» شان هستند! آن ها که تیزترند، بدگمان می شوند و سخن چینی می کنند و رسانه های پر و پیمان مان نیز آن را باد می زنند تا بویش بهتر اینور و آنور پراکنده شود. بد هم نبود، اینک که نزدیک به دو سال از نوید این برنامه ریزی های مشخص می گذرد، اندکی درباره ی چگونگی اجرای آن برنامه‌ ها، دستکم در خط و خطوط کلّی آن و اینکه چه بازه ی زمانی را دربر خواهد گرفت، می گفتید یا می نوشتید. با این همه، باید امیدوار باشیم ـ چون کار دیگری نمی توان کرد! ـ که خدای نکرده با برنامه ی چنگ اندازی نیروهای نظامی کشورهای مان، درهم نشود که آنگاه کار سخت گره خواهد خورد و درآوردن این برنامه از آن یکی با دشواری های باز هم بزرگ تر و درازمدت تر روبرو خواهد شد.   

ما چون پیشاپیش می دانستیم شما از آنگونه آدم ها که ایرانی ها آن ها را «مگوزید بر ما» می نامند، نیستید، برخی ناگفته ها را گفتیم و امیدواریم آنچه بر زبان آوردیم را با فرو کردن بینی مان در کار و بار حزب تان یکی نگیرید که چنین آماجی در سر نداشته و نداریم. پیشامد است و گاهی از دست، زبان یا جای دیگر آدم درمی رود و گریبان خودش را می گیرد!

راستی! نگفتید، میهن اصلی شما کجاست؟!

از زبان یکی از پیشواز کنندگان زبان دراز آن «بهشت بَرین»:  ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ مهر ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/10/blog-post_8.html

پی نوشت:

۱ ـ «حاج آقا ما متأثر شدیم؛ بخاطر عظمت شما؛ بخاطر بزرگواری شما ...»، سخنان همراه با اشک و آه پیرمردی که از "نیکوکاری" «رضا مارمولک» در کمک به مردم تنگدست برانگیخته شده و می خواهد همراه دیگران، دستی در کمک رسانی داشته باشد؛ برگرفته از فیلم «مارمولک» با بازی به یاد ماندنی پرویز پرستویی

۲ ـ سخنران اصلی این مراسم، رفیق «چوخ بختیار» بود که موضع‌گیری‌های حزب ... سی و یک سال پس از فاجعه ملی را تشریح کرد ... در کنار مراسم بزرگداشتِ خاطره جان‌باختگان فاجعه ملی، جلسه‌ای هم به ‌ابتکار "حزب کمونیست" و «شورای صلح» کشورِ کانادا [بهشتِ دزدان سرمایه ی جهان بویژه از ایران خودمان] در «تورنتو» پیرامون اوضاع حساس منطقه برگزار شد که نماینده حزب [همانا «چوخ بختیار» یاد شده!]، سخنران اصلی آن بود. (افزوده های نمایش داده شده ی درون [ ] از آن من است. «چوخ بختیار»، زبانزدی بکار برده شده از سوی زنده یاد صمد بهرنگی است که بجای نامِ یاد شده، نشانده ام.  ب. الف. بزرگمهر)

۳ ـ «بهشتِ بِرین» هم اگر خواندید، آب از آب تکان نمی خورد؛ زیرا کلان ترین دزدانِ سرمایه های ملی کشورهای جهان، نامدارترین تبهکاران زنگوله پا و میهن فروشان رنگارنگ از آن میان، خُشکه مقدس های کوجیده از ایران خودمان، در آنجا رحل اقامت افکنده و جز این و شاید یکی دو کار دیگر، کار دیگری ندارند.

۴ ـ «... اعتبار روزافزون جهانی حزبِ ...، به‌مثابه سخنگوی اصلی و صادق جنبش مردمی میهن‌مان، امکان‌هایی جدید در عرصه همبستگی بین‌المللی با مبارزات دلیرانه مردم ما و گسترش آن ‌ها بوجود آورده است که برای اجرای آن‌ ها برنامه‌ریزی‌ای مشخص و طولانی مدت باید انجام داد.» (برجسته نمایی های متن از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

۵ ـ بجای «خدا»!

۶ ـ پی نوشت شماره ۴

دیواری کوتاه تر میان عشق و نفرت نیست! ـ بازپخشش

تصویری از پائولو کوئیلو، نویسنده ای که از مولوی خودمان، بسیار مایه گرفته درج نموده که نوشته یا گفته ای از وی درباره ی دوست داشتن و نفرت آذین بخش آن است. (از «گوگل پلاس»)

من آن را که سال ها پیش تجربه نموده و در ژرفای جانم نشسته، اینگونه فشرده می کنم:
«دیواری کوتاه تر میان عشق و نفرت نیست!»

می نویسم:
دیواری کوتاه تر میان عشق و نفرت نیست. خود به آن رسیده و از جایی برداشت نکرده ام.

عشق و نفرت، هر دو از یک گونه اند؛ تنها بردارهایی ناهمسو دارند.

ب. الف. بزرگمهر ۱۴ امرداد ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/08/blog-post_4111.html

۱۴۰۵ مهر ۱۴, سه‌شنبه

پشمعلی این بار برای «چک آپ» کامل با کون برهنه به بارگاه الله شتافت! ـ بازپخشش

«پشمعلی» این بار برای «چک آپ» کامل با کون برهنه به بارگاه الله شتافت! این «چک آپ» برخلاف بار پیشین از سویه هایی مالی نیز برخوردار است و بنا بر آگاهی های رسیده از «عرش» تا هنگام روشن شدن آن ها، وی جایی میان زمین و هوای برزخ، کلّه پا آویزان خواهد ماند.

ب. الف. بزرگمهر ۲۲ اسپند ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/03/blog-post_12.html

***

پایی پر رگ و ریشه از هزارپای مافیای اقتصادی چنگ انداخته بر ایران! ـ بازپخشش

عباس واعظ طبسی که از ابتدای انقلاب تاکنون تولیت آستان قدس رضوی را به عهده دارد چندی قبل جهت چکاب کامل با یک فروند جت اختصاصی و خلبان خارجی به همراه کل خانواده و افراد نزدیک خود به آلمان سفر کرد.

منابع آگاه، هزینه سفر وی و اعضاء خانواده و نزدیکانش به آلمان و چکاب کامل بدن در این کشور را بالغ ‌بر صدها هزار یورو تخمین زدند، درصورتی‌که واعظ طبسی می‌توانست همین چکاب را در ایران و با هزینه بسیار پایین‌تر انجام دهد.

این سفر تحت تدابیر محرمانه انجام گرفت و افراد معدودی از آن اطلاع دارند.

آستان قدس رضوی ازجمله بنگاه‌های معظم اقتصادی است که زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی در حال فعالیت است و مانند سازمان تأمین اجتماعی، بنیاد تعاون ناجا، بنیاد تعاون سپاه، موسسه‌های جهاد (نصر و استقلال و …) و قرارگاه‌های سازندگی (چون خاتم‌الانبیا) از پرداخت مالیات معاف است.

جالب اینجاست که مطابق گزارش سال گذشته مرکز پژوهش‌های مجلس، در سال‌های اخیر نسبت معافیت مالیاتی به مالیات بالقوه کشور حدود ۳۱ درصد بوده؛ به‌بیان‌دیگر، چنانچه بخشودگی مالیاتی وجود نداشته نباشد، درآمد مالیاتی کشور حدود ۵۰ درصد افزایش خواهد یافت.

بیش از ۹۰ درصد از زمین‌های قابل‌کشت در استان خراسان و زمین‌های بسیار دیگری در تهران، قزوین، اصفهان، یزد و کرمان، سمنان و دامغان و نقاط دیگر در تحت اختیار آستان قدس رضوی است.

همچنین آستان قدس رضوی مالک حدود ۵۰ شرکت مختلف مانند شرکت داروسازی ثامن، موسسه اعتباری رضوی، شرکت هلدینگ رضوی، شرکت مسکن و عمران قدس رضوی، شرکت مهندسی آب‌وخاک قدس رضوی، شرکت ساختمانی بتن و ماشین قدس رضوی، شرکت شهاب خودرو، شرکت شهاب یار، شرکت کمباین سازی ایران، شرکت آرد قدس رضوی، شرکت نان قدس رضوی، شرکت فرآورده‌های غذایی رضوی، شرکت فرآورده‌های لبنی رضوی، شرکت خمیرمایه رضوی، شرکت قند آب کوه، شرکت قند چناران، شرکت قند تربت‌حیدریه، شرکت کشاورزی رضوی، شرکت کشاورزی و عمران جنگل‌های قدس رضوی، موسسه باغات آستان قدس رضوی، شرکت کشت و صنعت مزرعه نمونه، شرکت کشت و صنعت سرخس، شرکت کشت و صنعت اسفراین، شرکت نساجی و نخ‌ریسی خسروی، شرکت تهیه و تولید فرش آستان قدس رضوی، شرکت معادن قدس رضوی، شرکت نفت و گاز رضوی، موسسه منطقه ویژه اقتصادی سرخس، شرکت فناوری اطلاعات و ارتباطات رضوی، شرکت کارخانه‌های صنایع چوب آستان قدس رضوی و … است.

از «گوگل پلاس». بختی برای ویرایش این گزارش نداشتم. برنام از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر 

زیرنویس تصویر:
این پشمعلی که می بینید، شیخ واعظ طبسی، مار خفته بر گنج های «آستان قدس رضوی» و کسی است که بگمان بسیار نیرومند، پس از مرگ شیخ حلبی، رهبر درگذشته ی «انجمن حجتیه»، جانشین وی در ایران شده است. انجمنی پنهانی با هماوندی هایی چندپهلو از «فراماسونری» گرفته تا «اخوان المسلمین» که بنا به گفته و پیام آن شیخ ریغ رحمت سرکشیده به آخوند خمینی در آغاز انقلاب که ترش کردن این یکی را در پی داشت، بیش از سی هزار هموند (عضو) در آن هنگام داشت. همین "رهبر" دَبَنگ کنونی رژیم تبهکار اسلام پیشگان با پیشینه ای نه چندان روشن، در رده هایی به راز آمیخته یکی از زیر دستان وی بشمار می آید.

ب. الف. بزرگمهر ۲۶ مهر ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/10/blog-post_99.html

دیگ به دیگ می گوید رویت سیاه ـ بازپخشش

سخن نه تنها بر سر دستگیری، زندان یا به دار آویختن چپاولگران سرمایه های میلیاردی کشور نیست که بر سر بخش یا وابخش نمودن به چنگ آمده های دزدان و چپاولگران دولت پیشین از شبیخون ها به سرمایه های مردم ایران با دزدان و چپاولگران باندی دیگر است!

به شیوه ی برخورد «معاون یکم رییس جمهوری» در دولتی دزدتر از دولت پیشین در گزارش زیر اندکی باریک شوید!

سخن بر سر ۲۲ میلیارد دلار درآمدهای ارزی بدست آمده از فروش نفت در دولت سیب زمینی پیاز پخش کن پیشین است که بدرازای تنها چند ماه به دُبی و استانبول جابجا شده و همچنان سرنوشتی ناروشن دارد. در کنار این واقعیت دردناک که تنها نمودی از حاکمیت دزدان و چپاولگران سزاوار سرنگونی است، شیوه ی برخورد «معاون یکم» به جُستار نیز چشمگیر و درخور درنگ است. در سخنان وی، هیچگونه نشانه ای از اینکه این دزدان و چپاولگران میلیاردها سرمایه مردم ایران به دار باید آویخته شوند، نیست؛ حتا سخن از دستگیری و به زندان افکنده شدن شان نیز نیست؛ سخن تنها بر سر آن است که «متخلفان برای تکرار اقدام‌های خود جسور‌تر ...» نشوند! وی در نشستی با سرمایه داران بخش خصوصی از آن میان، گفته است:
«هیچگاه فروش نفت به بخش خصوصی واقعی سپرده نشد؛ در حالی که ۲ میلیارد و ۷۰۰ میلیون دلار ایران در اختیار فردی به نام بابک زنجانی قرار گرفت تا بین پیمانکاران فروش نفت توزیع کند.»

هنگامی که چنین سخنان رسواگرانه ای را در کنار واقعیت بر زبان رانده شده از سوی وی، می گذاری و سبک سنگین شان می کنی، تنها یک فرگام (نتیجه) بیش تر ندارد:
سخن نه تنها بر سر دستگیری، زندان یا به دار آویختن چپاولگران سرمایه های میلیاردی کشور نیست که بر سر بخش یا وابخش نمودن به چنگ آمده های دزدان و چپاولگران دولت پیشین از شبیخون ها به سرمایه های مردم ایران با دزدان و چپاولگران باندی دیگر است.

غُر و لُند این به اصطلاح «معاون یکم» این نیست که چرا نفت ملی شده ی ایران برای فروش به «پیمانکاران فروش نفت» سپرده می شود؛ نفتی که برای ملی شدن آن، کوشش ها و فداکاری های بسیار شد و خون هایی بر زمین ریخته شد تا به فرجام برسد. وی از این ناخشنود است که چرا وی و دزدان نامدار دیگری چون بیژن نامدار زنگنه سرشان از این چپاول ها بی کلاه مانده و همچشم شان، چنان سرمایه های سترگی را به آسانی از چنگ آن ها ربوده اند؛ نیک که بنگرید، «فروش نفت به بخش خصوصی واقعی» بهانه و سرپوشی برای فریب افکار عمومی بیش نیست.

آیا تفاوتی بنیادین، میان «بخش خصوصی واقعی» و «پیمانکاران فروش نفت» می بینید؟ همه ی آن ها به یک اندازه واقعی هستند؛ دزدانی پا به میدان نهاده در حاکمیتی تبهکار با رهبری بیشرم و دروغگو که همه ی این ها را نیک می بیند و هنوز ادای ساده زیستی برای توده ی مردم ناآگاه درمی آورد؛ به همه چیز در برابر دشمنان تشنه به خون مردم ایران تن داده و به پیگیری گفتگوهایی که هر روز با توسری بیش تری همراه است، تن می دهد و بازهم با پررویی، جای پایی برای فرار از سیاست های نابخردانه و نابکارانه ی خویش برجای می نهد تا در فرجامِ کار پاسخگو نباشد؛ جای پایی که هر روز کمرنگ تر می شود. 

آیا با چنین اوضاع و حاکمیتی سر تا پا دزد و سرسپرده به بیگانگان، امپریالیست ها، دستِکم تا آن هنگام که زمینه های ذهنی* جنبش انقلابی در کشورمان نمودار شود و اوضاع رنگی دیگر بخود گیرد، نیازمند چنگ اندازی سرراست به خاک ایران هستند؟ آن ها کشورمان را از درون به چنگ آورده اند؛ و روسیاهی که این مردک بی آبرو به آن اشاره می کند، نه تنها همه ی باندهای درون و پیرامون حاکمیت از اصولگرا تا اصلاح طلب را ـ با هر پیشوند و پسوندی که آن حزب وامانده مدعی طبقه کارگر در موردشان بکار می گیرد ـ دربرمی گیرد که دامن بسیاری از روشنفکران که در کنار بدبختی میلیون ها هم میهن خود در همین رژیم اسلام پیشگان به نان و نوایی رسیده اند را نیز می گیرد؛ روشنفکرانی که گاه نق نقی برای گرفتن سهم بیش تر سر می دهند و با لقمه نانی کمی چرب تر خشنود شده، خاموشی پیشه می کنند؛ روشنفکرانی بگونه ای عمده از لایه های میان به بالای جامعه که هم حزب ها و سازمان های مدعی چپ و نمایندگی طبقه کارگر را بویژه در برون ایران انباشته اند و هم این حزب ها و سازمان های فرقه گرا و سردرگم را از هر جنبشی به سود طبقه کارگر بازمی دارند:
مبادا کاری کنید که لایه های میانی جامعه رَم کنند!

این، فشرده ی سخن همه ی اینگونه روشنفکران وامانده از اوضاعی است که هر روز بیش تر از دست می رود!

سرنگون باد رژیم تبهکار و سرسپرده ی جمهوری اسلامی!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۹ دی ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/01/blog-post_60.html

برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

* زمینه های ذهنی از این دیدگاه که زمینه های عینی آن تا اندازه ای بسیار فراهم شده و برای گردش زنجیر و جنبشی درخور، نیازمند آن زمینه های ذهنی است. یکی از مهم ترین آخشیج ها در این زمینه، هستی حزبی کارگری ـ کمونیستی با برنامه ای انقلابی و سازماندهی درخور اوضاع خفقان آمیز کنونی است. درست در چنین هنگامی است که حزب راستین کارگری ـ کمونیستی باید فداکارانه و با سرسختی پای در میدان نهد. توده های مردم ایران و در پیشاپیش آن ها طبقه کارگر قهرمان میهن مان نه تنها به حزب ها و سازمان هایی که بجای کاری کارستان به تعبیر و تفسیر رویدادها می پردازند، نیازی ندارند که دهان یاوه گوی حزب ها و سازمان های چپ نمایی که پیوسته در پی یافتن جک و جانورهایی چون «اصلاح طلب مبارز»، «اصلاح طلب رادیکال»، «اصولگرای عاقل» و «اصلاح طلب سرِ موضع» بوده تا میان شان «مخرج مشترک» ببندند را خرد خواهند نمود. شرایط اسفناک کشورمان بسیار فراتر از چشم امید بستن به چنان جک و جانورهایی است که یکبار برای همیشه آزمون تاریخی خود را پس داده اند. از آن بدتر، راندن آن ها به جلوی پیشانی (جبهه) پیکار، پذیرش نقش رهبری آن ها و در پی شان راه افتادن است که از دید من، تبهکاری سترگی در حق توده های مردم ایران است. اگر قرار است کار پیش برود و سرانجامی درست یابد، باید بی هیچ گمان و گفتگو، طبقه کارگر و نمایندگان براستی انقلابی این طبقه در شرایط فرماندهی و مدیریت بحران باشند و نه کسانی که در جنبش پیشین، حتا نمادهای آن نیز بشمار نمی آمدند و بخش عمده ای از آن جنبش از سر خواست های آن ها که همانا گنجشک دوباره رنگ شده و به رخسار قناری درآمده ی «جمهوری اسلامی، نه یک واژه بیش نه یک واژه کم» بود با شتاب بسیار گذشت. به پندار من، تنها بخش کوچکی از این نیروها در کرانه ی جنبش آینده تا اندازه ای با آن همسو خواهند بود. از دید من، نباید این نکته ی مهم را نادیده گرفت یا بدست فراموشی سپرد که بخش بزرگی از همین نیروها، آنگاه که جنبش نیرومند انقلابی بهمن ۵۷ اوج می گرفت، نق نق زنان  و نم نم باران خواهان در کرانه ی جنبش و نه آنچنان همگام و همسو با توده های مردم راه می سپردند؛ و سپس در پی سیاست های امپریالیستی از یکسو و ارزیابی های نارسا از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی و نه چندان دورنگرانه ی حزب توده ایران توانستند میداندار جنبشی خلقی شده، آن را از همان نخست به خودی و ناخودی بخش کنند و گام بگام از توان بیندازند. بیگمان، این بار نیز چون گذشته، نقش مزدوران و سرسپردگان دستگاه های خبرچینی کشورهای امپریالیستی، بویژه انگلیس و «ایالات متحد» در دگردیسی انقلاب به ضدانقلاب فرمانروای کنونی کم نبوده است. 

***

جهانگیری: ۲۲ میلیارد دلار نفتی به استانبول و دبی منتقل شده است

معاون یکم رییس جمهوری ایران می‌گوید که در دولت پیشین، ۲۲ میلیارد دلار از درآمدهای ارزی بدست آمده از فروش نفت، بدرازای چند ماه به دبی و استانبول جابجا شده است.

اسحاق جهانگیری، در یک نشست اقتصادی گفته است:
«بر اساس تدبیر دولت گذشته و برای کنترل قیمت ارز، میلیارد‌ها دلار از پول کشور را در قالب حواله یا پول نقد به صرافی‌های دبی و استانبول فروختند و ظرف ۱۷ ماه، ۲۲ میلیارد دلار پول کشور به خارج صادر شد، در حالی که این رقم بسیار تعجب‌آور است.»

به گفته ی معاون یکم رییس جمهوری ایران، کندی در رسیدگی به پرونده ی دلارهای نفتی بیرون برده شده از کشور و پرونده‌های «سوءاستفاده» ۱۲ هزار میلیاردی و سه هزار میلیاردی، سبب می‌شود که «اعتماد عمومی مردم به عزم سه قوه برای برخورد با فساد اداری و مالی آسیب ببیند و متخلفان برای تکرار اقدام‌های خود جسور‌تر شوند.»

سال ۱۳۸۷ رجب طیب اردوغان، نخست‌وزیر ترکیه از ورود ۱۸ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار ارز به ترکیه خبر داد؛ ولی درباره ی خاستگاه پول چیزی نگفت. چند ماه پس از آن، برخی منابع ترکیه اعلام کردند که این پول ها از ایران وارد ترکیه شده بود.

...

محمود احمدی‌نژاد، رییس جمهوری ایران هم سال ۱۳۸۸ در سفرش به ترکیه، در پاسخ به پرسش ... خبرنگار بی‌بی سی این جُستار را تکذیب کرد.

"روسیاهی" یک پرونده مالی

اسحاق جهانگیری، معاون یکم رییس جمهوری ایران، همچنین دیروز در نشست کنشگران بخش خصوصی، از چگونگی اجرای سیاست فروش نفت به بخش خصوصی انتقاد کرده و گفته است:
«هیچ‌گاه فروش نفت به بخش خصوصی واقعی سپرده نشد؛ در حالی که ۲ میلیاد و ۷۰۰ میلیون دلار ایران در اختیار فردی به نام بابک زنجانی قرار گرفت تا بین پیمانکاران فروش نفت توزیع کند.»

...

اسحاق جهانگیری از اینکه پس از یک سال این پول به خزانه دولت بازگردانده نشده، انتقاد کرده و گفته است:
«اگر این پول به خزانه برنگردد، روسیاهی آن برای کشور باقی خواهند ماند.»

این گزارش شلخته از سوی اینجانب، تا اندازه ای ویرایش، پارسی و پاکیزه نویسی شده است؛ یکی دو جای آن را نیز پیراسته ام. برجسته نمایی های متن، همه جا از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

بگو! حرف مفت و خمپاره مفت! ـ بازپخشش

مُشتی گاگولِ بخت برگشته در زندانی با نام ریشخندآمیز «لیبرتی» (آزادی) زیر خمپاره و موشک «اسلام ناب محمدی» برای هیچ و پوچ جان می سپارند؛ مهر تابان رنگ برنگ می شود! و آن "رهبر عقیدتی" زنباره از ترس چه کسی خود را پنهان نموده است؟ بیگمان از ترس «از ما بهتران جهان» نیست! همه می دانند که جایی در سوییس خود را به موش مردگی زده است. هنوز هم پاسخی برای بیشمار پرسش های هوادارانش درباره ی رویدادهای عراق و چگونگی فرار و به خدمت درآمدن خداوندان بزرگ سرمایه نیافته تا با ظهور خویش چشم ها را خیره کند؟!

«ای گلوله ها ببارید؛ ما هم سینه هایمان را سپر خواهیم کرد ...» سخنرانی "تاریخی" اش در امجدیه یادش مانده است؟ اکنون، گاگول های عقیدتی کجای شان را باید سپر خمپاره و موشک نمایند؟! شرمت نشود! از آن ها مایه بگذار و بگو! سینه اگر نشد، جای دیگری از بدن که برای خمپاره درخور باشد! بگو! حرف مفت و خمپاره مفت!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ آبان ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/11/blog-post_5.html

بگمانم، درباره ی همه ی این ها باید خوب اندیشید! ـ بازپخشش

خوب! بد اندیشه ای هم نیست؛ ولی آیا با این کار دشواری برطرف می شود؟ یا نه برعکس به پایداری وضع موجود که چپاولگران بیش تر بچاپند و ته مانده ی خوراک های شان را به تنگدستان بدهند، بیش تر کمک می کند؟ آیا چنین کاری، بویژه برای نسلی از تنگدستان که در چنین شرایطی پا به جهان نهاده و در آن روییده و بزرگ شده اند به "فرهنگ"ی جا افتاده در پذیرش ستم اقتصادی ـ اجتماعی نمی انجامد؟ بگمانم، درباره ی همه ی این ها باید خوب اندیشید.

ب. الف. بزرگمهر   یکم تیر ماه ۱۳۹۵ «گوگل پلاس»

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/06/blog-post_35.html

ژستی شایسته برای «ششلول بندهای دمکرات جامعه جهانی» ـ بازپخشش

به بهانه ی بازپخشش این یادداشت کهنه

شاگردان و دست پروردگان این پلیدترین آخوند تاریخ ایران، همچنان بر میهن مان فرمان می رانند و با گند و گه ترین دَم و دستگاه های دیوانسالاری کشورهای امپریالیستی، نوکران و ریزه خواران شان نَردِ عشق (دلباختگی) باخته و گدامنشانه مِهر می ورزند.

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

برپا، پایدار و پیروز باد پیشانی یگانه ی خلق های ایران برهبری طبقه کارگر برای سرنگونی رژیم پوشالی!

ننگ و نفرت بر همه ی رژیم هایی که به هر شوند سودجویانه و کوته بینانه از رژیم تبهکارِ دزدان اسلام پیشه ی ننگ ایران و ایرانی پشتیبانی می کنند!

ب. الف. بزرگمهر  ١۴ مهر ماه ١۴٠۵ 

***

ژستی شایسته برای «ششلول بندهای دمکرات جامعه جهانی»

پلیدترین و نابکارترین آخوند تاریخ ایران در یکی از دانشگاه های کشور در گردهمایی خودمانی با خودی ها از آن میان، گفته است:
«... همه ما وظیفه مان این است که حقایق را با مردم در میان بگذاریم؛ مردم آشنا بشوند و بفهمند. من فکر می کنم، شرایط دنیا اینطوری است. دنیا دارد به طرف آزادگی می رود و استبداد در حال مرگ است و به تدریج مستبدین دارند از میدان بیرون می روند.» آخوند پلید، اُم الفساد و المفسدین: اکبر بهرمانی (با نام ساختگی هاشمی رفسنجانی)، برگرفته از «انتخاب»

با خود می اندیشم:
سخنان بسیار خوبی است و از آن بهتر، ژستی شایسته برای «ششلول بندهای دمکرات جامعه جهانی» و جدا نمودن حساب خود از دیگران و حتا از گذشته ی خویش! ... ولی این ها به کنار؛ چطور است برای آشنا شدن مردم با حقایق با در میان گذاشتن چند پرسش از خودِ این آخوند آبزیرکاه و چون اهریمن، فریبکار آغاز کنیم:

۱ ـ شما بنا بر گواهی بسیاری برآوردها از بزرگ ترین توانگران اقتصادی ایران و شاید جهان هستید. می توانید توضیح بدهید، چگونه به این همه ثروت دست یافته اید؟

۲ ـ درباره ی زد و بندهای خود با نمایندگان «شیطان بزرگ» در ماجرایی که «ایران گیت» نام گرفت و در همه جای جهان صدای آن پیچید، توضیح دهید. آیا درست است که در این زد و بندها در همان هنگام به جز نمایندگان «شیطان» با حاکمیت آدمکش اسراییل نیز برای خرید جنگ ابزار وارد گفتگو شده بودید؟

۳ ـ آیا درست است که بخش سترگی از ثروت افسانه ای خود را از راه خرید و فروش جنگ ابزار در دوران جنگ گرانبار شده ی صددام بدست آورده اید؟

۴ ـ آیا می توانید برآوردی از کل دارایی خود و اینکه در بانک های کدام کشورها سپرده یا سرمایه گذاری شده اند به آگاهی مردم ایران برسانید؟

۵ ـ آیا درست است که رهبر جان سپرده ی انقلاب بهمن ۵۷ را بگونه ای سامانمند (سیستماتیک) با دروغ هایی درباره ی جبهه های جنگ فریب می دادید و آنگاه که کار به شکست و سرافکنندگی کشید، جام زهر را به دستش دادید؟ آیا این شما نبودید که پس از پیروزی خرمشهر و در شرایطی که حتا حاکمیت عربستان، پرداخت همه ی زیان های جنگ را از سوی رژیم گوربگور شده ی صددام بر دوش گرفت و همه چیز به سود ایران بود، در کشاندن جنگ به خاک عراق پافشاری کردید و هشت سال بهترین و فداکارترین فرزندان این آب و خاک را در جنگی فرسایشی همراه با ندانمکاری هایی سترگ و نابخشودنی به کشتن دادید؟ آیا درست است که بیش ترین بهره از جنگ را در شرایط جانفشانی های فرزندان کار و زحمت، شما بردید؟

 ـ آیا درست است که یکی از گردانندگان بزرگ پس پرده ی یورش به سازمان های سندیکایی، کارگران و نیروهای چپ و آزادی های اجتماعی بوده اید و بخش سترگی از هزینه های به صحنه آوردن لات و پات ها برای برهم زدن اجتماعات مسالمت آمیز را بر دوش می گرفتید؟

۷ ـ آیا می پذیرید که با بازگشایی درهای اقتصاد کشور به روی سرمایه داران بزرگ اروپا و ژاپن و سایر کشورها و نیز غیر مستقیم سرمایه داران «یانکی»، افزون بر آنکه بر خلاف قانون اساسی کشور که در آن هنگام، هنوز از سوی یار دیرینه تان: سید علی گدای پیشین و سلطان علی پوشالی پسین، مورد دستبرد قرار نگرفته بود، رفتار نمودید، زمینه ی ویرانی اقتصاد ملی ایران را با تورم باورنکردنی بیش از ۵۰ درصد که در همه ی تاریخ جهان سرمایه داری از آغاز تاکنون بی پیشینه بود، فراهم نمودید و آن را برخلاف منافع ملی ایران به سود جیب خود و هزارفامیل پیرامون، پیش بردید؟

۸ ـ آیا می پذیرید که با توده های مردم ایران، همواره با زبان فریب و نیرنگ سخن گفته اید و سخنان کنونی تان نیز بیش از آنکه حقیقتی دربرداشته باشد، ژستی برای «ششلول بندهای دمکرات جامعه جهانی»، جدا نمودن حساب خود از دیگر تبهکاران و حتا از گذشته ی خویش است؟  

۹ ـ آیا اگر خدایی که ادعای پرستش وی را دارید از سرِ گناهان شما گذشت، وجدان خودتان، اگر ذره ای از آن برجای مانده باشد، شما را آسوده خواهد گذاشت؟ 

ب. الف. بزرگمهر    ۱۱ اسپند ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/03/blog-post_89.html

۱۴۰۵ مهر ۱۳, دوشنبه

ما چپ ها نیز به آمپول نیازمندیم ... ـ بازپخشش

آن قلب مهربان، دیروز بامداد از تپش بازایستاد و روح سودازده اش، گویی پر کشید و رفت؛ نمی دانم به گاه مرگ، چگونه بود: «مسلمان» یا «مارکسیست»؟ ولی هرچه بود، آدمی رویهمرفته شوخ، نیک پندار و نیک رفتار بود که رفت. برای من، همان تلخکامی فروخورده و آهی زندانی شده در سینه برجای نهاد؛ این بار برای همیشه و هر بار که به وی می اندیشم ...

ب. الف. بزرگمهر    ششم بهمن ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/01/blog-post_30.html 

***

ما چپ ها نیز به آمپول نیازمندیم ...

یکی از بستگان بسیار نزدیکم است با ۶۸ سال سن؛ در یکی از کشورهای اروپای باختری زندگی می کند؛ کم و بیش تنها و بیکس. از دوران جوانی، دچار بیماری روانیِ «شیزوفرنی» است و اکنون که به این سن و سال رسیده، بیماری های دوران پیری و فرسودگی اندام ها نیز بر آن افزوده شده است. هفته ای یکی دو بار تلفنی با هم ارتباط داریم؛ همین و بس! از اینکه نمی توانم چون گذشته به وی از نزدیک سر بزنم از دست خودم ناراحتم؛ ولی زندگی در اینجا برای بیش تر آدم ها، بویژه هنگامی که پا به سن می گذاری، همین است: تنهایی و در خود بودن! برای او این تنهایی بیگمان دردناک تر از دیگرانی است که به بیماری روحی دچار نیستند. با این همه، شاید از بخت بلندی برخوردار بوده تا به این سن و سال رسیده است.

در ایران که بود، سال ها پیش، درست هنگامی که نماز آدینه در دانشگاه تهران به پایان رسیده بود و انبوه نمازگزاران از دانشگاه بیرون می آمدند، فریاد «مرگ بر خمینی» سر داده بود و نزدیک بود، همانجا زیر دست و پای آن ها جان به جان آفرین بسپارد. کسی گستاخی نموده و مرگ رهبر از جان بهترشان را که تازه همین چند روز پیش از کره ی ماه پا به زمین نهاده بود، خواستار شده بود؛ چه گناهی از این بزرگ تر؟! بخت با وی یار بود که برادرش همراه بود و با فریاد «کمک!» و «این آدم روانی است» و ... توانسته بود او را که چند جای سر و بدنش آسیب دیده و یکی از دنده هایش زیر مشت و لگد نمازگزاران، شکسته بود از زیر دست و پای مردم خشمگین بیرون آورد. آمدنش به اروپا از این سویه، بخت بزرگی برای وی بود تا شاید با آرامش بیش تری زندگی کند؛ گرچه، زندگی در دیار بیگانه نیز دشواری های ویژه ی خود را برای کسانی که از بیرون به آنجا پا می گذارند به همراه دارد، هم برای آن ها و هم بویژه برای جامعه ی کشورهای اروپای باختری که تبلیغات آشکار و پنهان «شووینیستی» و «فاشیستی» کهنه و نو بسیاری از مردم را خرفت و کودن کرده است؛ دشواری هایی که گاه به چالش های پیچیده ای فرامی روید و نتیجه هایی ناگوار دربردارد؛ می توان بدرستی دریافت که بی هیچ گفتگو و گمان، شکیب در چنین شرایطی برای یک بیمار روانی، بسی دشوارتر از آدم های تندرست تر است.

با همه ی این ها، هستی گونه ای سامانه ی درمانی که در آن بیمار روانی را با روش هایی چون «شوک درمانی» آزار نمی دهند و برخی سویه های مثبت دیگر، رویهمرفته به سود وی بوده است؛ ولی تنهایی را دیگر نمی توان به آسانی چاره نمود؛ و برای یک بیمار روان پریش، هیچ چیز جای رسیدگی و مهر خانواده را نمی گیرد. مهر و مهربانی که با دگرگونی هستی اجتماعی آدم ها در جامعه ای که سرمایه داری تا ژرفای هستی آن رخنه کرده، گام بگام جای خود را به فردگرایی (individualism) و از آن بدتر گاه آنچنان خودخواهی بیمارگونه می دهد که گویی جامعه ای همبسته در کار نیست و کل آن به اجزایی با «منیّت» هایی درخود و برای خود دگردیسه شده است؛ اجزایی که هر یک در پندار خود، یگانه هستی بی همتای این جهان اند و تنها همین «یگانه» ها گویی از حق زندگی در این جهان برخوردارند؛ خاک بر سر سایرین! هستی دیگری که این نیز به نوبه ی خود، مانشی «مجرد»۱ و جداشده از واقعیت بیرونی یافته و تنها به اندازه ی نیازمندی «منِ یگانه» به دیگری، آرشمند۲ است، گونه ای «پراگماتیسم» در پهنه ی اجتماعی را به نمایش می گذارد.   

جُستار بالا را وامی گذارم و به او بازمی گردم:
اکنون چند سالی است که آن قرص های سنگین و رویهمرفته زیانبار برای کالبد و روان آدمی، کنار گذاشته شده است؛ قرص هایی که به گفته ی وی حتا فیل را نیز می خواباند؛ و من به چشم خویش پیامدهای آن را در آن آدم خوشرو، حساس و مهربان دیده ام. اکنون، آمپول جای قرص را گرفته است؛ هر دو هفته یا ده روز یکبار؛ پیشرفتی نسبی در پهنه ی دانش؛ گرچه نه برای بهبود بیماری که بیش تر ساده تر شدن کار و کاهش پیامدهای مصرف و از همه مهم تر این واقعیت که دیگر کسی نباید بالای سر بیمار بایستد تا وی به زور آن قرص های فیل افکن را به ته حلقوم خود فرو یا گاهی زیر زبان پنهان نموده، دزدکی در جایی تُف نماید.

اکنون کم تر دست به دیوانگی می زند؛ دیگر لخت و برهنه در خیابان نمی دود و چون فیلی گیج و منگ شده برای مدتی دراز در رختخواب نمی ماند. هنگامی که حال و روزش بهتر و سرزنده تر است، آدمی با خدا می شود و هنگام بدرود گفتن در گفتگوی تلفنی، مرا به خدای بزرگ و پیامبر اسلام و همه ی پیامبران دیگر و گاهی امامان شیعه می سپارد که خنده و شوخی مرا با بر زبان راندن «... بازهم به راه راست هدایت شده ای؟!» به همراه دارد. درست برعکس آن، هنگامی است که باید آمپول تازه ای بزند و یا به هر دلیل دیگری، چندان سرزنده و خرسند نیست؛ در آن هنگام، "مارکسیست" می شود و هنگام بدرود، مرا به مارکس و انگلس و لنین می سپارد که گرچه باز هم با خنده بدرود می گوییم، تلخکامی فروخورده و آهی زندانی شده در سینه را برایم به همراه می آورد ... نشانه های اوج گرفتن بیماری، بی آنکه نه من و نه «شبه دانش» روانشناسی چندان کاری از دستمان برآید.

چند شب پیش۳ که تازه به رختخواب رفته بودم و هنوز چشم هایم گرم خواب نشده بود با یادآوری وضعیت دوگانه و ناهمتای وی، خنده ام گرفت و ناخودآگاه با صدای بلند خندیدم که نهیبی درونی را در میان خواب و بیداری به همراه داشت:
به چی می خندی احمق؟! ... بگیر بخواب ... 

سپس، شاید در کسری از ثانیه به یاد دوره ی جوانیش افتادم که با گروهی جوان همسن و سال خود از لایه های میانی و میان به بالای جامعه با دانش و تجربه ای نزدیک به هیچ، گرد هم می آمدند و در اتاقی پر از دود سیگار که چشم چشم را نمی دید به سر و مغز هم می کوبیدند که چگونه باید به شیوه ی «چه گوارا» در ایران انقلاب راه انداخت. گرد هم آمدن هایی که چندان دیر نپایید و "انقلاب"ی که در همان اتاق پر از دود به هوا رفت و ناپدید شد؛ و چه خوب که چنین شد! وگرنه، روشن نبود زیر فشار «ساواک» (سازمان امنیت و اطلاعات دوره ی شاه گوربگور شده و پدرناخوانده ی «ساواما»ی آقایان) چه از آب درمی آمدند؛ جوانانی رویهمرفته نازک نارنجی و تن پرورده که عشقِ انقلابی چریکی، سرمست شان نموده بود۴ از سرنوشت یکی دو تای شان تا اندازه ای آگاهم و این یکی، جوانی با زیبایی کم و بیش خیره کننده، قلبی مهربان و اندیشه ای رویهمرفته نیک پندارتر از دیگرانی در آن اتاق دودگرفته که کم بیش می شناختم شان، کارش به دیوانگی کشید ...

همانجا، توی رختخواب در حالی که چشمانم دیگر گرم خواب شده ، سرنوشت نیروی چپ کشورمان بسان برق از پندار به خواب آلوده ام می گذرد و اهریمن اندیشه که آسوده ام نمی گذارد:
ما چپ ها نیز به آمپول نیازمندیم تا به راه راست رهنمون شویم!

درست یادم نیست؛ بگمانم، خندیدم ... و بار دیگر، نهیبی درونی:
... بگیر بخواب!

ب. الف. بزرگمهر    نهم فروردین ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/03/blog-post_2801.html

پانوشت:

۱ ـ به آرش فلسفی آن

۲ ـ آرشمند به آرش: معنادار؛ دارای معنی و دربردارنده ی مفهوم!

۳ ـ بخش عمده ی این نوشتار، چند ماه پیش نوشته شده و نیمه کاره مانده بود!

۴ ـ در اینجا، سنجشی با آن گروه از جوانان فداکار و از جان گذشته ی ایران که در شرایط نبود نیروی چپ راستین (نفوذ سهمگین ساواک به درون سازمان «حزب توده ایران» و فروپاشاندن آن)، کمبود دانش «سوسیالیسم علمی»، رویش مائوییسم و گونه های دیگری از «آنارشیسم» در میان روشنفکران ایرانی و از آن میان اندبشه ی بسیار نادرست «چه گوارا» در زمینه ی پیگیری انقلاب کوبا در حایی دیگر از آمریکای لاتین که نه تنها با شکست فیزیکی که از آن مهم تر با شکست سیاسی ـ ایدئولوژیکی همراه بود، در کار نیست! جنبش چریکی این دوره از تاریخ ایران که دنبال کنندگان آن بی جهت می کوشند، آن را جنبشی چپ قلمداد کنند، جنبشی هرج و مرج جویانه (آنارشیستی)، روشنفکری و بی هیچ ریشه ای در میان توده های مردم و طبقه کارگر ایران بود. بخشی از این جنبش چریکیِ سرخورده و شکست خورده ی پیشین که با فراگیری نسبی دانش «سوسیالیسم علمی» («مارکسیسم ـ لنینیسم») در دوره ی آغازین انقلاب به حزب توده ایران گرایش یافت، توانست زان پس گسترشی نسبی در میان توده های مردم یابد.

دیگر چه چیزی برای توجیه مردم برجای مانده است؟! ـ بازپخشش

گزارش تکان دهنده ی زیر را بخوانید. با خواندن آن به جز ماجرای غم انگیز و دردناک پدر و مادری جوان و بی آلایش که از تنگدستی بسیار، ناچار به سپردن نوزادشان به خانواده ای پولدار شده و دستِکم از این خرسندند که کودک شان، هنگامیکه بزرگ شود، حسرت چیزی در دل نخواهد داشت، می توان بخوبی دریافت که چه بازار خوبی در کشورمان برای همه گونه خرید و فروش های نان و آبدار گروه های سوداگران غیرقانونی، ولی آزاد فراهم است؛ کم ترین گمانی ندارم که بخش های بدن بسیاری نوزادانی اینچنین در فرحام کار سر از بدن فلان پولدار نیازمند اروپایی، امریکایی و یا شاید حتا ایرانی سر در می آورند.

هنگامی که این نوشته را می خواندم، بغضی شگرف در گلویم نشست که شاید تنها یکبار در گذشته دچار آن شده بودم؛* و به یاد یاوه گویی های رهبر نادان، دروغگو و بیشرم جمهوری اسلامی افتادم که درباره ی «اقتصاد به اصطلاح مقاومتی» اش که چیزی جز دنباله و بخشی از سیاست به گردن گرفته ی نولیبرالیسم امپریالیستی و ایران بربادده نیست، گفته بود که مردم را باید برای آن توجیه کرد. با خود می اندیشم:
کدام مردم باید توجیه شوند؟! نمونه هایی چون این زن و شوهر جوان و بی آلایش روستازاده؟! این ها که شرایط بد و سخت تاگوار پدید آمده از سوی دزدان اسلام پیشه ی «الله کرم» و خود این آخوند گدای پیشین که اکنون بر گنجی به ارزش بیش از ۹۵ میلیارد دلار نشسته را تا ژرفای جان خود احساس کرده اند! دیگر چه چیزی برای توجیه مردم برجای مانده است؟! ... که از این نیز بیش تر به خاک سیاه بنشینند تا آقایان به دستاوردهای «خورد ـ برد» بیش تری با اربابان خود برسند و با صدقه ای در حد و اندازه ی چند کیلو سیب زمینی و پیاز که گویا امام زمان آن را هدیه داده، سر مردم بینوا را بازهم شیره بمالند؟! ...

دو پرسش و پاسخ را از گفتگوی رنج آور زیر برگرفته ام:
«جام جم: از میان کسانی که تماس می گرفتند، بیشترین هزینه ای که پیشنهاد شد چقدر بود؟
پدر: ۲۰ میلیون تومان.

جام جم: وقتی کسی برای نوزادی ۲۰ میلیون تومان پیشنهاد می دهد، یعنی دستش به دهانش می رسد. پس چرا ردش کردید؟
پدر: رفتارش مثل کسی بود که می خواهد کالایی بخرد. من دنبال کسی نبودم که بچه ام را بخرد.
...
جام جم: با لباس های بچه چه کار کردید؟
پدر: لباس هایش شده آیینه دق. جیران خیال می کند برادرش مرده. گاهی بغلشان می کند، گریه می کند. نمی گذارد ردشان کنیم.»

ب. الف. بزرگمهر     ۱۹ فروردین ماه ۱۳۹۳
* «... و من هنوز در اندیشه ی آن زن با چهره ای تکیده از روستایی چسبیده به شهر اسپهان هستم که برای گرفتن تاکسی ارزان ناچار شده بود دو جعبه ی کوچک میوه یا صیفی خود را در پشت خودروهای ایستاده در کنار خیابان پنهان کند. هنگامی که راننده ی تاکسی ناچار شد آن دو جعبه را در صندوق پشت جای دهد و دنباله ی غُر و لُندش را در تاکسی پی گرفت، ناگهان زیر گریه زد. سخنانش را درست به یاد ندارم و آن هنگام در کوران انقلاب آنچنان شعوری نداشتم که دستِکم شب همان روز، آن ها را جایی یادداشت کنم و نگهدارم. درونمایه سخنش که آمیخته با هق هق گریه بود، کم و بیش چنین است:
من چکار کنم. این تنها راه درآمد من است ... شوهرم و پسرم هر دو گلوله خورده، مرده اند ... هیچ پناهی ندارم. کسی برایم نمانده است ...

همه سرنشینان تاکسی سکوت کرده بودند. راننده ی تاکسی نیز دیگر جیکش در نمی آمد. بُغضی گلویم را گرفته بود که به زور آن را فرو دادم؛ بُغضی فروخفته که همچنان با من است  ...»
«حسنک کجایی؟»، ب. الف. بزرگمهر، ١١ فروردین ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/03/blog-post_30.html

***

پیش فروش نوزاد، فقط ۵ میلیون تومان!

«یک جفت کفش بچه گانه، استفاده نشده به فروش می رسد.» خیلی ها می گویند این جمله، کوتاه ترین داستان غمناک جهان است که به ارنست همینگوی نسبتش می‌دهند و گره اصلی اش، همان اصطلاح «استفاده نشده» است که به دل آدم چنگ می زند.

شش ماه پیش، در خیابان وزرا، آگهی شبیه همین کوتاه ترین داستان غمناک جهان، سرجا میخکوبم کرد؛ آگهی که در آن، ناشیانه با ماژیک آبی و خطی کج و کوله نوشته شده بود:
«پدر و مادری، پسر به دنیا نیامده خود را اهدا می کنند.»

آن روزها، پسر بدون اسم سارا و فرید پدر و مادری که آگهی را نوشته بودند، جنینی 5 ماهه بود.

او حالا، نوزادی دو ماهه است که پس از زادن، در برابر ۵ میلیون تومان فروخته شده به خانواده ای دیگر. این گفتگو، شرح فروخته شدن آن پسرک بدون اسم است از زبان فرید پدرش که بارها میان صحبت های مان با خشم به من نهیب زد:
«بچه فروش » نیست که فرزندش را اهدا کرده است و خانواده ای که بچه را گرفته اند، خودشان پافشاری کرده اند در برابرش پولی بدهند؛ اما مگر داد و ستد کالا در برابر پول، چیزی جز خرید و فروش است؟

از پسرک بدون اسم که فرید و سارا حتی نخواستند کالبدش را پس از زاده شدن زیر دستگاه ببینند یا حتی یکبار شیر مادر به او بدهند، حالا تنها دو تکه لباس سرهم « استفاده نشده»، در خانه پدر و مادر واقعی اش باقی مانده است که آنها را برای «رد گم کنی» خریده بودند تا کسی نداند، می خواهند فرزندشان را به خانواده ای دیگر بدهند؛ دو تکه لباس که خواهر کوچکترش جیران به خیال این که صاحبش مرده است، آنها را بغل می کند، می بوید و می گرید.

جام جم: برای پسرتان اسمی هم گذاشته بودید؟
پدر: شما که می دانید ما او را بعد از تولد اهدا کردیم. پس برای چی باید برایش اسم می گذاشتیم.

جام جم: پس چطور درباره اش حرف می زنید؟ یعنی اگر حرفش بین شما و همسرتان پیش بیاید، چگونه صدایش می کنید؟
پدر: درباره اش حرف نمی زنیم و اگر مجبور شویم چیزی بگوییم توی حرف های مان صدایش می کنیم «پسر» یا «بچه».

جام جم: پس نمی دانید خانواده ای که او را گرفت، برایش چه اسمی گذاشته است؟
پدر: نخواستیم بدانیم.

جام جم: چرا نخواستید؟
پدر: (چند لحظه سکوت) چرا باید می دانستیم؟ که چه بشود؟

جام جم: فرزند دیگری هم دارید؟
پدر: بله یک دختر دارم که ۸ ساله است به اسم جیران.

جام جم: شما برای به دنیا آوردن جیران برنامه ریزی داشتید؟
پدر: نه؛ کاملاً اتفاقی بود.

جام جم: برای به دنیا آوردن پسرتان، چطور؟
پدر: او هم مثل خواهرش، اتفاقی بود.

جام جم: همسرتان چند ماهه بود که فهمید باردار است.
پدر: ۴ ماهه بود.

جام جم: وقتی خبر را به شما گفت، چه واکنشی داشتید؟
پدر: افتضاح! خیلی ناراحت شدم. شرایط مالی ما خیلی سخت بود. ما به شدت مقروض بودیم. هنوز هم قسط می دهیم. اصلاً باورم نمی شد. رفتیم دکتر. تایید کرد که زنم باردار است. چند تا آزمایش هم نوشت برای این که ببیند بچه چه وضعی دارد. آزمایش ها را انجام دادیم سرجمع شد حدود ۵۰۰ هزار تومان. بچه سالم بود.

جام جم: همسرتان چه وضعی داشت؟
پدر: حال سارا، از من هم بدتر بود. وضعیت را می فهمید.

جام جم: به خانواده های تان گفته بودید که باردار است؟
پدر: نه. ظاهرش هم نشان نمی داد.

جام جم: اولین تصمیم تان چه بود؟
پدر: فکر کردیم بچه را بیندازد.

جام جم: پس چرا آزمایش های پیش از تولد نوزاد را برای سنجش وضعیت سلامت بچه انجام دادید؟
پدر: نمی دانم. می خواستیم مطمئن شویم که سلامت است؛ اما بعد تصمیم مان صد در صد شد که سقط شود.

جام جم: آن زمان هم، پیک موتوری بودید؟
پدر: بله آن زمان تازه پیک موتوری شده بودم. تقریبا یک سال می شد که از روستای مان در استان ... آمده بودیم تهران و خانه ای را در قلعه حسن خان، اجاره کرده بودیم.

جام جم: پیش از آن چه کاره بودید؟
پدر: یک پیکان قدیمی گرفته بودم که مسافرکشی کنم؛ اما پولش برکت نداشت. هرچه در می آوردم، خرج ماشین می شد. قبل از آن، من شغل های زیادی را امتحان کردم اما همیشه خوردم به در بسته.

جام جم: مثلا چه جور شغلهایی؟
پدر: اولین بار که از شهرمان به تهران مهاجرت کردم، هنوز وارد دبیرستان نشده بودم؛ اما دیگر نمی توانستم در خانه بمانم. به شدت فقیر شده بودیم. چون پدرم که راننده کامیون بود، تصادف کرد و دیه چند نفر ماند روی دست مان. می خواستم در تهران زندگی تازه ای را شروع کنم. مدتی ظرفشور رستوران شدم. روزی ۱۰۰ تا دیگچه دیزی می شستم. فایده نداشت از پولش چیزی نمی ماند.

بچه های شهرستان یک خصوصیت مشترک دارند. تمام شان از همه جا رانده و مانده که می شوند، می روند میدان آزادی، شاید فرجی شود (می خندد)؛ من هم وقتی بیکار شدم، رفتم همانجا بست نشستم. به امید این که راهی پیدا شود. همانجا یک بستنی فروش دیدم که داشت ۲۰ برابر قیمت بستنی کیمی در شهر ما، بستنی می فروخت. همه روز تعقیبش کردم و سردخانه ای را که از آن بستنی می گرفت، پیدا کردم. از همان روز بستنی فروش شدم؛ اما چند ماه بعد این کار را هم گذاشتم کنار.

جام جم: چرا بستنی فروش نماندید؟
پدر: بستنی فروشی فقط تابستان، عمر داشت. تمام که شد به ناچار برگشتم شهرمان. خواستم با پدرم کشاورزی کنم. سیب زمینی کاشتیم. همه چیزمان اجاره ای بود. سیب زمینی هم آن سال ارزان شد. ضرر کردیم.

جام جم: از همان وقت رفتید زیر بار قرض؟
پدر: بدهکاری های اصلی ام مربوط به زمانی است که در شهرستان خودمان رفتم سراغ دلالی خانه و زمین. سه نفر شریک بودیم؛ یکی مان کلک زد. پول ها را برد. ورشکست شدیم و به همه بدهکار. خواستم بروم دنبالش؛ در گردنه حیران تصادف کردم. ماشینم اسقاط شد. مدت ها بیمارستان بودم. رفیقی که همراهم بود هم از من شکایت کرد. پول بیمارستان و دیه او هم به قرض هایم اضافه شد.
برگشتم تهران. پیراشکی می پختم جلوی مدارس می فروختم. وزارت بهداشت جلویم را گرفت. مدتی هم رفتم تودوزی ماشین یاد گرفتم. خواستم کار و کاسبی راه بیندازم. رفتم شمال ایران. مغازه ای اجاره کردم که تودوزی کنم. درآمدش، برای پرداخت قرض هایم هم کافی نبود تا چه برسد به چرخاندن خانواده. قرض دارتر شدم. وضعم هی بدتر شد. تا دست آخر آمدیم تهران. پیکان خریدم. مسافرکشی می کردم و قسط هایم را به سختی می دادم. بعد از مدتی هم پیکان را فروختم. پیک موتوری شدم.

جام جم: شما گفتید که خانم تان چهارماهه بود. پس نمی توانستید از راه قانونی بچه را سقط کنید. این طور نیست؟
پدر: بله. همین طور است. گشتیم دنبال کسی که بتواند بچه را سقط کند. دکتر که پیدا نمی شد. همسایه ای، یک خانم ماما را در ... (منطقه ای در حاشیه جنوب خاوری تهران) معرفی کرد که کار را گردن می گرفت؛ ولی نه برای همه. همسایه مان گفت، طرف خودش می سنجد ببیند باید بچه تان را بیندازد یا نه. اگر قبول کند، مدرک می خواهد و اگر مدارک کافی باشد، کار را تمام می کند.

جام جم: از شما چه جور مدرکی خواست؟
پدر: شناسنامه های مان را می خواست که مطمئن شود زن و شوهریم و بچه مان، حاصل رابطه نامشروع نباشد.

جام جم: یعنی آن طور بچه ها را نمی کشت؟
پدر: نه.

جام جم: به نظرتان چرا؟
پدر: نمی دانم.

جام جم: بعد چه شد؟
پدر: گفت چرا می خواهید این کار را بکنید. کلی نصیحت مان کرد. گفتم ما نمی توانیم یک بچه دیگر را بزرگ کنیم. حتی جیران هم که چیزی می خواست، چند ماه باید می گذشت تا بتوانیم تامینش کنیم. بچه های این روزها که مثل بچه های قدیم نیستند.

جام جم: بچه های این روزها چه فرقی دارند؟
پدر: ما که بچه بودیم، مگر جرأت می کردیم از پدرمان چیزی بخواهیم. به مادرمان می گفتیم. او اگر واجب می دید از پدرمان می خواست. بچه های امروز اگر چیزی بخواهند «باید» می گویند. آن روزها بچه ها زیاد بودند اما حالا هر خانواده ای یک بچه بیشتر ندارد و خب، ما نمی خواهیم این یک بچه کمبودهایی که ما در بچگی داشتیم، داشته باشد.

جام جم: آن ماما که قرار شد بچه را بکشد، مطب داشت؟
پدر: بله.

جام جم: مطبش شیک و آبرومند بود؟
پدر: نه زیاد اما به هر حال سر در داشت.

جام جم: به جز شما بیمار دیگری هم که به قصد سقط جنین آمده باشد، آنجا دیدید؟
پدر: نمی شد فهمید هر کس به چه قصدی آمده است. لوازم و تجهیزات جراحی ولی آنجا بود. به نظر می آمد همانجا بچه ها را سقط می کند. در چهار پنج جلسه ای که رفتیم، گوش کردم ببینم صدای کسی که درد بکشد می آید یا نه. هیچ صدایی نبود.

جام جم: چقدر هزینه می گرفت برای این سقط کردن جنین؟
پدر: گفت یک میلیون و پانصد هزار تومان. بعد که چانه زدیم به یک میلیون تومان هم راضی شد. گفت برویم و منتظر بمانیم تا خودش زنگ بزند. دو سه روز بعد زنگ زد. به زنم گفت: آیا هنوز مصر است بچه را بیندازد؟ زنم گفته بود بله. فقط دنبال جای ارزان تر است که تا به حال بچه را سقط نکرده. ماما گفته بود بچه تان نفس دارد؛ اگر بکشیدش یعنی آدمی را کشته اید. خلاصه که زنم را ترسانده بود.

زنم گفته بود، اگر به دنیا بیاید، وضع مالی مان از این که هست بدتر می شود. اصلاً فرض کنید با زردی به دنیا آمد، ما حتی پول این که دو سه روز اول بعد از تولد، بسپریمش به بیمارستان تا زیر دستگاه بماند هم نداریم. ماما گفته بود، می توانیم بچه مان را بدهیم به یک خانواده بدون فرزند. زنم که این را گفت من ترسیدم.

جام جم: ترس چرا؟
پدر: شک کردم.

جام جم: چه احتمال دیگری وجود داشت؟
پدر: با خودم گفتم از کجا معلوم که واقعاً می خواهد بچه مان را به خانواده ای دیگر بدهد. شاید بخواهد اعضای بدنش را بفروشد.

جام جم: خب شما که می خواستید بچه را سقط کنید پس چه فرقی می کرد؟
پدر: (سکوت)

جام جم: این موضوع را به ماما هم گفتید؟
پدر: بله. گفتم، می خواهم مطمئن شوم واقعاً به یک خانواده بی فرزند سپرده می شود. گفت هیچ راهی برای مطمئن شدن مان وجود ندارد و ما به هیچ وجه حق نداریم خانواده ای که فرزندمان را می گیرد، ببینیم.

جام جم: ماما فرایند کار را برای تان شرح داد؟
پدر: گفت که بروم از ناصرخسرو آمپول فشار بخرم. یکی دو هفته مانده به تولد بچه، می خواست آمپول را به خانمم بزند تا بچه همانجا در مطب به دنیا بیاید.

جام جم: پیش از آن هم به اهدای بچه فکر کرده بودید؟
پدر: نه ماما این فکر را انداخت توی سرمان؛ اما ما با شرایط او موافق نبودیم. با زنم تصمیم گرفتیم خودمان یک زوج مناسب برای بچه پیدا کنیم.

جام جم: چطور می خواستید خانواده را پیدا کنید؟
پدر: می خواستیم آگهی بدهیم.

جام جم: مثلا در روزنامه ها؟
پدر: بله اما روزنامه ها قبول نکردند. به همین علت به فکرم رسید، آگهی بدهم و در سطح شهر بچسبانم.

جام جم: شما و همسرتان ابتدا می خواستید بچه را سقط کنید و بعد تصمیم گرفتید زنده نگهش دارید و به خانواده ای بسپریدش. چرا او را سر راه نگذاشتید؟ اگر بچه را سر راه می گذاشتید به احتمال زیاد، به بهزیستی می رسید و به عنوان کودک بی سرپرست، در کمتر از دو ماه، به خانواده ای بی فرزند سپرده می شد.
پدر: به این هم خیلی فکر کردیم. خانمم به شدت با سر راه گذاشتن بچه مخالف بود. اسم سر راه گذاشتن که می آمد، دیوانه می شد.

جام جم: چند تا آگهی پخش کردید و کجا؟
پدر: حدود ۱۲ تا. همه جای تهران بردم. البته سعی می کردم در زمان هایی آگهی ها را نصب کنم که کسی مرا نبیند.

جام جم: دقیقا روی کاغذ چه نوشتید؟
پدر: نوشتم «پدر و مادری، پسر به دنیا نیامده خود را اهدا می کنند.» یک خط ایرانسل هم گرفتم که مردم به آن زنگ بزنند.

جام جم: واکنش مردم چه بود؟
پدر: یا آگهی ها را کنده بودند یا شماره تلفن شان خط خطی شده بود.

جام جم: به نظر شما چرا مردم این کار را می کردند؟
پدر: نمی دانم. سر در نیاوردم.

جام جم: شاید مخالف بودند که شما بچه تان را بفروشید.
پدر: فکر نمی کنم کسی آنقدر به این ماجرا اهمیت داده باشد. ما جرم نمی کردیم که. ما نمی خواستیم بفروشیمش. می خواستیم اهدایش کنیم به یک خانواده مناسب (رنگش سرخ شده است).

جام جم: وقتی آگهی ها را کندند شما چه کردید؟
پدر: من باز هم آگهی نوشتم. حدود ۳۰ تا و دوباره به دیوارها چسباندم از نیاوران تا شوش.

جام جم: این بار مردم تماس گرفتند؟
پدر: بله. زنگ ها شروع شد. تلفنم دستکم روزی ۲۰ تا زنگ می خورد.

جام جم: پس پسرتان متقاضی زیاد داشت.
پدر: نه همه متقاضی نبودند. برخی می گفتند فقط می خواهیم کمک کنیم؛ به شرط آن که ما بچه را خودمان نگه داریم.

جام جم: نظر شما چه بود؟
پدر: ما هم راغب بودیم همین کار را کنیم. نمی خواستیم به ما پول بدهند. همین که پوشک و شیرخشک و لباسش را تامین می کردند، برایمان بس بود.

جام جم: مگر نمی گویید که نیکوکارها همین پیشنهاد را مطرح کردند. پس چرا نگهش نداشتید؟
پدر: همه شان احساساتی شده بودند. اهل عمل نبودند. اول می گفتند، کمک می کنیم؛ بعد مسوولیت قبول نمی کردند و خودشان را کنار می کشیدند؛ مثلا خانمی زنگ زد و گفت هرچه بچه بخواهد را تا دو سالگی می دهد؛ اما هنوز بچه به دنیا نیامده، هر چه زنگ زدم، جواب نمی داد.

یکی دیگر گفت هزینه های بیمارستان را می دهد؛ اما پس از یکی دو روز به این یکی هم هرچه پیامک دادم، دیگر جواب نداد. بقیه هم مثل همین ها بودند. مثلا یک مدیر ارشد در سازمان ... به ما قول داد، کمک مان کند. آدم مهمی بود. منشی اش به ما زنگ زد و گفت، کارشان همین است که به آدم هایی مثل ما کمک کنند و می توانند همه جوره حمایت مان کنند؛ اما بعد از آن ماجرا، هر بار رفتم دفترشان، گفتند جلسه است و وقت ندارد جواب بدهد.

جام جم: به جز این گروه، چه جور آدم هایی زنگ می زدند؟
پدر: بعضی ها زنگ می زدند، فقط ابراز دلسوزی می کردند که کمکی به ما نمی کرد. برخی هم زنگ می زدند فحش می دادند.

جام جم: مشتری های واقعی چقدر بودند؟
پدر: زیاد بودند اما من می سنجیدم شان که بفهمم واقعا شایسته اند یا نه.

جام جم: حساب و کتاب کرده بودید که چطور باید برای بچه شناسنامه ای به نام پدر و مادری دیگر بگیرید؟
پدر: من فکرش را نکرده بودم؛ اما راه حل ها از همان تلفن ها پیدا شد. برخی زنگ می زدند و از حرف های شان می شد، چیزهایی یاد گرفت.

جام جم: چه راه هایی پیدا کردید؟
پدر: یکی اش این بود که پدر و مادر بعدی اش، بروند ثبت احوال و ادعا کنند که بچه در خانه یا در ماشین به دنیا آمده است. مدتی تحقیق کردم و فهمیدم که در شهرهای کوچک، می شود این کار را به آسانی انجام داد. بعدتر متوجه شدم که اگر زوجی سال ها بچه دار نشده باشند و ناگهان ادعا کنند که بچه شان در راه به دنیا آمده است، امکان دارد کارمندان ثبت احوال شک کنند و سوال پیچ شان کنند و بو ببرند که دروغ می گویند. این شد که ناچار شدم از راه دیگری وارد شوم. رفتم سراغ یکی از کارمندان یک شهر کوچک و دور. گفتم که می خواهم بچه مان را به زوجی نابارور بدهم. اول قبول نکرد اما ...

جام جم: پس شما باید هزینه ای ۲ میلیون تومانی از پدر و مادر بعدی بچه می گرفتید، برای شیرینی دادن به آن فرد. این را به تماس گیرنده ها گفتید؟
پدر: بله. برای شان توضیح دادم.

جام جم: ما برای هر اصطلاحی یک تعریف داریم. وقتی در برابر کالایی که شاید حتی یک موجود زنده باشد، وجهی پرداخت می شود، یعنی خرید و فروش رخ داده است. شما فرزند به دنیا نیامده تان را در برابر وجهی داد و ستد کرده اید. پس از نظر قانونی او را فروخته اید.
پدر: (سکوت)

جام جم: موافق این عقیده نیستید؟
پدر: (سکوت)

جام جم: به نظر شما با تعریفی که من از «خرید و فروش » دادم این کار، خرید و فروش نیست؟
پدر: ماشین که خرید و فروش نمی کردیم. خب این توهین است. من که برای خودم چیزی برنمی داشتم؛ اما بعضی ها بی انصافی می کردند؛ زنگ می زدند و می گفتند «بچه ات را چند می فروشی؟ ...» این را که می شنیدم خیلی بهم برمی خورد. ما که نمی خواستیم بچه مان را بفروشیم؛ ما می خواستیم اهدایش کنیم. من اگر می خواستم بچه ام را بفروشم، می دادمش به آنهایی که اعضای بدن می خرند.

جام جم: یادم می آید اولین باری که من به عنوان مشتری بچه با شما تماس گرفتم به جز آن ۲ میلیون تومان، هزینه دیگری هم مطالبه کردید. اگر اشتباه نکنم، شما ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان مطالبه کردید. آن ۵۰۰ هزار تومان چه بود؟
پدر: هزینه همان آزمایش های پزشکی بود. چه کار باید می کردم؟ هزینه آزمایش ها را هم قرض کرده بودم. من که مردم را مجبور نمی کردم حتماً این هزینه را بدهند. به آنها می گفتم، اگر دل تان می خواهد، می توانید هزینه آزمایش ها را هم بدهید.

جام جم: شما بیمه هستید؟
پدر: نه.

جام جم: پس هزینه خدمات تشخیصی و درمانی برای تان خیلی بالاست. چرا خودتان را بیمه نمی کنید؟
پدر: چون پول پرداخت حق بیمه را ندارم.

جام جم: چند وقت بعد توانستید یک خانواده مناسب پیدا کنید؟
پدر: تقریبا دو سه هفته ای گذشت که خانمی زنگ زد و پرسید خانواده مناسب برای سپردن بچه پیدا کرده ایم یا نه. گفتم، گرچه خیلی ها زنگ می زنند اما هنوز خانواده ای که شایسته باشد، پیدا نکرده ایم. او گفت یک خانواده آبرومند می شناسد. خودش فرهنگی بود. گفت بچه را برای یکی از دوستانش می خواهد که ۱۲ ـ ۱۳ سال است بچه دار نشده اند و فقط هم پسر می خواهند. آنطور که تعریف می کرد فهمیدم دست شان به دهان شان می رسد. گفتم مشکلی نیست؛ اما باید قرار بگذاریم و درباره کل ماجرا حرف بزنیم. قرار شد بیایند پارک ... البته من قبلاً هم در آن پارک با دو نفر دیگر برای بچه قرار گذاشته بودم؛ اما به نتیجه نرسیدم.

جام جم: چرا به نتیجه نرسیده بودید؟
پدر: مناسب نبودند.

جام جم: ملاک شما برای مناسب بودن یک خانواده چه بود؟
پدر: گفتم که. می خواستم دست شان به دهان شان برسد ...

جام جم: وقتی می گویید «دست شان به دهان شان برسد» یعنی انتظار داشتید وضعیت مالی شان چقدر خوب باشد؟
پدر: منظورم این نبود که خیلی ثروتمند باشند. مهم این بود که بتوانند زندگی شان را بگذرانند.

جام جم: به نظرم معیار شما فقط این نبوده است. چون شما هم با وجود فقر، داشتید زندگی تان را می گذراندید. اما نخواستید بچه تان را نگه دارید؟
پدر: اگر بچه مان را به خانواده ای با وضع مالی خوب می دادم حداقل خیالم راحت بود که هیچ وقت حسرت چیزی را ندارد.

جام جم: شما که نمی خواستید فرزندتان حسرت چیزی را داشته باشد، چرا جیران را در شرایط فشار مالی اهدا نکردید؟
پدر: جیران بزرگ شده است. می داند پدر و مادر واقعی اش چه کسانی هستند؛ هیچ وقت دلم نخواسته او را بدهم. ما دلبسته اش هستیم، دوستش داریم؛ اما آن پسر، نوزاد بود. نوزاد که چیزی نمی فهمد. ما که دلبستگی به او نداشتیم.

جام جم: به نظر شما این معیار که خانواده ای دستش به دهانش برسد، برای سپردن یک نوزاد به آنها کافیست؟
پدر: به هر حال سپردنش به یک خانواده پولدار از این که بکشیمش، بهتر بود.

جام جم: از میان کسانی که تماس می گرفتند، بیشترین هزینه ای که پیشنهاد شد چقدر بود؟
پدر: ۲۰ میلیون تومان.

جام جم: وقتی کسی برای نوزادی ۲۰ میلیون تومان پیشنهاد می دهد، یعنی دستش به دهانش می رسد. پس چرا ردش کردید؟
پدر: رفتارش مثل کسی بود که می خواهد کالایی بخرد. من دنبال کسی نبودم که بچه ام را بخرد.

جام جم: هیچ وقت دنبال هدیه هایی که گفته می شود پس از تولد فرزندان از طرف دولت به برخی خانواده ها داده می شود، رفتید؟ مثل همان طرح آتیه فرزندان در سال ۸۹ یا طرح های تشویقی شبیه آن.
پدر: این ها حقیقت ندارد. من تحقیق کردم. هیچ پولی نمی دادند.

جام جم: تا به حال محاسبه کرده اید هزینه ماهانه یک نوزاد چقدر است؟
پدر: به نظرم باید دستکم از ۴۰۰ - ۵۰۰ هزار تومان باشد؛ پوشک، شیرخشک، ویزیت دکتر، لباس و هزینه های پیش بینی نشده دیگر. بزرگتر که بشود خرجش بیشتر هم می شود.

جام جم: برگردیم سر آن قسمت ماجرا که با آن خانم در پارک قرار گذاشتید؛ از کجا متوجه شدید خانواده ای که می خواهند بچه را بگیرند، مناسبند؟
پدر: در یکی دو جلسه بعد، مرد خانواده را هم دیدم. ماشین کمری داشت. خب کسی که ماشین کمری دارد، وضع مالی اش حتماً خوب است. از لباس شان، از کارهای شان، از طرز حرف زدن شان حتی می شد فهمید، وضع شان خوب است ولی نمی خواهند نشان بدهند. رفتارش هم خوب بود.

جام جم: خانمی که قرار بود مادر بچه شود هم دیدید؟
پدر: خیر هیچ وقت او را ندیدیم. خودش هم نخواست هیچ وقت ما را ببیند.

جام جم: بعد چه شد؟
پدر: آزمایش ها را خواستند و بردند دکتر که مطمئن شوند سالم است و ما هم معتاد نیستیم.

جام جم: همسرتان چه می کرد؟
پدر: همسرم نگران بود که کار درست پیش نرود یا کسی خبردار شود. البته دیگر فامیل فهمیده بودند که باردار است. شکمش نشان می داد و قرار بود وقت زایمان، خواهر و مادرش هم از شهرستان بیایند تهران.

جام جم: همسرتان می داند شما امروز اینجا هستید؟
پدر: بله اول موافق نبود اما بعد راضی اش کردم. دوست نداشت موضوع رسانه ای شود.

جام جم: بعد از این که آن خانواده مطمئن شدند، بچه سالم است، چه کردند؟
پدر: گفتند در فامیل شان دکترهایی دارند که خودشان صاحب بیمارستان هستند. قرار شد زنم را ببرم یک بیمارستان آشنا که کارکنان بخش زنان و زایمانش از مسأله خبر داشتند. به همین علت زنم خودش را به نام زن آن آقا معرفی کرد و از آن به بعد، منظم برای معاینه به بیمارستان می رفت.

همان آقا گفت دیگر نیازی نیست به آن فرد، برای گرفتن شناسنامه، شیرینی بدهیم چون بیمارستان گواهی می دهد که بچه را همسر خودش به دنیا آورده است. گفتند که هزینه های بیمارستان را هم خودشان می پردازند، چه زایمان و چه معاینات را.

جام جم: بچه با زایمان طبیعی به دنیا آمد؟
پدر: اتفاقا گفتند بچه حتما باید با سزارین به دنیا بیاید تا دکتر آشنا جراحی کند و گواهی بدهد که خانم آن آقا را جراحی کرده است. گفتند اگر زایمان طبیعی باشد شاید آن دکتر در لحظه زایمان حضور نداشته باشد و دردسر درست شود. خلاصه که یک تاریخ را مشخص کردند؛ اما وقتی زنم سونوگرافی کرد، دکتر گفت بچه کامل نیست و اگر در تاریخی که برای سزارین تعیین شده بچه را به دنیا بیاورد، ناقص است. قرار شد یک هفته دیگر صبر کنیم اما نگران هم بودیم که مبادا فامیل همسرم از راه برسند.

جام جم: چند روز زودتر به دنیا آمد؟
پدر: تقریبا ۱۰ روز.

جام جم: قرار شد به فامیل چه بگویید؟
قرار شد وقتی خانمم بچه را زودتر از موعد به دنیا آورد، زنگ بزنیم شهرستان و بگوییم سقطش کرده است.

جام جم: روز جراحی چه کردید؟
پدر: خواهر زنم زودتر از بقیه آمده بود تهران و در خانه بود. گفتیم می رویم برای معاینه. بعد از آنجا زنگ زدم و گفتم زنم حالش خوب نیست و دکتر گفته است باید جراحی شود.

جام جم: جیران می دانست جریان از چه قرار است؟
پدر: نه نمی دانست. جلوی او حرفی نمی زدیم. هنوز هم می گوید دلش یک برادر می خواهد.

جام جم: برای پسرتان لباس و لوازم دیگر هم خریده بودید؟
پدر: دو تکه لباس برای رد گم کنی گرفتیم که همسایه ها و فامیل خیال کنند، واقعا منتظر تولدش هستیم.

جام جم: لباس ها را همراهش به خانواده ای که او را گرفت، دادید؟
پدر: نه. لباس هایش افتاده گوشه خانه. آن خانواده قبول نکردند. حتی یک پتو هم از ما نپذیرفتند.

جام جم: پسرتان را بعد از تولد دیدید؟
پدر: نه.

جام جم: آن ها به شما اجازه ندادند یا خودتان دلتان نخواست؟
پدر: هم خودمان دلم نمی خواست و هم آنها مایل نبودند که من و مادرش، بچه را ببینیم.

جام جم: یعنی مادرش به او شیر نداد؟
پدر: بچه زیر دستگاه بود. مشکل ریوی داشت چون هنوز کامل نبود و زود به دنیا آمده بود. ما هم نرفتیم ببینیمش. خب شیر مادر که همیشه نمی ماند. تمام می شود. شیرخشک به او دادند.

جام جم: وقتی گفتند، بچه زیر دستگاه است نگران شدید؟
پدر: همان واسطه به بچه سر می زد. ما هم دورادور جویای احوالش بودیم.

جام جم: چرا شما و مادرش مایل نبودید ببینیدش؟
پدر: می ترسیدیم به او وابسته شویم و نظرمان عوض شود.

جام جم: زنی که بچه را به فرزندی پذیرفته بود دیدن بچه آمد؟
پدر: نمی دانم. زنم یک روز بعد مرخص شد. ما با پیامک از آن واسطه حالش را پرسیدیم که گفت خوب است.

جام جم: آن خانواده به شما هزینه ای هم پرداختند؟
پدر: ۵ میلیون تومان هدیه دادند. هرچه گفتیم، نمی خواهیم اصرار کردند. دست آخر به زور قبول کردیم. این پول را هم واسطه داد، نه پدر تازه اش.

جام جم: آن پول کمک تان کرد؟
پدر: خیلی زیاد کمک کرد. بخشی از قرض هایم را پرداختم.

جام جم: وقتی به خانواده های تان گفتید، بچه سقط شده است نخواستند برایش مراسمی بگیرند یا قبرش را ببینند؟
پدر: قبلا تحقیق کرده بودم. فهمیدم در بیمارستان مردی هست که ۱۰۰ هزار تومان می گیرد و جنین های سقط شده را می برد دفن می کند. به خانواده های مان گفتیم بچه مرده را سپرده ایم به آن مرد و مایل نیستیم بدانیم کجا دفنش کرده است. آنها هم دیگر چیزی نپرسیدند.

جام جم: با لباس های بچه چه کار کردید؟
پدر: لباس هایش شده آیینه دق. جیران خیال می کند برادرش مرده. گاهی بغلشان می کند، گریه می کند. نمی گذارد ردشان کنیم.

جام جم: ممکن است روزی شما حقیقت را به جیران بگویید؟
پدر: نه هرگز. او نباید بداند.                                                  

جام جم: چرا؟
پدر: (سکوت)

جام جم: اگر زمان به عقب برگردد و یکبار دیگر به شما در آن شرایط فرصت انتخاب داده شود، فکر می کنید باز هم فرزندتان را بسپرید؟
پدر: صد در صد.

جام جم: اگر باز هم خانم تان بچه دار شود، او را اهدا می کنید؟
پدر: این دفعه، بزرگش می کنم چون وضعم بهتر شده است.

جام جم: حالا که بخشی از قرض های تان را پرداخته اید، نمی خواهید بچه تان را پس بگیرید؟
پدر: نه. ما قول داده ایم.

جام جم: به چه کسی قول دادید؟
پدر: به همان واسطه.

جام جم: یعنی سندی مکتوب را امضا کردید؟
پدر: فقط قول زبانی دادیم.

جام جم: شما نشانی از پدر و مادر واقعی بچه دارید؟
پدر: اگر بخواهم می توانم پیدا کنم.

جام جم: تا به حال دل تان خواسته، از دور بچه را تماشا کنید؟
پدر: این کار را به علت همان قول نمی کنم.

جام جم: خانم تان تا به حال خواسته بچه را ببیند؟
پدر: نه. اما اگر هم بخواهد نباید برویم ما تصمیمی گرفتیم که دیگر قابل برگشت نیست.

جام جم: اصلا دل تان برای بچه تنگ می شود؟
پدر: برخی فیلم ها بچه مان را یادمان می اندازد. از آن فیلم ها که بچه ای گم می شود و بعد از سال ها پدر و مادرش را می بیند.

جام جم: فکر می کنید ۲۰ سال دیگر پسرتان را ببینید چه جور آدمی شده باشد؟
پدر: سعی می کنم فکرش را نکنم. اصلا دلم نمی خواهد هیچ وقت، هم را ببینیم.

جام جم: منظورم این است که شکل ایده آل پسری که شما او را ندیدید به نظرتان در بزرگسالی باید چگونه باشد؟
پدر: امیدوارم مثل من نباشد. یک پسر تحصیلکرده باشد.

جام جم: دوست دارید چه رشته ای خوانده باشد؟
پدر: نمی دانم من به جیران هم نمی گویم چه بخواند. فقط برایم مهم است که درس خوانده باشد.

جام جم: شما تا به حال خانواده دیگری دیده اید که فرزندش را مثل شما به دیگران بسپرد؟
پدر: نه. ندیده ام.

جام جم: هیچ وقت شک کرده اید که شاید آن خانواده، بچه تان را اذیت کنند؟
پدر: احتمال نمی دهم. حسم می گوید روی چشم شان، بزرگش می کنند.

جام جم: اگر روزی پسرتان شما را پیدا کند و بپرسد چرا او را به دیگران سپردید، چه پاسخی می دهید؟
پدر: پاسخی ندارم به او بدهم.

جام جم: همین حرف ها را که برای من گفتید، چرا برای او نمی گویید؟ مثلا می توانید بگویید مشکلات مالی داشتید یا فکر می کردید خانواده دیگری شاید او را بهتر بزرگ کند ...
پدر: با این حرف ها قانع نمی شود.

جام جم: چرا؟ مگر حرف های شما قانع کننده نیست؟
پدر: نمی دانم.

جام جم: اگر شما ثروتمند بودید و بچه دار نمی شدید، حاضر بودید بچه فرد دیگری را بگیرید؟
پدر: مسلما این کار را می کردم.

جام جم: به نظرتان اگر بچه را به ماما می دادید او بدبخت می شد؟
پدر: نمی توانستم اعتماد کنم. به دلم بد می آمد.

جام جم: شما برای تصمیم گیری های زندگی، پیرو دل تان هستید؟
پدر: بیشتر اوقات.

جام جم: پس در واقع خانواده های متقاضی دیگر را هم با دل تان رد کردید؟
پدر: حال و روز آدمی که واقعاً بچه می خواهد، من می دانم. آنها واقعاً نمی خواستند. من با یک مکالمه، تشخیص می دادم.

جام جم: وضع مالی خانواده های شما و همسرتان چگونه بود؟
پدر: همسرم از یک خانواده متوسط مایل به فقیر بود. ما هم که بعد از تصادف پدرم فقیر شدیم.

جام جم: چند خواهر و برادر دارید؟
پدر: ما شش نفریم. من فرزند ارشدم.

جام جم: اگر پدرتان بعد از فقیر شدن، شما را به خانواده ای دیگر می سپرد. احساس تان چه بود؟
پدر: اگر آن خانواده ها شرایط بهتری داشتند و وضع مالی شان خوب بود، من راضی بودم.

جام جم: اگر در آینده بار دیگر خدا پسری به شما بدهد اسمش را چه می گذارید؟
پدر: نمی دانم. فکر نمی کنم دیگر هرگز، پسری داشته باشم.

مریم یوشی زاده  (منتشر شده در جام جم آنلاین)

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!