«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ تیر ۹, سه‌شنبه

رخدادی بسیار کوچک که ایرانیان شاخ و برگ فراوان به آن بخشیده اند ـ بازپخشش

رخدادی بسیار کوچک از دیدگاه تاریخی که ایرانیان به شَوَندهای دگرگون شده در هر بازه ای از زمان، آن را بزرگ کرده و با بهره جستن از داستان های گوناگون شاهنامه از آن میان درباره ی سیاوش، شاخ و برگ فراوان به آن بخشیده اند؛ شاید در زمانی دورتر، کاری هوشمندانه برای رهایی جستن از چیرگی تازیان عربستان بر خاک ایران زمین و سپس در دوره هایی نزدیک و نزدیک تر، هر بار بیش از پیش، ابزاری نیکو در دست اسلام پیشگان برای خر کردن و چاپیدن مردم مهربان و بینوای میهن مان؛ رخدادی که در سنجش با جنگ های ایران و روم از هر سویه که در آن باریک شوی، بیش از جنگ های «مش قاسم» با سگ های ولگرد «غیاث آباد» نبوده و بیش از آن با افسانه های کهن ایران سخت درآمیخته است.

ب. الف. بزرگمهر   پنجم امرداد ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/07/blog-post_856.html 

***

نگهبان (مُوَکِّل) آب فُرات بودن

سنگدل (بیرحم) و نرمش ناپذیر (غیر قابل انعطاف) بودن. آدمیت (انسانیت) و مهرورزی (عاطفه) را در کار یا کارگزاری (مأموریت) خویش راه ندادن || اشاره‌ ی بازگویی (تعبیر) به ماجرای کربلا و پیشامدِ (واقعه) جان باختن (شهادت) ابوالفضل‌ عباس است:
«... ابوالفضل علیه‌السلام عرض کرد: سینه‌ام تنگ شده و از زندگانی دنیا سیر گشته‌ام و اراده کرده‌ام که از این جماعتِ منافقین، خونخواهی خود کنم.

حضرت [امام حسین] فرمود:
پس الحال که عازم سفر آخرت گردیده‌ای، پس طلب کن از برای این کودکان کمی از آب.

پس حضرت عباس علیه‌السلام حرکت فرمود و در برابر صفوف لشکر ایستاد و هر چه توانست پند و نصیحت کرد؛ [اما] کلمات آن بزرگوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نکرد. لاجرم به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشکر دید به عرض رسانید. کودکان [که] این بدانستند، بنالیدند و ندای ՛اَلعَطَش اَلعَطَش՝ درآوردند. جناب عباس علیه‌السلام بیتابانه سوار بر اسب شده و نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود؛ شاید که آبی بدست آورد. پس چهارهزار تن که مُوَکِّلِ بر شریعه ‌ی فرات بودند، دور آن جناب را احاطه کردند و تیرها به جانب او انداختند. جناب عباس علیه‌السلام، چون شیرِ شَمیده بر ایشان حمله کرد تا آن که هشتاد تن را به خاک هلاک افکند؛ پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رسانید. چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود، خواست آبی به لب تشنه ‌ی خود رساند؛ دست فرا برد و کفی از آب برداشت؛ تشنگی سیدالشهدا علیه‌السلام و اهل بیت او را یاد آورد؛ آب را از کف بریخت؛ مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه بیرون شتافت تا مگر خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند. لشکر که چنین دیدند، راه او را گرفتند و آن حضرت مانند شیر غَضبان بر آن منافقان حمله می‌کرد و راه می‌پیمود. ناگاه ՛نوفل‌اَلاَزرَق՝ و به روایتی ՛زید ین‌ وَرقا՝ از پشت نخلی بیرون آمد و ՛حکیم‌بن طُفَیل՝ او را معین گشت و تشجیع نمود؛ پس تیغی حواله‌ی آن جناب نمود. آن شمشیر بر دست راستِ آن حضرت رسید و از تن جدا گردید. حضرت ابوالفضل علیه‌السلام جَلدی کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد تا ضعف عارض آن جناب شد. دیگرباره، آن لعین از کمین نخله بیرون تاخت و دست چپش را از بند بینداخت. جناب عباس علیه‌السلام مشک را به دندان گرفت و همت گماشت تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن بریخت و تیر دیگر بر سینه‌اش رسید و از اسب در افتاد.» (شیخ عباس قمی، منتهی‌الآمال، ج ۱، ص ۲۷۸ و ۲۷۹)

گزاره ای (شرحی) مانند (نظیر) این را فردوسی نیز در شاهنامه آورده است؛ در رزم گُشتاسب با اَرجاسب، هنگامی که جاماسبِ وزیر، سرانجامِ جنگ و چگونگیِ مرگِ گرامی فرزند خود را پیشگویی می‌کند:
... درفش فروزنده‌ی کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان.

گرامی ــ که بیند به رزم اندرون
درفش همایون بر خاک و خون ــ

دو تا گردد از پشت باره به زیر،
بگیرد درفش و برآرد دلیر،

بر این ‌سان همی افگند دشمنان
همی برکند بیخ آهرمنان

بسی دشمنان را کُنَد ناپدید
(شگفتی‌تر از کار او کس ندید!)

پس آنگاه، دستش به شمشیر تیز
فکنده کُنَد دشمن پرستیز؛

گرامی بگیرد بدندان درفش
بدارد بدندان درفش بنفش!

سرانجام، ترکان به تیرش زنند
تن پیلوارش به خاک افگنند.*

... که بیگمان (البته) نمی‌توان گفت فردوسی پرده (صحنه) ‌ی خود را از ՛منتهی‌الآمال՝ برگرفته (اقتباس کرده)!

از «کتاب کوچه»، حرف «آ» دفتر یکم، زنده یاد احمد شاملو، چاپ دوم، تابستان ۱۹۹۵ (با ویرایش و پارسی نویسی درخورِ نخستین و واپسین بند از اینجانب؛ بندهای میانیِ برگرفته شده را تنها در نشانه گذاری ها ویرایش نموده ام.  ب. الف. بزرگمهر)

برگرفته ی شاملو از شاهنامه ی فردوسی با همتای آن: «متن انتقادی شاهنامه ی فردوسی»، چاپ مسکو که بخشی از آن به سرپرستی دانشمند گرانمایه ی «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی»: «ی. الف. برتلس» تا پیش از مرگ وی انجام پذیرفته از جداگانگی هایی برخوردار است. با آنکه شایستگی داوری درباره ی درستی ها یا نادرستی های این یا آن یکی را ندارم و دستبردهای پرشمار بدرازای تاریخ که گوناگونی بسیار متن های چاپ شده از این بزرگ ترین گنجینه ی فرهنگ پارسی زبانان را در پی داشته، بر دشواری کار ویژه کاران این رشته بس افزوده، متن انتقادی را به شَوَند همکارِی گروهی از ویژه کاران و ارزیابی سنجشی شاهنامه های گوناگون، برتر می شمارم. برگرفته ام از این متن، چنین است:
درفش فروزنده ی کاویان
بیفگنده باشند ایرانیان

گرامی بدندان درفشِ
بدندان بدارد درفشِ بنفش

به یک دست شمشیر و دیگر کلاه
بدندان درفشِ فریدون شاه

برین سان همی افگند دشمنان
همی برکَند جانِ اَهرمنان

سرانجام در جنگ کشته شود
نکو نامش اندر نوشته شود

...
...

بسی دشمنان را کند ناپدید
شگفتی تر از کار او کس ندید

چو آید سرانجام پیروز باز
ابر دشمنان دست کرده دراز

...
...

...
...

سرانجام ترکان بتیرش زنند
تن پیلوارش بخاک افگنند

این تنها مشتی نمونه ی خروار از نابودی ایران است ـ بازپخشش

این تنها مشتی نمونه ی خروار از نابودی ایران است (بنگرید به یادداشت و ویدئوی پیوست زیر)۱ که آن را به هیچ رو، دستکم نباید گرفت؛ در کنار ساختارهای بنیادین رو به نابودی نهاده ی بالادستی که پایداری اختسادی ـ هازمانی و نیز سیاسی میهن مان (و هر کشوری) وابسته به کارکرد و گسترش و بهبود آن هاست، تنها ساختارهایی که دست نخورده مانده و حتا پیشرفت های خوبی داشته و دارند، برکشیدن نفت و گاز خام و کانی های بسیار ارزشمندی برای فروش به بهایی ارزان به چپاولگران جهانی با نام پوششی «جامعه جهانی» بویژه روبهکان و شغال های اروپای باختری است که «گاومیش» آنسوی اَبَردریای اَتلَس آماج ربودن و بیرون کشیدن شان برای «یانکی» ها را در سر می پروراند:
زمینه ای خوب و نان و آبدار برای ساخت و پاخت با خرموش های یکی از دیگری دزدتر فرمانروا بر میهن مان، شاید به یاری «خرس روسی نادان و مهربان» که در پی رهانیدنِ خویش از تنگنا و منگنه ی میان خواست های بجای توده های انبوه مردم روسیه از یکسو و ساخت و پاخت ها و سازش هایی نابجا و ناروا با امپریالیست ها برهبری «یانکی» ها گرایش هایی بزیان بهره وری های توده های مردم روسیه و جهان از خود نشان می دهد۲ که هنوز چند و چون، گستره و شتاب روندهای آن روشن نبوده و نباید به پیش بینی هایی بی پشتوانه یا همانا «پیشگویی» دست یازید.

مرگ بر امپریالیسم جهانی بسرکردگی «یانکی» ها!

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان در جنگی ساز و برگ یافته به جنگ ابزار!

برپا، پایدار و پیروز باد پیشانی یگانه ی خلق های ایران برهبری طبقه کارگر!

ننگ و نفرت بر همه ی رژیم هایی که به هر شوند سودجویانه و کوته بینانه از رژیم تبهکارِ دزدان اسلام پیشه ی ننگ ایران و ایرانی پشتیبانی می کنند!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ اسپند ماه ۱۴۰۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2025/03/blog-post_5.html

پی نوشت:

۱ ـ بسیاری از قالیشویی‌ها به دو علت رکود و افزایش قیمت شوینده‌ها تعطیل شده‌اند/ نرخ قالیشویی امسال ۴۰ درصد گران شد

حجت محمدی کمسرخ، رئیس اتحادیه قالیشویان در گفتگو با «خانه اقتصاد»: مشتریان ما نسبت به سال‌های گذشته کاهش یافته‌اند/ هزینه‌های جاری قالیشویی بین ۷۰ تا ۸۰ درصد افزایش یافته ولی نرخ ما تنها ۴۰ درصد افزایش یافته است.

برگرفته از «تلگرام»   ۱۵ اسپند ماه ۱۴۰۳

۲ ـ «... با روسیه با آنکه رژیمی مافیایی در آنجا بر سر کار است، بیگمان کاری سخت تر در پیش داریم. مردم آنجا به آسانی به سیاست های ما تن نخواهند داد و روشن است که رژیم فرمانروا بر آنجا هرچه زمان بگذرد، زیر فشارِ فزاینده ی منگنه ای خردکننده نهاده خواهد شد. ما ناچاریم همه ی این ها را بدیده بگیریم و از فشار بیحا و نابهنگام خودداری کنیم. ما آن ها را به دو ماراتنی کشانده ایم که از هر سویه به سود ماست؛ زیرا از توانایی های بسیار بیش تری در سنجش با آن ها برخورداریم که بدرازای زمان خود را نشان خواهد داد؛ همین بس که خرس روسی را تا آنجا که در توان داریم، بدوانیم و از پا بیندازیم؛ تنها آن هنگام، چشم اندازی روشن برای یکسره نمودن کار پدیدار خواهد شد.»

از زبان گماشته ی هنوز روی کار نیامده ی «یانکی» ها [جو بایدن یا همانا «پرزیدنت بادبادی»]:  ب. الف. بزرگمهر   ۱۱ آذر ماه ۱۳۹۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2020/12/blog-post.html

ویدئوی پیوست: این تنها مشتی نمونه ی خروار از نابودی ایران است




نقش تاریخی کمونیست ها و نیروهای چپ در میهن مان ـ بازپخشش

بخشی از نوشتاری نیمه کاره

به همه ی رفیقانی که «سوسیالیسم دانشورانه» (مارکسیسم ـ لنینیسم) را رهنمون کار خود در پیکار روزمره ی سیاسی و اجتماعی نهاده اند؛ به  آن ها که همه ی کوشش خود را بکار برده و می برند تا سخن و کردارشان به یکدیگر نزدیک باشد؛ به  آن ها که زیر شعارهای انقلابی و پرچمی که با خون و رنج میلیون ها کمونیست در سراسر جهان رنگ سرخ یافته، نه خود را می فریبند و نه دیگران را.

***

نیروهای چپ از هنگام خیزش جنبش مشروطه خواهی و انقلاب مشروطیت به این سو، در رویدادهای اجتماعی و سیاسی ایران نقشی رویهمرفته روشن، پیشرو و راهگشا داشته اند.

با پیدایش «حزب کمونیست ایران» در سال ۱۲۹۹ کوچیِ خورشیدی و بویژه با بنیانگذاری «حزب توده ایران» در سال ۱۳۲۰، در شرایطی که به دنبال پیروزی سترگ و تاریخی «ارتش سرخ» اتحاد جمهوری های سوسیالیستی شوروی بر اهریمن فاشیسم سرمایه داری، اندیشه های «سوسیالیسم دانشورانه» در همه جای جهان با شتاب رویش و گسترش می یافت، نقش روشنگرانه، پیشرو و راهگشای کمونیست ها، جامعه ی تازه بیدار شده از خواب سده های میانه ی ایران را گام هایی غول آسا به پیش راند.

در دوره ی از دیدگاه تاریخی بسیار کوتاه ۱۳۲۰ ـ ۱۳۳۲ با همه ی سنگینی فشار خودکامگی دیرپا و ریشه دار و واپسماندگی جامعه ای که هنوز انگ و نشان سده های میانه را بر پیشانی خود داشت و با دشواری راه های نوین زندگی را می آموخت، کمونیست ها با همه ی اشتباهات گریزپذیر یا ناگزیرشان توانستند «طرحی نو در اندازند» و «فلک را سقف بشکافند». به کوشش  آن ها اندیشه ها و رهنمون های «سوسیالیسم دانشورانه» گسترشی بیمانند یافت؛ اتحادیه های کارگری، انجمن ها و سازمان های زنان و جوانان و نیز بنیادهای پیشرو در زمینه های گوناگون دانش و هنر و جُستارهای اجتماعی «جهان دربر»* چون «جمعیت ایرانی هواداران صلح» پدیدار شدند؛ هنرمندان، دانشمندان و کنشگرانی پا به میدان نهادند و زنگار تاریخی پانصد ساله از جامعه ی فروخفته و لگدمال شده در باورهای خرافی ـ مذهبی را «به ناخن سنبیدند».

کمونیست ها با همه ی اشتباهات کودکانه ی خود در این دوران (دوران کودکی کمونیسم در میهن مان) به نیازهای اجتماعی ـ تاریخی، رویهمرفته پاسخی درخور و شایسته داده، با رنج و خون فراوان، بسیاری پیشرفت های کوچک و بزرگ را پی ریخته و جامعه ی ایرانی را از هر باره شکوفاندند. به کوشش  آن ها با همه ی فراز و نشیب های تاریخی، ایران رویهمرفته در مسیر پیشرفت و آبادانی کشانده شد. پس از این دوران، چه در میهن مان و چه در بسیاری جاهای دیگر جهان با اندک زمانی پس و پیش، با دورانی روبرو هستیم که از آن پیشروی بزرگ نخستین، دیگر نشانی نیست. با فراگیرشدن اندیشه و باور کمونیستی، سرمایه ناچار به واپس نشینی شده است؛ واپس نشینی ای که در نهاد خود، همه ی زمینه های بایسته برای یورش به چپ و رخنه در آن را به همراه دارد. برخی نظریه پردازان سرمایه به جامه ی چپ درمی آیند و برخی نظریه پردازان چپ خود را می فروشند. آبشخور همه ی  آن ها ندانمکاری های گریزپذیر یا ناگزیری است که همه جا در دوران کودکی کمونیسم رخ نموده است. آن ها بخش هایی از نیروی چپ را فریفته به بیراهه و هرز می برند و همراه با آن، سردرگمی توده ی سترگ مردم در یافتن و گزینش راه درست را در همه جای جهان دامن می زنند. گونه هایی از سوسیالیسم «اروپایی»، «نولیبرال»، «دمکراتیک» و «سبز» پا به میدان می نهند. گونه های دیگری از سوسیالیسم تندرو و کوته بین از شاخه هایی چون «مائوییسم»، «تروتسکیسم» همراه با نمونه هایی از سوسیالیسم «رژی دبره»، «مسیحی»، «اسلامی» و ... در کنار «سوسیالیسم دانشورانه» به عنوان شاخه ی بنیادین (اصلی) پدیدار می شوند. اینک، چپ به بخش ها و شاخه های گوناگونی بخش شده و ستیز درونی آن گاه از ستیز و نبردش با جهان سرمایه بیش تر است. این هنگام، در کنار و همراستا با رویش و گسترش سوسیالیسم، راه های رویش با سمتگیری سوسیالیستی نیز نمایان شده اند؛ راه هایی هنوز مه آلود و نه چندان روشن! در کنار نیروهای چپ، نیروهای دیگری با باورها و اندیشه های دادخواهانه پا به میدان رزم و ستیز با سرمایه نهاده اند که خوی ها و خرده فرهنگ های برجای مانده از «همبودهای کهنه ی اجتماعی» را بر دوش می کشند. دشواری ها و چالش های تازه ای پدید می آید. روند نزدیکی این نیروها که گستره ی انبوهی از لایه های اجتماعی در همه ی کشورهای جهان را دربرمی گیرند به اندیشه های «سوسیالیسم دانشورانه» و همپیوندی با چپ، کند و پر فراز و نشیب است. همه ی اینها راه را برای مانور و فریبکاری سرمایه و مزدورانش در جامه ی چپ، بیش از پیش فراهم می کند. پیشانی های تازه ای، بسی گسترده تر از پیش، گشوده شده اند؛ کار برای هر دو سو دشوارتر شده و می شود. «جهان کهنه» سخت در هستیِ انگلوار خویش پای می فشرد و «جهان نو» همچنان در کار و کوشش بازآفرینی و نوسازی نیروهای خویش، گام به گام به پیش می رود.

آب از بستر پرشیب کوهستانی خود به دشت رسیده، انرژی جنبشی خود را که در یگانه بستری کم دامنه و نه آنچنان ژرف جریان داشت، در بسترهایی که گاه از یکدیگر جدا و گاه به یکدیگر می پیوندند، پخش می کند. از شتاب نخستین آن، بسی کاسته شده است؛ گرچه، اکنون دامنه بیشتری یافته، گستره بزرگ تری را فراگرفته و در شاخه ی بنیادین بر ژرفای آن نیز بسی افزوده شده است. باتلاق ها و لجنزارها نیز اینجا و آنجا رخ می نمایند و بخشی از آب های دورمانده از شاخه ی بنیادین را در کناره ها به خود می کشند و فرومی برند. در سطح آبی که دیگر کم تر خیزابی در آن نمایان است، تنها کف ها به چشم می خورند؛ انرژی جنبشی به ژرفای آب جابجا شده و راه خود را به پیش، به آنجا که همه ی بسترها و شاخه های آب یکدیگر را می یابند و یکی می شوند، می گشاید.

ب. الف. بزرگمهر   پنجم اَمرداد ماه ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/07/blog-post_27.html

* این واژه ی ترکیبی را بجای واژه ی «جهانشمول» ساخته ام.

به همین سادگی افتخار تاریخی ساخت نخستین سرسره را از دست دادیم! ـ بازپخشش

یک یادآوری بایسته

آنچه در پایان این نوشتار درباره ی «حزب توده ایران» آمده، گروهبندی کنونی با همین نام را دربرنمی گیرد.

ب. الف. بزرگمهر   چهارم اسپند ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/02/blog-post_13.html 

***

به همین سادگی افتخار تاریخی ساخت نخستین سرسره را از دست دادیم!

در تارنگاشت «بی بی سی» چند تصویر همراه با توضیح زیر درج شده است:
«مورخان عکس هایی کشف کرده اند که به نظر می رسد اولین سرسره جهان باشد. این سرسره ٩٠ سال پیش از چوب ساخته شد و شهرت فراوانی هم به هم زد. در روزهای اول، دو سرسره مجزا در نظر گرفته شده یود؛ یکی برای دخترها و یکی برای پسرها. اما بعدا این تقسیم بندی از بین رفت و همه می توانستند از هر دو سرسره استفاده کنند.» این یکی از آن تصویرهاست:

یاد ناصرالدین شاه با سرسره ی پرآوازه اش می افتم که تنها دخترها یعنی همان خانم های حرمسرا از آن استفاده می کردند. گرچه «شاهنشاه ممالک محروسه» نیز بگونه ای دیگر از این سرسره سود برده، اوقات آسایش خود را پر می نمود. بی گفتگو، بسیاری از شما درباره ی آن شنیده اید. برای همین به شرح ریزه کاری های نه چندان خوشایند آن که فرهنگ شاهنشاهی کشورمان را به چالش می کشد، در می گذرم و از گفته ی همان «شاه شهید» سود می برم که در نشستی با بلندپایگان دربارش فرموده بود:
«آنها که می دانند برای آنها که نمی دانند تعریف کنند!» به این ترتیب، بار من هم سبک تر می شود.

سپس با خودم گفتم:
بخشکی شانس! این اروپایی ها از آن ایتالیایی های نیرنگباز و دزد گرفته که کم و بیش مانند خودمان هستند تا این انگلیسی های دروغگو و آبزیرکاه از گذشته تاکنون، همه ی اختراعات و اکتشافات ما را دزدیده و به نام خودشان جا زده اند. سرسره که نمی شود ٩٠ سال پیش ساخته شده باشد. تاریخ مرگ این ”شاه شهید“ هم ١٢۷۵ خورشیدی است؛ یعنی ١١٦ سال پیش از این ...

اگر بینگاریم که «سلطان صاحبقران» در چند سال پایان زندگی پرثمرشان (فرآوری شمار بسیاری شاهزاده، دوله، سلطنه، ...) به هر دلیلی سرسره بازی نمی کرده اند، بازهم تاریخ ساخت نخستین سرسره چیزی دستکم بیش از ١٢٠ سال می شود. گرچه من به این تاریخ هم تردید دارم و می پندارم ساخت چنین وسیله ی آسایش و سرگرمی خوبی که هم خانم های حرمسرا با آن سرگرم شوند و هم مایه ی آسایش روحی و جسمی شاهنشاه را فراهم آورند، می تواند بسیار دورتر باشد ...

به هر رو، گرچه دشواری های ما ایرانی ها یکی دو تا نیست، ولی یکی از آنها هم فرهنگ بیش تر شفاهی مان است؛ به همین خاطر زود به زود گذشته مان را فراموش می کنیم و دوباره فیل مان یاد هندوستان می کند. یک آن با خود می اندیشم:
شاید آن هنگام هنوز دوربین عکاسی ساخته نشده بود که ما هم از سرسره مان ـ ببخشید منظورم سرسره ی «شاه صاحبقران» است ـ عکسی داشته باشیم و بتوانیم آن را به عنوان مدرک یا شاهد نشان جهانیان بدهیم ...

یادم افتاد که پیش تر، عکس هایی از «شاه شهید» ـ آن هنگام که هنوز شهید نشده بود ـ و از آن میان یکی دو عکس از وی با زنان حرمسرایش در روزنامه ها و اینترنت دیده بودم. یکی از این عکس ها که به تازگی در یکی از تارنگاشت ها درج شده، عکس زیر است که در اندرون حرمسرا از شاه قاجار به همراه انیس‌الدوله و عالیه خانم، دو تن از همسرانش برداشته شده و در آن از سرسره اثری دیده نمی شود.

با خود می اندیشم:
چه حکمتی در کار است؟ اینکه با همسرانش نیز عکس گرفته و می دانسته که این عکس ها دیر یا زود جایی چاپ خواهند شد؛ پس چرا هیچ عکسی از آن سرسره پرآوازه هیچ جا یافت نمی شود. سرسره که دیگر بخشی از مُحرّمات نیست ... چه پندار خامی! شاید سرسره از این خانم ها و همه ی زنان حرمسرا مُحرّم تر باشد ... حتما کسی از میان خواجه های حرمسرا به عقلش رسیده که عکسی هم از آن سرسره گرفته شود؛ البته سرسره ی خالی؛ نه، زبانم لال، خانم های عور و کون برهنه ی شاه قاجار در روی آن و خود وی با چنان وضعیتی که بی گفتگو سبب شرمساری «شاهنشاه ممالک محروسه» و همه ی ما ایرانیان، آنهم پس از این همه سال می شد. حتما پیش خود گفته:
شنیدن کی بود مانند دیدن! تا عکسش را ندیده اند، می توان همه چیز را به شایعات نسبت داد و سخن پراکنی های خواجگان حرم را که چشم دیدن خوشی و آسایش ما را ندارند، به پای شایعه و دروغ نوشت ... عکس که برداشته شود، دیگر کار تمام است و همه یقین خواهند کرد ...

به همین سادگی ـ نخواستم واژه ی شایسته تری بکار برم ـ ما افتخار تاریخی ساخت نخستین سرسره را از دست دادیم!

بازهم اندیشه ی آزار دهنده ی دیگری به مغزم می آید:
گیریم، آن نوشته ی بالا را انگلیسی ها نوشته و از سرسره ی تاریخی(!) ما ایرانیان آگاهی نداشته اند. پس تکلیف این همه ایرانی تباری که توی «بی بی سی» کار می کنند و نانشان را از آنجا درمی آورند، چیست؟ به این کاری ندارم که برخی هایشان که سال هاست آنجا زندگی می کنند و تابعیت پادشاهی انگلستان را دارند، دیگر خود را ایرانی نمی دانند و تنها پارسی سخن پراکنی می کنند؛ یک آن پیش خود نیندیشیده اند که سرسره ی ناصرالدین شاه قدیمی تر از سرسره ی آنهاست؟! حساب و کتاب هم می انگارم سرشان می شود! سپس بازهم در اندیشه می شوم:
شاید هم بیش تر تخصص شان در تاریخ کنونی بویژه از هفتاد سال پیش به این سوست؛ آنهم بیش تر در زمینه ی گردآوری هرچه آت و آشغال و دروغ پردازی بر علیه تاریخ حزب توده ایران؟!

آره! باید چنین باشد. برای همین دستمزد می ستانند؛ مگر نه؟!

ب. الف. بزرگمهر       دوم اردی بهشت ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/04/blog-post_9709.html

۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

دیواری به نام «حدّ» و برخی چشم اندازهای آینده ـ بازپخشش

یادداشتی بایسته به بهانه ی بازانتشار

همگی خود را «کمونیست»، «مارکسیست ـ لنینیست» و حتا «وارث مارکس، انگلس، لنین و سنت های جنبش کمونیستی ایران و جهان» می دانند و گاه بر بنیاد گرایش های کوته بینانه ی خود، مائو، استالین، تروتسکی یا شاید دیگرانی چون «انور خوجه» را نیز به آن سه می افزایند! مدعیانی که بجای آموختن و دریافت باریک بینانه ی درونمایه ی «کمونیسم» و آموزش و کاربرد هسته ی آن: «دیالکتیک ماتریالیستی» بویژه در آثار آن سه تن نخستینِ نامبرده و نامور در ایران به «الف لام میم» از آن ها آدم هایی سپندینه می سازند و بزرگ شان می دارند، بی آنکه بکوشند تا خود را به تراز آن ها برسانند؛ زیرا بدون چنین کوشش و رساندن خویش به چنان ترازی کمابیش، چگونه می توان بزرگی شان را دریافت؟! و چرا باید بجای آموختن و کاربرد آنچه آموخته ای، کسی را بجا یا بیجا بزرگ داشت یا پنداشت؟! آیا جز آن است که با دریافت نکته ای و کاربرد آن در شرایط امروزین، هم بزرگی کار آن ها را نشان داده ای و هم تئوری و پراتیک را پربارتر نموده ای؟

نادانی و ناکارآمدی برخی از چنین مدعیانی که شوربختانه رده های رهبری این یا آن سازمان و حزب با گرایش های چپ را نیز پر نموده اند تا بدانجاست که گاهی با خود می اندیشم:
گویی لقمه را باید جوید و در دهان شان نهاد!

بسیاری از آن ها با نادیده گرفتن گرایش های طبقاتی شان به همان ناتوانی های تئوریک ـ سیاسی دچارند که نمونه هایی چون برونشتین و کائوتسکی در دورانی دیگر به آن دچار بودند.

تکه پاره نمودن مانش یکپارچه ی امپریالیسم به عنوان سامانه ای دربرگیرنده از هر سویه ی اقتصادی ـ احتماعی و سیاسی آن و پدید آمده در دورانی که پس از آن دیگر زاییده نخواهد شد، یکی از چنین ناتوانی های بنیادین را به نمایش می نهد؛ ناتوانایی هایی که در بسیاری موردها از درست نیاموختن الفباها سرچشمه می گیرد. آن ها حتا آرش و مانش باریک این نکته که سامانه ی سرمایه داری در پله ی امپریالیستی خویش، سرشتی انگلی یافته را بدرستی و آنگونه که شاید و باید درنمی یابند؛ گاهی روسیه را کشوری امپریالیستی بشمار می آورند؛ گاهی چین و دیگر نمی دانم کدامین کشور را؛ ولی، آیا آن دو کشور یا هر کشور دیگری را تنها به شَوَند رویش پرشتاب سرمایه داری در آنجا یا داشتن یک یا دو ویژگی بسیار کمرنگ و کمابیش همسان با کشورهای امپریالیستی اروپای باختری و «یانکی» ها می توان در رده و تراز کشورهای امپریالیستی جای داد؟

آیا باید آن ها را به بازخوانی کتاب ارزنده ی دانشمند انقلابی تیزبین: «و. ای. لنین» به نام «امپریالیسم، بالاترین مرحله ی سرمایه داری» فراخواند؟ بگمانم، شاید برای تک و توکی از چنین مدعیانی سودمند باشد؛ آن هم تنها به این شرط:
آنجا که جُستاری را بدرستی در نمی یابند، پی آن را بگیرند تا به اندازه ای بایسته به چند و چون آن آگاه شوند؛ وگرنه، خواندن چنان کتاب هایی بویژه اگر از سرِ سیری نیز باشد، راه بجایی نخواهد برد و تنها برای برخی که از حافظه ای نیرومند برخوردارند، دستِ بالا به ساختمان کژ و کوله ی آخشیج هایی هندسی درگیر بایکدیگر در خِرَدشان خواهد انجامید. با این همه، چنین کوششی برای آن گروه از جستجوگران و پژوهندگانی که از توان اندیشگی خوب و بویژه بنیادی دانشورانه برخوردارند، بیگمان بی بار نخواهد بود.

در نوشتار زیر، بخش های هماوندتر با این جُستار را برجسته نمایش داده و کلید دریافت باریک تر جُستار و چرایی آن را نیز یادآور شده ام:
«قانون رشد ناموزون اقتصادی ـ اجتماعی»! گرچه، بنیاد دریافت دانشورانه ی آن بگونه ای دربرگیرنده تر «... از دیدگاه فلسفی با جُستار و مانشی به نام دگرگونی های کمّی (چندی) و چگونگی دگردیسگی آن به کیفیتی نو (دگرگونی کیفی یا چونی) سر و کار دارد» (نوشتار زیر).

با بدیده گرفتن تندرستی نه چندان روبراهم و آن اسب روغن کشی که کم تر از چرخیدن بازمی ایستد، امیدوارم  مرا به کار تئوریک سنگین تر در این زمینه واندارند؛ گرچه، چنانچه آن را بایسته بیابم، بر آن اسب بی پدر مادر سوار خواهم شد. بگمانم، آنچه در نوشتار زیر آورده ام به اندازه ای بسنده روشنگر، سودمند و راهنما باشد.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ شهریور ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/09/blog-post_17.html 

***

 

دیواری به نام «حدّ» و برخی چشم اندازهای آینده

آنگاه که اندکی آسمان و خورشید و ماه  و ستاره ها را شناختیم با خودسری پنداشتیم که همه ی آن ها به دور ما در گردش اند:
به دور ما که خودمان به خود، برنام «اشرف مخلوقات» بخشیده بودیم و می پنداشتیم در جهان هستی، یگانه و بی همتاییم.

پس از آن روشن شد که نه تنها در مرکز جهان نیستیم که حتا در مرکز کهکشان راه شیری نیز نیستیم؛ روی سیاره ای کوچک به گرد یکی از خورشیدهای نه کوچک و نه بزرگ، بر روی یکی از یال های آن کهکشان در گردشیم. سپس در دوره ی کنونی دریافتیم که امکان هستی جانداران در شکل های گوناگون آن در سپهر شناخته شده تا این هنگام، شمارگانی دستکم ده به توان یازده را دربرمی گیرد؛ گرچه هنوز نشانه ای از هیچ سیاره ای نیافته بودیم. همزمان ناچار شدیم تا امکان هستی سپهرهایی واژگون، دستِکم به همان گنجایش سپهر شناخته شده ی ما در ساختاری پیچیده تر از چهار سویه ی مکانی ـ زمانی را بپذیریم که در آن بجای پروتون با بار مثبت با پروتونی با بار منفی و بجای الکترون با بار منفی با الکترون بار مثبت و آخشیج هایی واژگون سر و کار خواهیم داشت؛ زیرا این ها را در کسر بسیار کوچکی از ثانیه در آزمایشگاه پدید آورده بودیم؛ و اینک، بازشناختی تازه که افق های نوتری به روی آدمی می گشاید:
«ستاره شناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان، مولکول های قند یافته اند» (گزارش زیر)؛ نشانه ای راستین از زندگی، جایی دیگر در سپهر بیکران و بس مهم تر از جستجوی ناموجوداتی زاده ی پندار خودمان!

... و بار دیگر، طنز گزنده و تلخ «مارک تواین» که زمین، این چرخنده ی کوچک سامانه ی خورشیدی۱ و باشگاه آدمیان و سایر جانداران آن را «زگیل کوچک کهکشانی» نامیده بود، در ذهنم جان می گیرد؛ "زگیل"ی که با همه ی کوچکی اش باید آن را پاس داریم و نگذاریم به دست خودمان: «اشرف مخلوقات» که اینک برنامی بیش از پیش ریشخندآمیز می شود، نابود شود.

از سفرهای آینده ی آدمی به کهکشان بسیار گفته و شنیده شده است و من هر بار، آنچه در این زمینه برای گفتن داشته و دارم به زمانی دیگر واگذاشته ام. اینجا، فشرده ای از آن را بازمی گویم:
ما آدمیان، در کالبد کنونی خود، هیچگاه توان دستیابی به نزدیک ترین سیاره ی همانند زمین یا جایی که آن را سازگار با خواست ها و نیازهای خود بتوانیم دگرگون نماییم، نخواهیم داشت؛ زیرا کالبد آدمی تنها برای زندگی در روی این سیاره سازگار است و نه در شرایطی دیگر: کالبدی زمینی! این را آزمایش های پی در پی و کم و بیش درازمدت فضانوردان اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی در ایستگاه فضایی «میر» (صلح) که بر بنیاد طرح نوآورانه ی «زندگی در مداری بسته» به هنگام خود از سوی دانشمند روسی: تسیولکوفسکی۲ شکل گرفته و جلو می رفت، بروشنی نشان داد. تنها اندامی از بدن آدمی که آن را تا اندازه ای بتوان فرازمینی یا کیهانی نامید، دیدگان اوست؛ آن هم تنها در آن اندازه که بتواند سپهر پیرامون خود را تا دورترها ببیند و ژرفایش را بکاود.

ما در طبیعت که اجتماع آدمی نیز بخشی از آن را دربر می گیرد با دیواری به نام «حدّ» یا مرزهایِ عبورناپذیرِ (ردنشدنی) طبیعی در چارچوب زمانی ـ مکانی آن سر و کار داریم؛ «در چارچوب زمانی ـ مکانی» به این آرش که از مرزی یکبار رد شده در طبیعت، دوباره نمی توان رد شد؛ همانگونه که نمی توان به گذشته بازگشت و یا به گفته ی بسیار زیبا و پرآرش هراکلیت:
«از یک رودخانه نمی توان بیش از یکبار گذشت»! گرچه، در اینجا سخن از پیمایش روندی طبیعی در میان است؛ بسان «آدمیان نخستین» که از بسیاری سویه های کالبدشناسانه و بویژه توانایی های دست و زبان و مغز به پای آدمیان پسین یا همانا «آدم هوشمند» («هوموساپینس») کنونی نمی رسیدند؛ ولی با ابزارسازی در روندی رویهمرفته بسیار کند و درازمدت، خود را گام بگام از جهان دیگر «نخستی ها» («پریمات ها»)۳ جدا نموده با بازآفرینی طبیعت در برابر آن و خویشتن خویش ایستادند و نه تنها طبیعت پیرامون خود را دگرگون نموده، رنگی آدموار به آن دادند که دست ها و انگشتان شست شان دگرگون شد؛ مغزشان نخستین مانش ها را آفرید و زبانی گویا و گوشی نیوشا یافتند. اینجا، مرز میان جهان جانوران و زندگی زیستی با جهان آدمی و زندگی اجتماعی آدمیان است؛ جهانی نوپدید و فرگشتی اجتماعی که جایگزین فرگشت زیستی وی می شود. آدمی خود را بازمی شناسد و با آنکه هنوز بخش بسیار کوچکی از طبیعت پیرامون خویش است، خود را در برابر طبیعت می یابد.۴ به این ترتیب، در روندی پرشتاب که همواره نیز بر شتاب آن افزوده می شود، دانش و فن آوری آدمی به آنجا رسیده که بویژه در زمینه ی «زیست فن آوری» («بیوتکنولوژی») توان پشت سر نهادن مرزهای طبیعی را بیابد و روندهای بگونه ای طبیعی پیموده شده را بازسازی کند و کسی نمی داند، شاید با شناخت بیش تر از ماهیت نور و شتاب آن که مرزی ردنشدنی در سپهر شناخته شده بشمار می آید و با دستیابی به شتابی بالاتر از آن مرز به گذشته ی خود و گیتی نیز رهسپار شود. همه ی این ها در پهنه ی نظری شدنی است؛ ولی، آنچه اکنون تنها در پهنه ی نظری، شدنی بدیده می آید، روزی در آینده جان می گیرد و کالبدی راستین می یابد؛ تاریخِ دانش گواه آن است. آدمی است و توانایی های بیکران وی؛ آنگونه که مولوی بزرگ و مایه ی سرفرازی همه ی ما ایرانیان درباره اش می گوید:
«آنچه گفتند و سُرودند تو آنی    خودِ تو جانِ جهانی»

شاید برخی از شما، ماجرای آن توپی که هرگز شلیک نشد را شنیده باشید. یادم نیست در کجا روی داد؛ در روسیه، شاید ترکیه و یا کشوری دیگر. می خواستند توپی بسیار بزرگ تر از واپسین توپ های دورزن آن هنگام بسازند تا فاصله هایی بازهم دورتر را نشانه بگیرد و چنین توپی نیز ساخته شد با گلوله هایی بزرگ تر درخور آن؛ ولی هیچگاه شلیک نشد یا درجا منفجر شد. این را درست به یاد نمی آورم و چندان مهم نیز نیست و به چند و چون و چگونگی آن نیز نمی پردازم که در آن ویژه کار نیستم. به هر رو، آن کوژ (قوس) هُذلولی که آن گلوله در آسمان می بایست می پیمود در توان چنان دستگاه پرتابی نبود. چنین آزمونی، جُستار «حدّ» را در آن زمینه روشن نمود و نشان داد که برای فاصله های دورتر، نیاز به فن آوری و ابزار پیشرفته تر دیگری است: موشک و دستگاه پرتاب آن! در اینجا، بزبان و از دیدگاه فلسفی با جُستار و مانشی به نام دگرگونی های کمّی (چندی) و چگونگی دگردیسگی آن به کیفیتی نو (دگرگونی کیفی یا چونی) سر و کار داریم. به عنوان نمونه ای ساده و پیش پا افتاده می توان به دگرگونی های آب در دماهای گوناگون اشاره نمود که در مرزهای مشخصی، کیفیت آن دگرگون می شود؛ در صفر درجه، یخ بسته، جامد می شود (دگرگونی کیفی) و در صد درجه بخار شده به گاز دگردیسه می شود (دگرگونی کیفی) و میان این دو دما کم و بیش روان و مایع است (دگرگونی کمی).

دانسته و آگاهانه نخواستم ستیزه ای فلسفی در این باره را بیاغازم. آن را برای نوشتاری بلندتر و بیش تر تئوریک گذاشته بودم که شاید بخت نوشتن آن را هرگز نیابم. برای جبران این کمبود و روشن شدن هرچه بیش تر جُستار، نمونه های دیگری در زیر یادآور می شوم:
هنگامی که نخستین سنگپایه های هستی جانداران (گیاهان و جانوران) با پیدایش «اسیدهای امینه» و انباشتگی گام بگام آن ها در اقیانوس های گرم نخستین که شاید ده ها میلیون سال بدرازا کشیده باشد، کالبدی راستین یافت (دگرگونی کمی)، فرآیند همانندسازی در برخی «اسیدهای امینه» ی جهش یافته۵ و پیدایش نخستین جانداران تک سلولی۶ آغاز شد (دگرگونی کیفی) که در پی آن، برجای مانده ی «اسيدهای امينه» کم وبیش پرچگال اقیانوس ها يا به زبانی نمادین: «آبگوشت نخستین» را خوردند و آن را کم و بیش به طور کامل پاک کردند.۷ شاید «پلانکتون ها» را بتوان واپسین بازماندگان این جانداران بشمار آورد.

نمونه ی دوم را در هماوندی با چگونگی فرگشت سامانه های اجتماعی ـ اقتصادی از تاریخ کنونی میهن مان که پیش تر در نوشتاری به آن اشاره نموده ام، یادآور می شوم:
«نگاهی به وضعيت اقتصادی کشورمان از انقلاب بهمن به اين طرف نشاندهندۀ آن است که روند دردناک و غيرانسانی انباشت نخستين سرمايه‌داری با فراز و نشيبی اندک، همچنان ادامه داشته و به روند تثبيت شده و تکامل يافتۀ گردش سرمايه، آنگونه که در کشورهای "پيشرفتۀ" سرمايه‌داری شاهد آن هستيم، فرانروييده است. فرار گسترده و بی‌سابقۀ سرمايه از کشور، سپرده‌های بسيار بزرگ درآمدهای نفتی در بانک‌های خارجی (به طور عمده اروپايی) که در عمل نقش چندانی در بخش اقتصاد مولد کشور ندارند، به همراه انباشت نسبی سرمايه در بخش‌های غيرمولد مانند املاک و مستغلات، همه و همه گويای اين امر است. دورۀ پس از انقلاب تاکنون گواه روشنی بر اين امر است که تاريخ را با همان درونمايه و برونزدی که پيش‌تر و در جايی ديگر داشته است، نمی‌توان بازآفريد ... به طريق اولی، نمی‌توان ليبراليسم بورژوايی را آنگونه که در اروپای سده‌های گذشته پديد آمده - و يا به هر شکل ديگری- در کشورمان پديد آورد. اين، امکانی از نظر تاريخی از دست رفته و راهی بن بست است. پی‌آمدهای پيمودن چنين راهی، اوضاع انفجارآميز کنونی ميهنمان است که در زمانی که اين سطرها به روی کاغذ می‌آيد آبستن رويدادهای بسيار جدی و خطرناک است. البته طرد راه رشد سرمايه‌داری و سمت‌گيری سوسياليستی در اقتصاد و سياست کشور ما در دوران معاصر، در شرايطی که ديگر از اردوگاه کشورهای سوسياليستی به عنوان بزرگ‌ترين پشتيبان مادی ـ معنوی جنبش‌ها و انقلابهای اجتماعی چيز زيادی برجای نمانده، با دشواری‌های بيش‌تری نسبت به پيش همراه است؛ اما به هر حال، آنگونه که از جانب برخی محافل سياسی ادعا می‌شود، نشدنی هم نيست. کافی است نگاهی گذرا به آنچه که در زمانی کوتاه‌تر از انقلاب بهمن تاکنون و در شرايطی به مراتب ناگوارتر از وضعيت کشور ما در برخی از کشورهای آمريکای لاتين به سود زحمتکشان انجام شده، بيفکنيم تا مفهوم اين شدن را دريابيم.»۸

نمونه ی سوم را برپایه گفته ی کسی یادآور می شوم که با نادیده گرفتن اشتباهات تئوریک و سیاسی گاه چشمگیری که در نوشته هایش دیده می شود و شوربختانه نتوانسته ام در آن زمینه ها یادداشت یا نوشتاری جداگانه بنگارم، رویهمرفته از دانش و بینشی خوب درباره ی جهان و بویژه چالش های روسیه و اکرایین برخوردار است؛ وی در یکی از نوشتارهایش، چنین می آورد:
«اگرچه روسیه را هنوز نمی توان کشوری امپریالیستی نامید، ولی این کشور در مرحله گذار به امپریالیسم قرار دارد.» در اینجا به پیامدهای چنین اشتباه بزرگی در هماوندی با نوشتار وی نمی پردازم و به ناچار در چارچوب جُستار این نوشتار به آن اشاره ای گذرا می کنم. در پوشه ی نوشتار وی، همان هنگام که آن را خواندم، یادداشت زیر را افزوده بودم:
«چنین مرحله ای در تاریخ گذشته است؛ حتا کشور چین نیز که شرایط بهتری دارد به این مرحله نخواهد رسید. روسیه، دست بالا همان روندی را خواهد پیمود و در بهترین شرایط به همان جایگاهی دست خواهد یافت که روسیه تزاری داشت:
خرده امپریالیستی پیرو و دنباله ی سامانه ی امپریالیستیِ جاافتاده ی باخترزمین. رشد ناموزون اقتصادی چنان امکانی برای پدیداری انحصارات بزرگ تازه در سایر منطقه های چهان نخواهد داد و کاربرد ”خرده امپریالیسم“ آمیخته واژه ای نمادین و کم و بیش به همان آرشی است که نقش و جایگاه روسیه تزاری به عنوان وامانده ترین کشور دنباله رو حلقه کشورهای امپریالیستی باخترزمین تا پیش از ”جنگ جهانی نخست“ را بازمی تاباند»

در این دو نمونه که بگونه ای فشرده به آن ها اشاره نمودم نیز با جُستار «حدّ» و مرزهایی ردنشدنی سر و کار داریم؛ هیچکدام از دو کشور یادشده و نیز کشورهای دیگری چون برزیل، هیچگاه به آستانه ی سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی نیز نخواهند رسید. این مرزی یکبار رد شده در تاریخ جامعه ی آدمی است و دوباره پیمودنی نیست؛ به این دلیل ساده که «سامانه ی سرمایه داریِ پیش از انحصارات» با پیدایش انحصارات بزرگ سرمایه داری که از همان آغاز، همه ی نشانه های انباشتگی آن سامانه به مرزهای گنجایش و اندکی پس از آن، گندیدگی و انگلوارگی خود را به نمایش نهاد، دیگر جایی برای پی گرفتن چنین روندی تاریخی برجای ننهاده است و کلید دریافت بهتر جُستار که تنها به آن اشاره نموده ام نیز از آن میان و مهم تر از همه، «قانون رشد ناموزون اقتصادی ـ اجتماعی» در این سامانه است که درباره ی چند و چون آن در نوشتارهای دیگری سخن رفته و بررسی بیش تر آن در چارچوب این نوشتار نمی گنجد. سامانه ی سرمایه داری به مرزهای خود رسیده، درجا می زند و می لنگد؛ گویی با لگد کوبیدن به دیواری رد نشدنی، پای خود را می شکند و هربار بیش تر زمینگیر می شود؛ حتا کشور چین با آنکه در سنجش با روسیه از امکانات گسترده تری برای امپریالیست شدن برخوردار است و برخی رهبران گذشته و کنونی آن نیز چنین پندارهای خامی در سر می پرورانده و می پرورانند، هرگز امپریالیست نخواهد شد. آن سوی دیوار، سوسیالیسم است که باید بتوان به آن رسید. اکنون سخن بر سر دوراهی بیم و امیدی است که یا آدمی سرانجام خواهد توانست دندان نیش سرمایه داری امپریالیستی را بکشد و آن را تا اندازه ی ممکن کم خطرتر نموده، راه را برای پیمایش هرچه پرشتاب تر سوسیالیسم و سمتگیری های سوسیالیستی در کشورهای کم رشدتر بگشاید یا بیم مرگ و نابودی آدمی و سایر جانداران می رود. در این باره، در یکی از نوشتارهای پیشینم، چنین آمده بود:
«... آفرینش جامعه سوسیالیستی و در پی آن، جامعه کمونیستی، بسان همه ی انقلاب ها و جنبش های اجتماعی، تنها یک بخت بزرگ تاریخی برای همه ی بشریت است که اگر به هنگام از آن سود برده نشود، می توان آن را برای همیشه از دست رفته پنداشت. همانگونه که آزمون ها و آروین های انقلاب ها و جنبش های کنونی نشان می دهند، ساده اندیشی خواهد بود اگر بینگاریم که چنین بخت های بزرگ تاریخی، پس از هر شکست، بارها و بارها فراهم شده، سرانجام به بار نشیند؛ زیرا همانگونه که پیشرفت های فن آوری و علمی، زیربناهای پدیداری چنین بخت های کوچک و بزرگی را فراهم می کنند، پیشرفت هایی دیگر، آن بخت های تاریخی پدید آمده در شرایط پیشین را یکبار و برای همیشه از میان می برند.

سامانه ی بدخیم سرمایه داری که اکنون دیگر آشکارا نابودی بسیار گسترده ی نسل بشر از راه های گوناگون را در سر می پروراند، اگر نتواند به چنین تبهکاری دست یازد، آن هنگام که آدم ـ ابزارهای توانمندتر و کارآمدتر از ”آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ (بیولوژیک) پدیدار شوند، به شیوه ای دیگر به آن آماج دست خواهد یافت. معنای آن البته پابرجا ماندن سامانه ی سرمایه داری نیست؛ زیرا با چنین جهشی همه ی مناسبات تولید اجتماعی نیز از ریشه دگرگون شده و چیزی تازه سر برخواهد آورد و پرسش هایی نو برخواهد انگیخت که پیش از آن زمینه ای نمی توانست داشته باشد.» ۹

... و سخن پایانی را با آنچه هسته ی بنیادین این نوشتار را دربرمی گیرد و انگیزه ی نوشتن آن نیز شد به پایان می رسانم؛ گرچه، همه ی آنچه در این باره گفتنی است را نگفته ام:
آدمی تنها آن هنگام خواهد توانست نخستین مرزهای سپهر بیکرانه را برای دستیابی جایی دیگر برای زیست خود درنوردیده، پشت سر نهد که خود را تا اندازه ای بسیار با نرم ابزارهای «زیست فن آوری» نوین و نوین تری که زندگی ابدی و تاب آوردن وی و ابزارهای ساخته و پرداخته اش در برابر شتاب های نزدیک به شتاب نور را که برای سفرهای کیهانی ناچار به دستیابی به چنین شتابی نیز هست، پایور (تضمین) نماید و در آن صورت، وی توان بازسازی و دگرسانی خویش را افزون بر بازآفرینی طبیعت پیرامون یافته و چیزی دیگر خواهد بود؛ شاید هر چیزی جز آدمی! و همچنان، این پرسش آزاردهنده:
«آیا جانبداری از ”آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ در برابر آدم ـ ابزارهای توانمندتر، کارآمدتر و باهوش تر، پشتیبانی از گذشته در برابر آینده، نادیده گرفتن واقعیتی عینی و ضد دیالکتیک ماتریالیستی نخواهد بود؟»۱۰

ب. الف. بزرگمهر   ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_65.html

پی نوشت:

۱ ـ بجای «منظومه شمسی» می توان «سامانه ی خورشیدی» بکار برد.

۲ ـ همه ی این طرح ارزنده که به دلیل فروپاشی نخستین کشور زحمتکشان جهان، پی گرفته نشد، در بلبشوی دوران خودباختگی ها، خودفرختگی ها و خیانت ها در آن کشور که به گفته ای آن مردک بیشرم: یلتسین، تنها دو سال کافی است تا در بازار سرمایه داری شیرجه برویم ـ و فرآورده های تلخ آن اینک بیش از پیش روشن است! ـ به چنگ «یانکی ها» افتاد و از آن در برخی از فرآورده های خود با آماج هایی دیگر سود بردند.

۳ ـ «نخستی ها» («پریمات ها») به سه دسته بخش می شوند:
لمورها ، میمون ها و آدمیان. والاترین میمون های بی دُم کنونی چون شمپانزه و گوریل، در شاخه ی زیستی، پسرعموها و دخترعموهای (بیگمان، پسردایی و پسرخاله نیز می توان گفت!) آدمیان کنونی بشمار می آیند.

۴ ـ هماوندی میان دست هایی آفریننده و بازسازنده ی طبیعت با مغزی که واپسین پله های فرگشت «زیست شناختی» (بیولوژیک) را پشت سر می نهد، همراه با زبانی که گام بگام جانشین بازتاب های احساسی ریشه گرفته از بخش های پایینی مغز: «هیپوتالاموس» و «سامانه ی نشانه های نخستین» شده، «سامانه ی نشانه های دومین» را در آدمی پدید می آورد و گسترش می دهد؛ اینجا مرز میان جهان جانوران و زندگی زیستی با جهان آدمی است؛ جهانی نوپدید و فرگشتی اجتماعی که جایگزین فرگشت زیستی وی می شود. آدمی خود را بازمی شناسد و با آنکه هنوز بخش بسیار کوچکی از طبیعت پیرامون خویش است، خود را در برابر طبیعت می یابد.

۵ ـ جهش (mutation)، دگردیسگی های (دگرگونی های کوچک چونی یا کیفی) در ساختار ژنی جانداران را گویند که بویژه در جانداران ریزتر بیش تر و پرشتاب تر رخ می دهند. به عنوان نمونه، می توان به جهش های برخی ویروس های بیماری زا که در مرز میان «جهان جانداران» و «جهان بیجان ها» قرار دارند، اشاره نمود که در پی هر دگردیسگی در برابر دارو یا اندازه ی پیشین از یک دارو (dose) ایمن شده، پزشک را وادار به افزایش اندازه ی دارو یا جایگزینی آن با دارویی نیرومندتر می کنند.

۶ ـ  «کواسروات ها»

۷ ـ «... حتا بازآفرينی پديده‌های طبيعی که در مقام مقايسه با پديده‌های اجتماعی در پلۀ تکاملی بسيار پايين‌تری قرار دارند، به طور طبيعی و آنگونه که يک‌بار پيش آمده است، ديگر شدنی نيست. برای نمونه، ديگر نمی‌توان اقيانوس‌ها را به شرايطی برگرداند که در آن نخستين موجودات زنده (کواسروات‌ها) به خوردن باقی‌ماندۀ اسيدهای آمينه اشباع شده يا به عبارتی ديگر «آبگوشت اوليه» پرداختند و آن را تقريباً به طور کامل پاک کردند.» برگرفته از «کدامین گزینه پاسخگوست؟»، ب. الف. بزرگمهر  ۲۵ مهر ماه ١٣۸

۸ ـ «کدامین گزینه پاسخگوست؟»، ب. الف. بزرگمهر  ۲۵ مهر ماه ١٣۸۵

۹ ـ «سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/02/blog-post_09.html

۱۰ ـ همانجا

چند نوشتار دیگر هماوند با جُستار این نوشتار:

چگونه "جهان افلاتون" به واقعیت می پیوندد!، ب. الف. بزرگمهر، سوم آبان ماه ۱۳٨٨

https://www.behzadbozorgmehr.com/2009/10/blog-post_25.html

فناوری روباتیک در سال گذشته، ب. الف. بزرگمهر،  ۲۹ اسپند ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/03/blog-post_1426.html

نه تنها دوست آدمی که جایگزین وی در چرخه ی فرآوری کالاها و خدمات!، ب. الف. بزرگمهر، هفتم آبان ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/10/blog-post_29.html 

***

ستاره شناسان در فضا "قند" یافتند!

ستاره شناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان مولکول های قند یافته اند.

گروهی از ستاره شناسان با بهره از آرایه ی گسترده ی میلیمتری/زیرمیلیمتری آتاکاما (آلما، ALMA)  مولکول های قند را در گازهای پیرامون یک ستاره ی جوان خورشیدسان شناسایی کرده اند. این نخستین بار است که قند در فضا و به دور چنین ستاره ای یافته می شود، و این یافته نشان می دهد که بلوک های سازنده ی زندگی در زمان مناسب و در وقت مناسب به سیاره هایی که پیرامون این ستاره در حال ساخته شدنند افزوده خواهند شد.

اخترشناسان در گازهای پیرامون یک ستاره ی دوتایی جوان و هم جرم خورشید به نام IRAS 16293-2422، مولکول های "گلیکول آلدهید" (C۲H۴O۲) را یافتند - یک شکل ساده از قند. گلیکول آلدهید پیشتر هم در فضای میان ستاره ای دیده شده بود ولی این نخستین بارست که نزدیک یک ستاره ی خورشیدسان، و در فاصله ای  برابر با فاصله ی اورانوس از خورشید در منظومه ی خورشیدی خودمان یافته می شود. این کشف نشان می دهد که برخی از ترکیبات شیمیایی موردنیاز زندگی درست همزمان با شکل گیری سیاره ها در این منظومه وجود دارند.

یس یورگنسون از بنیاد نیلز بوهر دانمارک می گوید: «ما در قرص گاز و غبار پیرامون این ستاره ی نوپا گلیکول آلدهید یافتیم که گونه ای ساده از قند است و چندان با قندی که در قهوه مان می ریزیم تفاوت ندارد. این مولکول یکی از اجزای سازنده در شکل گیری RNA است که - مانند DNA - یکی از بلوک های بنیادین زندگی می باشد.

حساسیت بالای آلما - حتی به هنگام کار در محدوده ی کوتاه ترین طول موج هایی که از نظر فنی چالش برانگیزند - برای این مشاهدات مهم و حیاتی بود، مشاهداتی که طی مرحله ی بازبینی و تایید علمی رصدخانه توسط یک آرایه ی ناتمام از آنتن ها انجام شده بود.

سیسیل فاور از دانشگاه آروس دانمارک می گوید: «آنچه که به راستی در یافته های ما هیجان انگیز است اینست که مشاهدات آلما نشان می دهند که مولکول های قند در حال کشیده شدن به سوی یکی از دو ستاره ی درون این منظومه اند. این مولکول های قند نه تنها در جای درستی برای راه یافتن به درون یک سیاره واقع شده اند، بلکه در جهت درستی هم در حال حرکتند.»

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

داده ای نویدبخش، نه تنها برای روسیه و چین که برای همه ی جهان لگدکوب شده از سوی امپریالیست ها ـ بازپخشش

این داده ای نویدبخش برای آینده، نه تنها برای روسیه و چین که برای همه ی جهان لگدکوب شده از سوی امپریالیست هاست؛۱ هرچه فزاینده تر باد! امپریالیست ها و بویژه «یانکی» ها و برادران «انگلوساکسون» شان در آن آبخستِ بزرگِ کناره ی اروپا، چشم دیدن چنین هماوندی ها و گسترش هر چه بیش تر آن را ندارند. امیدوارم هماوندی های میان آن دو کشور بزرگ و نشانه گذار بر جهان، همراه با گسترش بیش تر از ژرفای درخور و هر آن فزاینده تری نیز برخوردار شده، نه تنها پهنه ی «توژی»۲ و «کاسه بشقاب فروشی» میان یکدیگر که پهنه ی های دیگر چرخه های اختسادی و دورپیمایی فرآوری هازمانی۳ را نیز دربرگیرد که بخودی خود و در روندی گام بگام، نیازمند در هم تنیده شدنِ هر آن بیش تر و یکپارچه شدنِ تار و پود آن چرخه در همه ی کشورهای هموند با یکدیگر بگونه ای است که در فرجامِ کار به خودپویی (autodynamism) بینجامد. همین جُستار که در اینجا تنها به اشاره ای کوتاه به آن بسنده نمودم،۴ در زمینه ی همکاری های گسترده تر در چارچوب «بریکس»، «پیمان شانگهای» و سایر پیمان های اختسادی ـ سیاسی میان این دو کشور و کشورهایی چون هند، برزیل، «آفریکای جنوبی» و دیگر کشورهایی که در آینده به آن ها خواهند پیوست نیز خود را نشان خواهد داد؛ رخنمون هایی با پیچیدگی های بیش تر سیاسی یا باریک تر: جغرافیایی ـ سیاسی (ژئوپلیتیکی) و ناهمتایی (تضاد) های درونی از آن هم پیچیده تر در همجوش های نیم بند اختسادی که از ساختاری درست و درمان برخوردار نیستند.

بدین سان، آنچه چندی پیش درباره ی آفرینش هماوندی های جهانی دادگرانه در چارچوب یکی از پیمان های یاد شده در بالا بر زبان «ولادیمیر پوتین» رانده شد، تنها با چنین رویکردی آگاهانه و پیاده نمودن آن در روندی گام بگام، جامه ی کردار بخود خواهد پوشید؛ وگرنه، پس از چندی یا از سوی پیمان های اختسادی ـ سیاسی امپریالیست ها با کشورهای ریز و درشت دنباله روی شان که بر بنیاد کلان سرمایه های امپریالیستی (کارتل ها و تراست ها و ...) پای گرفته و با همه ی زمینگیری آن، همچنان از خودپویی نسبی برخوردار است، در خود گواریده شده یا بر بنیاد افزایش و گسترش ناهمتایی های درونی چنان همجوش های نیم بندی با سرکوب از میدان گردش اختسادی جهان بیرون رانده شده و نابود خواهند شد؛ افزون بر آنکه چنان همکاری هایی، هر اندازه نیز که در چارچوبِ این یا آن پیمانِ نام برده در بالا گسترش یابند، افزایشِ بیش از پیشِ همچشمی های گرگ منشانه ی اختسادی ـ سیاسی در چارچوب سرمایه داری امپریالیستی را در پی داشته و فرارویی به جنگ جهانی دیگری که از توان نابودی این خورشیدگَردِ کوجک برخوردار است را ناگزیر خواهد نمود.

آنچه آوردم، اشاره به چشمِ اسفندیار چنان همکاری هایی است که چنانچه هر چه زودتر درونمایه ای روشن یابد و از آماجی دورنگرانه که در چارچوب سیاستِ کاسه بشقاب فروشی نمی گنجد، برخوردار شود بسود روسیه، چین و همه ی جهانِ کار و رنج خواهد بود. برای من، روشن تر از روز است که چنان رویکردی بدون سمتگیری های همه سویه ی اختسادی ـ سیاسی به سوی سوسیالیسم یا همانا سمتگیری سوسیالیستی با بن بست روبرو خواهد شد.

ب. الف. بزرگمهر    ۲۳ امرداد ماه ۱۴۰۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2022/08/blog-post_14.html

پی نوشت:

۱ ـ داد و ستد روسیه و چین به فرازگاهِ (نقطه عطف) بزرگی می رسد

نماینده سیاسی «پکن» در مسکو، روز آدینه ی گذشته، گفت که هماوندی های اختسادی روسیه و چین با همه ی روز و روزگار دشوار جهانی، رویش پایداری نشان می دهد و پیش بینی کرد که داد و ستد شاید در سال کنونی به ۲۰۰ میلیارد دلار برسد. وی با گواه گرفتنِ داده های گمرک چین گفت:
در هفت ماه نخست سال، داد و ستد «پکن» و «مسکو» ۲۹⸓ افزایش یافت و به ۹۱/۹۷ میلیارد دلار رسید.

وی با اشاره به زمینه های گوناگون دانشورانه و فنی میان دو کشور افزود:
همه این ها پایه ای نیرومند برای همکاری های بازرگانی و اختسادی برای رسیدن به ترازی تازه است.

برگردان گزیده گزارشی برگرفته از «آرتی» به تاریخ ۲۲ امرداد ماه ۱۴۰۱به یاری «گوگل» (با ویرایش، پارسی و پاکیزه نویسی درخور از اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر)

۲ ـ توژی واژه ی کهن ایرانیِ است که گویا همچنان در افغانستان کاربرد دارد. این واژه بدرازای زمان، دگردیسه شده و با افزوده شدن «ع» عربی به آن و جایگزینی «ز» بجای «ژ» به کالبدِ عربی نمای «توزیع» درآمده و کاربرد بسیار ناشایستی در زبان پارسی یافته است. با بدیده گرفتن کاربرد کنونی آن در اینجا و آنجای پهنه ی آریانا از آن میان، گویا در زبان «پشتو»، هیچگونه شوندی مَنتیکی (منطقی) برای کاربرد آن واژه ی عربی نما در پارسی نیست و می توان و باید همان «توژی» را بکار برد.

۳ ـ فرآوری هازمانی (به آرشِ گسترده ی آن)، دربرگیرنده ی فرآیندها و روندهای «فرآوری» به آرش ویژه ی آن، «داد و ستد»، «ترابری کالا»، «توژی» و «کاربری» (مصرف) است که فرآوری کالا بنیاد آن را می سازد؛ بگونه ای که بدون بدیده گرفتنِ آن، پژوهش هماوندی های فرآوری به آرشِ گسترده ی آن از آرش و مانشی دانشورانه برخوردار نیست.

۴ ـ افزون بر آنکه پرداختن بیش تر به این جُستار در چارچوب این یادداشت نمی گنجید، بخت و شکیبایی بسنده برای انجام آن را نداشتم و بگمانم در آینده نیز نخواهم داشت. با این همه، کار پژوهشی خوب سمتگیری شده ی دانشورانه در این باره را به همه ی رفیقانِ چپ راستین بویژه جوان ترها سپارش می کنم.  ب. الف. بزرگمهر

مزدوران رژیم تبهکار اسلام پیشگان، هر روز کولبر شکار می کنند! ـ بازپخشش

نام و نام خانوادگی: خالد احمدیان

بزهکاری: کولبری

پادافره: دریافت گلوله های برادران پاسدار رژیم سگ مذهبان فرمانروا بر ایران و نابینایی برای همیشه

امید به آینده: دو کودک قد و نیمقد

مرگ بر رژیم ضد ایرانی و ضد خلقی دزدان اسلام پیشه!

ب. الف. بزرگمهر    دهم اسپند ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/02/blog-post_94.html





















شکاف که نه، دره ای ژرف ـ بازپخشش

شکاف که نه، دره ای ژرف است؛۱ دره ای طبقاتی میان نزدیک به ۱۰۰⸓ توده های مردم جهان با گروهی از کلان سرمایه داران که آن را از دیدگاه چندی (کمّی) حتا لایه نازکی هازمانی نیز نمی توان بشمار آورد؛ گرچه همچنان بیشینه اهرم های اختسادی ـ هازمانی جهان را در دست داشته و دُمی دراز در سمتگیری های سیاسی دارد. کوتاه نمودن و بهتر از آن، بریدن این دُم بدون سمتگیری باریک سوسیالیستی در پهنه ی اختسادی ـ هازمانیِ جهان شدنی نیست و به دادگری بسود انبوه توده های مردمِ درگیر شده در تنگنای ژرفای دره نخواهد انجامید. برای آنکه پر بیراه نگفته باشم، نمونه ای از هند به شَوَندِ بزرگ بودن آن با بیش ترین شمار تنگدستان و آسیب دیدگان هازمانی در جهان را گواه می گیرم که شایان درنگ بیش تری است:
«اختساددانان در یک نوشتار پژوهشی تازه این گواهمندی را در میان نهاده اند که نابرابری دارایی در پرشتاب ‌ترین اختساد بزرگ رویش یابنده ی جهان به بالاترین اندازه ی خود در دهه ‌های کنونی رسیده [بگونه ای که] ۱⸓ برتر هندوستان از ۴۰⸓ دارایی کشور آنِ کشور برخوردار است.»۲

پرسشی که بیدرنگ ذهن را می خُلد و می آزارد، نخش «بریکس» و سایر باهمادهایی است که با همکاری چین و روسیه و برخی دیگر کشورها از آن میان، برزیل و هندوستان با داو برپایی جهانی دادگرانه پا به میدان همچشمی های اختسادی و سیاسی نهاده اند؛ «جهانی دادگرانه» که سمتگیری اختسادی ـ هازمانیِ آن از چارچوب همچشمی در سازند سرمایه داری پا فراتر ننهاده و افزون بر واکنش همراه با برافروختگی کشورهای بزرگ سرمایه داری امپریالیستی بویژه کلان سرمایه داری خرپول «یانکی» ها که بستری برای فراروییِ تا اندازه ای خودکارِ همچشمی های اختسادی به درگیری های گسترده ی رزمی در چارچوب یادشده را از هر باره فراهم نموده، آبشخوری برای هرگونه بدگمانی به آماج های پشت پرده ی یک یکِ باهمادهای سر برآورده را پدید آورده است. پرسش بنیادین را می توان اینگونه در میان نهاد:
آیا آنچه تاکنون به انجام رسیده و دستاوردهایی نیز همراه با بیم و امید بهمراه داشته را باید زینه ای از روندی با دورنمای سمتگیری دادگرانه بسود نیروهای کار و رنج که خواه ناخواه نمی تواند سوسیالیستی نباشد بدیده گرفت و چشم براه زینه های دیگری با این سمت و سو بود؟ یا نه، همه ی روند کنونی، تنها در چارچوب همچشمی های میان شاخ های تازه برآمده با اختسادهای با شتاب رویش یابنده ای چون چین، هند و تا اندازه ای روسیه می گنجد و نباید آن را شاخ و برگ بیجا بخشید؟

به این پرسش، هم اکنون نمی توان پاسخی باریک داد یا دستکم من نمی توانم؛ زیرا نمودها و نشانه های نه چندان کمی که در اینجا نمی توانم و نمی خواهم به آن ها اشاره ای باریک داشته باشم، هم در چین و هم در روسیه ای که همچنان نان دورانِ «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» با همه ی نارسایی های آن را می خورَد و همزمان برخی سردمداران نابخرد و کوته بین آن بویژه آنگاه که تیرشان به سنگ می خورد، ناسزایی نیز به بنیانگزاران آن، چاشنی دیگر یاوه گویی های شان می کنند (تفی سر بالا!)، گواه گزینه ی دوم است. ولنگ و باز بودن برخی از این باهمادها که حتا برای رژیم مافیایی ترکیه که هموند سازمان دورخی «ناتو» نیز هست، آغوش می گشاید یا رژیم دزدان اسلام پیشه ی ننگ ایران و ایرانی را در خود می پذیرد و نمونه ای چون آرژانتین و برخی فرآیندهای سردرگم دیگر، همگی گواه این هستند که:
«روسیه، چین و بگونه ای دربرگیرنده همه ی کشورهای جهان برای دستیابی به دادگری راستین، راهی جز سمتگیری سوسیالیستی پیش روی خود ندارند؛ همه ی راه های دیگر از آن میان، آنچه در چارچوب کنونی ꞌبریکسꞌ به میان آمده و من آن را نه بیش از آغازی خوب می انگارم به بن بست خواهند انجامید. جهان نمی تواند بر بنیاد خرده فروشی کالا میان سرمایه دارانی خُرد به آماجی براستی دادگرانه دست یابد. چنین آماجی، تنها و تنها بر بنیاد پیشبرد سیاست ꞌکارگرهمبستگی جهانیꞌ (انترناسیونالیسم کارگری) دست یافتنی است ...»۳ بر این بنیاد، چنانچه چرخه ی اختسادی تنها «توژی» [توزیع] و داد و ستد کالاها میان کشورها را دربرگیرد و بدرازا کشد، همچشمی اختسادی میان غول های جهان سرمایه داری امپریالیستی و دنباله های روسی و چینی و هندی و ...آن ها را به درگیری های گسترده ی رزمی با پیشرفته ترین جنگ ابزارها میان گروهبندی های گوناگون خواهد کشاند؛ آنچه شوربختانه در آستانه ی آن هستیم و نوک پیکان، چین و بویژه روسیه را نشانه گرفته است. چرخه ی اختسادی تنها آنگاه که همه ی دورپیمایی فرآوری کالاها را دربرگیرد از توان سمتگیری دادگرانه بسود توده های رنج و کار در جهان برخوردار خواهد شد.۴ از دید من، چنین سمتگیری سیاسی و هازمانی را نمی توان و نباید به فردای روزگار وانهاد.

ب. الف. بزرگمهر   نهم امرداد ماه ۱۴۰۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2024/07/blog-post_30.html

پی نوشت:

۱ ـ «سازمان کمک رسانی آکسفام» در آستانه ی نشستِ «گروه ۲۰» در برزیل که یکی از جستارهای بنیدین آن گرفتن مالیات از خرپول ترین کلان سرمایه داران خواهد بود به آگاهی رسانده که  گروه نامور به ۱⸓ جهان در یک دهه ی کنونی، دارایی خود را به ۴۲ تریلیون دلار افزایش داده‌اندکه این دارایی کم و بیش ۳۶ برابر بیش از دارایی نیمی از انبوه مردم تنگدست تر است.

بگفته ی سازمان یادشده با همه ای این افزایش درآمدِ بادآورده، مالیاتی که این توانگرترین خرپول های جهان در این بازه ی زمانی پرداخته‌اند بگونه ای بی پیشینه در تاریخ کاهش یافته است؛ پدیده ای که به نابرابری‌ها دامن می‌زند. آن ها با این همه دارایی در سراسر جهان، کمتر از ۰.۵⸓ دارایی خود مالیات می‌دهند.

گزیده ای برگرفته از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»  چهارم امرداد ماه ۱۴۰۳ (با ویرایش، پارسی و فشرده نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

۲ ـ گزیده ای برگرفته از «آرتی» ۲۱ مارس ۲۰۲۴ (با ویرایش، پارسی و فشرده نویسی درخور از اینجانب؛ افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

۳ ـ برگرفته از یادداشتِ «بگذارید آن ها دنبال کون تان بدوند نابخردها!»  ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ شهریور ماه ۱۴۰۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2023/09/blog-post_7.html

۴ ـ ... امپریالیست ها و بویژه «یانکی» ها و برادران «انگلوساکسون» شان در آن آبخستِ بزرگِ کناره ی اروپا، چشم دیدن چنین هماوندی ها و گسترش هر چه بیش تر آن را ندارند. امیدوارم هماوندی های میان آن دو کشور بزرگ و نشانه گذار بر جهان، همراه با گسترش بیش تر از ژرفای درخور و هر آن فزاینده تری نیز برخوردار شده، نه تنها پهنه ی «توژی» [توزیع] و «کاسه بشقاب فروشی» میان یکدیگر که پهنه ی های دیگر چرخه های اختسادی و دورپیمایی فرآوری هازمانی را نیز دربرگیرد که بخودی خود و در روندی گام بگام، نیازمند در هم تنیده شدنِ هر آن بیش تر و یکپارچه شدنِ تار و پود آن چرخه در همه ی کشورهای هموند با یکدیگر بگونه ای است که در فرجامِ کار به خودپویی (autodynamism) بینجامد. همین جُستار که در اینجا تنها به اشاره ای کوتاه به آن بسنده نمودم، در زمینه ی همکاری های گسترده تر در چارچوب «بریکس»، «پیمان شانگهای» و سایر پیمان های اختسادی ـ سیاسی میان این دو کشور و کشورهایی چون هند، برزیل، «آفریکای جنوبی» و دیگر کشورهایی که در آینده به آن ها خواهند پیوست نیز خود را نشان خواهد داد؛ رخنمون هایی با پیچیدگی های بیش تر سیاسی یا باریک تر: جغرافیایی ـ سیاسی (ژئوپلیتیکی) و ناهمتایی (تضاد) های درونی از آن هم پیچیده تر در همجوش های نیم بند اختسادی که از ساختاری درست و درمان برخوردار نیستند.

بدین سان، آنچه چندی پیش درباره ی آفرینش هماوندی های جهانی دادگرانه در چارچوب یکی از پیمان های یاد شده در بالا بر زبان «ولادیمیر پوتین» رانده شد، تنها با چنین رویکردی آگاهانه و پیاده نمودن آن در روندی گام بگام، جامه ی کردار بخود خواهد پوشید؛ وگرنه، پس از چندی یا از سوی پیمان های اختسادی ـ سیاسی امپریالیست ها با کشورهای ریز و درشت دنباله روی شان که بر بنیاد کلان سرمایه های امپریالیستی (کارتل ها و تراست ها و ...) پای گرفته و با همه ی زمینگیری آن، همچنان از خودپویی نسبی برخوردار است، در خود گواریده شده یا بر بنیاد افزایش و گسترش ناهمتایی های درونی چنان همجوش های نیم بندی با سرکوب از میدان گردش اختسادی جهان بیرون رانده شده و نابود خواهند شد؛ افزون بر آنکه چنان همکاری هایی، هر اندازه نیز که در چارچوبِ این یا آن پیمانِ نام برده در بالا گسترش یابند، افزایشِ بیش از پیشِ همچشمی های گرگ منشانه ی اختسادی ـ سیاسی در چارچوب سرمایه داری امپریالیستی را در پی داشته و فرارویی به جنگ جهانی دیگری که از توان نابودی این خورشیدگَردِ کوجک برخوردار است را ناگزیر خواهد نمود.

برگرفته از یادداشتِ «داده ای نویدبخش، نه تنها برای روسیه و چین که برای همه ی جهان لگدکوب شده از سوی امپریالیست ها»  ب. الف. بزرگمهر    ۲۳ امرداد ماه ۱۴۰۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2022/08/blog-post_14.html

پرتور پیوست، برگرفته از یادداشت «من که راستش کمی دودل هستم که چیز تازه ای از کار در بیاد و گشایشی در کار باشه ...»  ب. الف. بزرگمهر   ۲۶ بهمن ماه ۱۴۰۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2023/02/blog-post_15.html

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!