«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ فروردین ۹, یکشنبه

هر چه بیش تر فشار آوردم ... ـ بازپخشش

تا اینجای کار، هر چه بیش تر فشار آوردم، بیش تر به تنبان خود ریدم. اگر شما رسانه های حرامزاده مرا ریشخند نکرده بودید، کار به اینجا نمی کشید ...

از زبان لات بی سر و پای «یانکی»: ب. الف. بزرگمهر   ۱۳ شهریور ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/09/blog-post_16.html



تا کی می خواهی این و آن را شاخ بزنی؟! ـ بازپخشش

راه بیا جانورِ زبان نفهم؛ تا کی می خواهی این و آن را شاخ بزنی؟! هر جا هم که دستت می رسد، خیر سرت می رینی و همه جا را گُه می مالی. نترس! نمی خواهیم سرت را بِبُریم؛ هنوز وختش نیست. می خواهیم شاخ هایت را کوتاه کنیم ...

ب. الف. بزرگمهر   ۲۲ آذر ماه ۱۴۰۱ 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2022/12/blog-post_13.html



آیا هیتلر از جنس مردم بود؟! ـ بازپخشش

ماهیت پدیده ی یهودی ستیزی و سودمندی های آن برای بهره کشان جهان

زیر برنام «چهره هیتلر در دوران جنگ جهانی نخست»، تصویری از وی، همراه دو سرباز دیگر درج نموده است (تصویر پیوست). 

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر 

جوانکی با باورهای اسلامی در زیر آن نوشته است:
«لاغره.. بنده خدا از اوناییه که سختی کشیده. از جنس مردم!»

می نویسم:
منظور از درج تصویر هیتلر بدون هیچ توضیحی چیست؟ اگر کمی به نتیجه ی آن باریک شوید، می بینید که جوانکی با باورهای دینی و بگمان بسیار، وابسته به «خیمه و خرگاه ولایت» در زیر آن نوشته است:
«لاغره.. بنده خدا از اوناییه که سختی کشیده. از جنس مردم!»

آیا هیتلر از جنس مردم بود؟! لاتی آسمان جل و عرق خور در کافه ها همراه بیکارگانی چون خودش؛ یک «لُمپن پرولتاریا» به آرش دانشورانه ی آن که در هر زمینه ی زندگی خصوصی اش شکست خورده بود؛ کسی که چون دیگر لات ها و آسمان جُل ها با یورش به تظاهرات مسالمت آمیز، ولی انبوه و نیرومند کارگران و کمونیست ها در نخستین بحران سترگ سرمایه داری سده ی گذشته، بهانه ای برای جبران گره های روحی دوره ی جوانی خود و جایی در «حزب نازی» آلمان یافت؛ و در لحظه ی مشخص تاریخی با توطئه گری و نابودی "نظریه پرداز" «نازیسم» به یاری بزرگ ترین انحصارات سرمایه داری آلمان چون «کروپ» و سپس کمک های مالی امپریالیست های انگلیس، فرانسه، هلند و جاهای دیگر که در کالبد «حزب نازی» آلمان و فاشیست های ایتالیایی به بهترین ابزار بایسته برای سرکوب جنبش نیرومند طبقه کارگر اروپا و سایر زحمتکشان دست یافته بودند، برکشیده شد و بزرگ ترین تبهکاری های تاریخی جهان تاکنون را رقم زد.

... و آن جوانکِ مسلمان با دیدی بسته و دانش و بینشی ناچیز از تاریخ جهان، شاید با خود می پندارد که چون وی ضد یهود بود، آدم خوبی بوده است! و نمی داند که ضد یهود بودن در اروپا ریشه های ژرف تری دارد و در بحران های اجتماعی ـ اقتصادی که به بحران های سیاسی فرامی رویید، در بیش تر موردها یهودیان بوده اند که تاوان بدی اوضاع بهره کشان را با از دست دادن هستی و جان خود می پرداخته اند؛ نمی داند که «سیهونیسم» به عنوان باوری نژادپرستانه، هماوندی بسیار نزدیک و باریکی با «نازیسم» و «فاشیسم» دارد؛ نمی داند که با روی کار آمدن هیتلر در آلمان، سیهونیست های سرمایه دار آن کشور که چشم دیدن کمونیست ها و دیگر نیروهای پیشرو از آن میان، یهودیان پیشرو و کمونیست را نداشتند، آن ها را به دستگاه پلید «گشتاپو» لو می دادند؛ نمی داند که برخی از همین همکاران نازی ها چون «بن گوریون»، سپس کشور ساخته و پرداخته ی اسراییل را با همیاری و پشتیبانی همه سویه ی کشورهای امپریالیستی انگلیس و «ایالات متحد» بنیان نهادند! او نمی داند که پرونده های بسیار پوشیده ای از همه ی این ها در بایگانی های «اسناد ملی» برخی از کشورهای اروپایی نگاهداری می شوند که هیچگاه رسانه ای نشده اند تا آدم هایی چون وی از ماهیت «سیهونیسم» و تفاوت آن با «یهودی بودن» آگاه شوند.

او نمی داند که یاوه های ضد یهودی آن رهبر دَبَنگِ نابکار، دوغ و دوشاب را به هم می آمیزد و در کردار به تبهکارانی چون «بنیامین نتانیاهو» و حزب های فراراست اسراییل، کمک هایی بزرگ می کند؛ او نمی داند یا اگر می داند، ژرفای آن را بدرستی درنیافته که پیروی از کیش یهودی با «سیهونیسم» یکی و حتا همراستا نیست؛ نمی داند که بزرگ ترین جنبش صلح جویانه در خاورمیانه در کشور اسراییل پدید آمده است؛ جنبشی که رسانه های امپریالیستی، دانسته و آگاهانه از آگاهی رسانی درباره ی آن خودداری می ورزند و حتا تظاهرات بزرگ صدها هزار نفری ضد جنگ و ضد رژیم دست راستی اسراییل که در کشوری با شهروندانی اندک به اندازه ای بسنده، چشمگیر است را پوشش نمی دهند!

او و کسانی چون وی درنمی یابند یا اگر درمی یابند با تبهکاری، چشم بر روی این واقعیت می بندند که یکی از بزرگ ترین آماج های امپریالیستی در منطقه، جنبش صلح جویانه و ضد جنگ توده های مردم در کشور اسراییل  است که به هر دلیلی بیرون از چارچوب و آماج این یادداشت از جنبش های توده ای در کشورهای عربی پیرامون و بسیاری کشورهای دیگر و از آن میان کشور خودمان، آگاهانه تر، سازمان یافته تر و از همین رو برای بهره کشان اسراییل و جهان، بیم برانگیزانه تر است؛ جنبشی دربرگیرنده ی پلستینی های خداباور یهودی، مسلمان و مسیحی و نیز خداناباورانی که نگذاشته اند باورهای شان، دستاویزِ بهره کشان فرمانروا بر آن کشور و سایر کشورهای جهان شود؛ بهره کشانی از همه ی کیش ها و آیین ها و از آن میان، اسلام پیشگان تبهکار رژیم جمهوری اسلامی و ریزه خوران ریز و درشت شان!

رسانه های امپریالیستی ـ سیهونیستی به او و کسانی چون وی، پدیده ای بیش از اندازه بزرگنمایی شده را نشان داده اند؛ پدیده و نمودی که بخش بسیار کوچکی از واقعیت چگونگی پیدایش و گسترش «نازیسم» و «فاشیسم» در خاک اروپا و جاهای دیگر جهان را بازتابانده و می تاباند: «یهودی ستیزی»!

چند سال پیش، در نوشتاری در این باره، چنین آورده بودم:
برای سامانه سرمایه داری امپریالیستی شکست خورده و آسیب دیده در پایان «جنگ جهانی دوّم» سودمندتر آن بود ـ و همچنان نیز هست ـ که فرآورده خود: «نازیسم»، این بزرگترین برآمد و نمود دیکتاتوری سرمایه را همچون دیگر روندهای همانند در کشورهای سرمایه داری باختر، تنها در چارچوب سیاست «یهودی ستیزی» آن بشناساند و در اندیشه توده های مردم بکارد تا از آن، چنان درختی پرشاخ و برگ برآید که در میان شاخ و برگ های انبوه آن، مهم ترین واقعیت ها و ازآن میان نقش سرمایه امپریالیستی در پیدایش نازیسم و فاشیسم و نیز شکست سنگین این سامانه تبهکار، در پشت آن پنهان مانَد. می بایست دست های ناپاک و خونین سرمایه داری بزرگ آلمانی، انگلیسی، فرانسوی و دیگر همقطارانشان در اروپا و امریکا از چنین تبهکاری هولناک تاریخی شسته می شد و چنین نیز شده است. اگر در کشورهای اروپایی از هر ده نفر آدم درباره «جنگ جهانی دوم» و سیاست های آلمان نازی چیزی پرسیده شود، نُه و نیم نفرشان (!)، بی درنگ و به عنوان نخستین نکته، سیاست «یهودی ستیزی» آن رژیم و «هولوکاست» را به شما خاطرنشان خواهند نمود! و در این سخن، هیچ گزافه ای نیست. 

«هولوکاست» از نگاهی دیگر»، ب. الف. بزرگمهر، ۹ آبان ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/10/blog-post_31.html

در یکی از یادداشت های دیگر، درباره ی سرنوشت مردم ستمدیده یهود و یهودی ستیزی آورده بودم:
آنچه، کوتاه درباره یهودیان می توانم بگویم این است که شاید هیچ ملیتی در جهان ما و بدرازای تاریخ آن نتوان یافت که چنین با ستمگری با آنها، حتا از سوی سردمداران خود، رفتار شده باشد. آنها ملتی هستند که یوغ بردگی را بر دوش کشیده اند؛ در گروه های بزرگ که تنها دوران نازیسم را دربر نمی گیرد، به زندان افکنده شده اند (به عنوان نمونه آزاد شدن آنها از زندان به وسیله کورش بزرگ) و در سراسر جهان و خاک های کشورهای گوناگون که هیچگاه در آنها ریشه های ژرف نداشته اند، پراکنده شده اند؛ ... و هم اکنون نیز بخش بزرگی از آن زیر حاکمیت کم و بیش نیرومند و ریشه دار سیونیستی، در کشور امپریالیسم ساخته ای به نام اسراییل، داس مرگ را بر پشت خود به دوش می کشند. 

پیشرو ترین کسان این ملت کوچک و باهوش در جنگ دوم جهانی بویژه در آلمان نازی از سوی کسانی که سپس با همکاری امپریالیست ها کشور اسراییل را راه اندازی کرده و جریان ملی گرایی و نژاد پرستی افراطی «سیونیسم» را در میان این ملت ستمدیده دامن زدند، به گشتاپو لو داده شده اند. پیروان و پیشگامان این جریان نژادپرستانه، دربرگیرنده راه اندازان یهودی تبار کشور یاد شده در بالا، پس از پایان جنگ جهانی، برای سرپوش نهادن بر تبهکاری سترگِ بزرگ سرمایه داران همه کشورهای عمده سرمایه داری آن زمان باختر زمین در همکاری با فاشیست ها برای سرکوب کمونیست ها و سایر نیروهای پیشرو اجتماعی این کشورها، در برانگیختن و برافروختن آتش جنگ جهانی، کیش دادن و پشتیبانی هم جانبه از آلمان نازی در یورش ناجوانمردانه به اتحاد جمهوری های سوسیالیستی شوروی که تازه از زیر بار سنگین جنگ درونی گرانبار شده از سوی امپریالیست ها کمر راست کرده بود، افسانه «هولوکاست» را برای منحرف نمودن افکار عمومی مردم کشورهای باختر زمین و سایر کشورها، ساختند و پرداختند. 

دو نکته درباره نوشتار «تبادل شعار در ”جنگ خانوادگی“»،  ب. الف. بزرگمهر، ۴ اَمرداد ۱۳۸۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2009/07/blog-post_27.html

... و واپسین نکته درباره ی همه ی کسانی که ناآگاهانه به دام تبلیغات چندلایه ای و بسیار زیرکانه ی رسانه های امپریالیستی و سیهونیستی می افتند و همان شعارها را طوطی وار پی می گیرند:
گویند و درست نیز می گویند که «جوینده، یابنده است!» گرچه باید به این نکته نیز چشم داشت که واقعیت های امروز و حقیقت های تاریخی به دلیل چیرگی درازمدت و همه سویه ی بهره کشان از دوران برده داری تاکنون، در کم و بیش همه ی موردها زیر خروارها دروغ، نابکاری و بدنام کردن جنبش های توده ای و بهترین و شایسته ترین فرزندان توده های مردم همه ی کشورها پنهان شده و می شود. بر چنین بنیادی است که به عنوان نمونه، «انوشیروان ستمگر»، «دادگر» از آب درمی آید یا «مزدک بزرگ، جاودانه و مایه سرفرازی توده های مردم ایران از آن هنگام تاکنون و تا ابد» به عنوان آدمی نادرست به مردم نشان داده شده که گویا زنان را به اشتراک مردان می گذاشت! چنین روندی در دوران ما با «کمون پاریس» هرچه بیش تر، گسسته شد و با سوسیالیسم برآمده از انقلاب اکتبر روسیه شوروی با همه ی نارسایی هایش، شکست هایی سنگین خورد. دیوارِ دروغ فروریخت و بسیاری از حقیقت های تاریخی از زیر خروارها دروغ و فریبکاری بیرون کشیده شد؛ چشم اندازی امیدبخش و جانفزا برای توده ی رنج و  کار در همه جای جهان پدید آمد ... و این نبرد، همچنان تا آنجا پی گرفته خواهد شد که بر بنیاد یکی از مانش های استوره ای و زیبای آیین زرتشتی: درآمیختگی میان تاریکی و روشنایی از میان برود و روشنایی در فرجامِ کار بر تاریکی چیره شود.

به این ترتیب، روشن است که جوینده ی راستین، چگونه آدمی است؛ در کدام سوی پیشانیِ این نبرد تاریخی ایستاده و چگونه کنشی دارد:
کسی که بر بنیاد دستاوردهای تاریخی توده ی رنج و کار، دم را غنیمت می شمرد و از آن برای آینده ی آدمی بهره می گیرد؛ آینده ای که به آرش بهره مندی بی چون و چرای خودِ وی از آن نیست؛ آدمی که هرگز امید را از دست نمی دهد.* 

ب. الف. بزرگمهر      ۱۶ اسپند ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/03/blog-post_34.html

* «ما هرگز امید را از دست نخواهیم داد ...» نوّال سعداوی

۱۴۰۵ فروردین ۸, شنبه

«سوسیال دمکرات» که خود را گم کند، خداوندش به کجا رو کند؟! ـ بازپخشش

سال هاست که سیاستی بر بنیاد «سوسیال دمکراسی» پی گرفته و از چندی پیش به این سو نیز که نشانه های شکست چنین سیاستی زیر پوشش چپ، باری دیگر و این بار، بیش از پیش در پهنه ی سیاست ایران و جهان نمودار شده، همچنان راه رفته را با کژدار و مریز و ایز گم کردن هایی گاه خنده دار پی می گیرند.؛ برگرفته ی زیر، یکی از چنین نمونه هایی است:
«به گمان ما، یکی از دلیل‌های اصلی ناتوانیِ اپوزیسیون در شکل دادن به جایگزینی نظری و سیاسی در برابر رژیم ولایت‌فقیه، از سویی در بی‌توجهیِ بخش‌هایی از طیفِ گونه‌گون اپوزیسیون ـ یا به‌عبارتی، نیروهایی درمجموع معتقد به ”سوسیال‌دموکراسی“ (ملی ـ مذهبی، اصلاح‌طلب، و پاره‌هایی از نیروهای چپ) ـ به عاملِ مبارزهٔ طبقاتی در تحلیل‌های نظری و برنامه‌ای‌شان است ...»۱

از چشمداشت بیجا و نادانشورانه از «ملی ـ مذهبی» و «اصلاح‌طلب» درباره ی «بی توجهی به عامل مبارزه ی طبقاتی در تحلیل‌های نظری و برنامه‌ای‌شان» که بگذریم و این نکته که آیا چنین نیروهایی در چارچوب مانش «سوسیال‌ دموکراسی» می گنجند یا نه۲ را نادیده گرفته و بر شلختگی در کاربرد آن نیز چشم پوشیم، آنچه بر جای می ماند «سوسیال دمکرات»ی است خود گم کرده و خود را به نادانی زده که بیش از آنکه یادآور داستان آن خرکچی باشد که در شمارش درازگوشانِ خویش، خری که خود بر آن نشسته بود را بشمار نمی آورد، داستان زیر از جاودانه عُبید زاکانی را به یاد می آورد:
«قزوینی خر گم كرده بود؛ گرد شهر می گشت و شكر می گفت.

گفتند:
شكر چرا می كنی؟

گفت:
از بهر آنكه بر خر ننشسته بودم؛ وگرنه، من نیز امروز چهارم روز بودی كه گم شده بودمی!»

ب. الف. بزرگمهر    ۲۸ تیر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/07/blog-post_18.html

پی نوشت:

۱ ـ برگرفته از «گزارش هیئت سیاسی به سومین پلنومِ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران (بخش ایران) [مصوب پلنوم]، «نامۀ مردم»، شماره ۱۰۰۳، ۲۱ تیرماه ۱۳۹۵

۲ ـ روند رویش، گسترش و بالیدن «سوسیال‌دموکراسی» با همه ی گوناگونی حزب ها و نمایندگان سیاسی آن، نه تنها از زمینه ی اقتصادی ـ اجتماعی ویژه ای برخوردار بوده و همچنان نیز برخوردار است که بویژه نمودار روند و جریانی تاریخی است. به این ترتیب، بجز حزب های «سوسیال دمکرات» ریشه داری چون «حزب کارگر» در انگلیس و برخی حزب های همانند در اروپای باختری، سایر حزب ها و جریان های رویش یافته بر زمینه ی اقتصادی ـ اجتماعی کمابیش همانند، رویهمرفته کاریکاتورهایی از چنان حزب های ریشه دار را به نمایش می نهند که حزب توده ایران نیز با رهبری و بدنه ای انباشته از روشنفکرانی کنده شده از خاستگاه اجتماعی خویش و جاخوش نموده بر چنان زمینه ای بدرازای بیش از سه دهه تا به امروز، یکی از میان آن هاست.

«... در یک سنجش حتا نسبی میان حزب های ”سوسیال دمکرات“ یا نامور به ”کمونیست“ ولی با گرایش های آشکار و پنهان به ”سوسیال دمکراسی“ («اوروکمونیسم») و ”لیبرال دمکراسی“ با نمونه های ایرانی چنین حزب ها و سازمان هایی، آن ها از پایوری نسبی درازمدت و زمینه ی طبقاتی ـ اجتماعی رویهمرفته نیرومند، برخوردار بوده و همچنان برخوردارند که از بهره کشی سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی از کشورهای کم تر رویش یافته ی سرمایه داری بدرازای نزدیک به دو سده، ریشه گرفته و حزب هایی رویهمرفته جاافتاده ای در اروپای باختری را پدید آورده است. بزبانی دیگر و شاید کمی ساده تر، اگر آن حزب ها (بویژه از آغاز «جنگ جهانی نخست» به این سو) با ساخت و پاخت با حزب ها و رژیم های سرمایه داری امپریالیستی کشورهای خود و زیر پا نهادن برجسته ترین نمود و نشانه ی ”سوسیالیسم دانشورانه“: ”کارگر همبستگی جهانی“ توانستند در کنار پیدایش قارچ ”اشرافیت کارگری“، لقمه نانی کمی چرب و نرم تر برای طبقه کارگر کشورهای خویش فراهم نمایند، حزب ها و سازمان های با گرایش چپِ سوسیال دمکراتیک“ در کشورهایی چون ایران از کم ترین زمینه ی طبقاتی ـ اجتماعی و چشم انداز تاریخی در پیشبرد چنین سیاستی برخوردار بوده و به شَوَندِ نبود زمینه های یادشده، کاریکاتوری ریشخندآمیز و همزمان غم انگیز از چنان حزب های جاافتاده  ی تاریخی را به نمایش نهاده، ناگزیر در رکاب کشورهای امپریالیستی و خداوندان بهره کش جهان سرمایه داری گام برداشته و برخواهند داشت. شَوَند هستی آن ها نیز که در بیش تر موردها همجوشی از ”چپ های شرمگین“، نیمچه سوسیالیست های بازنشسته، گیج و گول های خر در چمن و پاچه ورمالیده های مزدور سیاسی را دربرمی گیرند، درست همین نکته است. در کنار آن ها به حزب ها و سازمان های سیاسی کم و بیش ریشه دار چپ نیز برمی خوریم که بر بنیاد ”قانون آوندهای پیوسته“ («ظروف مرتبطه»)، انباشتگی بیش از پیش روشنفکران و گونه ای هستی که با چالش های درون ایران از نزدیک درگیر نیست، گرایش های ”سوسیال دمکراتیک“  کم و بیش نیرومندی بدرازای بیش از سه دهه در آن ها ریشه دوانده و شاخ و برگ داده است.»

برگرفته از نوشتار «شیوه ی برخورد لنین به استراتژی و تاکتیک»، ب. الف. بزرگمهر،  دوم مهر ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/09/blog-post_92.html

«این نکته را نیز در رویارویی با سیاست های زنهارخواهانه ی حزب های ”سوسیال دمکرات“ و بویژه آن گروه از چنین حزب ها و جریان هایی که در نمایش های سالنی، همچنان دم از ”مارکسیسم ـ لنینیسم“ می زنند و در کردار، داد و ستدهای سیاسی در چارچوب سرمایه را پی می گیرند، یادآور شده و بر آن پامی فشارم:
حتا در ”کشورهای پیرامونی“ که توده های مردم با چالش های بس بزرگ تری برای رویارویی با سیاست های کمرشکن سرمایه امپریالیستی روبرو بوده و بجای ”راه رویش سوسیالیستی“ ناچار به در پیش گرفتن ”راه رویش با سمتگیری سوسیالیستی“ هستند، بزرگ ترین دشواری و چالش، هستی حزب های راستین چپِ کارآزموده و کوشش برای سرکردگی ”طبقه کارگر“ در جنبش های اجتماعی برای پیشبرد پیکار به سود توده های مردم و پایور نمودن پیروزی های بدست آمده است. در کشور خودمان نیز که در گذشته ای نزدیک، در شمار یکی از بالاترین ترازهای رویش اقتصادی ـ اجتماعی میان ”کشورهای پیرامونی“ می گنجید، همچنان با چنین دشواری و چالشی روبروییم؛ چالش هایی که در نبود رهبری آگاه و انقلابی نیروهای چپ، نیروهای ضدانقلابی، بویژه در کالبد ”بورژوا لیبرالیسم“ هر بار "پیروزِ" میدان از کار درآمده و میهن مان را بسوی هرج و مرج و تکه تکه شدن برده و می برند.»

برگرفته از نوشتار «اگر حزب بلشویک روسیه و رهبر فرزانه و انقلابی آن نیز همینگونه می اندیشیدند ...»، ب. الف. بزرگمهر، ششم اَمرداد ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/07/blog-post_738.html

«در سنجش با حزب های جاافتاده و تاریخی ”سوسیال دمکرات“ در اروپای باختری و آمریکای شمالی، چنان حزب ها و سازمان های وامانده ای در میهن مان، بیش تر کاریکاتوری از آن ها را به نمایش می گذارند.» (پی نوشت نوشتار یاد شده در بالا)

کم تر دروغ بگویید! حسابش از دست خدا در رفته است! ـ بازانتشار

مرا فرستاد که به شما پدرسوخته های نسناس هشدار بدهم. دیگر خود دانید!

ب. الف. بزرگمهر    ۲۹ فروردین ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/04/blog-post_80.html

زیرنویس پَرتور:

Mummy Mask with Wig, Culture/Artist: Chancay, Date: 1000-1450, Period: Late IntermediateMedium: wood, textile, hair, wood, Place of Origin: Peru


آرنگِ درست، سرنگونی رژیمی پوشالی است ـ بازپخشش

شایان درنگ آن چند الف بچه ی همایشی نمایشیِ گرداننده ی مرده ریگی بر جای مانده از سازمانی سیاسی که زمانی دورتر (۱۳۲۰ ـ ۱۳۲۷) می رفت تا به سازمانی خوب ساز و برگ یافته به «سوسیالیسم دانشورانه» («مارکسیسم ـ لنینیسم») فراروید؛ ولی با انباشت فزاینده ی روشنفکران ماجراجو، باندباز و کوته بینی چون نورالدین کیانوری و بخت جویانی فرومایه چون احسان طبری که تنها در اندیشه ی بالا کشیدن خویش به جایگاه های رهبری با هر ترفندی و سپس بدست آوردن دل میزبانان خود در «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستیِ» آب رفته بودند، توش و توان بدست آمده را از دست داد و گام بگام به مرده ریگ کنونی دگردیسید. (ویدئوی پیوست)

آرنگِ درست، سرنگونی رژیمی پوشالی است؛ نه «مرگ بر دیکتاتور»! کدام دیکتاتور؟ آن پشمعلیِ جان ننه اش: «عظیم الشأن» که بگوزی بند است؟! آیا وی را می توان با خودکامه* ای چون محمد رضا شاه گوربگور شده سنجید و با پنداشتی ناروا که هر دو را از یک ژاد (جنس) می بیند، در ترازی یکسان نهاد؟ آیا می توان رژیم ایلخانی ناکانونمند (نامتمرکز) از دیدگاه تاریخی که از همان نخستِ روی کار آمدن، همه ی زمینه های واماندگی و درجا زدن را در خود داشت با رژیم خودکامه ی کانونمند پادشاهی که بخش بزرگی از تاریخ ایران را دربرمی گیرد، یکسان انگاشت؟ چنانچه سخن بر سرِ نادانی و دریافتِ نارسای جُستاری است که پیش از این نیز چندین بار در نوشتارهایم به آن اشاره نموده و گاه دانسته به رُخ تان نیز کشیده ام، در دورهمی های تان بنشینید و کمی به مغزهای وامانده تان فشار بیاورید تا آن را دریابید؛ دریافت آن چندان سخت نیست. با آنکه می دانم، سخن تنها بر سر نادانی و دریافتی کژ و کوله نیست و این را ناچارم اشاره کنم. به هر رو، آنچه در ویدئوی پیوست گواهید، تنها پیامد دستکاری های هازمانی (اجتماعی) امپریالیست ها برهبری «یانکی» ها نیست؛ پیامد سیاست های بسیار نادرست و ناروای در پیش گرفته شده بدرازای بیش از چهل سال شما نیز هست:
پیشبرد سیاستی دستوری از سوی حزب "برادر" که با کاشتن نورالدین کیانوری بجای رفیقِ زنده یاد ایرج اسکندری، آدمی تیزبین، کارآمد و در سنجشی نسبی با همگی آن دیگران، چیره تر بر «سوسیالیسم دانشورانه» که از مَنِشی والا نیز برخوردار بود، آغازید و در پشتک وارویی به پیروی از سیاست های «سوسیال دمکراتیک» از گونه ی انگلیسی آن کشیده شد.

برای آن ها که سری برای درست اندیشی دارند، امیدوارم به آنچه در اینجا کوتاه و اشاره وار آورده ام، باریک شده، شَوَندِ چنان سردرگمی بزرگی که نمونه و بازتابی از آن در رویارو نهادن «‌مرگ بر آمریکا» با ‌»مرگ بر دیکتاتور» در ویدئوی پیوست است را بپویند. آن چند الف بچه ی همایشی نمایشیِ که بتازگی «لنینیسم» را یافته و با آن چهره های بیزاری برانگیز خود را سرخ نگاه می دارند، حتا از توان دریافتِ جداگانگی میان «دیکتاتوری» با «خاورخودکامگی دیرینه پا» برخوردار نیستند. «زردها بیخود قرمز نشده اند»**

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

برپا، پایدار و پیروز باد پیشانی یگانه ی خلق های ایران برهبری طبقه کارگر!

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ آبان ماه ۱۴۰۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2022/11/blog-post_6.html

* کاربرد واژه ی از ریشه لاتینی «دیکتاتور» و سامانه ی «دیکتاتوری» نیز در کشوری چون ایران با «خاورخودکامگی دیرینه پا» (نامور به «استبداد شرقی») از ریشه نادرست است؛ زیرا «دیکتاتوری» به هر رو از ساختار برخوردار است؛ ولی هستی خودکامه و خودکامگانی بدرازای تاریخ نیازمند ساختار نیست؛ یک تن در آن بالا فرمان می راند که در برابر وی از بلندپایه ترین دست اندرکاران دَم و دستگاه دیوانسالاری اش گرفته تا دون پایه ترین آدمِ کوچه و بازار از کم ترین نیرو نیز برخوردار نیستند و بزبانی توده ای: کوچک ترین حقی برای نُطُق کشیدن ندارند.

** از یکی از سروده های زنده یاد نیمایوشیج، گنجانده شده در دو پیوند زیر:

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/03/blog-post_702.html

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/06/blog-post_15.html 

***

دانش آموزان یکی از آموزشگاه های تهران در پاسخ به آرنگ «‌مرگ بر آمریکا»، می گویند: ‌»مرگ بر دیکتاتور»

برگرفته از «تلگرام» ۱۴ آبان ماه ۱۴۰۱

ویدئوی پیوست: آرنگِ درست، سرنگونی رژیمی پوشالی است



اینجا، همه رییس اند! ـ بازپخشش

در بخشی از گزارش یکی از خبرنگاران ورزشی اعزامی به بازیهای آسیایی چین، چنین آمده است:
«گوانگ ژو و مسابقات آسیایی برایم تجربه تازه ای بود. پس از بیست سال كار سیاسی، میدان جدیدی پیش رویم گشوده شد كه هر لحظه اش با دیگری متفاوت رقم می خورد؛ به این معنا كه هیجان، دلهره، نشاط و اندوه در كنار هم مفهوم حضور در این عرصه را متجلی می كرد. ... دعوا و قهر و آشتی سعیدلو معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان تربیت بدنی و علی آبادی رئیس كمیته ملی المپیك هم ماجرایی است . اختلاف این دو به گونه ای بود كه چینی ها هم می دانستند داستان چیست و نباید كاری كنند كه اوضاع به هم بریزد. مثلا در هر پیروزی و كسب نشانی و پس از پایان  مبارزه  ورزشكاران ایرانی، رقابت این دو با یكدیگر برای اعطای نشان به فرد پیروز آغازمی شد!! كه دست آخر با وساطت خودی ها، یكی  نشان را به گردن ورزشكار قهرمان می انداخت و دیگری دسته گل به او می داد تا سهم هریك در عكس و تصویر و خبر محفوظ بماند و ایضا غائله فرو نشیند!!

پیشنهاد بدی نیست كه مثل تیم ملی والیبال ساحلی كه درقالب دو تیم دو نفره آمده بودند و یك بار برای صعود به مرحله دوم مقابل هم قرار گرفتند، جناب سعیدلو و جناب علی آبادی در پایان بازی ها به داخل رینگ  می رفتند و البته نه با لباس والیبال ساحلی بلكه با همان كت و شلوار جانانه با هم مسابقه می دادند تا حق به صاحبش برسد و پیروز این معركه  مشخص شود!

چینی ها برای سعیدلو سنگ تمام گذاشتند؛ یك اسكورت حسابی درحد رئیس جمهور راه می انداختند و تمام مسیر حركت را اصطلاحا "قُرق" می كردند. حتی در برخی مسافت ها كه بیشتر از یكصد كیلومتر و بزرگراه هم بود تمام ورودی ها را می بستند تا این كاروان به راحتی عبور كند و در سراسر مسیر هم هر صد متر پلیس چیده بودند تا امنیت كامل تر شود و نمی دانم چرا جناب سعیدلو تصمیم گرفت تا آخر بازی ها در گوانگجو بماند و  این تصمیم صد البته چینی ها را متعجب و در عین حال خسته كرد.

یك مامور چینی همراه هیات، چند بار با كنایه گفت: خوب شد كه همه مقامات ورزشی كشورها روز پس از مراسم افتتاحیه به كشورهاشان بازگشتند وگرنه برای ما امكان ارائه خدمات سخت تر بود! موضوع افزایش روز افزون تعداد اعضای هیات هم چینی ها را كلافه كرد. یكی شان می گفت: در نامه رسمی وزارت خارجه چین، نام پنج نفر به عنوان میهمان رسمی ثبت شده؛ اما در همان لحظه ورود دو نفر دیگر به جمع اضافه شدند كه از ابتدا بر سر سوار شدن به خودرو بگو مگوها شروع شد و چینی ها بخشی از وقت و كار روزمره خود را به سر این موضوع كه این ها جزو هیات نبوده اند و چرا حالا هستند اختصاص می دادند و سرانجام هم با نارضایتی مجبور به ارائه خدمت می شدند.

بی نظمی و تصمیم گیری های فی البداهه هیات ایرانی، چینی ها را سردرگم ساخته بود؛ به گونه ای كه شب كه می شد مسئول هماهنگی كارهای هیات ،مغزش هنگ می كرد و سر به بیراهه می گذاشت؛ تازه او كسی بود كه تجربه كار با ایرانی ها [را داشت] و [با] این گونه بی نظمی ها آشنایی داشت و  با آن خو گرفته بود. دلش می خواست، سفر این هیات كه تمام شود، حداقل به یك ماه مرخصی با استراحت كامل برود تا بلكه فشار های عصبی این مدت جبران شود. به راستی كه چیدن پانصد مامور پلیس و بستن خیابان های یك مسیر كار دشواری است و احتیاج به ساعت ها برنامه ریزی و امكانات دارد؛ اما در یك لحظه، تصمیم هیات عوض می شد كه مثلا به جای قُم به «علی آباد كتول» بروند!

خوشبختانه، یكی از نمایندگان مجلس همراه هیات، آدم بی آزار و البته شوخ طبعی بود و فقط صلوات می فرستاد و برای پیروزی ورزشكاران مومن و متدین ایران دعا می كرد و به گونه ای سخن می گفت كه وقتی جودوكار ما ضربه فنی شد انگار "العیاذ بالله " امیرالمومنین علیه السلام ضربه فنی شده است... !! خلاصه  اگر "لب تاب " شخصی ام را كه تازه خریده بودم گم نمی كردم خیلی خوش می گذشت!!».

برگرفته از:

برجسته نمایی ها، همه جا از اینجانب است. ب. الف. بزرگمهر

***

وقتی این گزارش خنده دار۱ را می خواندم، هرچه کوشش کردم چینی ها را که با آن چشم های کشیده و بادامی شان به اندازه کافی، شگفت زده به نظر می رسند، شگفت زده تر به پندار آورم، کامیاب نشدم ...

یاد ماجرایی در سال های آغاز انقلاب افتادم که یکی از دوستان شوخ طبع، برایم تعریف کرده بود. شاید نخستین بار پس از انقلاب بهمن بود که زمین شناسان  ایرانی را برای شرکت در همایشی علمی به مسکو، دعوت نموده بودند. جمعی حدود پنجاه نفر از وزارتخانه های گوناگون ، برای شرکت در این همایش برگزیده شده بودند که دوستم نیز در میان آنها بوده است؛ بر سر اینکه چه کسی باید سرپرستی این گروه را بر دوش گیرد، با اینکه بیشتر نقش هماهنگ کننده در میان بوده تا ریاست، ستیز میان وزارتخانه های گوناگون بالا گرفته بود و تقریبا از هر وزارتخانه، دستکم یک نفر از قوم «ریش الدّین ابوالمحاسن»۲ که تازه جای زخمی کبود در میان پیشانی برخی شان نقش بسته بود، نامزد ریاست آن گروه ناهمگون بوده اند. سرانجام با میانجیگری کسی از بالاتر که شاید ریشی فراخ تر و زخمی کبودتر بر پیشانی داشته، بر سر کسی توافق می شود که سرپرست گروه باشد! عمده کار این سرپرست یا رییس یا هرچیز دیگری که نامش می دهید، این بوده که هنگام ورود گروه به مسکو، خود را به نماینده میزبان همایش که در فرودگاه به پیشوازشان می آمده معرفی کند و از سوی گروه، مراسم معارفه را بجا آورد؛ پس از آن همگی به مهمانسرایی که برایشان درنظر گرفته شده بود، راهنمایی می شدند تا از روز آینده، برپایه کارگروه های جداگانه در نشست های گوناگون همایش شرکت کنند و به سخنرانی ها گوش فرا دهند.

در هنگام ورود، شیرینکاری دلچسبی از این دوست شوخ طبع سرمی زند که خودش هم سر در نمی آورد چگونه در یک آن چنین اندیشه ای از مغزش گدشته و چنان کاری از وی سر زده است. داستان را از زبان خود وی ـ تا جایی که هوش و حواسم یاری می کند ـ بشنوید:
«چند دقیقه ای می شد که از هواپیما آمده بودیم پایین و گروه داشت دور هم جمع می شد ... کارهای گذرنامه را پیشاپیش برای همه گروه انجام داده بودند ... اتوبوس هایی را هم آماده کرده بودند که ما را یکراست به مهمانسرا هایمان (هتل هایمان) ببرند. یک آقای روس را به پیشوازمان فرستاده بودند که از دور لبخند می زد و به سویمان می آمد ... سرپرست از پیش تعیین شده، داشت یقه پیراهن آخوندی اش را که باز شده بود، می بست و کت و شلوارش را مرتب می کرد ... چند نفر دیگر هم برای جلو رفتن و دست دادن با آن روس خیز برداشته بوند. یکهو، خودم هم نمی دانم چرا این کار را کردم؛ جلو رفتم؛ با آن روس دست دادم و در حالی که با دست گروه را نشانش می دادم، به انگلیسی آمیخته با روسی۳ گفتم:
ببین رفیق! توی این گروه همه از دم رییس اند!

او که هنوز خوب سر در نیاورده بود جریان از چه قرار است، با شلیک خنده و شوخی افراد گروه در پی حرف من موضوع تا اندازه ای دستگیرش شد و خنده ای سرخوش سر داد. چهره های دمق و بُغ کرده سرپرست و آن یکی دو رقیب خیزبرداشته نیز پس از آن تا پایان همایش اسباب خنده و شوخی بیشتر آدم های گروه را فراهم کرد؛ گروهی که بطور عمده از کارشناسان زمین شناسی یا هیات های علمی دانشگاه ها تشکیل می شد و هنوز به این قوم "نومسلمان" خو نگرفته بودند ... کار من سبب شد تا همان آقای روس که پس از آن روشن شد، از سوی مهمانسرا و نه گردانندگان همایش برای راهنمایی مان به مهمانسرا به آنجا فرستاده شده بود، یکی از بهترین اتاق های مهمانسرا را که با مال آنهای دیگر و از آن میان، آن چند سرپرست و رقیبان وی قابل مقایسه نبود، در اختیار من گذاشت که این موضوع خشم و پریشانی آنها را دوچندان کرده بود ...». 

با خود می اندیشم:
«سی و اندی سال تبلیغ و ترویج اخلاق اسلامی چه خوب خود را همه جا به نمایش گذاشته است: مشتی دزد و پست و مقام پرست که رفتارشان همه جا به حساب همه ایرانی ها گذاشته می شود و آبروی همه ما را می برند ... بوی گندشان نه تنها فضای میهن ما که همه جا را آکنده است ...» 

ب. الف. بزرگمهر       هفتم آذر ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/11/blog-post_28.html

پانوشت:

۱ ـ گرچه به روزگار خودمان و توده مردم ایران که چنین بی سر و پاهایی سردمدار میهن مان شده اند و همه جا آبروی ایرانی ها را می برند، باید گریست!

۲ ـ این را از عُبید زاکانی وام گرفته ام

۳ ـ وی یکی از اعضای برجسته هیات علمی و اکتشاف زمین شناسی در ایران، آدمی خوشرو و بذله گوست که پیشینه کار با گروه های زمین شناسی کشورهای گوناگون و از آن میان اتحاد شوروی را در کارنامه خود دارد. 

۲ نظر:

ناشناس گفت...
حالا بذله گوئی به جای خود، ولی لطف کن به ما بگو:
چه فرقی بین سران ج. ا. و سران اخسریت و مژاهدین و حکمتیون و بیکار و بی ریشه، سرای مردمی ها و سلطنت طلب ها و سر تنت طلب ها و ووو وجود دارد تا برابر نهادی بر آنچه که هست بیابیم؟

من هم طرفدار هیچکدام اینها که نوشتی، نیستم.

اگر منظور شما این است که باید نخست برابرنهاد درستی برای آنچه که هست پیدا شود تا بتوان جای آن چیز موجود گذاشت، با شما همداستانم. دشواری کار هم در همین جاست. ولی اگر منظور شما خدای ناکرده، زبانم لال، گونه ای بفهمی نفهمی، زیرجُلی طرفداری از وضع موجود است، باید بگویم:
نه، داداش جان! این به آن در نمی شود!

باید سرانجام همه دزدان و خیانتکاران به آرمان های مردم زحمتکش را به سزای کارهایشان رساند و از حاکمیت سرنگونشان کرد. در اینجا سخن بر سر مذهب یا ضد مذهب نیست و من هم نه تنها ضد هیچ مذهبی به طور کلی نیستم که آنها را و از آن میان دین اسلام و مذهب شیعه را بخشی از فرهنگ جامعه بشری می دانم.

سخن درست بر سر دزدانی است که در جامه دین و مذهب، چراغ به دست، گزیده تر برند کالا!

این هم آخر و عاقبت ماست برادر! ـ بازپخشش

می بینید؟! وقت بازنشستگیم شده! نه استراحتی؛ نه یک بغل یونجه ی خوش عطر و بو! همه اش کار و کار و بارکشی و یک مشت کاه پر از سنگریزه. این هم آخر و عاقبت ماست برادر!

ب. الف. بزرگمهر  ١۶ آذر ماه ١٣٩٢

https://www.behzadbozorgmehr.com/013/12/blog-post_5112.html



۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه

همداستانی بر سر برنامه ای کمینه و گرد آمدن در یک پیشانی پیشرو، نیازی درنگ ناپذیر! ـ بازپخشش

نوشته ی زیر، برگردان یکی از واپسین بندهای گزارشی کوتاه در یکی از روزنامه های انگلیس است:
«از هنگام آغاز به کار روحانی"میانه رو"، رژیم [جمهوری اسلامی] به کاری دست یازیده که «سازمان بخشش جهانی»۱ Amnesty) به تازگی آن را «یک ولگردی قانون شکنانه ی سرسام آور» خوانده است؛ حلق آویز نمودن و تیرباران کمابیش  ۲۰۰۰ قربانی، بیش از هر گاه دیگری در ۲۵ سال [گذشته]، بالاترین سرانه ی نیست و نابود کردن۲ به نسبت شمار آدمیان هر کشور در جهان را به نمایش می نهد (نیازی به یادآوری نیست که بریدن دست و پا، بیش ترین شمار زندانیان در میانِ برخی از ناآدموارترین۳ زندان های جهان را دربرمی گیرد.)»۴

آمار یادشده، همچنانکه در ماه های گذشته، گواه افزایش بی پیشینه ی به دار آویختن های پی در پی جوانان و بریدن دست و پای شماری آفتابه دزد نگونبخت در گوشه و کنار کشور بوده ایم، کارنامه ی "درخشان" آخوند آبزیرکاه امنیتی در زمینه ی «پاسداری از حقوق آدمی» و ناهمتایی ۱۸۰ درجه ای میان گفتار و کردار وی از هنگام برگماریش در جایگاهِ «کارپردازی خیمه و خرگاه رژیم» تاکنون را به نمایش می نهد:
گفتارهایی آسمانی ریسمانی که به هنگام پای نهادن در روی زمین، پشتک وارو زده، چیزی دیگر از آب درمی آیند!

بروشنی پیداست که رژیم تبهکار با تن دادن به ننگ قراردادی فراقانونی (و هنوز در بخشی پوشیده از دید مردم) و دستیابی به پایوری و پشتوانه ی نااستوار و همچنان پادرهوای کشورهای امپریالیستی به سرکردگی «یانکی» ها، برای فرونشاندن خشم و برانگیختگی توده های مردم از اوضاع بس نابسامان و توانفرسای اقتصادی ـ اجتماعی به رویارویی با توده های مردم و خلق های ایران برخاسته است؛ افزایش شمار نیست و نابود کردن ایرانیان به هر بزهِکاری کوچک یا به بهانه هایی شگرف در مورد زندانیان سیاسی که نمونه ای از آن را در پرونده سازی بی همتا برای بانو نرگس محمدی گواه بوده ایم، تنها گوشه هایی از این رویارویی دامن گستر و پاسخ ددمنشانه ی رژیم به آن را بازمی تاباند؛ پاسخی که آشکارا نشانه های بن بست و راه پس و پیش نداشتن را یکبارِ دیگر۵ به نمایش می نهد.

بر بنیاد آزمون های تاریخی، چه در ایران و چه در دیگر کشورهای جهان، چنین رویکردی از سوی هر رژیمی، نشانه ای آشکار از بحران فراگیر۶ و ناتوانی بهره کشان فرمانروا در مهار بهره دهانی است که تاب و توان بهره دهی را از دست داده و هنگامی که «به مرگ گرفته اند تا بُکُشند»، دیگر جایی برای بازهم بیش تر زیر بار زور رفتن ندارند! چنین اوضاعی در کشورمان و یا هرجای دیگر جهان، نیازمند نیروی چپی کارآمد و خوب ساز و برگ یافته به «سوسیالیسم دانشورانه» است که بتواند از زمینه ی عینی پدید آمده، به سود توده های مردم بهره جسته، آن ها را در چند گام سنجیده به برپایی رژیم و حاکمیتی از آنِ خود رهنمون شود. دشواری بزرگ، درست در همینجاست که بویژه از شش سال پیش به این سو، بیمایگی و ناتوانی چشمگیر نیروهای چپ ایران در یک ارزیابی کلّی را به نمایش نهاده است.

روند پیموده شده در این شش سال، همراه با گواهی های بیشمار و از آن میان، گریزِ حجم گسترده ای از سرمایه به بیرون مرزهای ایران از یکسو و از هم پاشی درونی رژیمی ناسازگار با نیازهای جامعه و ایلخانی که هرچه بیش تر نیازمند پشتوانه ای برونی می شود از سوی دیگر، نشاندهنده ی نیاز فزاینده و ناگزیر جامعه ایران به از میان برداشتن «روبنا»یی پوشالی و از درون پوسیده است که با «پایه»۷ در ناهمتایی بیمانندی درگیر شده و به شَوَند گشوده نشدن گرهِ کار و سمت و سو نیافتنِ جنبش اجتماعی که با دستکاری های زیرکانه ی نیروهای مزدور امپریالیستی از آن میان در جامه ی «چپ سوسیال دمکرات» نیز همراه است، چون آواری بر سرِ توده های مردم ایران فرود می آید و از درون نیز جامعه را می فرساید و به نابودی می کشاند.

پیش از این، در هماوندی با برجسته ترین جُستاری که در این دوره بیش از پیش خود می نمایاند، روند کنونی را همانند سیبی رسیده انگاشته بودم که چنانچه بهنگام از شاخه چیده نشود، بر زمین افتاده پایمال خواهد شد یا همانجا روی شاخه خواهد گندید:    
«زمانه ی دیگری از مدتی پیش فرا رسیده و به مرحله بالندگی و پختگی خود نزدیک می شود. چپ ها و همه ی نیروی پیشروی جهان، باید بتوانند با یافتن گزینه های درخور اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی سوسیالیستی یا با سمتگیری سوسیالیستی، به هنگام، "سیبی" را که می رسد، از درخت بچینند؛ وگرنه بر "زمین" افتاده یا بر روی شاخه خواهد گندید. در هر دو صورت، آدمی و فرهنگ آن از سطح کره ی زمین ناپدید خواهد شد. سامانه ی امپریالیستی را دیگر توان دسترسی و دستیابی به این "سیب" نیست.»۸ اینک، نشانه های لِنجیدگی و گندیدگی آن سیب که کرم ها نیز از درون، سرگرم پوکاندن آنند را با روشنی بیش تری می توان دید.

باید تا باز هم بیش تر دیر نشده، همه ی نیروهای میهن پرست ایران۹ با هم اندیشی، بی پرچانگی های روشنفکرانه، بر سر برنامه ای کمینه (حداقل) برای سرنگونیِ رژیم ایران بربادده، همداستان شده، در یک پیشانی گرد آیند و گزینه ای راهگشا پیش روی توده های مردم ایران بنهند؛ راهی جز این در پیش نیست و کم ترین دودلی بخود راه نمی دهم که بگویم:
چنانچه توده های مردم ایران با چنین گزینه ای روبرو شوند به پشتیبانی از آن برخواهند خاست.

اوضاع اقتصادی ـ اجتماعی واگرایانه ی امروز ایران، آبستن گسست خلق ها و جنگ های برادرکشی است؛ و چندان نیازی به یادآوری نخواهد بود که کشورهای امپریالیستی و رژیم های مزدورشان در منطقه چون ترکیه، عربستان و حتا افغانستان و عراق و دیگران نیز در چنان اوضاعی، تماشاچی کنار گود نخواهند بود.

تاریخ و توده های مردم ایران، نیروهایی که بجای کار و کردار اجتماعیِ سزاوار و بهنگام به پرچانگی های روشنفکرانه و یارگیری های رویهمرفته کودکانه (واژه ای بهتر از این نیز هست!) سرگرم بوده و به هر بهانه ای، کارِ امروز و فردای خویش را بدست فراموشی سپرده اند، نخواهند بخشید!

ب. الف. بزرگمهر    سوم شهریور ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/08/blog-post_909.html

پی نوشت:

۱ ـ همانا  سازمان نامور به «عفو بین المللی»

۲ ـ پارسی نویسی:
بجای واژه ی از ریشه ی عربی: «اعدام» می توان از آمیخته واژه ی «نیست و نابود کردن» سود جست.

۳ ـ پارسی نویسی:
بجای واژه ی «انسانی» می توان واژه ی «آدموار» و بجای «غیر انسانی»، «ناآدموار» بکار برد. مانند:
«رفتار ناآدموار» بجای «رفتار غیرانسانی»

۴ ـ برگرفته از «دیلی‌تلگراف»، ۳۱ امرداد ماه ۱۳۹۴ (۲۲ آگوست ۲۰۱۵)

(برگردان نوشته به پارسی و افزوده های درون [ ] از ب. الف. بزرگمهر)

۵ ـ «یکبار دیگر» از این سویه که پندارهای خام رژیم تبهکار در زمینه ی بازی «خورد و برد» با امپریالیست ها و ریزه خوارانش، رویهمرفته پوچ از آب درآمد و پایوری بدست آمده از سوی آن ها، مشروط و تنها به بهای نوکری و سرسپردگی فزاینده در زمینه ی سیاسی و گشودن راه چپاول و باژگیری های اقتصادی گسترده به بهای بیکاری و تنگدستی توانفرسای توده های مردم ایران و از میان رفتن ناوابستگی ایران است. این واپسین شعار از شعارهای سه گانه ی انقلاب بهمن ۵۷ ایران، پس از «آزادی» و «دادگری اجتماعی به سود نیروهای کار و زحمت» (به زبان مارگزیده ی آن ها: «مُستضعفین»!) است که پایمال می شود.

۶ ـ دانسته از کاربرد «بحران انقلابی» در اینجا خودداری ورزیده ام؛ زیرا در شرایطی که از آن میان، بخشی نه چندان کوچک از نیروهای با گرایش چپ، آشکارا به دامن گونه هایی از سوسیال دمکراسی و از آن بدتر لیبرال دمکراسی درغلتیده اند و بخش های کوچک و پراکنده ی دیگری از آن، بیش از پیش به هرج و مرج جویی (آنارشیسم) روی آورده و حتا اگر شعار سرنگونی رژیم را سرمی دهند از چگونگی آن کم تر چیزی می دانند، بحران اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی پدید آمده به فروپاشی ایران زمین که زمینه های آن نیز بویژه از سوی رژیم تبهکار اسلام پیشگان از هرباره فراهم شده، خواهد انجامید. بدون تئوری انقلابی، انقلاب اجتماعی به فرجامی نیکو نخواهد رسید.   

۷ ـ «پایه» و «روبنا»

واژه ی «پایه» را در اینجا به مانش دانشورانه و فلسفی آن در برابر واژه ی «روبنا» بکار برده ام. در این باره، بازگویی بخشی کوتاه از «درس ۵۵» کتاب ارزنده ی «ماتریالیسم تاریخی»، نوشته ی رفیقِ زنده یاد: هوشنگ ناظمی (نامور به امیر نیک آیین) را سودمند می دانم و خواندن و بازخوانی آن را نیز سپارش می کنم: 
با بررسی تئوری مارکسیستی ـ لنینیستی «پایه و روبنا» و آموختن دو مانش (مقوله) ی «پایه» و «روبنا» که از سوی کارل مارکس و فردریک انگلس بازشناخته و تدوین شد، ما می توانیم گره این جُستار را بگشاییم که چگونه شیوه ی فرآوری (تولید) و هماوندی های (مناسبات) تولیدی، همه ی هماوندی های دیگر اجتماعی دربردارنده ی سیاسی و حقوقی و اخلاقی و غیره را تعیین می کند و چگونه این هماوندی ها به نوبه ی خود در فرگشت (تکامل) پایه اقتصادی جامعه، مهر و نشان خود را می نهد.

پایه: مارکسیسم در میان انبوه هماوندی های اجتماعی جامعه، هماوندی های مادی فرآورنده (تولیدی) را بنیادین و تعیین کننده می داند.

پایه و زیربنای اجتماعی در هر مرحله مشخص فرگشت تاریخی عبارت است از مجموعه ی این هماوندی های فرآوری که شالوده ی مادی اجتماع، ساختمان اقتصادی جامعه را بنیاد می نهد. بنابراین از سویه ی درونمایه (مضمون) میان مانش (مفهوم) یا تعریف «پایه» و «زیربنا» با مانش و تعریف «هماوندی های فرآوری» («مناسبات تولیدی») تفاوتی نیست؛ ولی هنگامی که این مجموعه را بسانِ قطبی در برابر قطب نیروهای فرآورنده (مولد)، درون مانش (مقوله) «شیوه ی فرآوری» می گذاریم، آن را «هماوندی های فرآوری» می خوانیم؛ هنگامی که نقش و جای همان مجموعه یعنی «هماوندی های فرآوری» را در زندگی اجتماعی نشان می دهیم و خاطر نشان می کنیم که بر روی این شالوده است که همه ی دیگر هماوندی های اجتماعی بنا می شود، آن را «پایه» می نامیم. (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

برگرفته از پی نوشتِ نوشتار «برادر! آخر اینگونه که پیش چشم مردم، سکه ی یک پول سیاه می شویم ...»، ب. الف. بزرگمهر ، ۱۷ بهمن ماه ۱۳۹۳ 
https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/02/blog-post_6.html

۸ ـ «دورویی در سیاست امپریالیست ها، نشانه ی بن بست است!»، ب. الف. بزرگمهر،  ۲۹ اسپند ماه ۱۳۸۹

۹ ـ از دیدِ من، چنان پیشانی نیروهای میهن پرستی، بی هیچ گمان و گفتگو دربرگیرنده ی «پادشاهی خواهان» آزمون پس داده و بدپیشینه، سازمان دوزخی، مزدور و زنهارخواهِ «مجاهدین خلق» و دامنه ای از گروهک های چپ نمای آنارشیستی ـ تروتسکیستی که همگی سر در آخور امپریالیست ها دارند، نمی تواند باشد؛ و هر پیشانی با همدستی و همیاری گروه های نامبرده، پیشاپیش محکوم به شکست خواهد بود.
برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!