«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ شهریور ۲۳, دوشنبه

سربازان ولایتی سر تا پا دزد و بی ناموس! ـ بازپخشش

رسوایی دزدی نجومی سعید مرتضوی و بابک زنجانی

«کمیته تحقیق و تفحص مجلس» از «سازمان تأمین اجتماعی»، اعلام کرد که سعید مرتضوی ۵ چک به مبلغ ۴۰۰ میلیارد ین ژاپن به بابک زنجانی رشوه داده است.

حسین دهدشتی تهدید کرد، اگر سعید مرتضوی این اقدام را تکذیب کند، وی شماره و تاریخ صدور چک ها را اعلام می کند. به گفته ی دهدشتی، سعید مرتضوی به هنگام ریاست خود بر «سازمان تأمین اجتماعی»، ۱۳۸ شرکت و کارخانه هماوند با «شرکت سرمایه گذار تأمین اجتماعی» را به بابک زنجانی واگذار کرده بود.

بابک زنجانی، سوداگر رژیم تبهکار جمهوری اسلامی که سرگرم دور زدن تحریم ها بود (؟)، در جریان درگیری میان باندهای حاکمیت دستگیر شد و هم اکنون در زندان است. وی گفته است:
«من سرباز ولایتم»!

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام را از متن آن برگزیده ام.    ب. الف. بزرگمهر 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_93.html

 

مگر کسی وادارت کرده دوپهلو بنویسی؟! بنشین ماستت را بخور! ـ بازپخشش

راستی و درستی، ویژگی هایی پسندیده که بجا و بهنگام بودن آن بس ارزشمندتر است!

شنگول و منگولی است «چُخ بختیار» در ولایت آقا بیشعور که تاکنون و بسته به شرایط، چهره های گوناگونی از لات آسمان جُل داش مشتی گرفته تا «مُصلح الدّین» از خود به نمایش گذاشته و نوشته هایش گاه نیشخندم را برانگیخته است؛ بوقلمون سرشتی عافیت جو که نمونه ای چشمگیر («تیپیک») از آفتاب پرست های پیرامون رژیم دزدان اسلام پیشه را نمایندگی می کند که هر بار برنگی دیگر درمی آیند. تنها یک چیزشان، هیچگاه دگر نمی شود: یک من ریش و پشم آویخته به عنوان شناسه ای دگرگون ناپذیر و ابزار کاری بدردبخور در آن ولایت وامانده؛ گونه هایی نو و سازگار با اوضاع و احوال آب و هوای ایران و جهان از آنچه جاودانه عُبید زاکانی، «ریش الدّین ابوالمحاسن» شان نامیده بود؛ و این یکی شگفت جانوری که با آن کلاه کِپی بر سر، برنامِ «هنرمند» را نیز به کون مبارک خویش بسته است! به گفته ی زیبای عرب: جلّ الخالق!

«شنگول و منگول» در آغاز نوشته اش با یادآوری آرزوی آمرزش و درخواست بخشودگی «نشانه خدا»ی تازه به آن جهان گم و گور شده با نام ساختگی «موسوی اردبیلی»۱، برایش آرزوی آمرزش از سوی بگفته ی وی «حضرت حق» نموده، یادش را گرامی داشته و سخنان «آن مرحوم» را «صادقانه» ارزیابی نموده است. کمی جلوتر با یادآوری «مسوولیت بزرگ» اداری وی در دم و دستگاه رژیم جمهوری اسلامی چندین و چند سال پیش و برگرفته های "جانگداز" دیگری از درخواست بخشش آن «نشانه خدا» از مردم ایران (بیش تر برای پر کردن نوشته ای بیمایه و دوپهلو!) زبانش می چرخد و اندکی از واقعیت را بگونه ای «آسته برو، آسته بیا که گربه شاخت نزنه»، پرسش آمیز، ناسرراست و آبکی بر زبان می آورد:
«مگر می شود به آسانی از حقی که بر برخی از افرادی که در دوران مسوولیت ایشان ازشان پایمال شد را با یک پوزش چشم پوشی کرد؟»۲ و بی درنگ، زبان به پند و اندرز مسوولین کنونی رژیم دزدان اسلام پیشه می گشاید:
«کاش آنها که هم اکنون قدرت را در دست دارند، پند بگیرند و دریابند که مرگ برای همه است و پیر و جوان و رییس و مستخدم نمی شناسد.»

«آفتاب پرست»، بی درنگ رنگش دگر می شود و صفحه را از آن رو می گذارد:
«باز جای شکرگزاری است که پس از درگذشت آیت الله موسوی اردبیلی، بسیاری به خاطر عملکرد پایان عمرشان یک خدا بیامرز گفتند ...» و کمی جلوتر به صحرای کربلا می زند۳ و به شیوه ی بیش تر داش مشتی ها با یاد کردن از «مولا علی»، پند و اندرزهایش به دزدان اسلام پیشه را چنین پی می گیرد:
«کاش هنگامیکه در اوج نیرومندی هستیم، چون مولا علی (ع) از حق مردم پشتیبانی کنیم! وگرنه، ”پاک بودن در جوانی، شیوه ی پیامبری ست؛ ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار.“ حلالیت های این دوران برخی از مسوولینِ گذشته، تنها شانه خالی کردن از رویدادهای سهمناکی است که گریبان این ملت در این دوران را گرفته است. شاید در این جهان از حق الناس بشود به آسودگی گذشت؛ ولی در آن جهان، دور از ذهن می دانم که خدا با یک پوزش، همه چیز را نادیده بگیرد؛ در آخرت، حق الناس شوخی بردار نیست. بیاییم به جای این پوزش خواهی ها فکری کنیم که دیگر گواه اینگونه رفتارها نباشیم.»

می بینید؟ «مسوولینِ گذشته» را می گوید؛ نه خدای نکرده، زبانم لال، «مسوولین کنونی» را که بحمدلله هر کدام شان، نمادهایی از «مولا علی» هستند! آنگاه، سخن از «حق النّاس» راندن برای چیست؟ این نیز بماند که اینِ آمیخته واژه ی عربی، بخودی خود، کوچک شمردن حقوق توده های مردم، آن هم مردمی است که انقلاب بهمن ۵۷ بر روی دوش توانای آنان به پیروزی رسید و در روندی جانکاه، چون موزی رسیده بدست میوه چینان نسناس افتاد! شاید اگر از «حق النسناس» سخن به میان می آمد، گویاتر و پرآرش تر بود.

بخوبی می توانم چهره ی «آقا بیشعور نظام»، چنانچه چنین نوشته ای پس از کار روزانه ی گوش دادن به خبرچینی ها و دستورات بیمایه ی «این بد است» و «آن خوب است» بدستش برسد را به پندار آورم؛ وی، در حالیکه بگمان بسیار، پیپش را چاق می کند با خود می اندیشد:
هِه هِه هِه! پیر و جوان و رییس و مستخدم؟ حق الناس؟ ما آقا هستیم. کو تا مرگ؟! ...

راستی و درستی که «آقای بوقلمون سرشت»، «سخنان صادقانه» ی «آن مرحوم» را نشانه ای از آن دانسته، ویژگی هایی پسندیده در هر آدمی است؛ بویژه اگر بجا و بهنگام رخنمون شوند!

راستی و درستی، اگر آن آخوند دورو و ترسو براستی از آن برخوردار بود، بویژه آن هنگام بکار می آمد که زیر فشار راستگرایان برای بدار آویختن یا تیرباران فرزندان مردم کوتاه نمی آمد و دوپهلوگویی و دورویی پیشه نمی کرد؛ وگرنه، کار و بارِ هر مشنگ پارسایی که گوشه ای تمرگیده و سر در کتاب یا سرگرم کارهایی دیگر، چشم بر رویدادهای پیرامون خویش به هر بهانه ای می بندد، راست و درست است. در اینجا، جداگانگی (تفاوت) بزرگی میان راستی و درستی زنده یاد حسینعلی منتظری که در برابر آن بیداد، مردانه ایستاد و بهایش را نیز پرداخت با این آخوند دورو و فریبکار و کمابیش همه ی آخوندهای درون و پیرامون رژیم کنونی و حتا فرزند خویش هست و به همین شَوَند از وی با برنام سزاوار «زنده یاد» یاد می شود.

... و فرجامِ سخن آن که من نه چندان پند و اندرز شنیدن را خوش دارم و نه پند و اندرز دادن را؛ با این همه، بگذار، اندرزی کوتاه به این «مُصلح الدّین ابوالمحاسن» بدهم! با این امید که به گوشِ جان بشنود و بکار گیرد:
مگر کسی وادارت کرده چیزی دوپهلو بنویسی؟! بنشین ماستت را بخور!

ب. الف. بزرگمهر   چهارم آذر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/11/blog-post_87.html

پی نوشت:

۱ ـ «اگر بنده کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم یا ترک فعلی کرده‌ام که باید انجام می‌دادم از همه عذر می‌خواهم؛ از همه حلالیت می‌طلبم. من از طرف خودم حرف می‌زنم؛ به دیگران کاری ندارم.» خرداد ماه ۱۳۹۱

۲ ـ همه ی آنچه در اینجا و جاهای دیگر، درون « » برجسته نمایی شده از آنِ «شنگول و منگول» است که از سوی اینجانب، ویرایش، پارسی و بازنویسی و در برخی جاها پاکیزه نویسی شده است. برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

۳ ـ «به صحرای کربلا زدن» زبانزدی است پدید آمده بر بنیادِ سخنرانی های بالای منبر برخی آخوندهای کند ذهن تر و کم تر زبان باز، هنگامیکه بجایی می رسند که چیزی برای گفتن ندارند یا دنباله ی سخن از دست شان در رفته، بگونه ای ناهماوند و نچسب از فداکاری های امام حسین در صحرای کربلا یاد می کنند تا زمان بایسته برای پیگیری سخن یا پریدن به جُستاری دیگر را بیابند. روشن است که این زبانزد را در جاهای گوناگون و درباره ی آدم ها و جُستارهای گوناگون می توان بکار برد؛ به عنوان نمونه، آنجا که «حسن»، در میان سخنرانی اش کم می آورد یا برای ایز گم کردن درباره ی سرمایه های سترگی که در دوره ی کارپردازی وی از راه فروش بی بند و بار نفت بدست آمده از دزدی های کارپرداز پیشین گلایه می کند، می توان به وی گوشزد نمود: حسن! باز هم که به صحرای کربلا زدی!

بخدا آن اندازه که نگران تندرستی مردم ایرانیم، به زن و بچه ی خودمان نمی اندیشیم

گروسی: تا جمهوری اسلامی همکاری نکند تضمین و اطمینانی در کار نیست

مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، گفت: «می‌دانیم که به‌رغم سختی‌ها، مخاطرات و درگیری ادامه‌دار، مادامی که دوباره با هم همکاری نکنیم، از تضمین و اطمینان برخوردار نخواهیم بود.»

رافائل گروسی در کنفرانس عمومی سالانه آژانس در وین افزود این نهاد بار دیگر دست همکاری خود را برای شفاف‌سازی مسائل مرتبط با برنامه هسته‌ای به سوی جمهوری اسلامی دراز می‌کند.

گروسی گفت آژانس در صورت از سرگیری همکاری، به نگرانی‌های امنیتی تهران توجه خواهد کرد. او افزود همکاری در زمینه پادمان‌ها و تضمین ماهیت کاملاً صلح‌آمیز برنامه هسته‌ای ایران باید ادامه یابد و «سرسختانه خوش‌بین» است که چنین شود.

او روز ۱۶ شهریور در نشست شورای حکام وضعیت را «موضوع نگرانی جدی اشاعه‌ای» خواند که باید با «نهایت فوریت» رسیدگی شود و گفت «در این مقطع هیچ تعاملی» با تهران وجود ندارد.

شورای حکام دو روز بعد قطعنامه‌ای تصویب کرد که از جمهوری اسلامی می‌خواهد همکاری کند.

برگرفته از «نوای یانکی ها»  ٢٣ شهریور ماه ١۴٠۵ (برنام از آن من است. ب. الف. بزرگمهر)

اگر تو شاعری من پینه دوزم ... ـ بازپخشش

در کاریکاتوری که درج کرده، زیر برنام «عاشقانه ی من با حقوقم»، کارمندی که جلوی بسته اسکناسی زانو زده، می گوید:
«تا آخر این ماه با من بمان! ترا به خدا ...»

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

می نویسم:
قدیم ترها درباره ی تفاوت کارمندی شوربخت و همکاری خوشبخت به شوخی می گفتند:
این یکی همیشه یک ماه از حقوق خود پیش است و آن دیگری دستکم یکماه از حقوق ماهیانه ی خود وامی ماند.

می پندارم، حاکمیت تبهکار دزدان الله کرم، این تفاوت را نیز از میان برداشته و به همراه آن مانش بسیاری از زبانزدهای کهن ایرانی را چون این یکی که به خودشان برمی گردد نیز نابود کرده است:
«مانند کون ملا پاک است»

چون روز روشن است که دیگر نه تنها کون که هیچ جای کم و بیش همه ی ملاها پاک نیست؛ همانگونه که تفاوت میان کارمند خوشبخت و شوربخت نیز از میان برداشته شده است؛ و این تنها گوشه ای از آن انقلاب فرهنگی «آقای ساده زیست ۹۵ میلیارد دلاری» است و در تازه ترین فرمایشات خود که آن را بگونه ای دنباله ی داستان «کش» و «کش ندادن رسوایی ها» باید بشمار آورد به اشراف سربرافراشته ی کشور پند و اندرز فرموده اند:
اشرافی گری خود را جلوی دیدگان مردم به نمایش نگذارید تا دل شان را بیش تر بسوزانید! و به زبانی دیگر:
بروید پنهانی و در جاهای دیگر پول های بادآورده را خرج کنید؛ الحمدلله که جا در این کره ی خاکی فراوان است؛ از لندن و پاریس گرفته تا جزیره های برمودا ... همه ی آنجاها را که سرک کشیده اید، خوب می شناسید و در استخرهای شان زیرآبی نیز رفته اید! ... خوب! مگر مغز خر خورده اید، اینجا دل مردم بی نوا را به درد می آورید و آن ها را خدای ناکرده، استغفرلله به شورش وامی دارید؟

اگر این ها را که از زبان آن فرومایه افزودم، نادیده بگیریم و تنها فشرده ی سخن آقای دلبسته به "شعر و ادب" و نگران "فرهنگ ایران" را که دعوت به پنهانکاری و جلوگیری از آشکارشدن رسوایی دزدی ها و پلشتی های دیگر است به دیده بگیریم، ناچارم در پاسخ وی، سروده ی زیر را گواه بگیرم که اگر به شکل تعزیه خوانی و از زبان آن مداح ششلول بند خیمه و خرگاهش خوانده شود، شاید بهتر به دل نشیند:
بیا آقا که قربانت شوم من
فدای «آفرین» هایت شوم من
...
بیا تا جیبِ پر دارم از آن زَر
برایت زِر زنم از روضه اکبر
...
اگر تو شاعری من پینه دوزم
بیا تا درز کونت را بدوزم!*

ب. الف. بزرگمهر    هشتم خرداد ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/05/blog-post_9316.html

* تنها دو لنگه ی واپسین سروده ی بالا، هجوی کهن در پاسخ به سروده سرایان جمله پرداز یا «بند تنبانی» است. سایر لنگه های آن از آنِ خودم است که گرچه سروده به آرش راستین آن نیست (همانا بند تنبانی!)، ولی بیگمان درخور تعزیه خوانی و سروده هایی اینچنین که برای بهره برداری از احساسات دینی و مذهبی توده های مردم ناآگاه ساخته و پرداخته می شود، هست. بخش های نقطه چین را نیز همان مداح ششلول بندِ حرام لقمه، خود بهتر می تواند با ملات های «دِلم دِلمِ»: آمیخته به گریه ای ساختگی، چون:  «آی آقا جان ... آی آقا جان ...» و «کجا بودی تو وقتی تیر گلوی علی اصغرت را ...» پر نماید تا اشک «آقا» را از مَشکش بهتر درآورد.

آهان، بذار چشمت را چال کنم ... ـ بازپخشش

آهان، بذار چشمت را چال کنم ... شکم گِرد و قُلنبه ات هم باشد آخر سر ...

ب. الف. بزرگمهر   سوم آذر ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/11/blog-post_485.html

زیرنویس تصویر:

کودکِ هندی در کارگاه سنگ تراشی، تندیس های بودا برای پرستش بزرگسالان می سازد.



۱۴۰۵ شهریور ۲۲, یکشنبه

آماج های «یانکی» ها رویکردی منطقه ای و چندگانه، فراتر از نمایش یورش به ایران دارد ـ بازپخشش

در این یادداشت کوتاه و شتابزده به چند و چون روندی که از سوی «یانکی» ها در شاخاب پارس پی گرفته می شود، کاری ندارم. این سخن باریک و پاکیزه (نکته) نیز برایم روشن است و پیش تر در چندین یادداشت، هر بار بگونه ای به آن اشاره نموده ام که «یانکی» ها پیش از آنکه زمینه ی یورشی بزرگ به ایران را در این بازه ی زمانی آماده نمایند، آماج های چندگانه ای را پی می گیرند که همه ی منطقه را دربرمی گیرد.۱ به این ترتیب، سنگ ایران را به سینه زدن و دلسوزی های هر از گاهی برای ایرانیان از سوی عروسک های خیمه شب بازی امپریالیست های «یانکی» در همدستی با دیگر امپریالیست ها، بهانه و دستاویزی برای پیشبرد آن آماج هاست که تیره روزی هرچه بیش تر توده های مردم ایران، دوشیدن شیر بیش تر از رژیم خرموش های تبهکار و به سرسپردگی بیش از پیش واداشتن شان نیز بخشی از آن آماج هاست؛ نه همه ی آن!

اینکه چرا یورش بزرگ به ایران در دستور کارشان نیست از شَوَندهای گوناگونی برخوردار است که به بسیاری از آن ها در نوشتارها و یادداشت های پیشینم با پیش بینی های درخور و شایان درنگ۲ اشاره نموده و گاه به بررسی همه سویه شان نیز پرداخته ام؛ آنچه در پی آمده، تنها اشاره ای کوتاه و شاید نارساست و بس:
برجسته ترین شوندها، پهناوری ایران در سنجش با کشورهای پیش تر چنگ اندازی شده از آن میان، عراق و افغانستان در همسایگی کشورمان، بالارفتن ریسک به پیروزی نرسیدن و دست نیافتن به حتا نخستین آماج های نظامی و سیاسی، هزینه های سرسام آور چندین و چند برابری در سنجش با کشورهای یاد شده و واکنشی با زمینه های نیرومند تاریخی، نه تنها در چارچوب سرزمین کنونی ایران که در منطقه ی پهناوری پیرامون آن و فراهم شدن شرایطی مهارنشدنی است که بجای کم ترین دستاوردی، واگرد و شکستی همه سویه در پی داشته و ناچار شوند با شتاب از منطقه بیرون بروند. ناگفته روشن است که یکی از پیامدهای چنان شکستی، فراهم شدن بی درنگِ زمینه ی سرنگونیِ همه ی رژیم های منطقه ای پهناور از آن میان، رژیم خرموش های تبهکار فرمانروا بر ایران بدست توده های مردم بجان آمده خواهد بود؛ رژیم هایی خودکامه و وابسته که کمابیش همگی شان به پشتوانه ی کمک های همه سویه ی سیاسی و اقتصادی و پشتیبانی نظامی امپریالیست ها برهبری «یانکی» ها همچنان، زیست ننگین شان را پی می گیرند.

با بدیده گرفتنِ آنچه در بالا بگونه ای فشرده در میان نهاده شد، سویه ای برجسته از روند رو به گسترش چنگ اندازی امپریالیست های «یانکی» بر منطقه ی نفتخیز باختر آسیا در بازه ی زمانی کنونی که بر کشورهای پیرامون آن نیز انگ و نشان خود را بر جای خواهد نهاد به چگونگی برخورد رژیم تبهکار و تن به ننگ داده ی خرموش ها برمی گردد و می تواند «سناریو» و گزینه ای کم تر برجسته در سنجش با دیگر «سناریو»ها و گزینه های کشورهای امپریالیستی برهبری «یانکی» ها را بسود این کشورهای اهریمنی پیش اندازد یا واژگون آن، آن ها را به شترنگ سیاسی و نظامی پیچیده تری وادارد. برای آنکه نمونه ای بدست دهم که به هر رو، چون هر نمونه ی دیگری نمی تواند، «کُلّ» یا «کلان» ماهیتی را بازتاب دهد و ناگزیر از نارسایی هایی در این یا آن پهلوی خود برخوردار است به موضعگیری های بسیار فریبنده ی «یانکی» ها بویژه در پهنه ی سیاسی اشاره می کنم که گویی در اینجا یا آنجا گاه واپس نشسته و میدان را تهی می کنند؛ در حالیکه تنها چنگکی است آویخته در زیر آب برای نُک زدن ماهی های کودنی که نمونه های بسیاری از آن ها را بویژه در میان «امام» های نامور به «جمعه» گواه بوده و همچنان هستیم.۳ همین بس که یکی دو تا از این ماهی های کودن، جُستاری را ناخواسته لو دهند یا سخنی دندانگیر در چارچوب سازگار با این یا آن سناریو و گزینه ی راهبردی امپریالیست ها بر زبان رانند تا آن ها به یاری رسانه های نیرومندشان از کاه، کوه بسازند و توده های مردم کشور خود و بسیاری دیگر کشورها را برای هوده مندیِ۴ چنگ اندازی خود در فلان یورش نظامی یا تبهکاری های آزاردهنده ی دیگری گواه گیرند. با آنچه آمد، همه ی کسانی که در جنگ و ستیز زبانی، همبازی یاوه گویانی چون «خوک پمپی» یا جَک و جانوران خشک مغز یا خَرکَلّه ی دیگری از دَم و دستگاه دیوانسالاری «یانکی» ها می شوند و دهان به یاوه و گزافه می گشایند، خواه ناخواه و دانسته یا از سر نادانی به بخشی از «سناریو» یا «گزینه» ی دلخواه امپریالیست ها دگرمی دیسند و به پیشبرد برنامه ی آن ها کمک می رسانند.۵

پرداختن به دیگر آماج های پیوسته و هماوند با یکدیگر امپریالیست های «یانکی» از آن میان، زایش پراکندگی و دو دستگی ها و چند دستگی های هر چه بیش تر میان نیروهای پیشروی اجتماعی و سیاسی، دامن زدن سرراست و ناسرراست به گونه های گوناگونی از ملی گرایی آمیخته به کیش و آیین اسلام، پیشگیری از خیزش های توده ای سراسری و بویژه ناکام نمودن شان در پدیداری پیشانی بایسته و درخور برای سرنگونی رژیم های خودکامه و از آن میان، رژیم خرموشی اسلام پیشگان فرمانروا بر میهن مان، در چارچوب این یادداشت نمی گنجد. به این جُستارها نیز در یادداشت ها و نوشتارهای گذشته پرداخته ام و در نوشتاری نیمه کاره برحای مانده که امیدوارم آن را به پایان بتوانم برسانم با بدیده گرفتن اوضاع روز، جداگانه خواهم پرداخت. در اینجا تنها به این سخن باریک و پاکیزه اشاره می کنم و بویژه روی سخنم با نیروهای با گرایش چپی است که زمینه ها و رگه های ملی گراییِ نیرومندی، بس ناسازگار با شیوه برخورد طبقاتی «سوسیالیسم دانشورانه»، در رویکردهای سیاسی شان چشم را می آزارد:
بنیاد سیاست امپریالیستی در زمینه ی دستکاری های اجتماعی، نه تنها در ایران که در بسیاری دیگر از «کشورهای پیرامونی» که از آمادگی خیزش های توده ای با رویکردی دادخواهانه بسود نیروهای رنج و کار برخوردارند، روی جُستار ملی و دامن زدن به ملی گرایی کانونمند شده است. در نوشتار نیمه کاره ی در دستِ کار تا اندازه ای به آن خواهم پرداخت. به هر رو، شیوه برخورد لنینی در انقلابی که با سیاست درخشان و شعارهای راهبردی سنجیده ی حزب بلشویک برهبری آن فرزانه ی تیزبین انقلابی، در چند گام به انقلاب سوسیالیستی پیروزمند فرارویید به ما می آموزد و هشدار می دهد که چنانچه کار رژیم تبهکار خرموش ها با امپریالیست های «یانکی» بالا گیرد، در دام سیاست های ملی گرایانه ای که سود سرراست آن بجیب همین رژیم تبهکار ایران بربادده خواهد رفت یا شاید به جان گرفتن نیروهای واپسمانده ی پادشاهی خواهان بینجامد، نیفتیم. شیوه برخورد لنینی، همچنین می آموزد که پهنه ی نبرد را با همه ی نیروهای درگیر در آن با باریک بینی بایسته و ارزیابی سزاوار بدیده بگیریم؛ میان آرزوهایی که در بیش تر باره ها دستِکم در بازه ای زمانی دست یافتنی نیستند با امیدواری به گرفتن سنگرهایی در دسترس بگونه ای مرزبندی کنیم که در آن بختی شایسته برای دستیابی طبقه کارگر و نزدیک ترین زحمتکشان پیرامون آن در شکستن ماشین دولتی بورژوازی و بدست گرفتن فرمان پیشرفت های انقلابی فراهم آید.

ب. الف. بزرگمهر   چهارم تیر ماه ۱۳۹۸


پی نوشت:

۱ ـ «هیچ جای نگرانی نیست؛ دستِکم در بازه ی زمانی کنونی!»، ب. الف. بزرگمهر ۳۱ اُردی بهشت ماه ۱۳۹۸

۲ ـ اینکه دستکم در بازه ی زمانی کنونی، جنگی رخ نخواهد داد نیز برخلاف نوشته ی آن گاهنامه ی وامانده و چند الف بچه ی سیاسی بیکاره ای که هِر را از بِر بازنمی شناسند و به همین شَوَند و شَوَندهای دیگر از توان پیش بینی بهنگام رویدادها برخوردار نیستند و تنها پس از روشن شدنِ سمت و سوی روند یا ماجرایی از آن میان، به ریزه خواری آنچه بهنگام پیش بینی نموده و راه را از چاه باز نموده ام، پرداخته و می پردازند، بر بنیاد پیش بینی باریکی است که به هر رو، دستکم پنج درصد ریسک دربر دارد و بر زبان راندن آن، افزون بر چیرگی بایسته به «دیالکتیک ماتریالستی»، نیازمند دلاوری نیز هست که با پاورچین پاورچین راه رفتن و گاه لنگیدن در پی رویدادها ناهمخوان است. آن پنج درصد ریسک را نیز دانسته یادآور شده ام؛ زیرا در هیچ روند و فرگشتی، نه تنها در پهنه ی اجتماعی که در پهنه های دیگر نیز هیچگاه «تاریخی» و «منطقی» از دیدگاه «دیالکتیک ماتریالستی»، صد در صد با یکدیگر سازگار نمی شوند و نخواهند شد! اینکه «کیرِ خرِ نظام» گفته است: «جنگی به وقوع نمی‌‌پیوندد» نیز هیچگونه هماوندی با پیش بینی ندارد؛ زیرا بگمانم باید روشن باشد که وی، بیش از نوک دماغش را نیز نمی تواند ببیند و آزمون های کوچک و بزرگی از گذشته تاکنون، گواه آن است؛ پیشگویی نیز در کار نیست؛ زیرا وی بر تارک دَم و دستگاهی تمرگیده که هم از شاخک های گوناگون خبرچینی و داده پردازی برخوردار است و هم با چالش های پشت پرده، زد و بندها و بده بستان ها از آن میان با لولوی «دشمن» که از آن، چون ابزاری درخور برای ترساندن توده ی مردم و بویژه لایه های میانگین به بالای اجتماعی بهره می برد، آشناست و خود، سرراست در بسیاری از آن ها دست دارد. این نیز بماند که هماوند نمودن «... نتیجه‌گیری برخی از نظریه‌پردازان و سخنان علی خامنه‌ای»، جز یک نیرنگبازی تبهکارانه بیش نمی تواند باشد که تنها از خامه ی کسانی چون «رفیق دیپلمات» یا آن مردک بیمایه با پیشینه زندانِ ناروشن که وی را «رفیق توتو» (از «توتولوژی») می توان نامید و مشتی عوضی دیگر در همین مایه که بویی از «سوسیالیسم دانشورانه» نبرده اند، می تواند بتراود. کسی که به «سوسیالیسم دانشورانه» چیرگی نسبی دارد، بخودی خود از توان پیش بینی نیز با همه ی اگر و مگرهای آن، برخوردار می شود. شیوه ی کارکردِ ب. الف. بزرگمهر و پیش بینی هایش که گاه شتابزده یا با دیرکرد از روی آن ها رونویسی نموده و حتا در یکی دو سخنرانی بکار برده اید، خود نمونه ای از این چیرگی نسبی است.   

۳ ـ یک نمونه از میان آن همه:
«وقتی پهپاد مورد هدف قرار گرفت، رییس جمهور آمریکا اوّل شاخ و شانه کشید؛ بلافاصله حرف را عوض کرد. دلیل این موضوع هم آن است که جرات و عرضه ندارد تا عکس العمل نشان دهد.»، برگرفته از یادداشتِ «خریت نه تنها علف خوردن است که دشمن به جنگ واداشتن است!»  ب. الف. بزرگمهر   یکم تیر ماه ۱۳۹۸

۴ ـ پارسی نویسی:
بجای واژه ی از ریشه عربی «حَقّانیت»، می توان از آن میان، آمیخته واژه ی پارسی «هوده مندی» را بکار برد.

۵ ـ «تاکنون استراتژی ما برای رویارویی با پشتیبانی ایران [بخوان: رزیم خرموش های اسلام پیشه!] از تروریسم و کوشش برای دستیابی به جنگ ابزار هسته ای و گسترش موشک های بالستیک، سراسر از راه رویکردهای سیاست ورزی (دیپلماتیک) و فشار اقتصادی بوده است. این ایران است و نه ”ایالات متحد»“  که مسیر درگیری با جنگ ابزار را در پیش گرفته است.» گفته های نماینده فراراستِ «حزب جمهوریخواه «یانکی» ها: «مارکو روبیو» در واکنش به سرنگونی پهپاد آمریکایی، برگرفته از تارنگاشت دروغپردازِ و بی هیچگونه مسوولیتِ اخلاقیِ وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»  ۳۱ خرداد ماه ۱۳۹۸ (با ویرایش، پارسی و پاکیزه نویسی درخور از اینجانب؛ افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

صدای قطره‌ ای که از تاق افتاد ... ـ بازپخشش

یادداشتی کوتاه درباره ی گفتگوی زیر*

سخنان علی پهلوی به دلم نشست. به باور و شیوه ی نگرش وی به جهان کاری ندارم. آنچه برایم دلنشین بود، راستگویی و پاکیزگی اندیشه ی وی است که در این گفتگو به روشنی دیده می شود یا بهتر است بگویم بوی آن را اگر شامه ی خوبی داشته باشی، بی درنگ احساس می کنی و به جانت می نشیند.

شاید چیزهایی که می گوید به دیده ی برخی آدم ها، آنها که بویژه زندگی یکنواخت و بی دردِ سری داشته و دارند یا حتا آنها که به آب باریکه ای برای همه ی زندگی دست یافته و مانند حوض کوثر آن را پاس می دارند، کم و زیاد، گزافه گویی آید؛ ولی با آنچه که از «دمکراسی دوزخی باختر زمین» دیده و آن را با پوست و گوشت خود لمس نموده ام، درستی گفتار وی را در این باره گواهی می کنم.

نکته ی برجسته در این گفتگو، رنج و آزاری است که برجای ماندگان خانواده ی شاه گوربگور شده ی پهلوی و «شازده پسرشان» بر وی روا داشته اند. اندازه ی راستگویی، درستکاری و پایبندی این خانواده ی دزد بی آبرو و بیشرم به «دمکراسی»** را که همچنان با پول های از کیسه ی مردم ربوده ی شاه گُجسته و پدر بی دانش و نوکرصفت گجسته تر از وی روزگار می گذرانند، می توان از لابلای سخنان این بازمانده ی همان خاندان که چنین با بی مهری و رنج و آزار آنها به شوربختی گرفتار آمده، به گوش جان شنید و دریافت.

ننگ و نفرت بر همه ی خودفروختگان و خودباختگانی که به بهانه ی سرنگونی رژیم تبهکار و ضد انقلابی جمهوری اسلامی در پیِ بازگرداندن رژیم ستمشاهی و به گورستان تاریخ سپرده شده ی پهلوی هستند و از آن «آلترناتیو» (گُزینه) می سازند. به گفته ی سعدی شیرین سخن: «عِرض خود می برند و زحمت ما می دارند.»

ب. الف. بزرگمهر    ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/04/blog-post_10.html

* بخش هایی از این گفتگو را که به جُستارهایی در گذشته ی دور یا کم اهمیت از دیدگاه اجتماعی پرداخته، زدوده ام. عنوان نوشتار را نیز با الهام از گپی در گفتگوی زیر برگزیده ام. عنوان اصلی در زیر آمده است.

** شاید هیچ واژه ای به درازای تاریخ در جهان نتوان یافت که چنین گسترده، بی شرمانه از آن سوء استفاده شده باشد. 

***

من ولیعهد بودم

آقای علی پهلوی کمی از اوضاع خودتان برایمان بگویید؛ کجا و با چه کسی زندگی می کنید؛ کجا مشغول به فعالیت هستید؟

ابتدا شما بگویید که چه چیزی در من جالب بود که من را برای مصاحبه انتخاب کردید؟

شما یکی از نوادر افرادی در خاندان پهلوی هستید که هم سرگذشت متفاوتی از سایر افراد این خاندان داشته و هم اینکه ظاهرا به علت انتقاد زیاد از آنها مورد اذیت و آزار آنها هم بوده اید.

بله واقعیت این است که الان من فقط می‌نویسم. آمریکا و رضا پهلوی من را در اروپا خفه کرده‌اند، نمی‌توانم کتاب چاپ کنم. مثل اینکه وجود ندارم. بنابراین فقط می‌نویسم. کتاب می‌نویسم ولی چاپ نمی‌شود؛ کار من فقط این است.

اجازه صحبت که دارید؟!

نه! سرویس‌های مخصوص آمریکا به من اجازه‌ حرف زدن هم نمی دهند؛ اگر حرف بزنم صدای قطره‌ ای که از طاق بیفتد را هم نمی‌دهد.

به صورت مشخص می‌گویید چه برخوردی با شما می‌کنند؟

من در سال ۱۹۸۲ با جیب خالی از ایران آمدم؛ مثل سایرین از ملت هم که دزدی نکرده بودم، مجبور شدم کار کنم تا بشوم ژورنالیست. برای مجله های «پاری ماچ» و «لکس پرس» می نوشتم تا اینکه امریکا و رضا پهلوی دستوراتی دادند و تمامی درها به روی من بسته شد. من آن موقع نمی‌دانستم که از این کارها هم می‌توانند در دموکراسی انجام دهند! از آن زمان به بعد، مانند سنگی که از کوه بیفتد، من هم گدا شدم و در خیابان‌ها گدایی می‌کردم.

 این موضوع به چه سالی باز می‌گردد؟

از سال ۱۹۸۷ خفه کردن من شروع شد. گدا شدم تا اینکه کسی پیدا شد و اتاقی به من داد. در فرانسه حقوقی هست که همه باید داشته باشند؛ اما اگر آدرس نداشته باشی، آن حقوق تعلق نمی‌گیرد. زمانی که سرپناه پیدا کردم، آن حقوق را هم گرفتم و کم‌کم بالا آمدم.

برخورد رضا پهلوی بخاطر مذهبی بودن شما است و یا دلیل دیگری دارد؟

این رفتار رضا و مادرش از ابتدا بخاطر مذهبی بودن شروع شد. ناراحت بودند که چرا مسلمان شدم؛ همیشه می‌ترسیدند. ۱۹۵۴و ۱۹۶۰ که ولیعهد بودم آنها فکر می‌کردند می‌خواهم شاه شوم؛ ولی من هیچ علاقه ای نداشتم. اما آنها این حرف‌ها را نمی‌فهمند و فکر می‌کردند افکار من هم مثل خودشان است. همیشه گفته‌ام که اگر سلطنت را هم به من می‌دادند، می‌گفتم نه! چون کار من نیست. من وجدان دارم؛ شاه هرچقدر هم حسابی باشد، بخاطر دربار کور می‌شود.

 رضا پهلوی تا به حال از شما شکایت هم کرده؟

همه چیز بدون سر و صدا بود. من شغل خبرنگاری را از دست دادم، دیگر هیچ روزنامه و یا مجله‌ای هم مرا به کار نگرفت؛ این نشان می‌دهد که فرانسه آزاد نیست. می گویند آزادی هست ولی بسیار ناآزاد است.  این را خودم آزمایش کردم و روی حرف کسی نمی‌گویم.

در حال حاضر مشکل آنها با شما چیست؟

آنها خیلی خیلی قدرت دارند؛ بیش از آنکه تصور می‌کنیم. امریکا هرکاری می‌تواند در اروپا انجام دهد بدون اینکه آب از آب تکان بخورد. به طور مثال کتاب چاپ شده ام را از کتابخانه ها جمع کردند.

 موضوع کتابتان چه ‌بود؟

درباره اسلام بود.

 در حال حاضر آنجا با کسی ارتباط دارید؟ خصوصاً خاندان پهلوی؟

با هیچ کس. البته با چند ایرانی دوست بودم. الان در ده دور افتاده‌ای در سوئیس هستم اینجا همه آلمانی هستند و من آلمانی بلد نیستم؛ ولی خب خداروشکر، خدا رو شکر. من مسلمان هستم البته نه مسلمان ظاهر، همیشه می‌گویم هرچی خدا بخواد. قبلا در ایران با چند نفر ارتباط داشتم اما دیگر ارتباط ندارم. فقط سال گذشته آقای اکبر نبوی ۱۸۰ساعت فیلم از من گرفت.

... 

از خاطره اولین دیدار با شاه بگویید، چه زمانی بود و چه اتفاقی افتاد؟

من را بار اول به کاخ سفید در خیابان پهلوی (ولیعصر) بردند. شاه با لباس نظامی و تمام مدال‌هایش ایستاده بود، ثریا هم آن طرف بود، من فقط ۷ سالم بود، واقعاً از آنها ترسیدم، مثل خرگوش فرار کردم.

تنها به این دیدار رفته بودید؟

با مادرم بودم؛ اما نگذاشتند که ایشان به اتاق شاه بیاید. مادرم در راهرو ماند، یادم نیست در فکر کودکی‌ام چه گذشت ولی خیلی وحشت کردم.

هیچ رابطه حسی بین شما و شاه نبود؟

ازش بدم نمی‌آمد ولی مثل عمو هم نبود، همیشه برایم شاه بود. البته اینگونه رابطه با تمام دربار بود، پهلوی ها همیشه خودشان را می‌گرفتند، با اینکه در آن زمان ولیعهد بودم، بچه فرانسوی هم بودم و همیشه من را پایین نگه می‌داشتند.

کمی از زندگی خودتان در دربار بگویید، چگونه آن دوران را سپری کردید؟

در قانون اساسی آمده بود که که شاه باید همیشه یک ولیعهد داشته باشد و تنها کسی که می‌توانست شاه شود من بودم. برادرهای ناتنی شاه، مادرهای قاجار داشتند و خون قاجار طبق قانون اساسی قدغن بود.

شاه مرا از مادرم گرفت و به پانسیون فرستاد؛ مادرم من را از پانسیون دزدید و به فرانسه برد. شاه از رئیس جمهور فرانسه خواست من را به ایران بازگرداند؛ به دلیل اینکه من در فرانسه به دنیا آمده بودم و اصلیت فرانسوی هم دارم، این درخواست رد شد. بالاخره ما راضی شدیم که دوباره به ایران بازگردیم. شاه معلمانی برای من گذاشت. بدون سرو صدا بزرگ شدم. وقتی ۱۳ساله شدم، اولین پسر شاه (رضا پهلوی) به دنیا آمد و من از برنامه ولیعهدی رها شدم. ۱۸ ساله که شدم به آمریکا رفتم و ادیان خواندم. بعد به ایران بازگشتم و بهمن حجت کاشانی به من گفت:

«اینجا مملکت اسلامی است؛ تو که همه ادیان را خواندی، چرا قرآن نمی‌خوانی؟» اینگونه شد که ۱۲ سال با آیت‌الله ملایری قرآن آموختم.

از سال ۱۹۷۲ زمین‌هایم در گرگان را دست خودم گرفتم. در این منطقه بودم که متوجه شدم عدالت پولی است! به قدری به دنبال احقاق حق مردم رفتم که ساواک تصمیم گرفت مرا کمونیست بخواند و در ۱۹۷۵ به این جرم در اوین زندانی شدم؛ این در حالی است که من ضدکمونیست هستم. کارل مارکس را قبول ندارم. در ایرانِ آن زمان، هرکسی را که می‌خواستند خفه کنند می‌گفتند کمونیست است، نمی‌گفتند مسلمان است. ۱۷ روز در زندان، روزی ۴ ساعت سوال و جواب؛ بعد از ۱۷ روز فهمیدند که من کمونیست نیستم!

حتی چند روحانی معروف هم وقتی از ماجرا باخبر شدند از جواب‌هایم به ساواک خیلی راضی بودند.

من باید بین شاه و قرآن یکی را انتخاب می‌کردم؛ نمی‌توانستم بخاطر عمویم به قرآن پشت کنم. بالاخره آزادم کردند ولی ۲سال من را خانه‌نشین کردند. بعد از آن تا اواخر ۱۹۷۷ خانه نشین بودم. در این ۲ سال فقط یکبار مکه رفتم آن هم با پاسپورت جعلی به نام «اسلامی اصل» حتی نگذاشتند با اسم پهلوی به مکه بروم.

 به نظر شما انقلاب اسلامی در ایران مردمی بود؟

بله، خیلی‌ها در این انقلاب بودند، تنها کسی که در این انقلاب نبود، گارد شاهنشاهی بود.

... 

 بعد از انقلاب اسلامی در ایران چه کردید؟

پس از انقلاب در ایران ماندم و نرفتم، حس نمی‌کردم در خطرم. با آیت‌الله طالقانی دوست بودم. خیلی آزادانه حرف‌هایم را می‌زدم. یک روز یکی از مسئولین امنیتی آن دوران به من گفت آقای اسلامی ـ بعد از انقلاب به من می‌گفتند اسلامی ـ گویا شما پاسپورت فرانسوی هم دارید و می‌توانید جای جاسوس گرفته شوید. گفتم ندارم ولی اگر بخواهم می‌توانم داشته باشم. تمام اسنادم را گرفت و پس از یکی دو ماه گفت اسنادت در اوین است؛ برو اوین. به آیت‌الله پسندیده، آیت‌الله قمی و تمام آیت‌الله هایی که می‌شناختم، گفتم برم اوین؟ گفتند نرو، از خاندان پهلوی کسی دستگیر نشده که یک جوجه پهلوی دستگیر شود ... خلاصه بالاخره به آنجا رفتم. می خواستند من را نگه دارند که بعضی از روحانیون نامه نوشتند که این را آزاد کنید.

سال ۱۹۸۲ زیر نظر آیت‌الله خلخالی دادگاهی شدم. شنیدم که قرار است حکم اعدام برایم صادر شود. (البته این را آقای پسندیده به من گفت). آیت‌الله گیلانی به آیت‌الله خمینی گفت که فلانی (من) بی‌گناه است. گویا آیت‌الله خمینی چند خط نوشتند که من را رها کنند. البته به چشم ندیدم ولی شنیدم. با آیت‌الله پسندیده دوست نزدیکی بودم؛ مرد خیلی خوبی بود. من با اکثریت روحانیت دوست بودم.

چون من قرآن را با عظام یاد گرفتم، آنها دید خوبی از من داشتند؛ سفارش من را پیش امام کردند. یادم می‌آید آیت‌الله پسندیده یک روز با خنده به من گفت: من به آقا (امام) گفتم شما آدم خوبی هستید؛ آقا گفت چطور می‌شود در خانواده پهلوی آدم خوبی هم باشد؟ 

به نظر شما اگر بعد از رضا شاه فرزند دیگری به سلطنت می‌رسید، باز هم اوضاع همان طور پیش می رفت؟

اینگونه اتفاق افتاد، یعنی باید این اتفاق می‌افتاد، نمی‌توانیم تاریخ را دوباره بنویسیم.

فکر می‌کنید خاندان پهلوی شانسی برای بازگشت به قدرت دارند؟

خدا نکند، خدانکند!

آخرین دیدارتان با شاه به چه زمانی بر می گردد؟ چه خاطره ای از آن روز برایتان مانده؟

در ۱۹۷۰ مسلمان شدم. از آن زمان به بعد دیگر شاه را ندیدم.

تابستان قبل از آنکه مسلمان شوم، به نوشهر رفتم، آنجا اسکی روی آب بازی می‌کرد.  من هم در این ورزش تبحر داشتم. در آنجا ۲ هفته با شاه بودم و اسکی بازی کردم. البته با هم صحبت نمی‌کردیم؛ من در گروه بودم. شاه با خیلی‌ها تماس نداشت. چند تا دوست داشت مثل پرویز بوشهری، یحیی عدل، تیمسار خاتم. سایرین مانند گروهی گوسفند بودند که آن اطراف علف می‌خوردند.

پس از آن دیگر شاه را ندیدید؟ بعد از فوت هم به مراسم‌هایش نرفتید؟

من پاریس بودم، حتی پولی هم نداشتم که بروم؛ هنوز خبرنگار نشده بودم. تمام فکرم کارم بود. دو سال خبرنگار بودم.

درباره مذهبی شدن خودتان بیشتر بگویید، فرآیند مذهبی شدن چه واکنشی از سوی پهلوی داشت؟

اول ترسیدند؛ مسخره کردند. بعد که دیدند من پافشاری می‌کنم و شوخی ندارم، سیاست دیگری بر پا کردند و گفتند علی کمونیست است؛ نگفتند مسلمان است. آن زمان کسی را برای مسلمان بودن نمی‌‌گرفتند؛ فحش بزرگ کمونیست بودن بود. بعد از اینکه گفتند کمونیست است، کار من زار شد.

به نظرتان اگر شما شاه ایران می‌شدید، سرنوشت پهلوی‌ها بهتر می‌شد؟

من شاه بشو نیستم. چون لیاقتش را ندارم. شاه کسی است که به مردم زور بگوید؟ قطعاً نه! من اگر شاه می‌شدم نوکر مردم بودم نه اربابشان. شاه اصلی ملت است.

اشاره به خودکشی علیرضا می کنم؛ قبل از آن هم خودکشی لیلا بود. چه اتفاقاتی در خاندان پهلوی در حال وقوع است که یکی پس از دیگری دست به خودکشی می‌زنند؟

من با آنها هیچ ارتباطی ندارم. فقط شنیدم لیلا  «اوردوز» (overdosis)* کرد. نخواست خودکشی کند، ولی چیزهایی کرد که خودش را کشت. لیلا عاشق مردی شده بود و مادرش مخالف ازدواج آنها بود؛ لیلا زجر می‌کشید و آخر هم کارهای دیوانگی کرد.

می گویند علیرضا هم خودکشی کرده؛ بالاخره شما جزیی از خانواده پهلوی هستید؛ فکر می‌کنید دلیل خودکشی علیرضا چه بود؟

علیرضا را نمی‌دانم.

 دلیل مرگش را حدس هم نمی‌زنید؟

کم و بیش مانند جریان لیلا بود. علیرضا پسر حساسی بوده. فرح و رضا نمی‌گذاشتند علیرضا بالا بیاید و خفه‌اش می‌کردند. مطمئنم. شاید این یکی از دلایل خودکشی بود.

این که می‌گویند از مملکت دور بود و پدرش مرد درست نیست. ایرانی های بسیاری هستند که از مملکت بیرون آمدند و پدرشان فوت کرد؛ اما خودکشی نکردند.

در حال حاضر مشغول چه فعالیتی هستید؟

هیچ کاری ندارم. سر هر کاری بروم اینها کارم را می‌گیرند. الان روی دوش یکی از بچه‌هایم نشسته‌ام، نانش را می‌خورم و زیر طاقش هم نشسته‌ام. هیچی ندارم.

...

منبع: همشهری ماه، نوروز

* زیاده روی در استفاده از دارو یا موّاد مخّدر

این نوشتار در بسیاری جاها، بویژه نشانه گذاری ها، از سوی اینجانب ویرایش شده است.    ب. الف. بزرگمهر

۱۴۰۵ شهریور ۲۱, شنبه

گاهی پاسخ چیستان ها ساده تر از آن است که در کتاب ها نوشته شده اند ـ بازپخشش

پیشگفتار

یادداشت زیر، دربردارنده ی گزیده هایی از بخشی از یادمانده های تاج الملوک پهلوی (مادر شاه گوربگورشده ی ایران) با عنوان «دکتر محمد مصدق» در کتاب خاطرات وی است که به منش و کردار این سیاست ورز ایرانی در دوره ی جنبش ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ امرداد ماه ۱۳۹۲ پرداخته است؛ یادمانده های زنی که به گمان بسیار، سیاست آشناترین آدم در میان خاندان پهلوی از سر تا دم آن نیز بود؛ کسی که گویا به رضا قلدر، خواندن و نوشتن آموخته و نخستین سنگ بنای آموزش سیاسی آن مرد کم مایه و دشنامگو را فراهم نموده بود.

درباره ی سیاست آشنا بودن «تاج الملوک»، همین بس که بسیاری از سیاست ورزان و دست اندرکاران روزگار به دیدنش می شتافتند تا با وی در زمینه ی مهم ترین چالش های سیاسی و اجتماعی روز به گپ و گفتگو بنشینند. نمونه ای از آن در یادداشت زیر و از زبان خود وی آمده است. برداشت  خودم نیز در همین اندازه که به بخش هایی از این خاطرات نُکی زده ام، گویای هوشمندی وی در شیوه ی سخن گفتن و ساز و برگ یافتگی به دانش عمومی در چارچوب افق سیاست آن هنگام با همه ی محدودیت دیدگاه طبقاتی اش است که برای بسیاری از زنان آن دوران، دست نیافتنی بوده و از دانش و بینش بسیاری از مردان سیاست ورز آن هنگام نیز فراتر می رود. نکته ی مهم دیگر، راستگویی و رُک گویی تاج الملوک پهلوی در گفتار است که از دید آدمی با سرشت و ویژگی های روحی من، اهمیتی دوچندان می یابد؛ زیرا هر آینه در هرجای نوشتار یا کتابی احساس کنم که رنگی و مایه ای از دروغ و فریب دارد، گرایش به پی گرفتن آن را از دست می دهم؛ مگر آنکه کاری پژوهشی و بایسته باشد که خود را وادار به خواندن و پیگیری نوشتار یا کتابی اینچنین نمایم. در یادمانده های تاج الملوک تا همین اندازه که خوانده ام، بویی از فریبکاری یا پیچاندن و گونه ای دیگر وانمودن جُستارها در گفته های وی ندیدم و گرچه دیدگاه های سیاسی و اجتماعی وی را رویهمرفته نمی پسندم، می پندارم آنچه درباره ی محمد مصدق و برخی چالش های پیرامون زندگی اش بر زبان رانده، گواه ژرف بینی و بینش سیاسی و اجتماعی اوست؛ بینشی که یاوه گویی های کم و بیش پرشمار در بزرگنمایی از محمد مصدق و بت ساختن  از وی به عنوان رهبر ملی و آدمی پیکارجو برای دستیابی به منافع ملی ایران را که در کتاب ها و نوشتارهای گوناگون بازتاب یافته، هیچ و پوچ می کند و از آن مهم تر، پاسخ برخی چیستان های تاریخی آن دوره را که با منش، انگیزه ها و رویکردهای محمد مصدق هماوندی تنگاتنگ دارد، آسان می نماید.

با این همه، آماج من از یادآوری این گُزیده یادمانده ها، پرداختن به شیوه ی نگرش تاج الملوک به چالش های اجتماعی و سیاسی گذشته و پژوهشی تاریخی نیست که از آن برای نشان دادن و زیر ذره بین نهادن انگیزه های محافظه کارانه، غیرانقلابی و سردرگم میان دو طبقه ی بورژوازی و کارگر در میان گروه هایی از نیروهای چپ سود برده ام که در کالبد تئوریک و نظری چپ شکل گرفته و به بازار کالای سرمایه داری روانه شده اند؛ "نظریه پردازی" هایی که نه تنها شرایط امروز و فردای میهن مان را نادیده می گیرند که از آن بیش تر، بی عملی و لمیدن بر روی مارکسیسم و گرایش به گونه های سالنی و دانشگاهی و گلخانه ای مارکسیسم را به نمایش می گذارند.    

به هر رو، یادمانده های این زن تیزهوش به بهترین شکل ممکن، بهتر از همه ی کتاب ها و نوشته هایی از چپ و راست که در این باره پژوهش نموده اند، نقش مصدق را در پیروزی کودتای ۲۸ امرداد ماه ۱۳۳۲ روشن می کند. با خواندن این خاطرات، آن دسته پرسش ها که برایم وجود داشت، همه از میان می روند و این نکته روشن می شود که واقعیت مانده در پشت پرده، گاه بسیار ساده تر از آن چیزی است که می پنداریم.

ب. الف. بزرگمهر   (تاریخ این نوشته از آن چندین و چند سال پیش است که به یاد نمی آورم و نگاهی به ویژگی های «وُرد» («word»( نیز به شوند از میان رفتن داده ها، پیش نویس ها و نوشتارهای نیمه کاره ام در رایانه ی کهنه و بارگیری دوباره ی تنها برخی های شان از آن میان، این یادداشت در رایانه ی تازه بیش از سه یا چهار سال پیش را نشان نمی دهد.)

گلچینی از یادمانده های تاج الملوک پهلوی درباره ی محمد مصدق

«... صدها کتاب تاریخی در مملکت چاپ شده و نویسندگان از زمان کودتای خوت ۱۲۹۹ تا به امروز مشروحا نوشته اند؛ اما من این کتاب ها را که بعضا دیده ام یک مقدار زیادی کسری دارند و یا نویسندگان بی اطلاع بوده اند یا به عمد نخواسته اند خیلی مسائل را بنویسند ...

مصدق در فرنگ تحصیل کرده و بزرگ شده بود و از یک خانواده اشرافی و متمول و خان زاده و اصلا شازده بود. تا دلتان بخواهد زمین داشت. صدها پارچه آبادی در نقاط محتلف مملکت داشت. هیچ اعتقادی هم به ایرانی جماعت نداشت. ده بار پیش خود من از ایران و ایرانی بدگویی کرده است ... من چند جمله از اظهارات او را که به یاد دارم برایتان می گویم تا خودتان قضاوت کنید، مصدق چطور آدمی بود. مصدق می گفت:
در مملکت ما حرف راست دشمن می تراشد!

سخت اهل تظاهر و ریا بود و هر وقت در برابر مخالفانش کم می آورد، فورا خود را به مریضی می زد ...

می گفت: مردم ایران دیده بصیرت ندارند و دروغ را بهتر از راست پذیرا هستند.
...

اول اصلا دنبال این معنی نبود که نفت را ملی کند بلکه تنها هدفش این بود که یک مقدار لیره بیش تری بگیرد و سهم ایران از درآمد نفت را زیادتر کند و درآمد خزانه را بالا ببرد. در آن ایام، افکار چپی و بلشویکی بین کارگران شرکت نفت آبادان هواخواه داشت و توده ای ها که دنبال بیرون کردن انگلیسی ها از ایران بودند، دور او جمع شدند و شروع به تشویق مصدق کردند.

مصدق خیلی جاه طلب بود و وقتی ملاحظه کرد مورد تشویق و مرکز توجه قرار گرفته است در عناد و لجاجت با انگلیسی ها مصمم تر شد ...
...
من حالا با چند جمله ساده می خواهم تمام داستان وقایع ۲۸ مرداد ۳۲ را خدمت تان عرض کنم تا بدهید به تاریخ نویس ها و آن ها تواریخ خودشان را اصلاح کنند و واقعیات را به مردم بگویند.
...
جنگ تمام شده بود و آلمان شکست خورده و مستملکات و مستعمرات خود را از دست داده بود ...

آنچه ما نمی دانستیم این بود که نحوه رویارویی آمریکا و انگلستان در ایران چطوری خواهد بود.

یک مرتبه حرف های جدیدی در ایران شروع شد و یک دستجاتی پیدا شدند که حرف از دمکراسی و ملیت و اینجور چیزها می زدند. قوام السلطنه که به سیاست انگلیسی ها نزدیک بود و حسین علا که به سیاست آمریکایی ها نزدیک بود، هر دو پیش من می آمدند و ما با هم صحبت زیاد می کردیم. از این صحبت ها معلومم شد که آمریکا دستجاتی درست کرده و می خواهد عرصه را به انگلیسی ها و سیاست آن ها در ایران تنگ کند.
...
حرف و حدیث ها همه در مورد آزادیخواهی و ملیت خواهی و آرمانخواهی و چیزهای قلمبه سلمبه از این قبیل بود؛ اما به مصداق آنکه گفته اند:
«مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه!»، هدف یک چیز و فقط یک چیز بود . آن هم ماده سیاه و بدبوی نفت!
...
در مجلس، فراکسیون حزب توده موضع ملی شدن نفت را دنبال می کرد و اگر بخواهیم حقیقت را بدون هیچگونه آلودگی بیان کنیم، باید با شهامت اقرار کنیم که حزب توده اصلی، یعنی توده ای های بلشویک مذهب (!) ازبیخ وبن خواستار ملی شدن نفت ایران و اخراج انگلیسی ها از ایران بودند ...
...
توده ای ها خیلی نفوذ در بین کارگرهای صنعت نفت داشتند و آبادان آن روز معروف شده بود به استالینگراد ایران!
...
وقتی حزب توده در ایران قوت گرفت، هم ما به وحشت افتادیم و هم دوستان انگلیسی و آمریکایی و حتی منطقه ای ما!

یادم هست که مرحوم ملک فیصل، پادشاه عراق برای محمدرضا پیغام داد که اگر فکری برای حزب توده نکنید برای ما هم در داخل عراق مشکل درست خواهد شد؛ چون از زمانی که حزب توده در ایران محبوب القلوب شده است در عراق هم حزب اشتراکیون راه افتاده که نسخه عربی حزب توده شما در ایران است! 

اینجا بود که انگلیسی ها ... پولیتیک خوبی انجام دادند و یک حزب توده درست کردند که بعدها به توده ای ـ نفتی معروف شد. کار این حزب توده بدلی این بود که صدپله از حزب توده اصلی، تندتر شعار بدهند و با اغفال مردم، آن ها را از پشت سر حزب توده اصلی به پشت سر خودش بکشاند. البته در حزب توده اصلی هم اشخاص خوبی بودند که با ما همکاری داشتند و می آمدند به محمدرضا اعلام وفادری می کردند ... ما به این اشخاص حکم می کردیم که داخل حزب بمانند و برای ما اخبار بیاورند و منویات ما را ... در داخل حزب اجرا کنند.

من به تجربه دریافتم سیاسیون ایران از این قماش هستند و اصالت عقیده ندارند و آن حزب که در ایران همیشه موفق بوده و هست، حزب باد است و بس!

... آمریکا با دست این عوامل و این عناصر، عرصه را بر انگلستان تنگ کرد و مصدق هم که دید اگر دیربجنبد، هدایت احساسات مردم کاملا" به دست حزب توده می افتد خود را جلو انداخت و شد رهبر جمعیتی که خواسته شان ملی شدن نفت بود. یک روز یادم هست که سر میز شام بودیم. مصدق هم بنا به دعوت قبلی آمده بود ... مصدق گفت:
... الان نارضایتی در بین مردم زیاد شده و اگر ما بخواهیم در برابر خواسته مردم بایستیم، آن ها ما را کنار زده و می روند دنبال توده ای ها که شعارهای تند می دهند. بنابراین، ما باید خودمان رهبری مخالفین را عهده دار شویم ...

مصدق برای آنکه اطمینان خاطر به ما بدهد، فاش ساخت که در مسافرت خودش به واشنگتن، آمریکایی ها به او قول محرمانه داده اند در صورتی که انگلیسی ها از ایران بیرون بروند، آن ها حاضر هستند به عنوان مستخدم دولت ایران بیایند و اداره نفت را عهده دار شوند و نفت ایران را به قیمت بالاتر از انگلیسی ها خریداری کنند!

خوب. حالا فهمیدید پشت قضیه نفت چه بود؟

آمریکایی ها آمدند به دست مصدق نفت را از انگلیسی ها گرفتند ! البته بعد دیدند پسرعموهای انگلیسی آنها خشمگین هستند، یک سهمی هم مجددا به آنها دادند.
... 

بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فضل الله زاهدی او [مصدق] را گرفت. اما محمدرضا به دادستانی ارتش دستور داد در مورد مصدق سخت نگیرند. خودش تقاضا کرده بود به دیدن ما بیاید . آمد پیش من و محمدرضا و از همه ما حلالیت طلبید و گفت با توجه به قول و قسم که در برابر رضا (شاه) ادا کرده بوده است، نه تنها در صدد تعطیل سلطنت برنیامده بلکه از همکاری با توده ای ها برای اعلام جمهوری و اعلام انحلال سلطنت پهلوی خودداری کرده است. راست هم می گفت.
...
ما بعد فهمیدیم که توده ای ها حتی چند روز قبل از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از طریق جواسیس خود از نقشه فضل الله زاهدی برای قلع و قمع مخالفان و بازگشت محمد رضا و ثریا از رم مطلع شده بودند و اطلاعات و اخبار خود را به مصدق داده و خواسته بودند مصدق، فضل الله زاهدی را که در خانه مرحوم موتمن الملک در شمال تهران پنهان شده و برنامه ریزی می کرد به اتفاق عده ای از افسران وفادار به محمد رضا دستگیرکند؛ اما مصدق عمدا تعلل کرده و خود را به تجاهل زده بود تا زاهدی کار خودش را انجام دهد.

درواقع مصدق فهمیده بود که لجاجت او درعناد با انگلیسی ها باعث شده است یک عده عناصر تندرو و چپ رو و بلشویک سررشته امور را دردست بگیرند. بنابراین، اگر می خواست با توده‌ای ها همکاری کند به عینه می دید که توده ای ها اساس سلطنت را بهم می ریزند و پادشاهی ایران را تعطیل و دراینجا هم یک مملکت شبیه شوروی درست می کنند تا عده ای پابرهنه و کارگر و زارع بیایند حزب درست کنند و اداره مملکت را دردست بگیرند! خوب معلوم بود دراین شرایط وضع امثال مصدق هم بهم خواهد ریخت و اول از همه اموال و املاک او مصادره خواهد شد!

اگر هم می خواست خودش به عنوان نخست وزیری که چندسال شعار ملیت وحمایت ازپابرهنه ها و مبارزه با شرکت نفت را داده بود، وارد عمل شود و همه را سرجای خودشان بنشاند وجهه ای را که برای خودش ساخته بود، خراب می کرد! پس بهترین موقعیت پیش آمده بود که فضل الله زاهدی بیاید و متجاسرین (!) را سرکوب کند و مملکت را از خطر بلشویکی نجات دهد. مصدق هم مظلوم نمایی کرده و وجهه مردمی و ملی اش حفظ گردد!

تازه ما بعدها فهمیدیم که سفیرکبیر آمریکا (اگر اشتباه نکنم هندرسن) از قبل مصدق را در جریان گذاشته بود که قرار است چه بشود!

محاکمه مصدق بیش تر به خاطر این بود که چند دستور محمدرضا را انجام نداده بود ... بعد از محاکمه هم به تقاضای خودش پیش ما آمد و گفت این بهترین صورت برای بازنشستگی او از سیاست بوده است.

کاری که مصدق کرد، ملی کردن نفت نبود. شما بروید، ببینید آیا حقیقتا نفت ملی شده بود؟! کار مصدق این بود که آمریکایی ها را آورد شریک انگلیسی ها کرد! البته این به نفع ایران تمام شد؛ چون هم سهم ما از درآمدهای نفتی زیادتر شد و هم با آمدن آمریکایی ها به انحصار انگلیسی ها و قلدری و زورگویی ایشان پایان داده شد.»۱

خوب که به سخنان تاج الملوک درباره ی مصدق باریک شوید با حقیقتی روبرو می شوید که شاید برای بسیاری شگفت انگیز باشد. وی با زبانی ساده، رُک و پوست کنده، گیر و دارهای منش مصدق، درگیری های ذهنی و روحی وی و نیز انگیزه های طبقاتی اش با همه ی وابستگی ها و دلبستگی های آن را بسی بهتر از کمونیست های آن دوران روی دایره ریخته و تجزیه و تحلیل نموده است؛ اینکه وی از نزدیک، دستی بر آتش ماجراها داشته و از امکان دیدن بی پرده ی بسیاری از رویدادها برخوردار بوده، بیگمان سویه ای مهم است؛ ولی چه بسیار کسانی که حتا از نزدیک نیز به چیزی می نگرند و آنچنان نزدیک بین اند که تا نوک بینی خود را بیش تر نمی بینند؛ نمونه های نه چندان کمی از اینگونه آدم ها را در میان نیروهای چپ و بویژه مدعیان نادان آن دیده و شناخته ام که هِر را از بِر یازنمی شناسند و برخی شان عهده دار مسوولیت های مهم در این حزب یا آن سازمان بوده یا همچنان هستند.

سخنان تاج الملوک، همچنین درسی آموزنده برای همه است تا سیاست بازی های آدم هایی خام و ناموخته در جایگاه رهبری حزبی توده ای را که با رفتار «شل کن، سفت کن» خود یکبار از دنده ی چپ به دنده ی راست غلتیده و بار دیگر همان کار را از دیگرسو پی گرفتند به دیده ی جان بنگرند و از آن درس های تاریخی بیاموزند؛ نه آنگونه، «مصدق» را تنها به دلیل وجود چند مزدور انگلیسی و آمریکایی در کابینه اش بکوبند و نه بی آنکه محدودیت ها و انگیزه های طبقاتی اش را از دیده دور بدارند به وی به چشم رهبری ملی بنگرند و به هر آنچه می گوید، اعتماد کنند.

رویدادهای غم انگیز روز کودتا، دستگیری های گسترده ی بهترین و فداکارترین نیروهای توده ای پس از آن و سپس، لو رفتنِ بهترین، باانضباط ترین و پوشیده ترین سازمان حزبی و دستگیری افسران و درجه داران فداکار، دلیر و از جان گذشته ی توده ای و شاید از همه مهم تر، شکسته شدن روحیه ی رزمجویانه توده های مردم در دستیابی به حقوق انسانی خود، پیامد آن خام طبعی ها، در پیش نگرفتن سیاستی بر پایه ی سوسیالیسم علمی و به هنگام نجنبیدن هاست. به گفته ی یکی از افسران شکنجه شده در زندان های رژیم شاه در همان هنگام که سپس به چوبه ی تیرباران بسته شد و گرانمایه جان خود را به پای آرمان های توده ای و خلقی خود پیشکش نمود:
«... کاش دستِکم در میدان پیکار و ستیز، شکست خورده بودیم ... نه به چنین شکلی خوارشده!» (نقل به مضمون)

در چنین دوره ی درهم شکسته شدن روحیه ی پیکارجویانه و چیرگی نومیدی که پیامدهای ناگوار و ننگینی از به جان یکدیگر افتادن و کاسه کوزه ی شکست بر سر یکدیگر خرد کردن گرفته تا سرسپردگی به رژیم شاه و لو دادن رفیقان پیشین دادن و بسیاری ناگواری های دیگر در پی داشت، آتش پاره ای در آسمان تیره و سنگین نبرد انقلابی خلق با رژیم شاه درخشید و جانی تازه به پایداری در برابر فشار سنگین و خردکنننده ی دشمنان خلق و مردم و پشتیبانی از باورها و آرمان های توده ای و سوسیالیستی بخشید. خسرو روزبه، گرامی جان خود در پیشگاه خلق و جنبش توده ای نثار کرد و با همه ی هستی خود از آرمان های توده ای و مردمی حزبش و راه پیموده شده با همه ی انتقاداتی که به کژی ها و کاستی ها و ناراستی ها داشت و نامه ی وی به کمیته مرکزی آن هنگام حزب یادشده در این باره هنوز منتشر نشده، پشتیبانی جانانه نمود. درست از همین روست که وی نیز چون «ستّارخان»، فرنامی شایسته چون «قهرمان ملی ایران» را از سوی توده های مردم میهن مان دریافت نمود و یاد خود را برای همیشه در سینه ی ایرانیان جاودان نمود!

جان بدربردگان از آن یورش های ناجوانمردانه و ددمنشانه ی رژیمی سرسپرده ی امپریالیست های انگلیسی ـ آمریکایی، سپس تن به کوچی دردناک و ناگزیر دادند؛ دردناک بویژه از این رو که برخی از آنان چون درختانی تنومند و کهن با ریشه هایی نیرومند در خاک میهن خود بودند و کیست که تفاوت میان درخت و علف هرزه را نداند! اگر این یکی به آسانی در همه جا پا می گیرد و ریشه می دواند و زاد و رودی شتاب آمیز دارد، آن یکی تا مدت ها و گاه تا پایان، بر موج رونده و خروشان تاریخی راه می سپرد؛ خود و کرانه های رود را می خراشد تا شاید شاخه ای از خود در جایی برجای گذارد یا یکسره تن به نابودی دهد؛ و چنین بود و هست، سرنوشت همه ی آدم های راست پندار و راست گفتار و راست کردار به آن هنگام که از زمینه ی تاریخی خود بریده می شوند؛ برای آن ها، خو گرفتن به شرایط نوپدید، گاه به آرش رویارویی با مرگ و نیستی است.

آیا آن جان بدربردگان از همه ی آنچه بر سر حزب و جنبش اجتماعی رفته بود، آموزش های بایسته را  آموختند؟ آیا به انتقادی شایسته تن دادند؟ از دید من، نه! آن ها سال ها پس از آن، نه بسان «الاغ دهخدا» که پایش دو بار در یک چاله نمی رود که بسان کبکی سر در برف فروبرده به پیشرفت «جمهوری اسلامی» دل بستند و با زیر پا نهادن کاریای بنیادین خود در سازماندهی طبقه کارگر که رهبر «بلانکیستِ»۲ کوته بین آن، پای روشنفکران لایه های هازمانی میان به بالا را بیش از پیش به سازمان آن گشود و سپس همواره آن را پی گرفت، در کردار به دنباله روی کور و کَر رژیم دزدسالار اسلام پیشه دگردیسیده و باری دیگر، دستاوردهایی نه چندان کم ارزش را به باد دادند.۳ هنوز هر از گاهی گفته های آن سندیکالیست های کهنسال و از هموندان «شورای متحده مرکزی کارگران ایران» در سال های پیش از کودتای ۲۸ امرداد ماه ۱۳۳۲» در گوشم زنگ می زند:
«دشواری کار ما همیشه راننده های ناشی بوده اند ... جاده پیچید، راننده نپیچید»۴

ب. الف. بزرگمهر   ۱۹ فروردین ماه ۱۴۰۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2024/04/blog-post_41.html

پی نوشت:

۱ ـ «خاطرات ملکه پهلوی: تاج الملوک پهلوی»، گفتگوکنندگان: ملیحه خسروداد ، تورج انصاری و محمودعلی باتمانقلیچ برای «بنیاد تاریخ شفاهی (معاصر) ایران»، ۱۳۸۰

برجسته نمایی های بوم، چه گفته های آن زن رُک و پوست کنده گو و چه از خودم، همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ «بلانکیسم» برگرفته از نام «لوئی اگوست بلانکی» پیکارگر انقلابی فرانسه در سده ی نوزدهم ترسایی است. روش سیاسی وی بر بنیاد عملکرد گروه کوچک انقلابیون در پایان بخشیدن به بهره کشی سامانه ی سرمایه داری، بی پشتوانه و همکاری گسترده ی توده های مردم، سرشتی پندارگرایانه (سوسیالیسم پندارگرا) و توطئه گرانه داشت.

۳ ـ بخشی کوتاه از این نوشتار همچنان نیمه کاره از گذشته ای نه چندان نزدیک که امیدوار بودم یکی دو بندِ واپسین آن را بازنویسی نموده و در تارنگاشتم بگنجانم و شوربختانه در انجام آن بجز واپسین گزاره های واپسین بند، کامیاب نشدم، پیش از این با برنامِ «پناهنده سیاسی راستین» در پیوند زیر گنجانده شده است:

ب. الف. بزرگمهر   ۲۰ تیر ماه ۱۴۰۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2023/07/blog-post_11.html

۴ ـ برگرفته از یادداشتِ «چه خوب می شد که این آموخته ها را در میهن خود بکار می بردیم!»  ب. الف. بزرگمهر  ۲۶ شهریور ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/09/blog-post_60.html

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!