«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۵ مهر ۸, چهارشنبه

نظم مزدا این است. هرچه جز این، آشفتگی و تیرگی است! ـ بازپخشش

آورده اند که پادشاه بهرام گور، روزی در دهکده ای ویرانه گفتگوی دو بوف را شنید. از موبد پرسید چه می گویند.

«بوف ماده به جفت خود می گفت:
همسری ترا می پذیرم؛ ولی ویرانه های یک روستا مرا بس نیست. برای زندگی شایسته ی خود، ویرانه های بیست روستای رها شده را می خواهم. بوف نر در پاسخش گفت:
اگر این شاه همچنان بر تخت بماند؛ همه ی بوف های گیتی خشنود خواهند بود.» ...

آیا دورانی که آن پرندگانِ شب سخنش را می گفتند، فرا نخواهد رسید؟ آیا روستاهای ایرانشهر تهی نشده و راه ها انباشته از مردمان رو به مرگ نیست؟ برخی از بزرگان همچنان زمین های بیش تری می خواهند؛ ولی زود خواهد بود که شاهنشاه یک خراجگزار نیز نداشته باشد. بزرگانی که سخن شان را می گویم از خود شاه توانگرتر شده اند و خداوند، اندیشه ی آنان را تیره کرده است. گفته می شود که در سنگ نگاره های خانه های آنان، فرِّ ایزدی بر پیشانی کسانی نقش بسته که ما حتا آنان را نمی شناسیم!

بزرگ وزیر شاپور خاموش شد؛ ولی نشان نداد که سخنان خود را به پایان برده است. همه ی نگاه ها بسوی زرمهر، سالار سپاهیان، برگشت؛ و او با گردن افراشته نشسته بود و پیشانی فراخش چنین می نمود که از سنگ خاراست.

بزرگ وزیر، ناگهان با آوایی نیرومند و روشن گفت:
ـ خِرَدِ آریایی را گواه می گیرم! ستارگان خشم بر فراز ایرانشهر ایستاده اند. باید هر کدام از ما به انبار دستکرت۱ خود برود؛ یک پنجم از گندم سال های گذشته ی خود را بکشد و برای شاهنشاه آورد تا در روستاها پخش شود؛ و نیز یک پنجم روغن، خشکبار و دیگر اندوخته ها را. و باید هر کدام از بزرگان به گنجینه گاه خود رود و یک پنجم از اندوخته ی آن را به شاهنشاه بدهد تا بتوان به سپاه و به تورانیان پرداخت. بدینگونه، خواهیم توانست بازمانده را نگه داریم.

دیگر توانی در تن نداشت و بازوان خود را پایین انداخت. موبدان موبد اشاره کرد که می خواهد سخن بگوید. صدای آهنگینش، گاه جیغ مانند و گاه زمزمه وار می شد. گفت:
ـ روشنی مزدا در روان مردمان رو به فرونشستن است. مایه ی تیره بختی ایرانشهر همین است. به رغم گفته ی پیامبر، زرتشتیان زندگی طبیعی را رها می کنند و به شهرهای سرشار از گناه رو می آورند. مگر نه این است که برخی از آنان، حتا آتش را که برترین همه ی گوهرهاست، نادیده می گیرند؟ مگر نه اینکه به گرمابه های ترسایان می روند و با تن خود آب نیمه گرم را که دومین گوهرست، می آلایند؟ و مگر نه اینکه موبدانی هستند که بجای آنکه مردار مردمان را به دخمه های درخور آن بفرستند، روا می دارند که آن ها را زیر خاک کنند و بدینگونه، سومین گوهر را نیز می آلایند؟

اَرتَک زیر لب گفت:
ـ خواهی دید که گوهر پنجمی را نیز پیدا می کند.

موبدان موبد سپس از ترسایان سخن گفت. می گفت که کلیساهای شان از آتشکده ها افراشته تر است؛ استخوان های شان خاک آریایی را می آلاید؛ رهبانان شان کودکان آریایی را می کشند تا آیین های خود را با خون برپا کنند. باز کودکی زرتشتی در نهاوند ناپدید شده. دادور شهر که مرد دادگستریست، بر آن است که کودک شب پیش در باغچه ی گشنسب کفشدور بازی می کرده؛ و این مرد کسی است که از آتش رویگردان شده و نام ترسای اوزه را برای خود برگزیده است. همه می دانند که ترسایان در آموزشگاه پزشکی خود در جندیشاپور، تن بیماران را می درند. اینان که خود چاکر رومیان اند به همه جا رخنه کرده و فرمان می رانند. عیشو، خدای بدار کشیده ی یهودیان۲، آنان را فرستاده تا بازوی توانای آریاییان را سست کنند؛ دل سخت آریاییان را با گریه نزار کنند؛ با زهر نازکدلی، روان پاک آریاییان را به خواب کنند. برخی از موبدان ما نیز خود را به آنان فروخته اند.

اکنون، نگاه ها بسوی مزدک برگشته بود؛ ولی او غرق پندارهای خویشتن بود. آورام نگاهی به دبیران انداخت. نیمی از آنان مسیحی بودند. دو تن از ایشان به تندی گفته های موبدان موبد را می نوشتند. دیگران سرگرم قاب بازی بودند و یا ناخن های خود را با دشنه ی کوچکی پاک می کردند. سائول چرت می زد و گه گاه نگاهی شک آمیز به اَرتَک و وونیک می انداخت.

آورام دوباره به سخنان موبدان موبد گوش فراداد. پیرمرد که گردنی آبله زده و سری تراشیده داشت، بگونه ای یکنواخت سخن می گفت؛ انگار که گفته های خویش را از پیش به یاد سپرده بود. در پایان هر کدام از نکته هایی که برمی شمرد، سر کوچکش از ردای سرخ بیرون می آمد و رو به جلو خم می شد؛ و چون نکته را به پایان می برد، سرش به تندی به جای خود بازمی گشت. پیشنهاد مغ بزرگ این بود که همه ی ترسایان و یهودیان را بکشند و با دارایی آنان مردم را سیر کنند و ماهانه ی سپاهیان را بپردازند.

بزرگ وزیر شاپور گفت:
ـ آیا خورشید درستی، بزرگ موبدان موبد می داند که امسال دوسوم زر گنجینه ی شاهنشاهی را بازاریان و سوداگرانی که از چین و هند می آیند و از کشور ما می گذرند، می پردازند؟ بهترین پیشه وران ما ترسا و یهودی اند. چه کسی درختی را که از آن میوه می گیرد، می اندازد؟

موبدان موبد بازوی راست خود را به پیش پرتاب کرد و سر را تا آنجا که می شد از گریبان بیرون آورد و گفت:
ـ رستگاری ایرانشهر در مزداست. باید همه ی رسته ی مغان، همه ی موبدان و هیربدان به آتشکده ی خود در پارس بروند. باید همه ی شاهان، بزرگان و پهلوانان به آتشکده ی خود در شیز۳ بروند؛ همه ی سران مردمان، برزگران و بازرگانان نیز به آتشکده ی خود در خراسان بروند. آتش اندیشه های آنان را پاک و روشن خواهد کرد.

سپس همه ی استاندارانی که بر بالش های آبی نشسته بودند، یکی پس از دیگری بزبان آمدند. از شورش گرسنگان سخن گفتند. در خوزستان، مردم گرسنه دستکرت مِهرَک وابسته به شاخه ی کوچک تر خاندان زیخ را یکپارچه چپاول کرده و خود او را با داس کشته بودند. گندم، روغن و هر آن چیز دیگری که در دستکرت بود را در دهکده ها پخش کرده و زنان و دختران او را نیز به روستاهایی که زن کم داشت، برده بودند. سرکردگان شورش از دهگانان آزاد دهکده های پیرامون و برپادارندگان آن، موبدان رده های پایین بودند. اینان می گفتند که درستی مزدایی همین است.

چند روز پیش تر، دستکرت مهر گودرز که تنها در سه فرسنگی بالای تیسفون بود به آتش کشیده شده بود. هزاران تن از گرسنگان در کوچه های تیسفون، جندیشاپور، استخر و نهاوند گرد می آمدند و دهگانان تهیدست نیز با آنان بودند.

ناگهان دبیران به جنب و جوش افتادند:
ـ گاومیش ... گاومیش ...

بزرگ اسپهبد، زَرمهر قارنی، دستی به چهره برد و سپس هر دو دست را روی زانوان خود گذاشت. صدایش که کمی گرفته بود، مشعل ها را لرزاند. واژه ها از دهانش همچون تکه سنگ هایی بیرون می ریخت. گفت:
ـ چاره ی این آشوب ها پیل است! باید پیل ها را در سه ستون رزمی با پشتیبانی هزار گرگسر۴ به سرکوب دهکده های شورش زده فرستاد و آن ها را با خاک یکسان کرد!

چشم آورام به چشمان سپهبد افتاد که بگونه ای شگفت، کوجک بودند و در چهره ی پهن و گوشتالویش گم می شد. آن ها را نمی شد چشم خواند؛ لکه هایی نمناک و ترس آور، بی ابرو و بی مژه بود. آنچه زرمهر می خواست کیفر کهنی بود که آریاییان بر سر آشوبگران می آوردند.

ـ باید این مردمان را به زنجیر کشید و در میدان ها زیر پای پیلان انداخت؛ همانگونه که در دوران شاپور بزرگ می کردند! این آشوب ها را ترسایان برپا می کنند؛ بیش از اندازه لگام آنان را رها کرده ایم. اکنون، جوانان و نابخردان را از راه بدر می کنند. کار به جایی کشیده شده که ترانه هایی در ستیز با بزرگان در کوچه و بازار خوانده می شود.

اَرتَک که گفته های او را می نوشت، بشکن زنان تکه ای از ترانه ای را زیر لب می خواند:
در ترانه سخن از گاومیشی بود که می بایست اخته می شد ...

آورام چشمان خود را بست. همه چیز جابجا شده بود و بی پایگاهی میان زمین و آسمان می چرخید ... ایرانشهر؟ فرّی شگرف بر فراز سر شاهنشاه، اطمینانی کاستی ناپذیر، واقعیتی هزار ساله. آورام به یاد بیشمار پادشاهانی افتاد که در میدان کارزار به خاک افتاده بودند؛ شهرهای بیشمار، کاخ هایی آنچنان رخشنده که یک بار نگریستن بر آن ها آدمی را کور می کرد؛ پیلان رزمی در صف های چهارصدتایی که زمین زیر پای شان خم می شد. آورام چشمان خود را باز کرد ...

مغان و بزرگان بی جنبش بر بالش های خود نشسته بودند. از مشعل ها شعله های یکنواخت بالا می رفت. بر نگاره های دیوار، شاهان بازوان خود را با حرکتی پرمدعا بسوی خدا افراشته بودنده همه چیز بسامان و نابسامان بود.

استانداران همچنان می گفتند ... آتش مزدا رنگ می بازد. بزرگداشت سران و بزرگان از میان می رود. کار از دست برپادارندگان نظم پادشاهی بدر شده است. تنها پاسبانان، شهرها و بازارها را در مهار خود دارند. باید بر شمار پاسبانان افزود!

در تالار پیشامدی شد. دبیران خاموش شدند و دست از جنب و جوش برداشتند. موبدان موبد حرکتی کرد. سپس سر در گریبان فرو برد ...

صدا درجا آورام را بسوی خود کشید:
صدایی آرام، بُرّنده، بی فراز و نشیب بود. غُرّشِ واژه های ایرانی را نرم می کرد. بگونه ای بود که انگار زمان بسنده نداشت تا روی هر واژه درنگ کند؛ ولی کسی به این کاری نداشت.

مزدک، چشم از موبدان موبد برنمی داشت و می گفت:
ـ بزرگ موبدان موبد، همانگونه که سزاوار است، ما را به پرستش هرچه بیش تر آتش درستی فرامی خوانَد. بزرگ اسپهبد که کیفر دروغگویان و آشوبگران را می خواهد، سخنی بخردانه می گوید. سران و بزرگانی که اینجا در پیکار با آشوب سخن گفتند، همه بهوش و درستگو هستند ... آیین ما به مامی آموزد که هر چه هست از سه گوهر است که مزدا به مردمان ارزانی داشته. این سه گوهر جاودان، آتش، آب و خاک است. خداوند در آفرینش گیتی، این سه گوهر را پخش نکرد تا از آن به یکی اندک و به دیگری بیش تر دهد. میوه های برآمده از این سه گوهر را نیز به همگان داد. شادی زیستن به برابری را به همه داد. نظم مزدا این است. هرچه جز این، آشفتگی و تیرگی است. پس چرا اکنون که بزرگ وزیر شاپور یک پنجم از خِرَذِ خود را بر ما ارزانی می دارد و می گوید که همین اندازه از اندوخته های خود را میان برادران گرسنه مان پخش کنیم از هیچ جا سخنی به یاری او برنمی خیزد؟

آورام بر جا خشک شد. نگاه سوزان مغ دمی بر جایگاه دبیران ایستاد و با نگاه او پیوست. دیگر دبیران کمابیش در همان هنگام آهی کشیدند. مزدک نگاه خود را بر همه ی تالار دواند و با حرکتی ناگهانی ردای خود را روی سینه گشود. بر سینه اش رشته ی زبری با سه گره دیده می شد. هر سه گره را در دست بسیار بزرگ خود گرد آورد.

ـ اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک، سه بنیاد سترگ آیین مزداست. نیاز ما بروشنی، تنها اندیشه است؛ سرودهای ما در بزرگداشت آتش، تنها گفتاری است و بس؛ کرداری که باید این دو بنیاد را دربرگیرد، کجاست؟ مردمان از گرسنگی می میرند و انبارهای ما انباشته است. بستر مردمان سرد است و شبستان های ما از زنان تن پرور وول می زند. تنها به همکیشان شکم سیر خود، خوراک می دهیم و زنان خود را نیز برای گذران شب به آنان پیشکش می کنیم؛ و فراموش می کنیم که سیری و شکمبارگی به همان اندازه که گرسنگی و پرهیز، خون را سست می کند ... نگهداشت آتش در آتشکده های مان به چه کار می آید، هنگامیکه تیرگی بر روان های مان چیره است؟ ـ مزدک ناگهان بسوی سراپرده ی شاهانه سربرگرداند ـ نباید به یک پنجم اندوخته های خود بسنده کنیم؛ زیرا این اندک چیزی جز صدقه نیست. از صدقه زشت تر چیزی نیست؛ زیرا هم دهنده و هم گیرنده را به دروغ می آلاید. باید درها و همه قفل ها گشوده شود. آنگاه است که روشنی مزدا، آنگونه که هست، در روان مردمان افروخته خواهد شد!

همه همچنان بی حرکت، ولی هر کدام بگونه ای دیگر بودند. بزرگ اسپهبد زرمهر رو ترش کرده بود. بزرگ وزیر شاپور چشم تنگ کرده بود و لبخند می زد. سرِ موبدان موبد بالای گردن درازش می لرزید. بزرگان و نامداران، چپ چپ به یکدیگر می نگریستند. آیینه های سیمین دیوارها تار شده بود؛ رنگ جگری پرده سرای شاهانه بر چهره های گرفته بازمی تابید و جز دو سه تن از جنگاوران، هیچکس مزدک را نمی نگریست ...

کُره نای ها غریدند.

قباد، پرستنده ی مزدا، خدایگان و شاه شاهان ایران و انیران از نژاد خدایگان، فرزند پیروز پادشاه و خدایگان، سخنان شما رسته های ایرانی را شنید!

برگرفته از کتاب «مزدک»، نوشته ی «موریس سیماشکو»، برگردان سهراب دهخدا، چاپ دوم، سال ۱۳۶۲ خورشیدی (با اندک ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب؛ برنام را از متن برگرفته ام. ب. الف. بزرگمهر)

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/02/blog-post_61.html

پی نوشت: 

۱ ـ دستکرت (یا دستگرد)، کاخ یا ساختمان اشرافی که در روستا و بیرون از شهر ساخته شده است.

۲ ـ آماج سخن، عیساست.

۳ ـ آتشکده ی شیز یا آذرگشسب، بزرگ ترین آتشکده ی ایران در آذربایجان

۴ ـ سواران گرگانی با کلاه های آراسته به دم گرگ؛ نخستین هزارتن از سربازان سپاه جاویدان از مردمان سرزمین گرگان بودند
.

یادی از علی شریعتی! ـ بازپخشش

چندی پیش، دوستی برایم ای ـ میلی همراه با چند عکس و برخی گفته های علی شریعتی را فرستاده بود. دیدن عکس های وی و گفته هایش، مرا ناخودآگاه به سال هایی دورتر بازگرداند؛ سالهایی که انگار همین سال پیش بوده اند ...

هنوز یکی دو سالی به انقلاب پنجاه و هفت مانده بود و موج گرایش به اسلام و شیعه گری با خواندن کتاب های وی در میان دانشجویان دانشگاه ها و دانش آموزان سالهای بالاتر دبیرستان ها با شتاب اوج می گرفت؛ همانها که از میانشان بسیاری در جبهه های جنگ جان باختند و برخی دیگر پله های جاه و مقام را در جمهوری اسلامی پیمودند. با اندیشه ها و نگرش ویژه او، این «سوسیالیست خداپرست» بود که بسیاری از فرهیختگان میهن ما، «اسلام» و «تشیع سرخ علوی» را از نو یافتند و با جان و دل به آن گرویدند؛ ولی آن «اسلام» کجا و نگرش تنگ نظرانه و فرهنگ ستیزی که با «انقلاب اسلامی» رفته رفته تار و پود میهن مان را فراگرفت کجا؟

روشن نشد چگونه مُرد. انگار، جایی برای او در انقلاب شکوهمند بهمن نبود و می بایست جای خود را به کسانی می سپرد تا «خودی» و «ناخودی» را در ذهن توده های مردم بکارند و آنها را به روز سیاه بنشانند  ...

یادش گرامی باد!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۶ فروردین ماه ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/04/blog-post_15.html 

***

«زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.»

«در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد.»

«انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد.»

«خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.»

«خدایا هر که را عقل دادی ، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی ، چه دادی؟»

«هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم.»

«با شیطان همداستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم.» 

‏*** 

۱۰ نظر:

ناشناس گفت ...

با سلام

در باره نظرات علی شریعتی فرزانه ای به نام علی اکبر اکبری همان زمان نقد ارزنده ای نوشته بود.

شریعتی را بر پایه تحلیل او نمی شد، سوسیالیست نامید.

این نقل قول های شما هم چنگی به دل نمی زنند. حتما خودتان فرصت اندیشیدان به آنها را نداشته اید.

بهتر بود نقدی به این یاوه ها می نوشتید.

زنده باشید. 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱:۰۲

ب. الف. بزرگمهر گفت ...

خانم یا آقای محترم!

بهتر بود کمی از نظرات آن فرزانه را می نوشتید تا ما هم بهره ببریم. من به تحلیل شریعتی اشاره نکرده ام. نوشته ام:
این «سوسیالیست خداپرست» ... و اشاره ام به حزبی تقریبا به همین نام است که علی شریعتی هم زمانی عضو آن بوده است. آنچه افزون بر این ها دستکم برای آدم هایی چون من روشن است این است که نظریات و باورهای وی در سنجش نسبی با آخوندهای زمان خود و در آن هنگام (نه اکنون!) بسیار پیشروتر از آنها و از جهاتی نزدیک به چپ بوده است. آنچه بسیاری از دانشجویان و دانش آموزان آن هنگام را به وی و نظریاتش جلب می کرد، ارائه اسلام و به گفته ی خود وی «تشیع سرخ علوی» در قالبی انقلابی و تا اندازه ای مردمگرایانه بود؛ وگرنه جماعت ملّا و آخوند چیزی برای ارائه به جامعه روشنفکری آن هنگام نداشت. از همین جا می توان تفاوت را دریافت.

از همه ی این ها گذشته، آنچه نوشتم بطور عمده بیان حقیقتی تاریخی است و تعبیر و تفسیر نیز برنمی دارد. 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۲:۲۵ 

ناشناس گفت ...

با سلام و سپاس

علی اکبر اکبری بنی صدر را هم نقد کرده. متأسفم که نخوانده ام.

تحلیل او از شریعتی تحلیلی ماتریالیستی ـ تاریخی بوده.

مورد به مورد، نکته به نکته. البته منابعش همان کتاب هائی بوده که در آن زمان آزاد بوده اند: آثار نهرو و غیره.

یادم می آید که طرفداری شریعتی از توینبی را به پرخاش بسته بود: او توینبی را بحق فاشیست تلقی کرده بود. توینبی بانی تئوری حرکت دایره واز و مزخرفات دیگر است.

گاهی طبقات ارتجاعی برای گرفتن زمام کارها چپ تر از چپ ها می شوند و وقتی زمام امور را بدست گرفتند، ماهیت خود را نشان می دهند، خود اگر چشمی برای دیدن باقی مانده باشد.

سیستم فعلی نتیجه کار شریعتی ها، شاملوها، مجاهدین، فدائیان، احزاب واره های مختلف با اسامی چپخرکن، شفیعی ها و امثالهم نیز است.

هر کدام سهم خاص خود را ادا کرده اند.

تخریب شعور مردم هزار فرم دارد، ولی یک محتوا، در نتیجه، یک نتیجه نهائی.

نتیجه نهائی ذلت معنوی فعلی است که هراسناک است.

نمونه اش همین مژده ظهور امام در رشت است که درج کرده اید.

حقایق تاریخی به تجربیات شخصی اطلاق نمی شود. تجربیات امپیریکی اگر از گردنه صعب تئوری علمی نگذرند، پشیزی نمی ارزند.

با پوزش 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۴:۵۳

ب. الف. بزرگمهر گفت ...

با نظر شما همداستان هستم و آن را حتا بسیار دقیق می دانم؛ با یک توضیح کوچک که آن نیز ضروری است. این جُستار که «گاهی طبقات ارتجاعی برای گرفتن زمام کارها چپ تر از چپ ها می شوند ...» به هر دلیلی که جای پرداختن به آن اینجا نیست، نشان از جاذبه ی تاریخی چپ در میهن مان دارد و در همان حال نشان می دهد که این نیرو در برهه های زمانی بسیار بحرانی و سرنوشت ساز تا چه اندازه بد عمل نموده یا بجای کار به ورّاجی سرگرم بوده است که اگر جز آن بود بسیاری از آن پدیده ها را که نام بردید می توانست به سود خود برگرداند و با خود همراه کند. می خواهم بگویم که با وجود همداستانی با شما، بوی شیوه ی برخوردی متا فیزیکی و برکشیدن پدیده ها از چارچوب تاریخی خود و داوری درباره ی آنها از نوشتار شما به مشام می رسد. آیا اشتباه می کنم؟

به عبارتی دیگر رژیم کنونی تنها نتیجه ی «... کار شریعتی ها، شاملوها، مجاهدین، فدائیان، احزاب واره های مختلف با اسامی چپخرکن، شفیعی ها و امثالهم ...» نیست. نتیجه ی کم کاری ها، گندکاری ها و گاه اشتباهات کشنده ی چپ ها نیز هست. می بینید آن را چه آسان از داوری خود کنار گذاشته اید؟! 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱۱:۱۸

ناشناس گفت ...

با سلام و سپاس از اتلاف وقت تان

حکم واپسین شما درست است. ولی با تصحیحی کوچک: عمل آدم ها ـ چه مثبت و چه مخرب ـ قبل از جامه عمل پوشیدن، جامه نظر می پوشد:
مارکس می گفت: عمله و بنا قبل از ساختن خانه، مدل آن را در ذهن خود می سازند. 

جنایت و یا خدمت قبل از تجسم برونی، قبل از مادیت یافتن، در ذهن و یا در ضمیر انسان ها سوهان می خورد:
بدون تئوری، پراتیکی وجود ندارد.

تخریب شعور مردم به هر بهانه و در هر فرم، زمینه انجام اعمال مخرب بعدی را فراهم می آورد.

از این رو ست که مبارزه ایدئولوژیکی هرگز نباید از خاطر انسان های طرفدار پیشرفت اجتماعی زدوده شود.

بدون وحدت نظر، وحدت عمل محال است.

بدون تئوری درست ـ در هر زمینه علمی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره ـ عمل درست و مترقی محال است.

اگر کسی بگوید: تفاوت در عندیشه، اتحاد در عمل، حواسش بکلی پرت است:
دیالک تیک تئوری و پراتیک را هرگز نمی توان تخریب کرد و مدعی چپیت خود بود.

ممنون 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱۳:۴۰

ب. الف. بزرگمهر گفت ...

نه! وقتمان را تلف نمی کنیم. بسیار هم خوب است که برخی چیزهایی که نتوانسته ایم یا نخواسته ایم در جای دیگر یا به شکل یادداشت یا نوشتار بگوییم و بنویسیم، اینگونه در میان گذاریم. برخی نکته ها روشن می شود و شاید خودمان و توان و دانش مان را نیز کمی بهتر بسنجیم.

اینکه نوشته اید:
«بدون تئوری، پراتیکی وجود ندارد»، منظور شما را با توجه به آنچه که در پی آورده اید، در می یابم و کم و بیش با آن همداستانم. تنها نباید فراموش نمود که در سرچشمه و سرانجام کار این پراتیک است که هم سرچشمه و هم سنگ محک تئوری است.

گرچه، خواسته اید به عنوان «ناشناس» نظر خود را بگویید و من آن را پاس می دارم؛ ولی از آنجا که با دیدگاه های شما تا اندازه ای آشنا هستم، این نکته را نیز یادآور می شوم. از دید من، باید کوشید آنچه را که می خوانیم خوب دریابیم و این کار ساده ای نیست. نتیجه اش هم آن می شود که گاه ده برابر بیش از آنچه که در واقع می دانیم، اظهار نظر می کنیم یا گاهی نظریه پرداز می شویم. شخص شما را به طور مشخص نمی گویم؛ گرچه رگه هایی از آن را در شما و آن دوست پرکارمان می بینم. پرکاری بسیار خوب است؛ ولی باید با بازدهی بسنده همراه باشد؛ وگرنه راه به جایی نمی برد.

یک نکته ی کوچک دیگر هم در یادآوری های شما و از آن میان این اظهار نظر هست که جای اندیشیدن دارد. نوشته اید:
«حکم واپسین شما درست است.»

هیچگاه با خود اندیشیده اید که چه کسی شما را در جایگاهی نهاده که اینگونه با دیگران (که گاه ممکن است بسی بیش از شما حتا در آن زمینه ای که احتمالا خود را ویژه کار یا استاد می دانید بدانند) نشسته در جایگاه داوری، سخن بگویید؟

آیا بهتر نیست به عنوان نمونه بنویسید: درباره حکم واپسین با شما همداستان هستم؟ 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱۴:۲۲

ناشناس گفت ...

با سلام و تشکر

دیالک تیک ها بدون استثناء مثلا دیالک تیک تئوری و پراتیک در سیستم مختصات معین یکی از اقطاب به قول انگلس در تحلیل نهائی تعیین کننده است.

در واپسن تحلیل.

من برخلاف شما و بسیاری از افراد دیگر به فرم برخوردها مثلا اظهار نظرها زیاده از حد بها نمی دهم:
اما حکم شما درست است با من با حکم شما همداستانم دو چیز متفاوتند.

من به عنوان انسان عصر جدید، به عنوان انسان خودمختار و مستقل و برابرحقوق با بقیه اظهار نظر می کنم، با خرد مختصر خویش داوری می کنم. این ویژگی انسان عصر جدید است.

وقتی می گویم حکم شما درست است، معیار من محتوای خود حکم شما ست نه موضع سوبژکتیف صرف من.

من می توانم همداستان با شما نباشم ولی علیرغم آن، حکم شما فی نفسه درست باشد. درستی هر حکم را به قول خودتان پراتیک زنده زندگی تعیین می کند و موضع من امروز می تواند این باشد، فردا آن.

ایراد دیگر حکم من همداستانم این است که من در مرکز کاینات قرار می گیرد، من چندان مهم نیستم، مهم حقیقت امر است.

این ضمنا ان چیزی است که شما حداقل در حرف و حداکثر در مورد دیگران طلب می کنید: طرفدار فروتنی فئودالی هستید.

شاد باشید 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱۹:۵۴

ناشناس گفت...

با سلام

دوست عزیز

من قلم شما را آنگاه که بدون هیچ واهمه ای بر چپ نماها می تازد و آنها را بدون صورتک ،عریان به ماها می شناسد ستایش می کنم. من جز نسل بعد انقلابم، زاده ی سال 63 می باشم. از شریعتی زیاد نخوانده ام، این را بگویم که کم هم نخوانده ام. وقتی با خود خلوت می کنم و به سال های قبل انقلاب می روم به نظرم می آید که درآن جو ماتریالیستی حاکم بر دانشگاه ها و جوانان آن زمان، این شریعتی بود که اسلام را با تعریفی نو ارائه داد و سیل عظیم جوانان را به اسلام سوق داد، وقتی اینگونه می اندیشم و حکومت حال ایران را بازتاب اندیشه هایی که او پروراند می یابم از او دوری می جویم هر چند که در دوران نوجوانی عاشقش بودم و نوشته هایش را با حرص و ولع می خواندم. ولی بیایید با خود صادق باشیم آیا آن سوسیالیسمی که ما آرزویش را داریم در ایران قابل اجراست؟ اصلا تعریف ما از سوسیالیسم چیست؟ آیا جامعه ما ظرفیت افکارمترقی را دارد؟ بیایید با مردم نشست و برخواست کنید ، بیاید دردهای مردم را خواست هایشان را بشناسید تا بدانیم واقعا در چه جامعه ای زندگی می کنیم. 

۲۸ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۲۰:۵۳

ب. الف. بزرگمهر گفت ...

با سلام به شما ناشناس گرامی!

پیش از هرچیز از اینکه به تارنوشت من سر می زنید، از شما سپاسگزارم از اینکه نوشته های آن مورد توجه شما قرار گرفته، خرسندم.

بله! با نوشته های علی شریعتی بود که بسیاری از روشنفکران با گرایش های مذهبی به اسلام گرویدند و بهتر بگویم «تشیع سرخ علوی» و «اسلام انقلابی» را یافتند؛ ولی معنای آن از دید من به هیچ رو این نیست که حکومت کنونی ایران بازتاب اندیشه های اوست. من با این نتیجه گیری همداستان نیستم و در اینجا باید لغزشی را که در یکی از پاسخ های پیشینم به دوست ناشناس دیگری که خود را «انسان عصر جدید» می نامد، درست کنم. اجازه بدهید برای آسان شدن کار، وی را همینگونه بنامم که با دو «ناشناس» سر و کار نداشته باشم.

«انسان عصر جدید» نوشته بود:
«گاهی طبقات ارتجاعی برای گرفتن زمام کارها چپ تر از چپ ها می شوند و وقتی زمام امور را بدست گرفتند، ماهیت خود را نشان می دهند ...» در پاسخ وی، از آن میان، نوشته بودم:
«با نظر شما همداستان هستم و آن را حتا بسیار دقیق می دانم ...» این همداستانی، تنها به همین بخش از اظهار نظر کلی «انسان عصر جدید» برمی گردد.

در پاسخ به اظهار نظر وی نوشته بودم:
«رژیم کنونی تنها نتیجه ی "... کار شریعتی ها، شاملوها، مجاهدین، فدائیان، احزاب واره های مختلف با اسامی چپخرکن، شفیعی ها و امثالهم ..." نیست.»

گروه بسیار بزرگی از آخوندهای واپسگرا و تاریک اندیش آن هنگام که زیر عمامه ی آقای خمینی نیز داس و چکش یافته بودند، اگر شریعتی زنده بود همه کاری می کردند تا این آدم خوب و آزاده را که به هر رو نظریاتش از چپ بسیار مایه گرفته بود، سر به نیست کنند. اگر بگوییم کار شریعتی، ناخواسته جاده صاف کن نیروهای اسلامی گونه ی دیگری بود که همه ی آنها را نیز نمی توان واپسگرا به شمار آورد، بهتر است؛ جاده ای که شوربختانه از آن میان با مرگ این آدم وارسته صاف شد!

می توان مانند «انسان عصر جدید» از پنجره حهان کنونی به دیروز نگریست و چنان نادرست و غیرعلمی به گذشته نگریست؛ واقعیت به هم پیوسته و کلاف درهم پیچیده ی آن در آن هنگام را به شیوه ای فراطبیعی (متافیزیکی) از زمینه ی خود برکشید و موزاییک وار به دلخواه خود کنار یکدیگر چید و سپس شاملو و شریعتی و ... همه را با هم گناهکار شناخت و نقش خود را ندید.

از دید من، این شیوه ای بسیار نادرست است. انقلاب ایران هم سیر و سرگذشتی داشته است تا به این نقطه رسیده است. اگر قرار باشد با سودبردن از دیالکتیک ماتریالیستی به تاریخ بنگریم، در همه ی پیروزی ها و شکست های آن همه ی ما سهم داریم و از دید من، نقش چپ مدعی سوسیالیسم علمی در این میان از همه بیش تر است؛ شاید در این باره و با توجه به وضعیت کنونی بتوان گفت: آنکه بامش بیش برفش بیش تر! و به نظرم نباید و نمی توان به مصداق زبانزد (ضرب المثل) زیبای دیگری که می گوید: «چون معما حل شود آسان شود» به داوری درباره ی تاریخ و رویدادهای تاریخی پرداخت. بسی نکته ها و عنصرهای گوناگون را باید در آن و در رابطه ای تنگاتنگ با یکدیگر و در روندی پویا (نه بُرشی از زمان) درنظر گرفت تا بتوان به یک جمعبندی رویهمرفته علمی و نزدیک به واقعیت نزدیک شد. امیدوارم بخت آن را داشته باشم که در این باره نوشتار جداگانه ای آماده نمایم؛ گرچه شاید تنها نیاز مرا به این کار وادارد، وگرنه انگیزه ای برای سخن راندن در هر زمینه ای ندارم و آن را کار نابخردانه ای می دانم.

دنباله ی آن در پیام بعدی 

۲۹ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱:۴۹

ب. الف. بزرگمهر گفت ...

دنباله ی پیام پیشین

نمی دانم آیا شما کتاب «ده روزی که دنیا را لرزاند» نوشته ی «جان رید» را خوانده اید یا نه؟ اگرنخوانده اید، بد نیست آن را با دقت، دستکم دو بار هم شده بخوانید. در این کتاب کوچک، این روزنامه نگار پیشرو امریکایی، در چند صحنه که رویهمرفته دوره ی کوتاهی از انقلاب اکتبر سال ۱۹۱۷ را دربر می گیرد، به تصویر کشیده است. در آنجا هنر کار سیاسی درست که چگونه توده های مردم به یاری تجربه خودشان گام به گام به درستی سیاست حزب «بلشویک» پی می برند، رفته رفته در پی آن می روند و انقلاب بزرگ تاریخی را که به راستی جهان را لرزاند و آن را برای همیشه دگرگون نمود، می آفرینند، به روشنی جلوی چشمان شما نهاده می شود. جُستار دگرگونی های اجتماعی پیشرو را می توان مانند نسیمی در نظر گرفت که از سمت خوبی می آید. نسیمی خوشبو و بیدار کننده، همان مردمی را که به نظر شما ظرفیت اندیشه های پیشرو را ندارند، با شتاب بیدار نموده و به جنبش وامی دارد. شما در روزهای انقلاب بهمن ۵۷، خردسال بوده اید. هیچ می دانید در آن روزها توده ی مردم با چه عطشی برای بحث و گفتگو به خیابان ها می آمدند و چگونه در مدت زمان بسیار کوتاهی، سطح آگاهی و دانش مردم از چالش های سیاسی ـ اجتماعی کشور خود و جهان بالا رفت؛ چگونه مردم در همه جا آماده ی فداکاری های بزرگ برای پیشبرد آرمان های انقلاب بودند و این فداکاری ها را در عمل نشان دادند و ... بله! جامعه ی ما نه تنها «ظرفیت افکار مترقی» را دارد که از آن هم بیشتر، دانشمندانی بزرگ و آدم هایی کارآمد در بسیاری پیشه ها به جهان هدیه نموده است. دانشمندان و کاردان هایی که دیگران بیشتر از آنها بهره گرفته اند تا خود ایران ما!

ما دارای تاریخ و فرهنگ کهنی هستیم که زنگار پانصد ساله ای روی آن را گرفته است. شاید بهتر بود، آن را به آتش زیر خاکستری مانند کنم که هر آن می تواند بازهم شعله ور شود. من، این شعله را به چشم جان خود در جای جای ایران دیده ام. باد شرزه، بدبو و نفس گیر سی ساله ی گذشته در کشور ما (به جز همان یکی دو سال نخست انقلاب) بسیار به توده ی مردم و بویژه توده ی کار و زحمت آن آسیب رساند. بهره کشان درون و همدستان امپریالیست آن کوشش بسیاری نمودند تا توده ی مردم را با افیون مذهب گمراه کنند؛ شاید تا اندازه ای هم کامیاب شده باشند ولی در هیچ زمینه ای نتوانستند به آن آماج های شومی دست یابند که خواب آن را دیده بودند. رویدادهای کنونی ایران همه نمودار آن است. سستی و نارسایی کار در جای دیگری است: نبود آن چنان نیروی پیشرویی که در توده ی مردم نفوذ داشته باشد و یک گام در جلوی آن، آنها را به سوی پیروزی، به سود همه ی کارگران و زحمتکشان، به سود همه ی فرآورندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه راهنمایی کند. تعریف از سوسیالیسم هم همین است: ساختن جامعه ای به سود همه ی فرآورندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه که در فرجام آن آدمی گرگ آدمی نباشد. کسی از دیگری بهره کشی نکند. البته، این راهی است دشوار که یکشبه پیمودنی نیست؛ ولی مهم سمتگیری به سوی آن و داشتن افقی روشن برای به آن سو شتافتن است. در جامعه هایی چون جامعه ی ما که هنوز برخی بنیادهای سرمایه داری در آن سست و نارساست و امکان ساختمان مستقیم و سر راست تر سوسیالیسم وجود ندارد، این راه را «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» می نامند. 

۲۹ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱:۵۰

نخست خدا، سپس خودم و دیگر هیچ! ـ بازپخشش

گوشزد به گروهبندی های سر تا دُم انباشته از ناکسان و نابکارانِ دورویی بجانِ مردم ایران افتاده که سرگرم چانه زنی با پلیدترین و فرومایه ترین دستگاه دیوانسالاری روی کار آمده در تاریخِ فرمانروایی «یانکی» ها و کارچاق کنی برای پیشبرد آماج های اهریمنی شان برای نابودی ایران زمین اند و همزمان می کوشند گاگول های برجای مانده از رژیم بی سر و سامانِ دزدان اسلام پیشه را بفریبند.

سرزمین ایران به شوندهای گوناگون به هر رو برجای خواهد ماند و آن اهریمنان به خواست های خود دست نخواهند یافت؛ این شمایید که ننگ تاریخی دیگری را با خود بگور خواهید برد.

ب. الف. بزرگمهر  هشتم مهر ماه ١۴٠۵ 

***

نخست خدا، سپس خودم و دیگر هیچ!

در جهان کنونی بویژه از دوره ای که من پا به میدانِ سیاست نهاده ام، هر چه مغزت سبک تر باشد، سبکبارتر و آسوده تری؛ تنها همین بس که مرا چون نمونه و راهنمایِ کار و بار خود برگزینی تا همه چیز در چشم بهم زدنی رنگی دیگر بخود گرفته و همواره کامروا باشی! یادت هم نرود که هیچ کاری بی خواست خدا پیش نمی رود؛ بدین سان آرنگی که برای پیشرفت خود برمی گزینی خودبخود روشن می شود: نخست خدا، سپس خودم و دیگر هیچ؛١ دیگران چیزی بیش از پیچ و مهره ها و ابزارهایی چون نردبان برای رسیدن به خواست های تو نیستند که از میان شان می توانی چاپلوس ترین ها، چرب زبان ترین و خایه مال ترین ها را برگزینی تا برایت آوازه گری کرده یا اگر از وی خواستی سیبی از درخت باغچه چیده، برایت بیاوَرد، سیب را با درختِ از ریشه درآمَده بیاورد.٢ همین ویژگی ها را می توانی در گفتگو با داد و ستدگران و سوداگرانی که آماده ی انجام هر کاری برایت بوده و به هر شَونَدی در برابرت بهتر سر خم کرده و بگاهِ بایسته کونَت را هم ماچ کنند،٣ بکار گیری.

از زبان لات بی همه چیز «یانکی»:  ب. الف. بزرگمهر  ١٨ تیر ماه ١۴٠۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2026/07/blog-post_09.html

پی نوشت:

١ ـ چیزی در مایه ی «کون لَقِّ دیگران»

٢ ـ «دیکتاتور کسی است که برای چیدن یک سیب، درخت را از ریشه در می آورد.» گفته ای از «مُنتسکیو» یکی از برجسته ترین دانشمندان دوران نامور به «روشنگری» در فرانسه

همچنین بنگرید به یادداشتِ «اگر گلی را دوست دارید ...»

ب. الف. بزرگمهر    هشتم خرداد ماه ۱۳۹۲ 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/05/blog-post_4779.html

٣ ـ بنگرید به یادداشتِ «من هم چشم دیدن دَک و پوزِ این جانور جنجالی را ندارم» ب. الف. بزرگمهر  ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۴ در پیوند زیر:

https://www.behzadbozorgmehr.com/2025/04/blog-post_32.html

ترامپ گفت: «من به شما می‌گویم؛ این کشورها ما را فرامی خوانند؛ کونم را ماچ می‌ کنند. آنها برای سوداگری با ما جان می دهند:
«خواهشمندم؛ خواهشمندم آقا سازشی بکنیم. من هر کاری انجام خواهم داد؛ هر کاری [که بخواهید] می کنم آقا.»

 “I’m telling you, these countries are calling us up, kissing my ass,” Trump said. “They are dying to make a deal: ‘Please, please sir, make a deal. I’ll do anything, I’ll do anything sir.’”

برگرفته از «آرتی»   ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۴

 همچنین بنگرید به یادداشتِ «پیمان گوز» در پیوندِ زیر:

ب. الف. بزرگمهر  ١٩ اَمرداد ماه ۱۴۰۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2025/08/blog-post_10.html

«توپی برای هر دوی شان در کردیم؛ دوان دوان آمدند اینجا تا زیر سایه ی ما پیمان همزیستی دوستانه دستینه کنند؛ می خواستند کون مان را هم ماچ کنند که نگذاشتم؛ جلوی این همه دوربین، خوشایند نبود.»

روشن و سنجیده سخن گوییم! ـ بازپخشش

یادآوری بایسته

آماج بازپخشش این نوشتار کهنه، نه رو کردن دوباره ی دستِ دُم جُنبانکِ پرچانه ای که از وی در آن یاد شده و آن هنگام برای فروش بهتر در بازار امپریالیستی خود می نمود که برخی سخنان باریک و پاکیزه ی (نکته های) شاید همچنان سودمند نوشتار است.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۳ اسپند ماه ۱۳۹۹ 

***

 یک یادآوری به بهانه ی بازانتشار این یادداشت

یادداشت زیر کمی بیش از یکسال و نیم پیش نوشته شد. در آن هنگام، آدم مورد گفتگو در این یادداشت، تازه از ایران بیرون آمده و به «ینگه  دنیا» پا نهاده بود: موشی "اصلاح طلب" و نیز فرصت طلب که به هنگام، «کِشتی نظام» را که می رفت تا به ژرفای رودخانه ی دوزخ فرو رود، با شتاب ترک نموده و به دیگر برادران دینی و "اصلاح طلب" خود در زیر سایه ی «شیطان بزرگ» پیوسته بود. هنوز نیامده، آنچنان سودای داد وستد و چانه زنی با باختر در سر می پرورانید و گرد و خاکی برپا نموده بود که داد یکی دو تا از آن کهنه پاچه ورمالیده های قرشمال رژیم پیشین را که در رکاب شاهزاده «نیم پهلوی»، سرگرم «آلترناتیو سازی» هستند تا اندازه ای درآورد که یکی از آن ها چیزی کم و بیش اینچنین نوشت:
«... هنوز از گرد راه نرسیده ... بگذار عرقت خشک شود!»

نمونه ای از سوداهای دورپروازانه ی «موش اصلاح طلب» را با اشاره به رویدادهای کشور لیبی که قند در دل وی آب نموده بود، در همین یادداشت می خوانید؛ آنجا که می گوید:
«... تشکلی باید درست شود که همانطور که در برخی دیگر از کشورهای دنیا تجربه شده هم مردم ایران بدانند که تکلیفشان با کیست و هم اگر قرار شد کشورهای دیگر طرف مذاکره ای داشته باشند بدانند.» و منظور از مردم ایران نیز بیگمان و گفتگو خود وی است که در آن هنگام هنوز جامه ی پیشکاری آن شیخ را از تن در نیاورده بود.

اکنون، با گذشت یکسال و نیم از آن هنگام، هم جامه اش را از گردِ راه تکانده و جایگاه پیشکاری «شیخ» را به کناری نهاده و هم عرقش خشک شده است. آرام آرام دریافته که پیش از وی مرشدانی بوده اند که شرابِ سرسپردگی به امپریالیست ها را تا هفت خط آن نوشیده اند و او در جایگاه مریدی مراد از دست داده، باید جای خود را بهتر بشناسد و پایش را از گلیمی که برایش فراهم نموده اند، بیش تر دراز نکند. سرنوشت وی، سرنوشت بسیاری از اصلاح طلبان دروغینی است که از اصلاح طلبی، تنها «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» را آموخته و از اعتماد توده های میلیونی مردم به سود آماج های کوته بینانه ی خود سوء استفاده هایی بسیار نمودند؛ "اصلاح طلبان"ی که شماری از آن ها هم اکنون در «ینگه دنیا» در رکاب اربابانی بزرگ تر و به سود آن ها گام برمی دارند. نوکران و چاکران و پیشکاران و جان نثاران از هرگونه و قماش آن، اینچنین از جامه ای به جامه ی دیگر درمی آیند. توده های مردم ایران با هر آروین تازه ای آن ها را بیش تر می شناسد؛ گرچه هنوز هستند روشنفکرانی از لایه های میانی جامعه که به انگیزه های گوناگون درباره ی آن ها خود و دیگران را می فریبند.

بیش تر به هوش باشیم!

ب. الف. بزرگمهر    ٢۷ اسپند ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/03/blog-post_4402.html

***

روشن و سنجیده سخن گوییم!

به بهانه ی پیشگفتار

روی سخنم در این نوشتار تنها با آقای واحدی که در گفتگو با «بی بی سی» به نمایندگی از دیگری، گروه های مخالف و منتقد حکومت ایران را به ساختاری فراگیر چون «کنگره ملی» فراخوانده، نیست. آن دیگری که وی نماینده ی اوست نیز روشن نیست «حزب اعتماد ملی» اش از بنیاد تا چه اندازه حزبیت و نیرو پشت سر دارد؛ شاید "حزبی" مانند «حزب کرامت» یا «حزب سلامت»، آنگونه که زنده یاد عزیز نسین، طنزنویس بزرگ ترکیه و جهان در یکی از داستان هایش به زیبایی توصیف نموده است.

اینکه او، این جوان پیرشده یا آن پیرمرد به عنوان نماینده ی آن یکی دیگر، چند صباحی است میان پایتخت های کشورهای اروپای باختری و ایالات متحد در آمد و شدند و آنگونه که در گزارش «بی بی سی» نیز آمده، «به فعالیت های سیاسی و تماس با گروه های مختلف مشغول ...» اند و حتا اینکه این گشت و گذارهای پرهزینه، چگونه و از سوی چه کسان یا جریان ها و دولت هایی پرداخت می شود، بخودی خود چندان اهمیت ندارد. آب، آب را می جوید و آدم، آدم را؛ ولی همه ی این ها و برخی نکته های دیگر که به بخشی از آنها در این نوشتار اشاره نموده ام، هنگامی اهمیت می یابد که نمایندگان آن دیگران که در بهترین حالت و به گفته ی خودشان تنها نمادها (و نه رهبران) بخشی از جنبش اجتماعی میهن مان بوده و شاید هنوز هستند، سخن از «تشکلی فراگیر شبیه کنگره ملی» یا حتا گفتگو با کشورهای دیگر را در میان نهند.

در شرایطی که بار دیگر امپریالیست ها خاک کشور دیگری را به توبره کشیده و پیروزی ناپایداری بدست آورده اند، همه ی سازشکاران که دنباله ی آنها تا ژرفای «نیروهای چپ» نیز کشیده می شود، سرشان را خم می کنند تا گلوله هایی که از لوله ی «تفنگ قدرت» شلیک می شود، از بالای سرشان رد شده بر سینه ی دیگران نشیند.

از آنچه در لیبی رخ داد، دوگونه می توان آموخت:
ـ یا بر هُشیاری خود افزود و جبهه ای یکپارجه با شرکت همه ی نیروهای انقلابی، پیشرو و میهن پرست در برابر کشورهای چپاولگر امپریالیستی، همدستان و مزدورانش آراست؛

ـ یا رفتاری سازشکارانه در پیش گرفت و حتا به جبهه ی ششلول بندهای "جامعه جهانی" پیوست؛ و پیشاپیش شرایط گفتگو با کشورهای دیگر را «که در برخی دیگر از کشورهای دنیا تجربه شده» آماده نمود. 

***

تارنگاشت «بی بی سی» در گزارشی تحلیلی با عنوان «باید کنگره ای با حضور همه مخالفان ایجاد شود»* از زبان مجتبی واحدی، آورده است که:
«باید تشکلی فراگیر شبیه یک کنگره ملی با حضور گروه های مخالف و منتقد حکومت ایران ایجاد شود ...

تشکلی باید درست شود که همانطور که در برخی دیگر از کشورهای دنیا تجربه شده هم مردم ایران بدانند که تکلیفشان با کیست و هم اگر قرار شد کشورهای دیگر طرف مذاکره ای داشته باشند بدانند.»

تارنگاشت وابسته به امپریالیسم رسانه ای انگلیس که تنها بریده هایی از گفتگو با مجتبی واحدی را بیشتر بطور غیرمستقیم بازگو نموده، در پی سخنان یاد شده در بالا، می افزاید:
«اشاره او احتمالا به مواردی نظیر لیبی و سوریه است.

در جریان اعتراضات لیبی گروه های مخالف معمر قذافی، رهبر سرنگون شده این کشور، با یکدیگر ائتلاف کرده و تحت عنوان شورای ملی انتقالی رهبری مبارزه علیه او را بر عهده گرفته و با کشورهای دیگر برای فشار بر او مذاکره کردند.
...
مخالفان بشار اسد، رئیس جمهور سوریه، نیز با ادامه اعتراضات در این کشور جلساتی برای بررسی حکومت احتمالی آینده تشکیل داده اند. ترکیه چند بار میزان گروه های اپوزویسون سوریه شده است.

مخالفان آقای اسد با وجود اختلافات قومی و ایدئولوژیک عمیقی که دارند گام هایی برای ایجاد یک شورای ملی برداشته اند.»

سپس بازهم از زبان وی چنین آورده است:
«مجتبی واحدی گفت باید چتری درست کرد تا همه گروه هایی که به نحوی مخالف و منتقد حکومت ایران هستند در آن جای بگیرند و ظرفیت این را داشته باشد که به همه بباوراند که بدنبال انحصار طلبی نیست و باید مورد تایید مردم ایران باشد.

مجتبی واحدی تاکید کرد بر خلاف اخباری که منتشر شده او خود را به هیچ وجه ʺدر سطحی“ نمی داند که بخواهد چنین کنگره ای را تشکیل بدهد، بلکه تنها پیشنهاد داده که تشکلی شبیه کنگره ملی که ʺحتی می تواند نام دیگری داشته باشد“ ایجاد شود.

او گفت که هدف اصلی سفرش ʺتشریح مواضع آقای کروبی“ بوده، اما در جریان آن با عده ای رایزنی هایی درباره چنین ایده ای نیز کرده، اما هیچ برنامه ریزی برای ʺسهم دهی“ در کار نیست.

وی در پاسخ به این سوال که آیا آقای کروبی در جریان چنین سفر و طرحی هست گفت که او طی هفت ماه گذشته در حصر بوده و مشخصا از این سفر اطلاعی ندارد؛ اما بطور کلی ʺقطعا از صحبت با گروه های مخالف و یافتن راهکاری برای آینده ایران استقبال“ می کند.

آقای واحدی پیشتر به بی بی سی گفته بود که از نظر او نظام جمهوری اسلامی، با آن قرائتی که مهدی کروبی قبول داشته، سرنگون شده است.»

در پایان گزارش، چنین آمده است:
«علاوه بر او، اردشیر امیر ارجمند، مشاور میر حسین موسوی، از دیگر رهبران جنبش اعتراضی مردم ایران که همراه با آقای کروبی در حصر به سر می برد، هم در پاریس به فعالیت های سیاسی و تماس با گروه های مختلف مشغول است.»

نکته های بسیار جالب و آموزنده ای از گفته های مجتبی واحدی و شیوه ی درمیان نهادن آنها از سوی «بی بی سی» می توان برکشید. در اینجا، تنها به برخی از آنها اشاره می کنم؛ ولی پیش از آن، این نکته را به آقای واحدی، اردشیر امیرارجمند و دیگرانی که به عنوان مشاور و نماینده این و آن در پاریس، لندن و سایر مرکزهای کشورهای متروپل سرمایه داری، سرگرم گفتگو یا شاید چانه زنی و زمینه سازی برای داد وستد بر سر منافع ملی ایران هستند، یادآور می شوم:
هنگام کلی گویی و عبارت پردازی های عمومی دیگر گذشته است. چنین کلی گویی هایی، اگر در گذشته چندان زیانبار نبود و به زودی به دست فراموشی سپرده می شد، در شرایط کنونی بخوبی مورد استفاده ی امپریالیست ها و اپوزیسیون وابسته و ضدانقلابی ایران (دربرگیرنده ی شاه پرستان، مشروطه خواهان لیبرال، سازمان دوزخی مجاهدین خلق، اصلاح طلبان اسلامی ـ امریکایی و برخی گروهک های دیگر) قرار می گیرد. اینگونه کلی گویی ها، تنها بر نگرانی اپوزیسیون پیشرو و انقلابی درون و برون ایران و شک و تردیدشان نسبت به کسانی چون شما که عنوان مشاور این و آن را یدک می کشید، می افزاید. اپوزیسیون پیشرو و انقلابی ایران، روش های شناخته شده به نام «فشار از پایین و چانه زنی از بالا» و هرگونه گفتگو و بده بستان سیاسی پشت پرده را برنمی تابد. اگر براستی آدم های دوستدار میهن خود و پاسخگو به اکنون و آینده ی آن هستید، باید روشن و مشخص سخن بگویید و از هرگونه کلی گویی بپرهیزید. این نکته در درجه ی نخست اهمیت است.

در پیوند با گفته های بازگوشده از زبان آقای واحدی، پرسش ها و نکته های زیر را بگونه ای فشرده یادآور می شوم:
ـ تشکل فراگیری که در میان نهاده اید، از دیدگاه شما، دربرگیرنده ی کدام «گروه های مخالف و منتقد حکومت ایران» خواهد بود؟ آیا، چنین ساختاری، شاه پرستان، مشروطه خواهان لیبرال، سازمان مجاهدین خلق، اصلاح طلبان شناخته شده ی اسلامی ـ امریکایی و گروهک های وابسته به بیگانگان را دربر می گیرد؟  آقای کروبی «از صحبت با [کدام] گروه های مخالف [برای] یافتن راهکار ... آینده ایران استقبال می کند»؟ چرا آنها را بگونه ای مشخص نام نمی برید؟

ـ از دیدگاه شما، چنین ساختاری (به گفته شما: تشکّل) چه آماج های دور و نزدیکی برای آینده ایران پیش بینی و در دستور کار می نهد؟

ـ منظور شما از «... همانطور که در برخی دیگر از کشورهای دنیا تجربه شده» چیست؟ آیا، منظورتان همان کشورهایی است که «بی بی سی» در همین گزارش و به گمان خود از زبان شما یاد نموده است؟ اگر آری، با چه رویکردی؟ آیا شما آنچه که بگونه ای مشخص در لیبی رویداده، مثبت و به سود توده های مردم آن کشور ارزیابی می کنید؟

ـ منظور شما از اینکه «هم مردم ایران بدانند که تکلیفشان با کیست و هم اگر قرار شد کشورهای دیگر طرف مذاکره ای داشته باشند، بدانند» چیست؟ چرا مردم ایران باید در امری که از هر جنبه ی آن (حقوقی، ساختاری، اجتماعی و ...) به خود آنها مربوط است، با کشورهای دیگر طرف مذاکره شوند؟

ـ منظور شما از کاربرد عبارت «مردم ایران» چیست؟ به عنوان نمونه ای ساده، آیا کسی چون حبیب الله عسگراُلادی با آدمی چون حبیب الله پیمان، با آنکه هردو حبیب خدا هستند، می توانند در یک جبهه بگنجند؟

ـ شما و کسی که نماینده ی وی هستید، کدام بخش یا بخش هایی از «مردم ایران» را نمایندگی می کنید؟

ـ منظور شما از «چتری [که] همه گروه هایی که به نحوی مخالف و منتقد حکومت ایران هستند در آن جای بگیرند و ظرفیت این را داشته باشد که به همه بباوراند که بدنبال انحصار طلبی نیست و باید مورد تایید مردم ایران باشد.» چیست؟ آیا همه گروه هایی که به نحوی مخالف و منتقد حکومت ایران هستند، در زیر یک چتر جای می گیرند؟ ظرفیت انحصار طلب نبودن شان چگونه، با چه ابزارهایی و بوسیله ی چه کسانی اندازه گیری می شود؟ چنین کسان یا بهتر بگویم: داورانی را از کجا می یابید؟ و آنها چگونه می توانند مورد تایید مردم ایران قرار بگیرند؟

ـ آیا به نیروی توده های مردم ایران در انجام دگرگونی دیگری در کشورمان باور دارید؟ اگر آری، چرا جُستار «کنگره ملّی» را در بیرون کشور و میان گروه های اپوزیسیونی که بسیاری از آنها کم ترین ریشه ای در میان توده های مردم ایران ندارند، پیش کشیده اید؟ و اساسا چنین کنگره ای با نام ملّی، بدون تایید توده های مردم ایران چه معنایی دارد؟

ـ آیا فکر نمی کنید که تماس های شما یا هر کس دیگری به نمایندگی این یا آن جریان اجتماعی، تنها در چارچوب گفتگو  میان حزب ها و سازمان های شناخته شده با پشتوانه اجتماعی ـ تاریخی سازنده و ثمربخش خواهد بود؟

ـ آیا چنانچه «نظام جمهوری اسلامی، با آن قرائتی که مهدی کروبی قبول داشته، سرنگون شده» به معنای فراهم نمودن زمینه های انقلابی دیگر در ایران است؟ آیا با چنین دیدگاهی همزبان و همدل هستید؟ اگر آری، چرا با هیچکدام از نیروهای چپ ایرانی به گفتگو ننشسته اید؟ آیا از برداشتن چنین گامی می ترسید؟

ـ آیا راهکارهای دیگری با یاری کشورهای دیگر جستجو می کنید؟ اگر آری، آیا به معنای ناباوری به نیروی توده های مردم ایران در انجام دگرگونی ها نیست؟ آن کشورها کدامند؟

ـ از آزمون دردناک لیبی، چه آموخته اید؟

ب. الف. بزرگمهر   ۲۱ شهریور ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/09/blog-post_8664.html

افزوده های درون [ ] از آن من است.    ب. الف. بزرگمهر

* «بی بی سی»

قرار اینچنین نبود ... ـ بازپخشش

بی پدر مادرها! قرار نبود که انقلاب شود و بجای بهبود زندگی مردم، جیب مشتی شپشو پر شود که اکنون دیگر خدا را نیز بنده نیستند و تنها ابزاری در دست آنهاست؛ قرار نبود توده ی مردمی که از همه چیز خود گذشتند و با فداکاری، شاه خیانتکار را از کشور راندند و فرزندان شان در برابر یورش «صددام» به ایران، جانانه ایستادند به چنین بدبختی های سترگی دچار شوند و گواه رژیمی دزدپرور و خیانت پیشه شوند که روی رژیم پیشین را سپید نموده است. قرار نبود گواه کودکان خیابانی، کودکان کار، جوانان بیکار و دلمرده و هزاران بدبختی دیگر باشیم.

از آن مردک بیشرم که دم از فرهنگ می زند، بپرسید:
آیا همه ی این ها از نبود یا کمبود فرهنگ که وی ادعای آن را دارد، سرچشمه می گیرد؟ آیا مردم ایران، پیش از انقلاب بهمن ۵۷ ، مردمی بی فرهنگ بودند؟ و آیا آن ها بدرازای نزدیک به چهل سال فرمانروایی اسلام پیشگانی یکی از دیگری دزدتر از فرهنگی برتر در سنجش با گذشته ی خویش برخوردار شده اند؟

به آن مردک بی آبرو بگویید:
حتا اگر ادعای وی درست باشد، آن نبود یا کمبود فرهنگی از خودتان، میوه چینان دزد انقلابی بزرگ سرچشمه گرفته و می گیرد؛ آن را در جای دیگر نجویید. آن بی فرهنگی که نمودهای روشن آن در سنگسار و تازیانه و جای جایِ شریعتی شتری خود را نشان می دهد، در هستی رژیمی ضد تاریخی، ضد ایرانی و خلق های ایرانی، ضد زندگی و جنبش، ضد زن، ضد جوان و جوانی، ضد شادی و ضد راستی و درستی و درستکاری که وی نماینده و نماد آن است، ریشه دارد. بی فرهنگ شمایید؛ نه توده های مردم ایران که شما را روی سر نشاندند و به جاه و جایگاه رساندند. همان توده ی مردم، سالیانی چند است که چشم دیدن شما را در آن جاه و جایگاه ندارند و سرانجام نیز به زیرتان خواهند کشید و در کنار آن یکی به خاک خواهند سپرد.

ب. الف. بزرگمهر    ۱۲ تیر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/07/blog-post_23.html

۱۴۰۵ مهر ۷, سه‌شنبه

سنگسار ـ بازپخشش

چال ها را کنده اند؛ درست همانگونه که در آن شریعت وامانده، بر بنیاد دستوری که گویا الله به یاری جبراییل، پچ پچ کنان به گوشِ آن پیامبر تازی رسانده، آمده است: تا کمر بزهکاران و نه بیش تر! دستوری برای سنگسار زنانی نگونبخت که چون بسیاری دیگر از آیه های "آسمانی" سال ها پس از مرگ آن پیامبر گردآوری شده، مُهر و نشانِ پس و پیش شدن و دستکاری های عُمر پور خطاب نیز بر آن نقش بسته است؛ گویی اللهِ نشسته بر تخت عرش خویش در آسمان نیز از پیچ و تاب آن نگونبختان در زیر باران سنگ خشنود می شود.

ناخودآگاه به یاد آن زن جوان ایرانی می افتم که با شوهری افغانی پیوند زناشویی بسته و با وی ناچار به بازگشت به افغانستان شده است؛ او که دخترکی کوجک نیز دارد به خبرنگارِ زن از زندگی بخور و نمیر خانواده می گوید؛ ولی بیش از آن از چنگ اندازی کمابیش هر روزه از سوی برادرشوهرش که گویا با آن ها یکجا زندگی می کند و بزور به آن تن داده، می نالد و نمی تواند سخنی از آن نیز بر زبان آورد؛ زیرا آن شریعت وامانده، پیش و بیش از آن برادرشوهر، خودِ وی را پاسخگو و سزاوار پادافره از سوی الله می شمارد و نمی تواند راز نهفته در دل را با شوی خویش نیز در میان نهد؛ چنین است سرنوشت بسیاری از دختران و زنان، بویژه در شهرهای کوچک مذهبی که گاه از سوی نزدیک ترین بستگان خود به چنگ آورده می شوند و از ترس دم برنمی آورند؛ سرنوشتی که در برخی موردها به شَوَند بارداری و آبروریزی، مرگ جانگدازشان را در پی دارد.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ شهریور ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/09/blog-post_4.html

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!