«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۰ فروردین ۲۰, جمعه

چون موش های جونده، همواره نیازمند چیزی خاییدن! ـ بازپخشش

نوشته است:
«خیلی قدیم تر ها ایرانی نمادی بود از خوبی و مهمان نوازی. اما به نظرم الان نمادی است از فضولی، خاله زنک بازی، سرک کشیدن تو کار همدیگر، مداخله در تمامی اموری که بهش مربوط نمیشه، جارچی، هوچی گری، داروغه بودن و ... کل پول و ثروت و سرمایه ی مملکت رو دارند چپاول می کنند و الفرار و عین خیالتون نیست؛ اصلا ککِ تون هم نمی گزد!

آنوقت همین شماها  چسبیدید به یک عکس که تازه بهتون هیچ ربطی نداره؛ مادرش اید؟! پدرش اید؟! چکاره اش اید؟ سر پیازید یا ته پیاز که همیشه می شید کاسه ی داغ تر از آش؟ همیشه باید حالمون رو بهم بزنید، آنقدر که گند یک موضوعی رو در میارید واقعا که!

هر شبکه اجتماعی که میری برخورد میکنی با چرندیاتی که درباره این موضوع بهم می بافند و جوک و طنز شرم آورِ!

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

می نویسم:
درست همین نکته را در زیر تصویری از آن خانم برهنه که از وی سوژه ای برای برخی از روشنفکران ایران ساخته اند، نوشته بودم؛ روشنفکرانی که چون موش های جونده، همواره نیازمند هویج، تربچه یا چیز سفت دیگری هستند تا خارش دندان های شان را کاهش دهند! برایم جالب بود که پس از درج آن در همین گوگل پلاس، کسی می آید و می پرسد:
داستان چیه؟! انگارکه نه تنها نان را باید برای شان فراهم کرد که آن را باید جوید و چون کودکان در دهان شان نهاد!

... و در پاسخی دوباره، یازهم نوشته ام:
البته یک نکته ی دیگر هم هست که در همان نوشته ی زیر تصویر که گذاشته بودم نیز بازتاب یافته و با سخن درستی که شما می گویید نیز زاویه دارد. جستار تا آنجا خصوصی است که به رسانه ها و آنهم رسانه های غول پیکر باخترزمین که بخش عمده ی آن در دست بزرگ سرمایه داران سیهونیست است، نکشیده و در رسانه های میهن خودمان بازتاب نیافته است و شما شاید از نزدیک ندیده باشید که چگونه می توانند از کاهی کوه بسازند یا کسی را فرشته کنند یا برعکس اهریمن نمایشش بدهند.

اینکه فلان خانم در زندگی خصوصی خود و برای وارد شدن در "جهان هنری" به شدت آلوده و پلید که حتا با سی سال پیش خود سنجیدنی نیست، تن به کارهای ناشایست داده و خود نیز در نخستین گفتگوهایش با یکی دو رسانه بطور ضمنی اعتراف می کند که وادار شده است ...، با همه ی ناپسند بودنش از دید افکار عمومی ـ و در اینجا سخن بر سر مانش هایی ساختگی و ریشخندآمیز چون سنت گرایی یا مدرنیته نیز نیست! ـ به کسی مربوط نیست. این نیز شاید به کسی مربوط نباشد که گویا با فلان شیخک یا آقازاده ی شیخک به رختخواب رفته است یا نه و دست در گردن عکس انداخته و نمایشش می دهند؛ ولی آنجا که همین رسانه ها در برابر بردگی جنسی بیش از ۵۰۰۰ زن و دختر و حتا دختربچه ی کرد ایزدی که از دیدگاه تاریخی پاره تن ما ایرانیان هستند، تنها به یکی دو بار گفتن آبکی بسنده می کنند، ولی این یکی یا آن یکی را دانسته و آگاهانه، هر روز به بهانه ای به میان می آورند، دیگر جستاری خصوصی نیست؛ در اینجا همین گوشزد بجایی که در نوشته ی شما بود نه به آن رسانه ها که همانگونه که نوشته اید به روشنفکران خودمان درست است که:
آقا! خانم نگاه کن در کشورت که ماه ها حقوق کارگر را نمی دهند و اگر بدهند حقوقی زیر خط تنگدستی (خط فقر) است؛ جوانان بیکارند و از ناچاری به هزاران کار ناشایست تن می دهند و ... در کنار دزدی های کهکشانی، چه جایی برای پرداختن به چنین مسائلی است که فلان زنک، برهنه شده و جایزه «خرگوش شجاع» دریافت نموده است. به نظر من از این زاویه نیز می توان به جستار نگریست و با چنین پدیده ای پیکار نمود؛ گرچه، زمینه ی طبقاتی آن را نیز نباید فراموش نمود که اگر کار به هشدار دادن و پند و اندرز بود ۱۲۴۰۰۰ پیامبر می بایستی تاکنون، کره ی خاکی را گلستان کرده باشند.

اشتباه هم نشود! بحث من در چارچوبی اجتماعی است و از کنار برخی خوشرقصی ها و از آن میان نوشته ی فلان کچلک طنزپرداز که نانی به مزد می خورد نیز می گذرم، چون بحث مهمی نیست؛ وگرنه همو را با سود بردن از نادرستی های نوشته اش، سکه یک پول می کردم که حتا همین اندازه نیز از  دیدگاه منش اجتماعی فرصت طلبانه اش (و نه دیدگاه هنری!) ارزش ندارد.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۲ دی ماه ۱۳۹۳ («گوگل پلاس») 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/01/blog-post_77.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!