«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ مهر ۷, دوشنبه

ما انقلابی ها ...! ـ بازانتشار

دارم گاهنامه های اینترنتی را جستجو می کنم و عنوان زیر در یکی از گاهنامه ها، چشمم را می گیرد:
«رفتم یونان و بازگشتم ، تا ببینم و برایتان بنویسم!»

با خود می اندیشم: «اگر بازگشته ای که ببینی و بنویسی، چرا به یونان رفته ای؟! ... همانجا می ماندی و می نوشتی.

روی عنوان نوشته با «موش» «کلیک» می کنم و گاهنامه یا بهتر است بگویم «وب نوشت» دیگری با همان عنوان پیشین به رویم گشوده می شود:
آنگونه که نویسنده در ابتدای "سفرنامه" کوچک خود آورده، داستان «سفری کوتاه به آن دیار و از نزدیک سر و گوش آب دادن به آنچه این روزها در آن جا می گذرد» با استفاده از «کسادی بازار توریستی و ارزانی قیمت ها»ست! 

آها ... پس روشن می شود به یونان سفر کرده بود تا ببیند و بازگردد تا برایمان بنویسد!

همه داستان، گفتگوی کوتاهی با یک راننده تاکسی، گردش کوتاهی در یک دهکده و سر و گوش آب دادن در یکی دو مرکز خرید شهرهاست که با چند آمار دست و پا شکسته، رنگ ولعابی نه چندان روشن گرفته است. روشن می شود که آنجا، آنچنان هم ارزان نیست که دستکم یک عینک آفتابی بتوان تحفه آورد! 

با خود می گویم:
با همه این ها، خدا پدرش را بیامرزد که دستکم این یکی مانند آن دو "نماینده" و "گزارشگر سیاسی" اعزامی به تایلند، تنها در عنوان نوشته خود گزافه گویی کرده و ادعاهایی مانند "تماس با رهبران احزاب چپ" یونان به میان نیاورده است.

... "مادرمرده ها" در اتاقی اجاره ای در یک خانه، در مرکز شهر بانکوک زمین گیر شده اند ... و حالا از آن نمی توانند بیرون بروند ...  منطقه در محاصره است و امکان رسیدن به مرکز درگیری نیز وجود ندارد! ارتش و نیروهای امنیتی به هر طرف تیراندازی می کنند و برایشان مهم نیست که خبرنگار باشی یا جهانگرد؛ آنهم در روز جمعه که روز عبادت و استراحت است! ... خداوند هم در این روز، پس از شش روز کار سخت، دست از کار کشید و لختی آسود ... ولی این ها، این حرف ها حالی شان نیست ... نسبت به خارجی ها و بویژه آسیایی ها خیلی حساس اند ... بویژه اگر بدانند آنها ایرانی هستند، روشن نیست، چه برخوردی خواهند داشت. لابد فکر می کنند از طرف جنبش سبز ایران آمده اند تا به جنبش سرخ بپیوندند ... وای چه بلای بزرگی! دیگر از این بدتر نمی شود.

منطقه را هم نمی شناسند و صاحبخانه نیز حاضر نیست همراه آنها به خیابان بیاید. خودش می رود اما با آنها نمی رود ... آنها هم از ترس گم شدن در مرکز شهر حاضر نیستند بدون صاحبخانه از خانه یا بهتر است بگویم اتاق خود که اکنون دیگر حکم سنگر برایشان پیدا کرده، پا بیرون بگذارند. وای چه وضع ناگواری! ...

تیراندازی های کور که معلوم نیست از کدام سمت شلیک می شود می تواند نبش هر خیابانی آنها را هم نقش زمین کند ... همه این ها، دست در دست هم، باعث شده که آنها نتوانند به مرکز درگیری ها نزدیک شوند!

کسی از منطقه مرکزی در این روزها نه خبر دارد و نه عکس و فیلم. فیلم ها و عکس هایی را هم که بعضی خبرنگاران توانسته اند بگیرند و درتلویزیون ها نشان میدهند همه مربوط به پیش از درگیری های شدید روزهای اخیر است. آنها، یعنی خبرنگاران هم از قبل داخل منطقه بوده اند و اکنون نمی توانند از آنجا خارج شوند و اغلب به کمک مردم محله بعضی عکس ها و فیلم ها را به خارج از منطقه می رسانند. اگر یکی دوتایشان هم تیر خورده اند، همه پیش از درگیری های اخیر است و بیشتر به تیرهای غیبی می ماند!

دیگرهیچکدامشان بدون صاحبخانه خود پا بیرون نمی گذارند. صاحبخانه ها و هتلدارها هم از ترس متهم شدن به تماس با بیگانگان، حاضر نیستند با خارجی ها بیرون از خانه همگام شوند، بویژه آنها که بجای پیراهن یا پرچم سرخ، قرار است پرچم سبز در دست بگیرند یا نواری از سبز به جایی از بدن خود بیاویزند ...

روزها هم بشدت گرم است و نمی شود از جای خود تكان خورد. در اتاق دستکم پنکه ای می چرخد یا خنک کننده ای هست. بیرون تنها آفتاب سوزان است و گلوله که از آنهم بیشتر می سوزاند.

شب ها هم با اینکه آفتاب نیست، حكومت نظامی برقرار است. برای ایمنی بیشتر، کرکره های اتاق را هم چند روزی است پایین کشیده اند؛ برای همین، شب و روز هم دیگر از دستشان در رفته است. با این همه، در تلاش هستند تا در اولین فرصت با رهبران احزاب چپ تایلند تماس برقرار کنند و پیام «جنبش سبز» و رهبران آن را به «جنبش سرخ» برسانند!

اندیشه ام مرا به چندین سال پیش می برد:
«با وی در خیابان قدم می زنم. هنوز ساعتی به گردهم آیی مانده است. من هم نوشته ای را برای آنجا آماده کرده ام که بخوانم. از راه دوری آمده ام و باید همان شب برگردم. ... به نوبه خود، غنیمتی است گپی هم با وی داشته باشم. گرم ِ گفتگو، محدوده ای از پیاده رو را می رویم و برمی گردیم. اوست که بیشتر سخن می گوید و من گاهی سری به علامت تایید تکان می دهم. چهره ای پژمرده دارد و سن و سالی از وی گذشته است. سال هاست که در آلمان اقامت دارد و همانجا نیز همسری آلمانی گزیده و روزگار می گذراند. روشن نیست که براستی به چه کاری سرگرم است. کنجکاوی هم نمی کنم ... جامه ای ژنده و ژولیده دربر دارد و موهای سرش را که در جلو و کناره ها بسیار دراز شده، کشیده و در پشت سر با کِشی بسته است. به نظرم به آن «دُم ِ اسبی» می گویند. میان سر و پشت آن، کاملا خالی است و این بیشتر توی ذوق بیننده می زند؛ یا دستکم، من اینگونه می پندارم.

خُرسند است که همصحبتی با گوش های شنوا گیرش آمده ... می شود این را در چهره اش دید. صحبتش گل انداخته است:
"ما انقلابی ها ..." دیگر تقریبا هیچ نمی گویم. نگاهم، بی اختیار و البته بدون آنکه توجه وی را جلب کنم به «دُم اسبی» پشت سرش که پیچ و تاب می خورد و میان ِ سری که در نور خورشید برق چرکتابی دارد، خیره شده است. تکیه کلامش: "ما انقلابی ها ..." است که آن را چندین بار در میان سخنانش بکار می برد. شاید برای همین، اینچنین خوب به خاطرم مانده است؟!

پرسش احمقانه ای توی سرم می چرخد و آزارم می دهد؛ از آن پرسش ها که نمی توان در میانشان گذاشت:
آیا آنچنان بی پول است که آرایشگاه نمی تواند برود تا سر و صورتی به چهره اش بدهد و موهایش را کمی کوتاه کند یا تنبلی را از حد و اندازه گذرانده و آن را زیر پوشش انقلابی گری می پوشاند؟

دیگر به سخنانش که بی اختیار لحن «آموزگار خردمند» به خود گرفته، گوش نمی دهم و چشمانم، حرکت یکنواخت «دُم اسبی» را دنبال می کند ... احساس بدی مرا فرامی گیرد که کوشش می کنم آن را از خود دور کنم. به نوشته ای که زمان زیادی رویش کار کرده ام، می اندیشم و کوشش می کنم، امید و خوش بینی را که آدم بی آنها یکبار و برای همیشه از دست می رود، در خود بیدار کنم. اکنون این دو واژه، دست از سرم بر نمی دارند و توی سرم می چرخند: "ما انقلابی ها ..." و حرکت یکنواخت و آزاردهنده «دُم اسبی» که این سو و آن سو می رود ...

هرگاه که آن را به یاد می آورم، آزارم می دهد؛ مانند دیدن میوه هایی چروکیده در بالای شاخساری خشکیده که دیگر برگ و بری بر آن یافت نمی شود ...

ب. الف. بزرگمهر   نهم خرداد ماه ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/05/blog-post_8177.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!