«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ بهمن ۳۰, چهارشنبه

ز کوشش مکن هیچ سستی به کار ... ـ بازانتشار

...

کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد، مگر بر زیان

برین سالیان چارصد بگذرد
کزین تخمه گیتی به کَس نشمرد

...

چنین است گفتار و کردار نیست
جز از گردشِ کژِّ پرگار نیست

برین نیز جنگی بود هر زمان
که کشته شود صد هژبر دمان

بزرگان که با من به جنگ اندرند
به گفتار ایشان همی‌ ننگرند

...

اگر مرز و راهست، اگر نیک و بد
به گرز و به شمشیر باید ستد

بکوشیم و مردی به کار آوریم
بریشان، جهان تنگ و تار آوریم

نداند کسی راز گردان سپهر
دگرگونه ‌تر گشت بر ما به مهر

چو نامه بخوانی خِرَد را مران
بپرداز و برساز با مهتران

همه گِرد کُن خواسته هرچ هست
پرستنده و جامه و بر نشست

همی تاز تا آذرآبادگان
به جای بزرگان و آزادگان

همیدون گله هرچ داری ز اسپ
ببر سوی گنجور آذرگُشَسپ

ز زابلستان گر ز ایران سپاه
هر آنکس که آیند زنهار خواه

بدار و بپوش و بیارای مهر
نگه کن بدین گرد گردان سپهر

کزو شادمانی و زو در نهیب
زمانی فرازست و روزی نشیب

...

چنان دان که اندر سرای سپنج
هر آن کو نهد گنج پاداشِ رنج

چو گاه آیدش، زین جهان بگذرد
از آن رنجِ او دیگری بَر خورد

...

ز کوشش مکن هیچ سستی به کار
به گیتی جزو نیستمان یادگار

...

چو با تخت، منبر برابر شود
همه نام، عثمان و عمر شود

تبه گردد این رنج های دراز
نشیبی درازست پیشِ فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر

...

بپوشند ازیشان گروهی سیاه
نه دیبا نهند از برِ سر کلاه

نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر، نه افسر نه بر سر درفش

برنجد یکی، دیگری بر خورد
به داد و به بخشش، همی‌ ننگرد

شب آید، یکی چشم رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند

...

ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزمجوی
سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

نباشد ز بُن فرّ آزادگان
بلندی گزینند بیمایگان

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد۱ و هنر کمتر آید به بر

رباید همی این از آن، آن ازین
ز نفرین ندانند، باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دلِ مردمان، سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بنده ی بی ‌هنر، شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان ها شود پر جفا

از ایران وز ترک۲ وز تازیان۳
نژادی پدید آید اندر میان

نه دهگان، نه ترک و نه تازی بود
سخن ها به کردار بازی بود

همه گنج ها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن دهند

بُوَد زاهد و دانشومند نام
بکوشد ازین تا که آید به کام

چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که رامِش به هنگامِ بهرام گور

نه جشن و نه رامش، نه کوشش، نه کام
همه چاره ی ورزش و سازِ دام

پدر با پسر، کینِ سیم آورَد
خورش کشک و پوشش گلیم آورد

زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

ز پیشی و بیشی ندارند هوش
خورش نان کشکین و پوش۴

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون از پیِ خواسته
شود روزگارِ بد آراسته

...

چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر
دژم گشت وز ما بِبُرّید مهر

...

ز راز سپهری کس آگاه نیست
ندانند کاین رنج کوتاه نیست

...

چنین است راز سپهر بلند
تو دل را به درد من اندر مبند

...۵

استاد سخن پارسی، فردوسی توسی

برنام را از متن برگزیده ام.   ب. الف. بزرگمهر

با سپاس از پ. ه. که با یادآوری بجا و به هنگام خویش، مرا به درج گزیده ای از سروده ی دلنشین و اندوهناک استاد سخن و زنده کننده ی زبان پارسی برانگیخت. برایش سالی بهتر از امسال، همراه با بهروزی و سرزندگی آرزومندم.   

ب. الف. بزرگمهر    ۲۷ اسپند ماه ۱۳۹۴


پی نوشت:

۱ ـ آماج از «نژاد» در سروده های فردوسی به هیچ روی به آرش کنونی این واژه نیست. واژه ی «نژاد» در دوران کهن تر به آرش «تخمه»، «بزرگی»، و بگونه ای ناسرراست، آن ارژمندی است که آدمی از کار و کوشش خویش به آن دست می یابد و از آن بَر می خورد. اشاره ی سخن سرای سترگ توس به «کشاورزِ جنگی»، گویای این نکته است.  

۲ ـ امیدوارم با یکسان انگاری آرش و مانش واژه ی «ترک» در دوره ی فردوسی با هم اکنون، برای برخی و بویژه هم میهنان ترک زبان، برداشتی نابجا پدید نیاید. از دیدگاه تاریخی و حتا پیشاتاریخی که در شاهنامه نیز بازتاب یافته، ایران بزرگ دوران گذشته و پس از آن در دوره هایی که کشورمان کوجک تر و کوجک تر می شد، همواره از سوی تبارهای تُرک و ترکمن و مُنگُل (همانا مغول!) و غُز و تاتار در آسیای میانی که برخی از آن ها با یکدیگر همریشه بوده یا بر درخت یکسان زبانی پا گرفته اند، مورد یورش قرار می گرفته و در بسیاری موردها به آسیب های فراوان و بزرگ (به عنوان نمونه، نابودی بزرگ ترین کلانشهر جهان: نیشابور در دوره ای از سده های میانی) انجامیده است.

در دوره ی زمانی فردوسی، هنوز از یورش سلجوقیان تُرک زبان به ایران و پس از آن، درآمیختگی بزرگ زبانی در منطقه ی آذرآبادگان (آذربایجان کنونی، اران و بخش هایی از قفقاز) و سپس جایگزینی زبان ترکی با زبان های باستانی آن منطقه از آن میان تاتی و زبان هایی خویشاوند با کردی، نشانه ای نیست. در آن دوره، غزنویان که آن ها را نمی توان «تُرک» به آرش باریک آن بشمار آورد، بر بخش هایی از خاور ایران آن هنگام و از آن میان، افغانستان کنونی و بخشی از هندوستان آن هنگام (بگونه ای عمده بخشی از پاکستان کنونی) فرمانروایی می کردند و پهنه ی فرمانروایی شان، بخش های شمال، شمال باختری، باختر و جنوب باختری ایران کنونی را دربرنمی گرفت. به هر رو، هم نشانه ها و گواهی های بزرگ تاریخی و هم در دوره ی کنونی و به تازگی، پژوهش های تبارشناسی و ژنتیکی، گواه خویشاوندی سرزمین آذربایجان، اران و بخش های دیگری از منطقه ای بزرگ تر پیرامون ایران کنونی با مردمان سایر منطقه های ایران است. این گواهی ها و نیز پژوهش های گواهمند و دانشورانه ی کنونی در این باره، نشان از پوج بودن انگاره هایی بی پایه و بیهودگی کوشش نژادپرستان ترک تباری دارد که برخی شان، مزدور رژیم مافیایی و فاشیست ترکیه یا از آن خنده دارتر، جمهوری پیشین آذربایجان شوروی در منطقه ی اَران، هستند. این نکته از دیدگاه تاریخی بگونه ای برجسته خودنمایی می کند ـ و در همین سروده ی یادشده از فردوسی: «همی تاز تا آذرآبادگان به جای بزرگان و آزادگان» نیز بروشنی بازتاب یافته ـ که مردم آن سرزمین به شَوَندهای گوناگون که جای پرداختن بیش تر به آن ها اینجا نیست، نقشی برجسته و تاریخی در بازه های زمانی گوناگونی در پایداری و یکپارچگی ایران زمین و گاه جبران شکست های خورده از دشمنان بر دوش داشته اند. درخشش نمونه های نزدیک آن در تاریخ مشروطیت ایران، پایداری تبریز قهرمان و قهرمانانی چون حیدر عمو اوغلی، علی مسیو و ستار خان، هنوز هم چشم را خیره می کند. حتا پس از شکست های تاریخی و قراردادهای ننگین «ترکمن چای» و «گلستان» از سوی رژیم ورشکسته ی قاجار، دلاوری ها و پایمردی بیشماری از مردم سرزمین های برباد رفته به بهای از دست دادن جان و بر باد دادن دودمان در برابر سپاهیان روسیه تزاری انجام گرفته که از بخش سترگی از آن ها آگاهی درستی در دست نیست.

۳ ـ کاربرد واژه ی تازی نیز به آرش عرب نیست! به آرش بیابانگرد یا باریک تر، «پیرامونی» و کمابیش همتراز واژه ی «بَربَر» برای یونان و روم باستان است نام کشور تاجیکستان (تاژیکستان) به آرش جایی که تازیان در آن می زیند، در دوره ای کهن تر به شوند دور بودن آنجا از فرهنگ شهری آن هنگام ایران باستان، یادگاری از کاربرد همین واژه برای منطقه ای است که چون ما پارسی سخن می گویند. گرچه با همه ی این ها به شوند عرب بودن تازیان عربستان آن هنگام، این دو واژه در بسیاری از موردها و بویژه در ادبیات سینه به سینه بجای یکدیگر بکار رفته و سردرگمی پدید آورده و روشن است که زمینه ای از کین کهن ایرانیان به تازیان را نیز دربردارد؛ تازیانی که از سده ها پیش تاکنون، بارها و بارها زنان سرخ و سپید و چاق و جله ی ایرانی را از آن به اصطلاح مقدس ترین مراسم عبادی خویش در جلوی دیدگان کورشده الله شان ربوده و می ربایند و فرهنگ کهن خویش را پاس می دارند!

برگرفته از یادداشت  «خون پاک آریایی؟!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۴ مهر ماه ۱۳۹۴ («گوگل پلاس»)
http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/10/blog-post_17.html 

۴ ـ گرچه همچنان کم ترین بهره از هوش دارند و به همین شَوَند کمابیش همگی دروغگو و نیرنگبازند، ولی به کم تر از چلوکباب و کباب بره و گوشت و تخم بلدرچین خشنود نیستند؛ توده ی مردم ایران به سزای فرمانروایی اسلام پیشگان ساده زیستِ دله دزد، گاه دست شان به نان هم نمی رسد؛ چه برسد به نان کشکین!

۵ ـ سروده ی بالا، پاره هایی از کارِ فردوسی، زیر برنام «پادشاهی یزدگرد» است که بخش هایی از لابلای آن را پیراسته ام. برای درج آن از نسخه ی زیر سود برده ام:
شاهنامه ی فردوسی، متن انتقادی از روی چاپ مسکو (آکادمی علوم اتحاد شوروی)، جلد نهم، بهبود متن به کوشش «آ. برتلس» به سرپرستی زنده یاد عبدالحسین نوشین (به کوشش سعید حمیدیان، تهران، ۱۳۷۳ خورشیدی)

با این همه، متن آن در همه جا هماهنگ و سازگار با متن نسخه ی بالا نیست و در جاهایی با برگرفتن از گزینه های یادشده از دیگر نسخه های چاپ شده از شاهنامه، درج شده در زیرنویس های همان متن انتقادی که کمابیش هیچکدام با یکدیگر چندان سازگار نیستند، سزاوارترین واژه ها و شاید لنگه ها را برگزیده ام. با آنکه شاهنامه شناس به آرش ویژه کارانه ی آن نیستم به شَوَندِ چیرگی نسبی به ساختار زبان پارسی، می پندارم آنچه برگزیده و در بالا آورده ام به زبان استاد توس، نزدیک تر باشد؛ گرچه، این ادعای نسبی، دربردارنده ی هیچگونه پایوری نیست و تنها نشان می دهد که در این زمینه، برای بیرون کشیدن واژه هایی که این و آن بدرازای سده ها به این اثر ارزشمند تاریخی ایران و جهان افزوده اند، هنور کار بسیاری باید نمود. به هر رو، جز واژه ی «دهقان» که آن را «دهگان» نوشته ام، چیزی از خود بر آن نیفزوده ام.

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!