«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ مهر ۴, جمعه

خدایی آفریده از پنداری کودکانه! ـ بازانتشار

هنگامی که خداوند انسان را آفرید، فرشتگان کنایه ای زدند که ما همه در حال تقدیس و تسبیح هستیم؛ چرا انسان را می آفرینی؟ که فساد و تباهی کند؟!

خداوند فرمود: برای اینکه من عاشق می خواهم. او احتیاجی ندارد که کسی مدام (به ظاهر و صرفا کلامی) فقط بگوید سبحان ا... ؛ بلکه یکی را می خواهد که بگوید:
تو کجایی تا شوم من چاکرت !

انسان، ویژگیِ خاصی دارد که آن «عاشقی»ست. البته خداوند جواب هر فرشته ای را که به انسان اهانت کرد، داد. جرم شیطان این بود که انسان را خاک دید. شیطان نفهمید که چرا ملعون شد؛ آن راز را درنیافت که عکسِ جمالِ معشوق در انسان بود. اگر ما هم سرکشی کنیم و بعد بگوییم خدایا خودت ما را اغوا کردی، پس ما هم شیطان می شویم. فرشتگان اشتباه کردند که فکر می کردند، خداوند می خواهد خلق کند؛ ولی او خلق کرده بود؛ زیرا او اصلا عالم و فرشتگان را برای انسان آفریده بود. در سوره ی «بقره»* ما با خودمان آشنا می شویم، مستقیم با دلِ ما حرف می زند و بسیار ساده است. خداوند می خواهد در روی زمین، خلیفه بیافریند و ما را در عالمِ صورت خلیفه کرد و به همه ی موجودات فرمود به او سجده کنید. فرشتگان اسماء خود را از آدم یاد گرفتند. (از سخنرانی دکتر الهی قمشه‌ای با عنوان: «انسان کامل»)

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ عنوان و برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.    ب. الف. بزرگمهر

* واژه ی عربی «بقره» به آرش «گاو» (و شاید «ماده گاو») در پارسی است.

پی نوشت:

به داستان کودکانه و انباشته از ناهمتایی (تناقض) های جور واجورِ بالا اندکی باریک شوید! در این داستان، خداوند که در کالبد موجودی توانا در شش روز به هر اشاره ی چپ و راست، زمین و آب و آسمان و فرشته و الاغ و گاو و .. و آدم آفریده، پیش از آسایش خود در روز هفتم که بر پایه ی داستان های هوایی (بجای آسمانی!) برگرفته از تورات و انجیل و قرآن به ترتیب، شنبه، یکشنبه و آدینه بوده است، فرشتگان بینوا در آسمان که همگی شان را خودِ وی از آتش آفریده، وادار می کند تا در برابر موجود تازه آفریده شده از گِل و لای به نشانه ی سپاسگزاری، پیشانی بر خاک سایند! سپاسگزاری از کی؟ از خدا یا از «آدم» آفریده شده؟! پیشانی را در کجا بر خاک سایند؟ در آسمان؟! آنجا که خاکی در کار نیست! یا شاید در همان بهشت، چنین شعبده بازی رخ داده و خداوند عَزّ و جَلّ، نمایشی ترتیب داده تا هنر کوزه گری اش را به رخ فرشتگان بکشد؟! که ببینید چه توانا هستم من! از خاکش سرشتم و در او دمیدم و اینک زنده در برابر شما ایستاده و چشمِ سپاسگزاری و سر به خاک ساییدن شما را دارد!۱ 

این به رخ کشیدن و آن درخواست برای سر به خاک ساییدن در برابر آن موجود از گل و لای ساخته شده، برای چه؟! من نه تنها از آن سر درنمی آورم که هیچگونه منطقی نیز در آن نمی بینم و با خود می اندیشم:
... اگر من هم یکی از آن فرشتگان بودم ـ و چه خوب که نبودم! ـ بیگمان بسان اهریمن از پیشانی بر خاک سودن در برابر چنان موجود گلی و خودِ خدا خودداری می کردم و به وی می گفتم:
برو دنبال کارت! این اداها چی چیس که از خودت در میاری
۲ 

اکنون، آن عارف دروغینِ گوش پهن که کارِ خرکردن روشنفکران در آن «جمهوری الله کرم» را بر دوش گرفته و خواهی نخواهی دستی در آش دستپخت حاکمیت تبهکار ایران نیز دارد به مغز خود فشار آورده تا برای آن داستانِ ریشخند آمیزِ هماوند با دوره ی کوزه گری، دلیل هایی بر پایه ی افسانه ی دیگری که بویژه در میان «اهل سنّت» بازار گرم تری دارد، بتراشد و مشتی روشنفکر خو نگرفته به اندیشیدن را کودن تر کند؛ بهانه، چنین است که:
«انسان، ویژگیِ خاصی دارد که آن ”عاشقی“ست ... شیطان نفهمید که چرا ملعون شد؛ آن راز را درنیافت که عکسِ جمالِ معشوق در انسان بود» (داستان بالا)

عارف دروغین درنمی یابد که بر پایه ی آنچه در «مذهب شیعه» آمده و از دیدگاه برخورد فلسفی، چندین و چند پله فراتر و انتزاعی تر از دیدگاه این یا آن مذهب سنی و بویژه یکی از آن ها که برای خدا کالبدی راستین با سر و چهره و اندام هایی چون دست و پا می تراشد، خدا چه زشت، چه زیبا، چهره ندارد تا بخواهد چهره ی آدمی را با چهره ی خود سازگار نماید؛ حتا اگر «عالم صورت» را برای راه گریز در داستان گنجانده باشی و بخواهی با پیچیده تر کردن جُستار، سرِ فریفتگان را بیش تر شیره بمالی! عارف دروغین درنیافته است که با چنین دلیل نتراشیده ای، «خدای توانا» را در کالبدِ آدمی خودپرست که دیوانه ی خویشتن خویش است و فرشتگان را در کالبدِ عروسک هایی کوکی برای پی در پی «سبحان الله» گفتن بی آنکه آرش آن را بدانند، فروکاسته است!

عارف دروغین، سپس خود بر تشکچه ی مُلّای «مکتب خانه»های سده های پیشین می نشیند و در حالیکه ترکه ای از چوب انار در کنارش نهاده، بچه می ترساند و دلیل تراشی هایش را پی می گیرد:
«اگر ما هم سرکشی کنیم و بعد بگوییم خدایا خودت ما را اغوا کردی، پس ما هم شیطان می شویم. فرشتگان اشتباه کردند که فکر می کردند، خداوند می خواهد خلق کند؛ ولی او خلق کرده بود؛ زیرا او اصلا عالم و فرشتگان را برای انسان آفریده بود.» ... و من به یاد کتاب خطی بسیار کهنه ای در خانه ی پدری می افتم که در آن با آب و تاب فراوان نوشته بود:
خداوند، پیش از هر چیز در جهان هستی، حضرت محمد را آفرید؛ پس از آن نور را از آن حضرت آفرید و سپس از نور، زمین و آسمان و سایر چیزها را آفرید!

می گویند: دلایل قوی باید و معنوی! و من با خود می اندیشم:
از آن سوی داستان نیز همینگونه است؛ یاوه ای می بافی و پشت آن ناچاری دلیلی یاوه تر از آن سرهم کنی و کار به آنجا می کشد که دیوار یاوه گویی تا ثرّیا کج می رود و سرانجام بر سرت فرو می ریزد.

عارف دروغین، یاوه گویی هایش را همراه دلیل تراشی هایی هربار ریشخندآمیزتر از پیش، چنین پی می گیرد:
«... خداوند می خواهد در روی زمین، خلیفه۳ بیافریند و ما را در عالمِ صورت خلیفه کرد و به همه ی موجودات فرمود به او سجده کنید.۴...» ... و من باز در اندیشه می شوم که آماج چنان خدایی از آفریدنِ جانشین بر روی زمین چه بوده است؟! زمینی که در برابر سترگی و پهناوری سپهر بی کرانه به گفته ی طنزآمیز «مارک تواین»، زگیلی کوچک بیش نیست! خدا چه نیازی به چنان جانشینی از گل ساخته و پرداخته شده در زگیلی کهکشانی داشته است؟ و چرا از میان همان فرشتگان که برخلاف یاوه های عارف دروغین، بر پایه ی آنچه در همه ی کتاب هایی هوایی (بجای آسمانی!) آمده، جلوتر از آدمی و از آتش آفریده شده اند، یکی را برای چنین کاری برنگزیده است؟! بیگمان خواهند گفت:
از حکمت و دانش بیکران خداوندی است و با آن کندذهنی خود را خواهند پوشاند؛ و من همچنان در این اندیشه ام که چنین خدایی، اگر هستی داشته باشد، دستِ بالا کودکی خردسال در سیاره ای بسیار پیشرفته تر از سیاره ی خاکی ما و شاید در لایه ای دیگر ازسپهر بیکرانه است که با اشاره ی انگشتِ خود، اسباب بازی هایش را می آفریند و سپس آن ها را وادار به کارهای شگفت می کند:
ـ یالا! سرتان را در برابر این اسباب بازی تازه خم کنید؛ وگرنه از اینجا به جاهای دوردست پرت تان می کنم!

کودکی که با همه ی پیشرفتگی سیاره اش به هر رو کودکی است با منطق بازیگوشانه و شاید لوس و نُنُر!

ب. الف. بزرگمهر    ۱۹ اسپند ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/03/blog-post_11.html

پانوشت:

۱ ـ در دوران ساخته و پرداخته شدن چنین افسانه هایی، پیشرفته ترین فن آوری آدمی، کوزه گری بوده است!

۲ ـ با گویش اسپهانی بخوانید!

۳ ـ واژه ی عربی «خليفة» در اینجا نه به آرش پادشاه و سلطان که به آرش واژه ی پارسی «جانشین» است.

۴ ـ سجده کردن به آرش «پیشانی برخاک سودن» به نشانه ی سپاسگزاری است.

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!