«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۷ مهر ۲۶, پنجشنبه

چرا کسی در پی یافتن تخم های گمشده ی آغامحمدخان قاجار نیست؟ ـ بازانتشار

اینگونه که از خبرها برمی آید، رییس «دایره المعارف اسلامی» از جُستار به خاک سپرده شدن آن ایران شناس آمریکایی دست برنداشته و این بار دست به عبای (باید می نوشتم: دامن!) «آقا» شده است؛ گویا خود آن ایران شناس، در گوشی۱ وی را وصی خود قرار داده تا وی را در اسپهان و کنار زاینده رود به خاک سپارند؛ زاینده رودی که دیگر زایشی در آن نیست! و این آقا همه ی کار و بار آن به گفته ی خودش: «مهم ترین و بزرگ ترین مرکز پژوهشی ـ فرهنگی جهان اسلام»۲ را ول کرده و با پشتکاری مگس وار، موی دماغ «آقا» شده است. از سخنان وی روشن می شود که نه تنها «حسن آقا» که حتا «سیّد از خر جسته» و استاندار اسپهان نیز نامه ی وی را به تخم شان نگرفته اند۳ و همین، وی را آشفته نموده و به تکاپوی بیش تر واداشته تا هرگونه هست به آماج خود که دیگر از خاکسپاری آن ایران شناس بیچاره، فراتر رفته و سویه ای ناموسی و حیثیتی یافته، دست یابد؛ و چه کسی بهتر از «ولی امر شیعیان و مسلمین جهان»۴ که همه ی راه ها در ایران به وی فرجام می یابد. آنگونه که خود می گوید:
«... دوبار در این زمینه با مشاور مقام معظم رهبری ـ علی‌اکبر ولایتی ـ صحبت کردم و به ایشان گفتم که اگر با آوردن پیکر فرای به ایران موافق نیستند، این قضیه را اعلام کنند؛ ولی اگر موافق هستند، سفارش کنند تا این بحث کاملا فرهنگی، سیاسی نشده و به ضرر ایران تمام نشود، تا مبادا دشمنان‌مان خوشحال شوند. »۵

اندکی باریک بینی به پیام رییس «مهم ترین و بزرگ ترین مرکز جهان اسلام» به «ولی امر مسلمین» در سنجش با نامه ی وی به «حسن آقا»، نشان می دهد که تنها لحن گفتار تفاوت نموده، فروتنانه شده و از آن توپ و تشر در نامه به «حسن آقا» رد پایی دیده نمی شود؛ ولی با این همه، درونمایه ی پیام وی همان تهدیدی را داراست که در نامه اش دیده می شد؛ افزون بر آنکه وی با بر زبان راندن اینکه «تا این بحث کاملا فرهنگی، سیاسی نشده ...»، خواه ناخواه آن را سیاسی نموده و در کردار، تهدید خود را به اجرا درآورده و کار را به بارگاه «آقا» کشانده است؛ گرچه، هیاهو و جنجالی که پیش از واکنش وی برپا شده بود، سویه ای سیاسی به جُستاری در بنیاد خود نه چندان مهم داده بود و وی دنباله ی آن را پی می گیرد.

با خود می اندیشم:
آن ولی امر مسلمین و این رییس بزرگ ترین مرکز اسلامی جهان و ... پیدا کنید تخم های آغامحمدخان قاجار را!

چرا ناگهان چنین چیزی به ذهنم آمد، خودم هم نمی دانم؛ ولی با خود می گویم:
انگار در این کشور، دیگر چیز مهمی نیست که به آن پرداخت و بازهم یادداشت رنج آور کسی در «گوگل پلاس» به خاطرم یورش می آورد که نوشته بود:
«اینجا برادر همه سعی داریم زنده باشیم؛ از زندگی خبری نیست  ...»

بازهم در اندیشه می شوم و چهره ی ترشروی آن خواجه ی تاجدار در حالی که شاهزاده ی خانواده ی زند، آن جوان دلاور و زیباروی را دست بسته به حضورش آورده اند و وی با انگشتان مبارکش، دو چشم آن جوان را از کاسه ی چشم بیرون می کشد و دستور می دهد که در همان حال وی را درسپوزند به پندار می آورم؛ شاهنشاهی که به چشمان مردم سرزمین خود بسیار دلبسته بود و از کرمان تا گرجستان و ارمنستان به دستورش، چشمان بسیاری مردم را کور کرده بودند؛ شاهنشاهی که برخلاف دیگر شاهان و شاهنشاهان ایرانی، هرگز لبی به می تر نکرده بود و آنگونه که نوشته اند، بیش ترین وقت شبانه روزش، آنگاه که از چشم مردمان سرزمین کم و بیش پهناور زیر فرمان خود رها می شد به نماز و دعا و نیایش پروردگار می گذشت!

از کار این حاکمیت الله کرم سر در نمی آورم! دیروز، ناسزا بود و مرگ بر «شیطان بزرگ» و امروز، هر دستار به سر یا بی دستار همین حاکمیت، آرزوی ماه عسل با وی را حتا در ژرفای دوزخ در سر می پروراند و ناگهان آن «شیطان» به «شیطون بلا» و سپس «سوسن خانم» دگرگون شده و به گفته ی توده ی مردم، شیرین شده است؛ و این آخوند که خود را نیز چون مرکزش، «بزرگ ترین» می پندارد و با این همه، کسی برایش تره خرد نمی کند، چیزی بهتر برای خودشیرینی پیدا نکرده، جز آنکه آن «ایران نشناس» (چیزی در مایه ی خدانشناس!) در گوش وی وصیت کرده که مرا باید حتمن در کنار زاینده رود به خاک بسپاری و او هم دو پایش را دریک کفش کرده تا به هر بهایی شده و حتا زبانم لال، کفن کردن «ولی امر مسلمین» به آماج خود دست یابد!

خوب! چرا نمی رود جایی را که تخم های آغامحمدخان را در آوردند، بیابد و در همانجا برایش بنای یادبودی بسازد؟! کسی که بسیار از این ها مسلمان تر بود و شمار نمازهای روزانه و شبانه اش نیز بیگمان چندین برابر هرکدام از این هاست! مگر وی از آن ایران نشناس مادرمرده که کالبد بیجانش، شاید تاکنون چندین بار از اینجا به آنجا و جای دیگر دست بدست شده و هنوز هم نتوانسته اند خاکش کنند، کم تربود؟! تازه، این رییس بزرگ ترین مرکز اسلامی جهان، «کسانی [را] که در آمریکا با آن‌ها در ارتباط هست] و نگران چگونگی فرجام ماجرا هستند از یاد نبرد؛۶ ولی چیزی مهم تر را فراموش کرد، بپرسد؛ و من ناچارم بجای وی بپرسم:
آیا کسی هست که پاسخگوی ول معطلی «نکیر و منکر» بر سر گور وی در شب نخست باشد؟! آن ها نیز با هر بار دست بدست شدن کالبد وی از ایران به یکی از کشورهای آسیای میانه و برعکس، چندین بار به زمین آمده و دماغ سوخته به آسمان برگشته اند! کار مردم ایران به جهنم! این ها از خشم خدای عزّ و جلّ نمی ترسند که برای یک کار کوچک، زمین و زمان را به هم ریخته و خودِ خدا را نیز سرِ کار گذاشته اند؟!

ب. الف. بزرگمهر    ۲۸ فروردین ماه ۱۳۹۳ 


پانوشت:

۱ ـ «کاظم موسوی بجنوردی - رییس مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی - در گفت‌و‌گو با خبرنگار سرویس میراث فرهنگی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، با یادآوری این‌که ریچارد فرای - ایران‌شناس آمریکایی - به‌صورت شفاهی او را وصی خود برای عمل کردن به وصیت‌نامه‌اش، یعنی دفن شدن در اصفهان کرده است، ادامه داد: همه‌ی تلاش خود را کردم تا با توجه به اخلاقیات و وصیتی که فرای به من کرده است، کار کنم ...» (در گفتگو با خبرگزاری دانشجویان ایران، ۲۷ فروردین ماه ۱۳۹۳)

۲ ـ برگرفته از نامه ی وی به «حسن آقا» به همین مناسبت

۳ ـ «... تاکنون سه نامه برای رییس‌جمهور، وزیر امور خارجه و استاندار اصفهان نوشته‌ام، ولی هیچ‌کدام تا کنون پاسخ مستقیمی به من نداده‌اند. » (همانجا)

۴ ـ از رویاهای پنبه دانه ای «آقا» که «شیطان بزرگ»، پنبه اش را زد و آن را به کابوس دگردیسه نمود!

۵ ـ در گفتگو با خبرگزاری دانشجویان ایران، ۲۷ فروردین ماه ۱۳۹۳

۶ ـ «... به کسانی که در آمریکا با آن‌ها در ارتباط هستم نیز اعلام کرده‌ام، تنها کاری که از دستم برمی‌آمد نوشتن این نامه‌ها بود؛ ولی متأسفانه هنوز این اقدامات به ثمر ننشسته است.» (در گفتگو با خبرگزاری دانشجویان ایران، ۲۷ فروردین ماه ۱۳۹۳)

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!