«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ بهمن ۵, شنبه

می بینید؟! سده ها گذشته و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ... ـ بازانتشار

می بینید؟! به همین سادگی است و از روی آن می توان فرمول های پندآموز و راهگشای بیشمار دیگری نیز ساخت و برای فراموش نشدن به در و دیوار خانه آویخت؛ این، یکی از آن هاست که سرراست با فرمول در تصویر نمایش داده شده، هماوند و واژگون آن است:
«سیاستمداران خوب از سوی مردمی بد برگزیده می شوند»!

چنانچه این یکی درست باشد، آن یکی را نیز می توان پذیرفت؛ ولی از این که بگذریم، شیوه ی گواهمندی افلاتونی ـ ارستویی «نوشته تصویر» چشمگیر است؛ شیوه ای که سده ها بر شیوه ی اندیشگی و کار و کردار مردم جهان فرمانروایی بی برو برگرد داشته و زیر سایه ی سامانه ی به تباهی کشیده شده ی سرمایه داری، همچنان در همه ی پهنه های اجتماعی کاربردی فراوان دارد. پیامد آن، اگر نه جایگزین شدن چنین شیوه ی کهنه و فرسوده ای بجای گواهمندی دانشورانه بر بنیاد «دیالکتیک ماتریالیستی» که دواندن رگه هایی از سفسطه و مغلطه در این یکی و آنگونه که زبانزد زیبای خودمان می گوید: «آمیختن دوغ و دوشاب با یکدیگر» است؛ سفسطه و مغلطه ای که از آن میان، برای سخن سرایی های بیمایه، گول زننده و مردم فریب جا باز می کند و به آن میدان می دهد. در این باره، شیوه ی برخورد «خواجه نصرالدین»۱ که برای رهایی دختر جوانی گرفتار شده در دربار یکی از امیران دوره ی ایلخانی ایران در سده های میانی، خود را بجای ستاره شناسی بغدادی به نام حسین غزالی بغدادی جا زده و تازه به حضور امیر رسیده، شایان درنگ است. وی برای جلوگیری از همبستر شدن امیر با آن دختر که در همان روز، آهنگ انجام آن را دارد با بهره وری از دانش مرده ریگ آن روزگار که هنوز براستی دانش نیست و نیز سود بردن از شیوه های گواهمندی بر بنیاد «منطق صوری» فرمانروا که خود از پوچ بودن آن ها نیک آگاه است از ستارگان سرنوشت سازی سخن می راند که گویا با آن همبستری زورمدارانه ناهمداستانند و با سخن سرایی بیمانند خود، وی را از چنان کاری تا آن هنگام که ستارگان همداستان شوند، پرهیز می دهد.

امیر که از سخنان «خواجه نصرالدین»، پاک گیج و گول و گرفتار احساسات دوگانه ی ترس از یکسو و خواستِ همبستری با زیباروی تازه به چنگ آمده از سوی دیگر شده به ستاره شناس گردن درازی در میان درباریان و دیوانسالاران پیرامون برای سخن گفتن، میدان می دهد. ستاره شناس که چون دیگر "دانشمندانِ" پیرامون نمی خواهد به این سادگی از چشم امیر بیفتد و خدای ناکرده کار و بارِ نان و آبدار خویش را از دست بدهد، چنین می گوید:
«”همکار من، حسین غزالی بغدادی [همانا ”خواجه نصرالدینِ“ به کالبد آن ستاره شناس درآمده] که در دانش نظیر ندارد با نام بردن ستاره ها، چنان فضل و دانش خود را آشکار ساخت که جای تردید در آن نیست؛ اما ...

”خواجه نصرالدین“ را لرزه بر اندام افتاد.

... چرا اعلم علما، حسین غزالی بغدادی، حالت شانزدهم ماه را در صورت نجومی یادآور نگردید و حال آنکه بی ذکر این نکته، تصور آنکه روز دوشنبه، روز فوت رجال است، خیالی باطل است. کره ی مریخ در فلکی خاص است و صعود آن در فلک دیگری و نزول آن در فلک سِیُّم [سوم] و محاق آن در فلک چهارم است و با این ترتیب، برخلاف تصور غزالی، کره ی مریخ چهار فلک دارد؛ نه یک فلک.“

دانشمند ساکت شد و لبخندی بر چهره اش نقش بست.

درباریان از شکست دانشمند تازه وارد دلخوش بودند. به گفتگو با یکدیگر پرداختند. از بیم از دست دادن مقام و شغل خود می خواستند هر تازه واردی را از میان ببرند که هر تازه واردی سدی در راه انتفاع ایشان بود؛ اما هنگامی که ”خواجه نصرالدین“ کاری را بر عهده می گرفت، هرگز آن را بر زمین نمی نهاد.

با لحنی تحقیرآمیز به بیانات خود افزود:
”محتمل است که همکار دانشمند و محترم من در بسیاری از شعب علم از من برتر باشد؛ اما در مورد نجوم، بیانات ایشان معرف جهل کامل بود.

ای اعلم علما! بر طبق نوشته ی ابن بضا، منزل کره مریخ در برج عقرب است؛ صعود آن در نور و نزول آن در برج سرطان و محاق آن در برج میزان است؛ اما رابطه ی آن با روز دوشنبه، همواره ثابت است؛ زیر که تنها از آن راه بر حیات سران تاجدار نفوذ می کند.“

”خواجه نصرالدین“ همچنانکه سخن می گفت باکی از آنکه جهل او افشاء گردد، نداشت؛ زیرا که خود خوب می دانست که در مباحثات، آنکه فصیح تر سخن می گوید، فائق می آید و او در این زمینه برای خود رقیبی نمی دید.

همچنان ایستاده، در انتظار خلاف گویی های دانشمند بخارایی بود و جواب های آینده ی خود را آماده می کرد.

دانشمند ساکت ماند. از جهل و نادانی ”خواجه نصرالدین“  به شک افتاده بود؛ اما میان ظنّ و یقین، فاصله بسیار است و می ترسید خود اشتباه کرده باشد ...»۲

می بینید؟! سده ها گذشته و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...

ب. الف. بزرگمهر    ۱۷ اردی بهشت ماه ۱۳۹۶


پی نوشت:

۱ ـ  ... نام راستین وی «خواجه نصرالدین» است. این هم یکی از شوخی های تلخ تاریخی است که ملاهای نادان و دشمن وی پس از مرگش بر سرش آورده و بسیاری جکایت های بی معنی به وی بسته اند.

برگرفته از یادداشت «فیل شان یاد هندوستان کرده است!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۳ تیر ماه ۱۳۹۲

وی را به نادرست «ملا نصرالدین» می نامند؛ «بیچاره خواجه نصرالدین شوخ، زیرک و جاگرفته در دل توده های بزرگی از مردم آسیای میانی و باختری که اینچنین نامش را آلوده اند!»

برگرفته از پی نوشت نوشتار «گر وقت شود که دزد گیرند، در خیمه هر آنچه هست گیرند!»، ب. الف. بزرگمهر،  دهم اردی بهشت ماه ۱۳۹۵

۲ ـ برگرفته از کتاب ارزنده، خواندنی و دلنشینِ «شهرآشوب»، نوشته ی «لئونید سالاویف»، نویسنده ی والای اتحاد شوروی که بسی بیش از ما ایرانیان و دیگر مردمان کشورهای پهنه ی آریانا با فرهنگ این پهنه ی گسترده آشنایی داشته است. برگردان از داریوش سیاسی، چاپ دوم، نوروز ۱۳۶۰، انتشارات هُدهُد (با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب؛ برجسته نمایی های متن و افزوده های درون [ ] همه جا از آنِ من است. دانسته از پارسی نویسیِ آن، خودداری ورزیدم.  ب. الف. بزرگمهر)

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!