«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

سرانجام، چاره ای جز برگزاری دادگاه ندارند؛ گرچه چند و چون آن ... ـ بازانتشار

«گربه مرتضا علی نظام» در نشست مسوولان عالی قضایی، درباره ی دادگاهی شدن کسانی که از سوی رهبر دَبَنگ به زندانی غیرقانونی افکنده شده و از آن ها با برنامِ «سران فتنه» نام برده می شود از آن میان، گفته است:
«هرگاه مصوبه شورای عالی امنیت ملی در مورد سران فتنه تغییر یابد، دستگاه قضایی آماده برگزاری دادگاه است. البته باید بگوییم که دادگاه جای درددل کردن و سخن پراکنی و تحریک عواطف مردم نخواهد بود و این افراد در دادگاه باید از خود و عملکردشان دفاع کنند و پرونده این افراد نیز به اندازه کافی مملو از موارد اتهامی است.»۱ 

با خود می اندیشم:
داستان رویهمرفته روشنی است؛ فشار از درون و برون «خیمه و خرگاه نظام» فزونی یافته و افکار عمومی نیز چنین بی قانونی آشکاری را برنمی تابد؛ باید دادگاه برگزار شود! ولی چگونه؟ آیا می توان گذاشت که آن ها همه ی سخنان شان را بر زبان آورند؟ بیگمان، نه! زیرا نظامِ بی آبرو بازهم بی آبروتر می شود و از آن بدتر، ممکن است رازهای مگو و ناگفته ی دیگری نیز آشکار شود که «نظام» و آقای بیشعورش را نزد توده های مردم ایران، بیش از پیش خوار و سرافکنده نماید. پس گره گشاییِ کار در آن است که اگر دادگاه برگزار شد، جلوی هرگونه سخن بوداری از سوی آن ها را با برچسب هایی چون: «درد دل»، «سخن پراکنی» یا «برانگیختن احساسات مردم» بتوان گرفت و در فرجامِ کار دادگاه که هنوز فرجام کار نیست، «ریسمان گره دار الهی» را به رخ شان کشید تا خفقان بگیرند؛ نمایش خوبی خواهد شد که چندی توده های مردم را به خود سرگرم خواهد نمود و در پرده ی پایانی، آنگاه که قرار است به «ریسمان گره دار الهی» سپرده شوند با پادرمیانیِ «آقا بیشعور نظام» بخشوده شده، دور از چشمِ مردم، خانه نشین شوند؛ روندی تا اندازه ای سنجیدنی با چگونگی برکناری پادشاهان سرنگون شده ی ساسانی که نخست در حالیکه زانو زده، چشم به آتش می دوختند، کور می شدند و سپس به «فراموشخانه» هایی در میان کوه های دوردست، دور از زندگی و آبادانی سپرده می شدند تا دنباله ی زندگی خود را بی هیچ نام و نشانی پی گیرند ...

گفته های «گربه مرتضا علی نظام» که برخلاف چهره ی موش مرده اش، یکی از گستاخ ترین مهره های دست دوم «خیمه و خرگاه آقا بیشعور» است و برای بالا رفتن از «ریسمان بی گره الهی» یا دستِکم نگهبانی از جایگاه خود از آمادگی انجام تبهکاری های بیشرمانه تری نسبت به سایرین برخوردار، مرا به یاد پرده ای از چگونگی برگزاری یکی از دادگاه های سده های میانی ایران انداخت که «لئونید سالاویف»، نویسنده ی توانای روس، آن را در کتاب ارزنده ی «شاهزاده ای که خر شد»۲ به نمایش نهاده است. با خود می اندیشم:
سرانجام، چاره ای جز برگزاری دادگاه ندارند؛ گرچه چند و چون آن به گمانِ نیرومند، پرسش برانگیز خواهد بود ...

در زیر گزیده ای از پرده نمایش یادشده را با اندک ویرایش و پارسی نویسی با آنچه خود، پیش تر در این باره نوشته بودم، آمیخته و کوشیده ام تا بخشی از گفتگوهای چنان بیدادگاهی را برای یکی از به گفته ای آن ها: «سران فتنه»، بازآفرینی نمایم:
«در جلو قراولخانه، میدان درندشتی بود که در آن اجازه ی داد و ستد یا هرگونه گردهمایی دیگری به مردم داده نمی شود؛ مگر در روزهای سه شنبه که حضرت داروغه، خود به محاکمه و مجازات کسانی که در آن هفته دستگیر شده بودند، می پرداخت ... داروغه با قبای زربفت و شمشیر تازه و شمار بسیاری مدال و نشان در زیر سایبانی ابریشمین بر کرسی قضاوت جلوس کرده بود و سبیل هایش را می جنباند و از بالا نگاه ترسناکش را به جمعیت بیشماری که در میدان گرد آمده بودند، دوخته بود ...  بزهکار در پایین، بلکه پایین تر از پایین، در چاهک تنگی ایستاده بود ... این چشم انداز برای آن بود که مردم ساده از یک سو، شکوه و بزرگی بیش از اندازه ی فرمانروایان را به چشم خود ببیند و از سوی دیگر، گواه پستی بیش از اندازه ی تبهکاران باشند. عسسی۳ با تخماق۴ بزرگ و درازی جلوی چاهک ایستاده بود تا تبهکار گستاخی نکند سرش را بلند نموده، نگاه ناپاکش را به چهره ی مبارک حضرت داروغه بیندازد. به این ترتیب به مردم ساده نشان داده می شد که دیدن رخسار فرمانروایان، بخودی خود، خوشبختی بزرگی است که آدم های ناشایست از آن محروم می شوند.»۵

«هر بار که از محکوم، پرسشی از سوی داروغه یا خان بزرگ فرمانروا در میان نهاده می شد و محکوم، آگاهانه یا ناآگاهانه سر خود را برای پاسخ گفتن بالا می آورد، تخماق از سوی نگهبانی که بالای سر وی به این منظور گماشته می شد، فرود می آمد تا سر به زیر افکند. چنین ضربه ای، گرچه شکننده نبود، ولی با هر ضربه گیجی و منگی بیش تر محکوم نگونبخت را به همراه داشت.»۶

«... روی پلکان کم شیبی میان داروغه و تبهکار، میرزاها با دفترهای خود نشسته بودند تا صدای هر دو را بشنوند ... سایر عسس ها پیاده و سوار در دو صف حلقه زده بودند تا جلوی توده مردمی که به سوی محکمه (دادگاه) فشار می آوردند را بگیرند. تازیانه ها در هوا صدا می کرد و شمشیرها می درخشید و از پهنا به سر و شانه های کنجکاوانی که بیش از اندازه جلو می آمدند، فرود می آمد.»۷
...
داروغه پرسید:
«ای که خود را میرحسین می نامی، اکنون توضیح بده چگونه دست به فتنه گری زده ای؟»

میرحسین با صدای خفه ای پاسخ می دهد:
«من فتنه گری نکرده ام؛ فتنه گر کسی است که ...» و همانگاه که فراموش نموده بود کجاست و می خواست سر خود را بلند کند و دنباله ی سخنش را پی گیرد با فریاد داروغه و اشاره به میرزاها که:
«بنویسید! ... این دروغ گستاخانه به رسوایی تبهکار کمک خواهد کرد؛ بنویسید!»، تخماقی نیز بر فرق سرش فرود آمد؛ چانه اش به لبه ی چاهک خورد و زبانش را گزید. گرچه ضربت نرم بود؛ ولی او را چنان مات و آشفته نمود که مدت بسیاری نمی توانست حتا یک واژه بر زبان راند. سرانجام هوش و حواسش به جا آمد و توانست سخن بگوید و همانگونه که سرش توی چاهک بود با صدایی که گویی از درون خمره بیرون می آمد، نالید:
«این دروغ نیست! من فتنه گر نیستم و کسی را به آشوب فرانخوانده ام. این، خودِ مردم بودند که به خیابان ها ریختند ...»

ریش و سبیل داروغه سیخ شد و با صدایی رعدآسا نعره زد:
«خفه شو، دروغگوی پست! در گفته های تو یک کلمه، حرف راست نیست! مگر تو نبودی که خود را نماد جنبش خواندی و به مردم گفتی تا نوارهای سبز رنگ به همه جای بدن خویش آویزان کنند و به خیابان بیایند؟ کاری کرده ای که رهبر عظیم الشانِ ما از هرچه رنگ سبز است، حالش بهم می خورد ...»

«ای حضرت قاضی! من چنین چیزی به مردم نگفته ام ... حاضرم به قرآن سوگند یاد کنم!»

«به قرآن سوگند یاد کنی؟! می خواهی کفرگویی و خوارشمردن مقدسات را نیز بر سیاهه ی تبهکاری هایت بیفزایی؟ بنویسید! میرزاها، این دروغ او را هم بنویسید تا بتوانیم به جُستار بعدی بپردازیم.»

میرزاها نوشتند و داروغه به جُستار دیگری پرداخت:
«مگر رهبرِ آفتابِ تابانِ ما، خود نفرموده بودند که هنگامش برسد با شیطان ... [در اینجا داروغه زبانش را گاز می گیرد و قرآن را سپر بلا می کند!] لا الله الا الله، اعوذ بالله من الشیطان رجیم ... برای چه خواستی پیشدستی کنی؟ برای چه با شیطان بزرگ گاوبندی کردی؟»

«من با کدام شیطان گاوبندی کرده ام؟ شیطان همان است که دستور داد تا در صندوق ها ...»

داروغه از جا جست و نعره کشید:
«چی؟! یک تبهکاری تازه! او گستاخی را به جایی رسانیده است که در حضور روسا به مقامات منیع توهین و تحقیر می کند! میرزاها، بنویسید! البته با عبارت های استعاره آمیز و برازنده.

میرحسین بیچاره از توی چاهک می نالید:
«هیچ توهین و تحقیری وجود ندارد! مگر آن رهبر عظیم الشان، پیش از زمان مقرر نگفت که ...»

داروغه از شدت خشم و برافروختگی از روی متکاها برخاست و نعره زد:
«خفه شو، مفتری دروغگوی پست! می گویم خفه شو! حالا دیگر نام رهبر عظیم الشان، خورشید نشانِ ما را به میان می آوری و پای او را به صندوق ... واقعا که مدت ها بود خاطر مبارک ما از دیدن چنین تبهکار پلید و اصلاح ناپذیری تا این اندازه تیره نشده بود! او به سیاهه ی تبهکاری های خود، تبهکاری تازه ای افزود ... همه چیز را بنویسید ...»

صدای پی در پی قلم های میرزاها بر روی کاغذ بلند بود. میرحسین که در این میان، تخماق دیگری نیز نوش جان نموده و چشمانش سیاهی می رفت، در این صدا نابودی گریزناپذیر خویش را می دید. وی اکنون روی گوشت و پوست خود حس می کرد که به هیچ روی نمی تواند بیگناهی خود را پایور نماید؛ و آن هنگام که به پاداَفرهی سخت، زندان ابد در سیاهچال محکوم شد، آه از نهادش برآمد و یک دسته از موی ریش خود را کند.

عسس ها او را گرفتند و از چاهک بیرون کشیدند و به سیاهچال افکندند. در آنجا، نخست ده تازیانه بر پشتش نواخته، پس از چند تیپا و اُردنگی و تودهنی از بلندای چهل پله به پایین، به میان تاریکی و گند و آه و ناله و دندان قروچه سرنگونش نمودند.

با آنکه قانون به مردم اجازه می داد تا در جریان دادگاه دخالت نموده، پرسش یا دادخواست نمایند، کسی بدگمانی خود را از چگونگی قضاوت داروغه بر زبان نیاورد؛ شاید افزون بر ترس برانگیخته شده، بی انگیزگی توده ی مردم از این واقعیت ریشه می گرفت که محکوم در برخی از پلیدی ها و تبهکاری های گذشته، همراه و همدست خان یا همانا رهبر خورشید نشان و دیگر نوکران بارگاهش چون داروغه بود و سرنوشت وی را تا اندازه ای به پای کردار گذشته اش می نوشتند.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۳ دی ماه ۱۳۹۳    


پی نوشت:

۱ ـ صادق لاریجانی، نشست مسوولان عالی قضایی، دهم دی ماه ۱۳۹۳

۲ ـ «شاهزاده ای که خر شد» (خدیوزاده ی جادوشده)، لئونید سالاویف، برگردان داریوش سیاسی، انتشاران هُدهُد، چاپ دوم، نوروز ۱۳۶۰

۳ ـ همانا پاسبان بزبان پارسی

۴ ـ «تُخماق از ریشه ی ترکی، چماق کم و بیش بلندی است که به سر کُلُفت آن چندین لایه پارچه ی پشمین یا مانند آن می پیچیدند تا ضربه ی آن تا اندازه ای نرم شده و شکستگی در پی نداشته باشد. در دادگاه های سده های میانه ی منطقه ی بزرگی از آسیای میانی و جنوب باختری، دربرگیرنده ی کشورمان، بویژه در دوره ی حاکمیت های ملوک الطوایفی و خانخانی از این ابزار در بالای سر محکومی که وادار به نشستن در چاهکی تنگ و سر بزیر افکندن بود، سود برده می شد. هر بار که از محکوم، پرسشی از سوی داروغه یا خان بزرگ فرمانروا در میان نهاده می شد و محکوم، آگاهانه یا ناآگاهانه سر خود را برای پاسخ گفتن بالا می آورد، تخماق از سوی نگهبانی که بالای سر وی به این منظور گماشته می شد، فرود می آمد تا سر به زیر افکند. چنین ضربه ای، گرچه شکننده نبود، ولی با هر ضربه گیجی و منگی بیش ترمحکوم نگونبخت را به همراه داشت.»
برگرفته از پی نوشت «برخی نکته ها به بهانه ی ناامنی پدیدآمده در اینترنت»، ب. الف. بزرگمهر، پانزدهم بهمن ماه ١٣٩١

۵ ـ «شاهزاده ای که خر شد» (خدیوزاده ی جادوشده)، لئونید سالاویف، برگردان داریوش سیاسی، انتشاران هُدهُد، چاپ دوم، نوروز ۱۳۶۰

۶ ـ پی نوشت «برخی نکته ها به بهانه ی ناامنی پدیدآمده در اینترنت»،  ب. الف. بزرگمهر، پانزدهم بهمن ماه ١٣٩١

۷ ـ «شاهزاده ای که خر شد» (خدیوزاده ی جادوشده)، لئونید سالاویف، برگردان داریوش سیاسی، انتشاران هُدهُد، چاپ دوم، نوروز ۱۳۶۰

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!