«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ آذر ۵, چهارشنبه

بلدی چجوری دیگران را براه راست هدایت کنی؟ ـ بازانتشار

آنچه در پی، در کالبد چند پرسش به میان آورده ام، رنگی از واقعیت دربر دارد و اندکی به نمک نکوبیده ی طنز نیز آغشته است. نیک بنگر! و نیک تر از آن، پیرامون آنچه دیده ای، بیندیش! خواهی دید که راست می گویم و آن واقعیت رویهمرفته خاکستری تیره را در تاریکی نیز بازخواهی شناخت. سخن بر سر خرموش هایی است که بنا بر سرشت خویش از آفتاب و روشنایی گریزانند؛ به تاریکی پناه می برند و به آن خو گرفته اند؛ خرموش هایی پنهانکار که روی هر چیزی، چادری سیاه می کشند و آنچه بچنگ می آورند را نیز جایی در همان تاریکی چال می کنند تا چشم نامحرم بر آن ها نیفتد و از گزندشان دور بماند.

ب. الف. بزرگمهر  هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/07/blog-post_89.html 

***

آیا می شود به خرموش گفت:
خرموش گرامی! هر کار می کنی، بکن؛ ولی مرا گاز نگیر؟

آیا خرموش برای آن، گوش شنوایی دارد؟ نیک که در گفته ی خود باریک شوی، درخواهی یافت تا چه اندازه کودنی و خودخواهی در آن نهفته است؛ زیرا با همین گفته، بر بنیاد آمارهای رسمی، خرموش را به گازگرفتن خودت برانگیخته ای؛ و چنانچه، بخت با تو یار باشد که با خرموشی اندکی نرمخوتر از دیگر خرموش ها روبرو شده باشی یا در آن هنگام، سیر و پر خورده و آماده ی فلسفه بافی باشد، چیزی در این مایه از زبان وی خواهی شنید:
تو از من می خواهی گاز نگیرم؟! چرا نباید ترا گاز بگیرم؟! آنگاه که دندان هایم می خارد، اگر پیامبر برگزیده ی خدا هم باشی، ترا گاز خواهم گرفت. خدا گاز گرفتن و دریدن و جویدن را در نهادم نهاده و مرا از آن گریزی نیست.

آیا می شود از خرموشی که در آن دَم، سرگرم به نیش کشیدنِ خوراکی بچنگ آورده است، خواست تا تکه ای از آن را به شما بدهد تا گرسنگی شما نیز اندکی هم شده، فروکاهد؟ این شاید بدترین دَمی باشد که موی دماغ خرموش شده اید و بیم هرگونه واکنش ناگواری از سوی وی را باید داشته باشی. باز هم اگر بخت با شما یار باشد و پس از یکی دو بار خود را به نشنیدن زدن، درست به این شوند که چانه اش برای کار بایسته ی دیگری می جنبد، چیزی در این مایه، ولی کوتاه از زبان وی خواهی شنید:
بزن بچاک تا گازت نگرفته ام!

از همه بدتر، پرسشی است که با خوار شمردن بیش از پیش خود و پذیرش همدستی در بزهکاری و نابکاری با خرموش در میان می نهید و چنین انگاشته ام که در آن دم، شکمش سیر و پر است و دندان هایش به همین شوند، کم تر می خارد:
آیا می شود بخش ناچیزی از انباشته های تان که می دانم کجا آن را چال کرده اید به من بسپرید تا با آن کار کنم و هم خودم سودی ببرم و هم شما از آن بهره مند شوید؟

این پرسشی بسیار بیم برانگیز برای خرموش است که جان می دهد؛ ولی از مال و منالش نمی گذرد. ماجرای آن خرموش چاق و چلّه که در میان استخری گود، دست و پای مرگ می زد و همگی در پیرامون آن استخر برای رهانیدن وی می گفتند: «دستت را بده به من» و واکنشی از خرموش نمی دیدند را بیگمان شنیده یا خوانده اید؛ به این ترتیب، می دانید که گره کار چگونه وا شد و «خواجه نصرالدّین» که بدروغ فرنام «مُلّا» بکونش بسته و «مُلّا نصرالدین» اش نامیده اند، وی را با گفتن «دستم را بگیر»، چگونه رهانید: نمونه ای نمادین از زبانزدِ «جان دادن که نان ندادن» که بویژه به رفتار و کردار خرموش ها اشاره دارد؛ به همین شَوَند و با پیش آگاهی از این ویژگی، پرسشگر زیرک یا شاید بهتر است بگویم: «خر مرد رند»، پرسشِ «... بده به من» را رنگ و لعابی زده و آزِ خرموش برای آنچه امروزه از آن میان، «هولدینگ» نامیده می شود را برانگیخته و وی را بزبان می آورد. ناگفته نماند که خرموش نیز به نوبه ی خویش از ویژگی های درخواست کننده و کسانی چون وی که موش های ریزتر درون گندآب پدیدار شده در این چهل سال را دربرمی گیرد به اندازه ای بسنده آگاهی دارد:
ـ بلدی در کنار آن («هولدینگ» و اینا)، چجوری برای نظام مقدس، رواداری، خوف از جهنم و اهمیت ندادن به مال دنیا، ساده زیستی و اینا، دیگران را براه راست هدایت کنی؟

ـ بعله! چرا که نه؟! «به عنوان کسی که عمرش را صرف دفاع از گفتگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، صلح جهانی، دموکراسی، رواداری و حقوق بشر کرده ...»، این ها کار دشواری نیست. ما حتا می توانیم گربه ای که در پیرامون مان، بُراق شده و آماده ی چنگ اندازی است را هر بار برُخ شان بکشیم و آن ها را از آخر و عاقبت کار بترسانیم تا این بار هم که جان بجان شان کنید، پای صندوق های رای نخواهند آمد، آن ها را با نظام مقدس همراه و همگام کنیم. چجوری اش دیگر با ما! شما نگران نباشید! ولی می دانید که این کارها خرج و مخارجی دارد و بی مایه فطیر است؛ افزون بر آنکه ما خواهان جایگاه بهتری هستیم تا بانشاط تر از پیش در راه نظام مقدس گام برداریم. تا کِی باید درون این گنداب، این سو و آنسو موش دو (بجای سگ دو) بزنیم؟

ـ خوب! خرج و مخارجش، فدای سر نظام! شما کار را چاق کنید تا درباره ی جای و جایگاه و اینا قدری بیش تر بیندیشیم. نمی خواهی که گنداب را خشک کنیم و از میان ببریم؟! (هم او و هم درخواست کننده، نیک می دانند که هستی شان به هستی گندابی که خود پدید آورده اند، گره خورده و بی آن، دیگر جایی برای زیست آن ها نمی ماند.)

ـ نه! نه! همین اندازه که آب باریکه ای باشد، ما را بس است ...

ب. الف. بزرگمهر    هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/07/blog-post_89.html

پی افزوده:

قرار بود گفت و گپی کوتاه، یواشکی و دور از چشم نامحرم نیز با یک خرموش بانو داشته باشم که شوربختانه به انجام نرسید. ترسید بگوش این و آن برسد و پشت سرش سخن چینی کنند. تا اندازه ای هم به او حق می دهم. با چندین و چند توله که از سر و کولت بالا می روند، وقتی برای سر خاراندن نمی ماند؛ چه برسد به یک گفت و گپ؛ هر چند کوتاه هم باشد. تازه مانده بودم چه بپرسم! تنها چیزی که در ذهنم چرخ می زد، این بود:
خرموش بانو! این هم شد زندگی؟! با این همه توله موش ...

... و پاسخ نیز پیشاپیش روشن بود:
خواست خداست. بنیادی ترین وظیفه ای که خدا بگردن ما مادینه خرموش ها نهاده، همین است ...

... و بیگمان رویش نمی شد که بگوید، شبانه روز از سر و کول مان بالا می روند و تولید مثل می کنند ...

وظیفه از این مقدس تر؟!

ب. الف. بزرگمهر    هفتم اَمرداد ماه ۱۳۹۸

https://www.behzadbozorgmehr.com/2019/07/blog-post_89.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!