«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۲ تیر ۱۶, جمعه

جوندگانی که به چیزی جز شکم و زیر شکم نمی اندیشند! ـ بازپخشش

به چهره اش که می نگرم، یاد بامداد آدینه ای می افتم که برای بلند کردن بی سر و صدای جیپی کهنه و راه اندازی آن به سوی منطقه ای کوهستانی در پیرامون آن شهر مذهبی کوچک و خواب آلوده به خانه ی دوست بزدل خود رهسپار بودم۱ و با یکی از بی آزارترین جانداران جهان که در آن شهر نمونه های بسیاری داشت، روبرو شدم. اگر بقچه ی کمابیش گنده ی زیر بغلش هم نبود، چهره ی سرخ شده و ترگل ورگلش داد می زد که تازه از گرمابه بیرون آمده و «غُسلِ جنابت» را بجا آورده است؛ کاری بیگمان بسامان در بامداد آدینه ی هر هفته برای چنان جانداران خداترسی که روزها و هفته ها و ماه ها و سال های آن ها کمابیش بسان یکدیگر بود و بسیاری از آن ها از داراترین شان که فرش فروشان عمده ی آن شهر بودند تا تنگدست ترین شان، در بازار آنجا کار می کردند. جاندارانی بیش از اندازه محافظه کار و آبزیرکاه که از بر زبان آمدن کوچک ترین سخنی که اندکی بوی سیاست از آن می آمد، می رمیدند و به خدا پناه می بردند؛ «توکّل بر خدا»، ساده ترین و کارسازترین عبارت ها برای چنین موردهایی در آن هنگام۲ بود که آن ها را از هرگونه زیانی پاس می داشت و نمی گذاشت آب از آبِ زندگی یکنواخت شان که به آن خو گرفته بودند، تکان بخورد. انقلاب دگردیسیده شده و به چادر آراسته ی اسلامی انگلیسی ـ «یانکی»، آنگاه که آب ها از آسیاب افتاد و دیگر بیم جان در میان نبود، کمابیش همه ی اینگونه جانداران را پیرامون خویش گرد آورد تا زیر چتر سگ مذهب شان، بچاپند و درسپوزند و بار بزنند و ببرند؛ به هر ننگی برای پاسداری از بهره مندی های چپاولگرانه ی خویش تن در دهند و توده های مردم ایران را در چشم مردمان جهان، خوار و سرافکنده کنند.

بگذار هنگامش برسد ـ و آن هنگام، بی هیچ گمان و گفتگو فرا خواهد رسید! ـ تا همه ی اینگونه ج وندگان زیانبار۳ را زیر پا له کنیم و آن ها که به گوشه ای از جهان گریخته اند را از سوراخ های "امن" شان بیرون کشیده به دادگاهی که توده ها و خلق های ایران داور و دادستان آنند، بسپاریم.

ب. الف. بزرگمهر   ۱۲ تیر ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/07/blog-post_95.html

پی نوشت:

۱ ـ جیپ از آنِ شوهر خواهر تریاکی، قمارباز و جانماز آب کش وی بود که چندماهی از خرید آن می گذشت؛ نه خود گواهینامه ی رانندگی داشت و اگر هم داشت از راندن آن ناتوان بود و نه آن دوست بزدل که چون خود من به سن و سال قانونی برای گرفتن گواهینامه رانندگی نرسیده بودیم؛ و با آنکه دلش برای جیپ سواری لک زده بود از نشستن پشت فرمان می ترسید و پس از چندین و چند بار، خواهش و درخواست از من برای انجام چنان کاری غیرقانونی و خطرناک برای جان مردم به آن تن داده بودم؛ گرچه دلگرمی دادن های وی، مرا نیز به انجام آن فریفته بود و رانندگی را نیز آموختم.

۲ ـ یادم رفت بنویسم که آن هنگام، چندین سال پیش از آغاز بحران اقتصادی ـ اجتماعی سال ۱۳۵۳ در دوران شاه گوربگور شده ی ایران بود.

۳ ـ آن ها را هنوز هم از مهر و نشانی که الله بر چهره شان نشانده از لب و لوچه های کم و بیش برآمده، پیشانی های تنگ و فشرده در هم و چشمان خرگوش وَش شان بازمی شناسم؛ جوندگانی که به چیزی جز شکم و زیر شکم نمی اندیشند.

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!