«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ شهریور ۲۲, شنبه

باز هم که پایت را از گلیمت درازتر کردی ... ـ بازانتشار

«قوچعلی نظام»، چند روز پیش در یک برنامه تلویزیونی از آن میان، گفته بود:
«سفره انقلاب برای همه است. همه بنشینند؛ اما جای دیگران را تنگ نكنند. بعضی قبل انقلاب در نهضت نبودند و موقع پلو آمدند، سر سفره نشستند!»۱

... و من با خود می اندیشم:
او نیز چون بسیاری دیگر از میوه چینان انقلاب توده ای بهمن ۱۳۵۷، انقلاب را در چارچوب سفره ای پهن شده می بیند که وی و همپالکی هایش را برای لنباندن و شکم پر کردن بر سر آن فراخوانده اند؛ سفره ای که روی رنج و خون توده های مردم ایران در فرجامِ کار، تنها برای زالوهای شکمباره ای چون وی پهن شد تا بخورند و بیاشامند و برای همان توده ی تهیدست شده کُ. شعر ببافند و به ریش شان بخندند ...

این نیز بماند که خود این یکی که همگان۲ را به پلوخوری بر سر آن سفره فراخوانده و درباره ی تنگ نکردن جای دیگری یا شاید دستبرد بیجا به بشقاب دیگران هشدار می دهد، جای دستِکم سه تن را به تنهایی می گیرد؛ ولی از این نیز که بگذریم از کدام جنبش («نهضت») و کدامین آدم ها که گویا در آن جنبش بوده اند، سخن می راند؟ آیا از تاریخ کنونی ایران به اندازه ای بسنده آگاه است؟ آیا از روی ناآگاهی سخن رانده و آنچه بوده است را ناخواسته بیش از اندازه بزرگ می نمایاند؟ یا دانسته و آگاهانه گزافه می بافد؟

روشن است که آماج وی از کاربرد واژه ی از ریشه عربی «نهضت»، خواه ناخواه جریان های بسیار پراکنده، سردرگم و در بخشی عمده چون جنبش «فداییان اسلام»، سر در آخور امپریالیست های انگلیسی است که پایی در رویارویی با رژیم خودکامه و گوربگور شده پادشاهی در کشورمان داشته اند؛ پایی نه آنچنان در سمت و سوی پیشرفت کشور و انتقادی به سود توده های کار و رنج که در بیش تر موردها، واپسگرایانه، محافظه کارانه و از همه برجسته تر: جدایی افکن در پیشبرد آماج های توده ای! نقش آن «نشانه خدا»ی گجسته: کاشانی در همراهی با کودتاچیان و بازگشت دوباره ی شاه خیانتکار به کشور در سال ۱۳۳۲ و انتقاد روح الله خمینی از گوشه چشمی واپسگرایانه به «اصلاحات ارضی»، تنها دو نمونه از میان ده ها نمونه ی تاریخی دیگر تا پیش از انقلاب بهمن ۵۷ ایران است.

درباره ی کار آن ها که گویا در چنان "نهضت"ی جنبشی داشته اند نیز همین بس که به گفته ها و یادمانده های بسیاری از آنها نگریسته شود. از دروغ های شاخدار، بیشرمانه و بی هیچ گواهمندی برخی شان که بگذریم، جز آن است که تنها در دوره ی فرارویی انقلاب بهمن که از چندین ماه فراتر نمی رود، چند پاره اعلامیه یا نوشته از روح الله خمینی در نجف به دست فلان یا بهمان «نشانه خدا» در قم رسانده اند؟ و اگر از شمار اندکی از آن ها چون زنده یادان حسینعلی منتظری و محمود طالقانی بگذریم، کمابیش همگی و از آن میان "رهبر" لافزن و ورشکسته ی کنونی از همان آغاز راه اندازی دم و دستگاه «سازمان امنیت و اطلاعات» رژیم گذشته («ساواک») و حتا پیش از آن، همکاری هایی با آن داشتند که نمونه ی آن، کشاندن جوانان پاک اندیش با گرایش های دینی به سازمانی امپریالیسم ساخته به نام «انجمن حجتیه» بود. درست به همین شَوَند بود که در همان نخستین روزهای پیروزی انقلاب، پرونده ها و گواهی های ساواک با شتاب گوربگور شد۳ و سرِ رییس آن و کسانی دیگر چون امیرعباس هویدا که گنجینه ای از آگاهی درباره ی چند و چون همکاری های «آقایان» با آن سازمان دوزخی بودند نیز به زیر آب رفت.

«قوچعلی نظام» در این باره که «بعضی قبل انقلاب در نهضت نبودند و موقع پلو آمدند، سر سفره نشستند»، نادرست نمی گوید؛ ولی آن «بعضی» دربرگیرنده ی کمابیش همه ی «آقایان» و از آن میان، خود روح الله خمینی نیز می شود که تا شش هفت ماه پیش از پیروزی انقلاب و تا پیش از رسانه ای شدن چهره اش در رسانه های نیرومند باخترزمین، نه تنها خواب انقلاب و رهبر شدن را نمی دید که از بسیاری ساخته و پرداخته های پس از آن از عبارت نادانشورانه، نچسب و ریشخندآمیز «انقلاب اسلامی» گرفته تا «ولایت فقیه» (چه برسد به «مطلق» آن که دست دَبَنگ کنونی را گرفت!) نیز نشانی نبود.

انقلاب سترگ بهمن ۱۳۵۷ که دنباله ی انقلاب مشروطه و جنبش های کوچک و بزرگ پس از آن بود، بجز زمینه های عینی پرورنده ی آن که بیرون از خواست این و آن و پیامد برهم خوردن تراز نیروهای اجتماعی و سیاسی درون و برون ایران بود، بیش و پیش از هر چیز دیگر، دستاورد کار سترگ روشنگرانه، آگاهی بخش، رویهمرفته پیگیر و سازماندهنده ی نیروهای با گرایش چپ ایران از دوران مشروطیت به این سو بوده و هست (زمینه های ذهنی)؛ کاری کارستان که برای بسیاری از پیشروان آن، تیرباران یا به دار آویخته شدن، شکنجه و زندان های درازمدت یا دور افتادن از شهر و دیار و میهن به همراه داشت. برای آن ها و برای توده های مردمی که از آمادگی ایستادن به بهای جان در برابر امپریالیست ها و نوکران واپسگرا و در دوره ی کنونی نولیبرال شان در کشورمان برخوردار بودند، انقلاب سفره ای دربرنداشت و آن ها نیز برای نشستن بر سر چنان سفره ای برای پلوخوری پا به میدان ننهاده بودند.

سفره ای که «قوچعلی نظام» از آن یاد می کند را نیز نمی توان سفره ی انقلاب نامید؛ آن سفره، چنانچه سفره ای در کار بود، کمابیش از همان نخست و بویژه با آغاز جنگ «صددام» و امپریالیست ها برای به شکست کشاندن یا کژدیسه نمودن انقلاب توده ای بر ضد میهن مان، برچیده شد و انقلاب نتوانست به پله ی دگرگونی های بنیادین اجتماعی پای نهد. اینگونه بود که جنگ، «نعمت» شد و راه اسلام پیشگان برای دستیابی به همه چیز با سرکوب خونین نیروهای انقلابی و توده های مردم و پیگیری جنگی بیهوده و فرسایشی در خاک عراق گشوده شد. گشایشی همراه با سفره ای رنگین یا همانا «خوان نعمت» بر روی خون کارگران و دهگانان و فرزندان جان بر کف شان در پیشانی های نبرد و در پیشاپیش همه ی آن ها نیروهای انقلابی با هر دین و آیینی یا بی باور به آسمان.  

با آنچه آمد، پیامِ «قوچعلی نظام» را می توان اینچنین دستکاری نمود تا با واقعیت بهتر هماهنگ و سازگار شود:
سفره ی ضدِّ انقلاب برای همه ی خودی هاست. همه بنشینند؛ برخی که پیش از انقلاب کمی دیر کرده بودند، هنگام پلوخوری سر رسیده و جلوتر از همه، سر سفره نشسته اند. تنگ کردن جای دیگران،  کاری زشت و ناپسند است و در اسلام عزیز، عملی مذموم بشمار می رود؛ گرچه ما در آن هنگام هنوز بچه بودیم و سرمان با جای دیگرمان بازی می کرد، ولی هر چه نباشد، یادگار آن دورانیم. تک خوری و زیاده خواهی خوب نیست و ما نیز به تکه استخوانی۴ بسنده نمی کنیم ...

ب. الف. بزرگمهر    ۱۶ خرداد ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/06/blog-post_13.html

پی نوشت:

۱ ـ برگرفته از «تارنگاشت فرارو»، ۱۳ خرداد ماه ۱۳۹۵

۲ ـ روشن است که واژه ی «همه» در گفته ی وی، دربرگیرنده ی همه ی مردم ایران نیست!

۳ ـ از دید من، یکی از سستی های بزرگ نیروهای چپ در آن هنگام همین بود؛ آن گواهی ها چنانچه از دست نمی رفت و منتشر شده بود، دست بسیاری و از آن میان "رهبر" دروغگو و لافزن کنونی که یه گفته ی خویش، شش بار دستگیر و سپس آزاد شده (؟!)، رو می شد و این امکان از دست بسیاری از میوه چینان انقلاب که سپس خود را انقلابی جا بزنند، گرفته می شد.

۴ ـ ناگفته روشن است که همان تکه استخوان، دربرگیرنده ی شماری شرکت نان و آبدار و زمین و آلاف و علوف فراوان در ایران و کانادا و خدا می داند چه جاهای دیگری است که در برابر خورد و بردهای افسانه ای نفتخواران، دکل دزدان و جن گیرانی که با خواندن یک آیه ی آسمانی ریسمانی، میلیاردها دلار (و نه ریال و تومان بی ارزش!) را ناپدید کردند، براستی پشیزی بیش نیست.

زیرنویس تصویر:

باز هم که پایت را از گلیمت درازتر کردی و حرف های احمقانه زدی! کی به تو گفت این سفره ی انقلاب است؟ اگر سفره ی انقلاب هم بود، جای همه نبود؛ بخصوص تو یکی با آن کون گنده و شکم برآمده که جای دو سه تن را می گیری. اگر سفره انقلاب بود که روزگار مردم اینگونه سیاه نبود. تازه تو چرا انقلاب را با سفره ی پلو خورش عوضی گرفتی. کارد بخورد به آن شکم صاحب مرده ات که جز شکم و زیر شکم چیزی در سر نداری!

از زبان «صمد آقا» به آن یادگار دستِ دوم امام:  ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ خرداد ماه ۱۳۹۵

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!