«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۴ دی ۲۸, یکشنبه

بیایید و زیر سایه ام پناه گیرید؛ وگرنه ... ـ بازپخشش

سودمندترین و نیشدارترین داستان کتابی "آسمانی"

پیشکش به هواداران یکی از دیگری ناآگاه ترِ شازده چُسی

این گفته های نیشدار از کتاب سِپَندینه ای (سِپَندینه همانا مُقَدِّس بزبان تازیان بیابانگرد عربستان) را دانسته و آگاهانه به آن گروه از هوادارانِ یکی از دیگری ناآگاه تر شازده چُسی بویژه در میانِ جوانانِ  ایرانی و ایرانی تبار پیشکش می کنم تا شاید از هواداری گروه مزدوری که نام شان را در گذشته ای نه چندان دور «سَرتَنَت خواهان» نهاده ام دست کشیده بخود آیند؛ گروهی که از چندی پیش به این سو زیر نام پوششی «پادشاهی خواهان»١ همان رفتار و کردار تبهکارانه و بسیاز زیانبار خویش برای یگانگی و پایداری خلق های ایران زمین را پی می گیرند. با این همه، نیک می دانم که سرشت و گرایش طبقاتی شان و نه مزدوریِ این یا آن کشور امپریالیستی باخترزمین آن ها را به چنان سویی کشانده که خواه ناخواه در دام نهفته ی امپریالیست ها و مزدوران شان گرفتار شوند.

در گفت و گویی رسانه ای با سه تن گیج و گول که گویا همراه با دیگرانی که نام شان را نیاورده اند در نامه ای به «لات بی همه چیز یانکی»: «دونالد ترامپ» از شیوه ی رفتار و کردار وی در رویارویی با رژیم خرموش های اسلام پیشه ی همچنان سوار بر کَت و کول ایران و ایرانیان پشتیانی نموده اند!

گفته های نازنین بانویی گیج و گول تر از آن دو  تای دیگر، سُهش هایِ (احساسات) همتا و ناهمتای چندگانه ای در من برانگیخت و در زمزمه ای ذهنی با خود گفتم، این را دیگر از کجا یافته اند؟ وی که بگفته ی خویش، حتا پیش از انقلابِ از دیدِ من، شکوهمند توده های انبوه مردم ایران برای بیرون راندن شاه گوربگور شده در سال ١٣۵٧ خورشیدی و از آن برجسته تر، پایان بخشیدن به چندین هزاره «خاورخودکامگی دیرینه پا»، ضدانقلابی بوده، در پاسخ به پرسشی از سوی گرداننده ی مزدور آن رسانه از آن میان می گوید؛ امروز (یا شاید دیروز) با بسیاری گفت و گو کردم؛ همه شان گفتند: «باید انقلاب شود»؛ انگار انقلاب کاری قراردادی است که چند روشنفکر یا از آن خنده دارتر، زنان خانه داری که برای خرید سبزی به بازار آمده اند، بتوانند خِرَدشان را رویهم ریخته، چنین داوی در سر بپرورانند و بر زبان آورند! این «تخفه ی نطنز» با مغز گنجشکی اش، حتا نمی داند که انقلاب به زایمان زنی می ماند که با زادن کودک خود پس از نُه ماه کار را به پایان رسانده، بار خود را بر زمین نهد.٢

من واژه ها را چه خوشایند و گوش نواز و چه ناخوشایند و دشنام که این یکی را نیز بخشی از فرهنگ توده ی مردم دانسته و مرزی از پیش روشن شده برای آن نمی بینم،٣ دانسته و آگاهانه برمی گزینم و در رفتار و کردار خود بجز گاه گداری که از گفته یا کرداری خشمگین شده و پا را فراتر از اندازه نهاده ام، دوست و دشمن را با یک ترازو و یکسان سنجیده ام؛ بسیاری نیک می دانند که من از گروهبندی مزدور «سَرتَنَت خواهان» بیزارم؛ ولی همین چندی پیش برای برخی جوانانی که از سر نادانی و گرایش طبقاتی شان به هواداری از این گروه برخاسته بودند، نوشتم که آن ها را درمی یابم. نوشته هایم گواه روشنی بر این نکته است که در داوری آدمی نادادگر نیستم و «دشمن دانا» که از وی چیزی می آموزی را به از «دوست نادان» می دانم.۴ با این پیش درآمد که ناچار به بازگویی آن بودم، در میان گروهبندی های ریز و درشت سیاسی که از دید من، پیرامونِ ٨٠ ٪ شان «سی یا سی» اند، هیچکدام شان به اندازه ی «سَرتَنَت خواهان»، نادان، بی مَنتیک («بی منطق» بزبان دگردیسیده ی پارسی») و در پایین ترین ترازِ شناختی به آرش دانشورانه ی آن نیستند.

ب. الف. بزرگمهر   ٢٨ دی ماه ١۴٠۴

پی نوشت:

١ ـ گاوه عجب نشانه ای رفته! برای همین است که برخی کون شان را با شاخ گاو درنمی اندازند و ترجیح می دهند سوار خر بشوند؛ تفاوتی هم نمی کند که پالانش چه رنگی باشد:
سبز، بنفش و حتا سیاه!

مهم آن است که به هر رو سوارِ خر باشند؛ دور و برشان از گاوهایی اینچنین خبری نباشد و کامروایی کنند: صبح کم الله والعافیه!

در جامعه ی اروپایی، به این گروه از آدم ها را که از دیدگاه طبقاتی درست بسان کشور خودمان، لایه های میانگین به بالای اجتماع را دربر می گیرند، «هپی ویو پیپل» («Happy View People») می گویند ...

ب. الف. بزرگمهر    هشتم تیر ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/06/blog-post_1005.html

٢ ـ « ... هر تکانه ی بزرگ انقلابی کم و بیش همیشه دوره ی زمانی بسیار کوتاهی دارد که آن را می توان با زایمان زنی سنجید که با زادن کودک، کار را به پایان رسانده و بار خود را بر زمین می نهد. آیا جنبش هایی چون «جنبش دوم خرداد» یا «جنبش سبز» را که کم و بیش سه دهه پس از انقلاب بهمن ۵۷، آنهم در پیِ دوره ی چیرگی کم و بیش بلند مدت نیروهای واپسگرا بر اقتصاد و سیاست کشور ـ گرچه گام به گام ـ رخ داده اند را می توان حتا به عنوان پس لرزه های انقلاب بهمن بشمار آورد؟! یا درست تر آن است که این جنبش ها را آغاز مرحله ی تازه ای از یک جنبش انقلابی نوین بشمار آوریم؟» برگرفته از نوشتار «یا اینور پل یا آنور پل!»  ب. الف. بزرگمهر ١٩ تیر ماه ١٣٩١

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/07/blog-post_10.html

٣ ـ بنگرید به یادداشتِ «ادب و بی ادبی از یکدیگر جدا نیستند»  ب. الف. بزرگمهر   ۱۲ دی ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/01/blog-post_2.html

۴ ـ «گفتار درست را از دهان یا خامه هرکسی بیرون می آید، باید پذیرفت؛ حتا اگر دشمن شما باشد. بی جهت نگفته اند: دشمن دانا به از دوست نادان. واقعیت، چه در مفهوم کلی و عمومی آن و چه در عرصه معین و جُستاری مشخص، دارای ضلع ها و زاویه های گوناگون است. هیچ کسی نمی تواند مدعی آن شود که واقعیت را تمام و کمال می بیند. چنین کاری، حتا اگر واقعیت را ایستا پنداریم، امری نشدنی است؛ چه رسد به آنکه واقعیت پویا و همواره دارای گرایش هایی مشخص است که همواره در حال دگرگونی اند.»

برگرفته از یادداشتِ «پاسخ به یک پیام!»  ب. الف. بزرگمهر  ١٨ بهمن ماه ١٣٨٨ 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/02/blog-post_2441.html 

***

بیایید و زیر سایه ام پناه گیرید؛ وگرنه ...

سودمندترین و نیشدارترین داستان کتابی "آسمانی"

«روزی درخت ها  اراده می کنند تا برای خود رهبری برگزینند؛ پیش درخت زیتون می روند و به او می گویند:
فرمانده ی ما باش!

درخت زیتون در پاسخ می گوید:
می خواهید مرا وادارید که از سرشت خودم که فرآوری روغن و مورد سپاس مردم و خدایان است، دست بردارم و همواره دوره بیفتم و بر شما سروری کنم؟!

درخت ها با شنیدن این پاسخ به سراغ درخت انجیر می روند و به او می گوید:
بیا و سرور ما باش!

انجیر در پاسخ می گوید:
می خواهید وادارم کنید که از شیرینی و میوه ی خوب خودم دست بکشم، آواره ی راه و بیراهه شوم و از بامداد تا شب به کار سیاست بپردازم؟!

پس از این گفتگو، درخت ها به سراغ تاک می روند و به او می گویند: بیا و فرمانروای ما باش!

تاک هم در پاسخ شان می گوید:
می خواهید که از فرآوری انگور که آبش مردم و خدایان را آرامش می بخشد، دست بردارم؟ رهبر شما بشوم و تنها سخن سرایی کنم؟!

سرانجام، درخت ها به سراغ بوته ی خار می روند و از او می خواهند که فرمانروای آن ها باشد. خار بی درنگ در پاسخ شان می گوید که اگر یکدلانه می خواهید که من شاه شما باشم، بیایید و زیر سایه ام پناه گیرید؛ وگرنه، بگذار آتش از خارهایم بیرون زند و همه تان را بسوزاند و خاکستر کند.

این داستان، بی گفتگو یکی از نیشدارترین داستان های تورات است. بوته ی خار فرمانروایی بر درخت ها را می پذیرد؛ چون کاری از این بهتر از دستش برنمی آید.»

برگرفته از کتاب «مکتب دیکتاتورها»، اثر «ایگناتسیو سیلونه» که متن برگردان آن را ویرایش و پاکیزه نویسی نموده ام. عنوان، زیرعنوان و پیام آن نیز از آنِ من است. خواندن و بازخوانی این کتاب بسیار ارزشمند را به همگان، بویژه نیروهای چپ، سپارش می کنم.   ب. الف. بزرگمهر 

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/05/blog-post_6820.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!