«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ آذر ۱, شنبه

آنچه در زندگی كم داری، این است كه بتوانی دیگران را بهتر دریابی! ـ بازانتشار

از کتاب «عشق سالهای وبا» از «گابريل گارسيا ماركز»، گفته ای برگرفته که روشن نیست آیا دیدگاه خودِ «مارکز» است یا از زبان یکی از شخصیت های داستان کتاب یاد شده بر زبان آمده است:
«آنچه در زندگی كم دارم، كسی است كه بتواند مرا درک كند ...!» (از «گوگل پلاس») 

می نویسم:
گفته ای بسیار خودخواهانه و نادرست به دیده می آید؛ آن هم از زبان نویسنده ای که باید انگاشت مردم را در لایه لایه های آن خوب می شناسد و اگر چنین نمی بود، بیگمان کتاب هایش خوانده نمی شدند.

این درست است که در هر دوره ای، آدم هایی در رشته های گوناگون پدید می آیند که از افق دید گسترده تری نسبت به بالاترین همقطاران یا همکاران خود برخوردارند یا به گفته ی زبانزد خودمان: یک سر و گردن از دیگران بالاترند؛ کسانی چون برتولت برشت یا صادق هدایت که برخی از رِشک ورزان یا دارندگان پروانه های رسمی در این یا آن رشته، گاه با عنوان هایی ریشخندآمیز چون «پدر ...» و بگونه ای کلی، همه ی کسانی که در نشست و برخاست با آن تافته های خوب بافته شده، خواسته و می خواهند تا بجای برکشیدن خود به ترازی بالاتر، آن ها را به تراز  خود پایین بکشند؛ و چون در کار خود فرو می مانند، چنان آدم های بی همتایی را به ویژگی هایی چون خودخواه، درخود فرو رفته، خودپسند و حتا فرعون سرشت (متفرعن) متهم می نمایند.

اینکه آدم بی همتایی چون صادق هدایت که درست به دلیل شناخت ژرف از جامعه و شیوه ی نگرش بسیار ژرف تر در سنجش نسبی با همتایان خود ـ و نه به دلیل های نادرستی چون خوش قلم بودن ـ کم و بیش آنچنان فاصله ای از دیگران داشته که کم تر کسی، وی را درمی یافت، نشانه ی آن نیست که وی دیگران را در نمی یافته است؛ درست برعکس، بسیار خوب هم دیگران را در می یافته و نکته ی بنیادین نیز در همینجاست:
کسی که دیگران را خوب در می یابد و به زبانی توده ای تر: رگِ خواب آدم ها دستش می آید، مهربانی بی آلایش بسیاری از آن ها را همراه با دریافتی کم و بیش خوب و آدموار بازمی ستاند؛ بازستاندنی که هرچه بیش تر به توده ی مردم زحمتکش نزدیک تر می شویم، ساده تر، ژرف تر و بی آلایش تر است. نمونه ای ارزنده و چشمگیر از چنین دریافتی را در برخورد صادق هدایت با یکی از سرایندگان و نویسندگان بزرگ توده ای دوران ما: محمدعلی افراشته که مانند وی در ۱۵۰ سال گذشته شاید چند تنی بیش نباشد، می بینیم.

دوران روشنفکری و نوزایی است؛ نه از آنگونه نوزایی که بطور عمده درونزاد باشد و از ژرفای دگرگونی های خودِ جامعه ی ایرانِ آن هنگام سرچشمه گرفته باشد که بیش تر برونزاد و در پی پیروزی بزرگ «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» و همپیمانان نه چندان درستکارش: انگلیس و ایالات متحد بر غول «فاشیسم»، بویژه در میان برخی لایه های اجتماعی میانگین به بالای جامعه پدید آمده است؛ دوران پیشرفت و نوسازی اجتماعی با همه ی کژدیسگی ها و گاه تندروی های روشنفکرمآبانه ی آن.

افراشته که نام روزنامه ی فکاهی تازه درآمده اش را به پیشنهاد صادق هدایت، «چلنگر» برگزیده، راهیِ کافه ای در نامدارترین خیابان آن روز تهران: اسلامبول که هدایت و برخی دوستان روشنفکرش، بیش تر شب ها در آن گرد می آمدند، می شود تا با وی درباره ی روزنامه اش گپی داشته باشد. خودِ وی داستان را سال ها پس از آن، چنین بازگو نموده است:
«وقتی که می‌خواستم روزنامه را منتشر کنم، روی انتخاب نام آن خیلی فکر کردم و در این مورد با دوستان دور و نزدیک به مشورت پرداختم. در این میان هرکس به ذوق و سلیقه ی خود نظری داد و نامی انتخاب کرد. مرحوم صادق هدایت نام ”چلنگر“ را به من پیشنهاد کرد و من آن را پسندیدم و روزنامه را با این نام منتشر کردم ... غروب روزی که روزنامه منتشر شد، به کافه ی فردوسی (در خیابان اسلامبول) که پاتوق صادق هدایت و سایر دوستان بود، آمدم. هدایت هنوز نیامده بود و چند تن از روشنفکران و کرسی‌نشینان کافه ی فردوسی جمع بودند. با دیدن من هر کدام به نوعی اظهار نظر کردند؛ ولی اکثریت این گروه روزنامه را نپسندیده بودند و می‌گفتند سوژه‌ها و مطالب آن پیش‌پاافتاده است. من هم مثل بچه‌های یتیم و کتک‌خورده پشت میز کز کرده بودم که صادق هدایت از در کافه وارد شد. از دور به طرفم آمد و مرا بوسید و انتشار چلنگر را به من تبریک گفت. پس از چند لحظه گفتم: ”آقای هدایت، این بر و بچه‌ها از روزنامه خوش‌شان نیامده“. خنده‌ای کرد و گفت:
شانس آوردی. اگر اینها از روزنامه ی تو تعریف می‌کردند، من ناامید می‌شدم. روزنامه ی تو مال اینها نیست؛ مال مردم جنوب شهر و زاغه‌نشینان است که فقط دو کلاس اکابر سواد دارند.“»

به پندار آوردن آن چندان سخت نخواهد بود، چنانچه آن رویدادِ فرخنده و دیداری اینچنین با صادق هدایت که افراشته وی و آثارش را بسیار دوست می داشت، رخ نمی داد، نق و نوق آن گروه «روشنفکران کافه نشین»* تا چه اندازه در روح حسّاس سراینده و کارِ وی نقش منفی می توانست داشته باشد.

آنچه آوردم، نمونه ای از هماوندی و دریافت دو هنرمندِ حسّاس میهن مان از یکدیگر و بویژه در اینجا، صادق هدایت از وی و دیگران است که کم و بیش هر کسی از ظن خود یارش شد و بسیاری از آن ها نتوانستند بخوبی وی را آنگونه که بود، بشناسند.

با آنچه آمد، چنانچه سخن برگرفته شده در آغاز این نوشتار نه از زبان یکی از شخصیت های داستان کتابِ «مارکز» که گفته ی خودِ وی باشد، به وی خواهم گفت:
آنچه در زندگی كم داری، این است كه بتوانی دیگران را بهتر دریابی!

ب. الف. بزرگمهر   سوم تیر ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/06/blog-post_2005.html

* صادق هدایت را نمی توان بخشی از این گروه بشمار آورد. تا آنجا که خوانده ام و می دانم، وی به جز گروه کم و بیش کوچکی از روشنفکرانی اهل ادب و اندیشه و بویژه زنده یاد محمدعلی نوشین که با وی بسیار نزدیک بود با کسی دیگر دوستی نزدیکی نداشته و در آن گردهمایی های عصرانه و شبانه، بیش تر آن گروه از روشنفکران بیمایه و خودنما را که در همه ی دوره ها و در همه جا یافت می شوند، ریشخند می کرده است. افزون بر آنکه، کارِ و توانایی ادبیش که بخشی ماندگار از ادبیات ایران زمین را دربر می گیرد، وی را نیز برای همیشه در قلب سرزمین خود جای داده است.

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!