«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۴ شهریور ۹, یکشنبه

دوست از دست رفته ی کودکان و نوجوانان و بزرگسالان همه ی جهان ستمدیده ی روزگار ما

صمد بهرنگی، دوست از دست رفته ی کودکان و نوجوانان و بزرگسالانِ نه تنها ایران که همه ی جهان ستمدیده ی روزگار ما! بسان بزرگان دیگری چون زنده یاد تقی ارانی، زندگی اش کوتاه، ولی چنان نشانه گذار و برانگیزاننده بود که گویی پروانه های روان مهربانش، همچنان گِرد سرِ جان های شیفته ی آموختن می چرخد و آتشی راهنما در دل شان می گیراند.

ب. الف. بزرگمهر   نهم شهریور ماه ۱۴۰۴

ویدئوی پیوست (برگرفته از «تلگرام» نهم شهریور ماه ۱۴۰۴): صمد بهرنگی، دوست از دست رفته ی کودکان و نوجوانان و بزرگسالان همه ی جهان ستمدیده ی روزگار ما



دایه دایه وختِ جنگه ـ بازپخشش

همخوانی ترانه لری «دایه دایه وختِ جنگه» بر سر مزار زنده یاد نیکا شاکرمی (برگرفته از «تلگرام»  ششم آبان ماه ۱۴۰۱)

سرنگون باد گروهبندی های خرموش اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان!

برپا، پایدار و پیروز باد پیشانی یگانه ی خلق های ایران برهبری طبقه کارگر برای سرنگونی رژیم پوشالی اسلام پیشگان

ب. الف. بزرگمهر   ششم آبان ماه ۱۴۰۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2022/10/blog-post_28.html

ویدئوی پیوست: دایه دایه وختِ جنگه



همین یک تخته بر جای مانده تا کار انشآء الله به فرجام برسد ... ـ بازپخشش

ـ حسن! اوضاع اقتصادی چطور است؟ همه چیز بحمدلله خوب پیش می رود؟

ـ بله قربان آن اندام قلمی ات گردم. کار و بارمان بحمدلله سکُه است. البته، التفات دارید که من یک حقوقدان هستم؛ ولی همانگونه که استحضار دارید، همه ی مسوولین پاکدست نظام، برای بهبود اوضاع دست اندر کارِند. ماشاء الله، خصوصی سازی ها بخوبی پیش رفته و همراه با آن، دستگاهِ دولتی و نظام را بگونه ای چشمگیر از نانخورهای الکی خوش و کسانی که چوب لای چرخ مان می گذاشتند، سبک کرده ایم؛ همین یک تخته بر جای مانده تا کار انشآء الله به فرجام برسد و طلیعه ی (همانا «سپیده» به پارسی!) «تمدن نوین اسلامی ـ ایرانی در سال ۱۴۴۴»* که وعده فرموده بودید، خودنمایی کند. ما همراه با همه ی ابواب جمعی مان در دولت از اینکه دستی برای کمک رسانده اید از شما سپاسگزاریم. ماشاء الله به این زور بازو! خدا قوت!

ب. الف. بزرگمهر   سوم  آذر ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/11/blog-post_4.html

* «فراخوان رهبر انقلاب؛ بسوی تمدن نوین اسلامی- ایرانی| در سال ۱۴۴۴، ایران در شمار ۷ کشور برتر دنیا»، خاستگاه: تارنگاشت «کیرِ خرِ نظام»، برگرفته از «آفتاب» ۲۲ مهر ماه ۱۳۹۷

۱۴۰۴ شهریور ۸, شنبه

نه مسلمانان و نه پیروان دین و آیین دیگری در جهان امروز نمی توانند بر بنیاد دین و آیین خود یکپارچه شوند ـ بازپخشش

ای نادان که نادانی در تار و پود روانت آنچنان نهادینه شده که با آیه های آن کتاب هوایی پهلو می زند؛ نه مسلمانان و نه پیروان دین و آیین دیگری در جهان امروز که با جهان سده های میانی و لشکرکشی های خونریزانه چون آنچه به «جنگ های چلیپایی» (صلیبی) آوازه یافته از هیچ گوشه چشمی سنجیدنی نیست، نتوانسته و نمی توانند بر بنیاد دین و آیین خود، یکپارچه شوند.۱ در جهان سرمایه داری که واپسین روزهای خود از دیدگاه تاریخی را می پیماید، مردم بر بنیاد بهره وری های طبقاتی خود به یکدیگر نزدیک شده و در دو کانون ۱۸۰ درجه رویاروی آن: «طبقه سرمایه دار» و «طبقه ی کارگر» که جایی برای آشتی میان شان برجای نمی ماند، آن نزدیکی به یکپارچگی («انسجام») نسبی فرامی روید که نمود آن در طبقه سرمایه دارِ خوب سازمان یافته ی فرمانروا بسی پررنگ تر از طبقه آشتی ناپدیر نه چندان خوب سازمان یافته ی رویاروی آن، بهتر دیده می شود. «مَلیجک»، گردنت را کمی از لاک خود بیرون آورده، اینور آنور سَرَک بکشی، نبرد میان این دو طبقه ی کانونی را در همان ایران خودمان بروشنی گواه خواهی بود؛ لایه های ریز و درشت نامور به «خرده بورژوازی» در میان این دو طبقه ی کانونی درگیر بوده به این یا آن کانون نزدیک ترند؛ چیزی بسانِ پرده های آکوردئون میان دو کلید «باس» و «سُل» آن!۲

«مَلیجک»! خودفریبی و دیگرفریبی را کنار بنه! توده های مردم از مسلمان گرفته تا نامسلمان و  بی باور، اگر آنچه در بالا آمد را بگونه ای دانشورانه نیاموخته باشند، جداگانگی بزرگ میان باورهای بیش تر بی آلایش خود با هُرهُری مذهبی دزدان اسلام پیشه ی فرمانروا بر میهن مان را با پوست و گوشت خود دریافته اند. افزون بر آنکه در جهان کنونی، «تفاوت طبقاتی، برجسته تر از تفاوت های ملی، نژادی و هر تفاوت اجتماعی دیگری است!»۳

ب. الف. بزرگمهر   ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2025/04/blog-post_5.html

پی نوشت:

۱ ـ اگر مسلمانان منسجم باشند، دشمنان نمی‌توانند هیچ‌یک از ملت‌های مسلمان را مورد ظلم قرار دهند

ـ رئیس‌جمهور پزشکیان شامگاه پنج‌شنبه در گفت‌وگوی تلفنی با آقای «مهدی المشاط» رئیس شورای‌عالی سیاسی یمن ضمن تبریک عید سعید فطر به وی و مردم بزرگوار کشورش با بیان اینکه ماه رمضان فرصتی برای تفکر و اندیشیدن است، اظهار داشت: این ماه فرصت خوبی است برای اینکه دریابیم اگر مسلمانان متحد و منسجم باشند دشمنان نمی‌توانند هیچ‌یک از ملت‌های مسلمان را مورد ظلم قرار دهند.

برگرفته از «تلگرام خبرگزاری خرموش نشان ایر و اینا»   ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۴

دانسته از ویرایش این گزیده گزارش خودداری ورزیدم.  ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ بنگرید به یادداشتِ «خود و دیگران را نفریبیم!»  ب. الف. بزرگمهر    ۲۷ اسپند ماه ۱۳۹۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/03/blog-post_1875.html

۳ ـ «تفاوت طبقاتی، برجسته تر از تفاوت های ملی، نژادی و هر تفاوت اجتماعی دیگری است!»  ب. الف. بزرگمهر   چهاردهم مهر ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/10/blog-post_37.html

اگر حضرت اجازه فرموده بود ... ـ بازپخشش

هنگامی که واقعه جان سوز کربلا در حال وقوع بود٬ زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر العلم٬ برای خود مجلس عروسی مهیا کرده بود و بزرگان طایفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادی و عیش نشسته بود. در همین هنگام متوجه شد از زیر تختش صدای گریه و زاری می آید.

زعفر گفت: چه کسی است که در این موقع شادی٬ گریه می کند؟

در این هنگام دو جن حاضر شدند. زعفر از آنها سبب گریه شان را پرسید. آنها گفتند: ای امیر! چون شما ما را به فلان شهر فرستادی٬ در حین رفتن به آنجا٬ عبورمان به شط فرات که عرب به آنجا «نینوا» می گویند افتاد. دیدیم در آنجا لشگر زیادی جمع شده و مشغول جنگ هستند. چون نزدیک آن دو لشگر شدیم٬ دیدیم میان معرکه جنگ٬ حسین بن علی (علیه السلام) پسر آن آقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده بود٬ یکه و تنها ایستاده و یاران و انصارش همه کشته شده اند. خود آن بزرگوار٬ غریب و تنها و تکیه بر نیزه بی کسی داده و نظر به یمین و یسار می فرمود: «آیا یاوری نیست که ما را یاری دهد؟» و نیز شنیدیم که اهل و عیال آن بزرگوار٬ صدای العطش بلند کرده بودند. چون این واقعه را مشاهده کردیم فورا خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر کنیم که الان پسر پیغمبر را به شهادت می رسانند .

زعفر تا این سخن را شنید تاج شاهی را از سرش در آورد و لباس دامادی را از تن بیرون کرد و طوایف مختلف جن را با حربه های آتشین برداشت و همگی با عجله به طرف کربلا روان شدند .

خود زعفر می‌گوید: وقتی ما وارد زمین کربلا شدیم دیدیم چهار فرسخ در چهار فرسخ را لشکر دشمن فرا گرفته است و همچنین صفوف ملائکه زیادی را دیدیم. ملک منصور با چندین هزار ملک دیگر از یک طرف٬ ملک نصر با چندین هزار ملک از طرف دیگر٬ جبرئیل با چندین هزار ملک در آن طرف٬ و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار ملک و همچنین در طرفی ملک اسرافیل، ملک ریاح٬ ملک بحار٬ ملک جبال٬ ملک دوزخ٬ ملک غذاب٬ هر کدام با لشکریان خود منتظر اجازه هستند. همچنین ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا خاتم همه صف کشیده٬ مات و متحیر مانده‌اند.

خاتم انبیاء آغوش گشوده و به امام حسین (علیه السلام) می فرمود: «ولدی العجل العجل انّا مشتاقون» یعنی: « پسرم! عجله کن! عجله کن! به درستی که مشتاق تو هستیم.»

آن حضرت یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان٬ پیشانیش شکسته٬ سرش مجروح٬ سینه اش سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و هر نفسی که می کشید خون از حلقه های زره می جوشید ولی اصلا اعتنایی به هیچ یک از آن ملائکه نمی‌نمود.

مرا هم کسی راه نمی داد که خدمت آن حضرت برسم. همانطور که از دور نظاره می‌کردم و در کار آن حضرت حیران بودم ناگهان دیدم آقا امام حسین (علیه السلام) سر غربت از بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود: «ای زعفر! بیا»

در این هنگام همه ملائکه به سوی من نگاه کردند و به من راه دادند. من هم خود را به خدمت آن حضرت رساندم و عرض کردم: «من با سی و شش هزار جن برای یاری شما آمده‌ام.»

حضرت فرمود: «ای زعفر! زحمت کشیدی! خدا و رسولش از تو راضی باشند. خدمت تو قبول درگاه باشد؛ ولی لازم به زحمت شما نیست؛ برگردید.»

عرض کردم: «قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمایی؟»

حضرت فرمود: «شما آنها را می بینید ولی آنها شما را نمی‌بینند و این از مروت دور است.»

عرض کردم: «اجازه بفرمایید همه شبیه انسان می‌شویم که در این صورت اگر کشته شویم در راه رضای خدا کشته شده ایم.»

حضرت فرمود: « زغفر! اصلا مایل به زندگی نیستم و آرزوی لقای پروردگار را دارم. شما به جای خود برگردید و به جای نصرت و یاری من٬ برای من گریه و عزاداری کنید که اشک عزاداری برای من٬ مرهم زخمهای من است.»

من به امر امام مایوسانه برگشتم. چون به محل خود رسیدیم، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم نمودیم.

مادرم به من گفت: پسرم چه می کنی؟ کجا رفتی که این طور ناراحت برگشتی؟

گفتم: مادر٬ پسر آن پدری که ما را مسلمان کرد، حالش در کربلا چنین و چنان است٬ من رفتم تا یاریش کنم؛ اما آن حضرت اجازه نفرمود. چون امر امام واجب بود، برگشتم.

مادرم چون سخنان مرا شنید گفت: ای فرزند! تو را عاق می‌کنم. من فردای قیامت در جواب مادرش فاطمه چه بگویم؟

زعفر گفت: مادر! من خیلی آرزو داشتم که جانم را فدای آن حضرت کنم؛ ولی ایشان اجازه نفرمودند.

مادر گفت: بیا برویم٬ من به همراه تو می آیم و دامنش را می گیریم و التماس می کنم شاید اجازه دهد که تو در رکابش شهید بشوی.

پس مادرم از پیش و من با لشکریان از عقب٬ به طرف کربلا حرکت کردیم. چون به آنجا رسیدم، از لشکر صدای تکبیر شنیدیم؛ چون نگاه کردیم، راس بریده مولا حسین (علیه السلام) بالای نیزه است و دود و آتش از خیام حرم حسین (علیه السلام) بلند می باشد. مادرم خدمت امام سجاد (علیه السلام) رسید و اجازه خواست تا با دشمنان آنان جنگ کند؛ ولی ایشان اجازه نداد؛ ولی فرمود: «در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را در بالای شتران نگه دارید.»

پس آنان اطاعت کردند و تا شهر شام با اسراء بودند تا اینکه حضرت آنها را مرخص نمود.

بحارالانوار ج ۴۴ ص ۳۳۰

وفات زعفر، رهبر شیعیان اجنه

در مجلسی از مجالس مصیبت حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عده ای از صلحا و اولیاء جمع بودند . پس از ذکر مصیبت  در مجلس، ناگهان صدائی توأم با حزن  بلند شد : « ای وای زعفر جنی فوت شد . » ولی کسی دیده نمی شد . سکوت مجلس را فرا گرفت و این بار صدای شیون و ضجه از چند نفر به گوش رسید . بعد با صدای متعارف گفته شد : « برای زعفر جنی فاتحه بخوانید و مجلس فاتحه برپا سازید، چرا که او بر گردن جن و انس حق دارد.»

فوت زعفر در زمان حیات آیت الله بروجردی « ره » بود و پس از آنکه علما از فوت زعفر اطلاع پیدا کردند، مجالس عزا و ختم برای آن شخصیت بزرگ برپا نمودند. بعضی از شهرها و روستاهای ایران به تبعیت از علما، مجالس ختم قرآن و عزا برپا نمودند .

پس از زعفر، رهبری شیعیان اجنه را فرزند بزرگوارش جناب «سَعفر» به عهده گرفته که هم اکنون هم رهبری شیعیان جن را بر عهده دارد. او همچون پدرش محب و عاشق اهل بیت عصمت و طهارت (ع) می باشد . خداوند وجود ایشان را از کلیه  بلیات حفظ نماید و همه ما را از شیعیان واقعی اهل بیت علیهم السلام قرار دهد و عاقبت امر ما را ختم به سعادت فرماید . انشاء اله

خاستگاه: آیت الله مرتضوی لنگرودی

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/11/blog-post_6335.html

شما مگر مسلمان نیستید؟!

شما مگر مسلمان نیستید؟! برای ساخت و سازهای تازه در «باب الفَرَج» و «باب الغِیبی» پیرامون حرم امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) و گور «نرجس خاتون»، مادر مُکَرَّمه ی امام زمان (ع) در سامرا (عراق) مصالح ساختمانی کم آوردیم۱ و ناچار شدیم از خودمان مایه بگذاریم؛ تنها این برنامه ی ساختمانی نیز نیست که هوچیگری می کنید.۲ کلاه خودتان را داور کنید؛ کدامیک واجب تر است و باید زودتر به انجام برسد؟ «باب الفَرَج» و «باب الغِیبی» که سوراخ هر دوی شان گرفته و راه شان بسته شده یا چند آلونک ناچیزِ شما؟

ماشاء الله شش ماهه که پا بجهان ننهاده اید؟! دندان روی جگر بگذارید تا انشاء الله نوبت تان برسد.

ب. الف. بزرگمهر  هشتم شهریور ماه ۱۴۰۴

پی نوشت:

۱ ـ بنگرید به ویدئوی «تا انشاء الله خواهر مادر ایران را درست و درمان نگاییده ایم»

۲ ـ متقاضیان طرح مسکن ملی در نیشابور به‌دلیل یک سال تاخیر در تحویل واحدهای پروژه، مقابل محل پروژه چادر زدند و خواستار پاسخگویی مسئولان شدند. (ویدئوی پیوست: شما مگر مسلمان نیستید؟)

پی افزوده:

حرم سامرا به حرم امامین عسکریین (ع) گفته می‌شود که آرامگاه امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) است و یکی از مهم‌ترین اماکن زیارتی شیعیان در عراق به شمار می‌رود. این حرم با گنبد طلایی بزرگ و دو گلدسته‌اش، معماری زیبایی دارد و علاوه بر آرامگاه ائمه، شامل قبور بانوان بزرگواری چون نرجس خاتون (مادر امام زمان) و حکیمه خاتون نیز می‌شود. (گردآوری هوش ساختگی)




۱۴۰۴ شهریور ۷, جمعه

تا انشاء الله خواهر مادر ایران را درست و درمان نگاییده ایم ...

بحمدلله تاکنون کارهای بزرگی انجام شده و با همه ی گزندهایی که «عزراییل» بر پیکر ولایت مُقَدَّس مان زده و رهبر عظیم الشان مان را به «اعتکاف»۱ در موشگاه۲  واداشته، توانسته ایم در اکناف ولایت گروه هایی هوادار پیرامون خود گرد آوریم؛ ولی با این همه، هر چه بیش تر زور زده تا گروه های باز هم بیش تری که همگی التماس و دعا دارند و می دانید که بیمایه فطیر است، گردِ هم آوریم، نخواهیم توانست روزنه و فرجی برای ببار نشاندن «اُمّتِ واحده» که یکی از آرزوهای مُعَظَّم لله برای هموار کردن راه بسوی واپسین پله های «انقلاب جهانی اسلامی» است، بیابیم؛ در واقع تا انشاء الله خواهر مادر ایران را درست و درمان نگاییده ایم، راه برای ساخت و پرداخت «امارت اسلام» و زایشِ «اُمّتِ واحده» که رهبر عظیم الشان مان رنج بسیاری برای تراشیدن و کالبد بخشیدنِ آن در اندیشه ی میمون و مبارک شان کشیده اند، هموار نخواهد شد.

دنباله ی گفته های ناگفته ی مَشَنگی به نام سردار شریعتی در ویدئوی پیوست: ب. الف. بزرگمهر    هفتم شهریور ماه ۱۴۰۴

پی نوشت:

۱ ـ گوشه نشینی و راز و نیاز با الله تازی

۲ ـ آمیخته واژه ی باادبانه ای بجای لانه موش در فرهنگِ اسلام پیشگی

ویدئوی پیوست: تا انشاء الله خواهر مادر ایران را درست و درمان نگاییده ایم



رزم تان پیروز ای پایداران!

راهپیمایی و گردهمایی پرشور مردم سنندج در پشتیبانی از آموزگاران از کار رانده شده

 امروز جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴، صدها نفر از مردم سنندج با فراخوان «کمیته مردمی حمایت از معلمان اخراجی کردستان» با کوه پیمایی و تجمعی پرشور در منطقه آبیدر دست به اعتراضی پرشور علیه اخراج سازی* های گسترده معلمان زدند.

تجمع کنندگان با نصب پلاکاردهایی در محل  و سردادن شعارهای: معلم زندانی آزاد باید گردد، کارگر، معلم، دانشجو، اتحاد، اتحاد،  و "معلم آزاده، حمایتت می‌کنیم" خواهان  لغو آرا صادر شده علیه معلمان و  بازگشت آنان به کلاس‌های درس شدند.

برگرفته از «تلگرام»   هفتم شهریور ماه ۱۴۰۴ (بختی برای ویرایش این نوشته نداشتم.  ب. الف. بزرگمهر)

* این نشانه ای از تنگدستی و شلختگی در کاربرد زبان پارسی است؛ زبانی که شمار بسیاری از مردم ایران به یاری آن با یکدیگر سخن می گویند و باره های گوناگونی جز این را نیز دربرمی گیرد؛ زبانی که بویژه با پا نهادن «گوگل» به میدان، گاه همجوشی از زبان های بیگانه با پارسی است و هر بُزی با اندک دانش و بینش که شمار بسیاری از آن ها را در میان ایرانی تبارانی کوچیده به کشورهای دیگر می توان یافت، در زشت نمودن و سُم مال نمودن (بجای پایمال نمودن) هر چه بیش تر آن، نخشِ خود را دارد.  ب. الف. بزرگمهر   هفتم شهریور ماه ۱۴۰۴

پارسی نویسی:

یکی از بدترین کاربرد فعل [کارواژه] های کمکی، سود بردن از فعل «ساختن» است و بدترین نمونه ی آن «نابودسازی» یا «ویران سازی» است ... نابودی و ساختن رویاروی هم هستند. اینکه بگوییم فعل «ساختن» در اینجا به عنوان فعل کمکی بکار برده شده، دشواری را بیش تر می کند. فعل ساختن را در موردهایی بسیار اندک می توان به عنوان فعل کمکی بکار برد.

برگرفته از پیوند زیر:

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/08/blog-post_25.html

ویدئوی پیوست:  رزم تان پیروز ای پایداران



نادیده گرفتن نخش رهایی بخش «ارتش سرخ» خاک پاشیدن به چشم هستینگی است

بدون هنجارمند شناختن نخش رهایی بخش «ارتش سرخ [اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی]»، یاد قربانیان «هولوکاست» ناگزیر به فراموشی است

«ماریا زاخارووا»، سخنگوی وزارت کار و بار برونمرزی روسیه» درباره ی افزایش احساسات نئونازی در اروپا:
سال‌هاست که درباره ی افزایش «نئونازیسم» در اروپا می گوییم. آنها نخست «ارتش سرخ» را بدنام کردند و اکنون 
بَر و بار (در اینجا بجای «ثمره») آن را درو می‌کنند:

به گفته نماینده ی سیاسی «ایالات متحد» [بخوان «یانکی» ها!]، کم و بیش نیمی از جوانان فرانسوی چیزی درباره ی «هولوکاست» نشنیده‌اند.

«پاریس» در پاسخ به نگرانی‌های روامند («مشروع» نماینده ی سیاسی که از نوادگان بازماندگانِ «هولوکاست» است، پا در میانی خود را به نمایش نهاد (بجای «اعلام مداخله کرد). این نیربگبازی در پس زمینه ی پرگویی (لفاضی) های خودشان درباره ی «سرشت فرامرزی» هوده ی آدمی (بجای «بَشَر») است.

فراموشی پیامد سرراستِ (بجای «نتیجه مستقیم») سیاست باخترزمین (بجای «غرب») برای بازنویسی تاریخ است. آنها یاد نیروهای آزادیبخش را می‌زدایند؛ بناهای یادبود سربازان شوروی را ویران می‌کنند و همدستان را بزرگ می دارند (بجای «از همدستان تجلیل می‌کنند»). نخست، یاد رهایی بخشان را نابود می‌کنند تا یاد ... را پاک کنند. قربانیان.

روسیه همه ی کوشش خود را بکار خواهد گرفت تا راستینگی (حقیقت) درباره ی دلاوران و قربانیان هرگز نادیده گرفته نشود. [با پاس و سپاس از این بانوی ارژمندِ بی آلایش باید یادآوری نمایم که سیاست بنیان گرفته از ملی گرایی بس زننده ی روسی در دوره ای نه چندان کوتاه پس از فروپاشی «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» که نمودها و نشانه های بسیاری از آن تا همین چندی پیش در مَزه پراندن های بیمزه و مَتَلک گویی های بیمایه، چشم آزار و گوش آزارِ رهبر ندانمکارِ کنونی روسیه به رهبران دلاور و از خودگذشته ای که سنگ بنای نخستین کشور زحمتکشان جهان را با همه ی دشواری های بیمانند آن برجای نهاده و آنچه «مارکس» و «انگلس» در سخن پایور نموده را در کردار سبز کردند، در پیدایش روز و روزگار کنونی، افزایش «نئونازیسم» در اروپا و برانگیختن ملی گرایی در سوی دیگر پیشانی جنگ بلاخیز کنونی به نوبه ی خویش نخش بسزایی داشته است؛ بزبانی ساده تر و گویاتر به یاری زبانزدی زشت و زیبا در پارسی: «کرم از خود درخت است». امیدوارم روسیه و در اینجا آماج سخنم بویژه توده های مردم دلاور، مهربان و از جان گذشته ی روسیه و دیگر خلق های باشنده در آن سرزمین پهناور است، بتوانند با همکاری چین و دیگر ملت ها و خلق های ستمدیده ی جهان راه را برای یازسازی و نوسازی «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» در پهنه ی بس بزرگ تری از این خورشیدگَردِ کوچک بگشایند.  ب. الف. بزرگمهر    هفتم شهریور ماه ۱۴۰۴]

برگرفته از پیوند زیر به تاریخِ ششم شهریور ماه ۱۴۰۴:

https://spnfa.ir/20250828/25027078.html

با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام، برجسته نمایی های بوم و افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

راستی، چرا هیشکی «یا علی، سیّدعلی» نمی گه؟! ـ بازپخشش

تو خبرها اومده بود که رهبر مُعَزِّز و مُعَظَّم جمهوری اسلامی وقتی می خواستن پا به دنیا بذارن، یعنی  هنوز پای مبارک قدوسی خودشونو از شکم مادر بیرون نگذاشته و فقط سر مبارکشونو بیرون آورده بودن، فرموده بودن: «یا علی!» و قابله هم که آثار و مناقب رهبری نورسیده در آینده رو رو پیشونیش خونده بود به بچه های فضول پشت در اتاق که یهو با فریاد «علی نگهدارت باشه» ریخته بودن تو، گفته بود: «این آقا ... گفت یاعلی»!

من هرچه به مغزم فشار آوردم که چطور نوزادی هنوز پاشو از رحم مادر بیرون نذاشته، می تونه یا علی بگه و اصلا چرا یا حسین یا یا مهدی نگفته عقلم به جایی قد نداد. آخه این دو، هرکدومشون به شکلی نافشون بیشتر با ناف ما ایرونی ها بسته شده ... یکی شون گویا شازده خانم ایرونی را به عقد یا صیغه ی خودش در آورده و زین العابدین بیمار رو که شاید موقع جنگ چون تو رختخواب بوده و همه ی تیرها از بالای سرش رد شدن و بعد سربازهای شمر ذوالجوشن با خودشون گفتن این که مردنیه ولش کنیم به حال خودش، از ماجرای کربلا، جان به در برده و قربونش برم اینهمه بچه و نوه و نتیجه و نبیره برای همه ی ما یادگاری گذاشته تا مواظب بیضه ی اسلام باشن یا اون یکی که براش چاه کندن و هزار سال و اندیه که رفته اون تو و خودشو به کسی نشون نمی ده و قراره کمی مونده به روز قیامت، ظهور کنه و عدل و دادشو تو دنیا پراکنده کنه که همه ی مردم دنیا حتا اون جرج بوش خنگ بی پدرمادر هم از خیر و برکتش مستفیض بشن ... خدا لعنت کنه اون روزبه پارسی رو که چاه کندن و کانال زدن و ازینجور کارا یاد صحابه پیغمبر اسلام داد و یکی از همون ولدزناهای همونا برای این طفل معصوم چاه کند و کسی چه می دونه شاید خودش هم حضرت رو هل داد اون تو ... واسه ی همین ما ایرانی ها خودمونو مغبون و بقول اصفهونی ها مشغول ذمه ی اون حضرت می دونیم و هی روزشماری می کنیم هرچه زودتر از توی چاه بیرون بیاد ...

کمی بیش تر که به مغزم فشار آوردم و از شما چه پنهون کمی هم «کشف و شهود» تو کار بود ملتفت شدم یه رابطه ای بین جریانات فتنه ی دوسال گذشته که هنوز هم نخوابیده با «یا علی» گفتن رهبر مُعَزِّز و مُعَظَّم هستش. آخه یه عده ازین فتنه گرا شعار می دادن: «یا حسین، میرحسین» و یه عده ی دیگه شون دم می گرفتن «یا مهدی، شیخ مهدی» و شاید اینجوری سر آقا قربونش برم بی کلاه می موند یا اگه مثلا همون موقع که تازه سر مبارکشون رو از اون تو در آروده بودن بیرون «یا حسین» یا «یا مهدی» فرموده بودن و آسید جواد نام مبارکشون رو حسین یا مهدی می ذاش الان ناچار می شد کُلاشو با یکی از اون دو تا رهبر فتنه تقسیم کنه و اینجوری کُلاشون بیشتر تو هم می رفت و خلاصه صف خودی و ناخودی قاطی می شد. مقلدین اسلام هم گیج می شدن که منظور کدوم مهدی یا کدوم حسینه ... نه واسه ی آینده ی انقلاب خوب بود نه واسه ی بیضه ی اسلام که زبونم لال بنظرم مدتی یه که به مرض فتق دچار شده ...

راستی، چرا هیشکی «یا علی، سیّدعلی» نمی گه که دلِ آقا یه خورده خُنک بشه؟!

نخود آش

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/04/blog-post_250.html

مگر او در كوزه كند و هم خود باز خورد ـ بازپخشش

«مهم‌ترین وظیفه‌ی ما به‌عنوان حکومت اسلامی، معیار و شاخص قرار دادن حکومت علوی است

برگرفته از «تارنگاشت بصیرت العظما»  هفتم شهریور ماه ۱۳۹۷

پاسخ به «آقا بیشعور نظام» از زبان آن کاشی:
واعظی در كاشان بر منبر می گفت كه روز قیامت، حوض كوثر به دست امیرالمومنین علی (ع) باشد و آب آن به كسی دهد كه كونش درست باشد.

كاشی ای برخاست و گفت:
ای مولانا مگر او در كوزه كند و هم خود باز خورد.

جاودانه عُبید زاکانی

ب. الف. بزرگمهر   هفتم شهریور ماه ۱۳۹۷

https://www.behzadbozorgmehr.com/2018/08/blog-post_106.html

۱۴۰۴ شهریور ۶, پنجشنبه

... و پای هر نهال را با خون آبیاری کردند

شهریور بوی مرگ می‌دهد
بوی خون‌هایی که نشُسته‌اند؛

می‌گفت:
درخت مرگ،
هر سال
در شهریور گل می‌دهد.

من اما دیدم که نهال‌اش را،
نهالِ مرگ را ؛
سالهای طولانی‌ست
که کاشته‌اند،
و پای هر نهال را
با خون آبیاری کردند.

شهریور،
بوی انگورهای کالِ له شده می‌دهد،
مزه‌ی گَسِ دهان جمع‌کن مرگ را...
و بوی شیون های بی‌صدا
و اشک های آرام ...

و صورت «مادران داغدار».

ما هنوز
در انتظاریم؛
چرا جای زخم بال‌های بریده شده مان
خوب نمی‌شود؟

می‌گویم:
ققنوس نیستیم اما
یک روز با همین بال‌های زخمی
پرواز می‌کنیم.

و هنوز
منتظرم،
درختی که آن سال‌ها
با خون
آبیاری شد
میوه‌هایش
پرنده باشد ...

ایراندخت صابری

برگرفته از «تلگرام»   ششم شهریور ماه ۱۴۰۴

برنام را از بوم برگزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر

به شمار آدم های ایران راه هست برای رسیدن به خدا ... ـ بازپخشش

تصویری از فیلم زیبای «مارمولک» درج کرده و نوشته است:
«به تعداد آدمای روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا ...» 

از «گوگل پلاس» 

می نویسم:
به شمار آدم های ایران راه هست برای رسیدن به خدا ... ولی کلیددار همه ی این راه ها یک نفر بیش تر نیست و روشن نیست کلیدها را کجا گم و گور کرده که هرچی می گردد، کلید خودش را هم نمی یابد! برای همین رو به «شیطان بزرگ» آورده تا راهنمای وی باشد!

ب. الف. بزرگمهر    ۱۵ تیر ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/07/blog-post_4804.html

ما به رهبر عظیم الشأن مان اقتدا می کنیم ...

ما به رهبر عظیم الشأن مان اقتدا می کنیم؛* مواد مخدر که در دین مبین اسلام حرام نیست؛ مکروه هم نیست؛ اگر بود، آن مقام عُظما، اَنبر به اَنبر تریاک چاق نمی فرمودند.

از زبان یکی از نوجوانان زبان دراز:  ب. الف. بزرگمهر   ششم شهریور ماه ۱۴۰۴

* مُخَدِّر سبز در ایران

مُخَدِّری که تهران را بلعیده، میانکاله را به آتش کشیده و الیگودرز را قُرُق کرده است؛ کشوری که یک‌ششم جمعیتش با موادمخدر درگیرند و زنجیره‌ای از سوداگری،نابودی محیط زیست و سقوط نسل جوان، آن را به نابودی می کشاند.

میانگین سن شروع اعتیاد در ایران به ۱۶سال رسیده است.

اعتیاد در ایران چهره‌ای جوان‌تر از همیشه پیدا کرده است. براساس داده‌های رسمی، میانگین سن شروع مصرف مواد به ۱۶ سال رسیده؛ یعنی سه سال کمتر از میانگین جهانی. این یعنی ورود نوجوانان به تونلی تاریک درست در سنی که باید به آینده و رویای فردا فکر کنند. امروز بیش از ۴ میلیون و ۴۰۰ هزار ایرانی به شکل مستمر یا غیرمستمر مواد مخدر مصرف می‌کنند و با در نظر گرفتن خانواده‌ها، حدود ۱۵ میلیون نفر به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم درگیر این معضل‌اند؛ رقمی تکان‌دهنده که معادل یک‌ششم جمعیت کشور است؛ اما الگوی مصرف نیز تغییر کرده است. «گل» که در دهه ۹۰ در رتبه ششم یا هفتم مصرف قرار داشت، اکنون به رتبه سوم رسیده است. طبق آمار، در گروه نوجوانان (۱۵ تا ۱۸ سال)، ۶۶ صدم درصد مصرف گل گزارش شده و در میان جوانان این عدد به ۳/۳ درصد می‌رسد. شاید این اعداد کوچک به نظر برسند، اما چون مربوط به مصرف‌کنندگان مواد هستند، واقعیت بسیار گسترده‌تر از چیزی است که روی کاغذ دیده می‌شود. پشت این آمارها پرسشی جدی وجود دارد: این حجم از گل از کجا تأمین می‌شود؟ پاسخ تلخ است؛ بخشی از خاک ایران به مزرعه‌های پنهان ماریجوآنا بدل شده است.

پناهگاه میانکاله در مازندران، که باید مأمن پرندگان و گونه‌های کمیاب گیاهی باشد، حالا به کانون پنهان کشت ماریجوآنا بدل شده است؛ جایی که زمین‌ها پاک‌تراشی می‌شوند، انارهای ترش کمیاب از بین می‌روند و حتی در رقابت میان کشت‌کنندگان، آتش به جان زمین‌ها می‌افتد. هر بوته ماریجوآنا تا یک‌ونیم کیلوگرم بار می‌دهد؛ سودی کلان برای کشت‌کننده اما بهایی سنگین برای طبیعت و جامعه. الیگودرز در لرستان نیز در معرض همین تراژدی است. این روند اگر مهار نشود، زمین‌های حاصلخیز بیشتری قربانی می‌شوند و در نهایت، بذر مرگ و اعتیاد نه‌تنها در طبیعت که در جان نوجوانان و خانواده‌های ایرانی می‌روید. امروز «گل» دیگر تفنن لوکس نیست؛ خط مقدم اعتیاد در ایران است و این پرسش را پیش روی ما می‌گذارد: وقتی نوجوان ۱۶ ساله ایرانی اولین پک از سیگار گل را می‌زند، آیا هنوز فرصتی برای نجات باقی ماند

برگرفته از «تلگرام»    ششم شهریور ماه ۱۴۰۴

بختی چندان برای ویرایش این گزارشگونه نداشتم.  ب. الف. بزرگمهر

دروغ و حقیقت از زاویه نگرش و دیدگاهی دیگر! ـ بازپخشش

سخن یک روز و دو روز نیست. سخن سده ها و هزاره هاست. از آن هنگام که آدمی خود را از طبیعت پیرامون خود بازشناخت و به جایگاهی برتر از همه ی دیگر جانداران دست یافت، دروغ نیز زاده شد. او که در خواب، خود و ارواح سرگردان مردگان خود را می دید، پنداشت، کس دیگری نیز درون وی جای دارد که هر از گاهی از کالبدش بیرون می رود و دوباره به آن بازمی گردد؛ همانگونه که مردگان رفته و جانوران در پندارش جان می گرفتند. مانش (مفهوم) روح، اینگونه "زاده" شد و گام بگام در اندیشه و روان وی نیروی بیش تری یافت؛ دروغی بزرگ که همچنین، پیشرفتی بزرگ نیز بشمار می رفت؛ زیرا جانوری که آرام آرام در برابر طبیعتی که خود وی را پرورده بود، می ایستاد و آن را بازمی آفرید، خانه می ساخت، گرگ و گورخر و اسب و گربه را اهلی می کرد، ناچار بود خود را نیز بازشناسد؛ و او با دروغی آنچنان بزرگ، هم خود را بهتر بازشناخت و هم گامی بزرگ برای جداشدن از جهان جانوران برداشت. برپایه ی همین "دروغ بزرگ"، دین ها و آیین های نخستین، چون «آنیمیسم» و «توتم پرستی» (توتمیسم) پای گرفتند و روح وی با روح جانورانی که شکار می کرد، درآمیخت و دروغی بزرگ تر پای به میدان نهاد: 
جانوران مقدس! و از همه برتر و والاتر: گاو که هستی بسیاری از آدمیان در دوره های پسین به آن وابسته شد و هنوز نیز در برخی جاهای جهان، چنین است.

تا آن هنگام که نخستین دولت ها پدیدار شدند، دروغ های ساخته و پرداخته ی آدمی که هنوز در کالبد استوره جانی دوباره نگرفته بودند به گاو و گوسپند کسی زیان نمی زد و دیگری را نمی فریبید؛ هنوز آدمی با ریزه چینی و شکار روزگار می گذراند و فرآورده ای افزون تر از نیازهای روزانه اش نداشت تا برای بدست آوردن آن ناچار به جنگ و فریب و نیرنگ شود.

با شناسایی دانه های خوراکی از سوی زنان و کاشت و برداشت آن، آدمی برای نخستین بار در تاریخ پیدایش خود، توانست نه تنها خود را از گرسنگی همیشگی که تا آن هنگام به آن دچار بود، برهاند که انباشتی افزوده نیز گرد آورد؛ ولی همین انباشت افزوده، انگیزه ی جنگ ها و خونریزی های آماجمند شد* و «جامعه ی اشتراکی نخستین» را که در آن، «از آنِ من»، مانشی جدا از «از آنِ ما» نداشت و نیز جایگاه برتر زن (دوران مادرشاهی) را گام بگام از میان برداشت. آدمی بسان برده** ارزشی دیگر یافت و برده داری پدید آمد. در همین هنگام، دروغ نیز جایگاهی مقدس تر و نیرنگبازانه تر یافت؛ «روح» مانشی مطلق تر شد و در کالبد فرشتگان و خدایان و نیمه خدایان به بالای کوه اُلمپ در یونان یا کوه ها و جایگاه های "مقدس" دیگری در سایر جاهای جهان جای گرفت؛ خدایانی نه آنچنان آسمانی و دور از دسترس، ولی به اندازه ای بسنده، دور شده از زندگی آدمی در کالبد افسانه ها و استوره هایی بس فریبنده! 

از آن پس، دروغ به ابزاری مهم برای خر کردن برده از سوی برده داران دگردیسه شد و از آمیزش «دروغ» با «حقیقت»، فرزند پلیدی به نام «سفسطه» پا به جهان نهاد و در کالبد گونه های فراوانی از دین و آیین های گوناگون، خرافه، جادو و سپس دیدگاه های فلسفی و روانشناسی و اجتماعی، زیست نیرنگبازانه ی خود را پی گرفت و دروغ های کوچک و بزرگ، یکی از پی دیگری زاده شدند و شاخ و برگ یافتند. در گام پسین، دروغی که به هنگام زایش خود، پیشرفت بزرگی در زندگی جانور دوپا بشمار می رفت از کوه اُلمپ و سایر جاهای همانند به آسمان های دور از دسترسی چون «آسمان هفتم» و «عرش اعلا» جابجا و بزرگ تر و ترسناک تر شد. بهره کشان آن هنگام، زمینداران بزرگ، ارباب ها، خاوندها و زمینداران بزرگ، نیک دریافته بودند که دروغ هرچه بزرگ تر و دور از دسترس تر، خوراندن و پذیراندنش به توده های کار و زحمت، آسان تر!

دروغ، اینچنین زاده شد؛ بالید، با حقیقت آمیخت و به ضد خود دگردیسه شد؛ نه به حقیقت که به دروغی باز هم بزرگ تر و فریبنده تر، ساز و برگ یافته به «علم کلام» و فلسفه و روانشناسی و شبه دانش هایی دیگر برای فریب توده ها و دست ابزار روشنفکرانی گیج و گول، خودباخته یا خودفروخته برای پاسداری از سرمایه و «جهان سرمایه» که مقدس ترین چیزها در زمین و هفت آسمان است. 

ب. الف. بزرگمهر   ۱۴ امرداد ماه ۱۳۹۳


* نماد نارسایی از آن در داستان مذهبی ـ استوره ای «هابیل و قابیل»، بسی کهن تر از کتاب های تورات و انجیل و قرآن، بازتاب یافته است.

** آمیخته واژه ی «برده» («بر» + «ده» از ریشه ی دادن) یا همانا جانور سخنگویی که بر (میوه یا بهره) می دهد و ارزشی افزوده پدید می آورد، بخوبی چکیده و نمودار تاریخ دورانی است که در آن، برده در بسیاری جاها آدم بشمار نمی آمد!

۱۴۰۴ شهریور ۵, چهارشنبه

در کشور ما، عمله اکره ی «شیطان»، گاه خود وی را در فتنه انگیزی پشت سر می گذارند ـ بازپخشش

کاریکاتور پیوست را که دیدم با خود گفتم، در کشور ما جریان گفتگو بگونه ای دیگر خواهد بود:
ـ من نگران داوری آیندگانم!

ـ قربان، نگرانی شما از چیست؟ مگر ما در تاریخ کشورمان، «انوشیروان دادگر» کم داشته ایم؟ همگی نیز نام های نیکی از خویش برجای نهاده اند. اگر دستور بفرمایید، همه ی تاریخ نگاران را همین امشب سر به نیست خواهیم کرد. همان «کیف بر علیاحضرت مُخدّره»، آنچه بایسته است، درباره ی شما، شعر دوستی و مناقب و محاسن تان خواهد نوشت و به آیندگان خواهد سپرد. خوشبختانه از تاریخ هم چندان سرش نمی شود که این به نوبه ی خود امتیاز بزرگی است   ...

ـ بله! بله! ولی سر به نیست کردن، واژه ی مودبانه و خوبی نیست. با فرهنگ ما که عین سیاست مان است و این یک نیز عین دیانت مان، چندان هماهنگ و جور نیست. ما همه شان را به بهشت برین روانه خواهیم کرد. اینگونه بهتر خواهد بود. احوط بر آن است که افزون بر تاریخ نگاران، همه ی زبان درازان را نیز دستگیر کنید. ریسمان گره دار الهی که انشاء الله به اندازه ی کافی دارید؟

ـ بله قربان! اگر هم کم بیاوریم، سپارش خواهیم داد تا دوستان تازه ی آنسوی اقیانوس برایمان بفرستند.

ـ آفرین! آفرین!

ب. الف. بزرگمهر    ششم آبان ماه ۱۳۹۳  

https://www.behzadbozorgmehr.com/2014/10/blog-post_668.html

هخا دکتر! کدام یک در نخش شمر و آن یکی در نقش یزید بازی می کنید؟

هخا دکتر! کدام یک در نخش شمر و آن یکی در نقش یزید بازی می کنید؟ ما خودمان را در بیابان بی آب و علفِ کربلا تنها و بی پناه احساس می کنیم ...

از زبان یکی از دانشجویان:  ب. الف. بزرگمهر   پنجم شهریور ماه ۱۴۰۴

ـ ساعاتی پیش وزیر علوم با حضور سرزده در خوابگاه کوی دختران دانشگاه  بهشتی، به دلیل نبود آب کافی و شرایط نامناسب رفاهی دانشجویان، مدیران دانشگاه را مورد بازخواست قرار داد و این وضعیت را محکوم کرد.

ـ وزیر علوم، رئیس دانشگاه  بهشتی را به سوءمدیریت و کوتاهی در فراهم‌کردن حداقل امکانات رفاهی برای دانشجویان متهم کرد و در مقابل، رئیس دانشگاه بهشتی وزیر علوم را مسئول اصلی مشکلات و مقصر در عدم تأمین اعتبارات موردنیاز دانست.

برگرفته از «تلگرام»   پنجم شهریور ماه ۱۴۰۴

ویدئوی پیوست: هخا دکتر! کدام یک در نخش شمر و آن یکی در نقش یزید بازی می کنید؟



سد تنگ‌سرخ با ایستادگی توده های مردم از کار بازایستانده شد

مردم تنگ‌سرخ با ایستادگی و پرخاش های خود نشان دادند که به فرجام رساندن خواست خود با کاربرد زور گرفته می‌شود.

پس از ۱۴ سال نادیده گرفته شدن و برآنش (تصمیم)‌های ستمگرانه، سد تنگ‌سرخ سرانجام از کار بازایستانده شد؛برآیندی که نشان داد هیچ خواستِ هوده مندی در سینی زرّین به کسی پیشکش نمی‌شود و مردم تنها با ایستادگی و فشار از توان گرفتن هوده ی خویش برخوردار می شوند.

مردم تنگ‌سرخ با پرخاش‌های پی در پی و نیرومند خود، نشان دادند که ستمگری و سودجویی مافیای آب و "پاسخگویانی" شیتیلی بگیر، بدون پایداری مردم هیچ‌گاه از کار بازنخواهد ایستاد.

سه شنبه  ۲۸  مرداد ۱۴۰۴

تنگه سرخ در جنوب یاسوج و در استان کهکیلویه و بویر احمد است

برگرفته از «تلگرام»   پنجم شهریور ماه ۱۴۰۴ (با ویرایش، پارسی و اندک بازنویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

ویدئوی پیوست: سد تنگ‌سرخ با ایستادگی توده های مردم از کار بازایستانده شد



گفتارنامه ی چند سازمان دانشجویی در دادباختگی فرمانِ بدار آویختنِ شریفه محمدی

در روزگاری زندگی می‌کنیم که رنج، محدودیت و تضییع حقوق افراد به بخشی از زیست روزمره ما بدل شده است؛ گویی پاسخ هر اعتراض و انتقاد، مجازاتی ناعادلانه است که بر دوش فعالان سیاسی گذاشته می‌شود. تنها در همین مدت کوتاه پس از پایان جنگ دوازده‌روزه می‌توان ردپای این فجایع را به‌روشنی دید:

از شرایط نامناسب در زندان‌های قرچک و تهران بزرگ و انتقال مجدد زندانیان به اوین، تا اعزام‌های روزانه به قزلحصار برای اجرای حکم اعدام؛ و در کنار آن فشارهای گسترده بر فعالان سیاسی و اجتماعی. همه و همه، وضعیت بحرانی و حاد نظام حاکم را به تصویر می‌کشد.

در دل همین شرایط پررنج، حکم اعدام شریفه محمدی، فعال کارگری و مدافع حقوق زنان که پیش‌تر به‌سبب فعالیت در تشکل‌های مدنی زندانی شده بود، تأیید شد. سرنوشت او تنها یک پرونده فردی نیست؛ بلکه بازتابی از سیاست سرکوبی است که همه‌ی معترضان را هدف گرفته و به‌ویژه بر زنان و کارگران، یعنی دو گروهی که شریفه از دل آن‌ها برخاسته و برای حقوقشان تلاش کرده است، فشار مضاعف وارد می‌کند.

با وجود ارائه مدارک و استدلال‌های متعدد از سوی وکلای او، این حکم بار دیگر تأیید شده است. روند رسیدگی به پرونده و صدور چنین حکمی نشان‌دهنده بی‌اعتنایی آشکار به حقوق انسانی و قانونی و نیز نقض جدی اصول بنیادین حقوق بشر است.

ما، جمعی از تشکل‌های دانشجویی، با تأکید بر این اصل که «حیات» حق مسلم هر انسان است، مخالفت قاطع خود را با حکم اعدام شریفه محمدی اعلام می‌کنیم. ما خواستار لغو فوری این حکم هستیم و از همه تشکل‌ها و فعالان مدنی و سیاسی می‌خواهیم که در برابر آن سکوت نکنند و با صدایی رسا، «نه به اعدام» را فریاد بزنند.

انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی تهران

انجمن دانشجویان آزاداندیش دانشگاه علامه

انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه خواجه نصیر

انجمن آرمان دانشجویان دانشگاه علم و صنعت

انجمن رویش دانشجویان دانشگاه علم و صنعت

انجمن اسلامی دانشکده داروسازی دانشگاه علوم‌پزشکی تهران

برگرفته از «تلگرام»   پنجم شهریور ماه ۱۴۰۴

برنام از سوی اینجانب پارسی نویسی شده است.  ب. الف. بزرگمهر

نخاله ـ بازپخشش

این نوشته را چندسالی پیش از این، برای خودم نوشته بودم و یک جایی توی یکی از "قفسه" های رایانه ام "خاک" می خورد. شگفت زده نشوید. آدم که نباید همیشه برای دیگران چیز بنویسد. این روزها با رویدادهایی که پیش آمد، هوس کردم دوباره نگاهی به آن بیندازم و اگر شد، خاکش را بتکانم یا شاید هم برای همیشه دور بیندازمش. از شما چه پنهان، کمی هم کنجکاو بودم و با خود می اندیشیدم:
«... شاید نظرت درباره "شخصیت داستان" عوض شده باشد و بتوانی کمی خوش بینانه تر به وی نگاه کنی ...». باور کنید هرچه کوشیدم کمتر به نتیجه رسیدم! 

نوشته ام را به یکی از دوستان که آدمی تیزبین و یک منتقد درست و حسابی است، نشان دادم. گفت:
«خیلی تند است و توی ذوق می زند. اصلا چکار داری این اندازه دیگران را می گزی؟» برای همین ناچار شدم، چیزی را که نوشته بودم، اینجا و آنجا نه تنها ویرایش که پیرایش نمایم! خیلی از جاهایش را قیچی کردم و تند و تیزی بعضی جاهای دیگرش را هم گرفتم که کمتر توی ذوق آدم بزند. نمی دانم این طوری بهتر شده یا نه؛ ولی ته دلم که چندان از این کار خوشم نمی آید، انگار که اندیشه ات را قیچی کرده ای! به این می گویند: خود سانسوری! امیدوارم شیر بی یال و دم و اشکم از آب در نیامده باشد؛ ولی به هر رو، هم به انتقادهای دوست سختگیرم گوش کرده ام و هم «شخصیت داستان»، دستکم برای آنها که وی را نمی شناسند، بیشتر شخصیتی خیالی به خود می گیرد. انگار نه انگار که نُخاله ای هم در کار بوده است! 

آنچه که برایم در بازخوانی، ویرایش و انتشار نوشته ای "خاک خورده" اهمیت داشته و دارد، نه شخص داستان که «شخصیت داستان» است. شخص داستان احتمالا برای برخی آشنا به نظر خواهد رسید؛ گرچه در پرداختن «شخصیت» وی، کم و بیش بازآفرینی واقعیت صورت پذیرفته و به همین خاطر، گرچه «نُخاله» ریشه در واقعیت دارد و جز آن نیز نمی توانست باشد، با این همه، «شخصیت» وی با شخصیت نُخاله ی واقعی کاملا یکی نیست. در اینجا با «شخصیتی» روبرو هستیم که نمودار روشن برخی از روشنفکرانی است که به انگیزه های گوناگون به مبارزه سیاسی روی می آورند و گاه نمی دانند برای چه مبارزه کرده و می کنند: بسان اسکلت هایی برجای مانده از آدم  های واقعی، بی گوشت و خون و پوست و مغز و قلب! نه برخوردار از احساسی گرم و اندیشه ای والا و نه انگیزه ای آدموار برای بهبود زندگی آدم ها، تنها آماج های کوته بینانه و خودخواهانه ی خود را پی می گیرند و می پویند. هر چیز و هر کس تنها ابزاری برای دستیابی به آن آماج ها و بیشتر، گاه بی آنکه بدانند، خود ابزار دست دیگران!

*** 

پیش تر ها گرانمایه ای وی را نُخاله خوانده بود و من نمی دانستم که این نُخاله اوست. نخستین بار که دیدمش ازش چندان بدم نیامد؛ ولی زیاد خوشم هم نیامد. ندایی در دل می گفت که آدم چندان قابل اعتمادی نیست. بعدا، این احساس ناخوشایند ِ نخستین، جای خود را به یقینی بی برو برگرد داد و نشان داد که آن احساس، چندان بی پایه نبوده است. نمی دانم چرا این ضرب المثل گویا یونانی را تا این اندازه دوست دارم:
«احساس از منطق نیرومند تر است.»! 

«شخصیت داستان» ما از آنهاست که در زندگی همیشه دویده است. از اینجا به آنجا و از آنجا به جاهای دیگر؛ درست مانند پادوها که پیش تر از این، نقش «نوار سیّار» در کارگاه های صنعتی را برای بردن قطعه ای نیمه آماده (معمولا پارچه های نیم دوخته در کارگاه های دوزندگی) از یک جا به جای دیگر بر دوش داشته اند.

می گویند: نوع کار و پیشه ی آدم، روی شخصیت و شیوه ی اندیشیدن وی اثر قطعی دارد. در مورد «شخصیت داستان» ما، براستی چنین است. وی پیش و بیش از آنکه با سرش بیندیشد با پاهایش می اندیشد. حتما از خود می پرسید: مگر می شود آدم با پاهایش بیندیشد؟ نکند یک شوخی یا چیزی مانند آن است؟ ولی براستی شدنی است و این تنها نمونه ای نیست که من سراغ دارم. آن دیگری که می شناسم نیز به همین "بیماری" دچار بود و همچنان نیز هست. هنگامی که جوان بود در یکی از سازمان های سیاسی چپ، پیوسته درحال دویدن بود، بدون این که بداند برای چه می دود!۱ حتا همان هنگام از زبان خودش می شنیدم روزنامه هایی را که به اینجا و آنجا می رساند، وقت نمی کرد بخواند؛ از کتاب خواندن و آموختن درباره آنچه که برایش می دوید نیز کوچکترین سخنی در کار نبود. به خاطر همین دوندگی ها ـ چون بیش تر توی چشم می زد، وی را چند سالی به زندان افکندند. نمی دانم چه بلایی به سرش آوردند که وقتی از آنجا بیرون آمد، دیگر دوندگی در سازمان سیاسی پیشین را بوسید و کنار گذاشت؛ ولی اگر می پندارید که دوندگی را کنار گذاشت، سخت در اشتباهید. پس از مدتی سرگردانی از «ینگه دنیا» سر در آورد و اکنون در آنجا نیز همچنان به دویدن سرگرم است؛ این بار گویا برای یکی از نمایندگان «حزب دمکرات» ایالتی که وی در آنجا زندگی می کند! 

نخستین بار که نامش را در اینترنت یافتم، در ارتباط با جریانی امپریالیسم ساخته بود که دیگر اینک تشت رسوایی اش از بام افتاده؛ چند تکه شده و آن «اِهِن و تولُپ» پیشین را ندارد. در آن گاهنامه اینترنتی، نامش در کنار نام هایی دیگر، چنین آمده بود:
«آقای ...،  تشکیلات».

با شگفتی از بودن نام وی در چنان سازمانی که پیشاپیش برایم روشن بود به چه کاری سرگرم است و سر در کدام آخور دارد و با احساسی دوگانه و درهم، در نخستین و شاید آخرین تماس تلفنی که با وی داشتم، درباره آماج های آن سازمان امپریالیسم ساخته، هشدار دادم و از وی پرسیدم:
«می دانی براستی برای دستیابی به چه آماجی در زندگی ات کوشش می کنی؟» پاسخی نداشت؛ مانند آدم برق گرفته ای که برای چند لحظه ای گیج و منگ شده باشد، ثانیه هایی به سکوت گذشت و پس از آن نیز نه پاسخی درخور. گویا کسی پیش تر، این پرسش را با وی درمیان ننهاده بود. 

اکنون شاید بیشتر متوجه شده باشید که چگونه آدم با پاهایش می تواند بیندیشد.

در مورد «شخصیت داستان» ما نیز اوضاع کم و بیش به همین روال است؛ با این تفاوت که این یکی برخلاف آن دیگری، در سرشت خود «خرمرد ِ رند» و نُخاله است. پادویی که چنین سرشتی هم داشته باشد، در هنگام خود و آنگاه که آب پیدا کند، شناگر ماهری از کار در می آید و یکی از مزایای پادویی را که بدست آوردن آگاهی ها و داده های گوناگون از این و آن است، به سود خود خوب بکار می گیرد.۲ 

هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود، گاهی اجازه داشت با هفت تیر پدرش بازی کند. همین جوری شد که به هفت تیر بازی علاقه خاصی پیدا کرد و بزرگ تر که شد سر از گروه هایی در آورد که با هفت تیر می خواستند، انقلاب راه بیندازند؛۳ ولی، از این بخت خوب برخوردار شد که یک آدم درست و حسابی، سر راهش سبز شد؛ از آن آدم ها که از پیش می دانند برای چه آماج هایی زندگی و مبارزه می کنند و تا پایان نیز آن ها را با سرفرازی، پیگیرانه به پیش می برند. گفته می شود که این بخت خوب برای هر کسی پیش نمی آید و برای دستیابی به آن، آدم باید شایستگی داشته باشد. ولی در کشور ما، به خاطر خفقان و خودکامگی دیرینه، این بخت های خوب نیز کمتر نصیب کسانی می شود که شایستگی آن را دارند. این هم شاید یکی از ویژگی های تاریخی میهن ما، بویژه پس از شاه سلطان حسین صفوی به این سو باشد که اگر از استثناء ها بگذریم، هیچگاه، هیچکس سر جای خودش نبوده و نیست. برای همین، حتا آدم ها هم بیشتر وقت ها، همراه خوبی برای خودشان نمی یابند و در عوض، «آدم های عوضی» به تورشان می خورد. منظورم از «آدم های عوضی»، خدای نکرده بی ادبی و گستاخی به «شخصیت داستان» نیست که منظور، آدمی است که سر جای خودش نیست. از آن گذشته، این جریانی دوسویه است. با این همه، از آن پس، زندگی «شخصیت داستان» ما کمی دگرگون شد و رنگ دیگری به خود گرفت. اندیشه های بچگانه، هفت تیر بازی و ادای «چه گوارا» در آوردن را از سر بیرون کرد و با کمک آن آدم  اندیشمند دریافت که انقلاب نه کار روشنفکران که کار توده هاست و از آن گذشته به همین سادگی ها نیست. ولی دشواری کار این بود که وی همچنان با پاهایش می اندیشید و بیشتر به اندیشه دوست دانشمندش متکی بود تا این که خود در این راه کوششی به خرج دهد. برای همین، اگر چیزهایی هم دستش می رسید و می خواند سَرسَری یا بهتر است بگویم از سَرِِ سیری بود. آن چند اثر کلاسیک مارکسیستی را هم که دستش داده بودند بخواند، طوطی وار و  با دشواری بسیار خواند و براستی چیز زیادی از آنها سر در نیاورد. آنگونه که خود پیشتر گفته بود: «مثل كلاس، درس به آقا معلم پس دادن»!  باز هم مانند گذشته، به ماجراجویی گرایش داشت و شیفته ی پنهانکاری بود. از همه مهم تر، او همانگونه نُخاله باقی ماند که پیش از آن بود. شما که بهتر از من می دانید، نهاد آدم ها که به این آسانی دگرگون نمی شود:
«تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است». 

این دوره از زندگی «شخصیت داستان» ما گذشت. هنگامی رسید که مانند دوره یورش «تیمور لنگ»۴ به نیشابور، آمدند و زدند و بردند و جلوی سینه دیوار گذاشتند. آن آدم اندیشمند به تور او خورده و دیگر اندیشمندان و هنرمندان دگراندیش به شیوه های  کم و بیش اسرارآمیزی به دام "سپاهیان تیمور لنگ" گرفتار آمدند و چون به گفته ی «تیمور لنگ» به هیچکدام از دانش ها و هنرهای آن ها در قرآن اشاره نشده بود، همگی شان را به ولایت از سوی خداوند، «مـَعدوم الدَهر» تشخیص داده و هر یک را بگونه ای از میان برداشتند؛۵ ولی شگفتا که «شخصیت داستان» ما با اینکه به خاطر دوندگی ها و بردن و آوردن پیام ها به اینجا و آنجا، حتا به بیت "تیموریان" و "ریش الدین ابوالمحاسن"۶، بیشتر توی چشم می زد، بازهم به شیوه اسرار آمیزی که هنوز بر کسی روشن نیست به تور "سپاهیان تیمور لنگ" نیفتاد و جان سالم به دربرد! آیا این را باید به حساب «نُخاله» گری وی گذاشت یا داستان دیگری در کار است؟ آینده به این پرسش، پاسخ خواهد داد. دست آخر، آفتاب زیر ابر نمی ماند.

با این همه، از آن پس گرفتاری های «شخصیت داستان» ما براستی آغاز شد. از یک سو، آن اندیشمندان و گرانمایگان، از جهان هستی رخت بر بسته و از سوی دیگر، سرشت نُخاله گری در کمبود پدید آمده، فضایی برای رشد بیشتر یافت و آن شد که چون «کَلّه پز از جا برخاست، سگ بر جایش نشست»!

رفته رفته، امر بر «شخصیت داستان» ما مشتبه شد که کسی بهتر از او توان پرنمودن جای خالی رخت بر بستگان را ندارد. اینگونه، کم کم برای خود «حق آب و گل» دست و پا کرد و «تشکیلات ویژه» خود را که پیش تر و در شرایطی دیگر، از آن خود کرده بود، این بار در شرایط کوچ اجباری به شیوه ای دیگر گسترش داد. او براستی هیچگاه درنیافت و هنوز نیز در نیافته است که آن کسانی که در «تشکیلات ویژه» خود گرد آورده بود به شخص وی بستگی نداشته و برای پیشبرد آرمانی انسانی در آنجا گرد آمده بودند. اکنون حتا خود را یک پا نظریه پرداز نیز می داند و می اندیشد در غیاب آن اندیشه ورزان رخت بربسته، باید وظایف آنها را نیز انجام دهد و دشواری کار، همان است که بود: 
هنگامی که با پاهایت بیندیشی، دیگر نمی توانی نظریه پردازی کنی و همه چیز را قاطی می کنی. حتا پاهایت از تو فرمان نمی برند؛ به همدیگر گیر می کنند و زمین می خوری.

«نُخاله»، گرچه در سخن چیزی دیگر بر زبان می رانَد، ولی در کردار خود طرفدار پر و پا قرص ماکیاول است. برای او «هدف وسیله را توجیه می کند.»۷ وی برای پیشبرد کار خود، هم کتابخانه و بایگانی سازمانی را که پیش تر برایش دوندگی می کرد، در ربود و از آن ِ خود نمود و هم سرِ نزدیک ترین همکارانش که سرشان در جای دیگری بی کلاه مانده بود، کلاه گذاشت؛ از آن کلاه های گشادی که هنوز هم برخی از آنها توان برداشتن آن را از سرِ خود نیافته اند.

اگر از نعمت با سر اندیشیدن برخوردار بود، شاید تاکنون از مقام رهبری «شورا» یا «تشکیلات ویژه» خود، گامی فراتر نهاده و همه هستیِ سازمان ِ پیشین خود را نیز به یغما می برد؛ آنگاه شاید همه اعتبار معنوی تاکنون بدست آمده آن سازمان را نیز به باد می داد؛ ولی خدای را سپاس که: 
« ... خر را شناخت و شاخ نداد»!

با همه این ها، «شخصیت داستان» ما که در خرمرد رندی نیز دستی دراز دارد، همچنان خواهان «حق آب و گل» از کف رفته در سازمان پیشین خود است و در این قحط الرجال، آرزوی رهبری آن را نیز در سر می پروراند و آنگونه که از شواهد و قرائن بر می آید، هستند نادان هایی طرفدار «حزب باد» از درون و آگاهانی چراغ به دست و کار به مزد از برون که وی را برای دستیابی به سودایی که در سر دارد، پشتیبانی می کنند. گویند:
«چو دزدی با چراغ آید         گُزیده تر برد کالا» 

گرچه اکنون شاید کم و بیش «حقش» را از جاهایی دیگر می ستاند و کم تر از این بابت مانند گذشته شکایت دارد، هنوز هم دستش پیش این و آن دراز است و بابت مثنوی هفتاد منی که بر روی کاغذ می آورد، مدعی است هر خواننده ای، هرچند بینوا، باید سهم خود را  بپردازد. شاید هم برای ایز گم کردن است؛ کسی چه می داند!

در همه امری تقریبا آگاهی و حتا تخصص دارد؛ از امور "سیاسی" گرفته تا امور نظامی؛ ولی در کار «سر توی سوراخ دیگران کردن» بویژه استاد است. از حساب و کتاب کارش، نزدیک ترین دوستان و هم پالکی هایش کوچکترین آگاهی ندارند. اینجا برای همه حریمی ممنوعه بشمار می رود. با وجود آنکه شغل مشخصی ندارد، همیشه در سفر است. نوشتجاتش را که می خوانی جز پرحرفی های معمول که به آن "روزنامه نگاری" می گویند و در آنها هر چیزی از دل یک چیز دیگر بیرون می آید، چیز دیگری دستگیرت نمی شود و سر آخر هم نمی فهمی کدامیک از دل آن یکی بیرون آمده و اصلا برای چه بیرون آمده اند؟! چه می توان گفت؟ شاید به مصداق: «سنگ مفت، گنجشگ مفت»، عبارت «قلم مفت، حرف مفت» زیبنده ی او و نوشته هایش باشد. گوشه چشمی نیز به «عالیجناب کوسه» دارد؛ گرچه با کمرویی و کمی شرم که شاید نشانه هایی از گذشته دور است. روزی نیست که به هر بهانه یا انگیزه ای هم شده، تعریفی از محاسن۸ «عالیجناب» توی یکی از گاهنامه هایش ننویسد و خلق خدا را به پیروی از ایشان یا اعوان و انصارش دعوت نکند.

چند صباحی است که اینترنت را بکار گرفته و علاوه بر سایر مطالبی که تاکنون روزانه به خورد خلق خدا می داد، درد دل هایش را نیز که پیش تر یادش رفته یا بخت گفتنش را نداشته به آنها افزوده است. هنگامی که این درد دل ها را که گاه به نمک سخن چینی و «سبزی پاک کنی» نیز آغشته است، می خوانی، بی اختیار  با خود می اندیشی:
چه انگیزه ای سبب شده است که هم اینک، از یاد رفته هایش را که خود نام «یادمانده ها» بر آن نهاده، به یاد آورد؟ چرا برخی از این سخنان "گرانبها" پیش تر به میان نیامده بود؟! آیا وی مدتی دراز به بیماری آلزایمر (یا به گفته مادربزرگ یکی از دوستانم: «بیماری آیزنهاور») دچار بوده و اکنون از آن بیماری رهایی یافته و از یاد رفته ها و ناگفته هایش را به یاد می آورد؟ یا شاید انگیزه دیگری در کار است که تنها «از ما بهتران»۹ آن را می دانند؟!

من که هنوز سر در نیاورده ام؛ ولی خوشبختانه آینده در پیش است و همه چیز سرانجام روشن خواهد شد.

ب. الف. بزرگمهر     ٧ خرداد ١٣٨٨ 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2009/05/blog-post_27.html

پی نوشت:


۱ ـ این کاستی و کوتاهی، تنها بر دوش او یا دیگرانی چون او نیست و شاید بخش عمده کوتاهی را باید بر دوش آن حزب ها و سازمان های سیاسی گذاشت که به هر انگیزه ای، آدم ها را پیش از آنکه چیزی بیاموزند، ابزارمندانه برای پپشبرد آماج های خود بکار می گیرند. 

۲ ـ در این باره، نگارنده ی این نوشتار، تجربه ای شخصی نیز با وی پشت سر نهاده که جای گفتگو در آن باره، اینجا نیست. 

۳ ـ منظورم در اینجا بی احترامی به کسانی که ناآگاهانه به جنگ مسلحانه گروه های روشنفکری به عنوان موتور محرکه انقلاب باور داشتند و شهیدانی که جان بر سر این باور خود نهادند، نیست. یاد و خاطره آنها همواره گرامی و ارجمند است! 

۴ ـ پادشاه خونریز تاتار که پس از چنگیز خان، بار دیگر بسیاری از شهرهای بزرگ ایران را به خاک و خون کشید. وی که اسلام آورده بود، بسیاری از این خونریزی ها را به نام اسلام خواهی به انجام رساند. 

۵ ـ  پس از آنکه سپاهیان خونریز تیمور، شهر تسلیم شده را که کوچکترین مقاومتی از خود نشان نداده بود، به آتش کشیدند و خون مردم بیگناه را ریختند، تیمور دستور داد که کسانی را که از کشتار و ویرانی جان سالم به در برده بودند، در میدان بزرگ شهر گرد آورند. انبوه جمعیت ماتم زده و خانه و کاشانه برباد رفته در آنجا گرد آمدند. تیمور سوار بر اسب، دستور داد همه شاعران، هنرمندان، پیشه وران و کارورزان رشته های گوناگون آن دوره، از انبوه جمعیت جدا شده، به پیش گام نهند. تنی چند، با این پندار که تیمور آنها را به خدمت خواهد گرفت از انبوه جمعیت جداشده، به پیش گام نهادند. در این هنگام، تیمور با خواندن آیه ای از قرآن و استناد به آن گفت:
چون در آغاز آفرینش، نه شاعر، نه هنرمند یا صنعتگر و مانند آن داشته ایم، همه آنها در عالم وجود اضافی هستند و چون پیشتر سوگند خورده بود که خون هیچکدام از بازماندگان را پس از آن خونریزی بزرگ نریزد، دستور داد تا همه آنها را در پای دیوار بلند دژی باستانی گرد آورند و سپس دیوار را به روی آنها خراب نمایند. تیمور لنگ، اینچنین به سوگند خود وفادار ماند!

آنجه در این باره نوشتم به یاری حافظه ام بود که دیگر چندان مرا یاری نمی کند. چنانچه کسی متن دقیق این رویداد تاریخی یا داستان نوشته شده آن را دارد، لطفا برایم بفرستد که یادآوری تلخ بالا را بهبود بخشم. به احتمال زیاد، داستان را عبید زاکانی که همدوره تیموریان بوده، نوشته است. 

۶ ـ این زبانزد را از عبید زاکانی وام گرفته ام. 

۷ ـ گفته ی زبانزد ماکیاول سیاستمدار و فیلسوف ایتالیایی سده های پانزده و شانزده ترسایی 

۸ ـ واژه «محاسن» از ریشه عربی (جمع حُسن) در زبان پارسی به دو معنی بکار می رود: «خوبی ها» و «ریش». تعبیر و تفسیر آن با شما! 

۹ ـ تعبیر و تفسیر آن بازهم با شما!
برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!