«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۳ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

شخصیت ها از متن تاریخ زاده می شوند و از آن فراتر نمی روند! ـ بازپخشش

متن زیر را از کسی برگرفته است:
«آیا در زمان خود امام موسیقی حذف شد؟ خیر. چرا؟

آن چه که قشریون از این متن می‌گیرند، مخالفت با موسیقی است. همین و بس. مخالفان آقای خمینی هم اتفاقا جز همین نمی‌بینند و از این نظر هر دو گروه اشتراکاتی دارند. در حالی که اهمیت بنیادین این متن، آشکارکردن نگاه انقلابی امام به جامعه است که اراده تغییر تا کجا و در چه عمقی می‌رود! و همچنین به ما گوشزد می‌کند نقش انقلابی فرد (انقلابی) در برابر جامعه، پیروی گله‌وار نیست. به سوال کشیدن هرچیز است. اما در عین پایبندی به اصول، داشتن انعطاف در عمل و تصحیح خطاها و ...

امام زمانی نیز با رای زنان مخالفت کرد؛ اما بعد خود مروج آن شد.» و خود یادآور می شود:
«برخی که ادعای اسلام و انقلاب و امام ندارند، امام(ره) را بهتر از عماریون و بصیرت مداران می شناسند. نمونه اش همین رفیق ما»

می نویسم:
آقای امام ناچار شد در برخی برهه ها چیزهایی را بگوید که در باطن به آن ها باور نداشت؛ از آن میان سخنان وی درباره ی آزادی احزاب و سازمان های چپ در پاریس و بسیاری سخنان دیگری که پس از آن بگونه ای دیگر عمل شد. البته، دو نکته را نیز مایلم یادآور شوم:
الف. وی به نسبت بسیاری از آخوندها و شاید بیش از ۹۰ درصد آن ها، آخوندی کم و بیش روشن بین بود و افق دیدی فراتر از سایرین داشت؛ گرچه، اگر همو را با آخوند خراسانی دوران مشروطیت بسنجید به گرد پای وی نیز نمی رسد؛ و از اینجا می خواهم نتیجه گیری علمی دیگری بکنم که برای همه ی کمونیست های واقعی، آن ها که نه تنها در سخن که در کردار نیز آن را بکار می گیرند، امری شناخته شده است:
ب. نقش شخصیت در تاریخ! مارکس جمله ای دارد که با همه ی سادگی آن، تاریخ را تکان داده و آن را علمی نموده است. وی می گوید:
«این هستی اجتماعی آدم هاست که شعور اجتماعی شان را تعیین می کند و نه برعکس». همانگونه که به گمانم می دانی تا پیش از وی، توده ی مردم و حتا بزرگ ترین دانشمندان زمانه چون «اصحاب دایره المعارف» می پنداشتند که دانشمندان یا پیروزمندان صحنه های نبرد چون اسکندر هستند که چرخ تاریخ را به جلو می برند. با کشف بزرگ مارکس که در همان جمله ی ساده و زیبا چکیده و فشرده شده است، پای دانش و علم که تا پیش از وی، پهنه ی اجتماعی را دربرنمی گرفت به این پهنه نیز کشیده شد و از آن میان، روشن شد که پیشرفت تاریخی، امری تصادفی و به عنوان نمونه وابسته به «دماغ کلئوپاترا» نیست که اگر «آنتونی» سردار رمی به وی دل نمی باخت، گویا تاریخ مسیر دیگری در پیش می گرفت. «ماتریالیسم تاریخی» که آموختن آن همراه با «ماتریالیسم دیالکتیک» که از یکدیگر جدایی ناپذیرند بر هر مسلمان و نامسلمانی واجب است، اینگونه زاده شد؛ به این ترتیب، نقش آقای خمینی یا هر آدم دیگری را نه بی جهت بزرگ یا برعکس کوچک نباید نمود. همانگونه که می بینی، بسیاری از نیروهای ضدانقلابی پیشین و کنونی، نقش وی را در نابودی ایران بزرگ می کنند و طرفداران و پیروان وی، بگونه ای دیگر در بزرگنمایی شخصیت وی می کوشند تا بدانجا که برخی می پندارند، وی سبب ساز انقلاب بهمن ۵۷ بوده است که سخنی بسیار غیرغلمی و حتا باید بگویم: یاوه است.

از دیدگاه «دیالکتیک ماتریالیستی» ـ و اگر به همان جمله ی مارکس کمی بیش تر باریک شوی، آن را درمی یابی ـ نقش شخصیت در تاریخ محدود است و در واقع این تاریخ است که شخصیت ها را می پرورد؛ نه برعکس! و البته، آدم ها نیز به نوبه ی خود در روند تاریخی دخالتی آگاهانه یا ناآگاهانه دارند.

به این ترتیب و با آنچه آمد، درست آن است که هنگام داوری درباره ی پدیده های تاریخی و کارکرد آدم ها هر اندازه مهم نیز باشند، آن ها را ازمتن تاریخی خود بیرون نکشید و انتزاعی به آن ها برخورد نکرد. آقای خمینی، برخلاف این یکی که می گوید: «من یک انقلابی هستم» و در کردار یک ضدانقلابی واقعی نادان و به همان نسبت نابکار است، در چارچوب معینی یک انقلابی بود؛ چارچوب معین به این دلیل که در شرایط کشورهای از دیدگاه تاریخی کم رشد، حتا آنارشیست ها را نیز گاهی و در شرایط معینی از روند انقلابی می توان انقلابی بشمار آورد و به این ترتیب عبارت هایی چون «انقلابی  ناآگاه» در کنار «انقلابی آگاه» آرش و مانش (معنا و مفهوم) می یابد. به عنوان نمونه، نقش آقای خمینی و ایستادگی اش در برابر شاه (در اوج کوران انقلابی) که گفت: «باید برود»، کمک بسیار بزرگی به پیشرفت روند انقلاب بود و برخلاف گفته ی ضدانقلابیون و طرفداران رژیم گوربگور شده ی شاه، اگر در آن هنگام کم ترین عقب نشینی از سوی نیروهای انقلابی در برابر آن رژیم وابسته انجام می گرفت به گمان بسیار نیرومند، حمام خونی به گستره ی ایران به راه می افتاد و دستِکم انقلابیون آن زمان از مذهبی و غیر مذهبی اش (که من به این بخش بندی احمقانه ی آدم ها بر پایه ی باورهای دینی یا غیردینی شان کم ترین باوری ندارم!) به جوخه ی تیرباران یا حلقه ی دار سپرده می شدند.

فشرده ی سخن: باید با همه ی جُستارهای اجتماعی نیز درست بسان جُستارهای علوم دقیقه (ریاضی، فیزیک، شیمی و زیست شناسی و ...) علمی برخورد نمود و از چارچوب و گستره ی جُستار پا فراتر نگذاشت!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/09/blog-post_14.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!