«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ اسفند ۲۵, یکشنبه

خر خودتی، عمو جان! باش تا هنگام تسویه حساب فرارسد! ـ بازانتشار

آفرین بر آن دانشجویان که نام دانشجویان پیکارگر جانباخته در دهه ها پیش از خود را سبز کردند.

این آقا که می بینید نامور به «اصلاح طلب» است و پس از دست و پا زدن های بسیار به جایگاه دستیاری یکی از برادران تازی ـ انگلیسی در مجلس فرمایشی و بیکاره ی «نظام» دست یافته است. اینکه وی و همپالکی های گنده تر و کوچک تر از خودش از آن میان، «کفتر پرِ قیچی نظام»، چه چیزی را اصلاح و کدام کار را در این کشور یا بهتر است بگویم: «ولایت ایلخانی» بهبود بخشیده یا راست و ریس نموده اند، بر کسی روشن نیست و بگمانم حتا خدا نیز بر آن آگاه نیست. چرا درست چنین چابلوس فرومایه ای برای سخنرانی در مراسم گرامیداشت روز دانشجو در دانشگاه نامور به «شهید بهشتی» به آنجا رهسپار شده و مشتی سخنان هوایی و زمینی همراه با پند و اندرز برای دانشجویان ردیف نموده نیز چندان جُستار برجسته ای نیست؛ کسانی مانند او در «خیمه و خرگاه نظام» کم نیستند؛ کسانی که اگر از ویژه کاری در هیچ رشته ای نیز برخوردار نباشند، در زمینه ی آنچه «گفتار درمانی» نام گرفته، دستی دراز یا بزبان کژدم گزیده شان: «یدی طولا» دارند. بهترین نمونه های شان نیز به ترتیب:
«آقا بیشعور نظام» و «مش قاسمِ» ولدِ چموشش: حسن فریدون روحانی شده اند که آسمان و ریسمان را چنان بهم می بافند که ولایتمداران انگشت به دهان (یا جای دیگری از بدن!) می مانند. با این همه، دانشجویان آن دانشگاه، حساب این یکی را خوب رسیدند؛ بگونه ای که سخنرانی همراه با اَخ و تُف و «پیف پافِ» وی که گویی خود، تافته ای جدابافته از دیگرانی دست اندرکار است، یک در میان با هو کردن دانشجویان همراه شد و نمونه ای از پرهیزکاری ادعایی اش را همانجا نشان داد.

یاوه گویی های سفسطه آمیز وی را که می خواندم، نخستین نکته ای که پیش از هر چیز دیگر به ذهنم رسید، این زبانزد توده ای بود:   
«این حرف ها برای فاتی تنبان نمی شود!» جز این، یکی دو نکته ی دیگر می ماند که باید برُخ وی کشید و گفت:
خر خودتی، عمو جان! باش تا هنگام تسویه حساب فرارسد!

 وی با این پیش ـ انگاره (پیشفرض) که گویا همه چون خودش «ولایتمدار» هستند، از زبان نخستین امام شیعیان، دانشجویان را به پرهیزکاری (تقوا) فرامی خواند:
«ما که مدعی ولایتمدار هستیم و می‌گویم راه امام را می‌خواهیم ادامه بدهیم باید ببینم چقدر براساس اصول امام علی (ع) عمل کرده‌ایم. ایشان می‌فرمایند من شما را به تقوا دعوت می‌کنم و اگر دنیا به دنبال شما راه افتاد، شما به دنبال دنیا نروید و اگر دنیا چیزی را از شما گرفت، شما تاسف نخورید.»* و آنگاه که با هو شدن از سوی دانشجویانی روبرو می شود که پیشاپیش می دانند با «واعظی غیرِ مُتَعِّظ» سر و کار دارند با خرمرد رندی، نمونه ای از آن "پرهیزکاری" را با انداختنِ سرکوب های پی در پی و پادگانی شدن دانشگاه ها بگردن دانشجویان به نمایش می نهد:
«ما فقط هو کردن را بلدیم. کسانی که هو می‌کنند! هو کردن رفتار دانشجو نیست. دانشجویی که هو می‌کند، خود پادگانی است. منطق بگویید و منطق بشنوید.» و کمی جلوتر:
«ملتی بر سرکار می‌‌ماند و می‌تواند با ظلم و قلدری مبارزه کند که دست همه در دست همدیگر باشد. باید بتوانیم حرف بزنیم. مشکل کشور با دعوا کردن و شعار دادن درست نیست. چرا باید به جان یکدیگر بیفتیم؟ باید تلاش کنیم بدون دعوا کردن، گفت‌وگو کردن را یاد بگیریم؛ وگرنه با دعوا کردن چیزی حاصل نمی‌شود و نتیجه‌اش پادگان‌سازی است.»* و در پی بگونه ای آبزیرکاهانه می کوشد تا بور و خوار شدن خویش را با واکنشی اینچنین جبران کند:
«توهین کردن غلط است؛ در جامعه توسعه نیافته افراد به یکدیگر فحش می‌دهند و غلط می‌گویند و تهمت می‌زنند.»*

با پیروی از شیوه ی نه چندان دانشورانه و نگرش ایستای وی در بخش بندی همبودهای اجتماعی به «توسعه یافته» و «توسعه نیافته» باید از وی پرسید:
در کدام جامعه ی پیشرفته (توسعه یافته)، این همه دله دزدی و سر مردم کلاه نهادن و بار زدن و بردن میلیاردها سرمایه ملی، آن هم در روز روشن انجام پذیرفته است؟! در کدام همبود اجتماعی پیشرفته، سوداگران از چنین توانی برخوردارند که با یکدست پول و درآمد ملی را بار زده به بانک های امپریالیستی جابجا کنند و از سوی دیگر، دولت نماینده شان به هر بهانه ی کوچک و بزرگی، دست گدایی بسوی هر کشوری برای گرفتن وام هایی که هیچکدام نیز در فرجام کار برای آماج های پیشگفته بکار نمی روند و سبیل گروهی دله دزد پاچه ورمالیده را چرب می کنند، دراز می کند؟!

در چنان همبود پیشرفته ای، چنانچه حتا دله دزدی هایی هزاران بار کم تر از آنچه در ایران تاکنون بارها و بارها رخ داده، انجام گیرد و پته ی دزدان روی آب بیفتد، کم ترین بزهکاری شان، برکنار شدن از کار و بازپرداخت پول و سرمایه دزدی شده و زندان است؛ و نه کمک به دزد در بار زدن پول به اینجا و آنجا، فراری دادن وی و سپس دادگاهی نمایشی برپا کردن! نیاز به راه دور رفتن نیز نیست. در همین کشور اسراییل، «نادان یابو» را تنها بخاطر پذیرش چندین کارتن سیگار برگ پیشکشی از سوی نزدیک ترین دوستانش (یکی از چند پرونده اش) به بازجویی می کشانند و مردم در آنجا راهپیمایی های دنباله داری به نام «شرم» راه می اندازند. چنانچه همین نمونه را تراز سنجش قرار دهیم، درباره ی رژیم سر تا پا آلوده و انباشته از دزدِ «ولایت فقیه» که تو نادرستِ بی پدر مادر، سنگش را به سینه می زنی، مات می مانی چه بگویی و این پرسش منطقی به میان می آید که آیا چنین سنجشی از بنیادی درخور و استوار برخوردار است؟

بله! تا اندازه ای درست می گویی؛ مردم نباید به یکدیگر ناسزا و دشنام بگویند؛ با آنکه ناسزا و دشنام نیز بخشی از فرهنگ و ادب جامعه است و نه افزوده یا حتا افزونه ای (زائده) بر آن. این را دانسته و آگاهانه یادآور می شوم تا اگر نمی دانی و اکنون که بدرازای نزدیک به چهار دهه پول و پله ای پر و پیمان به جیب زده و نازک تر از برگ گل نمی گویی و نمی خواهی بشنوی، نیک بدانی! با این همه، همان مردم که شَوَندی منطقی برای ناسزاگویی به یکدیگر نداشته و باید یار و غمخوار یکدیگر باشند از این هوده برخوردارند که کلان دزدان و تبهکاران بزرگ اجتماعی و دروغگویانی که گروه های بزرگ اجتماعی را با دروغ ها و نیرنگ های شان می فریبند، ریشخند نموده با ناسزا و دشنام هایی چون «بی همه چیز» و حتا «مادربخطا» خوار و کوچک شان نمایند. آن ناسزاگویی  در شرایطی که دست مردم تا اندازه ای بسیار از گرفتن هوده ی خود کوتاه شده، سزاوارترین و شایسته ترین کار تا هنگام تسویه حسابِ فرجامین با چنین مادربخطاهای نابکاری است؛ تسویه حسابی بر بنیاد رای دادگاه های خلقی و مردم نهاد و بی هیچ گمان و گفتگو در بسیاری موردها با دار و گلوله! ناگفته نگذارم که در چنان همبود اجتماعی پیشرفته ای، ناسزا و دشنام که جای خود دارد؛ توده های مردم، پایین و بالای چنان دزدان و دروغگویانی را گاه بی هیچ درنگی، یکی می کنند.

از این ها که بگذریم، برجسته ترین نکته که انگیزه ی نگارش این یادداشت نیز شد، گفته های زیر «آقای مُقوّا» یا همانا «باتقوا»ست:
«ما در مجلس نمی‌توانیم کار خاصی بکنیم؛ ولی در حال پیگیری هستیم تا این موضوع حل شود تا وحدت و انسجام کشور بیشتر شود. حل شدن این کار هم به سادگی نیست. وقتی بیرون از کار می‌ایستید حرف زدن آسان است.
...
وقتی انتقاد می‌کنید، ولی پیشنهاد نمی‌دهید این مساله هرج و مرج ایجاد می کند. ما باید به سطح آگاهی برسیم تا بتوانیم کاری بکنیم.
...
قوه قضاییه دست ما نیست؛ حتی قوه قضاییه هم اشتباهات خود را قبول دارد. بیشترین اخراج‌ها هم در قوه قضاییه است. من براساس قانون، حق دخالت در امور قوه قضاییه را ندارم. براساس جایگاه‌مان حق دخالت در قوای دیگر را نداریم. حتی در بحث نظارت هم چندان دستمان باز نیست.
...
از ابتدا تا به امروز تحقیق و تحفص‌های زیادی صورت گرفته؛ ولی تاکنون یک تحقیق و تحفص به نتیجه نرسیده است.»*

مردک فریبکار با بر زبان راندن اینکه «... وقتی بیرون از کار می‌ایستید، حرف زدن آسان است.» درنیافته که واژگون چنین سخنی نیز به همان اندازه درست است؛ بزبان کژدم گزیده اش: وقتی درون کار می ایستید، جایی برای سخن سرایی بی پشتوانه («آسان حرف زدن») بی آنکه کاری انجام داده باشی، نیست! و چنانچه بگفته ی خود: «... نمی‌توانی کار خاصی بکنی!»، «... چندان دستمان باز نیست!» و «... تاکنون یک تحقیق و تحفص به نتیجه نرسیده است»، مردم یا باریک تر بگویم: «توده مردم»، خواهند پرسید:
پس آنجا مانده ای (یا بزبان کژدم گزیده اش: ایستاده ای) چه گُهی بخوری؟!

به همین سادگی است و چشم اینکه مردم که آن دانشجویان نیز فرزندان همان مردمند با پاس و سپاس از «آقای مگوزید بر ما» بپرسند: «چه نشسته ای آنجا حضرت والا؟» با همه ی زیبایی آن، بیهوده ترین پرسش از آب درخواهد آمد.

در پایان، این نکته را نیز ناگفته نگذارم. «آقای مگوزید بر ما» در میان هو و جنجال درخور و بجای دانشجویان، چنین سخنی نیز گفته که بخش نخست آن درست و بخش دوم آن، کلی گویی توجیه گرانه و دچار سردرگمی است:
«وقتی انتقاد می‌کنید، ولی پیشنهاد نمی‌دهید، این مساله هرج و مرج ایجاد می کند. ما باید به سطح آگاهی برسیم تا بتوانیم کاری بکنیم.»*

این درست است که انتقاد به آرش دانشورانه ی آن، همیشه باید با پیشنهاد و جایگزینی راهگشا همراه باشد؛ وگرنه، هنوز به آن انتقاد نمی توان نام نهاد و دست بالا، غر و لندی بیش نخواهد بود؛ ولی اینکه بگوییم «ما باید به سطح آگاهی برسیم تا بتوانیم کاری بکنیم.» به همان اندازه یاوه است که به عنوان نمونه ای تاریخی گفته شود:
شمار پرولتاریا (کارگران صنعتی) در یک جامعه باید از آنچنان افزایش چندی (کمّی) برخوردار شود ـ و بیگمان همگی به اندازه ی مارکس و انگلس، اندیشه پرداز و به اندازه ی لنین، کردارگر (پراتیسین) باشند! ـ تا زمینه ی انقلاب قهرآمیز و سرخ و دو آتشه ی پرولتاریایی فراهم شود!

خوب! بگمانم همین اندازه برای «آقای مگوزید بر ما» و دیگر اسلام پیشگان فرومایه و دزد و تبهکار که در همدستی با امپریالیست ها، پوستین دمکراسی نیز بر دوش نهاده و قرار است «اسلام خوب» را در برابر «اسلام بد» به نمایش نهند، بس باشد. آفرین بر آن دانشجویان که نام دانشجویان پیکارگر جانباخته در دهه ها پیش از خود را سبز کردند.

سرنگون باد رژیم تبهکار دزدان اسلام پیشه!

ب. الف. بزرگمهر    ۱۶ آذر ماه ۱۳۹۶


* برگرفته از گزارش «هو کردن» برازنده دانشجو و دانشگاه نیست/ نتیجه‌ دعوا کردن، پادگان‌سازی است/ گرفتار پول و پُست و مقام شده‌ایم، «ایلنا» ۱۴ آذر ماه ۱۳۹۶ (برجسته نمایی های متن همه جا از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر)

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!