«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ مرداد ۱۴, دوشنبه

خنده ای که جهان می تواند بشنود ... ـ بازانتشار

خوشا به حال نویسنده ای که از کنار چهره ها و کاراکترهای دلتنگی آور و دل آزار می گذرد؛ گرچه ممکن است شوربختانه واقعیت هم داشته باشند؛ و به کسانی می پردازد که نمود عالی ترین ارزش های آدمی هستند ـ نویسنده ای که در میان دریای بی جنبش آدمیان، تنها شمار کمی از نمونه های جداگانه (استثنایی) را برمی گزیند؛ و هرگز لزومی نمی بیند که از نُت بالای داستان خود پرده ای بکاهد، هرگز این فروتنی را ندارد که نگاهی نیز به سوی برادران بینواتر خود بیفکند؛ و آنقدر شیفته ی کاراکترهای پر زرق و برقی که هیچگونه سر و کاری هم با او ندارند، می شود که هیچگاه از آسمان پندار به زمین واقعیت فرود نمی آید. بهره ی او دوبار شادمانی آور است:
هم در میان آن ها چنان احساسی دارد که گویی در میان همتایان خویش است؛ و هم شکوه و آوازه اش تا دوردست ها گسترده است. چشم های مردمان را با گمان و پندار نابینا کرده و آنها را با پنهان کردن همه ی پستی های زندگی دلخوش نموده است؛ و آدمی را با همه ی فَرّ و شکوهش به آنها نشان داده است؛ و توده در پی ارابه ی پیروزمندش می دوند و بزرگش می دارند. چونان شاعری بزرگ، برایش کف می زنند؛ و به فراتر از دیگر تیزهوشان دورانش می رسانند؛ آنچنانکه یک هُمای از پرندگان دورپرواز دیگر بالاتر می رود. تنها یادآوری نامش بس است که قلب های پر تب و تابِ جوانان را به لرزه درآورد و چشم های شان را از اشک آرزومندی انباشته کند ... او همتایی ندارد؛ او خداست! ولی بهره ی نویسنده ای که گستاخی کند تا آنچه دیده است را هویدا نماید، دگرگونه است. او همه ی آن چیزهایی را که از دید چشمی یکسان انگار پنهان می مانند ـ همه ی آن گنداب های لجن رویدادهای کوچکی که در آن ها غوته وریم و همه ی آن انبوهِ مَنِش های خرده پای روزانه که راه خاکی رنگ و بیش تر دردناک زندگی از آنان انباشته است را بکوشش نیروی اسکنه ی سنگدل کنده کاری اش با روشنی و استواری نشان می دهد بگونه ای که همه ی جهان آن ها را ببینند. چنین نویسنده ای نه بهره ای از بزرگداشت اینجهانی خواهد برد و نه اشک های سپاس را خواهد دید و نه شور هم آوایِ قلب هایی که به درد آورده است را درخواهد یافت؛ و نه دختر شانزده ساله ای شیفته اش می شود تا او را دلاور خود بپندارد و خود را به پایش اندازد. کار او نه برای این است که بخواهد از آوای واژه های خود سرمست شود؛ و بیگمان نمی تواند از زخم زبان همدوره هایش نیز در آن پهنه ی دورویانه و سنگدلانه در امان باشد. آنان مَنِش هایی که او با چنان باریک بینی آفریده است را بی ارزش و خوار می شمارند و برای او جایگاه و ارژی در میان نویسندگانی که آدمیت را خوار شمرده اند، روا نمی دانند؛ و همان فروزه ها (صفات) و ویژگی های مَنِش هایی که وی آفریده است را به خودش می بندند و قلب و جان و اخگرهای سپهرآسای درونداشتش را از او می ستانند؛ و این برای آن است که همدوره هایش نخواهند پذیرفت که میکروسکوپ هایی که جنبش هستارهای نادیدنی را هویدا می کنند، درست به اندازه ی تلسکوپ هایی که چهره ی تازه ای از خورشید را به ما می نمایانند، جشمگیرند؛ زیرا همدوره هایش نمی توانند دریابند که پهنه ی تصویری از جنبه های بی ارزش زندگی و از آن کاری هنری آفریدن به چه دریافت مینُوی  ژرفی نیاز دارد؛ زیرا همدوره هایش نمی توانند دریابند که یک خنده ی شکوهمند مینُوی، همانند برداشت و مهرورزی پرباری است و میان آن با نابخردانه بودن خنده ی یک تلخک (دلقک) پیش پا افتاده شکاف و بازه ای بسیار است!

بنابراین، نویسنده ای که از سوی همدوره هایش پذیرفته نمی شود، کارهایش سانسور شده و ناپذیرفته می مانند، بسان رهسپاری بی خانمان در میان جاده ها تک و تنها، بدون فریادرس و همدلی رها خواهد شد. بله! این بهره ای تیره و تار و او دادباخته (محکوم) به گوشه گیری تلخ است.

نیروهای سپهری (مافوق الطبیعه) چنان سرنوشتی رقم زده اند که من دست در دست دلاورانی شگفت انگیز و ناشناخته راه بپیمایم و در زندگی که با خروش شکوهمندانه اش از برابرم می گذرد، ژرف نگریسته و آن را با خنده ای که جهان می تواند بشنود، همراهی کنم؛ در حالیکه خودم آن را از میان اشک هایی می بینم که هرگز جهان به آن گمان نمی برد و هنوز زمانی دراز مانده است تا خروش توفان سهمناک و الهام بخش، نوایی دیگر از مغزی که در هراسی سپندینه (مُقَدَّس) و تابشی خیره کننده غوته ور شده، ساز کند و تُندرِ شکوهمندانه ی واژه هایی دیگر در میان سراسیمگی و بیم شنیده شود ...

از شاهکار ادبی «نفوس مرده»، آفریده ی «نیکلای گوگول» نویسنده بزرگ روس (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب؛ برنام را از متن نوشته برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر)


هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!