«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

«معظم الله» گُه گیجه گرفته اند؛ هیچ مرگ شان نیست! ـ بازپخشش

برایم چون روز روشن بود که خبر در بستر بیماری افتادن آن مردک دَبَنگ آبروباخته، اگر چیزکی هم بوده، چندان مهم نیست و بیش تر یک بازی رسانه ای است که این بار با همیاری رسانه های امپریالیستی برای سنجش افکار عمومی مردم ایران و برخی برآوردهای تازه از هر دو سو، راه اندازی شده است. تصویر وی را که در دستان این آسیب دیده ی مغزی دیدم و در خبر دیگری گفته می شد که «معظم الله» تندرست است؛ با خود گفتم:
چیزی نبود. «معظم الله» گُه گیجه گرفته اند؛ هیچ مرگ شان نیست!

هر کس دیگری هم جای وی بود، پس از ورشکستگی سیاسی تمام عیارِ «ژنو چای» که واپسین "فرموده" ی وی درباره ی یک مرحله ای بودن توافق را نیز به تخم شان نگرفتند، قاچاق ها و دزدی های کلان تازه و پول هایی که برای خریداری چندین و چند رأس نماینده و وزیر و وکیل و دورقابچین از سود همان قاچاق ها صرف شده، سرسام می گرفت و برای مدتی هم که شده، می کوشید دور از چشم دیگران سر کند و چند وقتی آفتابی نشود.*

ب. الف. بزرگمهر   ۱۵ اسپند ماه ۱۳۹۳

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/03/blog-post_70.html

* ماجرای این مردک نابکار که یک نانوایی را نیز نمی تواند بچرخاند و اوضاع پیرامونش، تا اندازه ای یادآور داستان گفتگوی ناصرالدین شاه یا یکی دیگر از «...الدین» های گوربگور شده ی قاجار با یکی از نوکرانش است که زنده یاد احمد شاملو آن را در یکی از سخنرانی های خود در «ایالات متحد» همراه با بازآفرینی درخور ادبی بر زبان آورده بود. بخشی از آن را در زیر می آورم:
«... الغرض صحبت سر میرکوتاه بود. خُبث طینتِ این بدچاه بهاری به اندازه ایست که از همان دوران غلام بچگی توانست اول خوفیه نویس دریار همایونی شود. همه شرایط خوفیه نویسی در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته، دست مهتر نصیب عیار را از پشت بسته است. پول کاغذی را تو کیف چرمی ته جیب آدم می شمارد. ولدالزنا حتی از تعداد زالوهایی که نائب سلطنه و صدراعظم و امام جمعه به بواسیلشان می اندازند هم خبر دارد. آدم حرامزاده ایست. خود ما هم ته دل از او بی توهمی نیستیم؛ اما دوام اساس سلطنت را همین گونه افراد ضمانت میکنند.

شنیده بودیم قحبه جمیله ای را تور کرده به لهو و لعب مشغول است. معلوم شد در عوالم جاسوسی و خدمت گذاری، ضعیفه را پخت و پز کرده پیش او انگلیزی (انگلیسی) می اموزد. امروز محرمانه کاغذی در قوطی سیگار جواهر نشان ما قرار داده بود با این مطلب که:
« all ready بیشتر نوکرهای دربار همایون conecction سلطان روسپی خانه شده قرار داده اند با روی کار امدن candida او بیضه اسلام را disappared کنند.»

هر چه بیشتر خواندیم کمتر فهمیدیم بلکه اصلا چیزی دستگیرمان نشد. دل پیچه همایونی را بهانه کرده روانه تویلت شدیم که همان دارالخلاء خودمان باشد. بحمدالله این قدرها انگلیزی می دانیم و به میرکوتاه اشاره فرمودیم که در این روز عید، افتخار آفتابه کشی با اوست.

رفتیم پشت پرده دارالخلاء خف کردیم و همین که میرکوتاه با آفتابه رسید، گریبانش را گرفته فی الامجلس به استنطاق او پرداختیم که:
پدر سوخته چه مزخرفاتی تحریر کردی که حالی مان نمیشود؛ فقط کلمه کاندیدا را فهمیدیم.

در کمال بی شرمی گفت:
قربان والا بلا بعضی از مطالب معروضه persian word ندارد.

فرمودیم:
persin word دیگر چه صیغه ایست؟!

عرض کرد : یعنی کلمه فارسی.

لگدی حواله اش کردیم که:
حرام لقمه حالا دیگر فارسی کلمه فارسی ندارد؟!

محل نزول لگد شاهانه را مالید و نالید و گفت:
تصدق بفرمایید. منظور چاکر این بود که آن کلمات در فارسی لغت ندارد.

محض امتحان سوال فرمودیم:
آن کلمه اول چیست ؟

عرض کرد:
al ready

تو شکمش واسرنگ رفتیم که خب یعنی چه؟

به التماس افتاد که سهو کردم یعنی جخ یا همین حالاشم. نیت سوء نداشتم انگلیزیش راحت تر بود، انگلیزی عرض کردم.

پرسیدیم:
آن بعدیش، آن بعدی چی نمک به حرام ؟

اشکش سرازیر شد؛ عرض کرد:
connection یعنی رابط در اینجا یعنی جاسوس.

گلویش راچسبیدیم، فرمودیم:
مادرت را برای عشرت اساکر همایونی روانه باغ شاه می کنیم تخم حیض. حالا دیگر در زبان خودمان کلمه جاسوس نداریم؟! تو همین دربار قضا اقتدار ما چوب تو سر سگ بزنی، جاسوس می ریند پدر سوخته. حالا جاسوس نداریم؟! صدرعظم ممالک محروصه جاسوس انگلیز است، وزیر دربار جاسوس نمسه، نائب سلطنه زن طلب جاسوس روس و گوش شیطان کر به خواست خدا خود ما این اواخر جاسوس نمره اول نیکسون دماغ و بیسینجریم. جاسوس نداریم؟!»

برجسته نمایی متن از آنِ من است.   ب. الف.  بزرگمهر

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!