«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ تیر ۲۸, شنبه

دیدگاهی نادرست، نارسا و ناکارآ از پیکار طبقاتی و اجتماعی ـ بازانتشار

بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی به شکستی ناگزیر می انجامد!۱ 

نوشته ای است با برنام «بر بال اندیشه» دربردارنده ی گزیده ای از سخنان رهبر انقلاب بهمن ۵۷ ایران:
مسوولین نظام ایرانِ انقلابی باید بدانند که عده‌ای از خدا بی خبر برای از بین بردن انقلاب، هرکس را که بخواهد برای فقرا و مستمندان کار کند و راه اسلام و انقلاب را بپیماید، فوراً او را «کمونیست» و «التقاطی» می‌خوانند. از این اتهامات نباید ترسید. باید خدا را در نظر داشت و تمام همّ و تلاش خود را در جهت رضایت خدا و کمک به فقرا به کار گرفت و از هیچ تهمتی نترسید. امریکا و استکبار در تمامی زمینه‌ها افرادی را برای شکست انقلاب اسلامی در آستین دارند؛ در حوزه‌ها و دانشگاه ها، مقدس نماها را که خطر آنان را بارها و بارها گوشزد کرده‌ام. اینان با تزویرشان از درون، محتوای انقلاب و اسلام را نابود می‌کنند. این ها با قیافه‌ای حق به جانب و طرفدار دین و ولایت، همه را بی دین معرفی می‌کنند. باید از شرّ اینها به خدا پناه بریم! و همچنین کسانی دیگر که بدون استثنا به هرچه روحانی و عالِم است، حمله می‌کنند و اسلام آن ها را اسلام امریکایی معرفی می‌نمایند، راهی بس خطرناک را می‌پویند که خدای ناکرده به شکست اسلام ناب محمدی منتهی می‌شود. ما برای احقاق حقوق فقرا در جوامع بشری تا آخرین قطره خون دفاع خواهیم کرد.  (صحیفه امام ـ ج ٢١ ـ ص: ٨٧،  تهران ـ جماران،٢٩ تیر ماه ١٣۶٧)

از «گوگل پلاس» با ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب:    ب. الف. بزرگمهر

آن را که می خوانم، یاد انگاره ی نادانشورانه  ی «سه جهان» مائو، رهبر انقلاب خلقی چین در سال ۱۹۴۹ می افتم که سپس در پراتیک اجتماعی، نادرستی و نازایی خود را همه سویه به نمایش نهاد. بر بنیاد چنین انگاره ای که ساخت و پرداخت آن از آنِ مائو نیز نیست و نخستین بار از یکی از "کارخانه" های اندیشه پردازی۲ امپریالیستی بیرون آمد و سپس از سوی مائو برای آماجی بلندپروازانه و فرصت جویانه مورد بهره برداری نابجا قرار گرفت، کشورهای جهان بر پایه ی اندازه ی رویش اقتصادی ـ اجتماعی خود که بیش تر سویه ی کمّی (چندی) آن را بدیده می گیرد تا سویه ی کیفی (چونی) و با نیرنگبازی از برخورد با جُستار بسیار مهم چگونگی سازند اجتماعی ـ اقتصادی۳ سر باز زده، آن را نادیده می گیرد به سه گروه کلی بخش می شوند:
گروه نخست که دانسته و فریبکارانه «جهان نخست» نامیده شده، دربرگیرنده ی رویش یافته ترین کشورهای جهان سرمایه داری، کشورهای مادر (متروپل) سرمایه داری و برخی کشورهای کوچک تر در اروپای باختری و آمریکای شمالی آن هنگام بود؛
گروه دوم یا همانا «جهان دوم»، کشورهای با رشد پایین تر و بویژه کشورهای «اردوگاه سوسیالیستی خاور اروپا» همراه با «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» را دربر می گرفت؛ و
گروه سوم یا همانا «جهان سوم» که بیش از همه به گوش همه مان آشناست، دربرگیرنده ی سایر کشورهای کم رویش اقتصادی ـ اجتماعی جهان است.

بنیاد چنین بخش بندی دانش ستیزانه و نیرنگبازانه ای، چگونگی بخش شدن (توزیع) دارایی ها در جامعه های گروه های یادشده در بالا، آنهم همانگونه که پیش تر یادآور شدم، بخش شدنی کمیّ (چندی) است که در آن، دانسته و آگاهانه، سازندهای اجتماعی ـ اقتصادی از بنیاد ناهمگونی چون سوسیالیسم و سرمایه داری و جُستار بسیار مهم چگونگی مالکیت ابزارهای فرآوری (تولید) در این یا آن سازند، نادیده گرفته می شود!

باریک بینی چندانی نمی خواهد که در چنین چارچوب دانش ستیزانه و غیرطبقاتی به عنوان نمونه، کارگری فنی با دستمزدی خوب یا به هر دلیلی دیگر توانگر، بگونه ای ساختگی در برابر کارگر تنگدست با منافع طبقاتی ناهمسان با یکدیگر نهاده می شود یا فلان بقّال یا ماست بند سرکوچه که از بامداد تا شام باید جان بکند تا سرمایه ی اندکش را در گردش نگاه دارد در کنار آن کارگر تنگدست به عنوان یک طبقه با منافع طبقاتی یکسان جا زده می شود. همین دیدگاه نارسا و دانش ستیزانه که در کردار اجتماعی سر از ناکجاآباد درمی آورد را در چگونگی برخورد روح الله خمینی در «صحیفه» ی یادشده در بالا، در واژه ی ناروشن و دو پهلوی «مُستضعف» که اسلام پناهان و اسلام پیشگان در سال های نخست انقلاب برای رویارویی با مانش های «سوسیالیسم دانشورانه» بر سرِ زبان ها انداخته بودند و اکنون از کاربرد آن می پرهیزند و می ترسند، گواهیم. در همه ی اینگونه برخوردها که از گونه های سوسیالیسم پندارگرایانه ی پیش از مارکس و انگلس مایه می گیرند، بجای برخوردی طبقاتی بر بنیاد ماهیت سازندهای اجتماعی ـ اقتصادی، دامنه ای از برخوردهای نادانشورانه تا دانش ستیز و کژدیسه و تاب برداشته می نشینند که واقعیت را بگونه ای ذهنی و نادرست چون ناهمتایی میان توانگر با تنگدست بازتاب می دهند. نخستین آروین و پیامد چنین برخورد ناروایی در پهنه ی پراتیک اجتماعی، پنهان نگاه داشته شدنِ سازند اجتماعی ـ اقتصادی چیره بر جامعه است که سود آن سرراست به جیب بهره کشان، چپاولگران و انگل های اجتماعی می رود و نقش دولت به عنوان ابزار سرکوب طبقات اجتماعی زیردست را پوشانده، آن را دستگاهی برای تنظیم امور اجتماعی و خدمتگزار جامعه وامی نماید؛ جُستاری که سرنخِ یافتن ریشه ی دشواری های گوناگون اجتماعی ـ اقتصادی و پیرو آن، کوشش برای دگرگونی ساختار اجتماعی به سود توده های کار و زحمت است.

بخشی از «صحیفه» ی یادشده که در آن آمده:
«... هرکس را که بخواهد برای فقرا و مستمندان کار کند و راه اسلام و انقلاب را بپیماید، فوراً او را ”کمونیست“ و ”التقاطی“ می‌خوانند.» بخوبی یادآور سخنی آموزنده و ارزشمند از فیدل کاسترو، رهبر انقلابی کوباست که زمانی دور گفته بود:
«اگر ما در کوبا سرمایه های ایالات متحده را ملی نمی کردیم، آنها با اندیشه ها، آرزوها و ایدئولوژی ما کوچک ترین مشکلی نداشتند (نقل به مضمون)»۴ درست به همین انگیزه ها بود که سرمایه داران و بازرگانان بزرگ بازار که تازه پا در جای پای «بورژوازی وابسته» (کمپرادور) آسیب دیده از انقلابی توده ای می گذاشتند و جای آن ها را با سودهای کلان و افسانه ای پیامد جنگ گرانبارشده ی صددام و امپریالیست ها در رویارویی با انقلاب ایران پر می کردند، در روزها و سال های نخست انقلاب، «داس و چکش» در زیر دستار رهبر انقلاب می یافتند؛ بنابراین، جایی برای شگفتی در این باره نیست؛ سخن بر سر منافع طبقاتی و آن هم منافع طبقاتی انگلی ترین گونه های سرمایه داری بازرگانی و سوداگری در ایران است که برای پاسداری از منافع طبقاتی خود، هر ننگی را به جان می خرند و جان می دهند؛ ولی نان نمی دهند!

این نوشتار را با یادمانده ای از سال های نخست انقلاب به پایان می برم که در یکی از نوشتارهای چندین سال پیش نیز از آن یاد کرده بودم و یادآوری آن را هماوند با جُستار این نوشتار سودمند می دانم:
«سال ها پیش از این و اگر درست به خاطر داشته باشم سال های ۳ـ ۱۳۶۲، آنگاه که پس از نزدیک به دو سال دربدری و  اشتغال به کارهای کوتاه مدت و موقت در گوشه و کنار میهن، به تهران بازگشتم، با رنج بسیار، دو اتاق کوچک در بالاترین طبقه آپارتمانی چند اشکوبه اجاره کردم. این دو اتاق که در واقع بخشی از پشت بام خانه را تشکیل می داد، به محوطه ای مشرف بود که در آن کولرهای طبقات دیگر آپارتمان که همگی خانه هایی کامل، زیبا و مدرن بودند، کار گذاشته شده بودند و سر و صدای زیادی نیز راه می انداختند. با همه اینها، من و همسرم که در آن زمان دو بچه کوچک یک و دو ساله داشتیم، از وضع خود گله و شکایتی نمی کردیم. با این که اجاره خانه ها با شتاب افزایش می یافت و نارضایتی گسترده ای ایجاد نموده بود، اجاره ای نه چندان زیاد می پرداختیم و من نیز سرانجام کاری درخور یافته بودم. در نخستین طبقه آنجا، جوانی بیکار همراه با زن و تنها فرزندشان می زیستند. زن از خانواده ای اشرافی بود و هزینه زندگی را به تنهایی بر دوش می کشید. اجاره خانه بزرگ و زیبای آنها، کمی بیش از دو  برابر دو اتاق کوچک ما بود. یکی از روحانیون مسوول، با قول کاهش اجاره بهای منازل اعلام کرده بود که هر کس اگر شکایتی در این مورد دارد، به سازمانی که وی مدیر آن بود (بنظرم یکی از سازمان های تابع دادگستری) مراجعه کند.

جوان بیکار که آنزمان از طرفداران سرسخت و دوآتشه یکی از سازمان های چپ بشمار می رفت، به خانه ما رفت و آمد داشت. با هم گاهی بر سر مسایل سیاسی ـ اجتماعی گفتگو داشتیم. وی، با این استدلال که باید با سرمایه داران مبارزه نمود، همسرم را فریفته و وی را برانگیخته بود که برای کاهش کرایه خانه به سازمان یاد شده برویم و درخواست کاهش اجاره بها بدهیم. من با این موضوع مخالفت کرده، به همسرم یادآور شدم که هم اکنون نیز اجاره خانه ها بالاتر رفته و همین دو اتاق کوچک را با بهایی دستکم دو برابر آن نیز اجاره می کنند.

در نخستین امکان گفتگو که پس از آن با آن جوان بیکار پیش آمد به وی گفتم:
تو درک نادرستی از مبارزه بطور کلی و مبارزه با سرمایه داری بطور خاص داری. نخست آنکه صاحب خانه را که پیرزنی بسیار مهربان است و تنها امکان درآمدش همین آپارتمان و خانه مسکونی از شوی خویش به ارث مانده، سرمایه دار می نامی؛
دوم و از آن مهم تر آنکه مبارزه با سرمایه دار جداگانه و منفرد را بجای مبارزه با سامانه سرمایه داری می نهی که بسیار نادرست و خطرناک است. ما با سرمایه داران مبارزه و دشمنی نداریم. ما، اگر آرمان جامعه سوسیالیستی در سر می پرورانیم، با سامانه سرمایه داری به ستیز برمی خیزیم و می خواهیم جامعه ای بی طبقه و همراه با عدالت اجتماعی را جایگزین آن کنیم؛ و
سوم، نباید امیال و آرزوهای شخصی خود را با کاربرد واژه  های انقلابی رنگ و لعاب دهیم. این کار آخر و عاقبت خوشی ندارد.»۵

ب. الف. بزرگمهر   یکم اردی بهشت ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/04/blog-post_86.html

پی نوشت:

۱ ـ یکی از گفته های و. ای. لنین با دستکاری درخور از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ امروزه، چنان نهادهایی سویه ای عمومی تر یافته و نامی اینچنین یافته اند: «تینک تانک» (think tank). با آنکه همه ی اینگونه نهادها را نمی توان در چارچوب چنان "کارخانه" های اندیشه پردازی گذشته ای دورتر رده بندی نمود، ولی هنوز بخش سترگی از آن ها به ساخت و پرداخت مانش های دانش ستیزانه در زمینه های گوناگون اقتصادی ـ اجتماعی سرگرمند و از همین روست که به عنوان نمونه، بحران های ساختاری و نهادینه ی سرمایه داری، یکبار «بحران مسکن» نام می گیرند؛ بار دیگر «بحران دلار» و ...

۳ ـ  واژه ی «سازند» را می توان همتراز «formation» گرفت. واژه ی «سامانه» را هم می توان از زاویه کارکردی آن بکار برد که همتراز «system» هست. واژه ی «نظام» هم از سویی واژه ای عمومی تر و در برآیند خود، گنگ تری است و هم از سوی دیگر، دربرگیرندگی هر دو واژه ی «سازند» یا «سامانه» را ندارد؛ گرچه آن را نیز تا اندازه ای می توان همتراز «سامانه» بشمار آورد. من در این مورد، واژه ای «سازند» را به آن های دیگر ترجیح می دهم.

برگرفته از نوشتار: «فرزند بیشتر، زندگی شادتر در سازند سرمایه داری ممکن نیست!»، ب. الف. بزرگمهر، دوم دی ماه ۱۳۹۲

همه ی جنبش های اجتماعی جهان در سازند (formation) های طبقاتی؛ از سازندهای برده داری و گونه های آمیخته با زمینداری متمرکز آن در خاور زمین و ایران خود ما (شیوه ی تولید آسیایی)گرفته تا به امروز که سازند سرمایه داری بر بخش هنوز بزرگی در جهان فرمانرواست، نیروی خود را از کنش طبقات بهره ده بر ضد شرایط پایدار هر دوره، منطقه و کشور و واکنش طبقات بهره کش در برابر آن ها برای پاسداری از منافع خود گرفته و می گیرند که این کنش و واکنش زنجیره ای و تراز نیروها در هر دم (لحظه) تاریخی، بدرستی پیکار طبقاتی و موتور جنبشی تاریخ نامیده شده است. اینکه هر انقلابی در اینجا و آنجا، بر بنیاد رویش خود (دربرگیرنده ی همه ی سویه های اقتصادی ـ اجتماعی، فرهنگی و ...) و زمینه های تاریخی هر جا و در بسیاری جاها به دلیل نارسایی های شیوه ی تولید و آمیختگی های آن با همبودهای کهنه ی اجتماعی (بازمانده های سازندهای کهنه تر) از پرچم ها و نمادهای این کیش یا آن آیین سود می برند، تنها و تنها پدیده ای را به نمایش می گذارند که در ماهیت و سرشت خود، دربردارنده ی نبردی طبقاتی است. از همین روست که کارل مارکس، دانشمند بزرگ و نابغه ی انقلابی دوران ما گفته است:
«تاریخ همه ی جامعه ها تاکنون، تاریخ پیکار طبقاتی بوده است.»

برگرفته از نوشتار: از «کشف حجاب اجباری» انگلیسی تا «یا روسری یا توسری» بازهم انگلیسی!، ب. الف. بزرگمهر، ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۳

۴ ـ «هنوز بخوبی سخنان آموزنده و ارزشمند فیدل کاسترو، رهبر انقلابی کوبا را بیاد می آورم که زمانی گفته بود اگر ما در کوبا سرمایه های ایالات متحده را ملی نمی کردیم، آنها با اندیشه ها، آرزوها و ایدئولوژی ما کوچک ترین مشکلی نداشتند (نقل به مضمون)»

برگرفته از نوشتار: «وقتی سیاست و دیانت با هم درمی‌آمیزد ... ـ بازانتشار نوشتاری کهنه»، ب. الف. بزرگمهر، ٣٠ اردی‌بهشت ۱٣۸۶ خورشیدی

۵ ـ برگرفته از نوشتار: «مگر اۥلاغ های خودمان چه مرگشان است؟! ـ بازانتشار»، ب. الف. بزرگمهر،  ۲۷ جولای ۲۰۰۸، منتشرشده در «فرهنگ توسعه» که سپس از سوی رژیم جمهوری اسلامی بسته شد:
بازانتشار:

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!