«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ دی ۷, یکشنبه

نکته هایی چند درباره ی اهمیت و ناگزیری «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» ـ بازانتشار

یک یادداشت کوتاه

نوشتار زیر بخشی از نوشتاری بلندتر با عنوان «سیاستی که کنار باید نهاد» است که در اردی بهشت ماه امسال نوشته ام و در پیوند زیر درج شده است:

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/05/blog-post_12.html 

خواندن و بازخوانی آن را برای همه ی کسانی که به سرنوشت میهن مان دلبسته اند، سودمند می دانم.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۲ دی ماه ۱۳۹۱

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/01/blog-post_1697.html 

***

نکته هایی چند درباره ی اهمیت و ناگزیری «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی»

درباره ی جُستار «راه رشد اقتصادی ـ اجتماعی» و اهمیت آن بویژه در دوره ی کنونی که پیگیری «راه رشد سرمایه داری» و همزمان، نزدیکی و همچشمی رژیم تبهکار جمهوری اسلامی با سامانه ی امپریالیستی سرمایه داری، کشورمان را با چالش هایی بیمناک روبرو نموده و بن بست اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی گسترده ی کنونی را پدید آورده، یادآوری چند نکته شایسته است:

الف. با روندی که از همان روزهای نخست برپایی جمهوری اسلامی تاکنون در زمینه ی نادیده گرفتن خواست های اقتصادی ـ اجتماعی انقلاب بهمن پیموده شده و «راه رشد سرمایه داری» و بازگشایی دروازه های اقتصاد ایران به روی «بزرگ سرمایه داران» درون و برون ایران پی گرفته شده، انقلاب بهمن ۵۷، دست کم در مرحله ای مهم از روند رشد و گسترش خود، نازا شده و شکست خورده است؛

ب. در این شکست، نه تنها حاکمیت تبهکار جمهوری اسلامی و نیروهای راست و فراراست درون آن که گام به گام بر وزن آنها افزوده شد، نقشی کلیدی داشته اند که بخش عمده ای از نیروهای چپ و بویژه «حزب توده ایران» با در پیش گرفتن سیاستی راست روانه، کوبیدن بر طبل «دمکراسی بورژوایی» و نادیده گرفتن پهنه ی بسیار مهم نبرد بر سر «راه رشد اجتماعی ـ اقتصادی» و زیر پا نهادن پیوند و چگونگی «دمکراسی» با «عدالت اجتماعی به سود طبقه کارگر و زحمتکشان ایران»، به پیچیدگی هرچه بیش تر اوضاع به سود سرمایه داری نولیبرال ایران از یکسو و پیشبرد سیاست های امپریالیستی در زمینه ی افزایش شکاف اجتماعی میان طبقه ی کارگر و زحمتکشان با لایه های میانگین اجتماعی از دیگر سو، نقش معینی بر دوش داشته که از زیر بار آن نمی توان و نباید شانه خالی نمود؛

پ. روند پیموده شده تاکنون، چنان بخت و امکانی را که در سالیان گذشته برای پا به میدان عمده ی نبرد نهادن نیروهای چپ و «حزب توده ایران» و کوشش برای پیشبرد «راه رشد» درخور و شایسته ی سپاه کار و زحمت، پدید آمده بود، تا اندازه ای بسیار از میان برده، کار را دشوارتر و کلاف را سردرگم تر نموده است. این نیروها و بگونه ای روشن و آشکار: «حزب توده ایران» از چنان بخت تاریخی نه تنها نتوانستند بهره مند شوند که آن را کم و بیش کور نیز نمودند. به این ترتیب، در شرایطی که اینک بر کشورمان حکمفرماست، جُستار پیمودن «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی»، به عنوان آماج عمده ی روز در میان نیست؛ گرچه، همچنان اهمیت خود را به عنوان جُستار محوری و استراتژیک برای «راه رشد» و سمتگیری اقتصادی ـ اجتماعی به سود کارگران و زحمتکشان کشورمان و نیز برونرفت از بن بست پدید آمده ی سیاسی حفظ می کند؛

ت. با توجه به آنکه بخش عمده ای از خواست های انقلاب بهمن، نه در کالبد انقلابی آن و نه در کالبد اصلاحات (رفُرم)، هنوز جامه ی عمل نپوشیده و درست از همین رو، جنبش اجتماعی رو به گسترش و ژرف یابنده که نیروهای کارگری هرچه بیش تری را دربر می گیرد، مانند «آتشی زیر خاکستر» هستی دارد، بررسی و بازبینی باریک بینانه ی جُستار «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» درخور با زمینه ها و چشم اندازهای اجتماعی ـ اقتصادی میهن مان و نیز چگونگی کاربرد آن در آینده ای که چندان دور نیست را بسیار ضروری می دانم و آن را به «حزب توده ایران» و دیگر نیروهای چپ سپارش می کنم. از دید من، برخورد شایسته و پاسخگویانه ی همه نیروهای چپ ایران (نیز دربرگیرنده ی «چپ روها») به این جُستار، زمینه های پیدایش و گسترش «جبهه ی نیروهای چپ انقلابی» در ایران را که توده های کار و زحمت میهن مان بویژه به آن نیازمندند، گشوده و از هرباره فراهم می کند؛

ث ـ انقلاب ملی ـ دمکراتیک در کشور ما و در بسیاری دیگر از کشورهای جهان و از آن میان کشورهای عربی خاورمیانه و شمال آفریقا در شرایط بحران رشد یابنده ی سرمایه داری امپریالیستی و افزایش بیمانند رویارویی طبقاتی میان طبقه کارگر کارورز و اندیشه ورز با بزرگ سرمایه داری امپریالیستی که هر روز بیش از پیش چهره و گستره ای جهانی بخود گرفته و می گیرد، نمی تواند بدون سمتگیری سوسیالیستی به هیچگونه کامیابی دست یابد؛ چنین انقلاب هایی، همانگونه که آزمون انقلاب بهمن ۵۷ در روند سراشیبی و شکست خود و نیز سیاست راست روانه ی «حزب توده ایران» در بیش از دو دهه ی گذشته نشان داد، گرانباری نولیبرالیسم امپریالیستی در اقتصاد و سیاست کشورها و به باد دادن هست و نیست ملت ها و خلق های جهان را در پی داشته، یوغ بردگی امپریالیست ها را ـ هرچند، شاید از دیدگاه تاریخی، کوتاه! ـ استوارتر از پیش خواهد نمود؛

ج ـ نقش طبقه کارگر و نیروهای سیاسی نماینده ی آن، چه در پهنه ی کشوری و چه در همپیوندی جهانی این طبقه، برای پیشبرد و گسترش انقلاب های ملی ـ دمکراتیک به سود توده های کار و زحمت و پیگیری «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی»، نقشی بنیادین، نیروبخش و تضمین کننده پیروزی است؛ در این باره، یادآوری برخی نکته ها در یکی از نوشتارهای پیشین خود را سودمند می دانم:
«زمینگیر شدن سیاست نولیبرالی کشورهای امپریالیستی و به بن بست رسیدن این سامانه تبهکار که دیگر از کمترین افق و چشم اندازی روشن برای حرکت به جلو برخوردار است و راه بازگشت به گذشته و پیگیری الگوهای کهنه اقتصادی ـ اجتماعی چون ”کینزیانیسم“ را نیز بسته می بیند، فشار هرچه بیشتر بر ”کشورهای پیرامونی“ سامانه سرمایه داری را برای پذیرش و بدوش گرفتن پیامدهای بحران سرمایه داری جهانی، موجب شده و می شود. هراندازه درجه رشد اقتصادی ـ اجتماعی در این کشورها پایین تر و سازمان های توده ای و کارگری سست تر و بی بنیه تر، به همان اندازه همکاری سامانه امپریالیستی با همبودهای اقتصادی ـ اجتماعی کهنه و نمایندگان سیاسی آنها بیشتر و استوارتر است. گرچه بنیاد حاکمیت های خودکامه در این کشورها بر همبودهای کهنه و فرهنگ واپسمانده آن استوار است، دیرپایی و جان سختی شان بیشتر ریشه در تاریخ استعماری و نواستعماری دو سده واپسین دارد. از همین روست که چنین حاکمیت هایی در همه جا پیوندهایی بسیار نزدیک و ناگسستنی با کشورهای امپریالیستی داشته و کم و بیش دست نشانده آنها بشمار می آیند. تضاد دیالکتیکی کم و بیش پیچیده و دردناک رشد سامانه ی سرمایه داری در چنین کشورهایی از سویی گسترش سرمایه داری کم و بیش بی ریشه، وابسته و انگلی را سبب می شود و از سوی دیگر همین گسترش، به دلیل هستی ریشه دار همبودهای کهنه ی اجتماعی، در پوسته می ماند؛ رویشی درخور و ژرفایی در آن اندازه که ریشه بگیرد و بومی شود، نمی یابد. برعکس، هرچه بیشتر با همبودهای کهنه اقتصادی ـ اجتماعی جفت و جور می شود و گونه ای همجوش  ـ و نه سامانه ـ  سرمایه داری وابسته با روبناهای کهنه سیاسی ـ اجتماعی پدید می آورد که ملات آن را حاکمیت های خودکامه و فرهنگ های واپسمانده خاوندی و دودمانی فراهم می کنند. در اینجا، همپیوندی ژرف و ریشه دار اقتصادی ـ اجتماعی، درآمیختگی یا آب شدن همبودهای کهنه ی اجتماعی در سامانه سرمایه داری در کار نیست که بیشتر همجوشی در کار است و از همین رو همواره نااستوار، دچار نارسایی های بنیادی، بی دورنما و چشم انداز اقتصادی ـ اجتماعی برجای مانده، نه تنها پیشرفت جامعه را برنمی انگیزد که فرو ریختن و نابودی اقتصاد بومی را بی آنکه جانشینی درخور برای آن فراهم کند، در پی دارد. به زبانی ساده تر، سامانه سرمایه داری امپریالیستی مانند خرچنگی، پوسته ی بیرونی شکار خود (نرم تنانی چون دوکفه ای ها و صدف ها) را می شکافد و درون آن فرو رفته، جای می گیرد. گوشت و نرمه ی آن را می خورد و گاه از پوسته ی بیرونی شکار برای پوشش و پنهان نگاه داشتن سرشت چپاولگرانه ی خود سود می برد. معنای همه اینها در جهان آدمیزادگان، فروپاشی اقتصاد بومی، رشدنیافتگی اقتصادی ـ اجتماعی و دامن زدن به بیکاری، بینوایی و بی خانمانی هرچه بیشتر و گسترده تر توده های کار و زحمت است که اکنون کارگران اندیشه ورز را نیز دربرمی گیرد. خشم و کینه ی طبقاتی رویهم انباشته شده، زمینه های جنبش ها و انقلاب های اجتماعی را با ترکش هایی گاه ناگهانی و خیره کننده فراهم می نماید؛ جنبش ها و انقلاب هایی که نارسایی ها و کاستی های بسیار بویژه از نظر سطح رشد سازمان یافتگی صنفی ـ سیاسی و نیز دریافت (شعور) اجتماعی دارد. در کشور خودمان، با وجود سطح رشد اجتماعی ـ اقتصادی بطور نسبی گسترش یافته و کارکرد کم و بیش خوب کمونیست ها و کوشندگان اجتماعی چپ تا سال های پیش از کودتای ننگین ۲۸ امرداد ۱۳۳۲، چنین کم و کاستی هایی آشکارا به چشم می خورد.

دشواری ـ و اکنون دیگر باید گفت: بن بست ـ سامانه سرمایه داری امپریالیستی در همسو نمودن، پیوند زدن و گوارش چنین همجوش های اقتصادی ـ سیاسی ناهنجار و پر از درگیری های درونی نهفته است. از سویی، سرمایه داری نیازمند بازتولید خود است و گرایش به گسترش و ژرفش ساختارهای اقتصادی ـ اجتماعی خود دارد و از دیگر سو، نیازمند پیوندهای هرچه نزدیک تر با همبودهای کهنه اجتماعی و سیاسی برای پاسداری از خود  در همه جاست. ”خودپویی“ سامانه سرمایه داری و  دورپیمایی سرمایه، آنگونه که هنوز اقتصاد ”کشورهای مادر سرمایه داری“ را پایدار و سرِ پا نگاه داشته در چنین همجوش هایی، بسی کمرنگ و بی رمق شده، ”جبر غیر اقتصادی“ به اندازه ای بسیار با ”جبر اقتصادی“ درمی آمیزد و گاه حتا جایگزین آن می شود. عمده ترین ویژگی های چنین همجوشی، بی ریشگی و تضاد چشمگیر درونمایه سرمایه داری با ساختارهای سیاسی ـ اداری و فرهنگی آن است که در بیشتر جاها نمودی جز حاکمیت های خودکامه نمی یابد. ”چشم اسفندیار“ سامانه تبهکار سرمایه داری امپریالیستی نیز در همین جاست که اگر به درستی از سوی نیروهای پیشرو دریافت و از آن سود برده شود، چشم انداز ”راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی“ و نابودی پرشتاب تر سامانه سرمایه داری را در پی خواهد داشت؛ وگرنه بارها و بارها با شکست روبرو خواهد شد. این نکته بسی بیشتر از کشورهای شمال آفریقا درباره کشور خود ما نیز درستی خود را نشان داده است. بن بست اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی کنونی میهن مان، آشکارا نشانگر آن است که حل چنین تضادی در چارچوب سامانه سرمایه داری، شدنی نیست. از سوی دیگر، حل تضاد به سود طبقه کارگر و زحمتکشان، نیازمند یافتن راهکارهایی سازنده و با دورنمای درخور برای ”راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی“ است؛ کاری بس دشوار! زیرا فرارویاندن همجوشی که در بالا درباره آن اندکی سخن به میان آمد به سامانه یا دستکم ساختاری که نیروی سمتگیری به سوی سوسیالیسم را دارا باشد، نخست و پیش از هرکار دیگر، نیازمند از میان برداشتن ملاتی است که در بالا اشاره شد. چنین کاری باید از سویی بخش های ناهماهنگ و ناهمساز ״همجوش“ را از یکدیگر جدا نموده، عنصرهای درخور و شایسته ی پیشرفت را از دورانداختنی ها برگیرد و از سوی دیگر به ازهم پاشیده شدن یکباره ی کل ”همجوش“ نینجامد. دشواری بزرگ کار در این کشورها و تفاوت آن با جنبش های اجتماعی کشورهای با رشد اجتماعی ـ اقتصادی گسترده ی سرمایه داری در این نکته است که راهکارها، گلچینی از اصلاحات (رفرم) کوچک و بزرگ را دربرمی گیرد که گاه و بویژه در پله های نخستین، ممکن است اصلاحاتی چندان انقلابی به نظر نیایند و برای پیشبرد کار، همکاری نیروهای اجتماعی گوناگونی در چارچوب جبهه ای فراگیر را خواستار باشد. شرط کامیابی و همگرایی اقتصادی ـ اجتماعی در پیمودن همه پله ها و مرحله های میانی مبارزه اجتماعی، سمتگیری سوسیالیستی است. تنها در آن صورت، هر اصلاح اجتماعی (رفرم) با سمتگیری درست به سود همه تولیدکنندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه، جایگاه درست خود را می یابد؛ ساختار آن روشن تر می شود؛ درازای ایست در هر پله تعیین و پله ی بعدی در مارپیچ فرارونده ی پیشرفت، نشانه گذاری و با گام های استوارتر پیموده می شود. تنها در آن صورت، هر اصلاح اجتماعی (رفرم) و نیز مجموعه ی به هم پیوسته ی آنها، اصلاحاتی انقلابی و گامی به پیش برای زمینه سازی گام هایی دیگر به سود توده های کار و زحمت، به شمار می آیند. کاری بس دشوار که در هر کشور ویژگی های خود را داشته و نیازمند همکاری نیروهای اجتماعی گوناگونی است؛ کاری که با همه ی دشواری های آن، حتا در نبود ”اردوگاه سوسیالیسم“ و پشتیبانی نیرومند آن، از دیدگاه تاریخی کاری شدنی و خواسته ای دست یافتنی است؛ گرچه ناگزیر نیز نیست. 

هرگونه محدود نمودن چنین جنبش های توده ای در چارچوب خواست های بورژوا ـ دمکراتیک به ناچار وامی گراید و شکست آن را در پی خواهد داشت. همانگونه که در کشور خودمان شاهد بوده ایم، انقلاب سترگ بهمن ۵۷ در پهنه ی اقتصادی، آنجا که می بایست به سوی سوسیالیسم سمتگیری کند، به دلیل ها و انگیزه هایی که بیرون از چارچوب این نوشتار است، نتوانست کامیاب شود و نتیجه ی آن شرایط اندوهناک و خطرناک کنونی است که هست و نیست توده های انبوه زحمتکشان و یکپارچگی میهن مان را نیز به چالش کشیده است.
...
سوء استفاده نیروهای امپریالیستی و لایه های واپسگرای اجتماعی در به کژراهه کشاندن جنبش ها و انقلاب ها برپایه دشواری ها و نارسایی های یادشده در بالا، با آفرینش و دامن زدن به هرج و مرج اجتماعی و در دوره کنونی بویژه با رهبری علمی هرچه بیشتر بحران ها و مهار نمودن نیروی توده ها در چارچوب "جنبش" هایی پرهیاهو، به ساز و برگ رسانه های امپریالیستی آراسته و همزمان نازا و بی سرانجام شکل گرفته و فرجام می یابد. در دو دهه گذشته، چندین نمونه از این سوء استفاده های کامیابانه امپریالیست ها در به کژراهه کشاندن جنبش ها و انقلاب های اجتماعی را در کشورهای گوناگون دیده ایم. با این همه، بیمایه شمردن این جنبش ها و انقلابها و وابسته دانستن آنها به سامانه امپریالیستی بر این پایه که گویا خود آنها چنین انقلاب ها و جنبش هایی را راه انداخته اند، سخنی نسنجیده، نادرست و غیرعلمی است؛ زیرا برانگیزاننده بحران های اقتصادی ـ اجتماعی، همانگونه که پیشتر در آن باره سخن به میان آمد، تضادهای درونی ساختارها و همجوش هاست و همواره، چالش بنیادین بر سر این جُستار است که چه نیروی عمده ی اجتماعی، چپ یا راست، بهتر توانسته اند یا می توانند بحران را به سود این یا آن طبقات و لایه های اجتماعی رهبری نمایند. شوربختانه، نیروهای چپ در همه جای جهان، به هر دلیل و انگیزه ای که بیرون از چارچوب جُستار این نوشتار است، نمونه های چندان کامیابانه ای در تاریخ از خود برجای نگذاشته اند. بهترین نمونه ی پیروزمندانه در زمینه مدیریت کم و بیش درست بحران انقلابی، جدا از برخی بخت های خوب و سازگار به سود طبقه کارگر و زحمتکشان را انقلاب سترگ اکتبر ۱۹۱۷ روسیه به رهبری حزب ”بلشویک“ آن کشور بدست داده که جان رید، خبرنگار پیشروی آمریکایی، برآمدهای مهم و تاریخساز آن را در کتاب بسیار ارزنده و آموزنده ی خود: ”ده روزی که جهان را لرزاند“ با چیره دستی نشان داده است. از آن هنگام، هرچه به دوران کنونی نزدیک تر شده ایم، جدا از شکست های بزرگ و کوچک سامانه سرمایه داری امپریالیستی و جدا از این واقعیت که این سامانه هرچه بیشتر زمینگیر و ناتوان می شود، بر کامیابی آن در یافتن راهکارهایی برای مدیریت بحران های اجتماعی به سود طبقات و لایه های انگل اجتماعی، در به عقب راندن و پس زدن شکست فرجامین خود افزوده شده است. با این همه، دشواری بزرگ در شکست و از میان برداشتن سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی نیست که در یافتن راهکارها و الگوهای شایسته و درخور برای سمتگیری به سوی سوسیالیسم در اینجا و هرجای دیگری است. پابرجا ماندن سامانه سرمایه داری امپریالیستی نه به دلیل پویایی آن که به دلیل نبود گزینه ها و الگوهای سوسیالیستی درخور و شایسته برای جایگزینی این سامانه ی تبهکار است. باید همواره به این نکته توجه داشت که فرارویی جامعه آدمیان به سامانه ای دادگر و بی طبقات بهره کش، فرآیندی خودکار و ناگزیر نیست. سامانه ی ”سوسیالیسم“ به شکلی خودپو از درون سامانه ی سرمایه داری بیرون نخواهد آمد. برای دستیابی به این آرزوی دیرینه آدمی، کار و پیکار جانانه ی همه نیروهای خواهان پیشرفت اجتماعی بویژه در پهنه ی نظری برای یافتن الگوهایی پاسخگوی نیازهای جامعه که کاستی ها و نارسایی های گذشته در ساختمان سوسیالیسم را از میان برداشته باشد، بایسته و شایسته است.» (سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر!، ب. الف. بزرگمهر، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/02/blog-post_09.html ) 

چ. انقلاب سترگ اکتبر روسیه در سال ١٩١۷ مهر و نشان نازدودنی خود را برای همیشه در تاریخ آدمی برجای نهاده است. فروپاشی ״اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی“ و ״اردوگاه کشورهای سوسیالیستی“، با آنکه نمودها و نشانه هایی از برخی ناکارآیی ها و نارسایی های الگوهایی از سوسیالیسم در همچشمی اقتصادی ـ اجتماعی با «جهان سرمایه» و چیرگی بر این سامانه ی تبهکار را به نمایش گذاشت، سرشت دوران ما را که همانا گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است، دگرگون نکرد؛ درونمایه ی این روند، همچنان «گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم» است که در کالبد جنبش ها و انقلاب های ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری پی گرفته می شود. برونزدها و برآمدهای چنین روندی بویژه در برخی از کشورهای امریکای لاتین که «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» را می پویند، خود را به رخ می کشد. در برخی دیگر از کشورها چون هند و برزیل، گرچه همچنان و رویهمرفته راه رشد سرمایه داری را می پیمایند، دورنمای «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» به روشنی دیده می شود. نشیب ها و گسست های واپسین دوره ی بیست و چند ساله ی تاریخ آدمی که بخش چشمگیری از آن، پیامد تکانه ها و پس لرزه های فروپاشی «اردوگاه کشورهای سوسیالیستی» است، زیگزاگ ها و واگردهای در مقیاس تاریخی کوتاه مدتی از این روند را دربرمی گیرد؛ روندی که رویهمرفته مانند همه ی تاریخ آدمی تاکنون، مارپیچی بالارونده داشته و دارد؛

ح. روند هرآن شتابنده ی فن آوری های نو و از آن میان افق نوین ساز و برگ یافتن مغز و سایر اندام های آدمی با نرم ابزارهای گوناگونی که بر توانایی هایش بگونه ای شگرف افزوده و دوران تازه ی «آدم ـ ابزارها» را نوید می دهند، شکست فرجامین سامانه ی تبهکار سرمایه داری و سمتگیری بی درنگ به سوی سوسیالیسم در مقیاس کُره ی زمین را بیش از پیش فراروری آدمی نهاده است. می پندارم که برداشتن چنین گام غول آسایی دستِ بالا تا ۵۰ سال آینده باید فرجام باید یافته باشد؛ بدون چنین پیشرفتی، همه ی آدمیان روی زمین و دستاوردهای تاریخ و فرهنگ آن نابود شده و به همراه آن همه ی سامانه های اقتصادی ـ اجتماعی و از آن میان سرمایه داری از میان خواهند رفت. در این باره، پیش از این، چنین نوشته بودم:
«از دید من و برپایه ی پیشرفت های علمی و فنی بدست آمده از آن هنگام تاکنون، نمی توان بی درنگ چنین نتیجه گرفت که ״جامعه دیگر نمی تواند زیر فرمان بورژوازی زندگی کند ... “ (مانیفست کمونیسم). تنها می توان گفت که بر اثر پیشرفت های فن آورانه، بخش سترگی از آدمیزادگان در شرایط هستی سامانه ی سرمایه داری، به عنصرهای افزون بر نیاز در فرآوری (تولید به معنای گسترده ی آن) دگردیسه شده و بیکار می شوند. از آنجا که هیچگونه خودپویگی و روند خودکاری (اتو دینامیسم) برای رویش سوسیالیسم از درون سامانه سرمایه داری وجود ندارد، با روند پرشتاب و بالارونده ی فن آوری و علمی می توان بازهم نتیجه گیری نمود که در آینده ای نه چندان دور، آمیزه هایی از ״آدم ـ ابزارها“ و ״ابزارهای هوشمند“ جایگزین طبقه کارگر بگونه ای ویژه و نژاد کنونی آدمیزادگان بگونه ای عام شود. در چنان شرایطی، دیگر ״طبقه کارگر“ نخواهد بود که با نابودی سامانه ی سرمایه داری، خود و نیز ״طبقه سرمایه دار“ را از میان برداشته و جامعه ای آدموار که در آن کسی ״گرگ“ دیگری نیست، بسازد که در روندی واژگون، سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی و ״طبقه سرمایه دار“، آنهم در شرایطی که هر روز زمینگیرتر می شود و به کوشش نظریه پردازان و رفوگران خود با دشواری بسیار بر صندلی چرخدار نشسته، خود، ״طبقه کارگر“ و نژاد آدم را از پهنه ی جهان و روزگار خواهد زدود.
...
سامانه بدخیم سرمایه داری که اکنون دیگر آشکارا نابودی بسیار گسترده نسل بشر از راه های گوناگون را در سر می پروراند، اگر نتواند به چنین تبهکاری دست یازد، آن هنگام که آدم ـ ابزارهای توانمندتر و کارآمدتر از ״آدمیانِ با خاستگاه طبیعی“ (بیولوژیک) پدیدار شوند، به شیوه ای دیگر به آن آماج دست خواهد یافت. معنای آن البته پابرجا ماندن سامانه ی سرمایه داری نیست؛ زیرا با چنین جهشی همه ی مناسبات تولید اجتماعی نیز از ریشه دگرگون شده و چیزی تازه سر برخواهد آورد و پرسش هایی نو برخواهد انگیخت که پیش از آن زمینه ای نمی توانست داشته باشد ...» (سمتگیری سوسیالیستی، گُزینه ای دشوار، دست یافتنی، ولی نه ناگزیر! ب. الف. بزرگمهر، ۲۰ بهمن ۱۳۸۹) هر نیروی اجتماعی، حزب یا سازمان سیاسی در هر جای جهان ـ بویژه اگر عنوان چپ را با خود یدک می کشد ـ چنانچه راه رشد سوسیالیستی یا با سمتگیری سوسیالیستی را به این یا آن بهانه، ناآگاهانه یا خودآگاه، نادیده گرفته یا آن را به آینده ای دورتر وامی گذارد، در کردار تنها و تنها به سود سامانه ی تبهکار و کوته بین سرمایه ی امپریالیستی گام برداشته، آدمیت و فرهنگ وی را به سوی نابودی ناگزیر سوق داده و می دهد؛

خ ـ میان «راه رشد سوسیالیستی» در کشورهایی با بنیادهای نیرومند سرمایه داری که امکان پیمودن این راه را دارند و «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» در کشورهای کم رشد، مرزی خط کشی شده و پیشاپیش تعیین شده، هستی ندارد. دلیل آن روشن است: در کشورهایی که سرمایه داری بنیادهای نیرومندی نداشته و به اندازه هایی گوناگون با همبودهای کهنه ی اجتماعی جوش خورده، بسته به اندازه رشد اقتصاد سرمایه داری و هستی ساختارهای آن و از آن مهم تر اندازه ی سازمانیافتگی طبقه ی کارگر و حزب انقلابی آن، چشم اندازها و پله های گوناگونی از «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» پیش بینی پذیر است. همین دلیل با اندازه ها و درازا و پهنای کمتر درباره ی کشورهای با بنیاد نیرومندتر سرمایه داری نیز درست است. هم اکنون، تفاوت های معینی از نظر سطح رشد و گسترش اقتصاد سرمایه داری میان برخی کشورهای این گروه نیز به چشم می خورد که پیامد کارکرد «قانون رشد ناموزون سرمایه داری» است. به عنوان نمونه، می توان به تفاوت های آشکار و تنش آمیز میان کشورهای شمالی و جنوبی «حوزه ی یورو» اشاره نمود.

در زمینه ی «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی»، باید همه ی گمانه ها و راه های رسیدن به آستانه ی سوسیالیسم را هر اندازه مه آلود و ناروشن نیز باشند، پویید و آزمود؛ هرچند که پیمایش چنین راه هایی ناگزیر شیوه های آزمایشی (empiric) با آزمون و خطایی بیش تر نیز دربر داشته باشند! کاربرد پویا و هدفمند دیالکتیک ماتریالیستی در شیوه ی برخورد، روش شناسی، پژوهش و جمعبندی های تئوریک در زمینه ای با دامنه ای گسترده از جُستارها و چالش هایی که همه ی اندازه ها و ژرفای هریک از آن ها روشن نیست و از همین رو، امکان تئوریزه کردنِ کار پراتیکی بر بنیادِ «شیوه های آزمایشی» را هرچه بیش تر دشوار می نماید، مارکسیست ـ لنینیست ها را از دیگر نیروهایی که بگونه ای عمده کارشان بر منطقی ایستا و فراطبیعی (متافیزیک) استوار است، جدا نموده، کار هدفمند و پیگیرشان را برجسته می نماید. در این باره، بویژه و حتما باید تجربه ی ساختمان نخستین کشور سوسیالیستی جهان را نمونه و سرمشق نهاد؛ کشوری که در نخستین سال های سده ی گذشته ی ترسایی به جز ناحیه کم و بیش کوچکی از بخش های باختری آن که سرمایه داری از رشد و گسترش نسبی برخوردار بود، رویهمرفته و در سنجش با کشورهای اروپای باختریِ آن هنگام، عقب مانده بشمار می آمد. ناگزیری اجرای «سیاست نوین اقتصادی» (New Economical Politic) در همان سال ها به روشنی دشواری سترگ ساختمان سوسیالیسم را در پهنه ی اقتصادی به نمایش گذاشت و نشان داد که پیمودن راه رشد سوسیالیستی نه تنها آسان و سر راست نیست که به پیش زمینه هایی درخور هر پله و مرحله ی پیشرفت آن نیازمند است. همانگونه که آن فرزانه انقلابی به درستی یادآور شده بود:
«... برخی از ویژگی های بنیادین انقلاب ما [انقلاب اکتبر روسیه در سال ۱۹۱۷] دارای اهمیت محلی نیستند؛ یعنی از ویژگی ملی و صرفا روسی سرچشمه نمی گیرند که دارای اهمیت بین المللی هستند ... بدین معنی که با دریافتن اهمیت بین المللی به مفهوم اعتبار بین المللی یا ناگزیری تاریخی تکرار آن چیزی در مقیاس بین المللی که در کشور ما رخ داده است، باید پذیرفت که برخی از ویژگی های بنیادین انقلاب ما دارای چنین اهمیتی هستند ... در لحظه ی تاریخی کنونی وضع عینا چنان است که نمونه ی روسی به همه ی کشورها پدیده ای، آنهم پدیده ای با ماهیت بسیار مهم از آینده ی ناگزیر و نه چندان دورشان عرضه می دارد ...» (بیماری کودکی "چپ گرایی" در کمونیسم، و. ای. لنین، برگردان زنده یاد محمد پورهرمزان، چاپ ششم، ۱۳۸۷، انتشارات حزب توده ایران)

«و. ای. لنین» و امکان نپیمودن مرحله ی رشد سرمایه داری

«و. ای. لنین یک رشته از مهم ترین اصول روش شناسانه (متدولوژیک) استراتژی و تاکتیک احزاب کمونیست را تکامل بخشید. اصولی که پایه ی علمی داشتند و امروز تجربه ی زندگی درستی آنها را نشان داده است و به همین دلیل نیز برای همه ی مرحله ها و منطقه های روند انقلابی ضد امپریالیستی اهمیت عام یافته اند:

ـ وفاداری کمونیست ها به پرچم انترناسیونالیسم پرولتری

ـ فعالیت آنها ”در آنجا که توده ها هستند“ (بیماری کودکی "چپ" گرایی در کمونیسم)

ـ آموزش توده ها برپایه ی تجربه ی سیاسی خود آنها

ـ مبارزه ی پیگیر برای جلب متحدان توده ای از میان طبقات استثمار شده غیر پرولتری

ـ ایجاد جبهه ی واحد نیروهای ضد امپریالیستی که ترکیب احتمالی آن را سرشت مرحله ی مشخص روند انقلابی معین می سازد

ـ ایفای نقش پیشاهنگ در انقلاب های دمکراتیک و ضد امپریالیستی

ـ استفاده از پراکندگی سیاسی طبقات حاکم

ـ درنظر گرفتن سطح واقعی آگاهی توده ها و ویژگی های محلی

ـ خودداری از اقدامات پیش هنگام و آمایش نشده که می تواند به کشتار همگانی زحمتکشان و وقفه در انقلاب بیانجامد

ـ حفظ استقلال سیاسی کمونیست ها و دفاع از آن

این رهنمودهای روش شناسنانه و. ای. لنین در زمینه ی پایه های عملی استراتژی و تاکتیک حزب های کمونیست که دارای اهمیت سترگی است، بر بنیاد تئوری مارکسیسم و تحلیل روندهای اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی جهان در دوران سرمایه داری میرنده بنیاد نهاده شده است. کاربرد این رهنمودها در خاور شکل ویژه به خود می گیرند؛ ولی این به هیچوجه قابلیت انطباق بسیار گسترده ی آنها را نفی نمی کند. به عنوان نمونه، در کشورهای مستعمره خاوری این اصل که باید وظایف عمده استراتژیک درخور مرحله ی گسترش یابنده ی روند انقلابی در میان نهاده شود، به صورت سیاست جبهه ی واحد ملی ضد امپریالیستی اجرا می شد و اصل درنظرگرفتن سطح واقعی آگاهی سیاسی زحمتکشان اکثرا به صورت رعایت حداکثر دقت و احتیاط نسبت به احساسات مذهبی و ملی که در میان مردم عمیقا ریشه دوانده اند، خود را نشان می داد. رهنمودهای روش شناسانه ی و. ای. لنین درباره ی سرشت و وظایف حزب های کمونیست و اصول استراتژی و تاکتیک آنها که برای سراسر دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم درنظر گرفته شده، برای رزمندگان راه استقلال و پیشرفت اجتماعی، خواه در شرایط جامعه های رشد یافته ی سرمایه داری و خواه در کشورهای ستمدیده فعالیت می کنند، اهمیت بنیادی داشته و دارند ...

و. ای. لنین به این نتیجه رسید که تقسیم ملت ها در مقیاس سراسر جهان به ملل ستمگر و ستمدیده از هنگامی آغاز شد که سرمایه داری به آخرین مرحله ی خود یعنی به مرحله ی امپریالیسم گام نهاد ...

و. ای. لنین به کمونیست های جوان کشورهای خاور راهنمایی می کرد که با پیروی از تئوری علمی و اصول عام روش شناسانه، استراتژی و تاکتیک مارکسیستی خود را تدوین نمایند و با درنظر گرفتن شرایط محلی، گردان های پیشرو پرولتاریا، یعنی احزاب و گروه های کمونیستی را بیافرینند و به انجام ”مقدم ترین وظیفه ی مبرم“ یعنی ایجاد سازمان های غیرحزبی خلق زحمتکش بپردازند؛ مبارزات طبقاتی کارگران و دهگانان را سازمان دهند؛ سوسیالیسم علمی را با جنبش پرولتری پیوند داده، اندیشه های آن را در میان توده های گسترده ی مردم ترویج نمایند و برای گسترش مرحله ی انقلاب دمکراتیک (یعنی انقلاب ضد امپریالیستی و ضد فئودالی) در کشورهای خود با قاطعیت بکوشند.

و. ای. لنین، انجام وظایف زیر را به کمونیست های کشورهای خاور سپارش می کرد:

ـ برقراری پیوند استوار میان جنبش آزادیبخش میلیون ها مردم زحمتکش کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره با جنبش کمونیستی جهانی، کشور شوراها و جنبش کارگری کشورهای استعمارگر

ـ اتخاذ سیاست درست درباره ی دهگانان ـ توده ی اصلی مردم کشورهای ستمزده ـ و مبارزه برای تبدیل آنها به متحد پرولتاریا

ـ مبارزه بر ضد امپریالیسم توام با کوشش در راه رشد غیر سرمایه داری به عنوان مهم ترین هدف استراتژیک

ـ انعقاد قراردادهای اتحاد سیاسی با نیروهای ملی ـ انقلابی و بورژوا ـ دمکراتیک، پیش از هر چیز به منظور ”راهگشایی“ به سوی توده های زحمتکشی که از این نیروها پیروی می کنند

ـ بدست آوردن، نگاهداری و حفظ بلاشرط استقلال سیاسی طبقه ی کارگر و جنبش کمونیستی و استقلال طبقاتی آن در اتحاد با نیروهای ضد امپریالیستی غیر پرولتری (و. ای. لنین در این باره بویژه بروشنی و پیگیرانه پافشاری می کرد)

در سیستم عمومی نظریات تاکتیکی و استراتژیک لنین درباره ی سیاست کمونیست ها در جنبش آزادیبخش خلق های ستمزده، جُستارهای مربوط به دورنمای سوسیالیسم در کشورهایی که از نظر اقتصادی عقب مانده اند، رابطه ی این دورنما با دورنمای روند انقلابی سراسر جهان، ویژگی های آن و مناسبات کمونیست ها با دیگر نیروهای پیشرو که می توانند در جلوگیری از طی مرحله ی رشد سرمایه داری در کشورهای خاور نقش مثبتی بازی کنند، جای مهمی دارند.

و. ای. لنین اندیشه های مارکس و انگلس را گسترش داد و نظریه ی امکان طی نکردن مرحله ی رشد سرمایه داری و یا کاهش شدید مدت این مرحله را برای کشورهای مستعمره، نیمه مستعمره و وابسته پی ریزی کرد. او نشان داد که این امکان تنها با پیدایش دولت پرولتاریای پیروزمند بوجود آمده و مهم ترین شرط درونی تحقق یافتن آن، فعالیت و ابتکار سیاسی توده های زحمتکش خاور است که کمونیست ها باید به هر وسیله ای به گسترش آن کمک نمایند.

و. ای. لنین امکان طی نکردن مرحله ی سرمایه داری را بمثابه یک مرحله ی تکامل اجتماعی برای کشورهای ستمدیده با رسیدن کمونیست ها به حکومت در این کشورها ارتباط نمی داد. او عقیده داشت که این کشورها امکان دارند با کمک و پشتیبانی طبقه ی کارگر جهان و در نوبت اول کشور پرولتاریای پیروزمند و در نتیجه ی مبارزه ی سازمان های توده ای خلق که کمونیست ها باید در تشکیل و کار آنها به فعال ترین وجهی شرکت نمایند (و در چنین شرایطی این نخستین وظیفه ی مبرم آنهاست)، مرحله ی رشد سرمایه داری را طی نکنند. کشورهای عقب افتاده در صورتی که یک نظام سیاسی مبتنی بر سازمان های توده ای خلق زحمتکش در آنها وجود داشته باشد، می توانند ״از طریق پله های رشد“ به سوسیالیسم برسند. کمونیست ها برای طی چنین راهی باید ״کادرهای مستقل رزمنده“ و سازمان های حزیی خود را بوجود آورند

ایجاد کادر مبارزان و سازمان های حزبی مستقل، فعالیت سازمان های توده ای خلقی و از جمله شوراهای دهگانی و کمک پرولتاریای نیرومند، شرایطی بود که و. ای. لنین انها را برای راه رشد غیر سرمایه داری لازم می دانست.

هرچند بعدا سرمایه داری به رشد خود در کشرهای ستمدیده ادامه داد، ولی این امر مساله امکان رشد غیر سرمایه داری را از لحاظ اصولی تغییر نداد؛ زیرا گرچه در نیم قرن اخیر در برخی از کشورها، شیوه ی تولید سرمایه داری به شیوه ی عمده مبدل شده، ولی در هیچ جای آسیا و آفریقا (جز ژاپن) این شیوه بر سرتاسر کشور مسلط نگردیده است. و. ای. لنین هنگامی که از طی نکردن مرحله ی رشد سرمایه داری و یا کوتاه کردن مدت آن سخن می گفت، گروهی خاص از کشورهای عقب مانده را درنظر نمی گرفت که منظورش همه ی کشورهایی بودند که بر اقتصاد آنها مناسبات ماقبل سرمایه داری مسلط بود.
...
زندگی درستی پیش بینی و. ای. لنین را ثابت کرد. بعدا کشورهایی که مناسبات سرمایه داری به درجات گوناگون در آنها رشد کرده بود، سمتگیری سوسیالیستی را انتخاب کردند. جهت مشترک همه ی این کشورها از لحاظ مساله ی مورد بحث ما تنها این بود که در آنها روندهای انباشت آغازین سرمایه، استقرار مانو فاکتور سرمایه داری، رشد سرمایه ی بازرگانی و ربایی، بورژوازی کمپرادور و نخستین فازهای رشد صنعتی جریان داشت؛ اما در هیچیک از آنها شیوه ی تولید سرمایه داری، شیوه ی مسلط نبود. تا روزی که یک کشور عقب مانده از لحاظ اقتصادی دارای چنین وضعی است، راه رشد غیر سرمایه داری به روی آن بسته نیست؛ گرچه، امکان در سرشت خود هنوز به معنای واقعیت نیست ...

تئوری لنینی رشد غیر سرمایه داری ادامه ی تکامل آموزش وی درباره ی نقش جهانشمول تاریخی پرولتاریا در شرایط آرایش و تناسب جدید نیروهای اجتماعی ـ سیاسی در مقیاس سراسر جهان و استراتژی جنبش کمونیستی بین المللی در مساله ی ملی ـ مستعمراتی بود ...

در مراحل معین رشد، هنگامی که جامعه از نظام هایی که زیر رهبری سازمان های انقلابی غیرکمونیستی قرار دارند به نظام سوسیالیستی انتقال می یابد، طبقه ی کارگر نقش بزرگ تری ایفا خواهد کرد و تحول جامعه بر بنیاد سوسیالیسم علمی صورت خواهد گرفت.
...
پیروزی طبقه ی کارگر روسیه، انگیزه ی گسترش روند انقلابی جهان بود و از آن روز این روند خصلتی توقف ناپذیر کسب نمود. زنجیر امپریالیسم در روسیه ازهم گسست و خلق شوروی پس از پیروزی برضد انقلاب داخلی و خارجی، دست به ساختمان جامعه ی سوسیالیستی زد. تعرض مسالمت آمیز علیه امپریالیسم آغاز گردید و از اکتبر سال ۱۹۱۷ امپریالیسم مواضع خود را یکی پس از دیگری از دست می دهد ... از امپراتوری های استعماری دیگر اثری نیست. جنبش جهانی کمونیستی به پراعتبارترین  نیروی سیاسی جهان معاصر مبدل شده است. پیوند مارکسیسم ـ لنینیسم با جنبش آزادیبخش زحمتکشان ـ روندی که دارای اهمیت عظیم تاریخی است ـ همواره استوارتر می شود. جنبش کارگری در کشورهای سرمایه داری رشدیافته استحکام می یابد و نبرد طبقاتی زحمتکشان دامنه ی وسیع تری به خود می گیرد. بسیاری از کشورهای ازبند رسته ی آسیا، افریقا و آمریکای لاتین سمتگیری سوسیالیستی را انتخاب می کنند. تاثیر قانون رشد ناموزون در کشورهایی که در قلمرو امپریالیسم زندگی می کنند با نیرویی بی امان ادامه دارد و تضادهای این سیستم محکوم به زوال را تشدید می کند ... مبارزه بر ضد امپریالیسم به یک مبارزه ی واقعا جهانشمول مبدل گردیده است.
...
امپریالیسم در همه ی جبهه ها عقب می نشیند؛ ولی این عقب نشینی بدون مقاومت و نبرد نیست. امپریالیسم هنوز می تواند دست به تعرض متقابل بزند و حتا پیروزی های موضعی و موقتی بدست آورد. امپریالیسم خود را با شرایط دمساز می کند؛ ماسک خود را تغییر می دهد و  با چنگ و دندان از امتیازاتی که دارد دفاع می کند و امیدوار است که با وسایل گوناگون فشار و جبر اقتصادی آنچه را از دست داده باز به چنگ آورد.
...
امپریالیست ها برای حفظ یا بازگرداندن سلطه ی خود بر خلق های مستعمرات سابق و یا کشورهای دیگر از انجام هیچ جنایتی رویگردان نیستند. خصلت امپریالیسم تغییر نکرده است.
...
ل. ای برژنف در گزارش خود به کنگره ی بیست و پنجم حزب کمونیست اتحاد شوروی ... گفت:
”تجربه ی جنبش انقلابی سال های اخیر به روشنی نشان داد که اگر سرمایه ی انحصاری و دست نشاندگان سیاسی آن در معرض خطر واقعی قرار گیرند، امپریالیسم هرگونه تظاهر به دمکراسی را به دور افکنده به هر کاری دست می زند. امپریالیسم آماده است حق حاکمیت دولت ها و هرگونه قانون و مبانی حقوقی را زیر پا بگذارد، چه رسد به اصول انساندوستی ...“
...
میان گسستن از سرمایه داری یا پذیرفتن راه رشد سرمایه داری، حالت های تردید و نوسان، مراحل گذار و روندهایی که کیفیت آنها هنوز بطور کامل و قاطع محرز و معین نگشته، وجود دارد.
...
سمتگیری سوسیالیستی یک رشته از کشورهای آفریقا و آسیا دستاورد مهم نیروهای انقلابی و شکست جدی امپریالیسم است. پیش بینی لنین در عمل به اثبات می رسد که در دوران ما خلق هایی که از ستم استعماری رهایی می یابند، می توانند بدون گذراندن سرمایه داری، راه پیشرفت اجتماعی را در پیش گیرند. سمتگیری سوسیالیستی خلق های آسیا و آفریقا نتیجه ی درآمیختگی یک رشته عوامل درونی و بیرونی در دوران فروپاشی سامانه بهره کشی امپریالیستی و در شرایطی است که جامعه ی کشورهای سوسیالیستی بر روند انقلابی جهان تاثیر تعیین کننده دارد.

ل. ای برژنف در گزارش خود به کنگره ی بیست و پنجم حزب کمونیست اتحاد شوروی، سمت و سوهای عمده ی پیشرفت سال های کنونی در بسیاری از کشورهای از بند رسته، نظراتی در میان نهاد که اهمیت اصولی دارند:
ـ انتقال مرکز ثقل رشد صنعتی به بخش دولتی
ـ الغای مالکیت ارضی فئودالی
ـ ملی کردن کارخانه ها و موسسات خارجی به منظور دستیابی به خق حاکمیت راستین دولت های نوبنیاد بر منابع و ثروت های طبیعی خود
ـ تربیت کادرهای ملی
...
با این همه، نیروی بالقوه ضد امپریالیستی تنها محدود به کشورهایی نیست که راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی را برگزیده اند.
...
و. ای. لنین می آموخت که انقلاب سوسیالیستی را نباید به صورت یک نبرد در یک جبهه: جبهه ی سوسیالیسم علیه امپریالیسم تصور کرد. او در یکی از نسخه های نوشتار ”پرولتاریای انقلابی و خق تعیین سرنوشت ملت ها“ نوشته است:
این انقلاب [انقلاب سوسیالیستی] دوران کاملی از مبارزات شدید طبقاتی و انواع لرزه های اجتماعی و نبردهای پی در پی در جهت های بسیار گوناگون را که آماج آنها انجام تحولات بسیار گوناگون اقتصادی و سیاسی در جهت حل مسائل مبرم مربوط به ریشه کن کردن روابط کهنه است دربرخواهد گرفت. (و. ای. لنین، جلد ۵٤ ص ٤٦٤)

لنین پیش بینی می کرد که خلق های ستمزده به متحد پرولتاریای انقلابی تبدیل خواهند شد. به باور وی یکی از عمده ترین وسایل جلب خلق های کشورهای مستعمره و نیمه مسعمره به جبهه ی عمومی مبارزه ی ضدامپریالیستی همانا شعار حق ملت ها در تعیین سرنوشت خویش است.
...
اندیشه ی جبهه ی جهانی ضد امپریالیستی را که پایه ی استراتژی جنبش بین المللی کمونیستی و بویژه سیاست آن در خاور است ، لنین در میان نهاد. وی لزوم تشکیل جبهه ی واحد نیروهای ضد امپریالیستی در هر یک از کشورهایی که برای رهایی از ستم استعماری و نیمه استعماری می رزمند را خاطرنشان ساخت.

لنین ثابت نمود که برای خلق های مستعمرات و نیمه مستعمرات  گذار از مرحله ی رشد سرمایه داری حتمی و پیشگیری ناپذیر نیست و کشورهایی که از لحاظ اجتماعی و اقتصادی عقب مانده اند می توانند با استفاده از پشتیبانی طبقه ی کارگر پیروزمند و گسترش فعالیت سیاسی خود، بدون گذار از مرحله ی رشد سرمایه داری به سوسیالیسم انتقال یابند.

پیروزی انقلاب سوسیالیستی اکتبر تناسب نیرو را در پهنه ی چهانی بطور بنیادی دگرگون ساخت ...
...
پس از پیروزی انقلاب سترگ اکتبر در جنبش های رهایی بخش خلق های ستمدیده گرایش های کیفی تازه پدیدار گردید و به مرور زمان محکم تر شد. در دوران پیش از انقلاب اکتبر، مبارزه ی خلق ها در راه رهایی ملی (هم در اروپا و هم در قاره های زیر ستم)، مبارزه در راه ایجاد دولت های ملی بورژوایی بود و جز این هم نمی توانست باشد. در این مبارزه تنها دورنمای تحول سوسیالیستی وجود داشت؛ تحولی که نزدیکی یا دوری آن به شدت و "آزادی" رشد سرمایه داری که ده ها و صدها سال به درازا می کشید، بستگی داشت. مبارزه ی انقلابی ملی در راه حق تعیین سرنوشت خلق ها و رهایی خلق های ستمدیده، صرف نظر از گستره و ژرفای آن، در صورت پیروزی به ایجاد دولت های بورژوایی می انجامید. مبارزه در راه رهایی ملی از لحاظ اجتماعی دارای ماهیت دمکراتیسم و ضد فئودالی بود. پس از پیروزی اکتبر درستی پیش بینی لنین به اثبات رسید که می گفت:
جنبش خلق های ستمدیده که در آغاز علیه امپریالیسم متوجه است، به جنبش ضد سرمایه داری تبدیل خواهد شد. آنگاه که خلق های ستمدیده امکان آن را یافتند که بر یاری پرولتاریای پیروزمند اتکاء نمایند، نیات ضد سرمایه داری نیروهای ملی ـ دمکراتیک انقلابی که تحت تاثیر شدید ایدئولوژی سوسیالیستی قرار دارند، زمینه ی واقعی یافت. به دیگر سخن: در برابر راه رشد سرمایه داری شق دیگری پیدا شد؛ شقی که پیش تر وجود نداشت.
...
اندیشه ی مارکسیستی ـ لنینیستی درباره ی راه رشد غیر سرمایه داری بر این پایه مبتنی است که بر اساس سطح معینی از رشد سرمایه داری جهانی می توان مرحله ی رشد سرمایه داری را ناپیموده گذاشت و یا آن را قطع کرد. این اندیشه بر پایه ی تحلیل خصوصیات سرمایه داری کنونی که دیگر به صورت یک سامانه ی جهانی در آمده است (خصوصیتی که لنین از راه تجزیه و تحلیل مرحله ی امپریالیستی سرمایه داری کشف نمود) و ارزیابی روند کنونی انقلابی (به مثابه روندی که اهمیت جهانی داشته و سراسر جهان را دربرمی گیرد) مبتنی است. در اثر قانونمندی رشد ناموزون کشورها، پدیده ای که دایره ی تاثیر خود را به طور کامل و به مقیاس جهانی در مرحله ی امپریالیستی تکامل سرمایه داری نشان می دهد، کشورهای خاور به صورت زائده ی سامانه ی سرمایه داری درمی آیند که هرچند در معرض ستم هستند، ولی به هرحال بخشی از این سامانه اند. همین قانونمندی (تشدید ناموزونی رشد اقتصادی و سیاسی کشورها در دوران امپریالیسم) برای آنکه سوسیالیسم ابتدا در یک کشور تنها و سپس در گروهی از کشورها پیروز شود، شرایط فراهم می سازد؛ سوسیالیسم جهانی به نیروی پرقدرتی مبدل می گردد؛ سازمان های سیاسی زحمتکشان در کشورهای ستمدیده با استفاده از کمک همه جانبه ی سوسیالیسم جهانی امکان می یابند در شرایطی که حتا سرمایه داری در چارچوب ملی کشورهای آن ها هنوز به یک نظام حاکم مبدل نشده باشد، راه دولتی کردن و اجتماعی نمودن تولید و براندازی مالکیت خصوصی بر وسائل عمده ی تولید، راه حرکت به سوی هدف های سوسیالیستی را در پیش گیرند. به دیگر سخن، تئوری لنینی راه رشد غیر سرمایه داری امکان این رشد را از قانونمندی های رشد سرمایه داری جهانی استنتاج می کند. طبق این تئوری در مرحله ای که رشد سرمایه داری به انقلاب سوسیالیستی و پیدایش سوسیالیسم واقعا موجود می انجامد، برای نپیمودن راه رشد سرمایه داری امکان پدید می آید.

در ارتباط با این جستار باید به شرایط و زمینه های سیاسی ضرور برای گذار کشورهای از بند رسته به راه سمتگیری سوسیالیستی نیز توجه نمود. افزایش نیرو واعتبار سوسیالیسم جهانی، جامعه ی کشورهای سوسیالیستی و پیش از همه اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی مهم ترین شرط و زمینه ی سیاسی بین المللی چنین گذاری است. ... روسیه نه تنها نخستین کشوری بود  که بی آنکه راه دراز و پر رنج برقراری سرمایه داری به مثابه سامانه حاکم را تا پایان بپیماید، یوغ سرمایه داری را از گردن خود برداشت که همچنین به صورت کشوری درآمد که راه گذار به سویالیسم را به روی بخش سترگی از مردم جهان که هنوز در شرایط سرمایه داری کاملا رشد نیافته زندگی کرده و می کند، گشود.» (مسایل معاصر آسیا و آفریقا، ر. اولیانفسکی، برگردان هدایت حاتمی، بهرام دانش، حسن قائم پناه و علی گلاویژ، شرکت سهامی خاص انتشارات توده، چاپ سوم، ١٣۵٩)

«پیش شرط» های «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» در دوران کنونی

د ـ «پیش شرط» هستی طبقه ی کارگر پیروزمند در کالبد کشوری چون اتجاد جمهوری های شوروی یا اردوگاه کشورهای سوسیالیستی به عنوان پشتوانه ی کشورها و خلق هایی که «راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی» را برمی گزینند، بگونه ای دیگر و در گستره و جبهه ای بزرگ تر از پیش هستی دارد. افزون بر آن، روند ازهم پاشی سرمایه در عمل چنان امکانی را فراهم نموده است که راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی در بسیاری از این کشورها در پیش گرفته شود. با این همه، شرایط تازه در جهان کنونی بر اهمیت نقش طبقه ی کارگر هر کشور در برنامه ریزی، پیشبرد و رهبری آن در روند سمتگیری به سوی سوسیالیسم بسی افزوده است. در این باره، بازگویی بخش هایی از یکی از نوشتارهایم را با اشاره به موردی مشخص، سودمند می دانم:
«در شرایطی که بیش از یکسال از آغاز ״جنبش سبز“ گذشته  ـ و کم و کاستی های آن که پیشتر لجوجانه از سوی برخی نیروهای مدعی چپ نادیده گرفته می شد، بیش از پیش خود را نمایانده ـ به نظر می رسد که این نیروها، نه تنها گامی به جلو، برای جبران و بهبود کاستی ها و کمبودهایشان برنداشته اند که بیش از پیش به دنباله روی از نیروهای بورژوا ـ لیبرال و بورژوا ـ دمکرات کشانده می شوند. طبقه کارگر و زحمتکشان، از ״نیروی چپ“ انتظار راهنمایی و رهبری مشخص دارند. بی جهت نگفته اند که این نیرو باید همواره پیشگام کارگران و زحمتکشان باشد؛ راه را روشن کند و بنمایاند ... از ״کوشش برای ایجاد پیوند با کارگران و زحمت‌کشان و دیگر اقشار محروم جامعه ... طرح مستقیم خواست‌های مشخص این اقشار، یعنی مسایل مربوط به عدالت اقتصادی و اجتماعی، از جمله کار، مسکن، تورم، فقر، بیکاری، امنیت شغلی، حق سازما‌ن‌دهی در سندیکاهای کارگری و … سازمان‌دهی این اقشار حول خواست‌های مشخص آنان سخن گفته شده، بی آنکه به چگونگی دستیابی آنها به خواسته هایشان پرداخته باشد. نه از راه رشد با سمتگیری سوسیالیستی، سخن به میان آمده و نه به ساختارهایی چون ״شوراهای شهر و روستا“ یا ״شوراهای کارگری“ اشاره ای شده است. سخن، تنها و تنها بر سر یارگیری، کشاندن کارگران و زحمتکشان زیر رهبری نیروهای بورژوا ـ لیبرال و بورژوا ـ دمکرات و دستیابی به ״آزادی های دمکراتیک“ است؛ چنان "آزادی های دمکراتیکی" که شاید برای دستیابی به آنها، مانند نمونه های عراق و افغانستان، باید منتظر یورش نیروهای امپریالیستی و اشغال ایران زمین نشست(؟!) ...
...
ژرفش بحران اقتصادی ـ اجتماعی در شرایط بن بست سیاسی، اقتصادی ـ اجتماعی مجموعه حاکمیت از یکسو و نبود ساختارها و سازماندهی بسنده در میان توده های کار و زحمت و بویژه پیشبرد سیاستی راست روانه بربنیاد ״آزادی های مدنی و اجتماعی“ بی پشتوانه ״عدالت اجتماعی به سود آفرینندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه“، تنها شکاف میان لایه های میانی با طبقه کارگر و زحمتکشان را افزایش بیشتری داده، سبب فروپاشی اقتصادی ـ اجتماعی و در پی آن فروپاشی سیاسی و ازهم پاشی و گسیختگی سرزمین ایران، جنگ برادرکشی میان خلق ها و یورش نیروهای امپریالیستی به میهن مان شود. رویکردی که نیروهای اهریمنی سرمایه امپریالیستی و بویژه امپریالیسم ایالات متحده روی آن حساب ویژه ای باز کرده اند. از آن گذشته، چنین دریافتی از ״پیوستن طبقات و اقشار زحمتکش ... به‌طور وسیع به این جنبش“، دریافتی کژ و نادرست از مبارزه و همکاری طبقات را به نمایش می گذارد. چنین شیوه برخوردی، آنهم در شرایط بحران گسترده، اعتصاب ها و اعتراض های گوناگون کارگری و آمادگی نسبی طبقه کارگر و زحمتکشان به دگرگونی های ژرف، نداشتن پیوندهای ضروری با طبقات و لایه های زحمتکش اجتماعی، محدود نمودن مبارزه در چارچوب خواستهای بورژوا ـ دمکراتیک و بی اعتقادی به آرمانهای سوسیالیسم را به نمایش می گذارد؛

... طبقات و لایه های زحمتکش، حتا هم اکنون نیز ـ بی آنکه نیازی به ״تعمیق بحران اقتصادی ـ اجتماعی“ داشته باشند ـ از آمادگی نسبی برای پیگیری مبارزه ای جانانه تر با حاکمیت ضد خلقی جمهوری اسلامی برخوردارند؛ به شرط  آنکه، شعار ״عدالت اجتماعی به سود طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، به سود همه فرآورندگان و آفرینندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه ایران“ به شعار فراگیر جنبش فراروییده باشد و همگام با آن، نمایندگان شان در رهبری جنبش نقش عمده داشته باشند. سخن بر سرِ سمت و سوی حرکت ״جنبش“ است و نه پیوستن طبقات و لایه های زحمتکش به آن. سبب سرکوبی شتاب آمیز حاکمیت نیز جز این نبود؛ زیرا با ژرفش جنبش اجتماعی می رفت تا کار از دست نمایندگان و "نخبگان" بورژوا ـ لیبرال و بورژوا ـ دمکرات بیرون رفته، در دستان نیروهای کار و زحمت قرار گیرد. سستی و واماندگی نیروهای چپ که بنا بر دلایل و انگیزه های گوناگون بیرون از چارچوب این یادداشت، هنوز در دام سیاست های نولیبرالیستی سرمایه امپریالیستی گرفتارند و به همین دلیل در نابسامانی همه جانبه (ایدئولوژیکی ـ سیاسی، ساختاری، تبلیغاتی و ...) به سر می برند، سبب شد که بجای پیشبرد شعارهای کارگران و زحمتکشان در جنبش، تن به پذیرش رهبری نیروهای بورژوا ـ دمکرات و بورژوا ـ لیبرال بدهند و به دنبال آنها روان شوند؛ آنهم در شرایطی که نمایندگان این نیروها و نیز حاکمیت جمهوری اسلامی بهتر از هرکس دیگری می دانند که آنها جز نمادها و نمایندگان بخش کوچکی از این جنبش بیش نیستند. در شرایطی که جنبش با شتاب هرچه بیشتر ژرفش می یافت، گروهی از نیروهای چپ خواست پیوستن طبقات و لایه های زحمتکش را به آن در میان گذاشتند، بی آنکه شعاری راهنما یا پیشروانه، دستکم به عنوان بخشی از ״جنبش سبز“ سر دهند. گویا فراهم آورندگان ״کارپایه“ نیز که خود را ״بخشی جدایی‌ناپذیر از جنبش سبز مردم ایران“ می دانند ... به همان راه رهسپار بوده و همان سیاست را دنبال می کنید. از همین رو راه به جایی نخواهند برد و طبقه کارگر و عمده زحمتکشان با همه آمادگی خود به دنبال آنها رهسپار نخواهند شد؛ ... تا هنگامی که نیروهای طبقه کارگر از سازماندهی کم و بیش شایسته برخوردار نشده و نیروهای چپ از مسوولیت خود در این باره شانه خالی کنند یا آن را بدرستی انجام ندهند، سخنی از "پیوستن" و بهتر است بگویم رهبری طبقات و لایه های زحمتکش درمیان نخواهد بود. ״چشم اسفندیار“ جنبش نیز در همین جاست. درست در شکاف پدیدار شده میان طبقه کارگر و زحمتکشان با لایه های میانی است که گُوه امپریالیستی بهتر و بیشتر فرو خواهد رفت. بی گفتگو، سهم حاکمیت بیمایه، نادان و تفرقه انداز جمهوری اسلامی در این میان از همه بیشتر است. بی سامانی نسبی طبقه کارگر و آماده نبودن آن برای رهبری جبهه نمی تواند انگیزه ای برای دنباله روی از بورژوا ـ لیبرال ها و نیروهایی باشد که همه کوشش شان برای "دهنه زدن" به جنبش توده ها و محدود نمودن آن در چارچوب خواست های خود سمتگیری شده و مانند آنچه پیشتر نیز دیده ایم، از نیروی بسیج شده و به میدان آمده برای چانه زنی در بالا سود می جویند.
...
دشواری بزرگ، در رهبری چنین جبهه گسترده ای است. همانگونه که تاریخ مبارزات در دوران سرمایه امپریالیستی و گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نشان داده و می دهد، به دست گیری رهبری چنین جبهه هایی از سوی نیروهای بورژوا ـ لیبرال، بورژوا ـ دمکرات و یا حتا خرده بورژواهای انقلابی، زیان های گاه سنگینی به روندها و سمتگیری های درست و هدفمند چنین جبهه هایی زده و می زند. هرچه به دوران کنونی نزدیک تر شده ایم، بویژه پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی و افزایش فشار نیروهای امپریالیستی در به تاراج بردن هست و نیست توده های خلق در کشورهای گوناگون، رهبری طبقه کارگر اهمیت بیشتری پیدا نموده است. ״جنبش سبز“ در میهن ما نیز در این میان تافته جدابافته ای نیست. در بهترین حالت ممکن، نیروهای طبقاتی و اجتماعی شرکت‌کننده در جنبش و یا بهتر است بگوییم جبهه، نیروهایی را دربرمی گیرد که با یکدیگر تضاد منافع طبقاتی آشتی ناپذیر نداشته باشند. در چنان شرایطی، این نیروها بهتر می توانند خواست ها و آماج های کم و بیش همسویی را زیر رهبری طبقه کارگر که دارای افق طبقاتی روشن است، دنبال کنند و به فرجام برسانند؛ گرچه، چنین شرایط کم و بیش آرمانی، به دلیل رشد کم جنبش های اجتماعی، وجود همبودهای کهنه و سخت جان اجتماعی ـ اقتصادی و نمایندگانشان که به این یا آن شکل در صف جنبش بُر می خورند و برخی انگیزه ها و علت های دیگر، دستکم در کشورمان، هیچگاه پیش نیامده است. ״جنبش مشروطه ایران“، از این نظر، نمونه خوبی از این دشواری را بدست داده است که باید از آن درس گرفت. در شرایط کنونی و درجه رشد آگاهی عمومی توده ها، شاید بتوان برخی بورژوا ـ دمکرات ها را در کناره جنبش، تاب آورد؛ ولی از شرکت بورژوا ـ لیبرال ها در آن نباید حتا سخنی بر زبان آورد؛ چه رسد به سپردن رهبری یک جنبش توده ای به آنها!
...
برای طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان دست ورز و اندیشه ورز، حل دشواری های اقتصادی ـ اجتماعی و برخورداری از آزادی هایی چون حقوق سندیکایی و گزینش در شوراهای کارگری راستین که مستقیما منافع این طبقات و لایه های اجتماعی را فراهم می کند، در رتبه نخست قرار دارد. یک نیروی چپ راستین، بویژه در شرایط امروز ایران و بن بست پدید آمده اقتصادی ـ اجتماعی مجموعه حاکمیت که راه پس و پیش نیز به رویش بسته شده، باید چنین شعارهایی را سرلوحه کار خود قرار دهد و نه آنگونه که در این ״کارپایه“ در میان گذاشته شده، این شعار را ـ آنهم نه آنگونه ناروشن ـ در کنار آزادی های دمکراتیک موزاییک کاری نماید. نه تنها، شعارهای ״جنبش“ نباید به شعارهای لایه های میانی جامعه محدود شود که سمت و سوی شعارها باید آشکارا در جهت منافع فرآورندگان ثروت های مادی و معنوی جامعه باشد. در این باره، نمی توان به نقش نادرست و گمراه کننده بخش عمده ای از نیروهای چپ در سال های گذشته اشاره نکرد. دنباله روی بیمارگونه این نیروها از بورژوازی لیبرال یا در بهترین حالت بورژوا ـ دمکرات ها، بی عملی آنها در برداشتن گام های استوار و پیگیر برای سازماندهی صنفی ـ سیاسی طبقه کارگر، پرداختن به شعارها و ترجیع بندهایی که تاکنون راه به جایی نبرده، سردرگمی و هرج و مرج هرچه بیشتر میان صف بندی نیروهای انقلاب و ضدانقلاب را به سود واپسگرایان درون و برون ایران را به همراه داشته است. از دید من، با وجود هر ادعا یا بهانه ای از سوی این نیروها برای لاپوشانی کم کاری ها، سستی ها و نارسایی هایشان، حتا بخش عمده سراشیبی شکست انقلاب بهمن چه اکنون و چه در گذشته بر دوش آنهاست و یکی از دلیل های عمده به هرج و مرج کشیده شدن همه حرکت ها از همینجا سرچشمه می گیرد.» (نکته هایی پیرامون «کارپایه فعالیت کارزار همبستگی با جنبش سبز مردم ایران»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۶ اَمرداد ۱۳۸۹)

https://www.behzadbozorgmehr.com/2010/08/blog-post_17.html

در پیکار توده های مردم ایران برای آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی به سود همه ی زحمتکشان، می بایست جای دیکتاتوری شاه را سرانجام نه دمکراسی بورژوایی که دیکتاتوری خلقی پر می کرد؛ جلوی چپاول سرمایه داران از همان نخست و بویژه در دوران جنگ گرفته می شد؛ نه آنکه دستِ آنها برای چپاول توده های مردم باز گذاشته می شد؛ چنانکه شد. این دیکتاتوری به همان اندازه که می بایست دست چپاولگران اجتماعی را از ثروت های سرشار مادی و معنوی جامعه و بهره کشی از دیگران کوتاه می نمود، می بایست دست زحمتکشان را در اداره ی امور جامعه باز می گذاشت و آنها را فرمانروای سرنوشت خود می نمود. سیاست عمومی حزب توده ایران در آن دوران، صرف نظر از بزرگنمایی های بیجای نیرو و توانمندی خود، شرکت در کارهای ماجراجویانه به سود حاکمیت بی چشم و رو و ساده لوحی های شگفت انگیز تاریخی، رویهمرفته از سمتگیری درستی برخوردار بود. این سیاست، همه ی کوشش خود را بر آن نهاده بود تا بازرگانی خارجی، ملی شود؛ زمین های ارباب ها و زمینداران بزرگ میان کشاورزان بی زمین و کم زمین بخش شود؛ سندیکاهای کارگری و شوراهای شهر و روستا جان بگیرند؛ و زمینه های راه رشد اقتصادی ـ اجتماعی با سمتگیری سوسیالیستی فراهم شود.

اکنون، حتا این حقیقت ساده نادیده گرفته می شود که جای خاورخودکامگی در سامانه ای با مشخصات اجتماعی ـ تاریخی ایران را نمی توانست (و هرگز نیز نخواهد توانست!) دمکراسی بورژوایی پر نماید. این دمکراسی فرآورده ی شرایط اجتماعی ـ تاریخی دیگری است که از بنیاد با آنچه چندین هزاره در میهن ما استوار بوده، تفاوت بنیادین داشته و دارد؛ از آن گذشته چنان دمکراسی ای که گزینش های دوره ای پارلمانی و ریاست جمهوری و نیز جداسازی و ناوابستگی صوری قوای سه گانه بنیاد آن را می سازند، دربهترین حالت آن در کشورهای اروپای باختری و امریکای شمالی (و نه صورتکی از آن در جمهوری اسلامی ایران!)، تنها نیازهای سامانه ی بورژوازی و سرمایه داران را برآورده می کند و درست به همین دلیل راه پیموده شده در کشورمان در سه دهه ی گذشته که بی چون و چرا بخش عمده ای از نیروی چپ و بویژه حزب توده ایران نیز در آن سهم داشته و دارند، نه به سود توده های کار و زحمت که به سود نیروهای واپسگرا و بورژوازی لیبرال ایران و نیز پیشبرد سیاست امپریالیستی در به شکست کشاندن انقلاب بهمن ۵۷ بوده است؛ درست از همین روست که ״حزب توده ایران“ در بیش از دو دهه ی گذشته نتوانسته صف خود را در خطوط عمده ی آن از صف نیروهای اهریمنی سلطنت و مزدوران رنگارنگ سرمایه در جامه های دیگر جدا کند؛ نیروهایی پلید که حتا به بهای بمباران اتمی ایران از سوی امپریالیست ها و پذیرش یوغ بردگی و بندگی، خواهان بازگشت به حاکمیت در ایران هستند.

بازهم حقیقت ساده ی دیگری نادیده گرفته می شود که چگونه نیروهای واپسگرای اجتماعی ایران، آنگاه که باد موافق در بادبانشان می وزد، پشت ״ولایت فقیه“ گرد می آیند و وی را به ״عرش اعلاء“ می رسانند و آنگاه که سخنان ״نماینده خدا در ایران“ چندان به سودشان نیست، پنبه در گوش نهاده و سخنانش را به هیچ می گیرند. این دوگانگی و سودبری زیرکانه از ״مترسک سر خرمن“ از چشم بسیاری پنهان می ماند یا دانسته نادیده گرفته می شود. اگر براستی ״رژیم استبدادی“ در کالبد ״ولی فقیه“ (مانند دوران پادشاهان) متمرکز بود، آیا با چنین اوضاع آشفته و بهم ریخته ای روبرو بودیم؟ می پندارم که رویدادهای کنونی میهن مان و بویژه ماجراهای هرم قدرت در حاکمیت جمهوری اسلامی، نمونه هایی گویا و بسنده از پاسخ به این پرسش را دربردارند.

درباره ی درونمایه (مضمون) و شکل (برونزد) انقلاب بهمن، در یکی دیگر از نوشتارهایم، چنین آمده است:
״در این سه دهه و از همان نخست تاکنون، تضاد آشکار درونمایه (مضمون) و برونزد (شکل) انقلاب خود را نشان داده است. انقلابی ژرف با دامنه طبقاتی ـ توده ای گسترده و انگیزه های نیرومند ضد امپریالیستی، استقلال خواهانه و عدالت جویانه که پایه های بهره کشی نو استعماری و تسلط امپریالیست ها بر منطقه نفت خیز و استراتژیک خاورمیانه را لرزاند و سست نمود، در درونمایه و رهبری ناکارآمدِ چپ ستیز با مدیریتی نادرست و حاکمیتی در مجموع دروغگو و نیرنگ باز که دین را دستاویز آماج های سوداگرانه خود نموده، در برونزد آن. (تاریخ به ما نمی گوید چکار کنیم، به ما می گوید چکار نکنیم! ، ب. الف. بزرگمهر، ۱۱ فروردین ١٣٨٨،

https://behzadbozorgmehr.blogspot.com/2009_03_01_archive.html)

حزب توده ایران در سال های نخست انقلاب به تضاد (رویارویی) درونمایه و برونزد روند انقلابی توجه نمود و به گفته ی بسیار زیبای مولوی: ״ما درون را بنگریم و حال را    نی برون را بنگریم و قال را“ درونمایه ی انقلابی آن را از شکل مذهبی بخوبی بازشناخت. این حزب، بازیچه ی برونزدهای گوناگون روندها و ساختارهای سیاسی، اجتماعی و از آن میان ساختار ״ولایت فقیه“ نشد. پس از آن، به درازای نزدیک به سه دهه با برخوردی واژگونه از سوی رهبری این حزب روبرو هستیم که همچنان پی گرفته می شود؛ برخوردی که زیر فشار رویدادهای چند سال گذشته تاکنون، ناچار به پنهان شدن در پشت واژه های انقلابی توخالی شده و می شود.
...
ما در کشورمان، بیش از آنکه با ״استبداد ولایی“ سر و کار داشته باشیم، با خودکامگی گسترش یابنده در کالبد رژیمی ملوک الطوایفی روبروییم. چنین خودکامگی گسترش یابنده ای را نمی توان با خاورخودکامگی دیرپای رژیم های پادشاهی در میهن مان کاملا یکی پنداشت؛ گرچه با آن همریشه و به همان سو روان است (تاریخ ایران بگونه ای عمده دربرگیرنده دوره های بس دراز خاورخودکامگی مرکزگرا و گهگاهی دوره های بسیار کوتاه خاورخودکامگی مرکزگریز بوده است). آن یک مرکزگرا بود و این یک هنوز مرکزگریز. علت گسترش چنین خودکامگی یی نیز آنگونه که در برخی برخوردها دیده می شود، از سرشت خودکامگان و اینکه چون خودکامه هستند، خودکامگی می کنند، سرچشمه نمی گیرد. ״این هستی آدم هاست که شعور اجتماعی آنها را تعیین می کند، نه برعکس“ (نقل به مضمون از مارکس). باید توانست به ژرفای پدیده راه یافت و ماهیت آن را دریافت. با تکرار ترجیع بند ״استبداد ولایی“ سالها در سطح پدیده لغزیده ایم. افزون بر آن، هنگامی که انقلاب در کشوری با پیشینه ی خاورخودکامگی دیرینه، رو به سراشیبی می گذارد و شکست می خورد (و بویژه هرچه انقلاب گسترده تر و ژرف تر باشد، سراشیبی و شکست آن نیز به همان بزرگ تر خواهد بود) و نیروهای انقلابی نتوانسته اند همه ی نیرو و توان خود را در راه آفرینش نهادهای توده ای و زیربنایی بکار برند یا از زیر آن شانه خالی کرده اند، بازگشت خودکامگی ناگزیر خواهد بود. خلاء قدرت، آنگونه که سال ها تبلیغ و ترویج شده با ساختارهای دمکراسی بورژوایی پر نخواهند شد. خودِ آن ساختارها، روبناهای قدرتی هستند که ماهیت آن را دربرمی گیرند و نه خودِ آن. هنگامی که چنین ماهیتی با ساختارهای توده ای و خلقی پر یا جایگزین نشود، به ناچار اینگونه پر خواهد شد و از آن گریزی نیست. نمی توان با دگرگون نمودن ساختار و ״تغییر شیوه حکومت مداری“، ماهیت آن را دگرگون نمود. بار دیگر، پدیده ای دیگر و گمراه کننده تر از آن با همان ماهیت سر برون خواهد آورد.» (نکته هایی برای بازنگری و بهبود «طرح برنامه نوین حزب توده ایران»، ب. الف. بزرگمهر، سوم شهریور ماه ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/08/blog-post_25.html)

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!