«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ بهمن ۱۳, یکشنبه

فیدل کاسترو درگذشت! «کاسترو»های دیگری از راه می رسند ... ـ بازانتشار

پریشب رهبر انقلاب کوبا: «فیدل کاسترو»، پس از پشت سر نهادن زیستی پربار، در سن ۹۰ سالگی درگذشت. شاید از دیدگاه نظری، وی را نتوان همپایه و همتراز اندک رهبران و پیشتازان اندیشه و پیکار «سوسیالیسم دانشورانه» («مارکسیسم ـ لنینیسم») و به عنوان نمونه ای درخشان از آن میان: «آلوارو کونیال» بشمار آورد؛ ولی از سویه ی کارکرد («پراتیک») اجتماعی و شیوه ی برخورد دلاورانه و آماجمند در بزنگاه های دشوار تاریخی و آن گرهگاه هایی که گاه استوارترین نیروها را در برابر «واقعیت های سختِ روز» به زانو درمی آورد یا دستِکم به نرمشی نابجا وامی دارد، نمونه ای بی همتا، تاریخی و ماندگار است و خواهد ماند؛ نمونه ای که از این سویه و شیوه ی برخورد کردارگرایانه۱، بیش از دیگر رهبران انقلابی چپ به شیوه ی برخوردِ دانشمند انقلابی تیزبین: «و. ای. لنین» نزدیک شد؛ و مگر نه آنکه «پراتیک»، پایه ی «تئوری» و سنگ تراز آن است؟

دو برآمد درخشان در زمینه ی برخورد کردارگرایانه و بهنگام اجتماعی که بی هیچ گمان و گفتگو، «فیدل کاسترو» در آن، نقشی چشمگیر و ارزنده بازی نمود را در پیروزی انقلاب کوبا۲ و سمتگیری باریک بینانه ولی بسیار دشوارِ اقتصادی ـ اجتماعی، برای بازسازی و نوسازی اقتصادِ وابسته به بازار فروپاشیده ی کشورهای اردوگاه سوسیالیستی («کومِکُن») در «آبخُست آزادی» گواه بوده ایم.۳ 

درباره ی نخستین برآمد یادشده، درست یا نادرست و از چپ و راست، بسیار گفته و نوشته شده و به آن نمی پردازم؛ ولی درباره ی کار سترگ و بسیار دشوارِ بازسازی و نوسازی اقتصادِ کوبا کم تر سخن به میان آمده است.  رُک و پوست کنده بگویم:
در دوران فروپاشی کشورهای یادشده، یکی از نگرانی های بزرگم، فروریختن اقتصاد کوبا و به ناگزیر، ساختار سیاسی آن کشور قهرمان بود. درست در چنین هنگامه ای، آن بزرگمرد از دست رفته که بی هیچ گمان و گفتگو، یکی از برجسته ترین نمادهای وجدان آدمیت پیشرو در جهان کنونی بشمار می رود، چون همتای خویش در کوران رویدادهای سختِ پس از پیروزی «انقلاب سترگ اکتبر روسیه»، توده های مردم کوبا را گواه گرفت و از همه ی کارگران و زحمتکشان، اندیشمندان، ویژه کاران و روشنفکران خلقی آن کشور کمک خواست تا در کم ترین زمان، درباره ی بازسازی ها و نوسازی های ناگزیر و بایسته، نوآوری هایی در همه ی رشته های اقتصادی ـ اجتماعی بکار گرفته شوند. خلق دلاور کوبا با پاسخ مثبت دادن به درخواست رهبر انقلابی خویش، چنان کار بزرگ و دشواری را بر دوش گرفت و به پیروزی رساند؛ تا آنجا که تنها به عنوان نمونه ای چشمگیر، نوآوران آن کشور توانستند از ساقه ی نیشکر گونه ای سوخت برای خودروها و تراکتورهای از کار بازمانده بسازند و اقتصاد کشوری بسیار کوچک و زیر فشارهای اقتصادی و سیاسیِ کمرشکنِ همه ی کشورهای امپریالیستی و از همه بیش تر: امپریالیست های «یانکی» را به جایی برسانند که با همه ی سختی ها بتواند روی پای خویش بایستد. چنین کاری کارستان از دید من، انقلابی بس بزرگ تر از انقلاب کوبا بود و با آنکه زود بزود و از هر چیزی شگفت زده نمی شوم از چنین کار بزرگی که نیرو و آفرینندگی خلقی رزمنده در راه ساختمان سوسیالیسم را به نمایش نهاد، بس شگفت زده شدم۴ و آموختم.

با آنکه گزافه گویی درباره ی مَنِش این و آن بویژه در در زمینه ی رویدادهای اجتماعی و سیاسی را چندان خوش ندارم و بزرگنمایی «نقش مَنِش» (نقش شخصیت) در تاریخ را بس نادرست و نادانشورانه می دانم، نمی توانم از کارکرد خوب و ارزنده ی فیدل کاسترو در پیشبرد اندیشه ها و آرمان های چپ در میان توده های مردم آمریکای لاتین چیزی نگویم و از کنار آن به آسانی بگذرم؛ کُنش وی بویژه از آن سویه برجسته تر و پررنگ تر به چشم می آید که با روند عینی فرگشت تاریخی همسویی بیمانندی داشت:
نشانه ای گویا از شِم طبقاتی باریک و خوب سمتگیری شده ی وی به سود توده های کار و زحمت!

بویژه این روزها که هر انچوچکِ چپ نمایی، جایی فراخور نان بمزدی خویش در این دانشگاه یا آن  "پژوهشکده"ی کشورهای امپریالیستی باخترزمین دست و پا نموده و درباره ی «دوران شکست چپ» و ناگزیری همکاری با جریان های نولیبرال سرمایه برای یافتن راهی نه میانبُر که میانه۵ برای بهبود زندگی توده های مردم داستان می سراید، بازگویی آنچه انقلاب کوبا و رهبر استوار و پیگیر آن در یاری رسانی شایسته به پیشبرد انقلاب های توده ای در «باغچه ی پشت خانه ی یانکی ها»۶ به انجام رساند، برجستگی و بایستگی بازهم بیش تری می یابد. در این باره و آنچه  با کلّی گویی های "خردمندانه" و بیش تر «توتولوژیک» از «شکست چپ» و از آن نادرست تر: «دوران شکست چپ» یاد می شود، نکته های زیر را به بهانه ی یادبود درگذشت «فیدل کاسترو»، یادآور می شوم:
الف. ما با روندی پر فراز و نشیب در راه رسیدن به سوسیالیسم روبرو بوده و همچنان هستیم. چنین روندی نه آنگونه است که برخی چپ روهای خشک مغز با نگرشی واپسگرایانه  و برخوردی همسنگ با متافیزیکِ ویژه ی افلاتون، خط راستِ جداکننده ای میان به گفته ی آن ها « دوره ی استالین» و «دوره ی خروشچف تاکنون» می کشند و با تکه تکه نمودن پنداربافانه ی روند تاریخی، آبشخوری برای ساخت و پرداخت یاوه گویی هایی از گونه ای دیگر و از آن میان، «دوران شکست چپ»، فراخور نیروهای راست فراهم می آورند؛ و نه آنکه چپ نماهای رنگارنگ از «سوسیال دمکرات»های بوقلمون سرشت گرفته تا «لیبرال دمکرات»های مزدور سرمایه، همه ی آن روند تاریخی را از بنیاد شکست خورده انگاشته و گاه با گستاخی بیمانند و ریشخندآمیزی، آن را «یک شوخی تاریخی» جا می زنند و امیدوارند تا دیگر پیش نیاید! کوشش همه ی این ها در جایگاه خوشخدمت ترین و سرسپرده ترین نوکران سرمایه امپریالیستی، سرراست یا ناسرراست، برای آن بوده و هست تا سوسیالیسم را پنداری پوچ، «اتوپیا»  و کاری نشدنی وانمایند! تفی سر بالا و شوخی کودنوار و بیمزه ای که واقعیت های تاریخی از «کمون پاریس» به این سو و بویژه هفتاد سال، فرمانروایی سوسیالیسم در نخستین کشور زحمتکشان جهان ـ با همه ی کاستی ها و نارسایی هایش ـ را نادیده می گیرد. به هر رو، در چنان روند پرفراز و نشیبی، هر از گاهی با پیروزی ها و شکست هایی بزرگ و کوچک و در بخش سترگی از آن با نبردی سنگر به سنگر روبرو بوده و هستیم. با آنکه نیروهای راست و سرمایه ی امپریالیستی، همچنان از توان بسیار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و رسانه ای برخوردارند، روند تاریخی بسودشان نیست؛ آن ها با همه ی زیگزاگ های ریز و درشت تاریخی، در روندی سراشیبی که هر آن شیب تندتری نیز می یابد رو به نابودی می روند؛ گرچه، باید یادآور شد که نابودی آن ها بگونه ای خودکار و خودبخودی روی نخواهد داد و تنها با کوشش توده های مردم و نیروهای پیشروی همه ی کشورها برهبری نیروهای چپ راستین، شدنی و انجام پذیر است؛
ب. بخش سترگی از شکست ها و بویژه آن شکست های مشخص تاریخی۷، فرآیند کارکردِ خیانتکارانه ی «سوسیال دمکراسی» در جامه ها و رنگ های گوناگون و چشم فروبستن، نادیده گرفتن یا کم بها دادن به چنین فرآیند فریبکارانه ای از سوی نیروهای پیشرو و انقلابی چپ است؛ شکست هایی که با کارکرد این جریان های سازشکار و مزدور سرمایه در جامه ی چپ، هماوندی سرراست و ناگسستنی داشته و دارد؛ و
پ. آنچه در کوبا رخ داد و به بار نشست و سپس به کمابیش همه جای آمریکای لاتین گسترش یافت، واژگونِ گفته های گندچاله دهان های مزدور سرمایه، یک پیروزی و گام بزرگ تاریخی به پیش برای توده های کار و زحمت و نیروهای چپ در همه جای جهان بشمار می رود؛ باغچه ای کوچک، زیبا و خوب گلکاری شده در آنجا، درست زیر بینیِ خوک های پروارِ بزرگ ترین و هارترین سرمایه داری امپریالیستی جهان پدید آمد و از آن هنگام تاکنون به بخش سترگی از آمریکای لاتین گسترش یافته است. در آنجا با نمونه ای پربار از کارکرد آگاهانه ی «آخشیج ها و روندهای ذهنی»۸ روبروییم که توانست با شایستگی زنجیر کنش و واکنش میان «پایه» و «روبنا»۹ را رویهمرفته پایدار و پویا نگه دارد. انقلاب کوبا برهبری «فیدل کاسترو»، بیمانند بود و چون نمونه ی کلاسیکِ «انقلاب سترگ اکتبر روسیه» در سال ۱۹۱۷ توانست و همچنان می تواند در زمینه هایی، «جهان دربر»۱۰ و آموزنده باشد.

با آنچه در بالا بگونه ای فشرده در میان نهاده شد، شکست هایی که مزدوران رسانه ای و دانشگاهی سرمایه داری امپریالیستی بر آن ها انگشت می نهند، نه فرآیند کارکرد نیروهای چپ راستین اند و نه «شکست چپ» به مانش گسترده و دربرگیرنده ی آن! نیک که نگریسته شود، آن روند پر فراز و نشیب، انباشته از شکست ها و پیروزی های کوچک و بزرگ در هر دو سوی چپ و راست پیشانی نبردی است که بخش سترگی از آن نیز تاکنون نبردهای سنگر به سنگر را دربرگرفته و می گیرد. به این ترتیب، سخن از «دوران شکست چپ»، یاوه ای بیش نبوده و نیست؛ بویژه آنکه از «انقلاب سترگ اکتبر روسیه» به این سو، سنگینی کفه ی ترازو با همه ی بالا پایین شدن ها و زیگزاگ های کوچک و بزرگ تاریخی آن، بسود نیروهای چپ و پیشرفتخواه جهان و به سوی سوسیالیسم، هر آن بر هم می خورد. در همه ی جاهایی که هم اکنون "خاموشی" فرمانرواست، آتش زیر خاکستر دادخواهی توده های مردم جهان، هر آن آماده ی زبانه کشیدن است.   

با درگذشتِ «فیدل کاسترو» از جهان بزرگ پیرامون ما چیزی کاسته شد؛ چیزی که با کوشش پیگیر کمونیست ها و دیگر نیروهای خواهان پیشرفت اجتماعیِ ـ اقتصادی حهان بسود توده های مردم زحمتکش بزودی پر شده و راه وی با سربرآوردن «کاسترو»های دیگر پی گرفته خواهد شد.  

ب. الف. بزرگمهر    هشتم آذر ماه ۱۳۹۵


پی نوشت:

۱ ـ آمیخته واژه ی «کردارگرایی» را می توان با اندک چشم پوشی بجای واژه ی از ریشه لاتینی «پراگماتیسم» بکار برد. در اینجا، این آمیخته واژه را نه به مانش همه سویه ی فلسفی و اجتماعی آن که در چارچوبی بسته تر بدیده گرفته و بکار برده ام.    ب. الف. بزرگمهر

۲ ـ انقلاب کوبا پس از پیروزی، سرمشق بسیاری از نیروهای انقلابی در سراسر جهان بویژه در کشورهای آمریکای لاتین شد. بماند که بسیاری از جوانان روشنفکر انقلابی و از آن میان، در میهن خودمان با برداشتی بسیار نابجا و رونوشت برداری از کارکردِ ذهنی گرایانه و نادرست «چه گوارا» در نِشای انقلاب کوبا در دیگر کشورهای آمریکای لاتین، سرمشقی نادرست و نابجا از آن را به بوته ی آزمایش نهاده، شکست های سختی خوردند؛ با این همه، این نیز بخشی از روندی تاریخی بود که ریشه های آن به نارسایی ها و کژدیسگی های پدید آمده در جنبش کمونیستی جهان و ابزار دست شدن آن از سوی «سوسیال دمکراسی» خیانتکار و مزدور سرمایه در همه جا برمی گردد.

۳ ـ تا آن هنگام و در آستانه ی فروپاشی نخستین کشور زحمتکشان جهان: «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» و در پی، «اردوگاه کشورهای سوسیالیستی»، اقتصادِ کشور کوچک کوبا تا ۹۰ درصد به بازار آن کشورها («کومِکُن») وابسته بود!

۴ ـ نمونه ای از گفته ی طنزآمیزِ «اسکار وایلد»: «تنها کودن ها شگفت زده می شوند»!

۵ ـ تا اندازه ای سنجیدنی با زبانزدِ «نه سیخ بسوزد و نه کباب»!

۶ ـ یادآور می شوم که نام «ایالات متحد آمریکا»، فرآورده ی هنگام و سیاستی است که امپریالیسم تازه پا گرفته ی «یانکی» با شعار «آمریکا مال آمریکاییان و ...» بلعیدن خاک همه ی آن قاره ی پهناور را از شمال تا جنوب آماج سیاست پلید خود نهاده بود؛ گرچه بسیاری از کشورهای امریکای مرکزی و امریکای لاتین تا مدت ها «باغچه ی پشت خانه ی یانکی ها» بشمار می رفت، سرانجام آن سیاست به شکست انجامید؛ ولی آن نام نادرست برجای ماند و همچنان از سوی بسیاری آدم ها، روزنامه نگاران و سیاستمداران، آگاهانه و ناآگاهانه، بکار می رود. نام درست این کشور «اتازونی» یا به شکلی مشروط «ایالات متحد» است؛ پسوند «آمریکا»ی آن را نباید بکار برد!

برگرفته از پی نوشتِ گزارش «زنده و سرفراز باد جمهوری دمکراتیک خلق کره»!، ب. الف. بزرگمهر، ششم بهمن ماه ١٣٩١

۷ ـ ... و نه «شکست چپ» بگونه ای کلّی و دربرگیرنده که از گندچاله دهان های مزدور و مردم فریب کشورهای امپریالیستی بیرون می آید!

۸ ـ  «عینی» و «ذهنی» بر بنیاد دیالکتیک ماتریالیستی

«عینی» (Objective)  از دیدگاه «دیالکتیک ماتریالیستی» به آرش همه ی پدیده ها و روندهایی است که بیرون از حسّ های پنجگانه، آگاهی، خِرَد و ذهن آدمی، بی هیچگونه  وابستگی به آن ها از هستی برخوردارند و کارکردشان پیرو خواست (اراده) آدمی نیست.

«ذهنی» (Subjective) به آرش همه ی آن چیزهایی است که از جهان پیرامون («عینی») در خِرَد و احساس آدمی بازتاب می یابد.

«عینی» و «ذهنی» در هماوندی کنشگرانه با یکدیگر آرش و مانش می یابند. «روندهای ذهنی» تا آنجا که بر پایه ی شناخت باریک بینانه ی «آخشیج ها و روندهای عینی» استوار شده، رویکردی سازگار با آن ها دارد و دَم به دَم با آن روندها، واکنش هایی پویا و بازتاب هایی ناگسسته از خود نشان می دهد، می تواند مُهر و نشان خود را در شتاب بخشیدن درخور به روندهای عینی تا اندازه ای بر جای نهد؛ وگرنه با «ذهنی گرایی» افسار گسیخته ای روبرو خواهیم بود که «روندهای عینی» را تا اندازه ای کند می کنند.     

برای آگاهی بیش تر:
کتاب «واژه نامه سیاسی و اجتماعی»، اثر رفیق فروتن، پرکار و اندیشمند توده ای، قهرمان شکنجه گاه های رژیم تبهکار جمهوری اسلامی: زنده یاد هوشنگ ناظمی نامور به «امیر نیک آیین»

۹ ـ «روبنا» که از «پایه» مایه می گیرد به نوبه ی خویش در روندی زنجیره ای بر آن مهر و نشان خویش را برجای می نهد!

واژه ی «پایه» را در اینجا به مانش دانشورانه و فلسفی آن در برابر واژه ی «روبنا» بکار برده ام. در این باره، بازگویی بخشی کوتاه از «درس ۵۵» کتاب ارزنده ی «ماتریالیسم تاریخی»، نوشته ی رفیقِ زنده یاد: هوشنگ ناظمی (نامور به امیر نیک آیین) را سودمند می دانم و خواندن و بازخوانی آن را نیز سپارش می کنم:
با بررسی تئوری مارکسیستی ـ لنینیستی «پایه و روبنا» و آموختن دو مانش (مقوله) ی «پایه» و «روبنا» که از سوی کارل مارکس و فردریک انگلس بازشناخته و تدوین شد، ما می توانیم گره این جُستار را بگشاییم که چگونه شیوه ی فرآوری (تولید) و هماوندی های (مناسبات) تولیدی، همه ی هماوندی های دیگر اجتماعی دربردارنده ی سیاسی و حقوقی و اخلاقی و غیره را تعیین می کند و چگونه این هماوندی ها به نوبه ی خود در فرگشت (تکامل) پایه اقتصادی جامعه، مهر و نشان خود را می نهد.

پایه: مارکسیسم در میان انبوه هماوندی های اجتماعی جامعه، هماوندی های مادی فرآورنده (تولیدی) را بنیادین و تعیین کننده می داند.

پایه و زیربنای اجتماعی در هر مرحله مشخص فرگشت تاریخی عبارت است از مجموعه ی این هماوندی های فرآوری که شالوده ی مادی اجتماع، ساختمان اقتصادی جامعه را بنیاد می نهد. بنابراین از سویه ی درونمایه (مضمون) میان مانش (مفهوم) یا تعریف «پایه» و «زیربنا» با مانش و تعریف «هماوندی های فرآوری» («مناسبات تولیدی») تفاوتی نیست؛ ولی هنگامی که این مجموعه را بسانِ قطبی در برابر قطب نیروهای فرآورنده (مولد)، درون مانش (مقوله) «شیوه ی فرآوری» می گذاریم، آن را «هماوندی های فرآوری» می خوانیم؛ هنگامی که نقش و جای همان مجموعه یعنی «هماوندی های فرآوری» را در زندگی اجتماعی نشان می دهیم و خاطر نشان می کنیم که بر روی این شالوده است که همه ی دیگر هماوندی های اجتماعی بنا می شود، آن را «پایه» می نامیم. (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر(

برگرفته از پانوشتِ نوشتار «برادر! آخر اینگونه که پیش چشم مردم، سکه ی یک پول سیاه می شویم ...»، ب. الف. بزرگمهر، ۱۷ بهمن ماه ۱۳۹۳

در چارچوب فلسفی آن: «پایه» (یا «زیربنا» که بخش عمده ای از آن دربرگیرنده ی دگرگونی های فن آورانه است) مُقدّم بر «روبنا» که همه ی ساختارهای فرهنگی و حقوقی و اجتماعی جامعه را دربرمی گیرد، است و به عنوان نمونه، آنگاه که روبنای اجتماعی کهنه شده و دگرگونی های «پایه» را نمی تواند بازتاباند و بندی در راه پیشرفت جامعه می شود، «زیربنا» یا بهتر است گفته شود: «پایه»، آن را می شکند تا روبنای تازه تری درخور زیربنای اجتماعی بسازد که بیگمان نباید آن را بگونه ای فراطبیعی (متافیزیکی) دریافت؛ زیرا روبنای اجتماعی نو بسیاری از آخشیج (عنصر) های کهنه را دربر دارد که آرایشی دیگر گرفته اند و نه آنکه جابجایی مکانیکی نو با کهنه انجام یافته باشد. به هر رو با آنکه «روبنا» نیز به سهم خود بر دگرگونی های «پایه» و کند شدن یا شتاب بخشیدن به آن نقش دارد ...

برگرفته از نوشتار «دگرگونی هایی تنها در یک نسل!»، ب. الف. بزرگمهر، ششم تیر ماه ۱۳۹۲

۱۰ ـ آمیخته واژه ی«جهان دربر» را نخستین بار در نوشتار «نقش تاریخی کمونیست ها و نیروهای چپ در میهن مان » (پنجم اَمرداد ماه ۱۳۹۰)  بجای «جهانشول» ساخته و بکار برده ام:

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!