«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

سردرگمی در اندیشه، پوچی در کردار اجتماعی!


نامه ی پرویز ناتل خانلری به پسرش را با عنوان «... پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن نمی ارزیدند!»
(http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/12/blog-post_3319.html) در «گوگل پلاس» نیز درج نموده ام.

نوشته است:
«آقای بزرگمهر، شما دیگر چرا؟ خانلری در جبهه مقابل پرولتریا بود.» روح الله روانبخش

پاسخ داده ام:
«آقای روانبخش! منظور شما را درست درنیافتم. آگاهی دارم که وی در جبهه ی پرولتاریا نبوده است؛ ولی من آدم ها را و جبهه هایشان را آنگونه سیاه ـ سپید نمی بینم که اگر هر سخن درستی هم بر زبان راندند، آن را نادیده بگیرم! وی آدمی فرهیخته و در پهنه ی ویژه ای از ادب و فرهنگ پارسی ویژه کاری بیمانند بوده است. از آن گذشته، در اینجا سخن بر سر نامه ی وی به فرزندش است که از دید من بسیار ارزنده و آموزنده است.

درباره ی آن جبهه ها هم سخن بسیار است. چندی پیش به مناسبتی، یادداشت کوتاهی با عنوان «طنز تلخ زندگی» نوشتم. بد نیست بخوانید و ببینید که هنوز اندر خم یک کوچه ایم. آن را در اینجا می آورم و جداگانه نیز درج می کنم. شاید برای دیگران نیز سودمند باشد.

پرسش یا اظهارنظر شما نشانه ی امیدواری بسیاری است که هنوز تا ”نیهیلیسم“ی که [در یادداشت پیشین]  به آن اشاره کرده بودید، راه بسیار است. امیدوارم هرگز به آن دچار نشوید؛ زیرا به شدت ضد آدمیت و ضداجتماعی است! ...»

***

طنز تلخ زندگی!

داشتم اینترنت ـ گَردی (بر وزن ولگردی) می کردم که نگاهم به نوشته ای با عنوان «چرا از عضویت در ”شورای موقت سوسیالیست‌های چپ ایران“ استعفا دادیم؟»١ افتاد. گرچه، نه هستی آن «شورای موقتِ» به اصطلاح «سوسیالیست‌های چپ ایران» که با دیدن آن آدم ناچار می شود دنبال «سوسیالیست‌های راست ایران» نیز بگردد و نه انگیزه ی کناره گیری آن چند نفر، چیزهایی چندان مهم و چشمگیر، دستِکم برای من، نیستند و از خواندن اینگونه نوشتارها چشم پوشی می کنم، کنجکاوی ام سبب شد که آن را بخوانم؛ و البته، همانگونه که اگر آدم زمانی بسنده برای خواندن همه چیز داشته باشد، حتا خواندن کتاب آشپزی نیز که کم ترین دلبستگی به آن ندارم، می تواند به هر رو سودمند باشد، خواندن بخشی از آن بیانیه، دستِکم این سود را دربرداشت که از خنده روده بر شده، اشک از دیدگانم سرازیر شود!

کناره گرفتگان از «شورای موقت سوسیالیست‌های چپ ایران» که از کناره گرفتن شان از آن شورا درست به دلیل موقت بودن آن، کَک کسی هم نمی گزد و خوشبختانه به گاو و گوسپند کسی هم آسیب نمی رسد، در بخشی از بیانیه شان، چنین آورده اند:
«موضوع آموزنده، شگفت‌انگیز و طنز تلخ زندگی در این رأی‌گیری این بود که اغلب کسانی که به پیشنهاد قطع همکاری با اکثریت رأی موافق ندادند همان کسانی بودند که در سراسر دوران پنج ساله و تقریباً در هر نشست مجمع عمومی یا جلسه‌ی پالتاکی از مخالفان سرسخت ادامه‌ی همکاری با ”اکثریت“ بودند و در انتقادهای خود به درستی جای سالمی برای آن سازمان باقی نمی‌گذاشتند و هر بار خواهان پایان دادن به این همکاری می‌شدند! ولی اکنون به ناگهان ١٨٠ درجه تغییر موضع داده و سفت و سخت خواهان انتشار ”فراخوان“ و ادامه‌ی همکاری با اکثریت شده بودند، و سرسخت‌ترین مخالف همیشگی اکنون پرچمدار ادامه‌ی همکاری شده بود!»٢ و من بی اختیار یاد بخشی از گفته های زنده یاد احمد کسروی در «تاریخ مشروطه ی ایران» می افتم که می نویسد:
«جای افسوس آنست که با آن تکانی که به نام آزادی خواهی به مردم داده بودند، باری، در این زمینه به آنان آموزگاری ننمودند. معنی درست مشروطه و مجلس و قانون را به آنان نفهمانیدند؛ و یک راهی برای کوشش برای ایشان بازنکردند؛ و یک آرمانی به ایشان ندادند.»٣ (برجسته نمایی ها، همه جا از اینجانب است . ب. الف. بزرگمهر)

این دانشمند گرانمایه درباره ی بهره برداری های نابجا از مانش «مشروطه» و «مشروطه خواهی» بر پایه ی کمبود آگاهی توده های مردم در جایی دیگر از کتاب ارزشمندش یادآور می شود:
«... می‌کوشیدند که مشروطه را از معنی درست خود بیرون آورند و هر کس به دلخواه معنای دیگری به آن دهد و بدین‌سان آن را یک چیز بیکاره‌ای گردانند. روشن‌تر بگویم: به جای آنکه پیروی از آیین مشروطه کنند، می‌کوشیدند تا آن را پیرو رفتار و شیوه زندگی خود گردانند.»٤

یحیی دولت آبادی، روز گشایش مجلس شورای ملی را چنین بازگو می کند:
«صحن مدرسه نظامی پر است از تجار و کسبه و مردم تماشاچی، در این مجلس شعفی در مردم دیده می شود که هرگز دیده نشده و هیچ کس باور نکرده در مملکت ایران به این زودی بشود این اقدامات را نمود؛ اما به غیر از معدودی که می دانند چه می کنند و مقصود چیست، دیگران نمی دانند چه خبر است. اسم مجلسی می شنوند؛ حرف مشروطه و قانون اساسی به گوششان می خورد؛ اما قانون یعنی چه؟ مجلس کدام است؟ مشروطه چیست؟ نمی دانند. کسبه تصور می کنند مجلس برای نرخ ارزاق تشکیل می شود!»۵

این درست همان بلایی است که در روزگار کنونی و در مورد کشورمان بویژه در دو دهه ی پسین به دلیل سستی ها، نارسایی ها و کژروی های نیروی چپ و زیرپا نهادن پیکار طبقاتی به بهانه هایی چون «نخست دموکراسی، سپس عدالت اجتماعی بسود زحمتکشان» بر سر جنیش دادخواهانه ی توده های مردم ایران آمده است. آنجا که هسته ی جنبش، استواری و پایداری خود را از دست می دهد، واگرایی پیرامون آن بسیار بزرگ تر خواهد بود و این همه، گروه های گوناگون با پرچم چپ مانند قارچ از زمین سبز می شوند؛ گروه هایی که بخش کم و بیش بزرگی از آن در دوران کنونی، پنهان و آشکار به سوی «سوسیال دمکراسی» باختر گرایش یافته اند؛ ولی همانگونه که «تاریخ بار نخست بگونه ی نمایشی اندوهبار و بار دوم بگونه ای خنده دار پی گرفته می شود»٦، «سوسیال دمکراسی ایرانی» نیز بگونه ای چشمگیر خنده دار از آب در می آید. نمونه ی آورده شده در بالا تنها پرده ای از این نمایش است.

راستی! آن شورا چند سال است که همچنان موقت برجای مانده است؟!

ب. الف. بزرگمهر     ٢٠ آبان ماه ١٣٩١

پانوشت:

١ ـ خوار و بار فروشی «اخبار روز»:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=48971
 ٢ ـ همانجا
 ٣ ـ احمد کسروی تبریزی، تاریخ مشروطه ی ایران، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ پانزدهم
 ٤ ـ همانجا
 ۵ ـ «حیات یحیی»، جلد دوم، یحیی دولت آبادی
 ٦ ـ  دانشمند، سیاستمدار و فیلسوف انقلابی، کارل مارکس (١٨١٨ ـ ١٨٨٣)
"History repeats itself, first as tragedy, second as farce."»

***

چنین پاسخ می دهد:
«... نهیلیسم من، نهیلیسم پست مدرن هاست، مرگ فراروایت؛ و البته که مارکسیسم هم که مربوط به مدرنیته است نیز یک فراروایت یا همان پارادایم فرنگی هاست. اگر من پیرو مارکس و مکتب فرانکفورتی ها و نومارکسیست ها و آنارشیست هایی چون چامسکی هستم دقیقن به خاطر همان نهیلیسم است چون باورم را به حق و حقیقت و راه صلاح و صواب از دست داده ام من تنها می خواهم زنده بمانم. بلانسبت شما مثل هر موجود غیرانسان دیگر و می بینم که با آنارشیسم و مارکسیسم و حتا پراکسیس آن هم می توانم راحتتر زندگی کنم و هم می توانم به جای خودکشی، دگرکشی کرده و عقده های فروخفته خودم را ارضا کرده و از این جنگل دوپایان سخت انتقام بستانم.»

پاسخ می دهم:
آقای روانبخش گرامی!

نوشته اید که نهیلیسم شما، نهیلیسم پست مدرن هاست و اگر پیرو مارکس و مکتب فرانکفورتی ها و نومارکسیست ها و آنارشیست هایی چون چامسکی هستید دقیقن به خاطر همان نهیلیسم است، چون باورتان را به حق و حقیقت و راه صلاح و صواب از دست داده و تنها می خواهید زنده بمانید.

پیش از هر چیز باید بگویم که من از نیهیلیسم پست مدرن هیچ نمی دانم و خرسند خواهم شد اگر در یک یا دو جمله (بدون مراجعه به کتاب! چون خودم هم می توانم اینکار را انجام دهم.) برایم نظر خود را درباره ی آن بنویسید. درباره ی نیهیلیسم (فلسفه ی پوچی یا پوچگرایی) و اگزیستانسیالیسم چیزهایی خوانده و درباره ی بویژه زمینه ها و چگونگی پیدایش آنها کم و بیش خوب می دانم.

اگر با کمی احتیاط بخواهم داوری کنم، نظر شما را در همین چند سطر که نوشته اید به اگزیستانسیالیسم نزدیک تر می بینم. از دید من، همه ی آن ها دربرگیرنده ی نظریه ها و مکتب هایی که نام برده اید (مکتب فرانکفورتی ها و نومارکسیست ها و آنارشیست ها)، نظریه هایی ضدعلمی، سفسطه گرانه (به مانش آمیزه ی راست و دروغ با نتیجه ای نادرست!) است که برخی از آن ها را بویژه در باخترزمین، آنگاه که «شبح مارکسیسم» بر فراز سر "از ما بهتران" به پرواز در آمده بود و «خطر سرخ» تهدیدشان می کرد، خوب پرورش داده و به میدان فرستاده بودند. چرایی آن را می توانید خود حدس بزنید! در بنیاد این جُستاری ساده است. اگر سیلی را که راه افتاده بتوانند، سد کنند، می کنند و اگر نتوانند، کوشش می کنند تا دستکم آن را به کاریزهای گوناگونی پخش کنند تا از نیرو و اثربخشی آن هرچه بیش تر کاسته شود! بر سر مارکسیسم و سپس مارکسیسم ـ لنینیسم نیز همین بلا را آورده اند. تا آن هنگام که هنوز خود را در پراتیک محک نزده بود، آن را نادیده می گرفتند. با آغاز انقلاب های کارگری سده ی هژدهم در آلمان و سایر جاها که درستی نخستین نظریه ی علمی سوسیالیستی را نشان داد  ـ و در اینجا باید حتمن خاطرنشان کرد که پراتیک سنگ محک درستی یا نادرستی تئوری است ـ پیکار بهره کشان جهان با «سوسیالیسم علمی» که بر خلاف همه ی نظریه های سوسیالیستی پندارگرایه ـ اتوپیایی پیشین خود به دیالکتیک (و در واقع باید گفت دیالکتیک ماتریالیستی) نیز ساز و برگ یافته بود، شکل دیگری گرفت. از آن پس، گونه های گوناگونی از نظریه ها، مکتب ها و نحله های گوناگون اندیشگی که کم و بیش در همه ی موردهای تاریخی آن تاکنون از پشتیبانی همه جانبه ی سامانه ی سرمایه داری (امپریالیستی) برخوردار بوده و هست و خود را در جامه ی سوسیالیسم یا نظریه های  "پسا مدرن" جا می زنند، پا به عرصه نهاده اند که البته بی هیچ گفتگو، زمینه ی طبقاتی چنین نظریات و مکتب ها را که بگونه ای عمده ریشه در لایه های میانگین اجتماعی دارند، نباید نادیده گرفت. روی همین زمینه ها، پروفسورها و نظریه پردازان خودفروخته و مزدبگیر سامانه ی سرمایه داری که بسیاری از آن ها در دانشگاه ها و بنگاه های پژوهشی باخترزمین به کار سرگرمند، بنای نحله های گوناگون اندیشگی را پی ریخته و با عنوان های گاه باشکوه و گول زننده ای چون "پسامدرن" به بازار سرمایه داری عرضه می کنند تا بویژه لایه های هوشمند و روشنفکری را که نارسایی ها و کاستی های سامانه ی (اکنون دیگر زمینگیر شده ی) سرمایه داری را درمی یابند، گیج و سردرگم نمایند؛ روشنفکرانی که بدون کار پربار و پیوسته ی آن ها، جنبش های کارگری هیچگاه به پایه ی جنبش های اجتماعی ـ سیاسی فرانروییده و نخواهد رویید.

می بینید؟ آن ها چه خوب آماج هایی را نشانه رفته اند؟! نتیجه ی کارشان همین است که به عنوان مشت نمونه ی خروار در گفتار آقای روانبخش ـ به عنوان آدمی راستگو و بی آلایش که آنچه در سر دارد، رُک و پوست کنده در میان می نهد و این خود نشانه ی خوبی است که بسیاری دیگر از آن بی بهره اند! ـ بازتاب می یابد:
«اگر من پیرو مارکس و مکتب فرانکفورتی ها و نومارکسیست ها و آنارشیست هایی چون چامسکی هستم دقیقن به خاطر همان نهیلیسم است چون باورم را به حق و حقیقت و راه صلاح و صواب از دست داده ام من تنها می خواهم زنده بمانم. بلانسبت شما مثل هر موجود غیرانسان دیگر و می بینم که با آنارشیسم و مارکسیسم و حتا پراکسیس آن هم می توانم راحت تر زندگی کنم و هم می توانم به جای خودکشی، دگرکشی کرده و عقده های فروخفته خودم را ارضا کرده و از این جنگل دوپایان سخت انتقام بستانم.» ولی، آقای روانبخش! زندگی رویهمرفته بسیار ساده تر از آن چیزهایی است که روشنفکران خود را در میان مانش (مفهوم) ها و جُستارهایی که بیش تر وقت ها از آن ها دریافت درستی نیز ندارند، درگیر و سردرگم می کنند. به عنوان نمونه به نوشته ی کارگری سندیکایی که شاید از نظر حجم اندوخته ها و داده های دانش های گوناگون اجتماعی، بسی کم تر از ما روشنفکران در ذهن خود انباشته، توجه کنید تا ببینید چگونه به زبانی ساده و بی آلایش های معمول در زبان روشنفکران با اشاره به فاکت هایی تاریخی، پاسخ روشنفکری «چپ نما» یا «چپ رو» را با شایستگی درخور یک کارگر آگاه و پیکارگر سندیکایی می دهد؛ منظورم نوشته ی زیر است که آن را در «گوگل پلاس» نیز درج نموده ام:
«سندیکایی ها همیشه حقیقت را می گویند!»، مازیار گیلانی نژاد،  ۵ دی ماه ١٣٩١

نمی خواهم حتا جمله ای از آن را برای شما بازگو کنم. همه ی آن را باید خواند:
حقیقتی است شاید با گردنی باریک چون مو؛ آنچنانکه آن سراینده ی کهن ایرانی بر زبان رانده بود؛ ولی به هر رو حقیقتی با پشتوانه ی تاریخی!

سوسیالیسم علمی را نمی توان با آن نظریه های ضدعلمی و شبه علمی در یک جوال گذاشت و آنچنانکه شما در نوشته ی خود به آن دست زده و گویا با همه ی آن ها نیز همداستان هستید، همه را هم ارز یکدیگر معرفی نمود! به این می گویند: مغلطه! شیوه ی نگرش و روشی بسیار نزدیک به  «رلاتیویسم» (Relativism) نیز در آن به دیده می آید؛ شیوه ای سردرگم کننده که بویژه رسانه های گروهی کشورهای امپریالیستی بسیار از آن در میزگردها، گفتگوهای چندجانبه و همایش ها بهره می گیرند؛ بر پایه ی این انگاره ـ الگو، همه تا اندازه ای درست می گویند و حق دارند (گونه ای پلورالیسم رسانه ای؟!) و هرکس گوشه ای از حقیقت را می نمایاند! نخستین و مهم ترین نتیجه، آن است که بنابراین، هیچکس درست نمی گوید: چون گوشه ای از حقیقت، چنانکه در آن سروده ی فلسفی مولوی که هر کس جایی از بدن یک پیل (فیل) را لمس می کرد و نمی توانست هستی پیل به آن گندگی را در پندار خود بگنجاند نیز آمده، نه تنها همه ی حقیقت نیست که ضد آن نیز هست! بهره کشان جهان سرمایه در هر جامه ای و زیر هر پوششی، همین را می خواهند؛ زیرا نتیجه ی آن سردرگمی که شما نیز خود به آن صادقانه اقرار کرده اید، نشناختن «راه صلاح و صواب» از یکدیگر، سر سپردن به دستِ سرنوشت و سرفرود آوردن در برابر وضعیت موجود و از آن بدتر چاکری و نوکری بهره کشان و زالوهای ایران و جهان است.

این چند سطر را به بهانه ی نوشته ی شما نوشتم؛ زیرا می دانم کسانی چون شما، چه در باختر زمین و چه در ایران کم نیستند؛ روشنفکرانی، چه مذهبی یا غیرمذهبی که آسیب های فراوانی از چیرگی شکمبارگان، مفتخوران و انگل های اجتماعی دیده  و در شناخت راه درست از نادرست و یافتن سمتگیری پیشرفتخواهانه  سردرگم شده اند؛ چالش بنیادین در همینجا و به همین سادگی است:
کجا و در کدام سمت و سوی بُردارهای اجتماعی ایستاده ای؟! در سمت از دیدگاه تاریخیِ فراروینده ی آن به سود طبقه ی کارگر، زحمتکشان و دیگر فرآورندگان مادی و معنوی یا در سمت میرنده ی آن به سود سرمایه داری و بهره کشان و ستمگران؟! خوشبختانه یا شوربختانه، جایی در آن میان هستی ندارد که به هر بهانه ای کناره گرفت و ساز خود را نواخت! همه ی کسانی که چنین ادعاهایی در سر داشته یا بر زبان می آورند در کردار خود تنها و تنها به ایستایی و بدرازا کشیدن وضع موجود و کوششی ضدتاریخی یاری می رسانند؛ کوششی که بیگمان با نخستین برآمد انقلابی آینده شکست خواهد خورد. برآمدی که ریشه در نخستین انقلاب پیروزمند سوسیالیستی در سال ١٩١۷ دارد؛ انقلابی که از بوته ی آزمایش درآمد و سوسیالیسم علمی از تئوری پای به میدان پراتیک نهاد. از کاستی ها و نارسایی هایش سخن نمی گویم؛ بیگمان بسیار بوده اند؛ ولی همه ی آن نارسایی ها و کاستی ها که بخش عمده ای از آن نیز ناگزیر بوده اند (محدودیت افق تاریخی!) در برابر دستاوردها و پیامدهای درخشان تاریخی آن بسیار کوچکند؛ نارسایی ها و کاستی هایی که از آن ها بیگمان باید آموخت و آن ها را بکار نبرد!

نکته ای دیگر نیز در این میان مهم است, شاید حتا بسیار مهم که می خواهم آن را با شما و دیگران در میان بگذارم. با هر حرکت پیشرونده ی تاریخی، اجتماعی، علمی، فرهنگی و ... افق های تازه ای به روی آدمی گشوده می شود؛ افق هایی مه آلود که همه چیز در آن روشن نیست؛ پرسش هایی تازه که پیش از آن هرگز به اندیشه ی آدمی نمی توانست بیاید ... این دیالکتیک رشد و پیشرفت و نشانه ی نیرومند دیگری بر مقدم بودن «عین» بر «ذهن» است. با هر کشف تازه، با یافتن پاسخ یه پرسشی که پیش تر پاسخی نداشت، ده ها و ده ها پرسش و چالش های تازه به میان می آید؛ با آن دو گونه می توان برخورد نمود:
ـ برخوردی علمی و تاریخی و چه بهتر تا آنجا که ممکن است: ساختاری؛ برپایه ی دیالکتیک ماتریالیستی تنها به عنوان رهنمون کردار و نه آیینی!
ـ برخوردی بر پایه ی ضدعلمی و ضد تاریخی با انگشت نهادن و پافشردن بر ندانم گرایی؛ بر کهنه پرسش های هنوز پاسخ نیافته یا بر پرسش های تازه پدید آمده و نتیجه گیری های پندارگرایانه از آن ها!

پیمودن راه نخست بیگمان دشوارتر است! از همین رو، بسیاری همچنان راه دوم را برمی گزینند!

ب. الف. بزرگمهر    دهم دی ماه ١٣٩١

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!