«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

خاره ی بیداد را با ناخن هم شده باید همچنان سُنبید! ـ بازانتشار

درباره ی موسیقی اصیل ایرانی است که از جایی برگرفته و در «گوگل پلاس» بازانتشار داده ام. کسی که دست اندر کار این رشته می نماید، می نویسد:
«هرچند هنوز موفق به شنیدن این اثر ارزشمند و دانلود فایل بعلت سرعت کم اینترنت نشده ام ولی لازم است عرض کنم هرچند ارزش هنری مرحوم بهاری بخوبی ادا نگردید و در هنرمندی آن مرحوم جای بحثی نیست ولیکن هنرمند بی همتای هموطن و گمنام استاد طُغای شهرکردی که متأسفانه جز چند اثر که همراه ملک محمد مسعودی اجرا نمود اثر دیگری از او یاد ندارم و البته بعنوان یک مستمع ونه هنرشناس معتقدم تبحر استاد طغا بسیار بالاتر از استاد بهاری است؛ ولی در گمنامی زیست و اکنون هم خبری از این استاد ندارم. ولی کاش آثار موجود این بزرگوار را می شنیدید تا به صدق عرایض اینجانب پی ببرید.»

می نویسم:
با سخنان پربار شما نه تنها همداستانم که در تجربه ی کاری خود در روستاهای ایران با شماری هنرمندان، عارف مسلکان، اندیشمندان و بطورکلی استعدادهای درخشانی در میان توده ی مردم معمولی و به گفته ی برخی: «عوام الناس» برخورد نموده ام که دید مرا نسبت به جامعه ی از دیدگاه تاریخی زنگار گرفته مان از بیخ و بن زیر و رو نمود. استعدادهایی که بسیاری از آن ها به دلیل هایی روشن که به آن نمی پردازم، ناشکفته و حتا مانند موردهایی که شما برشمردید، ناشناخته می مانند؛ گرچه استاد بهاری در کمانچه به هر رو تا اندازه ای شناخته شده هستند. درباره ی استاد طُغای شوربختانه چیزی نمی دانم. کاش خود شما این زحمت را به دوش گرفته، آثار آن استاد را به دیگران بشناسانید. 

در یکی از منطقه های حاشیه ی مناطق نفتی، جایی که آمیخته هایی از قیر و نهشته های جامدتر نفتی گاه در سطح زمین رخنمون داشتند، یکبار به چوپانی برخوردم که با دقتی بیمانند و بی آنکه آموزشی در این زمینه دیده باشد، می توانست شیب و جهت آن رگه ها و اینکه در کجا می توانست بار دیگر در سطح زمین رخنمون یابد را مشخص نماید. نخست، پنداشتم که یه دلیل آنکه به منطقه آشناست، جای آن ها را می داند؛ ولی سپس با یک آزمایش ساده برایم روشن شد که وی از دید ذهنی سه بُعدی بیمانندی برخوردار بود که به وسیله ی آن با روشی که همه ی زمین شناسان ناچار به یادگیری و کاربرد آن هستند (شناخت سه بُعدی از روی تنها دو بُعد ـ extrapolation ) می توانست گمانه زنی نماید. من از وی زمین شناسی آموختم!

با انقلاب بهمن ۵۷ این امید پدید آمد که به خودکامگی دیرینه سال برای همیشه پایان داده شده، کشورمان سمت و سوی پیشرفت های بیش تر علمی و فنی و اجتماعی ـ اقتصادی را بپیماید؛ شوربختانه با جان گرفتن دوباره و گام بگام بورژوازی کمپرادور (وابسته) که هم اکنون در کار جفت و جوش دادن واپسین پیوندها با «شیطان بزرگ» است و حاکمیت شان تاکنون جز سرکوب و خرابکاری در همه ی عرصه ها کاری انجام نداده، این امید بزرگ مردم ایران زیر پا نهاده شد؛ گرچه، آتش زیرخاکستر همچنان برجاست و خاموش نشده است تا برآمدی دیگر که شاید این بار "خودی" و "ناخودی" ساخته و پرداخته ی خائنین و دزدان به جامه ی اسلام درآمده، جای خود را به همدلی و همگامی و همسویی همه ی توده های مردم ایران و همه ی خلق هایش بدهد تا کشور باستانی مان که بسیار بسیار به جهان پیشکش نموده و خود همچنان تنگدست و درمانده مانده، شکوفا شود.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۳ تیر ماه ۱۳۹۲

http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/07/blog-post_5490.html 

·        عنوان را با الهام از بخشی از سروده ی زنده یاد: احسان طبری با عنوان «چه اشباحی است در گردش بر اين کهسار آبی رنگ» برگزیده ام.  ب. الف. بزرگمهر 

«...
بر این خاکی که ایران است نامش
بانگ انسانی، دمی پیشِ نهیبِ شومِ اهریمن نشد خامش
در این کشور اگر جبارها بودند مردم کش
از آنها بیشتر گردان انساندوست جنبیدند
به ناخن خاره ی بیداد را بی باک سنبیدند
فروزان مشعل اندر دست، آوای طلب بر لب
به دژهایی یورش بردند کِش بنیان به دوزخ بود
به موج خون فرو رفتند
لیکن فوج بی باکان، نترسید از بدِ زشتان، نپیچید از ره پاکان
...»

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!