«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

کون آدم که گهی باشد، دیگر چه جای سوء تفاهم؟! ـ بازپخشش

نوشته ای است از «فَرَج مُنکَسِره»۱با برنام «چهره واقعی فرح پهلوی»۲ که چنین می آغازد:
«نوشتن در مورد بعضی چيزها٬ بسيار خطرناک و سوءتفاهم بر انگيز است٬ ولی خوشبختانه٬ نگارنده نه از چيزهای خطرناک و نه از موارد سوءتفاهم برانگيز واهمه ای ندارد و هر آن چه را که در دل دارد همواره نوشته و می نويسد. فکر می کنم، در طول ساليانی که می نويسم به اندازه ی کافی از موارد قابل انتقاد در دوران شاهنشاهی پهلوی نوشته ام؛ و همين طور در برخی يادداشت ها از موارد خوب و بسيار خوبی که در آن دوران وجود داشته و همين طور از بقايای موارد خوب آن دوران ياد کرده ام؛ اما با ديدن ويدئوی مصاحبه جناب دکتر نوری زاده با شهبانو فرح پهلوی٬ نکات جديدی به ذهنم آمد که سعی می کنم آن ها را هم بنويسم. اجازه بدهيد نوشته ام را با ذکر چند خاطره آغاز کنم ...»۳

با خود می اندیشم:
کون آدم که گهی باشد، دیگر چه جای سوء تفاهم؟! به شلوارت ریده ای و اگر نشانه ای از آن بگونه ای بیم برانگیز هم از بیرون دیده نشود، جلوی بوی گند آن را نمی شود گرفت؛ حتا اگر خدای نکرده بیش از اندازه خورده باشی و به گفته ی عوام، رودل کرده باشی هم همینگونه است؛ به نوبت هم می گوزی و هم آنچه در دل انباشته ای را بالا می آوری که این یکی دیگر پنهان کردنی نیست و برای آن یکی نیز پا کشیدن روی زمین و صداهای دیگری درآوردن، دردی را دوا نمی کند؛ آن بوی گند لعنتی کار خودش را می کند. برای همین، دیگر چه باک! چند درهمی است که کف دستت نهاده اند تا «موارد قابل انتقاد» گذشته را بدست فراموشی سپاری۴ و «از موارد خوب و بسيار خوب» و «بقايای موارد خوب» آن دوران یاد کنی. روشن است که باید «سعی کنی» تا در گوشه های ذهنت «چند خاطره» بیابی و درباره شان قلم فرسایی؛ ولی می بینی که چنان سعی کردن و به ذهن خود فشار آوردنی، کار را به جای باریک می کشاند!

نخستین خاطره ی «فَرَج مُنکَسِره» چنین است:
«به موزه ی جواهرات سلطنتی که امروز نامش موزه ی جواهرات ملی است، رفته بودم. نه تنها جواهراتی که به عنوان ثروت ملی ما ـ که از دوران های مختلف تاريخ ايران بر جای مانده بود و در آن موزه گردآوری شده بود ـ باعث شگفتی من شد٬ بلکه موقعی که حراست موزه که قاعدتا از معتقد ترين افراد به جمهوری اسلامی هستند با صدای بلند٬ از ”اعلی حضرت“ و ”عليا حضرتی“ می گفت که اگر می خواستند، می توانستند بخشی از اين جواهرات را با خود به خارج ببرند، ولی نبردند و آن ها را برای ملت ايران باقی گذاشتند٬ شگفت زده شدم. پيش خود فکر کردم اين کار شاه و فرح چقدر وجهه بالای اخلاقی داشته که اين مامور جمهوری اسلامی هم به اين شکل از ايشان تعريف و تمجيد می کند.»۵

آیا وی یادمانده های اردشیر زاهدی، داماد و یارِ غار آن «اعلی حضرت» گوربگور شده، درباره ی چگونگی فرار خاندان پهلوی و دیبا و دیگر سردمداران رژیم پادشاهی را خوانده است؟ به هر رو، چه خوانده باشد یا نه، برای کسی که قلم را به مزد فروخته چه تفاوتی می کند؟! در بخشی از آن یادمانده ها، در آن باره چنین آمده است:
«اعلیحضرت فقط روزی متوجه پایان كار خود شد كه با هلی‌كوپتر از فراز تهران به تماشای تظاهرات مردم پرداخت و شخصاً دید كه میلیونها نفر در خیابانهای تهران با مشت‌های گره كرده شعار ”مرگ بر شاه“ می‌دهند. بعدها شهبانو فرح برایم تعریف كرد كه شاه بعد از بازگشت از آن بازدید هوایی دستور داد تمام افراد فامیل و نزدیكان خانواده‌‌های پهلوی و دیبا به فوریت از كشور خارج شوند. همه كسانی كه به نوعی وابسته به دو خانواده پهلوی و دیبا بودند به فوریت كشور را ترك كردند. افسران عالیرتبه ارتش و مدیران بلندپایه مملكتی با كسب اجازه از شاه از مملكت خارج شدند و فقط شخص شاه و شهبانو تا روز نخست‌وزیری بختیار در كشور باقی ماندند. تنها كسانی گیر افتادند كه از نظر شاه در طول ۱۳ سال گذشته به نوعی خیانت كرده و آشوب‌های مملكت ناشی از عملكرد اشتباه آنها بود.»۶

نمی خواهم بگویم که شاه گوربگور شده به «جواهرات سلطنتی» چشم داشت؛ گرچه «فَرَج مُنکَسِره»، این نکته را دانسته یا از سر ناآگاهی فراموش کرده که آن جواهرات که برخی از آن ها از دوره ی چپاولگری نادرشاه در هندوستان به یادگار مانده، نه از آنِ این یا آن پادشاه یا رژیم پادشاهی و آخوندی که از آنِ مردم ایران بوده و همچنان هست؛ ولی از این ها که بگذریم، آیا زمانی بسنده برجای مانده بود که آن ها هر چیزی را بار بزنند و با خود ببرند؟ و با این همه، آیا دروغ است که آن علیامخدّره یا به گفته ی قلم بمزد فرومایه: «عليا حضرت» به تنهایی، ۷۲ چمدان بزرگ با خود از ایران برد؟ آیا آنچه درون آن چمدان ها بود، همه از آنِ خود وی بود؟

بخشی دیگر از یادمانده های اردشیر زاهدی تا اندازه ای روشنگر آن پرسش هاست و "وجهه بالای اخلاقی" آن علیامخدّره را بخوبی نشان می دهد:
«اعلیحضرت و همراهان با هواپیمای اختصاصی شهباز كه یك هواپیمای جت بوئینگ ۷۴۷ بسیار مدرن و با تجملات شاهانه بود از كشور خارج شده بودند و با همین هواپیما به مصر و از مصر به مراكش و بالعكس رفت و آمد كردند. اما چون این هواپیما در فهرست‌های بین‌المللی ”یاتا“ تحت مالكیت دولت ایران قرار داشت، متوجه شدیم كه ممكن است دولت ایران با تمسك به راههای قانونی، هواپیما و مسافران آن را توقیف كند. پس شاه دستور داد تا خلبان معزی و خدمه پرواز كه عموماً از نیروی هوایی بودند، هواپیمای ۲۵ میلیون دلاری را به ایران بازگردانند.

سرهنگ معزی خلبان ورزیده‌ای بود و به اعلیحضرت علاقه زیادی داشت. او شخصاً مایل بود نزد ما بماند؛ اما به دستور شاه به ایران بازگشت و هواپیما را به مسئولان دولت جدید تحویل داد. او بعداً به سازمان چریكی مجاهدین خلق پیوست و به همكاری با مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر پرداخت. در آن موقع علیاحضرت شهبانو خیلی به اعلیحضرت انتقاد كردند كه چرا فكر چنین روزی را نكرده و هواپیما را به نام خود به ثبت نداده است!

من از این جوانمردی اعلیحضرت و بازگرداندن هواپیما خیلی خوشم آمد و به سهم خود از ایشان تشكر كردم.

در واقع اعلیحضرت نیازی به گرفتن این هواپیما نداشتند؛ زیرا ایشان با دارایی‌هایی كه نزدیك به ۴۰ میلیارد دلار تخمین زده می‌شد، می‌توانستند هر وقت مایل باشند یك فروند از نوع جدید آن را خریداری كنند.»۷

این نیز بماند که چنان دارایی افسانه ای از کجا و چگونه بدست آمده بود!

بگمانم با این یادآوری ها و بازگویی از زبان یکی از سردمداران رژیم گذشته و بسیار نزدیک به شاه گوربگورشده، ارزش و تراز خاطره ی ««فَرَج مُنکَسِره» به اندازه ای بسنده روشن شده باشد و نیازی به پرداختن به سایر خاطره های وی در آن نوشتار نباشد. تنها یکی دیگر از یادمانده های اردشیر زاهدی را بگمانم بد نیست، یادآور شوم:
«پس از رفتن نخست‌وزیر [باهاما]، اعلیحضرت كه كمی روحیه‌شان بهتر شده بود به عنوان شوخی گفتند:
این هم نخست‌وزیر است؛ هویدا هم نخست‌وزیر بود (!). نخست‌وزیر باهاما، دختران زیبا را اطراف خود جمع كرده است؛ در حالی كه آقای هویدا مردان گردن كلفت را دور خود گرد می‌آورد!

همه از این شوخی به خنده افتادیم (اشاره ی شاه به سوءاخلاق جنسی هویدا بود)؛ اما خانم فریده دیبا (مادر شهبانو) ناراحت شدند و گفتند:
اعلیحضرت در حالی كه سگ‌های خود را با هواپیمای اختصاصی به خارج آورده‌اند، نباید اجازه می‌دادند هویدا و سایرین در ایران بمانند و به دست انقلابیون بیفتند.»۸ گرچه، بگمانم «اعلیحضرت» با آن شتابی که برای در رفتن از ایران داشت، نتوانسته بود همه ی سگ هایش را به هنگام همراه ببرد؛ برخی شان که آن هنگام توله ای بیش نبودند، بزرگ تر که شدند، خود راهی «ینگه دنیا» شده و چشم و گوش شان در آنجا باز شد؛ اینچنین بود که قدر ولینعمت از دست رفته و «بقايای موارد خوب» وی را دریافتند و از آن بهره مند شدند.

ب. الف. بزرگمهر   دهم امرداد ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/07/blog-post_30.html

برجسته نمایی ها و افزوده های درون [ ] متن همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

۱ ـ با سود بردن از طنز زیبای استاد سخن و سیاست: جاودانه عُبید زاکانی در داستان زیر و کوتاه شده ی «ف. م. ...»، نام وی را «فَرَج مُنکَسِره» برگزیدم که بگمانم بهتر از هر نام دیگری، حال و روزگارش را بازمی تاباند:
«یكی از خواتین خلفا از حمام بیرون آمد؛ درآینه نگاه كرد؛ از شكل خودش خوشش آمد. بر دیوار نوشت كه:
«انا التفاحه الحمر اعلیها الطل مرشوش» (منم آن سیب سرخی كه بر آن شبنم نشسته).

روز دیگر، ابونواس آن نوشته بدید. در زیر آن نوشت:
«بفرج عرضها شبر علیها العهن منقوش»

«با فرجی به عرض یك وجب كه قَضیبِ مُنكسِری بر آن نقش بست.» (جاودانه عُبید زاکانی)

«فَرَج» و «قَضیب»، هر دو از ریشه ی عربی به آرشِ «کُس» و «کیر» در زبان پارسی است.

«مُنکَسر» از ریشه ی عربی به آرش «شکسته، شکننده، سست و ناتوان» است.

برگرفته از پی نوشتِ نوشتار «کِرم از خودِ درخت است!»، ب. الف. بزرگمهر، هشتم امرداد ماه ۱۳۹۵

https://www.behzadbozorgmehr.com/2016/07/blog-post_71.html

۲ ـ «چهره واقعی فرح پهلوی» از یاوه گویی به نام «ف. م. سخن»، دوم تیر ماه ۱۳۹۴

۳ ـ همانجا

۴ ـ می توانی دستِکم یکی از آن «موارد قابل انتقاد» را به یاد آوری؟ بگمانم، نه! اگر هم باشند، جان و روحم گواهی می دهد که از غر و لندها، زرزرها و انتقادهای آبکی همه ی کسانی که زمانی در تنگنا بر زبان آورده و می آورند، فراتر نمی رود؛ "انتقاد"هایی نه به آرش دانشورانه ی آن که راهی نشان دهد یا بگشاید که تهی کردن هر آنچه در دل انباشته ای و باید سرانجام راهی از بالا یا پایین یا هر دو با هم باز کند؛ و در این زمینه، تنها تو نیستی که چنینی! بسیاری دیگر نیز چون تو هستند؛ تنها همین بس که «خر مُراد» سر و گوشی نشان دهد و بتوانی روی گرده اش، بی پالان یا با پالان، جای بگیری. برای چنان سوارشدنی حتا آماده ای (همه ی کسانی چون ترا می گویم؛ به خود نگیری!) بر کون همان خر، بوسه نیز بزنی؛ بویژه اگر سرمشق یا کاربلدی کارکشته نیز ترا به چنین کاری دلگرم نماید. اینگونه نیست «فَرَج مُنکَسِره»؟!

۵ ـ «چهره واقعی فرح پهلوی» از یاوه گویی به نام «ف. م. سخن»، دوم تیر ماه ۱۳۹۴

۶ ـ یک «کمدی درام» راستین از «یهودی سرگردان»، آخرین روزهای شاه از زبان اردشیر زاهدی، ب. الف. بزرگمهر، ۹ شهریور ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/09/blog-post_10.html

۷ و ۸ ـ همانجا

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!