«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ بهمن ۹, پنجشنبه

آقا نور، روضه خوانی را دوره ای کرد و پامنبری پروراند! ـ بازانتشار

بیچاره «هیت لُر» نتوانست جهان را به «آقا امام زمان» بسپارد!

«آقا نور» نخستین روضه خوان دوره‌ ای تهران، مالک زمین های سفارتخانه های آلمان و انگليس

اولين روضه خوانی كه روضه «دوره ای» را در تهران مرسوم كرد «آقا نور» بود. پيری او را به ياد می آورم. قدی كوتاه، كمی چاق، محاسنی خيلی بلند و مثل برف سفيد داشت. عمامه اش مشكی و لباس معمولی روحانی به تن می كرد. مردم می گفتند: نور از «آقا» می تراود. هنوز هم میدانی در خاور تهران به نام او خوانده می شود.

هيچكس نام واقعی او را نمی دانست. مردم خيلی به او اعتقاد داشتند. تا پيش از «آقا نور» روضه ها معمولا يا در ايام عزاداری و يا به مناسبت «نذر» و امثال آن خوانده می شد و اين «آقا نور» بود كه روضه را تابع نظم و قانون كرد. خيلی «مجلس» داشت و به همين مناسبت روضه هايش بسيار كوتاه (تقريبا 2 تا 5 دقيقه) بود. مردم به همين هم راضی بودند و صرف حضور «آقا نور» را در خانه خود، باعث سلامتی و خوشبختی می دانستند. به محض اين كه روی صندلی (به جای منبر) می نشست يك استكان چای يا قنداق به دستش می دادند و استكان را دهان می برد و لب خود را با آن آشنا می كرد و گاهی چند قطره ای از آن را می نوشيد و بقيه را پس می داد. همسايه ها و بيمارداران هر يك مقداری از چای يا قنداق «آقا» را برای سلامتی بيمار خود همراه می بردند.

آقا نور با الاغ حركت می كرد و هميشه يك نفر دنبالش بود. همراه او را پامنبری می ناميدند. چون به غير از اين كه از الاغ «آقا» نگهداری می كرد، بعضی اوقات در داخل مجلس پای منبر «آقا» هم می ايستاد و بعضی مرثيه ها را دو صدایی با هم می خواندند. همين پامنبرخوان ها بودند كه پس از چندی خود روضه خوان می شدند و يكی از آن ها همسايه ديوار به ديوار ما بود كه ۷ ـ ٦ سالی هم از من بزرگ تر بود. الاغ «آقا» خيلی خوب خورده و پرورده و در ضمن ناآرام و چموش بود. علت نارضایتی حيوان هم اين بود كه كسانی موهای بدن حيوان را می كندند و داخل مخمل سبز می گذاشتند و پس از دوختن، آن را برای «رفع چشم زخم» به گردن اطفالشان می آويختند و چون حيوان از كندن موهای بدنش ناراحت بود، كسانی و بخصوص بچه هايی را كه به او نزديك می شدند، گاز می گرفت! يكی از اين بچه ها خواهر كوچك من بود كه خيلی هم بچه ناآرامی بود. الاغ شكم او را به دندان گرفته بود و با صدای فرياد بچه به كوچه دويديم و با زحمت او را از دندان حيوان نجات داديم و هنوز پس از حدود ٦٠ سال، جای دندان الاغ روی پوست شكم او پيداست!

باری، كار «آقا نور» خيلی سكه بود. غير از خانه های شهری، باغ و ساختمانی در زرگنده داشت كه به آلمان ها اجاره داده بود (پيش از جنگ بين الملل دوم). آن موقع آلمان ها خيلی در ايران بودند و در زمينه صنعت و تجارت بسيار فعال بودند و معلوم است در كارهای سياسی و تبليغاتی به همچنين. روز دوازدهم هر ماه «قمری» منزل ما روضه بود و «آقا نور» هم دعوت داشت. يك بار در اوائل سال ١٣٢٠ «آقا نور» پيش از شروع روضه، مطلبی به اين مضمون گفت:
اين «هيتلر» كه در آلمان پيدا شده «هيت لُر» است. از لرستان رفته و سيد هم هست. نايب امام زمان است و ماموريت دارد همه دنيا را فتح كند و به «حضرت» تحويل بدهد.

البته، اينها مطلبی بود كه «آقا نور» می گفت و هيچكس در صحت آن شك نداشت. مدتی گذشت و «متفقين» ايران را اشغال كردند و آلمان ها از كشور اخراج گشتند و ساختمان زرگنده «آقا نور» به انگليس ها اجاره داده شد و مدت كمی پس از اشغال ايران، روزی را به ياد می آورم كه «آقا نور» همانطور كه در خيابان ها و كوچه ها سوار بر الاغ به مجالس خود می رفت (و معلوم است در مجالس نيز) با صدای بلند اعلام می كرد كه:
«شب جمعه آينده، زلزله شديدی در تهران بوقوع می پيوندد و فقط كسانی كه به امام زاده ها و اماكن مقدس پناه ببرند در امان خواهند بود.»

معلوم است كه آن شب، تهران به كلی تخليه شد. ما هم با خانواده و با گاری به شاه عبدالعظيم رفتيم و علت آن بود كه «ماشين دودی» به قدری شلوغ شده بود كه مادرم ترسيد ما زير دست و پا له شويم. با اين حال بعضی از اشخاص كه نتوانستند از شهر خارج شوند و به امام زاده ها بروند در وسط خيابان ها خوابيدند.

آن شب زلزله نيامد؛ ولی ماه بعد كه «آقا نور» برای روضه به خانه ما آمد، بدون اين كه كسی علت نيامدن زلزله را بپرسد، خودش گفت:
حضرت به خواب كسی آمده و پيغام داده كه چون معلوم شد مردم خيلی مومن و با عقيده هستند، دستور دادم زلزله نيايد. البته اين را هم همه باور كردند. فقط پدرم كه ”درويش“ هم بود می گفت:
انگليسی ها می خواستند ميزان نادانی ما را امتحان كنند كه با اين ترتيب به مقصود خود رسيدند!

هيچكس حرف پدرم را باور نكرد و پای دشمنی تاريخی درويش ها با روحانيون گذاشتند. وقتی آقا نور مرد، در حقيقت تهران عزادار و تعطيل شد!

 از خاطرات عباس منظرپور

این نوشتار اندکی در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب ویرایش شده است. عنوان، زیرعنوان و برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

https://www.behzadbozorgmehr.com/2012/12/blog-post_5476.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!