«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ دی ۶, شنبه

گفتگوهایی که باید از هر سو پی گرفته شوند ... ـ بازانتشار

نوشته ای تصویری است دربرگیرنده ی تاریخچه ی فشرده و شاید نارسایی از یکی از نیرومندترین فیلسوفان دوره ی کنونی:  زنده یاد محمد حسین علامه طباطبایی است. توجهم به آن و همچنین نام های شاگردانش، جلب می شود و می نویسم:
«یکی از آدم های برجسته ی ایران در زمینه ی فلسفه است. هیچکدام از آن شاگردان که نام شان را برده اید، اندکی هم از ژرفای دانش وی برخوردار نیستند و بیخودی با چسباندن خود به وی برای خود نامی تراشیده اند؛ کاری پلید و شوربختانه رایج در کشورمان! یادشان زنده! »

پاسخ می دهد:
«جالبه که خبر ندارید خود علامه طباطبایی درباره این افرادی که نام برده شده چی گفتن!
ضمنا من نام نبردم. این سنگ روی دیوار مزار ایشون نصب شده.»

پاسخ می دهم:
«من خبر ندارم درباره ی آن ها چه گفته اند؛ ولی به آنچه گفته ام بر پایه ی تجربه ی شخصی خود، باوری ژرف دارم. من یکی از کتاب های آن زنده یاد را که آقای مطهری بر آن حاشیه نوشته بودند در دوران جوانی با دقت و پشتکار بسیار (نه سرسری!) خواندم و برایم بسیار جالب بود. ضمن آنکه در حد و اندازه ی خودم در این زمینه (گرچه نه استادی در زمینه ی فلسفه داشته ام و نه از چنین امکانی در زندگیم برخوردار بوده ام و به همین دلیل ارزش داوریم نیز محدود است!) برخی حاشیه های وی را نشانه ای از درنیافتن اصل مطلب آنچه آن فیلسوف عالیمقام نوشته بود، یافتم.

از این بگذریم. آیا شما یا دوستان تان در زمینه ی کارهای ملاصدرا و برخی کارهایش که به زبان عربی است، کاری کرده و می کنید؟ اگرنه، به نظرم بسیار ارزشمند خواهد بود که بجای پژوهش های خارجی هایی چون هانری کربن که به نوبه ی خود کارهای ارزشمندی نموده اند، خودمان دست به این کار بزنیم و منظورم از آن، کارهای اساسی و ماندگار است»

پاسخ می دهد:
«بگذریم. همین قدر بدانید که کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم تالیف ایشان اگر حواشی شهید مطهری را نداشت هرگز آن اثری که گذاشت را نمی گذاشت. این کتاب اساس و بنیان مارکسیسم را در ایران نابود کرد. و خوب است بدانید که پس از ایشان پرچمداران فلسفه صدرایی در حوزه حضرات آیات جوادی آملی و مصباح یزدی و حضرت علامه حسن زاده آملی هستند و شاگردان این سه بزرگوار آیات 
عظام فیاضی، رمضانی، نائیجی و سید علی آقا طباطبایی و  ...

در زمینه کتب ملاصدرا هم که در اخر کامنت گفتید در همه حوزه حکمت متعالیه صدرایی خوانده می شود.»

می نویسم:
«...
اینکه شما و بسیاری کسان دیگر نیازمند آن حاشیه نویسی ها بوده اید تا سخن علامه طباطبایی را دریابید، برایم قابل درک است؛ ولی فراموش نفرمایید که در فلسفه، ساده کردن جستار، کم و بیش همیشه باعث از دست رفتن اصل مطلب می شود؛ جُستارهای فلسفی را باید در همه ی کلیت خود کوشش نمود تا دریافت و گاه برای دریافت بهتر آن ناچاری چندین پله پایین تر بروی و کمبودهایت را جبران کنی تا دریابی استادانی چون آن علامه یا از همه ی آن ها برتر و بالاتر در همه ی دوران ها: فیلسوفی نابغه چون مارکس دقیقا چه گفته است. درست در همین جاست که برخی حاشیه نویسی های آقای مطهری را نادرست می دانم؛ بگونه ای نادرست که کم و بیش می توانستم بگویم خود وی، جُستار مورد گفتگو را خوب درنیافته است. اما درباره ی ادعای شما که «این کتاب اساس و بنیان مارکسیسم را در ایران نابود کرد.»، بیش تر آن را گفته ای بامزه می بینم. نمی خواهم شما را خدای ناکرده ریشخند کنم؛ ولی آخر کی از اینگونه ادعاها دست برمی دارید؟

به واقعیات مراجعه کنید. گفتند: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و البته اگر دقیقا راهی که سوسیالیسم علمی (و نه هر چپ رو یا چپ نمایی!) پیش پا گذاشته بود را ... می پیمودند، براستی آمریکا و هیچ شیطان کوچک و بزرگ دیگری نمی توانست هیچ غلطی بکند؛ ولی وضع کنونی را ببینید و دست از ادعاهای خنده دار بردارید؛ حالا وضع بگونه ای است که آقایان به گفته ی خودشان حتا حاضرند با شیطان بزرگ در ژرفای جهنم هم تعامل کنند. کسی چه می داند؛ شاید در آنجا ناچار باشند از مار غاشیه نیز کمک بگیرند! با احترام برای شما و با پوزش پیشاپیش، ادعای نابودی مارکسیسم که شما آن را به عنوان گونه ای دین و مذهب می بینید و چنین نیست؛ جهان بینی ای که جهان را تکان داده و برای نخستین بار راه خوشبختی رنجبران و زحمتکشان جهان را روشن ساخته و در کردار نیز درستی خود را به نمایش گذاشته، در بهترین حالت آن سخنی کودکانه است. کمی منصف باشید و دستار (عمامه) خود را قاضی کنید.

کامیاب و پیروز باشید.»

پاسخ می دهد:
«واقعا خیلی جالبه که نمی دونید اول انقلاب نفوذ مارکسیسم تو منطقه چقدر بوده و در مملکت ما دکتر شریعتی ها به دامش افتاده بودند و با کتاب علامه طباطبایی و روشنگری های شهید مطهری در دانشگاه ها آگاه شدند و برگشتند.

مارکس نابغه بوده؟ نظر گورباچف هم همینه؟ »

می نویسم:
«... اتفاقا نکته ی جالبی درباره ی زنده یاد علی شریعتی در میان گذاشتید. نظریات مذهبی در ابتدای انقلاب بویژه در میان روشنفکران با آن زنده یاد گسترش یافت و از راه آن ها به میان توده های مذهبی رفت؛ وگرنه کسی چندان آقای خمینی و دیگران را نمی شناخت. سپس وی را بگونه ای بسیار مشکوک در انگلیس نابود کردند تا راه برای میوه چینان انقلاب بزرگ خلقی ایران باز شود و البته در اینجا منظورم به هیچ رو آقای خمینی بگونه ای ویژه نیست؛ جریان هایی مانند حجتیه و مانند آن ها و کسانی مانند همین مصباح یزدی را می گویم که نه تنها انقلابی نبودند و نیستند که به شدت ضدانقلابی بوده و بسیاری شان پیش از انقلاب با ساواک برای نابودی مارکسیسم همکاری می کردند. تا آنجایی که من آگاهی دارم، علامه طباطبایی در سیاست آن آقایان دخالتی نداشت و آن ها را قبول نداشت. برای همین کناره گیری می نمود. کسی مانند مطهری را من از دیدگاه سیاسی آدمی بسیار مشکوک می دانم. البته تنها در همین اندازه؛ مدرکی ندارم و اتهامی هم به وی نمی زنم؛ ولی تجربه در کشور ما و در بسیاری از دیگر کشورهای جهان ثابت کرده که هرکسی، هر جریانی، چه مذهبی و چه غیرمذهبی که تندروی در رفتار خود نسبت به کمونیسم نشان داده، سرانجام سر از آخور نیروهای امپریالیستی درآورده است. راه دور هم نباید رفت. وضع کنونی حاکمیت تبهکار ایران را ببینید. به زودی اوضاع بسیاری از همین آقایان روشن خواهد شد. به شما این را همینجا قول می دهم. صورتک های بسیاری از چهره ها فرو خواهد افتاد و چهره پلیدشان روشن تر خواهد شد؛ گرچه، هم اکنون نیز با کمی باریک بینی آن را می توان دید.

درباره ی گورباچف، خود وی گفته است که از مدت ها پیش از فروپاشی اتحاد جمهوری های سوسیالیستی شوروی، نخستین کشور انقلاب پیروزمند کارگران و زحمتکشان جهان، با کشورهای امپریالیستی بند و بست کرده بود. اگر جای شما بودم، سخنان چنین آدم پست و فرومایه ای را گواه نمی گرفتم.»

دوباره و این بار با کمی برآشفتگی پاسخ می دهد:
«علامه طباطبایی چطور به سیاست و انقلاب و کارهای این آقایان (به قول شما) کاری نداشت در حالی که همه شاگردان ایشان انقلابی بودند و در پیشبرد اهداف انقلاب پرچمدار بودند؟

شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید مفتح، آیت الله جوادی آملی، علامه حسن زاده آملی، علامه حسینی تهرانی، آیت الله خامنه ای، آیت الله سبحانی، آیت الله مکارم شیرازی، آیت الله مظاهری، و اگه بخوام همه رو اسم ببرم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه.

اینا اتفاقی و تصادفی بوده؟ شما اگه چند صفحه از المیزان خونده باشید این حرفو نمی زنید.

دوست عزیز اطلاعات دینی شما بسیار پایینه. و از مبانی فکری فلسفه صدرایی خبر ندارید. ملاصدرا خودش بر علیه شاه عباس صفوی شورید و به کهک قم تبدیل شد. مکتب فکری فلسفی صدرایی جوریه که امکان نداره کسی بخونه و انقلابی نشه.

شما همون دنبال مارکس باشید بهتره. مارکس نابغه خوبی بوده؛ الانم افکارش دنیا رو گرفته و همه دنباله روی اون هستند. موفق باشید.»

پاسخ می دهم:
«...

تا جایی که من به یاد دارم، علامه طباطبایی از سیاست کناره می گرفت؛ ولی شاید آگاهی شما در این زمینه با آنکه از من جوان تر هستید و آن دوره را ندیده اید، بیش تر باشد.

درباره ی مانش (مفهوم) انقلاب و انقلابی نیز به نظرم تفاوت چشمگیری در دریافت آن داریم. من هیچکدام از آن نامبردگان را انقلابی نمی دانم. حتا زنده یادانی چون حسینعلی منتظری و طالقانی را نیز که بسیار بیش تر از برخی از آن نامبردگان (درباره برخی دیگر از آن ها شناختی بسنده ندارم) به سیاست آشنا بوده و تا اندازه ای در سمت و سوی توده ی مردم و به سود آن ها حرکت می کردند را نمی توان انقلابی نامید. این آقایان که جای خود دارند. سخن بیش تر در این باره نیز در این چارچوب نمی گنجد و نیازمند کاری ریشه ای تر برای دریافتن بهتر مانش «انقلاب» و «انقلابی» است؛ وگرنه، هرکسی به خود این اجازه را می دهد که دهان بگشاید و بگوید: «من یک انقلابی هستم».

درباره ی آگاهی های دینی و مذهبیم، بیگمان حق با شماست. آگاهی سامانمند (سیستماتیک) در این زمینه و البته بسیاری زمینه های دیگر ندارم و البته، کوشش می کنم پایم را نیز از گلیم خودم بیش تر دراز نکنم. درباره ی ملاصدرا و اختلافاتش با دربار صفوی و آخوندهای قشری دوران خود و سال هایی اقامت در کهک به آن اندازه که در زندگینامه ی وی (به نظرم نوشته ی هانری کربن) و برخی خاستگاه های دیگر اینترنتی کم و بیش چیزهایی می دانم. نتیجه گیری شما در این باره که «مکتب فکری فلسفی صدرایی جوریه که امکان نداره کسی بخونه و انقلابی نشه» برایم جالب است؛ گرچه باز هم می پندارم دریافت ما از «انقلاب» تفاوت های چشمگیری دارد.

... و اما آنچه در واپسین جمله درباره مارکس و به دنبال آن رفتن و چیزهای دیگر نوشته اید، پیش از هرچیز برآشفتگی نهفته در جمله را تا اندازه ای درمی یابم؛ تنها تا اندازه ای به این دلیل که به نظرم نیازی به آن نیست. ولی نکته های دیگری را نیز در این زمینه برایتان می نویسم. امیدوارم سودمند باشد:

الف. هیچ کمونیستی که سوسیالیسم علمی را به آرش راستین آن دریافته باشد، هیچگاه دنباله رو بطور کلی و دنباله روی کسی بگونه ای ویژه نیست؛ حتا اگر آن کسان، مارکس، انگلس و لنین (همان الف لام میم کتاب های دینی شما!) باشند. خود این «الف لام میم» ها نیز بارها درباره ی پرهیز از برخورد جزمی به جهان بینی سوسیالیستی و دیالکتیک ماتریالیستی هشدار داده اند؛

ب. این جهان بینی، جهان بینی ای پویا و همواره در حال فرگشت (تکامل) است و پیوسته از پیشرفت های تازه ی علمی در زمینه های گوناگون علوم دقیقه و علوم اجتماعی بهره مند می شود و نتایج بدست آمده و چیزهای نو را در جهان بینی خود در چارچوبی فراگیرتر و فلسفی می گنجاند و آن را بهبود می بخشد. رمز ماندگاری و پویایی آن و این نکته که هر روز توده های گسترده تری از مردم در همه ی جهان با آموزش و فراگیری آن روی می آورند در همینجاست؛

پ. اسلوب و شیوه ی برخورد در این جهان بینی، برخلاف اسلوب «متافیزیک» که در همه ی جهان بینی های دینی جهان (اسلام، مسیحیت و غیره) نقش بنیادین دارد، «دیالکتیک» است که البته در پیوند و در کلی پیوسته و یگانه شده با «ماتریالیسم فلسفی» کاربرد دارد؛

ت. آموزش های «سوسیالیسم علمی»، برای کمونیست ها یک رهنمون عمل است و نه چیزی بیش از آن و کمونیست های راستین، هیچگاه به آن به عنوان آموزه ای دینی یا چیزی اسمانی نمی نگرند. به عبارتی دیگر، جهان بینی سوسیالیسم علمی، دانش و آموزشی کاربردی است و نه، تنها دانشی نظری. از همین رو، خود کمونیست ها نیز هنگامی می توانند چنین ادعایی داشته باشند که بتوانند این دانش را در کردار اجتماعی خود بدرستی (دستِکم در خطوط عمده ی آن!) بکار بندند؛ وگرنه، حق داشتن چنین ادعایی را ندارند؛ و

ث. نکته ی واپسین (به عنوان نکته ای معترضه!): مگر نه اینکه خود پیامبر اسلام فرموده که دانش را هر جا که هست، حتا در چین، بیابید و فرابگیرید؟ خوب! این هم دانشی است که اگر آن را فرا بگیرید به شما و هر کس دیگری بسیار کمک خواهد نمود تا چالش های سیاسی و اجتماعی را از زاویه ای دیگر نیز نگریسته و راه را از چاه بهتر بازیابید. دین و آیین تان نیز سر جای خود ارجمند!

کامیاب باشید.   

ب. الف. بزرگمهر   پنجم مهر ماه ۱۳۹۲

https://www.behzadbozorgmehr.com/2013/09/blog-post_4580.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!