«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

سوزن هم که می زنی برای خشنودی خدا بزن! ـ بازانتشار

از سری داستان های پندآموزِ شیخ رجبعلی خیّاط برای کودکان بزرگسال

ابلیس و مرد عابد

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:
«فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح بر مسیر او مجسم شد و گفت:
«ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

عابد گفت:
«نه، بریدن درخت اولویت دارد.»

مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت:
«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و ثوابتر از کندن آن درخت است.»

عابد با خود گفت:
«راست می گوید؛ یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و برگرفت. روز دوم دو دینار دید و بررفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:
«کجا؟»

عابد گفت:
«تا آن درخت برکنم»

گفت:
«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند.»

در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

عابد گفت:
«دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:
«آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی؛ پس مغلوب من گشتی.»

***

خیلی وقت ها هر چی حساب می کنیم، می بینیم همه چیز را درست انجام دادیم؛ ولی باز هم کارمان راه نیفتاده ...

به گفته ی شیخ رجبعلی خیاط ، سوزن هم که می زنی برای رضای خدا بزن! 

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور تنها در نشانه گذاری ها از اینجانب:    ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

خوب! حالا تکلیف این سرافکنده های بدبخت که سال ها با «شیطان بزرگ» بده بستان داشته و دارند، چیست؟ آیا برای خشنودی خدا چانه می زدند؟

آیا خدا در روز رستاخیز از این مادرمرده های دله دزد با آن رهبر دَبَنگ و دروغگوی شان نمی پرسد چرا با «شیطان بزرگ» پنهان و آشکار بده بستان داشتید و آبروی مردم ایران را بردید؟ نمی پرسد برای چه این همه دله دزدی کردید و سرمایه های کشوری بزرگ را آنچنان حیف و میل کردید که حتا حساب و کتابش هم از دست تان در رفته بود؟!

هرچه بیش تر می اندیشم، می بینم اندرز آن شیخ، دستِکم به درد این ها نمی خورد؛ کار و بارشان از این پند و اندرزها گذشته و پنداری، خود تخم و ترکه ی شیطان هستند.

ب. الف. بزرگمهر    ۲۴ اَمرداد ماه ۱۳۹۴

https://www.behzadbozorgmehr.com/2015/08/blog-post_81.html

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!