«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ شهریور ۳, دوشنبه

نیرومندترین اقتصاد جهان یا پوشالی ترین شان؟! ـ بازانتشار

«مایک پنس»، دستیار نخستِ رییس جمهوری ایالات متحد، در هماوندی با برونرفت آن کشور از «پیمان نامه پاریس»۱ که گویا هزینه‌ های بسیاری بر دوش دولت تازه ی «یانکی» ها۲ می نهد از آن میان گفته است:

«این پیمان، برونرفت سرمایه از نیرومندترین اقتصاد جهان به دیگر کشورها را در پی داشت ...»۳

با نادیده گرفتن جُستار ستیزه برانگیز چگونگی همکاری کشورهای جهان در چارچوب پیمان یاد شده و این نکته که بزرگ ترین آلاینده ی آب و هوای جهان، «ایالات متحد» است و بگونه ای منطقی باید بیش از دیگر کشورها در این باره پاسخگو بوده و هزینه های سنگین تری بر دوش گیرد، عبارت «نیرومندترین اقتصاد جهان» در گفته های آن مردک که در برخوردهای نابخردانه به جُستارهای چالش برانگیز جهانی، دستِکمی از رییس خویش ندارد، چشمم را گرفت و با خود گفتم:

بر کدام بنیادهای دانشورانه می توان نیرومندی اقتصاد این یا آن کشور را بازشناخت و روشن نمود؟ و آیا درباره ی کشور یاد شده، توانمندی بیش تر در زمینه ی نیروی نظامی و بگونه ای کلی تر: بخش نظامی اقتصاد که سالانه چندین برابرِ نیرومندترین ارتش ها و صنایع نظامی برخی دیگر از کشورهای جهان در آن سرمایه گذاری می شود، بنیاد چنان انگاره و پنداری یکسویه و نادرست نیست؟ ...

بگمانم چنین است: انگاره ای که دانسته و آگاهانه در رسانه های امپریالیستی ـ سیهونیستی به آن دامن زده و می زنند. در اینجا به چون و چرای این یک نیز که نیازمند یادداشتی جداگانه است، نمی پردازم و تنها به یادآوری نکته هایی چند در هماوندی با ویژگی های اقتصاد آن کشور بسنده می کنم.

اقتصاد «ایالات متحد» را از نگاه آماری۴ و گنجایش جهانی گردش سرمایه ی آن به یاری پول جایگزین شده آن کشور  بجای زَر،۵ می توان همچنان بزرگ ترین اقتصاد جهان انگاشت؛ گرچه، نگاهی باریک تر به ماهیتِ چنان اقتصادی و چگونگی کارکرد آخشیج های آن،۶ نشانه هایی بسیار از اقتصادی پوشالی را دربردارد؛ اقتصادی که نه تنها بخش سترگی از آن، نظامی است که رویهمرفته بسوی نظامیگری لگام گسیخته نیز سمت و سو یافته است.۷ اقتصادی که هسته ی کانونی بخش "غیرنظامیِ" آن۸  نیز بگونه ای چشمگیر، سرمایه مالی و اقتصادی قمارخانه ای و بادکنکی بر بنیاد بورس بازی و خرید و فروش سهام را دربرمی گیرد که در آن، کارکرد «کار نابارور»۹ ده ها و شاید صدها برابر بیش از کارکرد «کار بارور» است. اگر «کار بارور» با نادیده گرفتن اینکه فرآورده ای سودمند یا زیانمند به بار می آورد و نیز چشم پوشی بر هر گونه ستیزه های اخلاقی۱۰ که در چارچوب دانش اقتصاد سیاسی۱۱ نمی گنجد، «ارزش افزوده» به بار می آورد، «کار نابارور» از چنین توانی برخوردار نیست و نمی تواند باشد.۱۲ 

با آنچه آمد، چنانچه از جُستار صنایع جنگی و کارخانجات فرآوری جنگ ابزار با همه ی گستره ی آن در «ایالات متحد» بگذریم و چگونگی برخورد به بخشی از طبقه کارگر که در چنین صنایعی کار می کنند را نیز به یادداشتی دیگر واگذاریم، آنچه بر جای می ماند و تنها دربرگیرنده ی بخش نظامی اقتصاد آن کشور نیز نیست، دستگاه دیوانسالاری کمابیش بزرگ و گسترده بهمراه لایه های میانگین به بالای اجتماعی پروار شده ای است که هر یک فراخور جایگاه خویش در هرم اجتماعی، سهمی از ارزش افزوده ی نیروی «کار بارور» به چنگ می آورند و همگی، مزدور و کارگزار انگلی ترین لایه های نازک کلان سرمایه داری در بالای همان هرم یا همانا خداوندان سرمایه های بزرگ مالی و سهامداران بزرگ بانک ها۱۳ هستند؛ اقتصادی که بیش از پیش، چهره ی قمارخانه ای بخود می گیرد و خداوندانی نشسته در بالاترین جایگاه های هرم اجتماعی که هر روز به همان اندازه که از شمارشان کاسته می شود، بر دارایی های شان افزوده و خرپول تر می شوند؛ کسانی که با داد و ستدهای سوداگرانه ی سترگ خویش می توانند در هر آن، خواست های ساختگی چشمگیری در بازار بیافرینند و بی آنکه کالایی داد و ستد شده باشد، پول هایی گزاف به جیب زنند؛ نمودی آشکار از اقتصادی نابارور و انگلی، نامور به «سرمایه داری قمارخانه ای»۱۴ در واپسین دوره ی «سرمایه داری انحصاری» که برجسته ترین نمودارهای آن در میان کشورهای امپریالیستی از آنِ «ایالات متحد» است. به این ترتیب، نیازمند باریک شدن چندانی نیست که ساز و کارِ همه ی این دَم و دستگاهِ انگل سرشت و دنباله ی باریک وابسته به آن در لایه های میانگین به بالای اجتماعی که همگی بر دوش طبقه کارگر آن کشور سوار شده و شیره ی جانش را می مکند، در راستای خواست های همان اندک خداوندان سرمایه های بزرگ که روز بروز اندک تر نیز می شوند، سمت و سو یافته است؛ ساختاری پوسیده از درون و پوشالی که به همان شَوَندهای یاد شده در بالا هر روز بیش از پیش، رویکردی زورگویانه در درون و سمتگیری جنگجویانه در برون کشور می یابد.

بخوبی روشن است که نامیدن چنان اقتصادی انباشته و بادکرده از پول و سرمایه های باد آورده از همه سوی جهان با برنام «نیرومندترین» از سوی مردکی نادان تر و پرروتر از رییس خویش، یاوه ای بیش نیست. از آن روشن تر، آماج گفته ی یادشده از وی در بالاست: «این پیمان، برونرفت سرمایه از نیرومندترین اقتصاد جهان به دیگر کشورها را در پی داشت ...» که از زیر پا نهادن «پیمان نامه پاریس» فراتر رفته، همکاری آشتی جویانه ی کمابیش همه ی کشورهای جهان در زمینه ای بسیار برجسته که با زیست بوم کره زمین و از آن میان بویژه زندگی همه ی آدمیان هماوند است را لگد می مالد و بزبانی روشن تر به همچشمان خویش در دیگر کشورهای جهان پیام می دهد:

بجای اینکه برای بهبود آب و هوای کره زمین چنین هزینه های گزافی بپردازیم و جلوی گرمایش فزاینده ی زمین را بگیریم، جنگ ابزار بیش تر و کارآمدتر می سازیم تا خداوندی خود را بر توده مردم جهان، همچنان پاس داریم! چنین کاری برای ما کلان سرمایه داران جهان، بگونه ای نسنجیدنی بس سودمندتر است ...

آیا درست نمی گوید؟ از دیدگاه منطق درونی سرمایه داری امپریالیستی، سرمایه داری انگلی و گندیده ای که فرجام زیست ننگین و تبهکارانه ی خویش را بروشنی پیش چشم دارد، درست می گوید. این، منطق طبقاتی است که برتر و بالاتر از هرگونه منطقی، کار می کند و فرمان می راند. درست به همین شَوَند است که چپ راستین باید همراه با پاک نمودن رده های سازمانی خویش از چپ نماهای سازشکار و اصلاح جو (رفُرمیست)، در برابر چنان منطقی، منطق خویش که پیوندی دیرینه و ناگسستنی با آشتی جویی (صلح) میان توده های مردم جهان دارد را بکار گیرد و جایگزین سامانه ی بی سر و سامانِ سرمایه داری را به توده ها بشناساند؛ جایگزینی که واژگون آنچه همدستان، دستیاران و مزدوران سرمایه از «لیبرال دمکرات» ها گرفته تا «سوسیال دمکرات» های گاه خزیده در زیر نام سرفرازِ کمونیست درباره اش پرگویی می کنند، «سرمایه داری بهتر»، «پسا سرمایه داری»، «سرمایه داری دمکراتیک» و چرندبافی هایی دیگر از اینگونه نیست که خود سوسیالیسم در پیوندی ناگزیر با «دیکتاتوری پرولتاریا»ست؛ پیوندی که دشمن طبقاتی خویش را خوب می شناسد؛ به چالش آشتی جویی (صلح) جهانی از دیدگاه طبقه کارگر می نگرد و بر آن بنیاد، کار و پیکار را پی می ریزد و می پوید.

در هماوندی با جُستار مورد گفتگو و پاسخ به پرسش در میان نهاده شده در آغاز این یادداشت که: «بر کدام بنیادهای دانشورانه می توان نیرومندی اقتصاد این یا آن کشور را بازشناخت و روشن نمود؟»، یادآوری نکته ای کمابیش فراموش شده را نیز سودمند می دانم:

اقتصادی براستی نیرومند است که توده های هرچه بیش تری از مردم به اندازه ی توانایی های دانشِ روز و از آن میان دانش های اجتماعی، چگونگی سازمان یافتگی کار و فرآوری و نیز توانمندی های فن آوری کاربرد یافته، همه سویه و دربرگیرنده از آن بهره مند شوند.

اگر در سنجشی نسبی، روندهای سیاسی در این یا آن کشور و یا در پهنه ی جهان، هماوندی هایی سرراست و همواره ناگزیر با روندهای اجتماعی ندارند،۱۵ روندهای اقتصادی از هماوندی هایی دربرگیرنده و نشانه گذار بگونه ای سرراست بر پهنه ی اجتماعی برخوردارند؛ به همین شَوَند است که پیوند جُستارهای اقتصادی و اجتماعی را کمابیش در هر باره و همه جا می توان اینگونه نوشت و بکار برد: «اقتصادی ـ اجتماعی»! در حالیکه چنین پیوند و نشانه گذاری میان جُستارهای سیاسی با هر یک از جُستارهای اقتصادی و اجتماعی، نه تنها بایسته نیست که به شَوَند یادشده، بسته به نزدیکی یا دوری جُستارهای آن از یکدیگر، نادانشورانه نیز هست. از این گوشه چشم نیز چنانچه به جُستار بنگریم که با کاربرد پیشرفته ترین دانش ها و فن آوری ها بوژه در زمینه ی سازمانیابی کار و فرآوری به سود امپریالیست های «یانکی» سمتگیری شده، اقتصاد «ایالات متحد» نه تنها نیرومند بشمار نمی رود که اقتصادی ناتوان، پوشالی و بادکنکی را به نمایش می نهد. شاید بتوان آن را چون کارتُنکی زهری به پندار آورد که با شکمی بزرگ و برآمده بر سینه ی زمین چنگ زده و با پاهای بلند و خاردار خود آن را در آغوش می فشرد؛ کارتُنکی که همراه با کارتُنک های کوچک تر دیگر، زمین را در تار خود پیچیده و به نابودی می کشانند. کارتُنک هایی که سرنوشت آدمی و زیست بوم زمین در گرو نابودی آنهاست.

ب. الف. بزرگمهر   ۲۰ خرداد ماه ۱۳۹۶

https://www.behzadbozorgmehr.com/2017/06/blog-post_10.html

پی نوشت:

۱ ـ پیمان نامه ای درباره ی جلوگیری از دگرگونی های ناگوار آب و هوایی و شتاب گرمایش زمین که جز شماری کم تر از انگشتان یک دست، سایر کشورهای جهان آن را دستینه نموده و زیر پا نهاده شدن آن از سوی امپریالیست های «یانکی» که خود بزرگ ترین آلاینده ی آب و هوای جهانند، بس فراتر از آن می رود و همکاری آشتی جویانه ی کمابیش همه ی کشورهای جهان که می تواند سرمشقی برای همکاری در زمینه ی دیگر چالش ها باشد را نشانه می رود.  

۲ ـ میرزابنویس خودفروخته و کاسه داغ تر از آشِ تارنگاشت وابسته به وزارت امور خارجی «یانکی» ها که بگمان بسیار، یکی از شترمرغ های نامور به «ملی ـ مذهبیِ» گریخته از ایران یا یک پا در اینجا و پایی در آنجاست که تا همین چندی پیش در رژیم تبهکار دزدان اسلام پیشه پادویی می کرد و اکنون، همان پیشه را برای وزارت امور خارجی «یانکی» ها پی می گیرد، در هماوندی با گفته ی «رهبر جمهوری دمکراتیک خلق کره» و بگونه ای نیرنگبازانه که به هیچ رو نمی توان آن را از سر نادانی انگاشت، نوشته است:

«”یانکی“ در اصطلاع عامیانه لقبی‌ست که هرچند معانی مختلفی دارد، اما در مورد مردم ایالات متحده به‌کار برده شده‌است.» (برگرفته از گزارشِ «رهبر کره شمالی می‌گوید ”کادوی بزرگ‌تری“ برای ایالات متحده دارد»، «رادیو فردا»، نهم خرداد ماه ۱۳۹۶)

همان هنگام که این را می خواندم، پوزخندی بر لبانم نشست و در کنار آن نوشتم:

«چه عامیانه یا غیر عامیانه، هیچکس به توده های مردم آن کشور ”یانکی“ نمی گوید!». این زبانزد، در پی چنگ اندازی های نیروهای «یانکی» به کشورهای گوناگون و کشتار مردم از آن میان با بمب های ناپالم در دوره ای از تاریخ کنونی بر زبان توده های سترگی از مردم سراسر جهان رانده شد و سیاست زورگویانه، جنگجویانه و چنگ اندازانه ی امپریالیست ها و کلان سرمایه داری آن کشور را نشانه گرفت. هم اکنون نیز کاربرد این زبانزد، همان آماج را پی می گیرد و نه توده های مردم ایالات متحد که نامِ «بزرگ خشکیِ آمریکا» را نیز با پررویی به کون آن می بندند و خود همین توده ها را نیز زیر فشار سنگین خود خرد نموده اند. خوب چشمان گوساله وَشَت را باز کن و پیرامونت را بنگر! خوب به ژرفای این شعار که لات بی سر و پای تازه بر سر کار آمده آن را سر داده بود، بیندیش که گفته بود:

«آمریکایی را بخر! آمریکایی را بکار گمار!» تا شاید اندکی از داغی کاسه و شتاب برای پادویی و خودشیرینی ات کاسته شود!

۳ ـ برگرفته از گزارش «تداوم واکنش‌های بین المللی به خروج آمریکا از توافق اقلیمی پاریس»، تارنگاشت وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»، ۱۳ خرداد ماه ۱۳۹۶ (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر)

۴ ـ بنابراین، رویهمرفته بر بنیادِ «چندی» (کمّی) و نه «چونی» (کیفی)!

۵ ـ «همایش برتون وودز» (Bretton-Woods Conference) در ژوئیه سال ۱۹۴۴ ترسایی با آماج ساماندهی ساختار اقتصادی جهان بر بنیاد سامانه ی اقتصاد امپریالیست های «یانکی» در شرایطی برگزار شد که چشم انداز شکست «نازیسم» و «فاشیسم» در پایانِ «جنگ جهانی دوم» با پیروزی های پی در پی «ارتش سرخ اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی»، بسیار روشن تر از پیش بود؛ شکستی که همچنین شکست بزرگ سامانه ی سرمایه داری امپریالیستی نیز بود. در چنان اوضاع بیم برانگیزی برای کلان سرمایه داری امپریالیستی، کانونمند نمودن هرچه پرشتاب ترِ جهان سرمایه در زیر سایه ی امپریالیست های دور مانده از جنگ و خوب پروار شده ی«یانکی» ها، کمابیش یگانه راه گریز از فرورفتن بیش تر در باتلاقی که خود در پدیداری آن نقشی بنیادین داشتند، بود. شکسته شدن سامانه ی بهره کشی به شیوه ی کهنه در بسیاری از کشورهای جهان، پویش بسیاری از ملت ها و خلق های جهان برای ناوابستگی و بیرون آمدن از یوغ بهره کشی امپریالیستی و نیز سمتگیری بسوی سوسیالیسم پیروزمند در جنگی سهمگین که رو به پایان می رفت، بیم های بزرگی برمی انگیخت. با این همه، ببزرگ ترین بیم، از دست دادن اروپای باختری به عنوانِ گهواره ی سامانه ی سرمایه داری بود. در چنان شرایطی، گامی به پس نهادن در برابر سوسیالیسم پیروزمند، در چارچوب پیشنهادها و طرح های اقتصادی ـ اجتماعی دربرگیرنده ی جهانی که از آن میان، گویا بهبود اوضاع اقتصادی کشورهای رویش نیافته یا کم رویش اقتصادی در کالبد ساختارهای دادگرانه را نیز دربرمی گرفت، ناگزیر بود. اینچنین بود که طرح و پیشنهاد اصلاح جویانه ی "اقتصاددان" انگلیسی: «جان مینارد کینز» که از آن میان، بکارگماری بیشینه نیروی کار و پیشرفت اجتماعی کشورها در چارچوب سازمانی جهانی برای داد و ستد گنجانده شده بود، دستمایه ای برای بسته شدن قرارداد نامور به «برتون وودز» شد که گسترش آزاد داد و ستد بر بنیاد آنچه «لیبرالیسم اقتصادی» خوانده می شود را آماج خویش نهاده بود؛ قراردادی که از همان نخست در چارچوب آن طرح و پیشنهادِ رویهمرفته پنداربافانه و سِتَرون نماند و با دشواری های پدیده آمده بویژه نبود ساز و کاری خودکار در بازار برای تراز نمودن کمبود و فزونگی تراز پرداخت کشورها ـ آنگونه که پیش تر پنداشته می شد! ـ و کارشکنی های پی در پی امپریالیست های «یانکی» تا آنجا پیش رفت که در سال ۱۹۷۱ ترسایی به شَوَند همان دشواری ها (!)، هماوندی دلار ـ زر و برابری بهای دلار با زر در قرارداد یاد شده از سوی دولت آن هنگام «ایالات متحد» بگونه ای خودسرانه و گرانبار شده بر دیگر کشورها از میان برداشته شد و دلار آن کشور، بی هیچ پشتوانه ای راستین، بنیاد داد و ستد میان کشورها قرار گرفت!  

۶ ـ بنابراین، رویهمرفته و بویژه بر بنیاد چونی (کیفی)!

۷ ـ شوربختانه آمار تازه ای درباره ی چند و چونِ بخش نظامی اقتصاد در سنجش با بخش غیرنظامی اقتصاد آن کشور، در دست ندارم. تا آنجا که به یاد دارم، چندین و چند سال پیش (بگمانم پیرامون سال های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۵ ترسایی)، بخش نظامی، کمابیش ۷۰ درصد کلِّ اقتصاد آن کشور را دربرمی گرفت. بخودی خود روشن است که با افزایش جهشی نظامیگری در سال های کنونی، درصد یاد شده از آن فراتر رفته است.

۸ ـ چند و چونِ اینکه بخش غیرنظامی اقتصاد ««ایالات متحد»» تا چه اندازه با بخش نظامی اقتصاد آن کشور همسو و درهم تنیده شده، بر من روشن نیست.

۹ ـ پارسی نویسی:

آمیخته واژه ی «نابارور» در عبارت «کارِ نابارور» را بجای عبارت از ریشه عربی «غیر مولّد» بکار برده ام. کاربرد واژه ی «فرآوری» بجای «تولید» را سزاوارتر می دانم.

۱۰ ـ به عنوان نمونه: زیانمندی فرآورده های جنگی از گلوله گرفته تا بمب های نوترونی که نه نیازی مادی و معنوی به آرش راستین آن را برمی آورند («کالای مصرفی») و نه چون «کالای میانجی» (یا «واسطه ای») برای فرآوری کالاهای دیگر می توانند بکار روند و تنها برای کشتار و نابودی کاربرد دارند. با این همه، کارگری که در کارخانه ی فرآوری جنگ ابزار کار می کند نیز کاری بارور (مولّد) به انجام می رساند؛ زیرا از دیدگاه «اقتصاد سیاسی»، فرآوری وی برای سرمایه دار، نه بر بنیاد اینکه چگونه کالایی فرآوری می کند (جُستار چونی یا کیفی در هماوندی و رویارویی میان آدمی با طبیعت) که بر بنیاد ارزش افزوده ای که به سود سرمایه دار (جُستار چندی در هماوندی اقتصادی ـ اجتماعی بر بنیادی تاریخی) بار می آورد، سنجیده می شود. در اینجا دیوارِ بلندِ میان «اقتصاد سیاسی» با همه ی گونه های نارسا و ناکارآمد «اقتصاد» پیش از آن، بگونه ای برجسته خودمی نمایاند (نگاه کنید به پی نوشتِ شماره ی ۱۲)

۱۱ ـ آماج سخن از «اقتصاد سیاسی» بگونه ای روشن، دانشِ اقتصاد از دیدگاه «سوسیالیسم دانشورانه» («مارکسیسم ـ لنینیسم») است و آنچه به عنوان دانش اقتصاد در چارچوب بورزوایی آن در میان است و همچنان در دانشگاه های کشورهای امپریالیستی و بسیاری دیگر از کشورهای جهان به خورد دانشجو داده می شود از دیدگاه «سوسیالیسم دانشورانه»، دانشی دروغین، سفسطه آمیز و بسیار وامانده تر از اقتصاد بورژوازی دو سده پیش است. بنابراین، نیازی به اینکه به عنوان نمونه بگوییم: «اقتصاد سیاسی از دیدگاه سوسیالیسم دانشورانه»، نیست؛ زیرا «اقتصاد سیاسی» با همه ی چیستان ها و گره های هنوز ناگشوده ی خود، تنها و تنها بر بنیاد «سوسیالیسم دانشورانه»، هستی می یابد و بس! جز آن، چرندیاتی سرهم بندی شده برای پوشاندن ماهیت چپاولگرانه و بهره کشی سرمایه داری و نیز پشتیبانی واپسگرایانه و ضد تاریخی از آن است.      

۱۲ ـ «فرآوری (تولید) سرمایه‌داری تنها فرآوری کالا را دربرنمی گیرد که در سرشت خود، فرآوری ارزش افزوده (ارزش اضافی) است. کارگر نه برای خویشتن که برای سرمایه دار فرآوری می‌کند. بنابراین، دیگر بس نیست که وی بگونه ای کلی فرآوری نماید. کارگر باید ارزش افزوده فرآورد. تنها کارگری بارآور شمرده می‌شود که برای سرمایه‌دار ارزش افزوده فرآورد یا به سخنی دیگر به‌ بارآوری سرمایه یاری رساند ... مانشِ کارگرِ بارآور به هیچ رو دربرگیرنده ی آن هماوندی نیست که تنها میان کنش و آروین (نتیجه) سودمند، میان کارگر و فرآورده ی کار هستی داشته باشد که همزمان، هماوندی فرآوریِ اجتماعی ویژه ای است که تاریخ آن را پدید آورده و کارگر را بسان ابزار سرراست باروری سرمایه، انگ و نشان زده است.»

برگرفته از «سرمایه»، جلد نخست، بخش پنجم، فصل چهاردهم، کارل مارکس، برگردان ایرج اسکندری، حزب توده ایران، سال ۱۳۵۲ خورشیدی (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب؛ برجسته نمایی های متن از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر)

۱۳ ـ باید این نکته را نیز بدیده گرفت که پس از پیدایش انحصارات بزرگ سرمایه داری، بورس بازی و همه ی گونه های سوداگرانه ی داد و ستد سرمایه، در کالبد بانک ها و بویژه بانک های بزرگ جای گرفته و کانون یافته است.

۱۴ ـ  داد و ستد «اوراق بهادار» از «تولید سرمایه داری»، هیچگاه کاملا جدا نمی شود که بر آن گرانبار شده و آن را در سایه خود قرار می دهد؛ دلیل آن با بازگویی گفته ای از مارکس ... بگونه ای غیرمستقیم یادآور شده است (همچنین نگاه کنید به نمودار زیر):

«تئوری «سرمایه ی موهوم» مارکس می تواند با تسامح نظری پایه ی همان تئوری سرمایه ی مالی هیلفردینگ و لنین واقع شود. «سرمایه  ی موهوم» اگرچه در فرایند گردش سرمایه  و سرمایه ی درگردش تاثیرگذار است و در فرایند انباشت نیز موثر است، اما در جریان تولید مادی و تضاد مستقیم کار ـ سرمایه کم و بیش سترون است. به این دلیل روشن که ارزش اضافه در قالب تولید کالا شکل می گیرد؛ اما در حوزه ی توزیع و گردش، بزرگ و فربه شدن سرمایه یک سره به نرخ سود وابسته است. دقیقاً از همین منظر، نقش سرمایه ی مالی تا جایی که هستی اش به منبع اصلی انباشت سرمایه گره خورده، رویکردی حاشیه یی است. از آن جا که چنین شکلی از سرمایه در فرایند گردش، مستقل از منبع اصلی خود عمل می کند، مارکس آن را موهوم یا غیر حقیقی نامیده است. این سرمایه غیر حقیقی، اما واقعی است. واقعی است؛ چون بر جریان انباشت تاثیر واقعی می گذارد. غیر حقیقی است؛ چون حقیقتاً وجود ندارد.» (برجسته نمایی های متن از ب. الف. بزرگمهر).

ب. الف. بزرگمهر ، هشتم شهریور ماه ۱۳۹۰

https://www.behzadbozorgmehr.com/2011/08/blog-post_4337.html








۱۵ ـ به شَوَندِ فرمانروایی طبقه یا طبقات ستمگر و بهره کش بر دم و دستگاه دیوانسالاری بسیاری از کشورها!

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!