«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ فروردین ۲۹, جمعه

انگار ناف مادربخطاها را با دروغ بسته اند ـ بازانتشار

یکی از مسوولین بحمدلله پاکدست و کون پاک نظام از زبان «شاهدان عینی»، شَوَند واژگونی اتوبوس و کشته و زخمی شدن شمار نه چندان کمی دانشجوی «دانشگاه آزاد» را مرگ ناگهانی («سکته») راننده ای که خود یکی از کشته شدگانِ این رخداد جانگداز است، دانست۱ و یادش رفت از آن گواهان جنّی بپرسد: ایستِ قلبی بود یا مغزی؟!

«دروغ که مالیات ندارد، آقا جان! می بافیم؛ اگر گرفت که گرفت؛ سنگ مفت، گنجشک مفت! اگر نگرفت، دوباره پیش خودم بیایید تا از روی حدیث و شریعت شتری و اینا چیزی تازه برای تان بسازم تا بخورد عوام النّاس بدهید! تا مرا دارید، غم نخورید ...»۲ و روشن است که دروغ نگرفت و پای چوبی آن، همان روز و روز پس از آن، شکست:
«در پی حادثه واژگونی مرگبار اتوبوسی در  واحد علوم تحقیقات،‌ اخباری در سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی به نقل از معاون دانشگاه آزاد مبنی بر سکته راننده منعکس شد که رئیس روابط عمومی اورژانس تهران درباره اعلام کرد: راننده اتوبوس مذکور فوت کرده است اما اینکه سکته کرده است مورد تایید نیست. موضوع سکته یا عدم سکته راننده باید بررسی شود و نظر نهایی در مورد وضعیت راننده اتوبوس باید از سازمان پزشکی قانونی اعلام شود.»۳

«در بررسی های اولیه ما موردی از سکته کردن راننده به دست نیامد و بنابراین این موضوع تایید نمی شود، ولی  نمونه برداری های لازم در این خصوص انجام شده است و پس از بررسی های تکمیلی، نظر قطعی در این خصوص اعلام خواهد شد؛ اما همانطور که گفتم در بررسی های اولیه موردی از سکته راننده مشاهده نشد و وضعیت عادی بود.»۴ 

می گویند:
«دروغگو دشمن خداست!» که بگمانم زبانزدی بس کهن باشد و در آموزش های کیش وامانده ی اسلام و آیین شیعه ی وامانده تر از آن نیز یکی از آموزش های نخستین و بنیادی است که در گذشته از همان کودکی توی گوش بچه ای که اندازه ی بسنده زبان آموخته بود و بگفته ای بد و خوب را بازمی شناخت، می خواندند:
پسر جان! (یا دختر جان! گرچه، این ها کم تر نیاز به دروغگویی داشتند.) دروغ بگویی، جایت در جهنم (همان دوزخ در پارسی) است و خدا جیزّت می کند ...

اینک، کار بجایی رسیده که خود مادربخطاهای اندرزگو از "رهبرِ" مشنگ نابکار گرفته تا آن پایین پایین های ولایت پشمیِ ریسیده به ایران و ایرانی، برای هر نابکاری یا گند بالا آمده با شتاب برق و باد، دروغ می بافند؛ آنهم نه یک دروغ که دروغی بر بنیاد دروغ دیگر بگونه ای که سر نخ ماجرا گم و گور شود. ریزش «ساختمان آلومینیوم تهران» و مرگ جانگداز و فداکارانه ی آتش نشان ها همزمان با جنگولک بازی های نمایشی همین جان ننه شان مسوولین و آن شهردار خالیباف دزد را به یاد آورید!

آن بزرگ دستارِ نیرنگباز از آن میان،۵ زمانی پیش تر گفته بود:

هنگامی که «پشمعلی» چنین بیشرمانه دروغ می بافد از مسوولین بحمدلله پاکدست و کون پاک ولایت پشمی چه چشمی باید داشت؟

بیچاره را در زندان با کیسه ی پلاستیکی خفه می کنند و سپس می گویند:
تا ما چشم بهم بزنیم، رفت و خود را دار زد! شمار بسیاری جوان و نوجوان از تنگدستی و نبود امید و چشم اندازی درخور برای آینده به شیوه های گوناگونی خود را می کشند؛ و این مادربخطاها برای هر کدام، شَوَندی روانی، خانوادگی و هر چیز دیگری می یابند جز شوندهای اجتماعی ـ اقتصادی در جامعه ای دزدزده که توده های میلیونی مردم را به مرگ گرفته و هر کس که دست شان برسد را بزور هم شده به بهشت رهسپار می کنند.۷ خوب! کار را ساده کنید. می توانید به آسودگی همان آروغی که پس از پرخوری و سورچرانی و اینا می زنید، برای همه ی این نمونه ها بگویید:
خوشی زیر دلش زده بود، خود را بدار آویخت؛ خوشی زیر دلش زده بود، خود را آتش زد؛ خوشی زیر دلش زده بود ... و الا آخر!

از این ها که بگذریم، نوبت دروغگوی مادربخطای دیگری است که درست همان هنگام که دروغ های پیشین نقش بر آب شده، پا به میدان کارزار دروغگویی می نهد:
«... می‌گویند یک عده ضدانقلاب، ترمز اتوبوس را بریده‌اند.» ۸

مات می مانی به این نیرنگباز که پیچ دیگری به ماجرا داده و می خواهد فشار سمت و سو یافته ی دانشجویان و توده های مردم را به پندار خود، سمت و سویی دیگر دهد، چه بگویی جز آنکه:
خودتان استکبارید؛ خودتان ضد انقلابید؛ خودتان دزد و پولشویید؛ خودتان بی ناموس ترین آدم های نه تنها ایران که روی زمین هستید! ضدانقلاب در هر جایی از جهان همجنس خود شماست؛ ولی، مادربخطا با تو باید اینگونه سخن گفت و آب پاکی روی دستِ مادربخطاهای بالاتر از خودت ریخت که ترا بجلو کیش کرده اند تا چنین دروغی از زبان دیگران ببافی:
«ضد انقلاب» چرا باید ترمز اتوبوس دانشجویان را ببُرد؟! «ضدانقلاب می آید آن "رهبر" پرچانه ی آسمان ریسمان باف را به نرمش جان ننه اش: «قهرمانانه» وامی دارد؛ ک..ش می گذارد و روی همه ی خط و نشان های قرمزش به اندازه ای می شاشد که به هر رنگ دیگری جز سرخ درآیند؛ «ضد انقلاب» می آید «رآکتور هسته ای» را با پِهِن پر می کند؛ «ضد انقلاب» می آید مشتی دزد خرد و کلان پرورش می دهد که بوته ای نشاشیده در ایران بر جای ننهند و همه چیز را برنگ پلشت خود درآورند. «ضد انقلاب» بلد است چجوری عمل کند! گرفتی مردک پفیوز؟ دهانت را ببند و دیگر چنین دروغ هایی نباف.  

ب. الف. بزرگمهر   نهم دی ماه ۱۳۹۷


برجسته نمایی متن و پی نوشت، همه جا  از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

۱ ـ «طبق گفته ی شاهدان عینی، سکته ی راننده دلیل واژگونی اتوبوس دانشجویان بوده است»، گفته ی مشنگی به نامِ ابراهیم کلانتری، «معاون فرهنگی و دانشجویی دانشگاه آزاد»، «خبرگزاری مهر»، چهارم دی ماه ۱۳۹۷

۲ ـ از زبان «کیرِ خرِ نظام» در گفتگو با «همپالکی و مشاور دود و دَم رهبری» که افزون بر سایر مسوولیت ها، مسوول (و نه پاسخگو!) آن دانشگاه پولکی و نان و آبدار برای شکمبارگان نیز هست.

۳ ـ «ایسنا»، چهارم دی ماه ۱۳۹۷

۴ ـ «در بررسی های اولیه ما موردی از سکته کردن راننده به دست نیامد و بنابراین این موضوع تایید نمی شود، ولی  نمونه برداری های لازم در این خصوص انجام شده است و پس از بررسی های تکمیلی، نظر قطعی در این خصوص اعلام خواهد شد؛ اما همانطور که گفتم در بررسی های اولیه موردی از سکته راننده مشاهده نشد و وضعیت عادی بود.» گفته های مسعود قادی پاشا، مدیرکل «پزشکی قانونی استان تهران» در گفتگو با «ایسنا»، پنجم دی ماه ۱۳۹۷

۵ ـ «از آن میان»، در اینجا به آرشِ دروغی از میان دروغ های دیگر است.


۷ ـ نوبت خودشان که می رسد، جانشکَر (جانشکار) یا بزبان کژدم گزیده ی خودشان: «عزرائیل»، باید هفت هشت بار در بزند و نومید به آسمان برگردد تا سرانجام ناچار شود نخست، روان سگ مذهب شان را بگیرد و کالبدشان را به پزشکان بیمارستان ها بسپارد تا کار را یکسره کنند.

۸ ـ گفته ی دروغگوی مادربخطایی به نام مصطفی کواکبیان، باز هم از زبانِ دیگران! در نشست امروز (نهم دی ماه ۱۳۹۷) مجلس فرمایشی، برگرفته از «ایلنا»  نهم دی ماه ۱۳۹۷

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!