«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۹ اردیبهشت ۶, شنبه

گفتگویی پیرامون نوشته ی زنده یاد احمد کسروی درباره ی رویداد «غدیرخُم»* ـ بازانتشار

پاسخ به آقای حمیدرضا شیعه فرهادی

آقای حمیدرضا شیعه فرهادی نوشته است:
«... باید چند نکنه را اشاره کنم. امیدوارم شما که مطلب بالا رو خوندید و گذاشتید نظر بنده رو هم بخونید و اجازه بدهید بنده هم نظر خودم را درباره قضاوت شما و پست تون بگم. بنده سعی می کنم، منطقی حرف بزنم و در بین حرفهایم سوال می پرسم و امیدوارم جواب دهید و روی آنها تفکر کنید.

۱ ـ هنگامی که پیامبر ما (نه پیامبر شما) از آخرین حج باز می‌گشت، خطابه‌ای در مورد علی در برابر خیل عظیم!!!! مسلمانان ایراد نمود که توسط شیعه و سنی نقل شده. مطابق با روایت هر دو گروه، محمد گفت که علی وارثش و برادرش و کسی است که هر کس پیامبر را به عنوان مولایش (رهبر یا دوست قابل اعتماد) بپذیرد ((کلمه مولا مرتبط است با ولایت (با کسر واو) یا وَلایت (با فتح واو) که حکومت، شروع مبادرت، غلبه معنوی و قدرت معنی می‌دهد)) باید او را نیز به عنوان مولایش بپذیرد.

اصرار بنده، روی غلبه معنوی و قدرت معنوی است که این برتری خود به خود حتی اگر این آقای کسروی راست گفته باشد، ایجاد می شود و ضمنا چه دلیل داشت پیامبر این همه مسلمان رو جمع کنه و بعد این مطلب ولاه رو بیان کنه؟!

۲ ـ آیه ((الیوم اکملت لکم....)) از دو بخش تشکیل شده و هر دو بخش هیچ ربطی به هم ندارد؛ ضمن اینکه هم شیعه و هم سنی گفته اند که بخش دوم آیه وقتی نازل شد که پیامبر خطبه غدیر رو ایراد کردند. به نظر شما مسخره نیست که خدا دین رو کامل کنه و اون رو تایید کنه و نعمت رو تمام کنه و کافران رو مایوس کنه فقط به خاطر بیان چند حکم درباره غذاهای حلال؟؟؟

ضمن اینکه هر چند خدا مستقیما نام امام علی را نیاورده، ولی آیاتی که دلالت به این موضوع دارد فقط این آیه که اشاره شد نیست.

چرا نعمان که در روز غدیر بیعت نمی کند و از خدا می خواهد که اگر این امر حق است او کشته شود در روز غدیر می میرد و برای آن آیه نازل می شود؟

آیه ۱ و ۲ سوره معارج «سال سائل بعذاب واقع» نسبت به عذاب کردن حارث بن نعمان فهرى

درباره نامه امام به معاویه باید به دو نکته  اشاره کنم
در منطقِ بحث، هنرمند کسی است که با زبان طرف مقابل و عقایدی که میداند او قبول دارد با او مناظره کند و او را به چالش بکشاند.

اولین قضیه این است که امام علی دارد به رخ معاویه می کشد که تو حتی به آنچه قبول داری هم پایبند نیستی و داری در امت اسلامی تفرقه افکنی می کنی

درباره رضایت خدا که در آخر جمله اشاره شده، باید بگویم اجماع انصار و مجاهدین که امام اشاره نمودند، عملا چنین اجماعی به صورت کامل و واقعی هیچ گاه اتفاق نیفتاده است؛ و اگر چنین اجماعی صورت می گرفت، هرگز امیرالمومنین کنار گذاشته نمی شد و باید بگویم اجماع کلی انصار و مجاهدین در همان روز غدیر بود.

امیدوارم به سوالات بنده در متن پاسخ بدید.

این مطلب حتی آنچه اهل سنت نقل می کنند هم رد می کند»

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر

* «رویداد «غدیر خم» از دیدگاه زنده یاد احمد کسروی»

پاسخم به وی:
با سلام متقابل خدمت شما!

با کمال میل به پرسش های شما در آن اندازه که می دانم، پاسخ خواهم گفت و امیدوارم چیزی را جا نیندازم؛ اگر چنین بود، لطفن یادآور شوید؛ ولی پیش از آن، یکی دو نکته را به آگاهی شما می رسانم  و چون جایی برای نوشتن یک یادداشت کامل در این باره نیست؛ آن ها را فشرده و به ترتیب الفباء می آورم و امیدوارم فشرده نمودن آن ها به اصل جُستار زیانی وارد نکند؛ گرچه می پندارم و به آن باوری ژرف دارم که چنانچه آدم ها بخواهند، از توان دریافت سخن یکدیگر برخوردارند و از این راه این امکان نیز پدید می آید که فضاهای اندیشگی خود را به یکدیگر نزدیک کنند؛ روشنگر نقطه های تاریک یا سایه روشن باشند؛ فرآورده ی گفتگو و ستیزه ای اقناعی که مانند آن، خوشبختانه در چارچوب مشخصی (و نه همه جانبه و فراگیر!) در حوزه های علمیه ی ایران نیز رواج داشته و شاید هنوز هم که دین را با سیاست آمیخته اند، تا اندازه ای هم که شده، پابرجا باشد:
الف. نه تنها از ابراز نظر شما بسیار خرسندم که آن را به اندازه ای لازم می دانم که اگر کار نوشتاری یا هر کار مهم دیگری نیز در دستِ کار داشته باشم، آن را به کناری می نهم و به این می پردازم. درباره ی اظهار نظر نیز حتا اگر آمیخته با پرخاش و ناسزا نیز باشد؛ چنانچه در کنار آن، نکته ای برای گفتگو و ستیزه (بحث) داشته باشد، هیچگاه آن را دور نریخته ام یا جلوی اظهار نظر کسی را نگرفته ام؛ به باور من، ناسزا و دشنام نیز گرچه خوب نیستند و باید تا آنجا که ممکن است از کاربرد آن ها خودداری کرد، به هر رو بخشی از فرهنگ* و ادبیات هر ملتی است و از آن جدا نیست؛ افزون بر آنکه، آدمی است با همه ی احساسات و منطق خود که این دو، آنگونه که برخی می پندارند از یکدیگر جدا نیستند؛ در همین نوشته ی شما نیز آنجا که نوشته اید: «... پیامبر ما (نه پیامبر شما)» این را می توان دید که گرچه ناسزا یا دشنام نیست، گونه ای خط کشی کردن است که بدون آن هم روشن است و از دید من، نیاز به بازگویی آن نبوده و نیست؛ ولی نکته ای را در این زمینه برای شما بگویم که شاید شما را به اندیشه ی بیش تر وادارد. آن هنگام که تازه ـ و باید بگویم به ناچار ـ به اروپا آمده و پس از چندی زبان کشوری که در آن بسر می برم را فرا گرفته بودم، دریافتم که:
ـ به زبان نه تنها به عنوان ابزاری برای گفتگو و تماس با دیگران که به عنوان بخشی از فرهنگ یا خرده فرهنگ این یا آن جامعه بنگرم؛ و
ـ نیز از آن مهم تر با شگفتی دیدم که ناخودآگاه و بی آنکه بدانم، باری از فرهنگ جامعه ی خود را که به هر رو، بخشی از آن آمیخته با دین اسلام و سپس از دوران صفویه به این سو، بیش از پیش آمیخته به مذهب شیعه است با خود به این سو و آنسو می کشم که دیگرانی از خرده فرهنگ هایی دیگر آن را در برخورد درمی یابند و خود، آن را نمی بینی! و این ها درباره ی آدمی است که باورهای دینی و مذهبی ندارد؛ به دانش در زمینه های گوناگون باورمند و تا اندازه ای ساز وبرگ یافته است و نیز منطق و اسلوب دیالکتیک ماتریالیستی را در کنار منطق متافیزیک کم و بیش خوب می شناسد ... در همان هنگام بر همه ی آن کسان و شیوه ی اندیشگی خشک و جمودی که جوانی کم دانش و ناپخته را تنها به این گناه که در پاسخ به پرسش بازجویان خود که «آیا به خدا باور داری؟» نه گفته بود، به چوبه ی دار سپردند، لعنت فرستادم؛

ب. دین و مذهب در هر جامعه ای، بخشی ناگسستنی از فرهنگ آن جامعه است و من از دوران جوانیم از چنین شناختی برخوردار بوده ام؛ به این ترتیب، هیچگاه به آن به عنوان چیزی گرانبارشده یا افزوده ننگریسته و نیک می دانم که از دیدگاه منطق و انتقاد به آرش علمی آن (در برابر دید عامیانه!) تا چیزی بهتر و برتر از آنچه هست و میراست، نتوانی جایگزین کنی، نمی توانی آن همبود را در کلیت خود نفی کنی و با آن بستیزی و این نکته دربرگیرنده ی باورهای دینی و مذهبی و پریشانگویی های مذهبی (خرافات) نیز هست و به این ترتیب، این روندی در سنجش با روندهای فنی و علمی چندان شتابان نیست و دوران بسیار درازی را دربرمی گیرد؛ ضمن آنکه به باور من، از آنجا که با هر پیشرفت علمی و فنی، ده ها و صدها پرسش تازه که پیش تر حتا به ذهن آدمی خطور نمی توانست بکند، به میان می آید، نبرد و ستیز میان دیالکتیک ماتریالیستی به عنوان دانشی گسترش یابنده با گونه های گوناگونی از پندارگرایی (ایده آلیسم) که همه ی باورهای دینی و مذهبی نیز شاخه هایی از آن هستند، نبرد و ستیزی همیشگی و جاودانه است که پهنه ها و شکل های آن دگرگون می شود؛ ولی درونمایه ی این نبرد، همواره به شکل فلسفی خود، حتا هنگامی که دیگر طبقات از جامعه ی آدمی رخت بربسته، برجای می ماند که آیا «عین بر ذهن مقدم (پیش) است یا ذهن بر عین». به عنوان نمونه، هنگامی که در یکی از کارهایم در زمینه ی ساخت نرم ابزار که یادداشتی نیز درباره ی آن دورترها نوشته بودم با این پدیده ی بسیار جالب روبرو شدم که چگونه با سود بردن از روشی انقلابی به نام «Object oriented»  می توان «جهان افلاتون» و مُثُل هایش را در چارچوب نرم ابزاری که بسیار به پدیده های طبیعی نزدیک است، ساخت، این اندیشه در من به شدت نیرو گرفت که بنابراین، چنین کاری با پیشرفت های بیش تر در این زمینه و زمینه های دیگری که به یکدیگر پیوند می خورند و امکانات تازه و تازه تری پدید می آورند، نه تنها در «جهان مجازی» که در جهان واقعی نیز به دست و اندیشه ی توانای آدمی که خود خداست، شدنی است؛ آن توانایی که در سروده ی مولوی بزرگ خودمان: «تو خود جان جهانی» به زیبایی بازتاب یافته است؛ گرچه، این را نیز باید بی درنگ بیفزایم که پیشرفت دانش در زمینه های «کیهان شناسی»، فیزیک و ساختار کیهان و برخی دیگر دانش های وابسته به آن، هنوز کم ترین نشانی از اینکه گوشه ای از کیهان یا سپهر بزرگ، ساختگی است، بدست نداده است. همه ی آنچه تاکنون بازشناسی (کشف) شده، حتا در زمینه ی «ضد ماده» و امکان هستی جهان هایی آینه و برعکس جهان شناخته شده ی ما (جهان هایی با الکترون مثبت و پروتون منفی)، گواه پویایی درونی (Autodynamism) آن هاست و این انگاره که گویا جهان با تلنگر نیرویی برتر از آن به جنبش درآمده است را از میان برمی دارد. با این همه، من چنین امکانی را از سوی فرهنگ هایی بسیار پیشرفته تر از فرهنگ آدمیزاد بر روی کره ی زمین، نمی توانم رد کنم؛ ولی به اندیشه و پندار نیز تنها در آن چارچوب یا شاید اندکی فراتر از آن که با دانش به آن بتوان برخورد نمود، پایبندم؛ وگرنه می توان سوار بر اسب یا الاغی به آسمان هفتم نیز سفر نمود؛ زیر درخت سدر با خداوندی که در این انگاره، هستی فیزیکی دارد، نشست و چای نوشید و خیالپردازی نمود!

این ها را برایتان نوشتم که دستِکم گوشه ای از این نبرد همیشگی و دشواری کار در این زمینه را اشاره کرده باشم؛ به این ترتیب، چنانچه گوشه ای از جهان و سپهر پیرامون ما نیز ساخته ی اندیشه ی «خدایان»ی* با فرهنگ های بسیار پیشرفته تر از زمین ما باشد، آن «خدایان» و جامعه ی پیشرفته شان به هیچ رو با الله، اهورامزدا و هر خدایی در هر دین و مذهب شناخته شده ی زمینی، سنجش پذیر نیست؛ چنان جامعه ای، بیگمان آنچنان در فن آوری ها و خودکاری فرآورده های طبیعت پیرامون یا دست ساخته ی خود، پیشرفته خواهد بود که فیلم های «جنگ ستارگان» و مانند آن که بیش تر فرآورده ی بنگاه های فیلمسازی «شیطان بزرگ» برای دستیابی به آماج های اهریمنی آن است، بسی ریشخندآمیز و کودنانه است؛ زیرا جنگ ها در تاریخ آدمی در فرجام خود، فرآورده و پیامد پیدایش جامعه های طبقاتی هستند و چنان جامعه های پیشرفته ای که امکان هستی آن در کیهان، دستِکم به شمار ۱۰۱۱ است، می بایستی بر چنین چالشی پیروز شده باشد؛ چالشی که جامعه ی آدمی در روی کره ی زمین، همچنان با آن دست به گریبان بوده و دورنمای پیروزی نیز چندان روشن نیست؛ زیرا از سوی دیگر، چنین امکانی نیز براستی وجود دارد که چنانچه آدمی نتواند به هنگام، جهانی بی بهره کشی آدم از آدم در سرتاسر زمین پدید آورد، بیم نابودی آدمی، هم از راه جنگ های هسته ای و بیولوژیکی و هم از راه پیشرفت های فن آورانه به زیان آدمی و فرهنگ وی و جایگزینی همه جانبه و فراگیر آدمواره ها و آدم ـ نرم ابزارها بجای وی، چشم اندازی راستین می یابد؛ و

پ. شوربختانه از دانشی فراگیر پیرامون تاریخ اسلام در شبه جزیره ی عربستان دوران پیامبر اسلام برخوردار نیستم که بتوانم به برخی از پرسش های شما، پاسخی همه جانبه و مشخص (جامع و مانع) بدهم و این را پیشاپیش می گویم. در این زمینه، من دستِ بالا دانش آموزی خواهم بود که هنوز سرگرم فراگیری است و همانگونه که حدس می زنید، تنها در آن اندازه به این زمینه پرداخته ام که پاسخ برخی پرسش هایم را بگیرم و چنین زمینه ای، بیگمان برای گفتگو و ستیزه (بحث) در این زمینه یا هر زمینه ی دیگری بسنده نیست و کار را به جدل و درگیری می کشاند که از دید من، آماج هیچ گفتگو و ستیزه ی اقناعی و سازنده نیست و نمی تواند باشد.

اینک، پاسخ هایم به پرسش های شما:
ـ از سخنرانی پیامبر اسلام در برابر «خیل عظیم!!!! مسلمانان» سخن رانده اید. آیا از آن «خیل عظیم» شماره ای در دست است؟ و آیا در آن باره چون بسیاری دیگر از داستان های پیرامون پیامبر اسلام، از سخن گفتن وی با سنگ های بیابان تا خودکشی الاغش پس از مرگ وی و آن هم در حالی که بنا بر نمودها و نشانه ها و گواهان بسنده، خود وی هیچگاه ادعای چنین معجزاتی نکرده بود و همواره به همه ی پیروان خود می گفت: من نیز یکی چون شما هستم، از سوی پیروان وی گزافه گویی نشده است؟
ـ تعریف شما از واژه ی «مولا» و آرش آن، برداشت شماست (interpretation) و نارسا به دیده می آید؛ من، تعریف زنده یاد احمد کسروی را نه به این دلیل که وی دانشمندی شناخته شده است و جنابعالی و من آدم هایی ناشناخته در این پهنه که به دلیل همه جانبه بودن و دربرگیرندگی آن به تعریف شما ترجیح می دهم و آن را بگونه ای نسبی درست تر می بینم. با این همه در جایگاهی نیستم که اظهارنظر کارشناسانه در این زمینه داشته باشم.
ـ درباره ی چگونگی رویداد «غدیر خم» و چند و چون آن، گرچه چیزی بیش از آنکه در کتاب های دینی و مذهبی آمده، نمی دانم، با این همه، آنچه در این باره نوشته شده را بر پایه ی تجربه ی عمومی خود از بسیاری نقل قول های نادرست از پیامبر و امامان، خواب نماشدن ها و آن ها را بجای حقیقت در کتاب ها آوردن و به خورد مردم بیچاره دادن و شمار بسیاری امامزاده های دروغین در کشور خودمان و نیز آخوندها که آن ها را شاید از شما بیش تر می شناسم، به اینگونه تاریخ نویسی های خشک مغزانه ی دینی و مذهبی بدگمانم؛ برای آنکه، تنها یک نمونه را یادآور شده باشم، رویداد کربلا و استواری و پایداری امام حسین در برابر یزید و یزیدیان است؛ بخوبی به یاد دارم که رشته نوشتارهایی از یکی از پژوهشگران بسیار خوب ایرانی (نام وی را هر بار از یاد می برم!) در کتاب هایی به نام «کتاب هفته» زیر عنوان «ریشه های تاریخی واقعه ی کربلا» یا عنوانی نزدیک به آن در ۱۶ ـ ۱۷سالگی خوانده ام؛ یک پژوهش علمی ارزنده با شمار بسیاری گواه و نمود و نشانه که در پانوشت آن آمده بود. نمی خواهم در اینجا به آن بپردازم؛ ولی تنها به این بسنده می کنم که ذهن داستان پرداز ایرانی، بگونه ای بسیار زیرکانه، آخشیج های (عناصر) بسیاری از استوره ی «سیاوش» را در این رویداد وارد نموده است که به گمانم، بخشی از این دگردیسیِ رویدادی راستین به رویدادی استوره ای را باید روندی طبیعی و نه دانسته و آگاهانه برای فریبکاری مردم بشمار آورد؛ و به هر رو، این نکته ی مهم را که ایران آن هنگام در سنجش با تازیان بیابانگرد (که نمونه ی کت وشلوار پوشیده ی آن هم اکنون در ریاست مجلس و دستار به سرِ آن در قوه ی قضایی و جاهای دیگر نیز نشسته اند!) در همه ی پهنه های دانش و فرهنگ بسی پیشرفته تر بوده، باید به دیده داشت و به عنوان عاملی تاثیرگذار در نوشتارهای تاریخی که در بیش تر موردها به شاخ و برگ های افسانه نیز آمیخته، بشمار آورد. به این ترتیب، شوربختانه به این پرسش شما نیز که «چه دلیل داشت پیامبر این همه مسلمان رو جمع کنه و بعد این مطلب ولاه رو بیان کنه؟!» نمی توانم پاسخ بدهم.
ـ برای این پرسش شما نیز که «... مسخره نیست که خدا دین رو کامل کنه و اون رو تایید کنه و نعمت رو تمام کنه و کافران رو مایوس کنه فقط به خاطر بیان چند حکم درباره غذاهای حلال؟» و از دید من، بیگمان پرسش نیست؛ پاسخی ندارم؛ زیرا نخست آنکه به باورهای ژرف مذهبی و برداشت شما از آن آیه برمی گردد و دوم آنکه در پی آورده اید:
«... ضمن اینکه هر چند خدا مستقیما نام امام علی را نیاورده، ولی آیاتی که دلالت به این موضوع دارد فقط این آیه که اشاره شد، نیست.» بنابراین، بهتر بود بجای درمیان نهادن نظری در کالبد پرسش، نظر خود را بیان می کردید. به نوبه ی خود، بسیار خرسند خواهم شد، چنانچه آن آیه هایی که از دید شما، خدا غیرمستقیم به نام امام علی اشاره کرده را یادآور شده و  توضیح بدهید. بیگمان، برای من و دیگران سودمند خواهد بود. پرسش های زیر را نیز از شما دارم که شاید به خاطر فشرده نویسی، آنگونه که شما از آن برداشت می کنید با برداشت من و دیگران تفاوت های جدی داشته باشد:
ـ منظور شما از کامل کردن دین تمام کردن نعمت و نومید کردن کافران چیست؟ آیا خدا در همین آیه، دین را کامل نموده یا منظور دیگری داشته اید؟
ـ به چه دلیل، خدایی که بر همه چیز آگاه است و منطقی بسیار برتر و فراگیرتر از هر جنبنده ای دارد، یک آیه دو بخشی و بسیار ناهماهنگ با همدیگر را که در بخشی از خوراکی های حرام و حلال سخن رفته و در بخش دیگر از چیزهایی که به گفته ی خود شما «هیچ ربطی به هم ندارد»، فرستاده است؟! بنا به سرشت خود در اینگونه موردها چیزی شوخی آمیز که لزومن ریشخندآمیز نیست و می تواند درباره ی هر جستار دیگری نیز باشد، می نویسم؛ ولی در اینجا به پاس شما و دین و مذهبی که به هر رو بخشی از فرهنگ جامعه ی ما که خودم نیز ذره ی کوچکی از آن هستم و با دشواری بسیار از کنار آن می گذرم!  
ـ پرسیده اید:
«چرا نعمان که در روز غدیر بیعت نمی کند و از خدا می خواهد که اگر این امر حق است او کشته شود در روز غدیر می میرد و برای آن آیه نازل می شود؟»

رُک و پوست کنده به شما بگویم که از چنین شیوه ی گواه گرفتن یا گواهمندی (استدلال) از سوی هر آدم دانش آموخته، چه با باورهای مذهبی و دینی و چه بی باور به آن ها، بسیار بدم می آید و آن را نشانه ای از نبود منطقی نیرومند می بینم. مرا ببخشید که اینگونه رُک و پوست کنده می گویم؛ ولی کمی با خود در این باره بیندیشید! به همین شیوه، می توان ده ها پرسش سفسطه آمیز و بی آرش ساخت و پرداخت؛ تنها یک نمونه ی آن:
«چرا پیامبر خدا که بر دانش های رمزی نیز آگاه بوده و سوار بر آن الاغ افسانه ای حتا به بهشت نیز سفر کرده، گویا به دست دخترکی یهودی زهرخور می شود و هنگام مرگ هیچ آیه ای بر وی نازل نمی شود؟»

آیا می دانستید که برخی از آیه های از «آسمان فرود آمده»، همانجا در حضور دیگرانی که آن را سپس یادآور شده اند و گواه تاریخی نیرومندی است از سوی «عمر پسر خطّاب» و در حضور خود پیامبر غلط گیری املایی و انشایی می شده است؟! از من نپذیرید! ولی خواهشمندم، این را به پای برانگیختن تان نگذارید؛ چنین آماج پستی در سر نداشته و ندارم؛ آن هم برای کسی که همه ی کوشش خود را برای بیان منطقی سخن خود بکار گرفته است؛ اینکه تا چه اندازه سخن شما، منطقی است، امری دیگر است و من در اینجا تنها اشاره هایی کوچک به آن ها نموده ام. تنها انتظاری که از شما دارم، پژوهش در این باره و بسیاری زمینه های دیگر پیرامون آن است و بیگمان می دانید که هیچ پژوهشی با خشک مغزی، برپایه ی پیشداوری های یکسویه و غیرعلمی راه به جایی نمی برد. سخنان خود شما را گواه می گیرم که در همان ابتدای یادداشت خود، نوشته اید:
«... بنده سعی می کنم، منطقی حرف بزنم و در بین حرفهایم سوال می پرسم و امیدوارم جواب دهید و روی آنها تفکر کنید.» کمی با خود بیندیشید! این چگونه منطقی است که مرا به اندیشیدن درباره ی آن دعوت می کنید؟! از آن گذشته، این پرسش شما نیز پرسشی راستین نیست؛ آدمی، هنگامی چیزی را می پرسد که براستی درباره ی آن نداند یا نظری مشخص نداشته باشد؛ ولی شما یکبار دیگر، نظری را که خود درباره ی آن باور ویژه ی خود را دارید در کالبد پرسش در میان نهاده اید! بهتر نبود بجای "پرسش" نظر خود را بیان می کردید؟

در جای دیگر نوشته اید:
«در منطقِ بحث، هنرمند کسی است که با زبان طرف مقابل و عقایدی که میداند او قبول دارد با او مناظره کند و او را به چالش بکشاند.» گرچه، از دید من، گفتگو و ستیزه، لزومن به آرش به چالش کشاندن طرف گفتگو نیست و چنین شیوه ی اندیشگی به دوران یونان باستان و فیلسوفان آن هنگام که هریک تنها برای اثبات درستی سخن خود و شکست دیگری می کوشید، برمی گردد، تا چه اندازه به سخن خود وفادار بوده اید؟

با مهر    ب. الف. بزرگمهر    هفتم آبان ماه ۱۳۹۲ 


* واژه ی «فرهنگ» را نه به آرش گسترده و فراگیر آن که شاخه های بزرگ فرهنگ جهان را دربرمی گیرد که به آرش محدودتر در چارچوب یک کشور یا یک منطقه ی جغرافیایی بکار برده ام و کیست که نداند، چنین «فرهنگ» هایی، چه از دیدگاه تاریخی و چه در چارچوب جغرافیای اجتماعی و سیاسی خود، همواره بخشی از فرهنگی بزرگ تر و فراگیرتر یا همانا شاخه ای از اندک شمار شاخه های بزرگ فرهنگ آدمی است و به این ترتیب، در اینجا بیش تر «خرده فرهنگ» ها را به دیده دارم.

** دانسته و آگاهانه در اینجا از واژه ی «خدایان» بجای واژه ی مفرد «خدا» سود برده ام؛ زیرا نه تنها هیچ آدمی، چه از دیدگاه فرگشت (تکامل) فردی خود و چه از دیدگاه فرگشت زیستی و تاریخی خود به تنهایی دارای فرهنگ نیست و نمی تواند باشد و فرهنگ از سوی گروه های کم و بیش بزرگ آدمیان به درازای تاریخ، گام به گام ساخته شده، هیچ خدایی نیز به تنهایی نمی تواند بافرهنگ باشد!

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!