«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۸ خرداد ۱, چهارشنبه

... هر وقت حوری و غلمان شما حاضر و آماده باشند! ـ بازانتشار

یادی از یکی از زندانیان آگاه و پایدار رژیم ستمشاهی

«... کلیه هایش دیگر خراب شده بود. فشار خون داشت؛ تنگی نفس داشت؛ قلبش ناراحت بود. ۲۵ سال زندان و ۱۰ سال تبعید در دژ برازجان، سلامتی و جوانی او را گرفته بود. او را هم دو سه بار بردند برای نامه نوشتن۱ و او با خشونت با ساواک برخورد کرده بود. همیشه همین طور بود. حتا رییس زندانی مثل سرهنگ زمانی جلّاد از او حساب می برد. کتاب های خوب همیشه نزد عزیز یوسفی۲ بود و پلیس در بازرسی ها جرات نمی کرد به رختخواب او که پر از کتاب بود، نزدیک شود. ناچار شدند بزور او را آزاد کنند. یعنی برای اینکه صلیب سرخی ها۳ یوسفی را نبینند، آزادش کردند. وقتی می خواست آزاد بشود، ناراحت بود. به این خاطر، رضا شلتوکی را با خود به دفتر سرهنگ زمانی برد و در مقابل سرهنگ با سرفرازی ایستاد؛ در حالیکه رو به شلتوکی کرده بود، گفته بود، آقای سرهنگ من نامه ننوشتم و ساواک شما ناچار شد مرا آزاد کند. شلتوکی وقتی برگشت، همه را برای ما گفت.
...
عزیز یوسفی دو بار به زندان آمد. در سال ۱۳۲۷ که او را به زندان آورندند بخاطر پخش اعلامیه بود؛ هنوز جوان بود و صورتش مو نداشت. در زندان تبریز اول بار او را دیدم. دو سه سالی بود و آزاد شد که بعد دوباره او را با گروهی از کردها دستگیر کردند. عزیز یوسفی و غنی بلوریان و ...
...
عزیز یوسفی، گرچه خیلی تند و روی اعتقادش محکم بود، اما با دیگر گروه ها رفتاری صمیمانه داشت. با حاج انواری در یک اتاق بودند؛ در بند ۶ زندان قصر. این ها اغلب سربسر همدیگر می گذاشتند و شوخی می کردند. یک روز در حالیکه هم غرق مطالعه بودند، آقای انواری از روی کتابی که می خواند سر بلند کرد و رو به عزیز یوسفی گفت:
«آقای یوسفی، پس دیگر چه وقت این جامعه ی کمونیستی شما ایجاد می شود تا ما هر وقت شیر آب را باز می کنیم، شربت سکنجبین و سرکه شیره میل کنیم؟» عزیز یوسفی آرام سرش را از روی کتاب بلند کرد و با خونسردی گفت:
«حاجی آقا، هر وقت حوری و غلمان شما حاضر و آماده باشند.»

برگرفته از کتاب «خاطرات صفر خان» (صفر قهرمانیان)، سی و دو سال مقاومت در زندان های شاه، در گفتگو با علی اشرف درویشیان، تهران، ۱۳۷۸ (ص ۱۲۴)

پی نوشت:

۱ ـ توبه نامه

۲ ـ عزیز یوسفی، (۱۳۰۷ در مهاباد - ۱۵ خرداد ۱۳۵۷ در تهران) نویسنده و مترجم انقلابی کُرد و از بنیانگذاران و رهبران «حزب دمکرات کردستان». وی سال‌ها همراه با غنی بلوریان، کریم حسامی، حسن قزلجی، سلیمان معینی، قادر شریف و دیگر کنشگران کُرد، برای هوده ی مردم کردستان ایران رزمید. عزیز یوسفی از قربانیان ستیز شاه با هوده ی کُردهای ایران بود که بیست و پنج سال از زندگی خود را در زندان‌های شاه گذراند و پس از رهایی از زندان، بامداد ۱۵ خرداد سال ۵۷ در تهران چشم از جهان فروبست.

برگرفته از «ویکی پدیا» (با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر)

۳ ـ بازدید صلیب سرخ جهانی از زندان های شاه گوربگور شده در پایان سال ۱۳۵۶


هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!