«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

خرمگس

فیلم «خرمگس»، فرآورده ی سال ۱۹۵۵ سینمای «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» از روی کتابی به همین نام، نوشته ی اِتل لیلیان ووینیچ (Ethel Lilian Voynich)، نویسنده ایرلندی، ساخته شده و رخدادهای دهه ی چهلِ سده ی نوزدهم ایتالیای چنگ اندازی شده از سوی امپراتوری اتریش و پیکار آزادیخواهان ایتالیا در سازمان زیرزمینی «ایتالیای جوان» را کالیدی دیگر بخشیده است.

قهرمانِ داستان و فیلم: «آرتور»، پسری جوان با باور ژرف مسیحی که از همکاری و همدستی کلیسا و پاپ با نیروهای چنگ انداخته بر کشورش آگاهی نداشت و به آن ها خوشبین بود، در برخورد با واقعیت های تلخ و ناگوار به پوچ بودن پندار خویش پی می برد و گام در راهی می گذارد که تا شناخته شدن و برکشیده شدنش به جایگاه قهرمان ملی از سوی توده های مردم ایتالیا و کسی که کامیابی های بزرگی در سازماندهی نیروهای رزمنده ی آن کشور با نیروهای اتریشی بدست آورد، پی گرفته می شود.

موسیقی فیلم از آنِ «دیمیتری شوستاکوویچ»، موسیقیدان نامدار «اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی» و جهان، بر ارزش آن افزوده است.

کارِ پرداخت و پخش فیلم با دوبله ی پارسی را «حزب همبستگی افغانستان» به انجام رسانده است. از آنجا که نسخه ی همانند این فیلم دلنشین بزبان پارسی را در «یوتیوب» نیافتم با این پندار که گروه بزرگ تری از پارسی زبانان در سراسر جهان به آن دسترسی یابند، آن را برای «یوتیوب» آمایش نموده ام.

ب. الف. بزرگمهر دهم اسپند ماه ۱۳۹۵

https://youtu.be/xMw-oXRqcQY



مزدوران رژیم تبهکار اسلام پیشگان، هر روز کولبر شکار می کنند!


هرچه هم فریاد بکشی: نَرِه، بازهم می دوشند ...


امروز، روز خوبی است ...


بیکاری به آرش ...


تبهکاری بزرگ دیگری در ولایت دزدان اسلام پیشه!

https://youtu.be/jbHMHLlh5Mw




۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

راه بهشت از بُرجِ سرطان می گذرد ـ بازانتشار

سرانجام خواننده ای که برخی وی را زودتر به گور سپرده بودند، امروز یا دیروز به بیماری سرطان درگذشت تا هم سخن آن ها را سبز نماید و هم شماری از هوادارانش را داغدار!

کسی به بهانه ی درگذشت وی، چنین نوشته است:
«من مرتضی پاشایی را نمی شناختم؛ نه از نزدیك، نه از دور. نه آلبومش را می خریدم نه با موسیقی اش زندگی كرده بودم، نه بسان برخی اهالی ”فیسبوك“ با درگذشت وی، استوره زندگی ام را از دست دادم؛ ولی، سرطان را می شناسم؛ یورش بی رحم و بی امان و خانمان براندازش را لمس كرده ام. در این سالها دیده ام چگونه هركسی را می بینی، دوستی، آشنایی، همسایه ای یا عزیزی دارد كه با سرطان درگیر یک جدال نابرابر شده باشد؛ سرطانی كه تا ده سال پیش كمتر می شنیدیم و می دیدیم و از آن چیزی دانستیم، اکنون دامنگیر هر جمع و گروهی شده است.

به نظرم به بهانه ی این جوان نازنینی كه اینگونه رفت، اینگونه حیف شد و به خاطر همه ی چند ده هزار نازنینی كه هر سال با همین سرطان ها حیف می شوند، بیایم از تسلیت ها، روضه خواندن ها و هركس بیشتر مرتضی را دوست داشت برنده است، بگذریم و كاری كنیم ... به عنون نمونه، كمپینی درست کنیم برای پیشگیری از سرطان و فشار بیاوریم به وزارت بهداشت؛ به سازمان محیط زیست و به هرجا كه مشخص شود دلیل این دامنگیرشدن هولناك سرطان در این سال ها، فلان الودگی، بهمان خوراك یا هر چیز دیگری بوده است. پایش هم بایستیم؛ برای خودمان، خانواده هایمان، برای بچه های آینده!»

از «گوگل پلاس» با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

با خود می اندیشم:
اندیشه ی بدی هم نیست؛ به شرط آنکه بسیاری کارهای دیگر روبراه شده باشد تا چنین کاری به بار بنشیند؛ وگرنه می شود خرده کاری بیهوده و دنبال نخود سیاه رفتن! رژیم تبهکار هم از چنین به اصطلاح «کمپین» هایی بدش نمی آید که جوانان کمی سرشان گرم شود و بپندارند که دارند برای بهبود کاری می کوشند؛ ولی، بهتر نیست همه ی نیرو را گرد آورد تا نخست، ریشه ی همه ی آلودگی ها و پلشتی ها را سوزاند؟ آنگاه بخش بزرگی از کار انجام شده است و گره سایر دشواری ها را هم آسوده تر می شود باز نمود.

به نظرم رسیده بود به طنز و کنایه بنویسم:
یکی از راه های رسیدن به بهشت، سرطان است یا بزبانی گوش آشناتر: راه بهشت از بُرجِ سرطان می گذرد!

نمی خواهید به مقدرات آسمانی گردن بنهید؟ اگر چنین است، آنگاه همگی چون خرمگس راهی دوزخ خواهید شد تا سخنان گهربار آن امام که در صداقتش نمی توان بدگمان بود نیز سبز شود. تازه، مگر مامور ویژه ی «جعبه پاندورا»ی نظام ، لات آسمانی ریسمانی ما مرده است؟ به او می گوییم، در آن دانشگاه را ببند و بیا یکبار دیگر در آن جعبه را بگشا تا این مردم زبان نفهم، بهتر تفهیم شوند! ما که نمی دانیم در آن جعبه چه بیماری های بی درمان دیگری نهفته است. حتا خودِ خدا هم نمی داند ...

ب. الف. بزرگمهر ۲۳ آبان ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/11/blog-post_76.html

خرمگسانی سزاوار دوزخ! ـ بازانتشار

به چه انگیزه ای می کوشند مردم ایران را روانه ی بهشت کنند؟!
 


























http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/11/blog-post_18.html

وضعمان خیلی اسفبار است، باور می کنید؟!

وضعمان خیلی اسفبار است، باور می کنید؟!
کار ما بیچاره ها زار است، باور می کنید؟!

دوش در اخبار دیدم که وزیر کار گفت:
بچه اش در خانه بیکار است، باور می کنید؟!

رفته کُشتی گیر در شورای شهر از آنطرف ...
کُشتی ما دست معمار است، باور می کنید؟!

امنیت روی خطوط ریل این کشور هنوز ...‌
لَنگِ دهقانِ فداکار است، باور می کنید؟!

یک نفر را توی جنگلها به دام انداختند
بعد ثابت شد زمینخوار است، باور می کنید؟!

در تریبون آنچه می گویند مسوولین به هم
اکثرن از نوع لیچار است، باور می کنید؟!

اینکه جایی قحط باران است و جایی زلزله
شیخ گفته کار کُفّار است، باور می کنید؟!

اکثرن آنها که ما را منعِ قلیان می کنند ...
شغل‌شان قاچاق سیگار است، باور می کنید؟!

ما همینکه زنده ایم و زندگانی می کنیم
کارمان مصداق ایثار است، باور می کنید؟!

بنده از شرمِ همین شعری که الان گفته ام ...
واقعن رویم به دیواراست، باور می کنید؟!

از «گوگل پلاس» با ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از اینجانب؛ برنام را از متن برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر

۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

کسی به شما آزادی و برابری پیشکش نخواهد نمود!


نخستین بز بلاگیر را با چشم پوشی های بسیار دراز کردند

حکم «اختلاس» را به «تصرف غیرقانونی» کاهش دادند تا دست خودشان و تو در حنا قرار نگیرد. به هر رو، این کم ترین پادافرهی است که دریافت کرده ای. نترس! برادران تازیانه ها را آرام می زنند؛ نه آنگونه پی در پی و نفسگیر که بر پشت نیروهای چپ و توده ای ها برای وادار کردن شان به دروغ و کاری انجام نشده فرود آوردند. نترس! تخم هایت آسیب نخواهند دید؛ چشمت کور تا کاسه ی داغ تر از آش «نظام» نشوی! بیگمان می دانی که این چند تازیانه نیز بهانه ای برای آزاری است که به برادران لاریجانی رساندی و آبروی داشته و نداشته شان را بردی؛ وگرنه، همین حکم را هم نمی گرفتی؛ کارد که دسته اش را نمی بُرد.

ب. الف. بزرگمهر هشتم اسپند ماه ۱۳۹۵

زیرنویس تصویر دوم:
کارد که دسته اش را نمی بُرد. شما به چشم خود دیدید، من تازیانه بخورم؟

***

واکنش وکیل تأمین اجتماعی به اظهارات رئیس دادگستری درباره حکم مرتضوی

رئیس کل دادگستری استان تهران گفته که سازمان تأمین اجتماعی باید دادخواست و مطالبه‌ای برای جبران خسارت می‌داده تا مرتضوی به رد مال محکوم شود اما وکیل «سازمان تأمین اجتماعی» می‌گوید:
«ردِّ مال جزء وظایف قانونی قاضی است.»

مجتبی نظری در گفتگو با خبرنگار قضایی خبرگزاری تسنیم، درباره ی حکم سعید مرتضوی در «پرونده ی تأمین اجتماعی» گفت:
«این حکم هنوز به طور رسمی به ما ابلاغ نشده اما شنیده‌ام آقای مرتضوی جمعاً به شلاق محکوم شده است.»

وکیل مدافع «سازمان تأمین اجتماعی» با اشاره به قاعده ی فقهی «ما وقع لم یقصد و ما قصد لم یقع»، یعنی آنچه واقع شد، مقصود ما نبود و آنچه مقصود ما بود، واقع نشد، افزود:
«هدف ما برگشت وجوه و اموال سازمان است که بوسیله آقای مرتضوی به دیگران داده شده است.»

نظری با تأکید بر اینکه موضوع این پرونده از روز نخست از نظر ما اختلاس بوده، گفت:
«مجلس شورای اسلامی نیز به این خاطر تحقیق و تفحص کرده که این پول‌ها به واسطه مرتضوی به دیگران داده شده است. مرتضوی به عنوان مدیرعامل باید این پول‌ها را در قبال کاری به دیگران می‌داد؛ اما وقتی برای خوشایند دیگران این پول‌ها را داده، اختلاس می‌شود.»

وی افزود:
«در ماده پنج قانون اختلاس، ارتشا و کلاهبرداری آمده است که ”هر یک از کارمندان و کارکنان ادارات و سازمانها یا شوراها و یا شهرداری‌ها و موسسات و شرکت‌های دولتی یا وابسته به دولت و یا نهادهای انقلابی و دیوان محاسبات و موسساتی که به کمک مستمر دولت اداره می‌شوند یا دارندگان پایه قضائی و بطور کلی قوای سه‌گانه و همچنین نیروهای مسلح و مأمورین به خدمات عمومی از رسمی یا غیر رسمی وجوه یا مطالبات یا حواله‌ها یا سهام و اسناد و اوراق بهادار و یا سایر اموال متعلق به هر یک از سازمان‌ها و مؤسسات فوق‌الذکر و یا اشخاص را که بر حسب وظیفه به آنها سپرده شده است بنفع خود یا دیگری برداشت و تصاحب کند، مختلس محسوب و بترتیب زیر مجازات خواهد شد.“»

وکیل مدافع سازمان تأمین اجتماعی گفت:
«متاسفانه دادگستری، اقدامات مرتضوی را اختلاس نگرفت و به ماده قانونی دیگری که مربوط به تصرف غیرقانونی است، استناد کرد. هدف کسی که تصرف غیرقانونی می‌کند، برداشت کل مال نیست؛ بلکه مانند کسی است که در یک خانه سازمانی، چند ماه بیشتر از موعد سکونت کند که باید به ازای مدتی که سکونت اضافه داشته، اجاره‌بها بپردازد؛ زیرا قصد تملک نداشته است.»

نظری افزود:
«در این پرونده، پول‌ها از سازمان تامین اجتماعی خارج شده و به جیب تعدادی از نمایندگان مجلس رفته است. مرتضوی استدلال می‌کرد که این پول‌ها به نمایندگان مجلس داده شده تا به مستمندان و مستضعفان کمک کنند؛ وقتی کسی از سازمان تامین اجتماعی پولی می‌گیرد، باید امضا بدهد و امضایش هم محرز باشد که این پول به فلان شخص داده شده است. اینکه نماینده مجلس را واسطه قرار دهیم و بگوییم پول‌ها را بگیرد و به مستمندان بدهد، درست نیست.»

این وکیل دادگستری گفت:
«اولاً اگر لازم بود نمایندگان مجلس به دیگران پول بدهند، خودشان به اندازه کافی بودجه و اعتبار دارند. اینکه سازمان تامین اجتماعی به نمایندگان پول بدهد، هم آنها را آلوده می‌کند و هم اینکه هیچ کدام رسید نداده‌اند که این پول‌ها را به فلان یتیم داده‌اند یا خیر و در این پرونده، یتیم‌های بدبخت، ”وجه‌المصالحه“ قرار گرفتند.»

نظری افزود:
«بنابراین از دید ما این کار اختلاس است که متاسفانه دادگستری ندید گرفت. ضمن اینکه مقامات قضایی در رسانه‌ها گفته‌اند که سازمان تامین اجتماعی برای مطالبه پول‌ها باید دادخواست حقوقی می‌داد در حالیکه رد مال جزء وظایف قانونی قاضی است.»

وکیل «سازمان تأمین اجتماعی» با تأکید به اعتراض به رأی صادره گفت:
«هنوز به عدالت کل دادگستری اعتقاد داریم و معتقدیم دادگستری بوسیله یک مجتهد عالی مقام که از سوی رهبر انقلاب منصوب شده، اداره می‌شود و  اگر در صدور این حکم اشتباهی شده، ان‌شاء الله در مراحل بعدی جبران شود.»

وی تصریح کرد:
«هدف ما شلاق خوردن مرتضوی نیست. شلاق خوردن مرتضوی دردی از تأمین اجتماعی دوا نمی‌کند. ما می‌خواهیم پول‌ها به تأمین اجتماعی بازگردد. حالا می‌خواهند مجازات آن آقا را کم یا زیاد کنند به ما مربوط نیست و ما اصراری هم نداریم. شلاق خوردن مرتضوی به چه درد ما می‌خورد؟»

به گزارش تسنیم، مصطفی ترک همدانی، وکیل جمعی از کارگران در پرونده ی «تأمین اجتماعی»، پیشتر گفته که سعید مرتضوی با حکم شعبه ۱۰۵۷ دادگاه کیفری کارکنان دولت به اتهام تصرف غیرقانونی و اهمال در انجام وظیفه به تحمل ۷۰ و ۶۵ ضربه شلاق محکوم شده است.

«خبرگزاری تسنیم»، ۲۴ آبان ماه ۱۳۹۵

این گزارش از سوی اینجانب تا اندازه ای ویرایش شده است. برجسته نمایی های متن نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

در ولایت امام زمان، تفاهم نامه های همکاری چنین ساده و بی آلایشند! ـ بازانتشار

من نمی دانم چرا جاهای دیگر جهان این اندازه کار را سخت می گیرند. اینجا کار را ساده کرده اند؛ این یک قرارداد «تفاهم نامه همکاری» در «ولایت امام زمان» است که تصویر آن را می بینید. ماده یکم آن را نگاه کنید که چه اندازه ساده و بی آلایش درباره ی «جُستار همکاری» نوشته است:
«حمایت از فعالیت های فرهنگی و دینی» و در ماده ی دوم آن با عنوان: «شرح خدمات» آمده است:
«بصیرت افزایی دینی و سیاسی ...»؛ تفاهم نامه ای است به مدت یکسال و به مبلغ ۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ریال

به عنوان نمونه، شما کافی است درباره ی یکی از پر رمز و رازترین واژه های قرآنی که آمیخته ای از سه حرف: الف، لام و میم است و کسی هنوز از آرش آن سر در نیاورده، در هرکدام از فعالیت های فرهنگی و دینی خود سخن سرایی کنید تا هم بر بصیرت دینی مسلمین افزوده و هم پول خوبی به جیب بزنید. چه می خواهید بیش از این؟ خدا بده برکت. «مرگ می خواهی برو گیلان!»

البته اگر از من بشنوید، این سه حرف را اینگونه می نویسم: میم، الف، لام که نخستین حرف های نام سه دانشمند انقلابی بزرگ دوران ماست: مارکس، انگلس و لنین؛ البته، بدی آن هم این است که با بر زبان راندن این سه نام، هم دیگر رمز و رازی برجای نمی ماند و خودتان به دست خود، دکان پربرکت ۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ریالی را آجر کرده اید و هم از بیم جان و«مال» باید بگریزید؛ زیرا آنچه رمزآلود بوده را زمینی نموده، همه ی مارها را از جعبه ی مارگیری گریزانده و ناسزای ابدی همه ی مارگیران و افسونگران را به جان خریده اید.

ب. الف. بزرگمهر ۳۰ اردی بهشت ماه ۱۳۹۲

http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/05/blog-post_21.html

صدف ـ بازانتشار

داستانی گیرا از آنتون چخوف

اگر بخواهم غروب های بارانی پاییزی را با تمام جزئیاتش در ذهنم زنده کنم ــ همان غروب هایی که به اتفاق پدرم در یکی از خیابانهای پر آمد و شد مسکو می ایستم و حس می کنم که بیماری عجیب و غریبی، رفته رفته بر وجودم چیره می شود ـ احتیاج ندارم فشار چندانی به مغزم بیاورم. درد نمی کشم؛ اما زانوانم تا می شود؛ کلمات در گلویم گیر می کنند؛ سرم با ناتوانی به یک سو خم می شود … حالی به من دست می دهد که انگار در لحظه ی دیگر می افتم و هوش و حواسم را از دست می دهم.

در چنین لحظه هایی چنانچه به بیمارستان مراجعه می کردم، دکترهای معالج لابد بر لوحه ی بالای تختم می نوشتند: Fames (گرسنگی) ـ نوعی بیماری که در کتابهای پزشکی از آن یاد نشده است.

پدرم با پالتو تابستانی نیمدار و کلاه تریکویی که یک تکه پنبه ی سفید از گوشه ی آن بیرون زده، کنار من در پیاده رو ایستاده است. گالُش های بزرگ و سنگینی به پا دارد. این انسان محجوب و نگران از بیم آنکه رهگذران متوجه شوند که او گالش را با پای بی جوراب پوشیده است، ساق پا را در ساقه ی چکمه ی کهنه اش پنهان کرده است.

این ابله خُل وضع و بینوا که پالتو تابستانی خوش دوختش هر چه کهنه تر و کثیف تر می شود به همان نسبت علاقه ام نیز به او افزون تر می گردد؛ از پنج ماه به این طرف، در جست و جوی شغلی در حد میرزا بنویسی به پایتخت آمده است. در پنج ماهی که گذشت به هر دری زده و درخواست شغل کرده بود؛ اما تنها همین امروز است که تصمیم گرفته به خیابان بیاید و دست گدایی دراز کند …

درست روبروی محلی که من و او ایستاده ایم، یک ساختمان بزرگ سه طبقه با تابلوی آبی رنگ «رستوران» بر دیوار آن، به چشم می خورد. سرم کمی به یک سو و اندکی به عقب خم شده است و بی اختیار به سمت بالا به پنجره های روشن رستوران، چشم دوخته ام. پشت آنها، آدمهایی رفت و آمد می کنند. از جایی که ایستاده ام، بخشی از جایگاه ارکستر یعنی جناح راست جایگاه را و همچنین دو تابلو نقاشی بر دیوار و چراغهای آویز رستوران را می بینم. به یکی از پنجره های آن خیره می شوم و لکه ای سپیدگون را تماشا می کنم. لکه ی بی حرکت که طرحی است آمیخته از رشته ای خطوط موازی بر زمینه ی عمومی رنگ قهوه ای دیوار، بگونه ای چشمگیر آشکار می شود. به بینایی ام فشار می آورم و یک تابلو دیواری را که چیزی روی آن نوشته شده،‌ تشخیص می دهم؛ نوشتار روی تابلو را نمی توانم بخوانم …

حدود نیم ساعتی، چشم از آن بر نمی گیرم. رنگ سفیدش، چشمهایم را به خود جذب کرده و انگار که مغزم را افسون می کند. می کوشم نوشتار را بخوانم؛ اما همه ی کوششم بی نتیجه می ماند.

سرانجام، بیماری عجیب و غریبم کار خودش را می کند.

سر و صدای کالسکه ها، رفته رفته به غرش تندر شباهت پیدا می کند؛ از میان بوی گند خیابان، هزار بو را تمیز می دهم و چشم هایم چراغ های رستوران و چراغ های خیابان را به رعد و برق کور کننده تشبیه می کند. هر پنج تا حسم بیدارند و به شدت برانگیخته شده اند. رفته رفته آن چیزی را که تا دقیقه هایی پیش، توان دیدنش را نداشتم، می بینم ـ نوشته ی روی تابلو را می خوانم: «صدف ...»

چه واژه ی عجیب و غریبی! درست، هشت سال و سه ماه از عمرم می گذرد؛ اما این واژه، حتی یک بار هم که شده به گوشم نخورده است. صدف! چه می تواند باشد؟ نکند نام خود صاحب رستوران باشد؟ اما تا آنجایی که می دانم، نام صاحب رستوران را روی تابلوی بالای سردر ورودی می نویسند؛ نه روی تابلوی دیواری. می کوشم صورتم را به طرف پدرم بچرخانم و با صدایی گرفته می پرسم:
ـ پدر جان، صدف یعنی چه؟

پرسشم را نمی شنود ـ به آمد و شد انبوه آدم ها خیره شده است و تک تک رهگذران را با نگاهش بدرقه می کند … از نگاه او پیداست که می خواهد حرفی به آنها بزند؛ اما آن کلام شوم چون وزنه ای سنگین، به لبان لرزانش می چسبد و نمی تواند از دو لبش کنده شود. حتی چند گامی از پی رهگذری برمی دارد و آستین وی را لمس می کند؛ اما همین که مرد سر خود را به سوی او بر می گرداند، زیر لب با شرمندگی می گوید: «ببخشید» و به جای نخستش بر می گردد. پرسشم را تکرار می کنم:
ـ پدر جان، صدف یعنی چه؟

ـ یک نوع جانور … جانور دریایی …

... و من، این جانور دریایی را در یک آن در نظرم مجسم می کنم ـ قاعدتاً باید چیزی میان ماهی و خرچنگ دریایی باشد؛ و چون جانوریست آبزی، البته از آن، سوپ ماهی گرم و خوشمزه با چاشنی فلفل خوش عطر و برگ بو و یا خوراک ترش مزه ی ماهی با غضروف و ترشی کلم و یا سس سرد خرچنگ با ترب کوهی و سایر مخلفاتش، فراهم می کنند. در یک چشم به هم زدن، در نظرم مجسم می کنم که این جانور دریایی را از بازار می آورند و با شتاب پاکش می کنند و با شتاب می اندازندش توی دیگ … خیلی شتاب دارند … آخر همگی گرسنه اند … سخت گرسنه! بوی ماهی برشته و سوپ خرچنگ از آشپزخانه به مشام می رسد.

حس می کنم که این بو، سوراخ های بینی و سق دهانم را غلغلک می دهد و رفته رفته بر وجودم چیره می شود … از رستوران و از پدرم و از تابلوی سفید رنگ و از آستین هایم ـ از همه جا و همه چیز ـ بوی سوپ ماهی بلند می شود و هر آن شدت می یابد بگونه ای که بی اختیار شروع می کنم به جویدن. چنان می جوم و چنان می بلعم که انگار تکه ای از این جانور دریایی را در دهان دارم …

آنقدر لذت می برم که نزدیک است زانوانم تا شوند؛ پس به آستین خیس پالتو تابستانی پدرم چنگ می اندازم تا بر زمین نیفتم. پدرم سراپا می لرزد و کز می کند ـ سردش است …

ــ پدر جان، صدف را در ایام پرهیز هم می شود خورد؟

پاسخ می دهد:
ــ صدف را زنده زنده می خورند … مانند لاک پشت، لاک دارد؛ اما … لاکش از میان باز می شود.

... و در همان دم، بوی دلاویز سوپ ماهی، از غلغلک دادن کامم، دست بر می دارد و پنداربافی هایم ناپدید می شوند … به همه چیز پی می برم! زیر لب زمزمه می کنم:
ــ چه نجاستی! چه کثافتی!

پس، این است صدف! حیوانی شبیه به قورباغه را در نظرم مجسم می کنم که توی لاکش نشسته است و از همانجا با چشمهای درشت و براقش نگاهم می کند و آرواره های نفرت انگیزش را می جنباند. این جانور نشسته در لاک را ـ با آن چنگال ها و چشم های درشت و آن پوست لزجش ـ در نظرم مجسم می کنم که از بازار به رستوران می آورند … بچه ها از ترس شان پنهان می شوند و آشپز رستوران از سر بی میلی و دل به هم زدگی چهره در هم می کشد؛ سپس چنگال جانور را می گیرد و آن را توی بشقاب می گذارد و به سالن رستوران می برد؛ و آدمهای گنده،‌ جانور را از توی بشقاب برمی دارند و آن را … زنده زنده با آن چشم ها و دندان ها و چنگال هایش میخورند! و جانور جیغ می کشد و می کوشد تا لب های آدم را گاز بگیرد …

رویم را در هم می کشم؛ اما … اما سبب چیست که دندان هایم سرگرم جویدن شده اند؟ آنچه که می جوم، جانوریست دل به هم زن و نفرت انگیز و هولناک؛ با اینهمه، حریصانه می خورمش و در همان حال بیم آن دارم که به بو و طعمش پی ببرم. یکی از جانورها را می خورم و در همان لحظه، چشمهای براق دومی و سومی در نظرم مجسم می شوند … آنها را هم می خورم … سپس نوبت به دستمال سفره و بشقاب و گالُش های پدرم و تابلوی سپید رنگ می رسد … آنها را هم می خورم … هر آنچه را که می بینم، می خورم؛ زیرا حس می کنم که چیزی جز خوردن، بیماریم را درمان نخواهد کرد. صدف های نفرت آور با چشم های هراس انگیزشان، نگاهم می کنند؛ از این اندیشه، سراپا می لرزم. با اینهمه، باز دلم می خواهد بخورم شان! فقط بخورم! دستهایم را به جلو دراز می کنم و با تمام وجودم فریاد می کشم:
ـ صدف می خواهم! به من صدف بدهید!

در همین دم، صدای گرفته ی پدرم را می شنوم:
ـ آقایان کمک کنید! من از گدایی شرم دارم! اما ـ خدای من ـ رمقی برایم نمانده!

دامان کتش را می کشم و همچنان بانگ می زنم:
ـ من صدف می خواهم!

کنار من، چند نفر خنده کنان می پرسند:
ـ کوچولو، تو مگر صدف هم می خوری؟

دو مرد با کلاه رنگین، روبروی من و پدرم ایستاده اند و خنده کنان به چهره ام می نگرند.

ـ پسرک تو صدف می خوری؟ راست می گویی؟ خیلی جالب است؟ چه جوری می خوریش؟

یادم می آید، دستی نیرومند مرا به سوی رستوران غرق در نور می کشاند. چند دقیقه بعد، شماری به دورم حلقه زده اند و با خنده و کنجکاوی تماشایم می کنند. پشت میزی نشسته ام و چیزی لزج و شورمزه را که بوی نا و گندیدگی از آن بلند می شود،‌ می خورم. با حرص و ولع می خورم ـ نه می جوم، نه نگاهش می کنم؛ نه می پرسم … می پندارم که اگر چشم بگشایم، بیگمان چشمهای براق و چنگ و دندان تیز جانور را خواهم دید …

ناگهان پی می برم که سرگرم جویدن چیز سختی هستم. صدای قرچ و قروچ به گوشم می رسد. مردم می خندند و می گویند:
ـ ها ـ ها ـ ها! دارد لاک صدف را می خورد! احمق جان، لاک که خوردنی نیست!

... و سپس، نوبت به عطش وحشتناک می رسد. در بسترم دراز کشیده ام و از شدت سوزش و بوی شگرفی که در دهانم پیچیده است،‌ نمی توانم بخوابم. پدرم در اتاق قدم می زند؛‌ دست هایش را با درماندگی تکان می دهد و زیر لب من من کنان می گوید:
ـ مثل اینکه سرما خورده ام. سرم … طوریست که انگار یک کسی توی آن راه می رود … شاید هم علتش این باشد که امروز … امروز چیزی نخورده ام … راستی که آدم عجیبی … آدم ابلهی هستم … می بینم که این آقایان بابت صدف، ده روبل پول می دهند … چرا چند روبل از آنها قرض نکردم؟ حتما می دادند.

بالاخره حدود ساعت ۵ صبح می خوابم و قورباغه ای را با چنگال هایش که توی لاک نشسته و چشمهایش دو دو می کند در خواب می بینم. حدود ظهر، از شدت تشنگی، چشم می گشایم و با نگاهم،‌ پدرم را جست و جو می کنم:
هنوز هم دارد قدم می زند و دستهایش را در هوا تکان می دهد …

آنتون چخوف ۱۸۸۴

متن داستان از سوی اینجانب تا اندازه ای پارسی نویسی و بویژه در نشانه گذاری ها ویرایش شده است. ب. الف. بزرگمهر

http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/12/blog-post_19.html

۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

دیگه سوار نشید! جا نیست ...

دل من مانند اتوبوس های شهر شده! غصه ها سوار می شوند؛ فشرده به روی هم؛ و من، راننده ام که فریاد میزنم:
دیگه سوار نشید! جا نیست ...

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش بایسته در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب؛ برنام را از متن برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر



جوجه هایم از تخم درآمدند. جوجه های تو چی؟


چنانچه روزی دیدید که با همان کتری سیاه از شهر شما رهسپارم ...


از ترس تیرانازورها در تنبان شان، کیک زرد می سازند!

«بنگاه جهانی انرژی اتمی» در تازه‌ترین گزارش خود درباره ی برنامه اتمی ایران، روز ششم اسپند ماه اعلام کرد که اندازه ی ذخیره ی اورانیوم پُرچِگال (غنی‌شده) تهران، یک سوم اندازه ی اجازه داده شده در «برنامه جامع مشترک» («برجام») است.

به گزارش رویترز:
«تا روز ۱۸ فوریه ۲۰۱۷ (۳۰ بهمن)، اندازه ی ذخیره ی اورانیوم پُرچِگال ۳.۶۷ درصدی ایران کمابیش ۱۰۱.۷ کیلوگرم بوده است.»

اندازه ی ذخیره ی اورانیوم پُرچِگال که ایران بر بنیاد توافق با شش قدرت جهانی اجازه در اختیار داشتن آن را دارد، ۳۰۰ کیلوگرم است.

برگرفته از گزارش «بنگاه: ذخایر اورانیوم غنی‌شده ایران یک سوم میزان مجاز در توافق اتمی است»، تارنگاشت وابسته به وزارت امور خارجی یانکی ها: «رادیو فردا»، ششم اسپند ماه ۱۳۹۵ (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب؛ برنام از آنِ من است. ب. الف. بزرگمهر)

خوب! همین را می خواستی الدنگ؟!

اینگونه رژیم حرامزاده جوان ها را جان به سر و از زندگی سیر می کند ...

دیروز جوانی نوشته بود:
مرگ بر زندگی! و دیگران و دیگرانی که هر یک بگونه ای از اوضاعی که دزدان و تبهکاران فرمانروا برای مردم پدید آورده اند، جان به سر و درمانده شده اند. امشب، متن زیر را می بینم و من هم داغ می کنم و سرسام می گیرم:
«دیگه نمیدونم چی خوبه چی بده. دیگه نمیدونم چکار باید بکنم. دیگه نمیدونم باید چه حرفی رو بزنم و چه حرفی رو نه. دیگه نمیدونم چه واکنشی در مقابل حرف و رفتار دیگران باید انجام بدم. دیگه قدرت تشخیص ندارم. فقط میدونم باید صبر کنم؛ اما اونم نمیدونم چطوری. دیگه چیزی شاد یا ناراحتم نمی کنه. هرروز و شب رو تکرار می کنم. اصلن، تهی شدم؛ تهی ...» از «گوگل پلاس»

با خود می اندیشم:
آن مردک الدنگ، درست همین را می خواهد. از یکسو گروهی منگ که هاژ و واژ و با دهانی باز به بیانات* ملوکانه گوش فرا می دهند و از سوی دیگر، گروه بسیار بزرگ تر و میلیونی جوانانی که همه ی درها را بروی خویش بسته می یابند؛ آنهم در شرایطی که جلوی دیدگان شان، بوزینه های منگ و کودن به هر چیزی دست درازی می کنند؛ هر جا دست شان رسید، می ربایند و همزمان با هر پدرسوختگی، نمایش اسلام پیشگی شان نیز براه است. خوب! هر کس که باشد به سرش می زند؛ دیوانه می شود یا بسان نمونه ی بالا، نیروی بازشناخت خوب و بد و اینکه چکار باید بکند یا نکند را از دست می دهد.

خوب! همین را می خواستی الدنگ؟! یک بابصیرت در آن بالا که بجای همه می اندیشد و تصمیم می گیرد و هرگاه که گندِ کار در آمد نیز به گردن این و آن بی بصیرت می اندازد ...

ب. الف. بزرگمهر هفتم اسپند ماه ۱۳۹۵

* این «بیانات» را با صدای بم و زنگدار خری بخوانید! صفایش بیش تر است.

۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

بحمدلله زاد و رودمان خوب است!


بفرما! این گوی و این میدان!


ما نسل بدبختی هستیم؟! ـ بازانتشار

تصویر آقا معروفه همراه جمله ی قصاری از کتاب وی به نام «سمفونی مردگان» را با عنوان «جملات زیبا از بزرگان» درج کرده که می گوید: «ما نسل بدبختی هستیم. دست مان به مقصر اصلی نمی رسد؛ از یکدیگر انتقام می گیریم.»

از «گوگل پلاس» 

می نویسم:
برخی وقت ها هم دستمان به مقصر اصلی نمی رسد و می رویم در گوشه ای از ینگه دنیا با کمک این و آن کتابفروشی دنجی باز می کنیم و در گوشه ای از آن کتابفروشی چای قندپهلو (دیشلمه) نوش جان می کنیم و سمفونی خودمان را می نویسیم. از آن دیگری انتقام نمی گیریم؛ ولی کاسه کوزه ی بدبختی خودمان را سر دیگران می شکنیم و می پنداریم چون ما بدبختیم، از سر و روی نسل مان بدبختی می بارد ... سپس یادمان می افتد که ما نیز یاد گرفته ایم، چهار کلمه سرهم کنیم و از آن عبارت های فیلسوف مآبانه بسازیم؛ پس چه بهتر که بنشینیم و کتاب پشت کتاب بیرون دهیم و به مردم بفهمانیم که ما نسل بدبختی هستیم! همین؛ والسلام!

ب. الف. بزرگمهر   ۲۶ آبان ماه ۱۳۹۲ 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/11/blog-post_1481.html

زندگی


آزار بهاییان، بهانه ای بیش نیست! ـ بازانتشار

به پشتوانه ی حق شناخته شده ی جهانی درباره ی آزادی اندیشه، گفتار و کردار در گزینش هرگونه کیش باوری یا ناباوری به هرگونه کیش و آیینی از بهاییان ستمدیده پشتیبانی نموده و در دام سیاست خودی و ناخودی کردن مردم از سوی رژیم و کشورهای امپریالیستی پشتیبان آن نیفتیم!

پدر عارف حکمت شعار، دانش آموز بهایی محروم از آموزش در گفتگو با گاهنامه ای مزدور:
«گفتند فردا می آیی دفتر سپاه. گفتم احضاریه رسمی بدهید می آیم و از هیج کسی ترسی ندارم و خلافی نکرده ام. گفت فهمیده ای از کجا زنگ می زنیم؟ پرونده بچه را هم برمیداری می آیی فردا دفتر سپاه. بعد فهمیدم به مدرسه هم زنگ زده اند. دیروز که عارف را آوردند به من تحویل بدهند یک آقایی آنجا بود به من گفت چرا نیامدی؟ فهمیدم ایشان بوده که تلفن کرده بود. گفتم می خواهید من بدون قانون و بدون انجام مسیر قانونی با یک تلفن شما بیایم؟ احضاریه بدهید بیایم. گفت ما از این به بعد با تو خیلی کار داریم. گفتم من در خدمت شما هستم در چارچوب قانون دارم کارم را انجام می دهم. این من نیستم که باید نگران باشم کسی باید نگران باشد که ۱۵ روز است بچه من و خانواده مرا در استرس نگه داشته. بعد از آن ما را بیرون کردند.» از «گوگل پلاس». 

دانسته نام آن گاهنامه را که با پول و یاری دولت پلید و شغال سرشت هلند راه اندازی شده به «گاهنامه ای مزدور» دگر کردم؛ گاهنامه ای که چون دیگر گاهنامه های پارسی زبان راه اندازی شده از سوی امپریالیست ها می کوشند خود را دلسوز مردم بخت برگشته و از آن میان، بهاییان ایران نشان داده و چالش های کوچک و بزرگ آن ها با رژیم اسلام پیشه را با خواست های خداوندان امپریالیست خود سازگار نمایند؛ خداوندانی که گام بگام آن رژیم تبهکار را به مزدوری خود واداشته و آن را رودرروی توده های سترگ مردم ایران از بهایی گرفته تا مسلمانان پاک سرشت و ناآلوده و دین ناباوران نهاده است. نخواهند توانست با خودی و ناخودی کردن، مردم را دگربار به جان یکدیگر بیفکنند و افکار عمومی را از سرسپردگی آشکار و خیانت های بزرگ شان دگردیسه نمایند. سرکوب دامن گستر توده های مردم ایران، سیاست اهریمنی خودی و ناخودی کردن آدم ها بر بنیاد باورهای دینی یا ناباوری به دین را به ضد خود دگردیسه نموده و از مدتی پیش به این سو، بسیاری از اسلام باوران زاویه دار با رژیم را نیز دربرگرفته است.

ب. الف. بزرگمهر ۱۷ مهر ماه ۱۳۹۴

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/10/blog-post_46.html

تندیس این آقا که می بینید لچک سر کرده، گویا پروین اعتصامی است!


۱۳۹۵ اسفند ۵, پنجشنبه

چشمان درشت سرهنگ سیامک برق می زند ...

نفس می کشی؟! ... فریاد بکش!


به ساعت یازده چیزی نمانده است. هنوز همه ی بچه ها بیدارند. همه سکوت کرده اند. همه، منتظر حادثه ای هستند که باید اتفاق بیفتد. نگاه ها به هم گره می خورد؛ از هم رها می شود؛ دور اتاق می گردد و سرگردان می شود. بعضی از بچه ها چنان سکوت کرده اند که انگار تمام عمرشان حرف نزده اند و بعضی ها بی آنکه حتا مژه بزنند، چنان روبرو را نگاه می کنند که انگار چشم شان نمی بیند.

مهندس سیف گوشه ی اتاق کز کرده است. سرگرد ستایش کنارش نشسته است. نفس مهندس سیف رها می شود. انگار آه می کشد. تو راهرو ساکت است. حتا صدای قدم زدنِ گاه و بیگاه نگهبانان هم خفه شده است. به دیوار تکیه می دهم و سیگاری می گیرانم. هزار جور فکر و خیال به ذهنم هجوم آورده است. به یک یک بچه ها نگاه می کنم. انگار که همه، همین حال را دارند. چند تایی همینطور چنباتمه نشسته اند؛ پینَکی می روند؛ گردن شان لق می خورد؛ سرشان سنگین می شود و به یک طرف می افتد. بعضی یکهو می جهند و چشم شان را باز می کنند و بعضی با گردن یک وری چرت می زنند. یعقوب کنارم نشسته است. چانه اش افتاده است رو سینه اش. سیف به دیوار تکیه داده است و دیوار روبرو را نگاه می کند. حسن و عطا وسط اتاق نشسته اند. پشت به پشت هم داده اند و زانوها را بغل گرفته اند. عطا پیشانی اش را گذاشته است رو شانه اش. پسِ گردنِ حسن خم می شود. انگار چرت می زند. یکهو سرش پایین می افند و تکان می خورد و سرش را بالا می گیرد و اطراف را نگاه می کند. کاظم و کمال نشسته اند پای دیوار روبرو. شانه ها و سرها را به همدیگر تکیه داده اند. چشم های کمال رو هم است. رحمت و ملک، جلو در اتاق، کتابی خوابیده اند. زرندی و بهرام، دورتر از کاظم، پشت به پشت همدیگر داده اند. اسلام تو سه کنج اتاق کز کزده است. رنگش عین گچ دیوار است و چشمان سیاهش برق می زند. سی و سه ـ چهار نفریم. چندتایی دراز کشیده اند و مثل خشت، کنار همدیگر ردیف شده اند. صدای خفه ی سیف، کند و سنگین، تو سکوت اتاق، مثل ضربه ی پتک به سر و روی همه کوبیده می شود:
ـ فکر نمی کنین که امشب، شبِ آخرشون باشه؟!

صدا تو گلوی یکی از بچه ها گره می خورد:
ـ اعدام؟!

یکهو جا می خورم. همه ی بچه ها تکان می خورند. همه ی چشم ها به طرف مهندس سیف برمی گردد. مهندس سیف عجب سر بزرگی دارد؛ اصلا به تنه اش نمی آید؛ حتا به صورتش هم نمی خورد. چانه اش باریک است. گونه هایش استخوانی است و کوچک. کاسه سرش از شقیقه ها، یکهو، بی هوا بزرگ می شود. چشم هایش درشت است؛ مثل چشم های اسب.

مهندس سیف دارد نگاهم می کند. سایه ی مژه های بلندش افتاده است زیر کاسه ی چشمانش. نور چراغ از بالا به پیشانی اش می تابد. پیشانی اش برق می زند. انگار ـ تو این هوای سرد ـ عرق کرده است. هنوز دارد نگاهم می کند. نگاه کردنش سنگین است. انگار باید چیزی بگویم. جرأت نمی کنم. صدا تو گلویم خفه می شود. تقلا می کنم تا حرف از دهانم بیرون بزند:
ـ نه! ... این خیلی دردناکه! ... نه! ... چطور مگه؟!

... اما ته دلم حس می کنم که حرف مهندس سیف بیربط نیست.

همه ی بچه ها گردن کشیده اند و به مهندس سیف نگاه می کنند. انگار هیچکس خواب نبوده است. انگار همه دراز کشیده بودند؛ و یا چشم ها را رو هم گذاشته بودند که کسی باشان حرف بزند و فکر کنند. انگار همه، خواب مصلحتی بودند.

عطا زیر لب می غرد:
ـ شاید هم! ...

حسن سر برگردانده است و با دهان نیمه باز به عطا نگاه می کند. نفس اسلام رها می شود. انگار ساعت هاست که نفس تو سینه اش گره خورده است. حرف زدنش مثل چینی ترک خورده، جلا ندارد:
ـ یعنی ممکنه؟!

تا حالا دل هامان متلاطم بود و تقلا می کردیم که چهره هامان آرام باشد؛ اما حالا با حرف سیف، چیزی را که گم کرده بودیم و به دنبالش سردرگم بودیم، پیدا کرده ایم.

ـ آخرین شب افسران!

تلاطم از دل هامان به چهره مان می ریزد و چشم هامان را پر می کند.

صدای رحمت، ناباور است. صدایش لرزه دارد:
ـ نه! نه! نه! ...! این غیرممکنه!

دلم از جا کنده می شود. انگار که می گوید:
ـ بله!

صدای رحمت عین بادکنک می شود و بزرگ می شود و حجم اتاق را پر می کند و یکهو می ترکد و صداها درهم می شود و مثل ضربه، کاسه ی سرم را می کوبد:
ـ بله!

ـ بله! ... اعدام!

ـ شب آخر!

ـ آخرین شب!

ته سیگار را تو انگشتانم له می کنم. سرانگشت هایم می سوزد. فوت شان می کنم و بی اختیار سیگاری دیگر می گیرانم و با خودم زمزمه می کنم:
ـ واقعا شب آخرشونه؟!

... و اگر شب آخرشان باشد ... اگر ...!

فردا که آفتاب سر بزند، دیگر راه رفتن چابک و سرشار از زندگی سرهنگ سیامک را نخواهم دید.

ـ سلام جناب سرهنگ!

ـ سلام، حالتون چطوره؟

ـ اِی، نفس می کشم.

چشمان درشت سرهنگ سیامک برق می زند:
ـ نفس می کشی؟! ... فریاد بکش!

از همه مسن تر است؛ اما از هم پر جنب و جوش تر است.

چرا دلتنگی؟ ... شاد باش! محکم باش! شماها مرخص می شید ... اما یادتون باشه ...

سرزنده و با لبخندی به لب حرف می زند:
ـ ... یادتون باشه که اینجا چه جهنمیه! ... برا همه بگید. به همه بگید. همه باید بدونن آنچه که حقیقت داره، اینه که ما همه به کشور خدمت کرده ایم. آنچه که حقیقت داره، اینه که ما همه، سعادت و سربلندی مملکت را می خواهیم. مبارزه ی ما در راه بدست آوردن آزادی، شرف، رفاه و حیثیت همه ی مردم کشور بوده ...

یک لحظه چشم نگهبان را دور دیده است. یکریز حرف می زند.

ـ محکم باش! شاد باش! ... شما مرخص می شید؛ اما یادتون باشه به همه بگید که ما با افتخار و سربلندی، شهادت را استقبال می کنیم.

...

برگرفته از «داستان یک شهر»، زنده یاد احمد محمود (با اندک ویرایش بایسته در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب؛ برنام و زیربرنام را از متن برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر)

زیرنویس تصویر:
 زنده یاد عزت الله سیامک، سرهنگ ژاندارمری و از بنیانگذاران سازمان نظامی حزب توده ایران

سرهنگ سیامک در پاسخ به «قاضی عسگر»، پیش از تیرباران:
اگر بهشتی در دنیا یافت شود، راه آن همان است که ما در پیش داشتیم.

... در حالِ غنی سازی فرهنگِ عزاییم

اربابِ مس و آهن و فولاد و طلاییم
با این همه سرمایه به هرحال گداییم

در کشور ما دغدغه ی تکنولوژی نیست
وابسته به تسبیح و مناجات و دعاییم

کاری به مِی و مُطرب و معشوق نداریم
در حالِ غنی سازی فرهنگِ عزاییم

فردا که بسنجند بد و نیک به میزان
مدّاح و من و شیخ، طلبکارِ خداییم!

در آتشِ دوزخ که کسی بیمه ندارد،
ما هیأتیان بیمه ی هیأت امناییم

افتادگی آموز اگر طالب فیضی
دیروز کجا بوده و امروز کجاییم؟

دکتر! چه کنم؟ طبع من از بیخ عقیم است
قُرصی بده تا بلکه خدا خواست بزاییم!

از «گوگل پلاس». برنام را از متن سروده برگزیده ام. ب. الف. بزرگمهر

۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه

هنگامی که کودکی شش ساله نیز امنیت دزدان فرمانروا را به هم می ریزد ...

گزارش کوتاه زیر درباره ی سپردن وثیقە ی ١٠٠ میلیون تومانی برای آزادی کودکی ۶ سالە از آنِ چند روز پیش است؛ گزارشی که در نگاه نخست و در سنجش نسبی با بسیاری گزارش های دیگر در زمینه های گوناگون، شاید از برجستگی چندانی برخوردار نباشد؛ ولی نگاهی باریک تر به متن آن، افزون بر ناجوانمردی بی اندازه ی رژیم دزدان اسلام پیشه، گواه گونه ای هرج و مرج روزافزون و از هم پاشیدگی نیز هست.

زندانی کردن کودکی ۶ سالە که از کم ترین توان برهم زدن امنیت دزدان فرمانروا بر میهن مان نیز برخوردار نیست، جز گرفتن زهرِ چشم و باژگیری از مردم، آرش و مانشی دیگر ندارد و نمی تواند داشته باشد؛ گونه ای تبهکاری که تنها از رژیمی ایلخانی و پرهرج و مرج که در آن حتا سگ خداوندش را نمی شناسد، برمی آید؛ رژیمی که در آن، نه از رهبری و نه از راهبرد و هماهنگی در انجام کارهایی نه چندان پیچیده نیز نشانه ای دیده نمی شود. چگونگی برخورد به دشواری های آب و هوایی در خوزستان، افزون بر هر چیز دیگر، نمونه ای از ناکارآمدی، ناتوانی و نابسامانی چنین رژیمی آدمکش را در ترازی بالاتر به نمایش نهاد؛ رژیمی سزاوار سرنگونی که ایران را هر روز بیش تر به تباهی می کشاند.

ب. الف. بزرگمهر   چهارم اسپند ماه ۱۳۹۵

***

وثیقە ی ١٠٠ میلیون تومانی برای آزادی کودک ۶ سالە!

یک کودک مریوانی به نام نیما خوشنواز کە همراه با برادرش هیوا، پدر (علی خوشنواز)، عمو (عثمان خوشنواز) و پسر عمویش (هژیر) بازداشت شده بود با سپردن وثیقە ١٠٠ میلیون تومانی آزاد شدە است. بر پایە ی گزارش «هە نگاو»، روز پنج‌شنبە، هفتم بهمن‌ماه، نیروهای اطلاعاتی رژیم دزدان اسلام پیشه در شهر مریوان با یورش بە روستای سردوش، پنج شهروند و از آن میان، یک کودک ۶ سالە را بازداشت کردند. نیما تنها شش سال دارد و تا روز شنبە ١٠ بهمن‌ماه که با وثیقە ١٠٠ میلیون تومانی از زندان آزاد شد، سه روز در بازداشت بە سر برده بود. ۴ شهروند بازداشت شده ی دیگر نیز پس از ١٠ روز با سپردن وثیقە و بە طور موقت آزاد شدەاند.

از «گوگل پلاس» با ویرایش، پارسی و بازنویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

ما انقلابی ها ...! ـ بازانتشار

دارم گاهنامه های اینترنتی را جستجو می کنم و عنوان زیر در یکی از گاهنامه ها، چشمم را می گیرد:
«رفتم یونان و بازگشتم ، تا ببینم و برایتان بنویسم!»

با خود می اندیشم: «اگر بازگشته ای که ببینی و بنویسی، چرا به یونان رفته ای؟! ... همانجا می ماندی و می نوشتی.

روی عنوان نوشته با «موش» «کلیک» می کنم و گاهنامه یا بهتر است بگویم «وب نوشت» دیگری با همان عنوان پیشین به رویم گشوده می شود:
آنگونه که نویسنده در ابتدای "سفرنامه" کوچک خود آورده، داستان «سفری کوتاه به آن دیار و از نزدیک سر و گوش آب دادن به آنچه این روزها در آن جا می گذرد» با استفاده از «کسادی بازار توریستی و ارزانی قیمت ها»ست!

آها ... پس روشن می شود به یونان سفر کرده بود تا ببیند و بازگردد تا برایمان بنویسد!

همه داستان، گفتگوی کوتاهی با یک راننده تاکسی، گردش کوتاهی در یک دهکده و سر و گوش آب دادن در یکی دو مرکز خرید شهرهاست که با چند آمار دست و پا شکسته رنگ ولعابی نه چندان روشن گرفته است. روشن می شود که آنجا، آنچنان هم ارزان نیست که دستکم یک عینک آفتابی بتوان تحفه آورد!

با خود می گویم:
با همه این ها، خدا پدرش را بیامرزد که دستکم این یکی مانند آن دو "نماینده" و "گزارشگر سیاسی" اعزامی به تایلند، تنها در عنوان نوشته خود گزافه گویی کرده و ادعاهایی مانند "تماس با رهبران احزاب چپ" یونان به میان نیاورده است.

... "مادرمرده ها" در اتاقی اجاره ای در یک خانه، در مرکز شهر بانکوک زمین گیر شده اند ... و حالا از آن نمی توانند بیرون بروند ... منطقه در محاصره است و امکان رسیدن به مرکز درگیری نیز وجود ندارد! ارتش و نیروهای امنیتی به هر طرف تیراندازی می کنند و برایشان مهم نیست که خبرنگار باشی یا جهانگرد؛ آنهم در روز جمعه که روز عبادت و استراحت است! ... خداوند هم در این روز، پس از شش روز کار سخت، دست از کار کشید و لختی آسود ... ولی این ها، این حرف ها حالی شان نیست ... نسبت به خارجی ها و بویژه آسیایی ها خیلی حساس اند ... بویژه اگر بدانند آنها ایرانی هستند، روشن نیست، چه برخوردی خواهند داشت. لابد فکر می کنند از طرف جنبش سبز ایران آمده اند تا به جنبش سرخ بپیوندند ... وای چه بلای بزرگی! دیگر از این بدتر نمی شود.

منطقه را هم نمی شناسند و صاحبخانه نیز حاضر نیست همراه آنها به خیابان بیاید. خودش می رود اما با آنها نمی رود ... آنها هم از ترس گم شدن در مرکز شهر حاضر نیستند بدون صاحبخانه از خانه یا بهتر است بگویم اتاق خود که اکنون دیگر حکم سنگر برایشان پیدا کرده، پا بیرون بگذارند. وای چه وضع ناگواری! ...

تیراندازی های کور که معلوم نیست از کدام سمت شلیک می شود می تواند نبش هر خیابانی آنها را هم نقش زمین کند ... همه این ها، دست در دست هم، باعث شده که آنها نتوانند به مرکز درگیری ها نزدیک شوند!

کسی از منطقه مرکزی دراین روزها نه خبر دارد و نه عکس و فیلم. فیلم ها و عکس هایی را هم که بعضی خبرنگاران توانسته اند بگیرند و درتلویزیون ها نشان میدهند همه مربوط به پیش از درگیری های شدید روزهای اخیر است. آنها، یعنی خبرنگاران هم از قبل داخل منطقه بوده اند و اکنون نمی توانند از آنجا خارج شوند و اغلب به کمک مردم محله بعضی عکس ها و فیلم ها را به خارج از منطقه می رسانند. اگر یکی دوتایشان هم تیر خورده اند، همه پیش از درگیری های اخیر است و بیشتر به تیرهای غیبی می ماند!

دیگر هیچکدامشان بدون صاحبخانه خود پا بیرون نمی گذارند. صاحبخانه ها و هتلدارها هم از ترس متهم شدن به تماس با بیگانگان، حاضر نیستند با خارجی ها بیرون از خانه همگام شوند، بویژه آنها که بجای پیراهن یا پرچم سرخ، قرار است پرچم سبز در دست بگیرند یا نواری از سبز به جایی از بدن خود بیاویزند ...

روزها هم بشدت گرم است و نمی شود از جای خود تكان خورد. در اتاق دستکم پنکه ای می چرخد یا خنک کننده ای هست. بیرون تنها آفتاب سوزان است و گلوله که از آنهم بیشتر می سوزاند.

شب ها هم با اینکه آفتاب نیست، حكومت نظامی برقرار است. برای ایمنی بیشتر، کرکره های اتاق را هم چند روزی است پایین کشیده اند؛ برای همین، شب و روز هم دیگر از دستشان در رفته است. با این همه، در تلاش هستند تا در اولین فرصت با رهبران احزاب چپ تایلند تماس برقرار کنند و پیام «جنبش سبز» و رهبران آن را به «جنبش سرخ» برسانند!

اندیشه ام مرا به چندین سال پیش می برد:
«با وی در خیابان قدم می زنم. هنوز ساعتی به گردهم آیی مانده است. من هم نوشته ای را برای آنجا آماده کرده ام که بخوانم. از راه دوری آمده ام و باید همان شب برگردم. ... به نوبه خود، غنیمتی است گپی هم با وی داشته باشم. گرم ِ گفتگو، محدوده ای از پیاده رو را می رویم و برمی گردیم. اوست که بیشتر سخن می گوید و من گاهی سری به علامت تایید تکان می دهم. چهره ای پژمرده دارد و سن و سالی از وی گذشته است. سال هاست که در آلمان اقامت دارد و همانجا نیز همسری آلمانی گزیده و روزگار می گذراند. روشن نیست که براستی به چه کاری سرگرم است. کنجکاوی هم نمی کنم ... جامه ای ژنده و ژولیده دربر دارد و موهای سرش را که در جلو و کناره ها بسیار دراز شده، کشیده و در پشت سر با کِشی بسته است. به نظرم به آن «دُم ِ اسبی» می گویند. میان سر و پشت آن، کاملا خالی است و این بیشتر توی ذوق بیننده می زند؛ یا دستکم، من اینگونه می پندارم.

خُرسند است که هم صحبتی با گوش های شنوا گیرش آمده ... می شود این را در چهره اش دید. صحبتش گل انداخته است:
"ما انقلابی ها ..." دیگر تقریبا هیچ نمی گویم. نگاهم، بی اختیار و البته بدون آنکه توجه وی را جلب کنم به «دُم اسبی» پشت سرش که پیچ و تاب می خورد و میان ِ سری که در نور خورشید برق چرکتابی دارد، خیره شده است. تکیه کلامش: "ما انقلابی ها ..." است که آن را چندین بار در میان سخنانش بکار می برد. شاید برای همین، اینچنین خوب به خاطرم مانده است؟!

پرسش احمقانه ای توی سرم می چرخد و آزارم می دهد؛ از آن پرسش ها که نمی توان در میانشان گذاشت:
آیا آنچنان بی پول است که آرایشگاه نمی تواند برود تا سر و صورتی به چهره اش بدهد و موهایش را کمی کوتاه کند یا تنبلی را از حد و اندازه گذرانده و آن را زیر پوشش انقلابی گری می پوشاند؟

دیگر به سخنانش که بی اختیار لحن «آموزگار خردمند» به خود گرفته، گوش نمی دهم و چشمانم، حرکت یکنواخت «دُم اسبی» را دنبال می کند ... احساس بدی مرا فرامی گیرد که کوشش می کنم آن را از خود دور کنم. به نوشته ای که زمان زیادی رویش کار کرده ام، می اندیشم و کوشش می کنم، امید و خوش بینی را که آدم بی آنها یکبار و برای همیشه از دست می رود، در خود بیدار کنم. اکنون این دو واژه، دست از سرم بر نمی دارند و توی سرم می چرخند: "ما انقلابی ها ..." و حرکت یکنواخت و آزاردهنده «دُم اسبی» که این سو و آن سو می رود ...

هرگاه که آن را به یاد می آورم، آزارم می دهد؛ مانند دیدن میوه هایی چروکیده در بالای شاخساری خشکیده که دیگر برگ و بری بر آن یافت نمی شود ...

ب. الف. بزرگمهر    نهم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد ونه

http://www.behzadbozorgmehr.com/2010/05/blog-post_8177.html

خدا را خوش می آید که هر بار اینچنین دل «آقا» را بلرزانید؟


با خون اندرون شد و با جان به در شود ـ بازانتشار

می نویسد:
... به شما اطمینان می دهم، من نه تنها جماعت اصولگرا و یا آنانی را که شما لیبرال دمکرات می نامید، سیاه و سپید نمی بینم که حتا اگر روزی مرا تحت شکنجه قرار داده و به اجبار وادار کنند زیر پرچم یکی از این دو گروه سینه بزنم، حتما اصولگرایان را برمی گزینم؛ چرا که حداقلش این است که اصولگرایی چون مصباح یزدی و سایرین کمتر به من دروغ گفته اند و بی هیچ رودر بایستی می گویند، اصلا مردم کی هستند که رای و نظری داشته باشند؛ ولی لیبرال دمکرات های ما در عین این که همین پس زمینه ذهنی را دارا هستند، در هنگامه ی قدرقدرتی خون مردمان را در شیشه کرده و پروژه ی حذف مخالفان را طراحی و اجرا کرده اند و امروزه روز که در مقام ضعف قرار دارند با هزارگونه لطایف الحیل و لبخند های پدرانه و سراسر شفقت و دلسوزی از حقوق مردم دم می زنند و برادران اصولگرای خود را به تندروی متهم می کنند تا دوباره جایی در دل مردم عمدتا جوان و ساده لوح که هیچ خاطره ای از دوران صدارت آنها ندارند، باز کرده تا کی شود که باز خنجر مربوطه را در ستون فقرات آنها فرو کنند. ایکاش بودید و می دید که دختران جوان ما چگونه فعالیت می کردند تا فایزه خانم هاشمی را برای احقاق حقوق زنان راهی مجلس کنند و هنگامی که من با شگفتی و پریشانی هر چه تمام تر به آنها یادآور شدم که این علیا مخدره در دوران سیادت پدر بزرگوارشان، دو دوره وکیل اول تهران بوده اند و در تمام آن دوران هیچ یک از ادعاهای فمنیستی امروز خود را نداشتند تا از تریبون مجلس مطرح کنند و ... این خواهران جوان و فعال من، هیچکدام حرف مرا باور نکردند تا مجبور شدم با جستجو در سایت مجلس، حقیقت را به طور مستند به آنها اثبات و تفهیم کنم ... باور کنید ما خیلی خیلی گرفتاریم؛ خیلی بیش از آنچه فکرش را می کنیم ...

بگذریم ... ظاهرا داستان ما مصداق آشکار «با خون اندرون شد و با جان به در شود» است.
...

از «گوگل پلاس» با اندک ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب؛ برنام را از متنِ نوشته برگزیده و بخش هایی از آن را نیز پیراسته ام. ب. الف. بزرگمهر

http://www.behzadbozorgmehr.com/2016/02/blog-post_625.html

... برای چاپیدن جهان به پیش!


اینگونه که نمی شود با مفتی به گفتگو نشست ...


قدر نداشته هامون رو بايد دونست


۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

فراز دانش زمینی و نشیب کیش و آیین های آسمانی


آش خودت را بخور و حلیم مَشتعَلی را هم نزن! ـ بازانتشار

نامه ی زیر را یکی از فرماندهان پیشین «سپاه پاسداران» به رهبر جمهوری اسلامی نوشته و در آن بر آزاد نمودن آن دو سه زندانی خانگی پافشرده است.

به پیروی از نامه ای که از سوی رهبر ورشکسته رو به خردسالان و نوجوانان اروپایی نوشته و به همه جای «ینگه دنیا» فرستاده شد، عشقِ من هم گُل کرد تا از سوی وی، پاسخی کوتاه به این فرمانده ی پیشین و از دور بیرون رفته ی «سپاه پاسداران» بنویسم. چنین جیزی از آب درآمد:
بسم الله الرحمن الرحیم

عَلیکُم السّلام جناب آقای حبیب الله امیری!

از دریافت نامه ی جنابعالی و پافشاری بر پیروی از «نظم و قانون»، خرسند و بویژه از گواه گرفتن «نظم و حاکمیّت قانون در فضا»، بسی محظوظ۱ شدم. اشاره ی جنابعالی به اینکه «محال و غیر ممکن است حتی یک ستاره لحظه ای از مدار و نظم و قانون خارج شود »، کار مرا در پاسخ به نامه ی شما بازهم آسان تر نمود.

مگر بر بنیاد قانون اساسی جمهوری اسلامی، خداوند مرا به ولایت مطلق امور مسلمین برنگزیده است؟۲ آیا پاسداری از چنان نظمی که حتی یک ستاره، لحظه ای از مدار و نظم و قانون خارج نشود، نیازمند ناظم نیست؟! اگرچنانچه۳ خداوند چنین خواسته، همو مرا نیز برای پاسداری از نظم کره کوچکی از این جهان بزرگ رهسپار نموده است. آیا شما بخیل («تنگ چشم»)۴ هستید و نمی توانید به این واقعیت گردن بنهید؟!۵

خداوند فرمود: مراقب باش که جمعیت این «زگیل کهکشانی»۶ بیش از اندازه نروید و دانش شان بیش از این افزایش نیابد؛ ما بشر را برای دستبرد در آنچه ساخته و پرداخته ایم، نیافریده بودیم؛ کار وی نیایش به درگاه ما و سپاسگزاری های شبانه روزی است. مبادا پای شان را بیش از این از گلیم خود بیرون آورده و بر گیتی فرمانروا شوند؛ آنگاه نه جایی برای من و نه برگزیدگانی چون تو خواهد بود!

با آنچه گفتیم، می پنداریم برای شما روشن باشد که بر بنیاد همین «قانون اساسی» زمینی که هنوز آنچنان آسمانی نیست، «فقیه فوق قانون است»! در هماوندی با همین نکته، فرموده های آن امام راحل را به رخ ما کشیده اید!۷ مگر نه آن است که آن امام بزرگوار، برخی از همین نکته های اشاره شده ی جنابعالی را زیر پای مبارک خویش نهاده، هم «زمام امور کشور» را بر دوش گرفتند، هم برخلاف فرمایش مبارک شان که «مگر پدرهای ما ولیّ ما هستند؟»، اصول ولایت مطلقه۸ فقیه را پی ریختند و در پی آن، فرموده ی خویش را که «در جمهوری اسلامی کمونیست ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.»، زیر پا نهادند؟

مگر همه ی این ها جز قانون الهی که به آن اشاره نموده اید، چیز دیگری است؟! من نیز چون امام راحل، «تابع قانون الهی» و «وحی»۹ هستم.

به این ترتیب با گواه گرفتن سخنان نغز آقایان نیوتن و گالیله و دیگر دانشمندان بزرگ علم نجوم، آیا ما «لحظه ای از مدار و نظم و قانون خارج ...» شده ایم؟ و آیا نمی توانیم با گواه گرفتن «کتاب آسمانی» که می فرماید:
«به آنچه خدا به تو فرستاده حکم کن و پیرو خواهش های آنان مباش و بیندیش که مبادا تو را در بعضی احکام که خدا به تو فرستاده است فریب دهند.»۱۰ خواهش شما را از این گوش شنیده و از آن گوش در کنیم؟

انشاء الله خداوند از سر گناهان همگی ما درگذرد و شما را قرین رحمت خویش فرموده، بزودی جایی خوش در بهشت عنایت فرماید! انشاء الله!

سید علی خامنه ای

ب. الف. بزرگمهر ششم بهمن ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/01/blog-post_363.html

پی نوشت:

۱ ـ «آقا» بسیار به زبان پارسی دلبسته اند و می کوشند تا آن را خوب بکار گیرند؛ ولی چاره ای نیست؛ هنگامی که «کتاب آسمانی» به زبان عربی از هوا فرود آمده و بجای برگردان آن به زبان های دیگر که توده های مردم آسان تر آن را دریابند، به زبان عربی خوانده شدن آن در همه جا پافشاری شده، «آقا» نیز ناخودآگاه گاهی قاتی کرده، واژه های عربی بلغور می کنند!

۲ ـ زبانم لال، در اینجا «آقا» یک نیرنگبازی تمام عیار به خرج می دهد؛ زیرا اگر کسی زبان درازی کند و بگوید، «قانون اساسی» فرآورده ی انقلاب توده های مردم ایران است و همه ی «خیمه و خرگاه ولایت» نیز به هر رو با بهره برداری از امید ناآگاهانه ی آن ها سرِ هم و برپا شده، پاسخ خواهد داد:
دستِ خدا اینچنین از آستین در می آید؛ وگرنه، خدا که دست و پا و گوش و چشم ندارد! 

معترضه: گرچه از دید من از مغز نیز برخوردار نیست؛ وگرنه، دَبَنگی چون وی که یک نانوایی را نیز بدرستی نمی تواند بچرخاند، چگونه رهبر یک کشور باستانی می شد؟!

۳ ـ با همه ی کوشش در پارسی گویی و پارسی نویسی، هنوز به گوش «آقا» نرسانده اند که واژه های «اگر» و «چنانچه»، هر دو کمابیش به یک آرش اند؛ و نباید آن دو را در کنار یکدیگر بکار برد!

۴ ـ بجای واژه ی از ریشه عربی: «بخیل» می توان از آمیخته واژه ی پارسی: «تنگ چشم» سود برد.

۵ ـ در شرایطی که هر دار و دسته ی بی سر و پای اسلام نما، اسلام پناه و اسلام پیشه ای برای خویش، رهبری پر پشم و ریش برگزیده و کسی در میان دیگر کیش ها، آیین ها و شاخه های گوناگون اسلام و حتا در میان خودِ شیعیان، وی را به عنوان «رهبر مسلمین جهان» به رسمیت نمی شناسد، وی در جهانِ پندار، خود را رهبر مسلمانان و شاید غیرمسلمانان بشمار می آورد! نامه به خردسالان و نوجوانان اروپایی، این انگاره را بیش از پیش نیرومند می کند:
گونه ای خودفریبی بر بنیاد چابلوسی ها و ملیجک بازی های مشتی دورقاب چینِ دزد و فرومایه که در زیر ردای ساده زیستی ادعایی وی، کار خود را پی می گیرند و به ریش توده های مردم ایران و شاید خود این دَبَنگ نیز می خندند.

۶ ـ اشاره به کره زمین با بهره گیری از طنز مارک تواین!

۷ ـ این کینه جو و تنگ چشم که دیگِ رشکِ نهادش به هر که از وی برتر است، همواره در جوشش و قُل قُل کردن است، چشمِ دیدن رهبر پیشین را نیز نداشت؛ ولی همچنان در سخنرانی های بیمایه اش، ناچار به پنهان شدن در پشت نام اوست. این را با اطمینان قلبی فراوان می گویم! این را نیز بیفزایم که برخلاف تبلیغات سازمان یافته و دروغ آمیز دم و دستگاه رژیم تبهکار، روح الله خمینی نیز از وی خوشش نمی آمد و نهاد پست و کینه جوی وی را نیک بازشناخته بود!

۸ ـ «مطلقه» ی آن را دروغ می گوید و برای محکم کاری به رهبر پیشین می بندد!

۹ ـ اشاره به هماوندی با «امام زمان» و یاوه هایی اینچنین است که در یک نمونه ی آن، گویا با «امام زمان» در بیابان های قم، قرار و مدار و دیدار داشته است (از زبان امام آدینه ی چابلوس و همیشه گریان: صدیقی)! روح الله خمینی، هیچگاه چنین ادعاهای دروغی بر زبان نیاورده بود!

۱۰ ـ به زبان توده ی مردم یعنی:
آش خودت را بخور و حلیم مش عباس را هم نزن!

***

بسم الله الرحمن الرحیم

پیغمبر اکرم (ص) تابع قانون بود، پس هیچ کس فوق قانون نیست.

حضور محترم رهبر جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله خامنه ای سلام علیکم

مستحضرید آقایان نیوتن و گالیله و دیگر دانشمندان بزرگ علم نجوم از نظم و حاکمیّت قانون در فضا شگفت زده شدند و قائلند که در میلیاردها کهکشان و سیارات، محال و غیر ممکن است حتی یک ستاره لحظه ای از مدار و نظم و قانون خارج شود.

خالق این عالم هستی به بنده برگزیدۀ خویش پیامبر اکرم (صلوات الله و سلامه علیه) در قرآن مجید دستور داده است «به آنچه خدا به تو فرستاده حکم کن و پیرو خواهش های آنان مباش و بیندیش که مبادا تو را در بعضی احکام که خدا به تو فرستاده است فریب دهند.» (مائده/۴۹)

آن بزرگوار در مواردی مثل جنگ احد که حکمی از سوی خدا وجود نداشت، همان گونه که استاد شهید آیت الله مطهری قائل است پس از جلسۀ مشورتی با اصحاب، نظر اکثریت را که مخالف نظر پیامبر(ص) و سالخوردگان صحابه بود، انتخاب فرمود. (نقل به مضمون از سیری در سیرۀ نبوی)

حضرت آقای خامنه ای

در آن هنگامی که حضرت امام خمینی مبارزه با رژیم شاه را شروع نمودند، کسانی پس از سال های آغازین از مبارزه با رژیم فاصله گرفتند و اگر در راه مبارزه کارشکنی نمی کردند هیچ گونه همکاری نیز با مبارزین نداشتند و تا استقرار نظام جمهوری اسلامی و حتی تا رحلت ایشان به سکوت خویش ادامه دادند، لکن پس از رحلت معظم له رفته رفته خود را با نظام هماهنگ نشان دادند تا جائی که اعلام می دارند ولی فقیه فوق قانون است و قانون اساسی فقط جنبۀ تزئینی دارد.

جناب آقای خامنه ای

کیست که نداند ملت ایران با توجّه به سوابق درخشان مرجعیّت شیعه و بر اساس عهد و پیمان با حضرت امام خمینی به صحنه آمدند و مطمئن بودند که هرگز وعده های معظم له نقض نخواهد شد که به چند نمونه از آن اشاره می کنم:
۱ ـ «ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه های خود را اعلام خواهیم نمود، ولی این بدان معنا نیست که من زمام امور کشور را به دست بگیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتوری شاه، اصلی بسازم و علیرغم خواست ملت به آن ها تحمیل کنم. به عهدۀ دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند …» (صحیفۀ نور، ج ۴، ص ۱۷۹)

۲ ـ «سرنوشت هر ملت دست خودش است … چه حقی داشتند ملت در آن زمان سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؟ … چه حقی آن ها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند؟ هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولیّ ما هستند؟!» (صحیفۀ نور، ج ۴، ص ۲۸۳)

۳ ـ «شما از ولایت فقیه نترسید، فقیه نمی خواهد به مردم زورگوئی کند. اگر یک فقیهی بخواهد زورگوئی کند، این فقیه دیگر ولایت ندارد. اسلام است، در اسلام قانون حکومت می کند. پیغمبر اکرم(ص) هم تابع قانون بود، تابع قانون الهی، نمی توانست تخلف بکند.» (صحیفۀ نور، ج ۱۰، ص ۲۹)

۴ ـ «هر فردی از افراد ملت حق دارد که مستقیماً در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده دهد …» (صحیفۀ نور، ج ۴، ص ۱۹۰)

۵ ـ «عموم ملت از همۀ طبقات آگاهانه و آزادانه نمایندگان خود را انتخاب کنند و …» (صحیفۀ نور، ج ۳، ص ۴۷)

۶ ـ «در جمهوری اسلامی کمونیست ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.» (صحیفۀ نور، ج ۳، ص ۴۸)

حضرت آقای خامنه ای

حاصل عمر امام خمینی استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری، قبل از انقلاب وفای به عهد در اسلام را اینگونه بیان داشته اند: «اکثریّت قریب به اتفاق سیاستمداران جهان از اصل غدر و خیانت برای مقصد و مقصودشان استفاده می کنند … همین قدر که منافع در یک طرف قرار گرفت، پیمان در طرف دیگر، فوراً پیمانش را نقض می کند. چرچیل در آن کتابی که در تاریخ جنگ بین الملل دوم نوشته است و … این همان اصل غدر و خیانت است، اصلی که معاویه در سیاستش مطلقا از آن پیروی می کرد. آنچه که علی(ع) را از سیاستمداران دیگر جهان – البته به استثنای امثال پیغمبر اکرم – متمایز می کند، این است که او از اصل غدر و خیانت در روش، پیروی نمی کند و لو به قیمت اینکه آنچه دارد و حتی خلافت از دستش برود، چرا؟ چون می گوید اساساً من پاسدار این اصولم، فلسفۀ خلافت من پاسداری از این اصول انسانی است، پاسداری صداقت است، پاسداری امانت است، پاسداری وفاست، پاسداری درستی است، من خلیفه ام برای این ها، … به مالک اشتر می گوید: مالک! با هر کسی پیمان بستی و لو با کافر حربی، مبادا پیمان خودت را نقض کنی. مادامی که آن ها سر پیمان خودشان هستند، تو نیز باش، البته وقتی آن ها نقض کردند دیگر پیمانی وجود ندارد. «قرآن هم می گوید: فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم » (توبه/۷) (سیری در سیره نبوی، صفحه ۸۲)

حضرت آقای خامنه ای

با توجه به سخنان استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری(ره) که یک اصل خدشه ناپذیر در اسلام است و با توجه به اینکه حضرت امام خمینی(ره) آن همه وعده ها به ملت داده و عصاره آن قانون اساسی است پس نباید به هیچ کسی اجازه داده شود آن عهد و پیمان مرجعیت با ملت نقض شود، بر همین اساس رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی حضرت آیت الله العظمی منتظری(ره) مرقوم فرمودند: «تصویب قانون اساسی یک امر تعبدی نبوده که برای ثوابش آن را تصویب کرده باشند بلکه برای اجرا و عمل تصویب شده است. هیچ یک از شهروندان عقلاً و شرعاً مجاز نیستند نسبت به تخلف قانون اساسی بی تفاوت باشند چه رسد به اینجانب به عنوان رئیس خبرگان قانون اساسی.» (دیدگاهها، ج ۱، ص ۶۰)

جناب آقای خامنه ای

اینجانب به عنوان یکی از افرادی که در رژیم گذشته، چند سالی فراری و یا زندان بودم و در جمهوری اسلامی چند سال در جبهه حضور داشتم، انتظار دارم به مسئولین ذیربط دستور فرمائید قانون برای همه یکسان باشد و هم صدا با فرزند برومند شهید آیت الله مرتضی مطهری، دکتر علی مطهری نماینده مجلس شورای اسلامی که نسبت به رفع حصر از آقای مهندس میرحسین موسوی و سرکار خانم زهرا رهنورد و حجة الاسلام والمسلمین آقای کروبی و آزادی دیگر زندانیان عقیدتی و سیاسی همزمان با دهۀ مبارک فجر دستور آزادی و رفع گرفتاری صادر فرمایید.

با سلام و احترام

حبیب الله امیری    سوم بهمن ۱۳۹۳

برگرفته از تارنگاشت «کلمه»:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!