«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

کون آدم که گهی باشد، دیگر چه جای سوء تفاهم؟!

نوشته ای است از «فَرَج مُنکَسِره»۱با برنام «چهره واقعی فرح پهلوی»۲ که چنین می آغازد:
«نوشتن در مورد بعضی چيزها٬ بسيار خطرناک و سوءتفاهم بر انگيز است٬ ولی خوشبختانه٬ نگارنده نه از چيزهای خطرناک و نه از موارد سوءتفاهم برانگيز واهمه ای ندارد و هر آن چه را که در دل دارد همواره نوشته و می نويسد. فکر می کنم٬ در طول ساليانی که می نويسم به اندازه ی کافی از موارد قابل انتقاد در دوران شاهنشاهی پهلوی نوشته ام؛ و همين طور در برخی يادداشت ها از موارد خوب و بسيار خوبی که در آن دوران وجود داشته و همين طور از بقايای موارد خوب آن دوران ياد کرده ام؛ اما با ديدن ويدئوی مصاحبه جناب دکتر نوری زاده با شهبانو فرح پهلوی٬ نکات جديدی به ذهنم آمد که سعی می کنم آن ها را هم بنويسم. اجازه بدهيد نوشته ام را با ذکر چند خاطره آغاز کنم ...»۳

با خود می اندیشم:
کون آدم که گهی باشد، دیگر چه جای سوء تفاهم؟! به شلوارت ریده ای و اگر نشانه ای از آن بگونه ای بیم برانگیز هم از بیرون دیده نشود، جلوی بوی گند آن را نمی شود گرفت؛ حتا اگر خدای نکرده بیش از اندازه خورده باشی و به گفته ی عوام، رودل کرده باشی هم همینگونه است؛ به نوبت هم می گوزی و هم آنچه در دل انباشته ای را بالا می آوری که این یکی دیگر پنهان کردنی نیست و برای آن یکی نیز پا کشیدن روی زمین و صداهای دیگری درآوردن، دردی را دوا نمی کند؛ آن بوی گند لعنتی کار خودش را می کند. برای همین، دیگر چه باک! چند درهمی است که کف دستت نهاده اند تا «موارد قابل انتقاد» گذشته را بدست فراموشی سپاری۴ و «از موارد خوب و بسيار خوب» و «بقايای موارد خوب» آن دوران یاد کنی. روشن است که باید «سعی کنی» تا در گوشه های ذهنت «چند خاطره» بیابی و درباره شان قلم فرسایی؛ ولی می بینی که چنان سعی کردن و به ذهن خود فشار آوردنی، کار را به جای باریک می کشاند!

نخستین خاطره ی «فَرَج مُنکَسِره» چنین است:
«به موزه ی جواهرات سلطنتی که امروز نامش موزه ی جواهرات ملی است، رفته بودم. نه تنها جواهراتی که به عنوان ثروت ملی ما ـ که از دوران های مختلف تاريخ ايران بر جای مانده بود و در آن موزه گردآوری شده بود ـ باعث شگفتی من شد٬ بلکه موقعی که حراست موزه که قاعدتا از معتقد ترين افراد به جمهوری اسلامی هستند با صدای بلند٬ از ”اعلی حضرت“ و ”عليا حضرتی“ می گفت که اگر می خواستند، می توانستند بخشی از اين جواهرات را با خود به خارج ببرند، ولی نبردند و آن ها را برای ملت ايران باقی گذاشتند٬ شگفت زده شدم. پيش خود فکر کردم اين کار شاه و فرح چقدر وجهه بالای اخلاقی داشته که اين مامور جمهوری اسلامی هم به اين شکل از ايشان تعريف و تمجيد می کند.»۵

آیا وی یادمانده های اردشیر زاهدی، داماد و یارِ غار آن «اعلی حضرت» گوربگور شده، درباره ی چگونگی فرار خاندان پهلوی و دیبا و دیگر سردمداران رژیم پادشاهی را خوانده است؟ به هر رو، چه خوانده باشد یا نه، برای کسی که قلم را به مزد فروخته چه تفاوتی می کند؟! در بخشی از آن یادمانده ها، در آن باره چنین آمده است:
«اعلیحضرت فقط روزی متوجه پایان كار خود شد كه با هلی‌كوپتر از فراز تهران به تماشای تظاهرات مردم پرداخت و شخصاً دید كه میلیونها نفر در خیابانهای تهران با مشت‌های گره كرده شعار ”مرگ بر شاه“ می‌دهند.بعدها شهبانو فرح برایم تعریف كرد كه شاه بعد از بازگشت از آن بازدید هوایی دستور داد تمام افراد فامیل و نزدیكان خانواده‌‌های پهلوی و دیبا به فوریت از كشور خارج شوند. همه كسانی كه به نوعی وابسته به دو خانواده پهلوی و دیبا بودند به فوریت كشور را ترك كردند. افسران عالیرتبه ارتش و مدیران بلندپایه مملكتی با كسب اجازه از شاه از مملكت خارج شدند و فقط شخص شاه و شهبانو تا روز نخست‌وزیری بختیار در كشور باقی ماندند. تنها كسانی گیر افتادند كه از نظر شاه در طول ۱۳ سال گذشته به نوعی خیانت كرده و آشوب‌های مملكت ناشی از عملكرد اشتباه آنها بود.»۶

نمی خواهم بگویم که شاه گوربگور شده به «جواهرات سلطنتی» چشم داشت؛ گرچه «فَرَج مُنکَسِره»، این نکته را دانسته یا از سر ناآگاهی بر زبان نیاورده که آن جواهرات که برخی از آن ها از دوره ی چپاولگری نادرشاه در هندوستان به یادگار مانده، نه از آنِ این یا آن پادشاه یا رژیم پادشاهی و آخوندی که از آنِ مردم ایران بوده و همچنان هست؛ ولی از این ها که بگذریم، آیا زمانی بسنده برجای مانده بود که آن ها هر چیزی را بار بزنند و با خود ببرند؟ و با این همه، آیا دروغ است که آن علیامخدّره یا به گفته ی قلم بمزد فرومایه: «عليا حضرت» به تنهایی، ۷۲ چمدان بزرگ با خود از ایران برد؟ آیا آنچه درون آن چمدان ها بود، همه از آنِ خود وی بود؟

بخشی دیگر از یادمانده های اردشیر زاهدی تا اندازه ای روشنگر آن پرسش هاست و "وجهه بالای اخلاقی" آن علیامخدّره را بخوبی نشان می دهد:
«اعلیحضرت و همراهان با هواپیمای اختصاصی شهباز كه یك هواپیمای جت بوئینگ ۷۴۷ بسیار مدرن و با تجملات شاهانه بود از كشور خارج شده بودند و با همین هواپیما به مصر و از مصر به مراكش و بالعكس رفت و آمد كردند. اما چون این هواپیما در فهرست‌های بین‌المللی ”یاتا“ تحت مالكیت دولت ایران قرار داشت، متوجه شدیم كه ممكن است دولت ایران با تمسك به راههای قانونی، هواپیما و مسافران آن را توقیف كند. پس شاه دستور داد تا خلبان معزی و خدمه پرواز كه عموماً از نیروی هوایی بودند، هواپیمای ۲۵ میلیون دلاری را به ایران بازگردانند.

سرهنگ معزی خلبان ورزیده‌ای بود و به اعلیحضرت علاقه زیادی داشت. او شخصاً مایل بود نزد ما بماند؛ اما به دستور شاه به ایران بازگشت و هواپیما را به مسئولان دولت جدید تحویل داد. او بعداً به سازمان چریكی مجاهدین خلق پیوست و به همكاری با مسعود رجوی و ابوالحسن بنی‌صدر پرداخت. در آن موقع علیاحضرت شهبانو خیلی به اعلیحضرت انتقاد كردند كه چرا فكر چنین روزی را نكرده و هواپیما را به نام خود به ثبت نداده است!

من از این جوانمردی اعلیحضرت و بازگرداندن هواپیما خیلی خوشم آمد و به سهم خود از ایشان تشكر كردم.

در واقع اعلیحضرت نیازی به گرفتن این هواپیما نداشتند؛ زیرا ایشان با دارایی‌هایی كه نزدیك به ۴۰ میلیارد دلار تخمین زده می‌شد، می‌توانستند هر وقت مایل باشند یك فروند از نوع جدید آن را خریداری كنند.»۷

این نیز بماند که چنان دارایی افسانه ای از کجا و چگونه بدست آمده بود!

بگمانم با این یادآوری ها و بازگویی از زبان یکی از سردمداران رژیم گذشته و بسیار نزدیک به شاه گوربگورشده، ارزش و تراز خاطره ی ««فَرَج مُنکَسِره» به اندازه ای بسنده روشن شده باشد و نیازی به پرداختن به سایر خاطره های وی در آن نوشتار نباشد. تنها یکی دیگر از یادمانده های اردشیر زاهدی را بگمانم بد نیست، یادآور شوم:
«پس از رفتن نخست‌وزیر [باهاما]، اعلیحضرت كه كمی روحیه‌شان بهتر شده بود به عنوان شوخی گفتند:
”این هم نخست‌وزیر است؛ هویدا هم نخست‌وزیر بود (!). نخست‌وزیر باهاما، دختران زیبا را اطراف خود جمع كرده است؛ در حالی كه آقای هویدا مردان گردن كلفت را دور خود گرد می‌آورد!

همه از این شوخی به خنده افتادیم (اشاره ی شاه به سوءاخلاق جنسی هویدا بود)؛ اما خانم فریده دیبا (مادر شهبانو) ناراحت شدند و گفتند:
اعلیحضرت در حالی كه سگ‌های خود را با هواپیمای اختصاصی به خارج آورده‌اند، نباید اجازه می‌دادند هویدا و سایرین در ایران بمانند و به دست انقلابیون بیفتند.»۸ گرچه، بگمانم «اعلیحضرت» با آن شتابی که برای در رفتن از ایران داشت، نتوانسته بود همه ی سگ هایش را به هنگام همراه ببرد؛ برخی شان که آن هنگام توله ای بیش نبودند، بزرگ تر که شدند، خود راهی «ینگه دنیا» شده و چشم و گوش شان در آنجا باز شد؛ اینچنین بود که قدر ولینعمت از دست رفته و «بقايای موارد خوب» وی را دریافتند و از آن بهره مند شدند.

ب. الف. بزرگمهر   دهم امرداد ماه ۱۳۹۵

برجسته نمایی ها و افزوده های درون [ ] متن همه جا از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر

پی نوشت:

۱ ـ با سود بردن از طنز زیبای استاد سخن و سیاست: جاودانه عُبید زاکانی در داستان زیر و کوتاه شده ی «ف. م. ...»، نام وی را «فَرَج مُنکَسِره» برگزیدم که بگمانم بهتر از هر نام دیگری، حال و روزگارش را بازمی تاباند:
«یكی از خواتین خلفا از حمام بیرون آمد؛ درآینه نگاه كرد؛ از شكل خودش خوشش آمد. بر دیوار نوشت كه:
«انا التفاحه الحمر اعلیها الطل مرشوش» (منم آن سیب سرخی كه بر آن شبنم نشسته).

روز دیگر، ابونواس آن نوشته بدید. در زیر آن نوشت:
«بفرج عرضها شبر علیها العهن منقوش»
«با فرجی به عرض یك وجب كه قَضیبِ مُنكسِری بر آن نقش بست.» (جاودانه عُبید زاکانی)

«فَرَج» و «قَضیب»، هر دو از ریشه ی عربی به آرشِ «کُس» و «کیر» در زبان پارسی است.

«مُنکَسر» از ریشه ی عربی به آرش «شکسته، شکننده، سست و ناتوان» است.

برگرفته از پی نوشتِ نوشتار «کِرم از خودِ درخت است!»، ب. الف. بزرگمهر، هشتم امرداد ماه ۱۳۹۵

۲ ـ «چهره واقعی فرح پهلوی» از یاوه گویی به نام «ف. م. سخن»، دوم تیر ماه ۱۳۹۴

۳ ـ همانجا

۴ ـ می توانی دستِکم یکی از آن «موارد قابل انتقاد» را به یاد آوری؟ بگمانم، نه! اگر هم باشند، جان و روحم گواهی می دهد که از غر و لندها، زرزرها و انتقادهای آبکی همه ی کسانی که زمانی در تنگنا بر زبان آورده و می آورند، فراتر نمی رود؛ "انتقاد"هایی نه به آرش دانشورانه ی آن که راهی نشان دهد یا بگشاید که تهی کردن هر آنچه در دل انباشته ای و باید سرانجام راهی از بالا یا پایین یا هر دو با هم باز کند؛ و در این زمینه، تنها تو نیستی که چنینی! بسیاری دیگر نیز چون تو هستند؛ تنها همین بس که «خر مُراد» سر و گوشی نشان دهد و بتوانی روی گرده اش، بی پالان یا با پالان، جای بگیری. برای چنان سوارشدنی حتا آماده ای (همه ی کسانی چون ترا می گویم؛ به خود نگیری!) بر کون همان خر، بوسه نیز بزنی؛ بویژه اگر سرمشق یا کاربلدی کارکشته نیز ترا به چنین کاری دلگرم نماید. اینگونه نیست «فَرَج مُنکَسِره»؟!

۵ ـ «چهره واقعی فرح پهلوی» از یاوه گویی به نام «ف. م. سخن»، دوم تیر ماه ۱۳۹۴

۶ ـ یک «کمدی درام» راستین از «یهودی سرگردان»، آخرین روزهای شاه از زبان اردشیر زاهدی، ب. الف. بزرگمهر، ۹ شهریور ۱۳۹۰

۷ و ۸ ـ همانجا

۱۳۹۵ مرداد ۸, جمعه

کِرم از خودِ درخت است!

اگر پرداختن «نامه مردم» همراه با بزرگنمایی بیجا به نوشته ای گستاخانه با برنام «حزب آدمكش و آدم فروش توده ى ایران»۱ از قلم بمزدی فرومایه نبود، هرگز آن را نمی خواندم. به این نکته که چرا گاهنامه ی کانونی حزب توده ایران به چنین نوشته ی بیمایه، پیش پا افتاده و پر از دروغ و سفسطه و نیرنگ در تارنگاشتی بازاری و مزدور که سر در آخورها و کاهدان های چندگانه ای دارد، واکنش نشان داده در اینجا نمی پردازم؛ ناسزانامه هایی که نمونه های آن، هر از گاهی در گاهنامه های گوناگونی از آنِ چپ نماها و تندروان چپ تا سوته دلان پادشاه از دست داده و مزدوران رژیم گذشته و کنونی، درج می شود و هر یک بگونه ای نه تنها در دگردیسیدن و آلودن تاریخ حزب توده ایران می کوشند که همراه با آن، حقیقت های بی برو برگرد و شناخته شده ی تاریخی را نیز تا آنجا که نیک پژوهیده و گواهمند شده و از زیر خاک و خُل دروغ و نیرنگ زمانه سر برآورده اند، زیر پا می نهند؛ خاکی است بر چشم حقیقت که پیش و بیش از هر کس دیگری، نابینایی خودشان را در پی داشته و دارد.

آن نوشته ی گستاخانه با بر زبان راندن اینکه «... این حزب، حزب توده مردم نبود؛ بلكه حزب رهبرانى بود كه با تمام وجود روس بودند و طرفدار روسیه ى به ظاهر كمونیست شده»۲ ، دستِکم بر دو حقیقت بزرگ تاریخی، دانسته و آگاهانه چشم فرو بسته که به نوبه ی خود، نشان از قلم بمزدی نویسنده ی آن دارد:
الف. نشاندن «روسیه ى به ظاهر كمونیست شده» بجای نخستین کشور زحمتکشان جهان یا همانا «اتحادجمهوری های شوروی سوسیالیستی» که بی هیچ گمان و گفتگو نمی تواند از سرِ ناآگاهی باشد؛ و
ب. نادیده گرفتن بنیاد توده ای حزب توده ایران که پس از بنیادگزاری آن در کوتاه زمانی که از دیدگاه تاریخی، چشم به هم زدنی بیش نبوده و نیست با پیشواز و روی آوری گسترده ی کارگران، دهگانان، روشنفکران خلقی و در پی، روشنفکرانی از دیگر لایه های اجتماعی در همه جای ایران روبرو شد و با همه ی ندانمکاری های ناگزیر و گریزپذیر آن، نقشی بسزا در پیگیری کار برجای مانده ی «حزب کمونیست ایران»، در بیداری همبود تازه بیدار شده از خواب سده های میانی و نیز پیشرفت و سامانیابی در زمینه های گوناگونی از زندگی توده های مردم میهن مان بازی نمود.۳ 

«فَرَج مُنکَسِره»۴ در نوشته ی گستاخانه و بیمایه ی خویش، همه ی این تاریخ را که بخشی از آن (۱۳۲۰ ـ ۱۳۳۲)، بگونه ای برجسته و ناگسستنی با کار و پیکار توده های مردم میهن مان در رویارویی با نیروهای واپسگرای اجتماعی، رژیم خیانت پیشه ی پادشاهی و پشتیبانان امپریالیست آن پیوند داشته و مُهر و نشانِ رویهمرفته درخشان تاریخی از خود برجای نهاده، نشانه گرفته و بی آنکه بداند، خود را ریشخند نموده است:
«از اين پس مى توان و مى بايد، حزب توده ى ايران را با آن همه چهره ى درخشان كه از بطن آن بيرون آمدند و ستارگانى كه با نام اين حزب به ابديت پيوستند، حزب آدمكش و آدم فروش توده ى ايران ناميد.» (برجسته نمایی های متن از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر)۵

با این همه، آماجم از این سخنان، پرداختن به چنان نوشته ای بی ارزش نیست؛ تنها اشاره ای بود و بس! آنچه به این بهانه، یادآوری آن را بایسته می شمارم، نکته ای است که نمونه هایی چند از آن را در سال های کنونی گواه بوده ایم و هشیاری بیش تر نیروهای پیشرو، بویژه در کالبد چپِ راستین را خواستار است:
بگمانم روشن است که با افتادن هرچه بیش تر پرده های نیرنگ و دروغِ رژیم تبهکار فرمانروا بر میهن مان و آشکار شدن چهره ی راستین آن از یکسو و به گِل نشستن هرچه بیش تر کشتی سیاست های امپریالیستی بویژه در پهنه ی اقتصادی ـ اجتماعی از دیگر سو، گرایش به چپ و اندیشه های دورانساز «سوسیالیسم دانشورانه»، در میان بخش بزرگ تری از جوانان ایرانی اوج می گیرد و هرچه بیش تر دامن می گسترد. از همین رو، خودفروشانی که به هر انگیزه و شَوَندی به «راست» می غلتند یا گرایش به غلتیدن به آن سو دارند، نیازمند پاسداری از صورتکی چپ نمایانه و نشان دادن خویش، چون آدمی خواهان پیشرفت، دمکرات و دادخواه زحمتکشان اند؛ کسانی که در بیش تر موردها از سوی آدم هایی ناآگاه یا خودفروختگانی در آن سوی پیشانی پیکار اجتماعی، فراخور حال هر یک، در جایگاه ناسزاوار منتقد ادبی و سیاسی، نویسنده، پژوهشگر، هنرمند یا حتا نظریه پرداز نشانده می شوند و نامی گولزنک دست و پا می کنند. چنانچه با اندکی باریک بینی بیش تر به کارهای هر کدام شان نگریسته شود، می توان آماج های بیش ترشان را زود شناخت و و دردشان را دریافت؛ از برخی موردهای دشوار ولی خوشبختانه اندک، چون آن نویسنده ی سوسیال دمکرات سوئدی که به بهانه ی زندگینامه ی «و. ای. لنین»، بگونه ای خرمردِ رندانه کوشیده بود تا کار و کوشش پربار آن دانشمند انقلابی را به هیچ گرفته، چهره ای رویهمرفته بختیار۶ از وی بسازد که گویا الله بختکی به چنان جایگاه اجتماعی دست یافته و گیج و گولی خوشباور نیز آن را به پارسی برگردانده که بگذریم، شناسایی آماج های کوته بینانه ی سایرین که شمار انبوه تری را دربرمی گیرد و دردی که در بیش تر موردها از نامجویی و دستیابی به پول و پله فراتر نمی رود، چندان دشوار نیست. شوربختانه، در دوره ی کنونی با شمار هرچه بیشتری از چنین خودفروختگان یا نامجویایی آماده ی تن دادن به پستی در جامه ی چپ روبروییم۷  که گاه تا رهبری برخی از حزب ها و سازمان ها نیز خود را بالا کشیده و هر یک به نوبه ی خویش و همگی با هم، بند بزرگی در هموار شدن راه همسویی و یگانگی سازمان های گسترده و پراکنده ی چپ، در کالبد یک پیشانی با کمینه برنامه ای پیشرو برای رویارویی با رژیم تبهکار فرمانروا بر کشورمان و کشورهای امپریالیستی اند؛ روندی واگرایانه و ناهمتا با آنچه درون ایران از مدتی پیش رخ داده و هر روز در همبستگی و همگرایی بیش تر نیروهای کارگری و روشنفکران خلقی، در سازمان های رستایی ـ سیاسی، خود را به رخ می کشد: روندی همگرا نیازمند رهبری حزب سیاسی کارآ، ورزیده و ساز و برگ یافته به «سوسیالیسم دانشورانه»!

به هر رو تا آنجا که از دید من به حزب توده ایران هماوند می شود، کنار نهادن سیاست زیانبار سوسیال دمکراتیک که همچنان با پشتک وارو زدن های هر از گاهی دنبال می شود و بهبود بنیادین سمتگیری سیاسی ـ سازمانی بر شالوده ی «سوسیالیسم دانشورانه»۸ ، نیازی درنگ ناپذیر برای اکنون و آینده ی این حزب است؛ آنچه روشن است و همچنان یک نارسایی و کمبود بزرگ در همبود ایران بشمار می آید، نیاز روزافزون طبقه کارگر فداکار و رزمنده ی میهن مان به حزبی کمونیستی ـ کارگری است که هیچکدام از حزب ها و سازمان های مدعی رهبری آن از حزب چپ نمای «کمونیست کاغذی» گرفته تا حزب توده ایران، هم اکنون از چنان شایستگی برخوردار نیستند.

آنچه باز هم روشن است و با پیگیری سیاست کنونیِ کهنسال ترین حزب با گرایش چپ ایران، در آینده بیش تر گواه آن خواهیم بود، دامن گرفتن جداسری های گسترده تر و همزمان، حزب تراشی بیش از پیش از سوی امپریالیست ها و رژیم دزدان اسلام پیشه با همکاری و همیاری گروه های گوناگونی از "چپ" نامور به «شرمگین» و از آن میان، بیرون رانده شدگان حزب توده ایران است که برخی آشکارا و برخی پوشیده با بال (جناح) های گوناگونی از رژیم ورشکسته هماوندند. بزبانی ساده تر و گویاتر:
«کِرم از خودِ درخت است»! درختی که موریانه های سوسیال دمکرات تا بالاترین شاخه های آن خود را رسانده، شاخ و برگ بسیاری از آن را خورده و تنه ی آن را نیز از درون پوک نموده و فرسوده اند. واکنش «نامه مردم» در جایگاه کانونی و بازتاب دهنده ی دیدگاه های رهبری یک حزب سیاسی ریشه دار به یادداشتی بیمایه و ریشخندآمیز در گاهنامه ای بازاری۹، بخودی خود، حتا با نادیده گرفتن درونمایه ی پاسخ آن، بروشنی نشان از فرسودگی دارد. این نیز بماند که آن پاسخ، هم برخی ناراستی ها در پیوند زدن دوران سی و اندی ساله ی کنونی به گذشته ی رویهمرفته پربار و تاریخی آن حزب دربردارد و هم با گزافه گویی، بزرگنمایی بیجا و به ریش گرفتنِ یاوه های «رهبر دروغگو و دَبَنگ ولایت» همراه است؛ نمونه ای از آن که از «گزارش هیئت سیاسی به سومین نشستِ کمیتۀ مرکزی حزب در تیرماه ۱۳۹۵» برگرفته و در پاسخ یادشده، گنجانده شده، بند زیر است:
«حمله‌های مداوم، گسترده و گونه‌گونِ ارگان‌های امنیتی ـ تبلیغاتیِ رژیم به حزب و ارگان مرکزیِ آن، یعنی ”نامه مردم“ که در چند سال اخیر بر شدتِ آن‌ها افزوده شده است، نشانگرِ تأثیر معنوی گسترده ی نظرهای راهگشایِ حزب در مسیرِ حرکت جنبش آزادی‌خواهی و اصلاح‌طلبی کشور است.»۱۰ (با ویرایش درخور در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب:  ب. الف. بزرگمهر)

کهنه رفیقی در گفت و گویی تلفنی در این باره می گفت که آن گاهنامه ی بازاری، متن پاسخ حزب توده ایران را نیز درج نموده است.۱۱ وی در پی افزود:
با یک تیر دو نشانه زده اند؛ هم نشان می دهند تا چه اندازه دمکرات هستند و هم واکنش نادرست و بیجای حزب را درج کرده اند ...

پیش از این، در هماوندی با واپسین برگماری های دوره ای مجلس فرمایشی با اشاره به اعلامیه ی کمیته مرکزی حزب توده ایران در این باره۱۲ از آن میان، نوشته بودم:
«گرچه، این اعلامیه را هر اندازه خوش بین نیز که باشی، هنوز نمی توان به آرش بهبود کمابیش همه سویه و یکپارچه ی سیاست های تاکنون سردرگم آن حزب بدرازای بیش از سه دهه بشمار آورد، درونمایه ی آن از پیشرفت نسبی در سیاست گذاری های سازگار با واقعیت و جبران گذشته از آن میان، شیوه ی برخوردی همواره آمیخته با دودلیِ «آسته برو، آسته بیا که گربه شاخت نزنه» و رویهمرفته نادانشورانه به جُستار «انتخابات» در رژیم تبهکار اسلام پیشگان گواهی می دهد؛ افزون بر آنکه نشانه های روشنِ جدایی هرچه بیش ترِ سیاست حزب توده ایران از جریان چپ نما، هوچی و مزدورِ «راه توده ـ پیک نت» را دربردارد. گامی به پیش که امیدوارم با گام های استواری دیگر به بهبود بازهم بیش تر سیاست های دوربردی و راهبردی آن حزب انجامیده، جایگاهی درخور در رهبری پیکار و دستیابی به دادگری اجتماعی به سود طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان میهن مان به آن بخشد. چنان جایگاهی با آنکه برای بسیاری و از آن میان برخی دست اندرکاران «سوسیال دمکرات» جاخوش کرده درون رهبری این حزب پندارآمیز و باورنکردنی بدیده می آید از دورنمایی واقع بینانه برخوردار است و زمینه ی آن نیز بر بستر کار سترگِ نیروهای پیشرو با گرایش چپ و کمونیستی از دوردست تاکنون و طبقه کارگری فداکار و همواره آماده برای رزم تا پای جان در بزنگاه های تاریخی، هموار شده است؛ گرچه با این همه، چنان آماج هایی، تنها و تنها از دوش حزب کمونیستی استوار، رزمنده و پیگیر بر بنیاد شیوه برخورد لنینی برمی آید؛ هیچ حزب دیگری، حتا چنانچه دانشِ سوسیالیسم در پهنه ی تئوریک را نیز خوب فراگرفته باشد و این هنوز به آرش «سوسیالیسم دانشورانه» به عنوان دانشی کاربردی نیست، نخواهد توانست کارگران و زحمتکشان را به پیروزی رهنمون شود. چنان حزبی باید به یاریِ پیشروترین و فداکارترین نمایندگان طبقه کارگر چنان با کُلّ طبقه کارگر درآمیخته باشد که پیشبردِ کنش های رستایی (صنفی) و سیاسی، بی هیچ ایستی درازمدت فراهم شده و خود، جانانه پای در کارزارِ نبرد طبقاتی نهاده باشد ... بگمانم، دریافت آن چندان پیچیده نباشد که دستیابی به آن آماج ها از نزدیک ترین شان گرفته تا دورترین ها بدون هستی کارگران آگاه، پیشرو و فداکار در ترازهای گوناگون بدنه ی حزب، بویژه جایگاه های رهبری و راهبردی آن، شدنی نیست و دستیابی به این، خود یکی از نخستین آماج ها برای حزبی است که خواستار در پیش گرفتن و پیشبرد کار به شیوه ی لنینی باشد ...»۱۳

چگونگی برخورد «نامه مردم» به روند رویدادهای سیاسی و اجتماعی از آن هنگام (واپسین برگماری های دوره ای مجلس فرمایشی) تاکنون نشان می دهد، آن «پیشرفت نسبی در سیاست گذاری های سازگار با واقعیت و جبران گذشته» که با خوش بینی از آن یاد نموده بودم، بیش از آنکه پیشرفت به آرش راستین آن باشد، نمودار به نعل و به میخ زدن ها، بالا پایین شدن ها، چپ و راست زدن ها همراه با ادعاهای بی پایه ای چون «تأثیر معنوی گسترده ی نظرهای راهگشایِ حزب در مسیرِ حرکت جنبش آزادی‌خواهی و اصلاح‌طلبی کشور ...» در چارچوب و پیرامون همان سیاست سوسیال دمکراتیک پی گرفته شده از سوی آن حزب  است. این نکته بویژه از آن رو نیرومندتر می شود که آن پیشرفت های هر از گاهی و بهبودهای کمرنگِ پیامدِ فشار خردکننده ی واقعیت های ناسازگار با چنان سیاستی، نه تنها با هیچگونه انتقاد از خود بایسته همراه نیست که با پرش از روی  واقعیت های تلخ گذشته با همه ی پیامدهای ساختاری و سیاسی ناگوارش همراه است؛ چنین شیوه برخوردی، هیچگونه نمود و نشانی از حزبی کمونیستی ـ کارگری بر بنیاد خارایین «سوسیالیسم دانشورانه» دربرندارد. دشواری کارِ گربه ای که سمور می نماید در همینجاست؛ شب پایدار نخواهد ماند.     

ب. الف. بزرگمهر     هشتم امرداد ماه ۱۳۹۵

پی نوشت:

۱ ـ «حزب آدمكش و آدم فروش توده ى ایران» (۲۴ تیر ماه ۱۳۹۵) از یاوه گویی به نام «ف. م. سخن»، درج شده در خبرنامه ی بازاری «گویا» که از سویی سر در آخور رژیم تبهکار دزدان اسلام پیشه و بویژه باند «اُم الفساد والمفسدین» (اکبر نوقی بهرمانی) در ایران دارد و از سوی دیگر از کاهدان «نیم پهلوی» و سایر سوته دلان پادشاه از چنگ داده نیز می خورد.

۲ ـ همانجا

۳ ـ خود اینجانب، هم به شَوَند دربدری پدرم در سال های نخست پس از کودتای ننگین ۱۳۳۲ که ناچار بود هر از گاهی در شهر و شهرستانی دیگر و در بیش تر موردها جاهایی دور از تهران کار کند و تا سال ها پس از آن نیز پی گرفته شد و هم به شَوَند کار و دلبستگی های خودم، بسیاری از شهرها و روستاهای ایران را نه تنها زیر پا نهاده که از نزدیک با توده های مردم در هر جایی که امکان آن فراهم شده، نشست و برخاست داشته ام. جز شنیده ها و آموخته های خود از برخی توده ای های کهنسال و زحمتکش استخوان خردکرده در میان توده های مردم و از آن میان، یکی دو تن از هموندان «شورای متحده مرکزی اتحادیه کارگران و زحمتکشان ایران» در سال های پیش از کودتای یادشده که کار و بار و زندگی پربارشان را به هیچ رو نمی توان با نمونه رهبرانی باندباز، کم دانش، ناکارآمد و در دوره ی کنونی، بویژه «الف بچه های سیاسی» به مرده ریگی چنگ یافته، سنجید، خود نیز در گشت و گذار و نشست و برخاست های خود در بسیاری جاها گواه ریشه های ژرف کار پربار کمونیست های راستکردار و باورمند به «سوسیالیسم دانشورانه» بوده ام. اگر به عنوان نمونه، این واقعیت تاریخی را بدیده بگیریم که در دوره ی شکوفایی و گسترش کار توده ای از سوی «حزب توده ایران»، در برخی از روستاهای شمال ایران و شاید آذربایجان و نیز جاهای دیگر، دهگانان آن جاها برای هموند شدن (عضویت) درآن حزب در جلوی دفتر رسمی آن در برخی روستاهای بزرگ تر و کانونی، گروه گروه گرد آمده و گاه صف های درازی درست می کردند، دروغگویی این پاچه ورمالیده که می گوید: «... حزبِ توده مردم نبود؛ بلكه حزب رهبرانى بود كه با تمام وجود روس بودند» را بهتر می توان دریافت؛ توده های مردم، ممکن است درباره ی این یا آن جُستار سیاسی و اجتماعی ناآگاه باشند و این نیز حقیقتی است که خرافات درآمیخته با کیش و آیین های "آسمانی" در همه جای جهان، نقش آشکاری در کندذهنی آن ها بازی می کند؛ ولی این نکته نیز روشن است که شِم غریزی شان که ریشه در شکست ها و پیروزی های سده ها و هزاره ها دارد، درست و باریک کار می کند؛ این را نیز خود به چشم جان دیده و از آن آموخته ام. آن ها را نمی توان به آسانی گول زد. نمونه ی روشن تر آن، شیوه ی برخورد توده های مردم به جنگ گرانبار شده از سوی امپریالیست ها و نوکرشان «صددام» در بسیاری از جاهای ایران بود. تا آن هنگام که نیروهای دشمن در خاک ایران بودند، توده های مردم از هیچگونه فداکاری برای بیرون راندن شان فرونگذاشتند و آنگاه که به کوشش سوداگران ریز و درشتی که پیگیری جنگ برای شان «نعمت» بود و کار به چنگ اندازی در خاک کشور همسایه کشید، توده های مردم، کمابیش همزمان در همه جای ایران پا پس کشیدند و چندان بدرازا نکشید که مزدوران رژیم برای شکار سرباز، ناچار به شبیخون های ناگهانی به اینجا و آنجا می شدند؛ این را نیز از نزدیک گواه بوده ام و نمونه ای از آن را در داستانی راستین نوشته ام:
«نمونه ای از هوش ایرانی»، ب. الف. بزرگمهر، سوم اسفند ۱۳۸۷

۴ ـ با سود بردن از طنز زیبای استاد سخن و سیاست: جاودانه عُبید زاکانی در داستان زیر و کوتاه شده ی «ف. م. ...»، نام وی را «فَرَج مُنکَسِره» برگزیدم که بگمانم بهتر از هر نام دیگری، حال و روزگارش را بازمی تاباند:
«یكی از خواتین خلفا از حمام بیرون آمد؛ درآینه نگاه كرد؛ از شكل خودش خوشش آمد. بر دیوار نوشت كه:
«انا التفاحه الحمر اعلیها الطل مرشوش» (منم آن سیب سرخی كه بر آن شبنم نشسته).

روز دیگر، ابونواس آن نوشته بدید. در زیر آن نوشت:
«بفرج عرضها شبر علیها العهن منقوش»
«با فرجی به عرض یك وجب كه قَضیبِ مُنكسِری بر آن نقش بست.» (جاودانه عُبید زاکانی)

«فَرَج» و «قَضیب»، هر دو از ریشه ی عربی به آرشِ «کُس» و «کیر» در زبان پارسی است.

«مُنکَسر» از ریشه ی عربی به آرش «شکسته، شکننده، سست و ناتوان» است.

۵ ـ «حزب آدمكش و آدم فروش توده ى ایران» (۲۴ تیر ماه ۱۳۹۵) از یاوه گویی به نام «ف. م. سخن»، درج شده در خبرنامه ی بازاری «گویا»

۶ ـ پارسی نویسی:

آمیخته واژه ی «بختیار» را با اندک چشم پوشی به آرشِ آدم فرصت جو و خوش بختی که الله بختکی و ناسزاوار به چیزی یا جایی درخور دست یافته، بکار برده ام.   ب. الف. بزرگمهر

۷ ـ شناخت به هنگام از آن ها بسیار بهتر از دیرهنگام شناختن شان است. «فَرَج مُنکَسِره» در سال ۱۳۹۲ یادداشت زیر با برنام: «حزب توده حرفش را زد٬ آیت‌الله خمینی کارش را کرد!» را نگاشته است. با آنکه در این یادداشت نیز با کمی باریک بینی، رگه هایی از ناراستی و آمیختن دوغ و دوشاب چشم را می زند، هنوز پا را فراتر نگذاشته و به راهی رهسپار نشده که آن نوکر شناخته شده ی رژیم عربستان زیر چکمه ی خاندان سعودی و «اداره ی ویژه ی وزارت امور خارجی یانکی ها»، سال ها پیش از وی رهسپار شده و وی به گفته ی خویش «با ديدن ويدئوی مصاحبه جناب دکتر نوری زاده با شهبانو فرح پهلوی»* ٬ آنچنان ذوق زده شده که «نکات جديدی» در ستایش خاندان پادشاهی و «چهره واقعی علیا مُخدّره» به ذهنش آمده و گشت و گذارهایش در مهمانسرای بزرگ رامسر و «موزه ی جواهرات سلطنتی که امروز نامش موزه ی جواهرات ملی است»* را با اندکی خرت و پرت های دیگر بالا آورده و به خورد خواننده ی نگونبخت داده است.

آیا چنین دگرگونی بزرگی در گفتار یا باریک تر بگویم: دگرسانی را که پشت به باد سپردن برخی دیگر را به یاد می آورد، می توان به پای آگاهی های تازه ای نهاد که وی به یاری «جناب نوری زاده» و نوری زاده ها به آن ها دست یافته یا جُستار دیگری در کار است؟ اکنون، بهتر در می یابید، چرا از وی با فرنامِ «فَرَج مُنکَسِره» یاد می کنم؛ ولی وی، پیش از همه ی اینگونه نوشته ها، یادداشت دیگری نیز در پاسخ به طنز سروده ای از هادی خرسندی دارد که در یادداشتی به نام «اصغر آقا، دست مریزاد!» (فروردین ماه ۱۳۹۰) در پیوند زیرا از آن یاد کرده ام:

در آنجا منش دو پاره شده و پوست انداختن «فَرَج مُنکَسِره» را بهتر می توان دید؛ پوست انداختنی که چهار سال بدرازا کشید تا «چهره واقعی علیا مُخدّره» را بازشناسد و یکسال پس از آن دریافت که حزب توده ایران، «حزب آدمكش و آدم فروش» بوده است! دریافتی که برای چنین هرزه گوی بی سر و پایی، بی هیچ گمان و گفتگو، بی مایه نیز نبوده است.

* «چهره واقعی فرح پهلوی»، ف. م. سخن، دوم تیر ماه ۱۳۹۴

«حزب توده حرفش را زد٬ آیت‌الله خمینی کارش را کرد!»

«نامه کمیته مرکزی حزب توده ایران به آیت الله خمینی که یک ماه پیش از پیروزی انقلاب نوشته شده و به دست او رسانده شده٬ حاوی نکات جدیدی نیست. شاید در این برهه از زمان٬ جوانانی که از جریانات سی سال قبل بی اطلاع هستند و جان شان در حکومت اسلامی فعلی به لب رسیده با خواندن این نامه دچار خشم و طغیان شوند و حزب توده و کمیته مرکزی و شادروان نورالدین کیانوری را لعن و نفرین کنند. چه بسا ترتیب دهندگان پرونده ی «اندیشه پویا» نیز چنین هدفی را دنبال می کنند ولی در آذر ۹۲ نشستن و راجع به دی ۵۷ قضاوت کردن دور از انصاف است و اگر هدفمند و غرض ورزانه نباشد دست کم از نظر سنجش تاریخی فاقد معیار و ارزش علمی ست.

برای شناخت تاریخ حزب توده٬ اگر هم از سال تاسیس آن موضوع را پی گیری نمی کنیم لااقل باید از سال ۱۳۵۴ به این سو هر چه سند هست را مورد مطالعه قرار دهیم. کشور در دهه ی پنجاه در بن بست سیاسی یی که شاه برای همه ی گروه ها و دستجات به وجود آورده گیر کرده است. اگر کسی برای این امر سند بخواهد٬ روشن ترین اش در خاطرات علم است. مطالعه ی مجلدات این خاطرات و نیز کتاب ارزشمند «نگاهی به شاه» عباس میلانی دقیقا نشان می دهد که شاه به عنوان تنها فرد تصمیم گیرنده مانند آیت الله خامنه ای امروز دچار خودبزرگ بینی شدید شده و هیچ کس را -حتی هم پیمانان خارجی اش را- قبول ندارد.

بودجه ی عظیمی را ایشان با تصمیم فردی صرف تسلیحات نظامی می کند و گروهی خاص از ثروت های کشور بهره مند و متمتع می شوند. دقیقا همان اتفاقی که امروز هم می افتد ولی در زمان شاه در اشلی کوچک تر و توسط افرادی سطح بالاتر و از نظر ظاهری آراسته تر.

ایران به جایی رسیده است که نمی تواند در پوسته ای که شاه به دور آن ایجاد کرده دوام آورد و باید این پوسته را بشکند. حزب توده ایران که بعد از ضربات مختلف درونی و بیرونی٬ ارتباط اش با ایران قطع شده این بار از طریق گروه مخفی «نوید» دست به انتشار نشریه ای می زند که در مقیاس امروز شاید کم تیراژ باشد اما در سطح جامعه ی سیاسی بسیار پر اثر است. اگر کسی را با این نشریه دستگیر کنند کار او به ساواک و زندان و شکنجه و چه بسا مرگ می کشد.

حزب توده نه در این مرحله و نه در مراحل پیشین٬ موافق کار مسلحانه چریکی نیست. با این حال دو سازمان مجاهدین خلق و چریک های فدایی خلق ـ که بیشتر اعضای شان را جوانان تشکیل می دهند ـ می خواهند با قدرت اسلحه به سبک امریکای لاتین پوسته ی استبداد شاه را بشکنند و مردم را روانه ی خیابان ها کنند. نکته مهم این است که جامعه به مرحله ی تغییر رسیده و شاه دقیقا بر خلاف جهت روند تاریخی عمل می کند. دو حزب فرمایشی را تبدیل به یک حزب می کند ـ کاری که در کتاب های درسی آن زمان به رژیم های دیکتاتوری نسبت داده می شد ـ و از سوی دیگر اعمالی بر خلاف باورهای مذهبی صورت می گیرد که لااقل در آن زمان و به آن شکل حساسیت بر انگیز است.

نتیجه این سوءسیاست ها و خودبزرگ بینی ها٬ مشتعل شدن جامعه ی آماده ی اشتعال و رشد و نمو ناگهانی احزاب و سازمان های مخالف حکومت شاه است.

حزب توده دقیقا همان راهی را در سال پنجاه و هفت تا شصت و دو پیمود که امروز بچه های جنبش سبز طی می کنند. اگر به این حزب٬ ایراد وارد است که چرا از خمینی حمایت کرده است٬ دقیقا باید ما نیز از خودمان ایراد بگیریم که چرا از مهندس موسوی و کروبی حمایت می کنیم. کاری که در جنبش سبز صورت گرفت دقیقا کاری بود که حزب توده در سال های انقلاب انجام داد. او می گفت و واقعا می خواست که میان نیروهای مذهبی و سازمان های چپ اتحاد برقرار شود. برای این کار از هیچ کوتاه آمدنی هم فرو گذار نکرد. اشکال بزرگ حزب توده دقیقا همین بود که در سیاست عملی نتوانست استقلال خود را حفظ کند. در سیاست نظری اما ضمن کوتاه آمدن های با جا و بی جا٬ هم چنان از نیروهای دمکراتیک و ملی سخن گفت٬ از آزادی بیان و رسانه ها حمایت کرد٬ برای وحدت با اکثریت مردم که آن روزها در تب و تاب انقلاب بودند کوشید.

تفسیر آن چه گذشت در این مختصر نمی گنجد. فقط همین را باید بگویم که اگر می خواهیم کمیته مرکزی و حزب را بشناسیم و عمل‌کرد آن را دقیقا مورد قضاوت قرار دهیم نمی توانیم صرفا به این نامه بسنده کنیم. باید تمام پرسش و پاسخ های کیانوری را که به طور مرتب به صورت کاست و جزوه منتشر می شد بشنویم و مطالعه کنیم. باید تمام کتاب ها و روزنامه های «نامه مردم»٬ روزنامه های جبهه ی دمکراتیک٬ دفترهای شورای هنرمندان و نویسندگان و هزاران هزار ورق چاپ شده و نوار ضبط شده را مطالعه کنیم و آن گاه به قضاوت نهایی بپردازیم.

همان طور که شاعر گران قدر ما سایه در گفت و گو با مهرنامه گفت کیانوری آدم با سوادی بود و اصولا افراد رهبری حزب توده ی ایران که دقیقا چهار سال بعد از انقلاب دستگیر شدند و به تدریج در زندان ها و زیر شکنجه کشته شدند افرادی با سواد و دلسوز و وطن دوست بودند. بسیاری از آن ها بیست و پنج سال در زندان های شاه اسیر بودند و به هیچ قیمت توبه نکردند. بسیاری از آن ها پیرانه سر زندگی راحت خود را در کشورهای سوسیالیستی رها کردند و برای خدمت به انقلاب به ایران باز گشتند. بسیاری از آن ها و از جمله خود دکتر کیانوری و زنده یاد مریم فیروز با همان سن و سال به زندان افتادند و وحشیانه ترین شکنجه ها را تحمل کردند. دانشمند بزرگی مانند احسان طبری٬ شاعر بزرگی مانند هوشنگ ابتهاج٬ مترجم بزرگی مانند م.ا.به آذین٬ ارتشی های شجاع و دلاور و وطن پرستی چون ناخدا افضلی و سرهنگ کبیری و عطاریان٬ روزنامه نگار و انسان بزرگی مانند رحمان هاتفی (حیدر مهرگان)٬ مترجم درجه یک آثار سوسیالیستی مانند پورهرمزان٬ به دست همین حکومت به وحشیانه ترین صورت شکنجه شدند و برخی از آن ها در زندان های مخوف حکومت اسلامی جان باختند.»

«حزب توده حرفش را زد٬ آیت‌الله خمینی کارش را کرد!»،  ف. م. سخن، ۳ آذر ماه ۱۳۹۲

۸ ـ ... و نه به عنوان نمونه، دلبستگی به «سوسیال دمکراسی» گونه ی انگلیسی، الگوبرداری و انتزاع ناشیانه از آن و کوشش برای تعمیم آن به شرایط میهن مان! این ها را آن «رفیق دیپلمات» نادان، خود نمی داند و من نیز جز گاه گداری اشاره به این یا آن نمودِ چنین پدیده ای، نوشتاری جداگانه درباره ی اینگونه الگوبرداری ها ننوشته ام.  

۹ ـ «ابتذالِ نظری مدعیانِ آزادی قلم و اندیشه، و لجن‌پراکنیِ آنان بر ضدِ حزب تودۀ ایران»، «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۰۰۴، ۴ مرداد ماه ۱۳۹۵

نویسندگان «نامه مردم»، حتا ساده ترین جُستارهای پارسی نویسی را ـ با آنکه اینجانب، چندین بار بسیاری از آن ها را یادآوری نموده ام ـ بگمانم دانسته و آگاهانه، نادیده گرفته و می گیرند؛ گونه ای لجبازی کودکانه یا شاید تنبلی سرشتی در دگر نمودن شیوه ی نگارش انگلیسی به پارسی؟! نوشتارهای «نامه مردم» در میان سایر نوشتارها، بیش ترین اشتباهات دستوری، بویژه در زمینه ی نشانه گذاری ها را دربر دارد. در همین برنام و تاریخ آن در بالا دو اشتباه که آن ها را برجسته نمای داده ام، دیده می شود:
ـ نشانه ی ایست «،» را همراه و پیش و پسِ واژه های پیوندی چون «با»، «به»، «که» و «و» نمی توان و نباید بکار برد؛ زیرا اگر آن یکی، ایستی کوتاه در جمله است، این یکی جنبشی برای پیوند این جمله با جمله ی دیگر دربردارد. کاربرد آن نشانه با چنین واژه هایی، تنها در جایی درست است که این واژه ها نه در نقش پیوند میان دو جمله یا بخش هایی از یک عبارت که به عنوان بخشی از یک فعل بکار برده شده باشند؛ در چنان شرایطی نیز همانگونه که پیش تر در یکی دو تا از نوشتارهایم یادآور شده ام، بهتر است آن واژه به بخش دیگر فعل چسبیده و سرهم شود؛ مانند فعلِ های «به کار بردن» و «به دست آمدن» که نوشتن آن ها اینگونه درست است: «بکار بردن» و «بدست آمدن»؛ مگر آنکه به شوند زیبانویسی یا همانندی نابجا با واژه ای دیگر، ناچار به جدانویسی آن شویم؛ مانند: «به ریش گرفتن». 
ـ نام درست پنجمین ماه ایرانی، «اَمرداد» به آرش «بیمرگی» است؛ «مرداد» به آرش «مرگ» است و پیشوند «اَ»، بسان کمابیش همه ی زبان های شاخه ی «هند و اروپایی»، آرش آن را واژگون می کند. چنانچه قرار بود، ماهی به نام «مرگ» در پارسی می داشتیم، بیگمان اسپند ماه، سزاوارترین ماه بود!

۱۰ ـ همانجا

۱۱ ـ مدت هاست که به این گاهنامه ی بازاری سر نمی زنم؛ نه تنها به شَوَند بیمایگی نوشتارهای آن که بویژه به شَوَندِ آت و آشغال هایی که از این راه به رایانه ات راه می یابند (آت و آشغال هایی بیش از کاربری بازاریابی!)

۱۲ ـ اعلامیۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران: انتخابات اسفند ۹۴ تبلور روشن انزجار عمیق مردم از رژیم ولایت فقیه!، ۹ اسفندماه ۱۳۹۴

۱۳ ـ «برخی یادآوری ها به مناسبت اعلامیه ی کمیته مرکزی حزب توده ایران درباره ی انتخابات اسپند ۹۴»، ب. الف. بزرگمهر، ۱۶ اسپند ماه ۱۳۹۴

پشم ما از جنس دیگری است و از قاعده نمی روید!


۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

بهانه هایی برای خُل و چِل شدن ... ـ بازانتشار

من نمی دانم چه داستانی است! هر بار که این صفحه ی صاحب مرده را باز می کنم به این نوشته و تصویر این «بزرگ نشانه ی خدا» (آیت الله العظما) که مانند علامه مجلسی شبانه روز خواب نما می شد و آنچه در خواب دیده بود، همان روز یا روز پسین به خورد «عوام النّاس» می داد، برمی خورم! نوشته ی بالای آن که «شما ممکن است او را دوست داشته باشید»، بیش تر از خود تصویر آزاردهنده است. انگار در آن جهان هم همچنان خواب نما می شود و می خواهد زمینی ها را بی نصیب نگذارد؛ آن هم خدانشناسی چون من! خودش که «بهجت»* بود و در آن جهان هم که خداوند وی را به بهجت رسانده است. دیگر از این جهان و از جان من و ما چه می خواهد؟!

کمی که به سرت بزند و دچار پریشانی بشوی با خود می اندیشی:
شاید، مانند شرکت های بی پدر و مادر باخترزمین که ریز و شپش زندگیت، دلبستگی ها و دلمشغولی هایت را از جاهای گوناگون درمی آورند و می دانند که پا به سن گذاشته ای و چپ و راست و به زور می خواهند ترا بیمه ی عمر کنند و برایت مراسم خاکسپاری با موسیقی دلخواهت برگزار کنند، این «نشانه ی بزرگ خدا» نیز از راه غیبی و شاید جن و پری هایی که میان زمین و آسمان در رفت و آمدند، دریافته که من به بیماری قند دچار شده و دو سه بار تا آستانه ی مرگ رفته ام** و برای همین است که مرتب در صفحه ام سبز می شود.

می بینید؟ آدمیزاد همه ی بهانه های بایسته برای خُل و چِل شدن در این جهان ناپایدار و نیست شونده (فانی) را داراست؛ آن جهان (جهان باقی) را نمی دانم؛ ولی می پندارم همین اوضاع برقرار است. تنها خرسندی و شادمانی (بهجت) من در آن است که به بهشت راهم نمی دهند. چه بهتر! «غلمان باز» که هرگز نبوده ام و با هیچ «حوری زمینی» نیز پیش از آنکه برایش جان بدهم، هماغوش و همبستر نشده ام؛ به این ترتیب، جایی برای «حوری آسمانی» نیز برجای نمی ماند. دوزخ برای من، جای بهتری است و چنانچه خداوند نیز کمی مهربان تر باشد و اندکی از آنچه "اصلاح طلبان" درون زندان های نماینده ی خدا در روی زمین، برخلاف دیگر زندانیان سیاسی در اختیار دارند، قلم و کاغذ و کتاب هایی یا چه بهتر اینترنتی آسمانی ـ زمینی در اختیارم بگذارد، همه چیز روبراه خواهد بود. برای برخی ها از آنجا خواهم نوشت و زمان های میان پریدن در آتش دوزخ و دوباره زنده شدن را پر خواهم کرد. اگر آن نامه ها از صافی فرشتگان هفت آسمان و واپسین و نزدیک ترین شان از بالا به پایین (نخستین «آسمان») که بر پایه ی حدیث ها و خواب نمایی های مقدسین دوران، فرشتگانش همگی گاو هستند، رد شده به دست شان رسید، امیدوارم آن را بخوانند:
خبرنامه ای دوزخی! گرچه، هم اکنون نه جای نگرانی برای کسانی و نه جای شادمانی برای کسانی دیگر است؛ زیرا حالم بسیار بهتر از یکی دو ماه گذشته شده و کم ترین آرزویی نیز برای رفتن به «جهان باقی» ندارم؛ آن جهان پندارگونه، ارزانی دروغگویانی باد که آن را ساخته و پرداخته  و خود دیرتر از همه به آن ناکجاآباد رهسپار می شوند.

ب. الف. بزرگمهر    هشتم امرداد ماه ۱۳۹۳

 http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_50.html 

* «بهجت» به آرش شادمانی است. 

** دو بار آن به خاطر ندانمکاری پزشکی که با «فرشته ی مرگ» یا همانا «جانشِکر» (جان شکار) اهورایی باستان خودمان یا «عزراییلِ» «الله قاسم الجبارین» قرارداد دارد و یکبار نیز به خاطر ندانمکاری خودم! (می دانم درست آن «قاصم» است. در اینجا دانسته آن را به آرشِ «خدای بخش کننده ی ستمگران در روی زمین» نوشته ام که عدالت الهی در همه ی زمین گسترده شود و ستمکشان در هیچ جایی از آن بی ستمکار نمانند!)

کلان ترین دزدان تاریخ ایران، در همین دولت لانه کرده اند!


۱۳۹۵ مرداد ۵, سه‌شنبه

تنها همین بس که یک دستار بر سر هر یک نهاده شود ...


با گاوی که بجای خرمن کوبی، خرمن می خورد و خرمن می ریسد، چه باید کرد؟!

آیا باید تنها به بستن پوزه بندی بر دهانش بسنده نمود؟ یا آنکه وی را روانه ی قربانگاه نمود؟

آیا آزاد نیستم؟ آیا پیامبر نیستم؟ آیا خداوندمان عیسا را ندیدم؟ آیا شما میوه ی کار من برای خداوند نیستید؟

حتا اگر برای دیگران پیامبر نباشم، دستِکم برای شما هستم؛ زیرا شما مُهر سرجنبانی (تایید) پیامبری من برای خداوند هستید.

من در برابر آنان که درباره ی من به داوری می نشینند، اینچنین از خود پشتیبانی می کنم:
آیا حق نداریم بخوریم و بنوشیم؟ آیا حق نداریم چون سایر پیامبران و برادرانِ خداوند و کیفا، خواهر دینی را به عنوان همسر، همراه خود داشته باشیم؟ و آیا تنها من و برنابا هستیم که باید برای تامین گذران زندگی (معاش) خود کار کنیم؟

کیست که با خرج خود سربازی کند؟ کیست که تاکستانی نشانَد و از میوه اش نخورد؟ کیست که گله ای را شبانی کند و از شیر آن بهره مند نشود؟ آیا این سخنم، تنها سخنی آدموار (انسانی) است؟ آیا شریعت نیز چنین نمی گوید؟ زیرا در شریعت موسا آمده که:
«گاوی را که خرمن می کوبد، دهان مبند!»

آیا خدا در اندیشه ی گاوهاست؟ آیا این را درباره ی ما نمی گوید؟ بله براستی، این سخن برای ما نوشته شده است؛ زیرا هنگامی که کسی زمین را شخم می زند و یا خرمن می کوبد، باید امیدوار باشد که از فرآورده ی [آن] بهره ای ببرد. اگر ما تُخم (بذر) روحانی در میان شما کاشتیم، آیا خواست بزرگی است که فرآورده ای مادی از میان شما برداشت کنیم؟ اگر دیگران حق دارند که از دیدگاه مادی پشتیبانی شان کنید، آیا ما بیش تر حق نداریم؟ ولی ما از این حق، [نه تنها] بهره نجستیم که به هر چیز تن دادیم تا بندی بر سر راه انجیل مسیح ننهاده باشیم.

آیا نمی دانید آنان که نوکری (خدمت) پرستشگاه را می کنند، خوراک شان از پرستشگاه بدست می آید؟ و نیز نوکرانِ قربانگاه از آنچه بر قربانگاه پیشکش می شود، بهره ای می یابند؟ به همین سان، خداوند فرمان داده است که گذران زندگی اندرزگویان (واعظان) انجیل از انجیل فراهم شود.

برگرفته از «نامه ی پولُس پیامبر به قُرنتیان» (دنباله ی «انجیل لوقا»)، انجیل عیسا مسیح، برگردان «هزاره نو»، انتشارات ایلام، سال ۲۰۰۹ ترسایی (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب؛ برنام و زیربرنام، برجسته نمایی ها و افزوده های درون [ ] نیز از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

ما فرزندان مان را در زهدان خود تا آن هنگام می پروریم ...


۱۳۹۵ مرداد ۴, دوشنبه

کوک‌های ریز ـ بازانتشار

سال‌های سال پیش، دوستی که در جایگاه مشاوره برای پیوند دادن عاشق و معشوقی نشسته بود، به عاشق بی‌نوا و درمانده سپارش می‌کرد که یکباره با سر نپر توی دیگ حلیم! می‌سوزی و مرغ از قفس می‌پرد. بکوش در آغاز، «کوک‌های ریز» بزنی؛ یک سری دل‌مشغولی‌های مشترک؛ بسیار کوچک و به ظاهر پیش پا افتاده؛ ولی اطمینان داشته باش که این کوک‌های ریز در فرجام، کار، پیوندی نیرومند پدید می اورند.

اکنون از مشاوره دوست‌یابی که بگذریم، گمان می‌کنم، جامعه ی ایرانی هنوز هم زخم ژرف یک اختلاف را در دل خود نگاه داشته است. شکافی پدید آمده که به این سادگی‌ها درمان نمی‌شود. اگر به کار بردن توصیف «خوشبختانه» برای بدبختی و تیره‌روزی کشورهای همسایه این اندازه غیرانسانی نبود، می‌شد گفت:
«خوشبختانه، سرانجام تباه بسیاری از کشورهای دیگر از سوریه گرفته تا اوکراین همچون آینه ای پندآموز پیش روی ماست تا ببینیم چنانچه شکاف‌های اجتماعی درون یک ملت از میان نروند، چه ناگواری هایی می‌توانند به بار آورند.»

چکیده ی سخنم این است که اولویت امروز جامعه ی ایرانی می‌تواند پر کردن این شکاف باشد. شکافی که آن اندازه ژرف است که نمی‌توان یک شبه چشم درمان و جبرانش را داشت؛ ولی می‌شود از کوک‌های ریز آغاز کرد؛ از شادی‌های مشترک برای پیروزی تیم‌های ورزشی؛ از همبستگی برای کاهش شمار کودکان خیابانی و یا حتا از همپیمایی برای پاکسازی طبیعت. محورش کاملا روشن است:
سرزمینی داریم که همگی به آن عشق می‌ورزیم! گرد این محور، آن اندازه کوک‌های ریز پیدا می‌شود که در فرجام، جامعه ای را به یکپارچگی دوباره برساند.

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

نوشته ای است سرشار از خوش باوری ساده انگارانه و پندارگرایی بیرون از چارچوب واقعیت های تلخ و ناگواری که مردم ایران در این سی و اندی سال از سر گذرانده اند. اصلاح طلبی خوشباور آن را نوشته است؛ می خواستم برنامی چون: «دلگرمی های اصلاح طلبی خوشباور» برای آن برگزینم؛ ولی برنام «کوک های ریز» که خود وی آن را برگزیده، بهتر درونمایه ی آن را بازتاب می دهد و با شیوه ی نگرش و رویکرد نویسنده به دشواری های اجتماعی سازگارتر است.

اصلاح طلب خوشباور برای پر کردن شکاف احتماعی میان توده های سترگ مردم تنگدست با لایه های نازک تر اجتماعی که دست شان به دهان شان می رسد و به بالای هرم اجتماعی طبقاتی نزدیک ترند، شاید به مصداق «سنگ بزرگ، نشانه ی نزدن است»، کوک زدن های ریز، وصله پینه کردن پارگی های هردم فزاینده و فشرده ی سخن: اصلاحات ریز و درشت هماوندی های اجتماعی ـ اقتصادی (reform)* بی هیچگونه دگرگونی بنیادین در ساختار رژیمی تبهکار و آزمون پس داده را پیشنهاد می کند. وی با این پیشنهاد خود، افزون بر آنکه جایگاه خود را در میانه ی هرم اجتماعی به نمایش می گذارد، چشم بر این واقعیت ساده نیز می بندد که اصلاحات پیشنهادی وی، در کالبد انجمن ها و نهادهای نیکوکار کوچک و بزرگ دولتی، نیمه دولتی و خصوصی که بسیاری از آن ها نام آشنا هستند به همان اندازه که نیروهای ضدانقلابی زیر پوشش اسلام، کم و بیش از همان آغاز حاکمیت جمهوری اسلامی، گام بگام بر کار سوار شدند به انجام رسیده و حتا دامنه ی کار به نهادها و انجمن های برون مرزی ایرانیان و انیرانیان و از آن میان، برخی نیروهای چپ پیشین که راهی دیگر جز آنچه آن حاکمیت تبهکار پیش پای مردمانی انساندوست ـ و ناگفته نماند: توجیه گر و پاسدار وضع کنونی! ـ نهاده نیز کشیده شده است؛ همان نیکوکاری و نیک اندیشی که اگر پیشینه ی آن را در چارچوب سامانه ی سرمایه داری بجوییم، شاید بیش از سه سده است که در کشورهای چپاول شده ی آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین از سوی بهره کشان ریز و درشت سرمایه داری و کارگزاران و سرسپردگان شان در جامه های گوناگون: «میسیونرهای مسیحی»، آبادگران و کارآفرینان و ... به انجام رسیده و همچنان پی گرفته می شود:
بازگذاشتن دستِ بهره کشان برای بهره کشی، سرمایه اندوزی و گردش خوب سرمایه به سود کشورهای مادر سرمایه داری، سرمایه گذاری زیر پوشش آماج های نیکوکارانه و دهش و بخشش اندکی ناچیز از آن همه به تهیدستان و تیره روزانی که روز بروز بیش تر به خاک سیاه نشسته و از سرزمین زاد و بوم خود آواره شده و می شوند!

آیا رژیم تبهکار اسلامی، همین شیوه ها را در میهن گرامی مان پی نگرفته است؟ و آیا جز این است که با چنین شیوه های گداپرورانه و خوارکننده ی توده های مردم تهیدست و تیره روز، نه تنها کوچک ترین پارگی یا شکاف اجتماعی دوخته نشده که این شکاف ها همچنان بزرگ تر و بیمناک تر می شوند و تیره روزی و سرافکندگی فزاینده تر توده های مردم و زمینه ی شکست های بزرگ تر در برابر اهریمنان جهان سرمایه را نیز فراهم می کنند؟

آیا می توان پس از گذشت ۳۵ سال آزگار به رژیمی گوش به فرمان سرمایه امپریالیستی و نهادها و بنگاه های اقتصادیش که تنها به گردش سرمایه و افزایش سود خویش به بهای بیکاری و تنگدستی توده های مردم و حتا ویژه کاران و دانش آموختگان کشورهای دیگر چشم دوخته به پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی کشور و برپایی اقتصادی ملی چشمِ امید داشت؟! رژیمی بر بنیاد گونه ای سرمایه داری بازرگانی و سوداگری وامانده از دیدگاه تاریخی که از هیچگونه پشتوانه ی فرآوری و تولید در مانش گسترده ی آن (دربرگیرنده همه ی دورپیمایی سرمایه: تولید، توزیع و مصرف ...) برخوردار نیست و حتا آن را با دوره ی کم و بیش همانند در رویش و بالندگی «سرمایه داری مرکانتیلیستی کلاسیک اروپا» در سه سده پیش نمی توان سنجید!

می توان در این باره بیش تر گفت و نوشت؛ ولی می پندارم همین اندازه برای هر آدم اصلاح طلب راستینی، حتا با نادیده گرفتن اینکه از انقلاب توده های مردم هراس داشته و به همین انگیزه در پی کوک زدن پینه های جامه ای فرسوده و دورانداختنی است، بس باشد تا گره گشا نبودن چنان کوک زدن هایی را نیک دریابد و یادمان باشد که زمان با شتاب به پیش می رود و بختِ بلند پاسداری از همبستگی تاریخی خلق های میهن مان در چارچوب سرزمینی باستانی که با رویکرد رژیم تبهکار جمهوری اسلامی در همپیوندی و همدستی با کشورهای امپریالیستی رو به گسست نهاده و می رود تا کشور ایران را تکه پاره کند نیز به همان اندازه با شتاب از دست می رود.

ب. الف. بزرگمهر ۲۷ تیر ماه ۱۳۹۳

http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/07/blog-post_8336.html

* «رفرم»  (reforme)

رفرم که به پارسی آن را اصلاح (و بیش تر به صورت جمع ـ اصلاحات) می گویند، اقداماتی است که برای دگرگونی و جابجایی برخی از سویه های زندگی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی انجام می گیرد، بی آنکه بنیاد جامعه را دگرگون سازد؛ از آن میان: رفرم اراضی، رفرم اداری، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی، رفرم انتخاباتی و غیره.

رفرم آن چنان دگرگونی هایی است که از چارچوب سامانه ی اجتماعی معین فراتر نمی رود و تناسب نیروی سیاسی لحظه موجود را کم و بیش بازمی تاباند. رفرم یا اصلاحات در هر پهنه ای از زندگی جامعه فرآورده ی پیکار طبقاتی است؛ ولی طبقه ی حاکمه می کوشد برای از میان برداشتن فشار طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، تنها به آن رفرم هایی بسنده کند که به هستی و چیرگی آن زیان نزند و آماجش پایداری وضع و جلوگیری از دگرگونی بنیادیست و بیگمان در جریان کار همیشه می کوشد تا آنچه را که به زور از دستش گرفته اند، دوباره بگیرد یا به شکل نیمه کاره و تکه تکه شده، کار را فرجام دهد.

... انقلاب و رفرم دو مانش (مفهوم) اند که همیشه در محور ایدئولوژی و سیاست جنبش کارگری قرار داشته اند. استراتژی و تاکتیک درست و لنینی احزاب کمونیست، دریافت هماوندی دیالکتیکی میان این دو مانش و روش بنیادین در برابر آن ها را ناگزیر می کند. ولادیمیر ایلیچ لنین می نویسد:
مانش رفرم بدون شک با مانش انقلاب رودرروست. فراموش کردن این رودررویی و نادیده گرفتن مرز میان این دو مانش، ندانمکاری های جدی در پی دارد؛ ولی این رودررویی، مطلق و این مرز جامد نیست که زنده و جنبنده است. در هر مورد مشخص، باید آن را روشن کرد.
...
کمونیست ها در همان هنگام که برای انجام قاطع و پیگیر رفرم ها ، بهبود وضع زندگی زحمتکشان و دگرگونی در وضع اقتصادی و از میان بردن برجای مانده های هماوندی های پیش از سرمایه داری مانند «هماوندی های ارباب ـ رعیتی» و غیره برای اصلاحات در زندگی اجتماعی و دستیابی به حقوق و آزادی های دموکراتیک و گسترش دموکراسی پیکار می کنند، فراموش نمی کنند که این دگرگونی ها هر اندازه هم مهم باشد، سرمایه داری را از میان نمی برد. آنها رفرم را فرآورده ی فرعی پیکار انقلابی می دانند و از آن برای بیداری و سازماندهی توده ها و به چنگ آوردن سنگری برای یورش به سنگر جلوتر و پیشبرد آماج انقلابی خود سود می برند .

کمونیست ها نه تسلیم این نظریه می شوند که رفرم گره همه ی دشواری ها را می گشاید و انقلاب و هستی حزب انقلابی دیگر بایسته نیست و نه تسلیم این نظریه که باید با هر رفرمی مخالفت کرد و هرچه وضع بدتر باشد، بهتر است. آن یکی نظریه ای است راست و تسلیم طلبانه و این یکی، نظریه ای فراچپ و ماجراجویانه. گاهنامه ی «دنیا»، ارگان تئوریک و سیاسی حزب ما نوشته است:
مارکسیسم ـ لنینیسم مخالف رفرم نیست. اصلاحات و رفرم هایی را که در کادر سرمایه داری انجام می گیرد، نفی نمی کند. مارکسیسم ـ لنینیسم برآنست که رفرم، فرآورده ی فرعی انقلاب است. فشار انقلابی توده ها گاه که پیروز نمی شود هیات حاکمه را به عقب نشینی و به تن دادن به رفرم ها وامی دارد. حزب انقلابی باید مردم را به پیکار برای ژرفش این رفرم ها و واداشتن هیات حاکمه به عقب نشینی بیشتر سوق دهد و چنانچه لنین می گوید از رفرم ها برای گسترش پیکارهای طبقاتی سود برد.

اگر درون جنبش کارگری، کسی این رفرم ها و دگرگونی ها و اصلاحات را چاره ی دردها و گره گشای دشواری ها و دگرگون کننده ی بنیان اجتماع بداند، وی را «رفرمیست» می نامیم. «رفرمیسم» عبارتی است در مورد آن جریان سیاسی درون جنبش کارگری که دشمن مارکسیسم و منافع بنیادین طبقه کارگر است؛ پیکار طبقاتی و بایستگی انقلاب را نفی می کند و تنهابه رفرم ها و اصلاحاتی که در بنیاد سرمایه داری تاثیری ندارد، دل خوش می کند. پس اگر رفرم و اصلاحات، هماوند با تدبیرها و کارهای هیات حاکمه است، «رفرمیسم» عبارتیست در مورد تسلیم طلبان راستِ درون جنبش کارگری. حزب های «سوسیال دموکراتِ» راست و اعضای انترناسیونال سوسیالیستی نمونه های آن هستند.

برگرفته از «واژه نامه ی سیاسی»، رفیق قهرمان، زنده یاد امیر نیک آیین (با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر)

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!