«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

خدا کارش را تمام کرده و آسایش می خواهد! دست از سرِ خدا بردارید ... ـ بازانتشار

عکس چند نفری که دمپایی یا کفش های لنگه به لنگه و نامناسب به پا دارند، درج کرده و نوشته است: «اینو واسه عاشقا گذاشتم که حس میکنن خیلی غم دارن ... اونایی که ادعا میکنن دنیا دیگه به آخرش رسیده ... شاید با دیدن این عکس خجالت بکشن ... به خودشون بیان ... بفهمن خدا چقدر دوسشون داره»  از «گوگل پلاس»

می نویسم:
اولش رو خوب شروع کردی داداش جان! ولی آخرش را ... زدی! یعنی خدا این ها را که توی عکس زدی، دوست نداره؟! اصلن من نمی دونم، چرا دست از سر این خدا برنمی دارید؟! داداش جان! خدا ۶ روز هفته رو اینجور که احادیث می گن، کار کرد؛ روز آخرش که میان ادیان مختلف سرش دعواست (جمعه، شنبه، یکشنبه یا هر روز دیگه) گذاشت واسه ی استراحت! یعنی از اون موقع تا حالا هم دیگه استراحت می کنه. یک دانشمندی بوده یه زمانی به نام اسپینوزا. این دانشمند با ریاضی ثابت کرده که اگه خدا ذره ای از جاش حرکت کنه، دیگه خدا نیست. خدا نه کسی رو دوست داره؛ نه از کسی بدش میاد و نه تو هیچ کاری کم ترین دخالتی می کنه؛ چون نباید از جاش حرکت کنه؛ وگرنه، از خداییش کم می شه!

حالا اون عشقولانه ها اگه به قول شما با این عکس ها شرم شون بشه، کم تر چُسناله سر بدن یه حرفی! ولی دیگه تو سر این پاپتی ها نزن! نکنه شما هم توی کابینه ی این آخوند ریش حنایی نشستی که اینجوری صحبت می کنی؟ کلاه مون میره تو هم ها... 

ب. الف. بزرگمهر   دهم مهر ماه ۱۳۹۲ 
http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/10/blog-post_8193.html

ﮐﺘﺎب ﺟﻠﺪ ﭼﺮﻣﯽ ـ بازانتشار

ﻧﺎﻇﻢ ﺣﮑﻤﺖ

 

دﻳﺸﺐ
زﻳﺮ ﻧﻮر ﻣﺎﻩ 
ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ همچون دروﻳﺸﯽ ﺷﻮرﻳﺪﻩ
ﮐﻪ ﺷﻤﻊ اش ﺧﺎﻣﻮش ﮔﺸﺘﻪ
ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﺎ ﺗﺼﺎوﻳﺮ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺷﺪﻩ،
ﮐﺘﺎب ﻗﻄﻮرﯼ ﺑﺎ ﺟﻠﺪ ﭼﺮﻣﯽ زرﮐﻮب ﭘﺎرﻩ ﺧﻮاﻧﺪم.
 

از هر ورق زرد ﺷﺪه ی ﺁن ﮐﺘﺎب
ﮐﻪ در درون ﺟﻠﺪ ﭼﺮﻣﯽ زرﮐﻮبِ ﭘﺎرﻩ ﺧﻔﺘﻪ ﺑﻮد
ﺑﻮﯼ ﮐﭙﮏ ﺑﺮمی ﺨﺎﺳﺖ.
 

ﺧﻄﻮط دستنوشت ﺁن ﻳﮑﺎﻳﮏ ﺟﺎن ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﺮاﺑﺮ ﻣﻴﺰ ﻣﻦ ﺁﻳﻨﺪ
و در هیأتی ﮐﻪ ﻗﺼﻪ های ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ دادﻩ اﻧﺪ ﺳﺮ ﺑﺮﺁورﻧﺪ.
 

ﺷﻴﻄﺎن ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻣﺎر ﺑﻮد
ﺁدم ﻓﺮیفته ی ﺣﻮا
ﻗﺎﺑﻴﻞ را دﻳﺪم ﮐﻪ همچون دﻳﻮاﻧﻪ اﯼ هاﺑﻴﻞ را ﮐُﺸﺖ
ﻳﮏ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﺰرگ ﭼﻮﺑﯽ اﻗﻴﺎﻧﻮس روﻳﺎیی را ﻣﯽ ﭘﻴﻤﻮد
در اﻓﻖ، ﻧﻮح را دﻳﺪم
ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ راﻩ ﮐﺒﻮﺗﺮﯼ ﺑﻮد.
 

ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﭼﻨﻴﻦ رﺳﻴﺪ
ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﮔﻮرﯼ را ﻟﮕﺪﻣﺎل ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. 

در ﮐﻮﻩ ﺳﻴﻨﺎ ﻣﻮﺳﯽ را دﻳﺪم
ﮐﻪ ﺑﺎزوان ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﺪا ﺑﺮاﻓﺮاﺷﺘﻪ ﺑﻮد، ﺧﺪایی ﮐﻪ دﻋﺎﯼ او را اﺟﺎﺑﺖ ﮐﺮد
درﻳﺎ ﺑﺎ ﻳﮏ ﺿﺮبِﻋﺼﺎﯼ او از هم ﺷﮑﺎﻓﺖ
و ﺑﻨﯽ اﺳﺮاﺋﻴﻞ
راﻩ ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﻣﻮﻋﻮد را ﻳﺎﻓﺘﻨﺪ ...


 ﻧﻴﺎﻳﺶ زﮐﺮﻳﺎ
ﺑﻪ هن هن ﺑﯽ ﭘﺎﻳﺎن ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪ
ﻋﻴﺴﯽ ﺑﻪ دﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪ و ﻣﺮﻳﻢ
ﺑﮑﺎرﺗﺶ را ﺑﻪ ﺧﺪا ﺑﺨﺸﻴﺪ ...
 

ﻣﺪﻳﻨﻪ ﭘﻨﺎهگاهی
ﺑﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﻗﺮﻳﺸﯽ داد
و ﮐﺮﺑﻼ ﺑﺮاﯼ ﺣﺴﻴﻦ
ﻗﺘﻠﮕﺎهی ﺳﻮزان ﺷﺪ


ﺁرﯼ، همه ی اﻳﻨﻬﺎ ﮐﻢ ﮐﻢ
از وراﯼ اﻋﺼﺎر ﺳﺮ ﺑﺮﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪﻧﺪ و همچون ﺁوار ﻓﺮو ﻣﯽ رﻳﺨﺘﻨﺪ 


ﺑﻪ ﺗﺪرﻳﺞ ﮐﻪ ﮐﺘﺎب را ورق ﻣﯽ زدم
ﺑﻮﯼ ﮐﭙﮏ از ﺁن ﺑﺮﻣﻴﺨﺎﺳﺖ.
 

ﻣﺎﻩ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﺷﺪ، ﺧﻮرﺷﻴﺪ دﻣﻴﺪ
ﺷﻌﻠﻪ اﯼ ﻧﻮ
در ﻗﻠﺐ ﻣﻦ زادﻩ ﺷﺪ؛ و ﺳﭙﺲ،
ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺘﯽ ژرف و رﺳﻤﯽ
ﮐﺘﺎب را ﺑﻪ ﺗﻪ ﭼﺎهی اﻓﮑﻨﺪم
ﮐﻪ در ﺁﻧﺠﺎ در ﺧﻮاﺑﯽ ﺟﺎودان ﺑﻴﺎرﻣﺪ
ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﺎ اوراق زرد ﺷﺪﻩ
و ﺟﻠﺪ ﭼﺮﻣﯽ زرﮐﻮب ﭘﺎرﻩ!
 

ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﺎ، ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﺎ ﮐﻪ
ﻗﺮﻧﻬﺎ ﻓﺮﻳﺐ ﺧﻮردﻳﻢ. 

همچون ﺧﺰﻧﺪﮔﺎن
ﺳﻴﻨﻪ ﺧﻴﺰ رﻓﺘﻴﻢ
ﮐﻪ همچون ﻣﺸﻌﻞ ﺳﻮﺧﺘﻴﻢ
ﺗﺎ در ﺗﺎرﻳﮑﯽ
ﺷﻴﺎرهایی را ﮐﻪ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮد، ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ
ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ را در ﺷﺐ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ
و در ﺑﺮاﺑﺮﺷﺎن ﺳﺠﺪﻩ ﮐﻨﻴﻢ.


اﻳﻨﻬﺎ همه دروغ اﺳﺖ،
ﺁﺳﻤﺎن ﻧﻪ ﺷﻔﻘﺘﯽ ارزاﻧﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﻧﻪ رﺳﺘﮕﺎرﯼ اﯼ
ﺑﺮاﯼ ﺑﺮدﮔﺎﻧﯽ ﮐﻪ رﻧﺞ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ و دﻳﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪارﻧﺪ،
ﺑﺮاﯼ ﺑﺮدﮔﺎﻧﯽ ﮐﻪ رﻧﺞ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ و دﻳﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﺪارﻧﺪ،
ﻋﻴﺴﯽ، ﻣﻮﺳﯽ ، ﻣﺤﻤﺪ
ﺗﻨﻬﺎ دﻋﺎیی ﭘﻮچ، ﺑﺨﻮرﯼ دود ﺁﻟﻮد ﺑﻪ ارﻣﻐﺎن ﺁوردﻩ اﻧﺪ
ﺑﺎ ﺟﻬﻨﻢ ها و ﺷﻴﻄﺎن هاﻳﺶ
ﺁﻧﺎن ﺑﻪ ﻣﺎ راﻩ ﺑﻬﺸﺖ ﻗﺼﻪ هاﯼ ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪ را ﻧﺸﺎن دادﻧﺪ
ﻧﻪ ﭘﻨﺞ ﻧﻮﺑﺖ اذان، ﻧﻪ ﻧﺎﻗﻮس ﮐﻠﻴﺴﺎ
زﺣﻤﺘﮑﺸﺎن ﻣﺤﺮوم را از اﺳﺎرت ﻧﺮهاﻧﺪ
و ﻣﺎ هنوز بَرده ایم و ارﺑﺎب دارﻳﻢ.
 

و همواره دﻳﻮارﯼ،
دﻳﻮارﯼ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﻬﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ از ﺧﺰﻩ اش
دو ﮔﻮﻧﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ را
ﺑﺮ ﻓﺮزﻧﺪان زﻣﻴﻦ رﻗﻢ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ
ﺑﺮﺧﯽ را ارﺑﺎب
و دﻳﮕﺮان را ﺑﺮدﻩ ﻣﯽ ﻧﺎﻣﻨﺪ،
ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ارﺑﺎﺑﺎن ﺁﻧﺎن ﺑﺎ ﻗﺪﻳﺴﺎن و زاهدان ﻋﺰﻟﺖ نشین ﺸﺎن
در ژرﻓﺎﯼ ﺗﺎرﻳﮑﯽ ﺟﺎوداﻧﯽ ﻏﺮق ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﻪ ﺗﺎﮐﻨﻮن ﻣﺎ را ﺑﻪ ﭘﻴﻤﻮدن راﻩ ﺁن واداﺷﺘﻪ اﻧﺪ.
 

در راههای روﺷﻨﺎیی
ﺗﻨﻬﺎ ﻳﮏ دﻳﻦ،
ﻳﮏ ﻗﺎﻧﻮن، ﻳﮏ ﺑﺎور و ﻳﮏ ﺣﻖ وﺟﻮد دارد
ﮐﻪ در اﻳﻨﺠﺎ و در همه ﺟﺎ ﻳﮑﯽ اﺳﺖ:
ﮐﺎرِ ﮐﺎرﮔﺮ!
 

ﻧﺎﻇﻢ ﺣﮑﻤﺖ ، ﻣﺠموعه ی «ﺗﺒﻌﻴﺪﯼ ﺑﻮدن ﺣﺮﻓﮥ دﺷﻮارﯼ اﺳﺖ ...» ، برگردان از ﻓﺮانسه، اﻧﺘﺸﺎرات ﻟﻮﺗﺎن دِ ﺳﺮﻳﺰ، ١٩٩٩ص٧٢ – ٧۴

برگردانِ ﻳﺤﻴﯽ ﺳﻤﻨﺪر و وﻳﺮاﺳﺘﺎری ﺑﻬﺮوز ﻓﺮهیخته

http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/01/blog-post_1827.html

برای آزادی جعفر عظیم زاده و سایر زندانیان سیاسی، همگام با یکدیگر به میدان آییم!

جعفر عظیم زاده باید به هر طریق ممکن و هرچه زودتر از زندان آزاد شود.

اعتصاب غذای جعفر عظیم زاده فعال کارگری و دبیر هیئت مدیره «اتحادیه آزاد کارگران ایران» وارد شصت و دومین روز خود شده است. بر اساس خبرهای دریافتی حال عمومی وی رو به وخامت گذاشته و وضعیت نگران کننده ای را موجب شده است. قند خون و فشار او پائین آمده و تا حدود زیادی از وزن بدنش کاسته شده است. آقای عظیم زاده همچنین در طول این مدت مشکل گوارشی پیدا کرده و درد معده نیز او را آزار می دهد. وی در سحرگاه دوشنبه، هفتم تیر ماه ۱۳۹۵ به هنگام بازگشت از سرویس بهداشتی برای لحظاتی دچار ضعف و افت فشار شده و بیهوش گشته است. ایشان طی روزهای اخیر صرفاً با سرم سرپا نگهداشته می شود و پزشک بیمارستان نیز اعلام کرده است که غیر از تجویز سرم و یکسری معالجات اولیه بالینی کار دیگری نمی تواند برایش انجام دهد. او باید تنها از طریق تغذیه و استفاده ازغذاهای مناسب توان از دست رفته و سلامتی خود را باز یابد؛ و این ها تماماً در شرایطی اتفاق می افتند که مقامات و مسوولین ذیربط در قبال این بی عدالتی آشکار و این ظلم مفرط، تنها راه سکوت و بی تفاوتی پیش گرفته و از پاسخگویی مشخص بدان سر باز زده اند.

جعفر عظیم زاده که با اتهام واهی و ساختگی «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی» در مجموع به شش سال حبس تعزیری و دو سال محرومیت از "فعالیت در فضای مجازی و رسانه ای" محکوم شده بود از اول ماه مه سال ۹۵  به اتفاق آقای اسماعل عبدی، دبیر کانون صنفی معلمان ایران که به خاطر پیگیری خواست ها و مطالبات معلمان در زندان بود، در اعتراض به «بی عدالتی ها و شرایط مشقت باری که در حق  کارگران و معلمان کشور روا داشته می شود» و فشارهای پلیسی و امنیتی علیه کارگران آگاه و فعالین کارگری، مدنی و اجتماعی، با خواست «خارج کردن اتهام اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی کشور» دست به اعتصاب غذای نامحدود زدند . آنان در کیفرخواست خود، از جمله بر روی این مسئله که از سوی عوامل سرمایه در دستگاه قضایی و ارگان های مختلف دولتی و حکومتی تعقیب می شد انگشت گذاشتند. چیزی که بویژه کارگران آگاه و فعالان کارگری سال هاست که به عناوین مختلف با تبعات و پیامدهای آن دست به گریبانند.

آری سرمایه سال هاست که انواع ستم و بی حقوقی را نسبت به کارگران و مزدبگیران محروم و تحت ستم جامعه روا می دارد و آسایش و امنیت را از آنان سلب می کند و هر بار و در هرجا که کارگر نسبت به چنین وضعیت غیرانسانی و مشقت باری مخالفت می کند و لب به اعتراض می گشاید و حقوق و مطالبات مسلم، انسانی و انکار ناپذیر خود را طلب می نماید، بلافاصله با  اتهام «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت ملی کشور» و اتهاماتی از این دست بازداشت و به حبس های طولانی مدت محکوم می شود. جعفرعظیم زاده و اسماعیل عبدی البته در کنار خواست ها و مطالبات عدیده و متنوع خود در رابطه با بهبود شرایط کار و زندگی کارگران و معلمان، بویژه بر روی این خواست مشخص تأکید کرده اند. آقای اسماعیل عبدی، پس از اندک زمانی با قرار وثیقه ای ۳۰۰ میلیون تومانی مرخص شد و جعفر عظیم زاده نیز بر اساس آنچه که در بیانیه مورد نظر مقرر داشته بودند به اعتصاب غذای خود ادامه داد و امروز همان طور که می دانیم شصت و دومین روز اعتصاب غذای خود را سپری میکند.

این واقعیتی است که اعتصاب غذای طولانی مدت آقای عظیم زاده و وخامت اوضاع جسمی وی در شرایط موجود، خانواده، دوستان و فعالان پیشرو و آگاه کارگری، از جمله اعضا و فعالین این کمیته («کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری») را به طور جدی نگران کرده است و این نگرانی هر روز که بر طول مدت اعتصاب غذای او افزوده می گردد، بیش تر و بیش تر می شود.

«کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری»، ضمن محکوم نمودن فشار و سرکوب سرمایه علیه کارگران و فعالان کارگری و صدور احکام بی پایه و سنگین علیه آنان از خواست برحق جعفر عظیم زاده دایر بر خارج نمودن اتهامات امنیتی از پرونده کارگران، معلمان و فعالان کارگری و فعالان دیگرعرصه های اجتماعی حمایت نموده و به سهم خود از تمامی کارگران، تشکل ها و فعالین کارگری و انسان های آزادی خواه و عدالت طلب جامعه می خواهد که از این فعال کارگری و مطالبه برحق او مبنی بر آزادی وی از زندان و اعاده دادرسی بر پایه حقایق و شواهد موجود و نه اتهامات بی اساس و ساختگی دفاع نمایند. جعفر عظیم زاده باید هرچه سریع تر از زندان آزاد شده و تحت مداوای جدی پزشکی قرار گیرد تا بتواند در شرایط بهتری جهت کنترل و کاهش آثار مخرب اعتصاب غذای طولانی مدتی که با آن درگیر بوده است، تحت نظر قرارداشته باشد. «کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری»، همچنین اعلام می کند که مسوولیت حفظ جان و سلامتی تمامی زندانیان از جمله، آقای جعفر عظیم زاده مسقیماً بر عهده مقامات قضایی و مسوولین زندان بوده و آنان باید در این رابطه پاسخگو باشند.

«کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری»، هشتم تیر ماه ۱۳۹۵

برگرفته از پیوند زیر:

این بیانیه از سوی اینجانب، تنها در نشانه گذاری ها اندکی ویرایش شده است. برنام نیز از آنِ من است.   ب. الف. بزرگمهر

مردک دَبَنگ راست می گوید؛ این هم گواه آن!

«باید هوشیار باشیم که فریب نخوریم و بستر ارتباطات علمی به دریچه‌ای برای نفوذ امنیتی تبدیل نشود، زیرا دشمن از هر وسیله‌ای از جمله ارتباطات علمی برای نفوذ استفاده می‌کند و این در گذشته اتفاق افتاده است و اکنون نیز در مواردی دیده می‌شود.»۱

مردک دَبَنگ راست می گوید؛ این هم گواه آن:
با همین «بیوبوت» ها «نشانه های خدا» را نیز باردار خواهند نمود! ۲
شما «امامزاده بیژن» بسازید! آن ها «امامزاده با ژِن» می سازند و به سوی نابدترتان روانه خواهند کرد!

***

ساخت «روبوت اسپرمی» با توانایی رهنمونی از راه دور

محققان توانسته‌اند اسپرم را به مثابه موتوری هدایت‌شونده به کار بگیرند. این «بیوبوت اسپرمی» می‌تواند روش‌های تازه‌ای را در مبارزه با سرطان، رساندن دارو به یک بافت خاص یا بارور کردن هدایت شده تخمک، پیش روی انسان بگذارد.

«بیوبوت» به سلول‌ها یا باکتری‌هایی گفته می‌شود که برای یک کارکرد خاص برنامه ریزی شده باشند.

محققان «انستیتوی دانش‌های جامع نانو» در درسدن آلمان، اسپرم گاو را در ظرفی دربردارنده ی لوله‌های فلزی (تیتان و آهن) به طول ۵۰ و به قطر ۵ تا ۸ میکرون قرار دادند.

یک سر این لوله‌ها باریک‌تر از سر دیگر بود؛ بنابراین، هنگامی که اسپرم‌ها شناکنان وارد آنها می شدند، سرشان داخل لوله‌ها گیر می‌افتاد؛ اما دُمشان بیرون لوله می‌ماند.

دم اسپرم تنها می‌تواند اسپرم را به سمت جلو براند؛ بنابراین، حرکت دم اسپرم مانند ملخ هواپیما این «بیوبوت» را به جلو می‌راند.

پژوهشگران توانسته‌اند اسپرم را بسان موتوری هدایت‌شونده به کار گیرند. این «بیوبوت اسپرمی» می‌تواند روش‌های تازه‌ای را در پیکار با سرطان، رساندن دارو به یک بافت ویژه یا بارور کردن راهنمایی شده ی تخمک، پیش روی انسان بگذارد.

پژوهشگران برای رهنمونی این «بیوبوت» از میدان مغناطیسی سود بردند؛ همانگونه که عقربه ی قطب‌نما آهن ربا را دنبال می‌کند، لوله‌های فلزی هم به سوی آهن‌ربا کشیده می‌شدند و دم اسپرم هم نیروی جنبشی را پدید می آورد.

به گفته ی الیور اشمیت، سرپرست این گروه پژوهشی، اسپرم گزینه بسیار دلخواهی است؛ چون برای بافت‌های بدن بی زیان است؛ به منبع انرژی بیرونی نیاز ندارد و می تواند در مایعات پرچگالی شنا کرده، راه خود را باز کند.

نتایج این پژوهش در گاهنامه ی «مواد پیشرفته» درج شده و در آن از کارکردهای احتمالی این موتور اسپرمی سخن به میان آمده است.

این «بیوبوت» می‌تواند برای تراوش در برخی بافتهای بدن، مانند مته کار کند یا اینکه می‌تواند دارو جابجا کند و آن را دقیقا به سلول‌های آماج برساند یا می‌توان آن ها را برای بارور کردن به سوی تخمک رهنمون شد.

رهنمونی سلول های شناور و جنبشی در مایعات، کاری بسیار دشوار است و تاکنون، پژوهشگران با بهر برداری از شیب چگالی یا میدان مغناطیسی توانسته بودند دسته‌ای از سلول‌ها را در سوی مورد نظر خود به جنبش در آورند. ولی با این روش می‌توان حتا یک اسپرم را از راه دور رهنمون و مهار کرد.

پی نوشت:

۱ ـ برگرفته از «دیدار جمعی از اساتید دانشگاه‌ها با رهبر انقلاب»:
http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=33412

۲ ـ برگرفته از «بی بی سی»، ۲۲ آذر ماه ۱۳۹۲ ، (با ویرایش و پارسی نویسی درخور از سوی اینجانب؛ عنوان و زیرعنوان از آنِ من است.  ب. الف. بزرگمهر)

او را نشانه بگیر که به سود اوست! ـ بازانتشار

به گزارش زیر باریک شده و در آن اندکی درنگ کنید! نمونه ای کلاسیک از شیوه ی بهره برداری از آدم های خودفروخته  و مزدوری است که برای زندگی بهتر به هزاران پلیدی و پلشتی تن در می دهند و آنگاه که دیگر مهره ای سوخته از کار در می آیند و در بیش تر چنین موردهایی به دلیل آگاهی از بسیاری جُستارها و زد و بندهای پشت پرده ی «از ما بهتران» جهان سرمایه، هستی شان دردسرآفرین می شود، سر به نیست شان می کنند؛ شوربختانه، آنچنان نمونه های ریز و درشتی از آن ها در تاریخ کنونی کشور خودمان هست که چندان نیازی به گواه گرفتن نمونه های جهانی نیست:
از «شاه دزد» بزرگ همه ی تاریخ ایران: رضاشاه گرفته که چنانچه به دادگاه محاکمه ی همکاران هیتلر و آلمان نازی کشانده می شد و لب تر می کرد، آبروی امپریالیست های به اندازه ای بسنده بی آبروی انگلیس را بازهم بیش تر می برد و نمونه هایی چون «یادگار دست اول امام» که در "خوش نویسی" و دستینه سازی از دستینه ی پدرش مهارت فراوان یافته بود و خواسته یا ناخواسته، کمک های شایانی به نیرو گرفتن نیروهای راست، حجتیه و فراماسونری در دستیابی به کلیدی ترین جایگاه های حاکمیت جمهوری اسلامی بازی نمود تا ریزه خواران دیگری چون سعید امامی، بابک زنجانی و کسی که در این گزارش از وی به عنوان «بازرگان ایرانی ـ بریتانیایی» یاد شده است؛ کسی که از دید من، پادوی بی سر و پایی برای پولشویی و گونه های دیگر زد و بندهای مالی با جهان سرمایه از سوی آقازاده ی خرگردن و خانواده ی رویهمرفته۱ تبهکار «اکبر بهرمانی» (آوازه یافته به نام: هاشمی رفسنجانی!) و سایر همدستان و همپالکی هایش که اکنون بخشی از آن ها در دولت آخوند بیشعور نشسته اند و کسی چه می داند، شاید «آخوند ساده زیست ۹۵ میلیارد دلاری»، بیش نبوده است؛ پادویی که به هنگام می بایستی سر به نیست می شد تا سرِ نخِ رازهای مگو گم و گور شود و سر به مُهر بماند!

هنگامی که در جریان های سیاسی و اجتماعی، چیستان هایی پدید می آید و «پدیده» ها از سویه هایی آنچنان فریبنده و گول زننده برخوردار می شوند که «ماهیت» ناهمتا۲ با خود را در لایه هایی پیازگونه نهفته می دارند، نخستین کاری که می تواند ما را به بازشناسی و دریافت ماهیتِ پدیده نزدیک نموده و گره چیستان را بگشاید، کوشش برای یافتن پاسخ به این پرسش ساده است که آن جریان سیاسی و اجتماعی رمزآلود یا آن رخداد چیستان برانگیز به سود کدام طبقه یا طبقات اجتماعی و یا به سود کدام کشور یا گروه کشورها در پهنه ی جهانی است. به عنوان نمونه ای کم و بیش روشن شده، رخداد برخورد دو هواپیمای مسافربری به برج های دوقلو و ریزش آن ها در سال ۲۰۰۱ ترسایی در شهر نیویورک را گواه می گیرم که از مدت ها پیش از آن، امپریالیست های «یانکی» با کوبیدن بر دُهُل پیکار با «بنیادگرایی اسلامی»۳ و «تروریسم» از سویی زمینه ی یورش به عراق و افغانستان را آماده می کردند و حتا یورش به ایران را در سر می پروراندند و از سوی دیگر به این بهانه، کارهای غیرقانونی چون شنود گفتگوهای تلفنی و بگونه ای کلی، خفقان در جامعه ی آمریکایی را گسترش می دادند. همان هنگام و اگر باریک تر بگویم در همان روز رخداد که با دیگر همکارانم، پای تنها دستگاه تلویزیون محل کار گرد آمده بودیم تا برخورد هواپیماها به آسمانخراش ها را ببینیم، آن کار زشت و پلید را با رخداد کهنه و تاریخی آتش زدن «مجلس ملی آلمان» («رایشتاگ») بدست نیروهای «حزب نازی» آن کشور و انداختن گناه به گردن پنج کمونیست و سپس یورش از پیش برنامه ریزی شده به بزرگ ترین و نیرومندترین حزب کمونیست آن هنگامِ اروپای باختری و جهان سرمایه داری: «حزب کمونیست آلمان» همانند دانسته و یادآور شدم که چنین کاری، حتا با نادیده گرفتن ناتوانی فنی و اجرایی آن از سوی به گفته ی آن ها «بنیادگرایان مسلمان» از هر سویه دیگری نیز که به آن نگریسته شود، نمی تواند کار آن ها باشد و به گمان بسیار، کارِ خودِ سازمان اهریمنی «سیا»ست که با پرخاشِ یکی دو کارمند «بادنجان دورقابچین» که نمونه های آن ها را در همه جای جهان می توان یافت، روبرو شد و یکی از آن ها بگونه ای آشکارا برانگیخته، گفت:
«مگر آمریکایی، آمریکایی را می کشد؟!»

پس از آن، در یادداشتی در این باره از آن میان، نوشتم:
«... انگشت اشاره به سوی "بنیادگرایان" اسلامی و کشورهای "یاغی" نشانه رفت ... همین اشاره ها به کشورهای "یاغی" و گروه های احتمالی عامل آن، بررسی امکان استقرار نیروهای نظامی امریکا و پیمان ناتو در جمهوری های آسیای میانه ... و نیز درخواست عبور نیروهای امریکایی از کشورهای منطقه و از جمله کشور ما ایران بیش از پیش ماجرای آتش سوزی ساختگی ”رایشتاک“ (مجلس نمایندگان آلمان) توسط عوامل حزب فاشیست ”ناسوینال سوسیالیسم“ آلمان در سال های ۱۹۳۰ را به یاد می آورد که با متهم نمودن کمونیست ها به این عمل و دستگیری های گسترده و به زندان افکندن نیروهای مترقی جامعه آلمان آن روز، حاکمیت فاشیست ها در این کشور را در پی داشت ...

اکنون صحبت بر سر لشکرکشی امپریالیستی به افغانستان است و از ”اسامه بن لادن“ ثروتمند سعودی مقیم افغانستان به عنوان متهم اصلی یاد می شود. فردی که همکاری غیرقابل انکار وی با عوامل امریکایی در براندازی دولت دمکراتیک افغانستان ـ حتی اگر او سازماندهنده چنین عملیات تروریستی باشد ـ سوء ظن نسبت به ماجرای پیش آمده را دو چندان می کند.

به نظر می رسد که کلید حل معما در پاسخ درست به این پرسش نهفته است که چه جریانی بیش ترین سود را از این واقعه می برد؟ آیا، این نیروهای راست افراطی درون و حاشیه هیات حاکمه ایالات متحده نیستند که برای برونرفت از رکود اقتصادی شدیدی که گریبانگیر سرمایه داری و پیشبرد ”نظم نوین جهانی“ مورد نظرشان شده، نیازمند ایجاد چنین سناریوهایی هستند؟»۴ 

در زمینه ی جُستار این نوشتار، شیوه های بهره برداری از سعید امامی و سپس سر به نیست کردن وی که بنا به گواهی های دیگری و از آن میان گفته های همسرش، هماوندی بسیار نزدیک به خانواده ی رهبر نابکار کنونی جمهوری اسلامی تا آن اندازه داشته که خانواده ی وی را نیز هنگامی دورتر به مسافرت دو ماهه به لندن برده بود، درخور درنگ است:
«نام سعید امامی اولین بار پس از مرگ مبهم او در بیمارستان لقمان تهران در شماره یک شنبه ۳۰ خرداد سال ۷۸ روزنامه کیهان منتشر شد. این روزنامه از سعید امامی به عنوان ”متهم اصلی پرونده قتل های زنجیره ای نامبرد و خبر داد که“ سعید امامی معروف به سعید اسلامی متهم اصلی پرونده قتل های مشکوک با غافلگیر کردن نگهبانان، خودکشی کرده است.

این روزنامه از سعید امامی به عنوان ”عامل مشکوک در ارتباط با بیگانگان“ نامبرد و افزود ”پیش از این حجت الاسلام نیازی رئیس سازمان قضائی نیروهای مسلح از وجود سرنخ هایی خبر داده بود که دخالت عناصر بیگانه در قتل های مشکوک را تائید می کرد. گفته می شود که نامبرده سعید امامی به عنوان عامل اصلی مشکوک درارتباط با بیگانگان بوده است.
...
خودکشی سعید امامی با داروی نظافت را کمتر کسی باور کرد و تقریبا چهره های سرشناس هر دو جناح سیاسی بارها از کشته شدن سعید امامی سخن گفته اند. به ادعای دوستان قدیمی سعید امامی و از جمله روح الله حسینیان نماینده فعلی تهران در مجلس”سعید امامی کشته شد تا طراحی قتل ها را به گردن او بیندازند.بسیاری از چهره های اصلاح طلب نیز بارها تاکید کرده اند که سعید امامی توسط دوستان سابق خود حذف شد تا آمران اصلی قتل های زنجیره ای را معرفی نکند. 

سعید امامی از دانشجویان ایرانی مقیم امریکا در سالهای پایانی دوران پهلوی بود که به نوشته روزنامه کیهان با استفاده از نفوذ دایی اش که از مقام های ارتش شاهنشاهی بود با کسب بورسیه برای ادامه تحصیل به امریکا رفته بود. در دوره دانشجویی، او چندی در کنفدراسیون دانشجویان فعالیت می کرد؛ اما پس از آن به ”انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در امریکا“ پیوست.
...
حجاریان که مسوولیت مصاحبه و گزینش سعید امامی در زمان سفر او به تهران به وی سپرده شد بود، گفته است پس از مصاحبه با سعید امامی به این نتیجه رسیده که وزارت اطلاعات باید از سعید امامی تنها به عنوان منبع یک طرفه استفاده کند ... سعید امامی در دوره وزارت محمد محمدی ری شهری در وزارت اطلاعات رشد کرد و به عنوان یکی از مدیران کل اطلاعات خارجی منصوب شد. با آغاز دوره وزارت علی فلاحیان، سعید امامی ۳۰ ساله به معاونت امنیت وزارت اطلاعات منصوب شد.»۵

حجاریان در یکی دیگر از گفتگوهای رسانه ای خود درباره ی سعید امامی با روشنی بیش تر درباره ی آماج رژیم جمهوری اسلامی و «وزارت اطلاعات» آن برای سود بردن از سعید امامی به عنوان مهره ای یکبار مصرف از همان نخستین روزهای بکارگیری وی، یاد نموده بود.

اکنون، گفته های خانم یزدی در گزارش زیر را بهتر می توان دریافت که از زبان همسرِ «یک بار مصرف» خود به «بی بی سی» گفته بود:
«واقعا باور کردنش سخت است؛ چون عباس به آن‌ها [اداره مبارزه با جرایم بزرگ بریتانیا] گفته بود که اگر این مدارک را در اختیار ایران قرار دهند، جان او را به خطر می‌اندازند.»۶ 

می پندارم که پاسخ به این پرسش که کدام جریان اجتماعی یا خانواده و حتا فرد از خاموشی ابدی آن «سوداگر یک بار مصرف» بیش از همه بهره مند شده اند، چندان دشوار نباشد.

ب. الف. بزرگمهر ۲۲ اردی بهشت ماه ۱۳۹۳

 http://www.behzadbozorgmehr.com/2014/05/blog-post_2190.html 

پی نوشت: 

۱ ـ رویهمرفته به آرش همه ی آن خانواده نیست که به آرش بیش تر یا شاید همه ی آن ها با درصد اندکی از این گمان است که به عنوان نمونه: «خانم والده»ی این خانواده ی پلید، شاید انشاء الله در گند و گه کاری های سایرین انباز نباشد؛ گرچه، از دید من، حتا کودکی که بر سفره ی پدر و یا مادری دزد می نشیند، به هر رو، نانی آلوده و ناپاک به دهان می گذارد.   

۲ ـ ناهمتا بویژه از دیدگاه بیرونی! وگرنه، «پدیده» جز برونزدی چند پهلو از «ماهیت» خود بیش نیست که اگر همه ی سویه ها یا دستِکم برونزدهای عمده ی آن نیک دریافته شود، شناخت ماهیت آن بسی آسان تر از آن است که در پندار بیش تر آدمیان، پیچیده می نماید. 

۳ ـ یادآور می شوم که سنگِ بنای آنچه با برنام نادرست و فریبنده ی «بنیادگرایی اسلامی» شناخته و در دوره ای با تبلیغات پرهیاهوی امپریالیست ها از آن بهره برداری شایانی شد، «سیهونیسم» یا اگر بخواهم همان واژه ی ساخته و پرداخته و نادرست نظریه پردازان امپریالیستی: «بنیادگرایی» را بکار برم، «بنیادگرایی یهودی» است.

«اگر سیاست رژیم نژادپرست و سیهونیستی اسراییل تا پیش از فروپاشی اتحاد جمهوری های شوروی سوسیالیستی، تنها سیاستِ نامگذاری شده با عنوان «بنیادگرا» (fundamentalist) در منطقه بشمار می آمد، پس از فروپاشی اردوگاه کشورهای سوسیالیستی، پندار نادرست برخی از رهبران «جنبش آزادیبخش پلستین» درباره ی تک قطبی شدن جهان و برخوردی شتابزده در پذیرش پیمان صلحی گرانبارشده از سوی امپریالیست ها و سیهونیست ها که سپس بسیاری از بندهای همان پیمان را نیز زیر پا نهادند، واکنشی زنجیره ای در پدیداری و گسترش "جنبش" های «بنیادگرا» در کالبد اسلامی را در پی داشت؛ "جنبش" هایی تنگ نظرانه، تندروانه و از همه مهم تر ضدکمونیستی برپایه ی مذهب های گوناگون اسلام که بذر آن را امپریالیست ها با کمک برخی یهودیان همکار نیروهای نازی در «جنگ جهانی دوم» کاشته بودند. با جوانه زدنِ چنین "جنبش"هایی که نه تنها در منطقه ی چنگ انداخته از سوی رژیم سیهونیستی که در دیگر کشورهای مسلمان نشین نیز پدیدار شد و گسترش یافت، «بنیادگرایی اسلامی» کالبد روشن تر سازمانی و پشتوانه ی مالی نیرومند یافت و با ساز و برگ یافتن به باورها و انگاره های گوناگون اسلامی که در این یا آن کشور، گاه ناسازگاری های عمده ای نیز با یکدیگر دارند، نهادینه و ریشه دار شد. نمونه ای از چنین "جنبش" هایی که با کمک و همکاری عربستان سعودی، پاکستان و امپریالیست های انگلیسی و آمریکایی، جان گرفت و سازمان یافت، «طالبان» در افعانستان بود. بالندگی و گسترش "جنبش حماس" در خاک چنگ اندازی شده از سوی اسراییل و کمک های مادی راستگرایان و نیروهای ملی گرا ـ لیبرال کشورهای عربی، اسراییل، ایران و برخی دیگر کشورها که چشمِ دیدن جنبش خلقی، دامنه دار و دربرگیرنده ی «سازمان آزادیبخش پلستین» را نداشتند، نمونه ای دیگر از "جنبش" های پر و بال یافته و پنهان و آشکار پشتیبانی شده از سوی امپریالیست ها، سیهونیست ها و نیروهای تاریک اندیش و واپسگرای اسلامی در دیگر کشورها را به نمایش نهاد. بهانه ی همه ی آن ها از سردمداران رژیم های پوشالی و گوش به فرمان امپریالیست ها گرفته تا گروه هایی آدمکش با صورتک اسلامی بر چهره در یکی از وامانده ترین منطقه های جهان از سویه های گوناگون اقتصادی ـ اجتماعی و فرهنگی، یکی بود و همچنان نیز هست:
«پاسداری ازِ بیضه ی اسلام» که در جایی با بیضه ی پادشاه آل سعود و در جایی دیگر با بیضه ی فلان آخوند حجتیه ایِ جانشین شاه، برابری می کند و نگهبانی از آن، سودهایی سرشار در منطقه ای نفتخیز به جیبِ بهره کشان ریز و درشت و اربابان امپریالیست شان سرازیر می کند؛ بازی برد ـ بردی که قربانیان جنگ و ستیزه های آن، بیش از همه، مردم غیرنظامی، زنان و کودکان هستند.»

«زمان را نیک دریابیم و برای آفرینش جبهه ی نیروهای خودی راستین بکوشیم!»، ب. الف. بزرگمهر، ۱۷ امرداد ماه ۱۳۹۲
http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/08/blog-post_8.html 

۴ ـ «از کشتی های توپدار تا موشک های کروز»، ب. الف. بزرگمهر، «راه توده»، مهر ماه ۱۳۸۰
http://rahetudeh.com/rahetude/Baygani/r111.pdf 

گاهنامه ی «راه توده» در آن هنگام، بسان دوره ی کم و بیش ده ـ دوازده ساله ی کنونی اش، هنوز به مزدوری و سرسپردگی بخشی از حاکمیت تبهکار جمهوری اسلامی تن نداده بود یا دستِکم، اگر چنین نیز بوده و من آن را باور ندارم، نمود برونی روشنی نداشت یا من آن را ندیدم. از دید من، آنچه گاهنامه ی «راه توده» را به شرایط کنونی آن کشاند، کوشش جانکاه و ناکام آن برای دستیابی به رهبری حزب توده ایران بی اندک مایه ای درخور و سپس در دوره ای، توده ستیزی این گاهنامه ی بی آبرو بود که سرانجامی جز آغل نیروهای لیبرال بورژوای ایران به رهبری «اکبر بهرمانی» (پرآوازه به نام: اکبر هاشمی رفسنجانی!) و به گمان من، همزمان با آن هماوایی با نیروهای امپریالیستی در پی نداشت. همکاری من با این گاهنامه به چند بار شرکت در نشست های آن و فرستادن چند نوشتار که درونمایه ی برخی از آن ها نیز با سیاست آن گاهنامه زاویه داشت، محدود بود و تنها دوره ی کوتاهی را دربرگرفت. آنگاه که به سرشت کار آن و بگونه ای مشخص تر آماج های مسوول این گاهنامه بدگمان شدم و این بدگمانی، کم و بیش بی درنگ، جای خود را به یقینی بی برو برگرد درباره ی نابکاری این گاهنامه سپرد، همکاری خود با آن را بریدم. 

۵ ـ «سعید امامی، مردی که با داروی نظافت خودکشی کرد»، «بی بی سی»، سوم آذرماه ۱۳۸۸
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/11/091123_ag_emami.shtml 

۶ ـ «امارات شش ایرانی را 'متهم به ربودن' عباس یزدان ‌پناه ‌یزدی کرد»، «بی بی سی»، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2014/05/140508_u07_yazdanpanah_dubai_arrest.shtml 

***

امارات شش ایرانی را 'متهم به ربودن' عباس یزدان ‌پناه ‌یزدی کرد 

نام آقای یزدان‌پناه یزدی، نخست در چند پرونده هماوند با داد و ستدهای نفتی شرکت‌های خارجی با ایران به عنوان دلال و واسطه مقام‌های وقت و آدم های صاحب نفوذ در ایران به میان آمد.

دادستانی دوبی، شش ایرانی را در هماوند با ناپدید شدن عباس یزدان‌ پناه ‌یزدی، بازرگان ایرانی ـ بریتانیایی پاسخگو دانسته است. آقای یزدان‌ پناه‌ یزدی از تابستان سال گذشته ناپدید شده است. 

خبرگزاری «رویترز»، روز پنجشنبه (۱۸ اردیبهشت) به نقل از مقام های قضایی دوبی نوشت که مظنونان بازداشت شده "اعتراف کرده اند" که در ربودن و جابجایی آقای یزدان پناه به بیرون از خاک «امارات متحده عربی» نقش داشته‌اند.

ماه ژانویه گذشته هم رویترز خبر داده بود که پلیس «امارات»، چهارمین فرد مظنون هماوند با ناپدید شدن عباس پزدان پناه یزدی را دستگیر کرده است؛ اما در بیانیه ی تازه اشاره شده که از میان شش متهم این پرونده، سه نفر در بازداشت به سر می‌برند و سه نفر دیگر زیر پیگرد هستند. 

سه ایرانی بازداشت شده را نیروهای امنیتی «امارات متحده عربی» در دی ماه سال گذشته دستگیر کرده بودند.

آتنا یزدی، همسر آقای یزدان‌پناه، پیش‌تر ایران را پاسخگوی ناپدید شدن شوهرش دانسته بود. این در حالی است که ایران این اتهام را بی پایه می‌داند.

خانم یزدی پیش‌تر به برنامه «پانورامای بی‌بی‌سی» گفته بود که وزارت امور خارجه بریتانیا او را آگاه کرده که شوهرش در جریان آدم ربایی جان باخته، اما نمی‌توان این موضوع را قطعی دانست. 

خانم یزدی همچنین گفته بود که او دولت بریتانیا را پاسخگوی به خطر انداختن جان همسرش می‌داند. 

عباس یزدان پناه یزدی در تیرماه سال ۱۳۹۲، چند ساعت پس از آنکه از دوبی از راه ویدیویی در دادگاه رسیدگی به یک پرونده بین‌المللی در لاهه گواهی داد، ناپدید شد و گفته می‌شود که ربوده شده است. این دادگاه به یک ستیز بین‌المللی به طرفیت شرکت ملی نفت ایران رسیدگی می‌کرد.

نام آقای یزدان ‌پناه یزدی، نخست در چند پرونده هماوند با داد و ستدهای نفتی شرکت‌های خارجی با ایران به عنوان دلال و واسطه مقام‌های وقت و آدم های صاحب نفوذ در ایران به میان آمد. «قرارداد گازی کرسنت» از جمله این پرونده‌هاست. 

پرونده «قرارداد نفتی کرسنت» از سوی برخی از گروه‌های سیاسی در ایران، «غیرقانونی و مغایر با منافع ملی» توصیف شده است. 

به گمان همسر این بازرگان، ربوده شدن او هماوند با جنگ قدرت تندرو‌ها و میانه‌رو‌ها در ایران بوده است؛ چون همسرش با مهدی هاشمی، پسر اکبر هاشمی رفسنجانی، رییس «مجمع تشخیص مصلحت نظام» دوستی داشته است. 

آقای یزدان‌پناه در دهه ۹۰ میلادی به بریتانیا آمد و در لندن جای گرفت و دو فرزند وی در همین شهر زاده شدند. 

در سال ۲۰۰۳، «اداره مبارزه با جرایم بزرگ بریتانیا» (SFO) به درخواست مقامات نروژی اسناد شرکت خصوصی آقای یزدی را به اتهام نقش داشتن ارتشاء توقیف کرد. آقای یزدی در آن پرونده رسما متهم نشد و یک سال پس از آن به همراه خانواده‌اش به دوبی کوچ کرد. 

بازرگان ایرانی ـ بریتانیایی چند سال پس از آن متوجه شد که اداره مبارزه با جرایم بزرگ بریتانیا ۲۰ هزار صفحه از مدارک بازرگانی وی را به درازای چند سال، در زمان ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد به دولت ایران تحویل داده است.

خانم یزدی پیشتر در این خصوص به «بی بی سی» گفته بود:
«واقعا باور کردنش سخت است؛ چون عباس به آن‌ها گفته بود که اگر این مدارک را در اختیار ایران قرار دهند جان او را به خطر می‌اندازند.» 

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ 

برگرفته از تارنگاشت وابسته به امپریالیسم انگلیس: «بی بی سی» 
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2014/05/140508_u07_yazdanpanah_dubai_arrest.shtml 

برجسته نمایی های متن، همه جا از اینجانب است. ب. الف. بزرگمهر

بُنگاه مزدک ها و بابک ها ـ بازانتشار

به پاس خسرو، «شهرک» و همه ی زندانیان سیاسی جمهوری پلید اسلامی!

پسرم، مَزدک به چه مانی تو
به پدر روحی و روانی تو
«شهرک»

مزدک ۳۰ ساله شد؛ همین دو سه ماه پیش. هنگام زادنش، پدر با فراخوان «حزب توده ها» به جبهه ی جنگ گرانبار شده، رهسپار بود تا دامی از دام های صددام را برچیند: جان برکف و فروزان مشعل اندر دست!

برای نوزاد، نام نامی مزدک را برگزیده بودند. با شتافتن پدر به جبهه، وظیفه ی گرفتن شناسنامه بر دوش مادر می افتد. دفتردار که آخوندی است، وی را می ترساند:
«مزدک نام شایسته ای نیست ... فردای روزگار، فرزندت را به دبستان راه نخواهند داد ...» مادر به ناچار می پذیرد:
«بابک چطور است؟ نامش را بابک می گذاریم.» آخوند غافلگیر می شود. مادر، بختی برای پرچانگی بیش تر وی نگذاشته تا از مناقب پیغمبر و «ائمه ی اطهار» داد سخن بگوید و دستِ آخر نامی مذهبی برای نوزاد پیشنهاد کند. به ناچار سازشی صورت می بندد:
«بابک خوب است!» و می افزاید: «بابک یعنی بابای کوچک!»

مزدک را آنگونه که ستمگران تاریخ درباره اش گفته و نوشته اند، کم و بیش می شناسد:
موبدی خطرناک که همه چیز ثروتمندان را میان بی چیزان و گرسنگان بخش کرده بود؛ حتا زنان حرمسراهایشان را! و او این آخری را بویژه خوش ندارد؛ ولی آیا بابک، رهبر سرخ جامگان را نمی شناسد؟ کسی که شماری سترگ از سپاهیان تجاوزگر عرب را نابود کرد؛ مردم ایران را بر ضد زورگویان و خودکامگان دوران شوراند و چنان قهرمانانه جان باخت که فسانه شد؟!

اکنون نوزاد دو نام یافته است:
در شناسنامه ی خود بابک است و در خانه او را مزدک می خوانند. پدرش می گوید:
«او به هر دو ʺبنگاه مزدکها و بابکها“ تعلّق دارد»* مردی که اکنون گرچه کمی بیش از ۳۰ سال دارد، ولی به گفته ی پدرش، مانند ۵۰ ساله ها می اندیشد.

روزبه نیز چون مزدک یا بابک ۳۰ ساله است؛ کم و بیش با همان خصوصیات. باز هم هستند: حیدر، سیامک، وارتان، انوشه و ... رحمان و سیمین نیز در راهند. چه پرشمارند. نسلی ساز و برگ یافته به دانش روز و انباشته از آروین های پدران و مادرانشان. نسلی تازه از رهروان راه پیشرفت و روشنایی! بیش از سن و سالشان می دانند و می بینند: با دانشی بیش تر و بینشی دورنگرتر از پدران و مادران خود در همه جای ایران و جهان پراکنده!

چه درست گفته بود مانی در واپسین دم خود به شاپور ساسانی:
«در ویرانی تن من، آبادانی جهانی است!». آری! تن او و تن های بسیاری پس از او را گداختند؛ شمع آجین نمودند؛ شکنجه دادند؛ به سیاهچال افکنده و نابود کردند تا عبرت دیگران شوند؛ ولی هربار، ده ها تن بجای آنها روییدند؛ با همان نام ها و نام های دیگری که به آنها پیوستند:
از مانی تا ارانی و از مزدک تا روزبه!

«در این کشور اگر جبّارها بودند مردمکُش    از آنها بیشتر گردان انساندوست جنبیدند»**

جنگل را بارها و بارها سوزانده اند؛ با همه ی درختان پرشکوه و گل های رنگارنگ آن! مرغان آن را اسیر نموده یا به کوچ واداشته اند؛ ولی هربار دیری نپاییده که جنگل بازهم سبز شده است؛ با همه ی زیبایی هایش و مرغانی که دوباره باز می گردند و غوغای پر شر و شورشان، جنگل را فرامی گیرد. دیر نیست روزی که نسل دیوان و ددان برای همیشه نابود و جنگل زیبا بازهم سبزتر شود؛ آنچنان سبز که از دورترها نیز بتوان آن را دید: جنگلی سراپا انسانی، بی هیچ گرگی در کمین یا دیوی تبهکار. برای به واقعیت در آوردن آن، گرچه وقت تنگ است، ولی ارشمیدس زمان، اهرم هایی بس نیرومندتر از دوران ما در اختیار مزدک ها و بابک ها نهاده تا جهان را تکان دهند و آن را از نو بسازند: جهانی دگر از هرباره! باید به پیشواز آن رفت.

ب. الف. بزرگمهر        ۲۳ شهریور ماه ۱۳۹۰


* با اشاره به بیت:
«قهرمان خیزد از این خاک کهن      بنگاه مزدک ها و بابک ها»

از سروده ی زیبای زنده یاد احسان تبری به نام: «چه اشباحی است در گردش بر این کهسار آبی رنگ»

** از همان سروده

ایران، کشوری از درون چنگ اندازی شده! ـ بازانتشار

جنبش اجتماعی سال ۱۳۸۸ ایران به شَوَند (دلیل) شکاف طبقاتیِ ژرف میان لایه های بگونه ای عمده، میانگین به بالای اجتماعیِ به جُنب و جوش درآمده در آن با لایه های فرودست اجتماعی۱ از سویی و نبود سازمان۲ چپی راستین و رزمنده۳ نتوانست طبقه کارگر و زحمتکشان پیرامون آن را به میدان کارزار کشانده و فرازی توده ای و خلقی۴ یابد. از همین رو، خواست آزادی های اجتماعی به میان آمده در آن، نه بر بنیانی دانشورانه و پیگیر، دربرگیرنده ی حق کار و درآمد و سازمان یابی شایسته ی توده های کار و زحمت در ساختارهای صنفی ـ سیاسی خویش که در چارچوبی بسته، گوشه دار یا کژدیسه با خواست ها و نیازهای برآورده نشده ی انقلاب بهمن ۵۷ و پذیرفتنی ـ و حتا دلخواه! ـ برای کشورهای امپریالیستی استوار شد و مزدوران شان، بسیار زود و به هنگام زیر پوست آن خزیده، جای تهی مانده ی نیروهای پیشروی اجتماعی در رهبری و سمتدهی آن را پر نمودند.

سیاست و شیوه ی برخوردِ «حزب توده ایران»۵ به جنبش اجتماعی یادشده به شَوَندهای گوناگون و برجسته تر از همه، نبود سازمانی خوب ساز و برگ یافته به «سوسیالیسم دانشورانه» درخور شرایط روز از چارچوب دلخواه لایه های میانگین به بالای جامعه با گرایش های آشکار و خودگولزنک لیبرالیسمی وارفته و بی چشم انداز برای میهن مان فراتر نرفت۶ و از همان نخست به دنباله روی آشکار از نیروهای بورژوا لیبرال، اسلام پناهان و اسلام پیشگانی از گونه ای دیگر کشید که گرچه در گفتار و با رویکردی ناراست و دوپهلو به دوران بسیار کوتاه انقلابی در گذشته، بانگِ «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد» که بخودی خود از هیچگونه آرشی برخوردار نیست را سر داده بودند، گوشه ی چشمی نیز به کنار آمدن با کشورهای امپریالیستی و بویژه امپریالیست های «یانکی» و زیر پا نهادن اندک برجای مانده های انقلاب توده ای بهمن ۵۷ داشتند و در سخنرانی های شان، بارها چنین گرایشی را پوشیده و آشکار بر زبان راندند. همه ی این ها در کنار یکدیگر و برخی دیگر واقعیت ها و روندهای به تاریخ پیوسته ی اشاره نشده در اینجا به سردرگمی هرچه بیش تر جنبشی که بنا بر آزمون های تاریخی و بسیاری نشانه ها و نمودها، می توانست فراگیرتر شده به سرنگونی رژیم تبهکار جمهوری اسلامی انجامد، افزود و آن را بی سر و سامان تر نمود.

همان هنگام که کنارِ گودنشینان بسیاری و از آن میان، میرزابنویس های حزب یادشده به «روزشمار نویسی» روی آورده و آتشی سمت و سو نیافته و پر هرج و مرج که هر جا درمی گرفت، می سوراند را باد می زدند، کمابیش روشن بود که چنان جنبشی، نه تنها به بنیادی ترین خواست های خود نخواهد رسید که فرجامی ناگوار و تلخ خواهد داشت و سرخوردگی، سیاست زدگی، روی آوری به درویش بازی و عرفان دروغینی چون آنچه آن «بَل بَل گوشِ»۷ نیرنگباز می پراکند و بسیاری کژدیسگی های اجتماعی دیگر و از آن میان، گسترش پریشانگویی مذهبی، نه تنها در میان توده ی مردم که در میان روشنفکران را دامن خواهد زد. آنچه از همه بدتر بود و زمینه ی شکست های بیش از پیش رژیمی فرسوده و وامانده در گره گشایی ساده ترین دشواری های اقتصادی ـ اجتماعی توده های مردم و نیز سرافکندگی ها و سرسپردگی کنونی آن را بیش از پیش فراهم نمود، ریختن آب به آسیاب امپریالیست ها بود که همه ی نیروهای یادشده در بالا و کمابیش، همه ی حزب ها و سازمان های رویهمرفته فرقه گرای درون و برون کشور از چپ و راست و بیش از همه، گریختگانی از درون و پیرامون رژیم و پناه برده به دامن «شیطان بزرگ»، بگونه ای آگاهانه یا از سر ناآگاهی، خواه ناخواه در آن دست داشتند. در این باره، نمی توان نقش رهبر دَبَنگ و نابکار رژیم را نادیده گرفت و آنچه نمی بایستی به آن دست می زد را ناگفته گذاشت؛ وی که از ایستادگی و پایداری رهبر درگذشته ی انقلاب بهمن برخوردار نبوده و نیست و همواره به پیروی از روندهای سیاسی و گرایش های لایه های اجتماعی فرمانروا بر اقتصاد و سیاست کشور، ناچار به ویراژ دادن، چپ و راست زدن و نمایش هایی گاه بس ریشخندآمیز برای برجا نهادن راه گریز از دری دیگر بوده تا بتواند بر اوج بادهای برخاسته از خزینه اش سوار باشد، پس از دستبرد فراقانونی به اصل ۴۴ «قانون اساسی»، گامی دیگر به سویی برداشت که پیش از آن نیز گرایش خود را به آن نشان داده بود:
«هر زماني كه وقت مذاكره [با آمريكا] فرابرسد، من خودم آن زمان را اعلام خواهم كرد.»۸ و این هنگامی بود که چانه زنی ها و گفتگوهای پنهانی میان نمایندگان رژیم با نمایندگان و نظامیان «یانکی» در عراق درباره سرنوشت آن کشور و چیزهای همچنان ناروشن دیگری جریان داشت یا تاره به پایان رسیده بود و پیش از آن نیز گفتگوهایی با یا بی میانجی، بارها در زمینه هایی دیگر انجام پذیرفته بود؛ بنابراین، آماج گفته ی بر زبان آمده از سوی "رهبر" که نخستین نشانه های سرجُنبانی وی به فشارهای درونی «میوه چینان انقلاب» و از آن میان، کلان بازرگانان و سوداگران شیفته ی «تعامل» با «شیطان بزرگ» را دربر داشت، تنها گامی فراتر از سالیان دراز گفتگوهای پنهانی و روی آوردن به گفتگوهای آشکارتر و بی پرده تر۹ برای گشودن گره کور دشواری های «خورد و برد» با «شیطان بزرگ» برای دریافت پایوری هستی رژیم بود که از زبان یکی از برادران تازی ـ انگلیسی، رفتن به ماه عسل با «شیطان» حتا در کنار «مار غاشیه» در ژرفای دوزخ را نیز در ذهن خویش می پرورانید؛۱۰ گفتگوهایی آشکار که پیش از آن، نه "رهبر" دَبَنگ و نه کسی دیگر، زَهره ی پیشنهاد آن را نداشت!

شکست جنبش سال ۱۳۸۸ که در میانه ی کارزار آن، سست و پوشالی بودن ساختار رژیم نیز بروشنی به نمایش درآمد و افزون بر موش های گریخته از «کشتی نظام»، دورویان، فرصت جویان و طرفداران «حزب باد»، چون آن یکی برادرِ تازی ـ انگلیسیِ تمرگیده بر جایگاه ریاست مجلس فرمایشی، پشت به باد داده و سرِ خر را به سویی دیگر چرخاندند، هم زمینه ی گفتگوهای آشکار با «یانکی» ها را آماده نمود و هم آن را به رژیم فرسوده و از بنیاد لرزان و سست شده با تن دادن به قراردادهایی ننگین و ایران بربادده و خواری و سرسپردگی هرچه بیش تر و آشکارتر گرانبار نمود. نشانه های آن را در وادادگی های "رهبر"، هر دو چشم را فروبستن به رویدادهای ناگوار و سهمگین۱۱، ناسزاگویی های از سرِ بیچارگی وی به زمین و زمان و حتا برخورد "دلسوزانه" و آبزیرکاهانه ی «برادر بَرَک حسین» به وی گواه بوده ایم! 

 همه ی این ها از سال ۱۳۸۸ به این سو، شرایطی برای کشورمان رقم زد که از بسیاری سویه ها در جهان بی همتاست و شاید از دیدگاه تاریخی نیز بی پیشینه باشد:
کشوری از درون چنگ اندازی شده که شرایط اقتصادی ـ اجتماعی آن با کم و بیش هیچ کشوری در جهان، حتا خودکامه ترین شان، همانند نیست؛ اگر در بسیاری از دیگر کشورها با نادیده گرفتن سمتگیری اقتصادی ـ اجتماعی هر یک، روند چرخش اقتصادی با روند اجتماعی رویهمرفته سازگار و همراستا بوده و با فراز و نشیب های ناگهانی و پدیده هابی پیش بینی نشده همراه نیست، در ایران کنونی با چنین روند و پدیده هایی که گاه چون زمین لرزه تار و پود جامعه را درمی نوردد، روبروییم که به باور من، پی گرفتن همان راه رویش اقتصادی ـ اجتماعیِ کهنه و ناسازگار با خواست های انقلاب سترگ بهمن ۱۳۵۷ ایران و فرانروییدن انقلاب سیاسی به انقلاب اجتماعی، بنیاد و برجسته ترین شَوَند آن است؛ بگونه ای که بسیاری از آن خواست ها حتا در چارچوب اصلاحات اجتماعی ـ اقتصادی («رِفُرم») نیز جامه ی عمل نپوشیدند.۱۲ 

اگر به روند تاریخی پیموده شده ی سازند۱۳ سرمایه داری (امپریالیستی) در دوره ی پس از انقلاب بهمن ۵۷ تاکنون باریک تر شویم، خواهیم دید که همزمان با گسترش بی پیشینه ی این سازند در تار و پود اقتصاد و جامعه کشورهای گوناگون («گلوبالیسم سرمایه داری»)، سمت و سوی فروکاستی (نزولی)۱۴ و نمود بیش از پیشِ سرشت سرکوبگرانه ی آن، کاهش دامنه و پایداری هرگونه «اصلاح اجتماعی ـ اقتصادی» به سود نیروهای کار و زحمت در همه ی کشورهای جهانِ سرمایه و از آن میان، ایران را در پی داشته و دارد. از همین رو، پیگیری راه رشد سرمایه داریِ دوران رژیم ستمشاهی و نیز پاسداری از ساختارهای دیوانسالاری کهنه ی ناسازگار با چنان انقلابی توده ای با اندک دگرسازی هایی زیر پوشش "اسلام"، همه ی آخشیج های بایسته برای شکست انقلاب در چارچوب روندِ تاریخی یادشده را از همان نخست در زهدان خود می پروراند.۱۵سی سال و اندی بدرازا کشید تا ضدانقلاب به پوستین «اسلام» درآمده، واپسین برجای مانده های آن انقلاب سترگ را چون برفی لگدمال شده و آغشته به چرک و خون بروبد و در کالبدِ بورژوازی سوداگر و داد و ستدپیشه ای با وابستگی های بیشمار به سرمایه امپریالیستی از نو در ایران زمین جان بگیرد. در روندی جانکاه و سراشیبی، گره دشواری های اقتصادی ـ اجتماعی دوران ستمشاهی نه تنها به شیوه ای انقلابی به سود توده های کار و زحمت گشوده نشد که حتا در چارچوب «اصلاحات اجتماعی ـ اقتصادی» نیز به آن ها پاسخی داده نشد. گره هایی تازه بر گره های کهنه افزوده و ناهمتایی (تضاد) های درونی و برونی رژیمِ میوه چین انقلابی توده ای، هرچه بیش تر رویهم انباشته شد. به این ترتیب، در روندی که بویژه از سال ۱۳۸۸ به این سو، بیش از پیش رخ نمود، افزون بر شکاف ژرف طبقاتی و زمینه ساز گسست خلق های ایران زمین، رویارویی توده های مردم ایران با رژیمی پوسیده از درون نیز از گسترشی بیمانند برخوردار شد؛ پدیده ای که از یکسو، رژیم اسلام پیشه را افزون بر وابستگی های اقتصادی به وابستگی سیاسی و پشت دادن به نیروی کشورهای امپریالیستی حتا با زنهارخواهی (خیانت)  و زیر پا نهادنِ ناوابستگی (استقلال) کشور کشاند و از سوی دیگر، سرکوب توده ها و پایمال نمودن حقوق اجتماعی و مدنی زیر پوشش قانون های شتری شریعتی وامانده را گسترشی همه سویه بخشید:
واکنشی زنجیره ای که بازتاب آن در پهنه ی اقتصادی ـ اجتماعی از سویی با پیشبرد سیاست های دستور داده شده از سوی نهادهای بزرگ سرمایه امپریالیستی چون «صندوق جهانی پول» و «بانک جهانی» و خصوصی سازی های گسترده و بی بند و بار، نابودی بیش از پیش ساختارهای اقتصاد ملی و بیمار کشور را در پی داشت و از دیگر سو، در سنجشی نسبی با اقتصادی زاینده و فرآورنده، شمار بسیاری سرکوبگر و خبرچین را در چارچوب سازمان ها و نهادهایی چون «بسیج»، «سپاه»، «امر به معروف و نهی از منکر» برای انجام کارهایی نازا و زیانبار بکار گرفت تا مردمی تنگدست شده و خوگرفته به پریشانگویی های مذهبی را بازهم بیش تر مهار و سرکوب کنند. این نیز بماند که به عنوان نمونه، پای خبرچین ها و تروریست های شان تا ژرفای اروپا و جاهای دیگر جهان نیز کشیده شده است.

با آنچه بگونه ای فشرده در میان نهاده شد، در کشوری با چنان ویژگی هایی، دیگر کم ترین نیازی به چنگ اندازی نیروی بیگانه به ایران زمین نیست.۱۶ رژیم ضدِّملی، زنهارخواه و وابسته به کشورهای امپریالیستی، در کردار به چنین کاری دست یازیده و گرامی میهن مان را به کشوری زیر یوغ بیگانه دگردیسه نموده است. اینکه چنین رژیم دست نشانده ای، بگونه ای چشمگیر سیاست نابودی طبقه کارگر کشورمان را در پیش گرفته یا زنان برومند و سرفراز ایرانی را به "گناه" همیاری گسترده و داشتن نقشی پیشرو و برانگیزاننده در انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ و سر فرود نیاوردن در برابر زورگویی های مشتی زالوی شکمباره و تن ندادن به روسپیگری زیر برنام و به بهانه ی "قانون" های شریعتی وامانده و زن ستیز به هر بهانه ای بیکار می کند۱۷، بخوبی گواه بخشی از واقعیت های دردناک اجتماعی است که فرومایگی و بزهکاری های کوچک و بزرگ از یکسو و سرخم نمودن در برابر "دست سرنوشت" از سوی دیگر را در جامعه ی ایرانی گسترشی چشمگیر بخشیده است.

به پندار من، پیگیری چنین اوضاعی در کشورمان، در شرایطی که رژیمی ضدملی و تن به خواری و زنهارخواهی داده، تنها به پشتوانه ی نیروهای امپریالیستی همچنان روی پاست و نیروهای سیاسیِ پاسخگو در برابر تاریخ، نه تنها برای سرنگونی آن برنامه ای ندارند که همگام با دولت «زهدان اجاره ای» از برخی شعارهای گذشته ی خود نیز چشم پوشیده و سر در لاک فرو برده اند، آشوب های کور و هرچ و مرج جویانه در همه جا را دامن خواهد زد که هم اکنون گواه اوجگیری آن در برخی جاهای ایران هستیم؛ آشوب هایی که با کژدیسه نمودن دانسته و آگاهانه ی آن ها از سوی رژیم تبهکار و لانه ی مزدوران امپریالیست به سوی چالش هایی از گونه ی «جنگ بر سرِ آب» و مانند آن کشانده شده، زمینه ی جنگ های برادرکشی آینده را فراهم خواهد نمود؛ از سوی دیگر، پیگیری چنین اوضاعی، جنگ مسلحانه ی توده ای و بگمان نیرومند، جنگ آزادیبخش خلقی را ناگزیر خواهد نمود که به نوبه ی خویش، واگرایی اقتصادی ـ اجتماعی بیش از پیش و گسست میان خلق های ایران زمین را دامن زده و در شرایطی جداگانه و هم اکنون پیش بینی ناپذیر می تواند به جدایی بخش های دیگری از پیکر ایران زمین برجای مانده از دوران کهن بیانجامد؛ آنچنان شرایط و اوضاعی که این یا آن خلق ناگزیر به جداشدن از سایر خلق ها و پیگیری راهی دیگر شود.۱۸ 

«... باید کاری هرکول وار و شاید بیش از آن به انجام برسانیم. اگر آن پهلوان افسانه ای، آب دو رودخانه را به آخوری به نام ”اوژیاس“ با شمار بسیاری گاو که سی سال پاک نشده بود، بست تا پلشتی های تلنبار شده آن را یکسره بشوید و از ناپاکی بزداید، ما نیازمند کوششی بیش از آن خواهیم بود تا خیمه و خرگاهی پلیدتر و ناپاک تراز آن آخور با همه ی جانوران درونش از خر و گاو گرفته تا گراز و بوزینه را به آب و آتش بسپاریم. هنگام آن دیر یا زود فرا خواهد رسید؛ سوخت و سوز نیز نخواهد داشت؛ گرچه نیازمند کاری پهلوانی و هرکول وار است؛ کاری که تنها از دست توده های مردم و در پیشاپیش آن ها طبقه کارگر ایران برخواهد آمد.»۱۹ 

ب. الف. بزرگمهر    ۱۵ اَمرداد ماه ۱۳۹۴ 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/08/blog-post_75.html 

پی نوشت: 

۱ ـ برجسته ترین عامل «عینی» از دید نگارنده 

۲ ـ پارسی نویسی:
 کاربرد واژه ی پارسی «سازمان» را از هر دو سویه ی آرش دربرگیرنده تر درونمایه و برونزد پارسی آن، سزاوارتر از کاربرد واژه ی از ریشه ی عربی «حزب» می دانم و آن را سپارش می کنم. 

۳ ـ برجسته ترین عامل «ذهنی» از دید نگارنده 

۴ ـ دو واژه ی «توده» و «خلق» از آرشی کم و بیش یکسان برخوردارند؛ در اینجا، دانسته هرکدام را به آرش باریک تر خویش آورده ام که در آن «توده» از مانشی دربرگیرنده تر و گسترده تر از «خلق» برخوردار است و این یکی، بویژه با چشمی به واقعیتِ چندخلقی بودن کشور اشاره شده است. 

۵ ـ یادآوری نام و پرداختن به شیوه های کار آن حزب به شَوَند پرچمداری و نشانگذاری آن در تاریخ کنونی ایران، بویژه تا کودتای ننگین ۲۸ اَمرداد ماه ۱۳۳۲ است؛ وگرنه، چنانچه سخن تنها بر سر رویکردهای این حزب در سی و اندی سال گذشته بود، هرگز از آن یاد نمی کردم.  

۶ ـ گرچه در کردار اجتماعی به چنان آماج ها و چارچوب دلخواه دست نمی توان یافت؛ به این شوندِ ساده که لایه های اجتماعی یادشده از هیچگونه افق و چشم انداز اقتصادی ـ اجتماعی جداگانه برخوردار نبوده و گرایش های طبقاتی شان، بسته به این که به کدامیک از دو قطب جامعه ای طبقاتی (در سازند سرمایه داری: طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار) نزدیک تر است، کالبد می یابد.
«این نیروها مانند پرده های آکوردئونی که به این دسته یا آن دسته ی آکوردئون نزدیک تر یا دورترند، به همان نسبتی که به یکی از دو طبقه ی بنیادین جامعه ی سرمایه داری: طبقه ی کارگر یا طبقه ی سرمایه دار دورتر یا نزدیک ترند، دارای موضعی انقلابی تر یا ضد انقلابی ترند. این نیروها که دربرگیرنده ی لایه های گسترده ی میانی جامعه اند، از افق و دورنمای مستقل سیاسی و اجتماعی برخوردار نیستند و نمی توانند باشند. دشواری کار نیز در همینجاست و افزون بر آن، هستی گرانبار و دیرپای خاورخودکامگی در میهن مان، داوری درباره ی این یا آن آدم را بازهم دشوارتر می کند؛ تنها سنگ محکی که برجای می ماند، عملکرد سیاسی ـ اجتماعی آن هاست ...» 
«خود و دیگران را نفریبیم!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۷ اسپند ماه ۱۳۹۱
http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/03/blog-post_1875.html 

«لایه های میانگین اجتماعی که از هیچگونه افق طبقاتی ـ تاریخی برای ساخت سامانه ای جداگانه برای خود برخوردار نبوده و مانند پرده های آکوردئون، میان دو قطب اصلی جامعه درگیر، پراکنده و نزدیکی نسبی به این یا آن قطب دارند با به قدرت رسیدن طبقه کارگر بازهم بیش تر دگرگون شده و در صورت کاربرد سیاستی هوشمندانه از سوی حزب طبقه کارگر، هرچه بیش تر به سوی این حزب و گرایش به برنامه ی عمل آن که به هیچ رو با آن «ناهمتایی (تضاد) آشتی ناپذیر» («آنتاگونیسم») ندارند، گام برمی دارند. دلیل آن نیز این است که طبقه کارگر و حزب وی در روندی که آغازگر از میان رفتن (زوال) دولت بورژوازی در روندی مرحله ای است، نه تنها نماینده ی طبقه ی خود که جز برجای مانده های (همبود) سامانه ی در حال فروپاشی سرمایه داری، نماینده ی سرتاپای جامعه و از آن میان لایه های اجتماعی میانی است که با طبقه ی کارگر ناهمتایی آشتی ناپذیر ندارد ...»
«خرسندی با لبخندی تلخ! مگر شدنی است؟!»، ب. الف. بزرگمهر، پنجم اردی بهشت ماه ۱۳۹۲
http://www.behzadbozorgmehr.com/2013/04/blog-post_25.html 

۷ ـ «بَل بَل گوشِ» به کسی گویند که گوش های بزرگِ برافراشته (عمود بر سر) دارد. نیازی به آوردن نام یکی از آن «بَل بَل گوشِ» های مزدور نیز نمی بینم؛ بگمانم، همین نشانه برای شناسایی این "استاد" بیمایه بس باشد! 

۸ ـ سخن سرایی وی، بگمانم در مشهد، سال ۱۳۸۶ 

۹ ـ آشکارتر به این شوند که گفتگوهای کنونی رژیم و «سیاه بازی هسته ای» پی گرفته شده که همه چیز در آن پنهان نگاه داشته شده را نمی توان گفتگوهایی آشکار نامید. نیاز این رژیم پلید به پنهانکاری و ساخت و پرداخت عبارت های پوچی چون «بسته شفاهی» به اندازه ای بسنده، گویای ماهیت زنهارخواهانه ی (خائنانه) آن است که هم اکنون نیز بخشی از قراردادهای ننگین و فراقانونی بسته شده را زیر پوشش قراردادی جداگانه با «بنگاه جهانی انرزی اتمی» و مانند آن از دید مردم ایران و حتا نمایندگان مجلس فرمایشی اش پوشیده نگاه داشته است.   

۱۰ ـ «اگر منافع نظام ایجاب کند با آمریکا و حتی در قعر جهنم هم با همه مذاکره می کنیم.»، جواد لاریجانی، ۱۷ آبان ماه ۱۳۹۱ در «چهارمین گردهمایی معاونان آموزشی دانشگاه‌ها»، خبرگزاری مهر 

۱۱ ـ پیش از آن و در موردهایی دیگر، تنها یک چشم خود را همّ می گذاشت؛ ولی این بار و در این مورد، هر دو چشم خویش را دانسته و آگاهانه بست:
نشانه ای روشن از دست اندرکار بودن و حتا پیشگام شدن خود وی در پیشکش یکی از ارزشمندترین دستاوردهای دانشورانه و فنی ایران به پای «خوک» ها و به گردن گرفتن بندگی و مزدوری سرمایه و سیاست امپریالیستی برای پایوری هستی رژیم ننگین و تبهکاری که خود «لولوی سر خرمنِ» آن است. 

۱۲ ـ  «موش نقب زن تاریخ» کار خود را می کند و به هر رو راه خود را می گشاید. آنچه با انقلاب و اصلاحات انقلابی، توده های کار و زحمت را سیراب نکرد، با اصلاحات نیم بند سرمایه داری، لقمه نانی همراه با سرکوب و داغ و درفش در سفره تهی زحمتکشان می نهد.
«آدم دست چپ و راستش را هم گم می کند!»، ب. الف. بزرگمهر، ۴ اسپند ماه ۱۳۸۹
http://www.behzadbozorgmehr.com/2011/02/blog-post_23.html 

«رفرم» (reforme) 

رفرم که به پارسی آن را اصلاح (و بیش تر به صورت جمع ـ اصلاحات) می گویند، اقداماتی است که برای دگرگونی و جابجایی برخی از سویه های زندگی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی انجام می گیرد، بی آنکه بنیاد جامعه را دگرگون سازد؛ از آن میان: رفرم اراضی، رفرم  اداری، رفرم آموزشی، رفرم بازرگانی، رفرم انتخاباتی و غیره.

رفرم آن چنان دگرگونی هایی است که از چارچوب سامانه ی اجتماعی معین فراتر نمی رود و تناسب نیروی سیاسی لحظه موجود را کم و بیش بازمی تاباند. رفرم یا اصلاحات در هر پهنه ای از زندگی جامعه فرآورده ی پیکار طبقاتی است؛ ولی طبقه ی حاکمه می کوشد برای از میان برداشتن فشار طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، تنها به آن رفرم هایی بسنده کند که به هستی و چیرگی آن زیان نزند و آماجش پایداری وضع و جلوگیری از دگرگونی بنیادیست و بیگمان در جریان کار همیشه می کوشد تا آنچه را که به زور از دستش گرفته اند، دوباره بگیرد یا به شکل نیمه کاره و تکه تکه شده، کار را فرجام دهد.

... انقلاب و رفرم دو مانش (مفهوم) اند که همیشه در محور ایدئولوژی و سیاست جنبش کارگری قرار داشته اند. استراتژی و تاکتیک درست و لنینی احزاب کمونیست، دریافت هماوندی دیالکتیکی میان این دو مانش و روش بنیادین در برابر آن ها را ناگزیر می کند. ولادیمیر ایلیچ لنین می نویسد:
«مانش رفرم بدون شک با مانش انقلاب رودرروست. فراموش کردن این رودررویی و نادیده گرفتن مرز میان این دو مانش، ندانمکاری های جدی در پی دارد؛ ولی این رودررویی، مطلق و این مرز جامد نیست که زنده و جنبنده است. در هر مورد مشخص، باید آن را روشن کرد.
...
 کمونیست ها در همان هنگام که برای انجام قاطع و پیگیر رفرم ها ، بهبود وضع زندگی زحمتکشان و دگرگونی در وضع اقتصادی و از میان بردن برجای مانده های هماوندی های پیش از سرمایه داری مانند «هماوندی های ارباب ـ رعیتی» و غیره برای اصلاحات در زندگی اجتماعی و دستیابی به حقوق و آزادی های دموکراتیک و گسترش دموکراسی پیکار می کنند فراموش نمی کنند که این دگرگونی ها هر اندازه هم مهم باشد، سرمایه داری را از میان نمی برد. آنها رفرم را فرآورده ی فرعی پیکار انقلابی می دانند و از آن برای بیداری و سازماندهی توده ها و به چنگ آوردن سنگری برای یورش به سنگر جلوتر و پیشبرد آماج انقلابی خود سود می برند . 

کمونیست ها نه تسلیم این نظریه می شوند که رفرم گره همه ی دشواری ها را می گشاید و انقلاب و هستی حزب انقلابی دیگر بایسته نیست و نه تسلیم این نظریه که باید با هر رفرمی مخالفت کرد و هرچه وضع بدتر باشد، بهتر است. آن یکی نظریه ای است راست و تسلیم طلبانه و این یکی، نظریه ای فراچپ و ماجراجویانه.  گاهنامه ی «دنیا»، ارگان تئوریک و سیاسی حزب ما نوشته است:
«مارکسیسم ـ لنینیسم مخالف رفرم نیست. اصلاحات و رفرم هایی را که در کادر سرمایه داری انجام می گیرد، نفی نمی کند. مارکسیسم ـ لنینیسم برآنست که رفرم، فرآورده ی فرعی انقلاب است. فشار انقلابی توده ها گاه که پیروز نمی شود هیات حاکمه را به عقب نشینی و به تن دادن به رفرم ها وامی دارد. حزب انقلابی باید مردم را به پیکار برای ژرفش این رفرم ها و واداشتن هیات حاکمه به عقب نشینی بیشتر سوق دهد و چنانچه لنین می گوید از رفرم ها برای گسترش پیکارهای طبقاتی سود برد.
اگر درون جنبش کارگری، کسی این رفرم ها و دگرگونی ها و اصلاحات را چاره ی دردها و گره گشای  دشواری ها و دگرگون کننده ی بنیان اجتماع بداند، وی را «رفرمیست» می نامیم. «رفرمیسم» عبارتی است در مورد آن جریان سیاسی درون جنبش کارگری که دشمن مارکسیسم و منافع بنیادین طبقه کارگر است؛ پیکار طبقاتی و بایستگی انقلاب را نفی می کند و تنهابه رفرم ها و اصلاحاتی که در بنیاد سرمایه داری تاثیری ندارد، دل خوش می کند. پس اگر رفرم و اصلاحات، هماوند با تدبیرها و کارهای هیات حاکمه است، «رفرمیسم» عبارتیست در مورد تسلیم طلبان راستِ درون جنبش کارگری. حزب های «سوسیال دموکراتِ» راست و اعضای انترناسیونال سوسیالیستی نمونه های آن هستند.  

برگرفته از «واژه نامه ی سیاسی»، رفیق قهرمان، زنده یاد امیر نیک آیین با ویرایش و پارسی نویسی اینجانب: ب. الف. بزرگمهر

۱۳ ـ پارسی نویسی:
واژه ی زیبای «سازند» را همتراز واژه ی لاتینی «فُرماسیون» (formation) در چارچوب اقتصادی ـ اجتماعی آن بکار برده ام. از دید من، کاربرد این واژه از واژه ی از ریشه عربیِ و جاافتاده ی «نظام» بهتر بوده و از آرشی ژرف تر و دربرگیرنده تر از آن برخوردار است. به عنوان نمونه، می گوییم:
سازند سرمایه داری، سازند برده داری، سازند خاوندی 

۱۴ ـ  پارسی نویسی:
بجای واژه ی از ریشه عربی «نزول» (و «نزولی») می توان از آمیخته واژه ی پارسی «فروکاست» (و «فروکاستی») بهره جُست. 

۱۵ ـ "کمونیست" های «پیشانی سپید» دوران انقلاب بهمن ۵۷ که بسیار دیر نیز به میدان کارزار اجتماعی پا نهادند، این نکته ی برجسته ی تئوریک ـ سیاسی از دیدگاه «سوسیالیسم دانشورانه» را نادیده گرفته به آن کم بها دادند یا از بنیاد آن را ندیدند! برای من سال هاست که بیمایگی برنام هایی چون «فیلسوف» و «نظریه پرداز» که به کسانی داده می شود و همچنان می شود، روشن و ریشخندآمیز است؛ به آن، در جایی اشاره کرده ام و پرسشی خوب در این زمینه را نیز به شَوَندهایی روشن و از آن میان زنده بودن یاد چنان آدم هایی در جان و خِرَدم از سویه هایی دیگر، بی پاسخ نهاده ام؛ گرچه، کارکرد آن «بلانکیست» نادان و کوته بین را از هیچ سویه درست نمی بینم؛ یادداشت هایی درباره ی کارکرد ماجراجویانه و سخت گمان برانگیز وی نیز دارم که به همان شَوَندها هنوز منتشر نکرده ام. به هر رو، هرگاه که به وی و شیوه های کارکرد کوته بینانه و ماجراجویانه اش اندیشیده ام، احساسی چندش آور در من برانگیخته است. بگمانم، هیچکس چون وی، آبروی حزب روزبه و سیامک و ده ها هزار توده ای از جان گذشته و استخوان خردکرده در میان توده های مردم را نبرده است؛ فرجام کارش نیز بس ناگوار و پندآموز است.  

 ۱۶ ـ گرچه از دیدگاهی درونی و با بدیده گرفتن کوته بینی و رویکردی آمیخته به واماندگی رژیم تبهکار و بگونه ای گذرا از دیدگاه تاریخی! زیرا چنین شرایط اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی از هرباره، آبستن فروپاشی ایران زمین است و همانگونه که در برخی از نوشتارهای پیشینم در این باره آورده ام، «سناریوی بنیادین» و سیاست دوربردی (استراتژیک) کشورهای امپریالیستی و بویژه «یانکی» ها بر بنیاد چنان زمینه ای «عینی» (و نه اراده گرایانه، آنگونه که برخی می پندارند!) سمتگیری شده است. رگه ی سرخ آن «سناریو» و سیاست دوربردی را با درنگ و باریک بینیِ بیش و پیگیرتر می توان در کالبد سیاست های کاربردی (تاکتیکی) شان بخوبی دید و بازشناخت.    

۱۷ ـ بنا بر برخی آمارهای نه چندان رسمی، تنها از هنگام دستیابی آخوند پفیوز امنیتی: حسن فریدون روحانی شده به جایگاه ریاست جمهوری پوشالی رژیم، شمار بسیاری از زنان (به گفته ای بیش از ۵۰۰۰۰ تن) از نهادها و اداره های دولتی و وابسته به آن در سراسر کشور بیرون رانده شده اند. بر پایه گزارش «مرکز آمار ایران»، نرخ بیکاری در میان زنان جویای کار از ۶/ ۳۲ درصد در سال ۱۳۸۴ به ۴/ ۴۳ درصد در بهار سال ۱۳۹۳ افزایش یافت. به گفته ی شهیندخت مولاوردی، «معاون امور زنان و خانواده رییس‌جمهور»، ۸۲ درصد زنان سرپرست خانواده بیکار هستند. بر پایه ی واپسین آمارهای رسمی از سوی «مرکز آمار ایران»، بیکاری زنان نیز دو و نیم برابر مردان برآورد شده و نرخ همیاری اقتصادی زنان در سال ۲۰۱۳ در سنجش با سال ۲۰۰۹ از ۱۶ درصد به اندکی بالای ۱۲ درصد رسیده است.

روشن است که در پی سیاست دانسته و آگاهانه ی گسترش روسپیگری زیر پوشش شریعتی وامانده و زن ستیز از سوی رژیم پلید فرمانروا که به عنوان نمونه در شهر مشهد بکار گرفته شده و پای «ایرانگردان جویای همبستری با زنان ایرانی» را از کشورهای عرب و سایر کشورها به ایران گشوده، دستکم بخشی از زنان بیکار شده و بی پشتوانه ی خانوادگی و اجتماعی نیرومند به این کار تن داده و می دهند. آمارهای تکان دهنده در این باره بخوبی گواهند. 

۱۸ ـ دانسته از کاربرد عبارت «راهی ناوابسته یا مستقل» خودداری ورزیدم؛ زیرا در شرایط کنونی جهان، چنان خلق هایی برای پابرجا ماندن، ناگزیر به کشورهای بزرگ و نیرومند منطقه ای و جهانی وابسته شده و به سیاست های آن ها تن خواهند داد. 

۱۹ ـ «به امید چنان روزی به پیشواز سال نو می روم!»، ب. الف. بزرگمهر، ۲۹ اسپند ماه ۱۳۹۳
http://www.behzadbozorgmehr.com/2015/03/blog-post_387.html
برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!