«مردم در روی زمین برای کامیاب شدن یک چیز کم دارند و آن اعتماد به یکدیگر است؛ ولی این دانش برای کسانی که قلبی کوچک و روحی پست دارند و جز قانون سود شخصی هیچ قانونی نمی شناسند، دسترس پذیر نیست.» فارس پورخطاب هراتی

والاترین کاربرد نویسندگی این است که آزمون را به دانایی فرارویاند! ایگناتسیو سیلونه

۱۳۹۵ خرداد ۸, شنبه

صفا

بازانتشار


صفیه حاتمی (عضو مشاور کمیته ی مرکزی حزب توده ی ایران) در شصت و اندی سن، وقتی در سال ١٣٦٠ در شهر لایپزیگ به بیمارستان می رفت، به مناسبتی به ما نامه نوشت و در آن نامه ی کوچک، یادآور شد که او به بیمارستان می رود و «اگر زنده بماند ...» که این جمله در نظر ما تکان دهنده و عجیب بود؛ زیرا به نظر می رسید که صفا نباید بمیرد و مُردنی نیست.

صفیه حاتمی (خواهر هدایت حاتمی عضو کمیته ی مرکزی) و از دوستان نزدیک و همرزمان خسرو روزبه بود. من به صفا «ژنرال صفا» می گفتم؛ زیرا مانند یک ژنرال پروسی عهد بیسمارک، باانضباط، منظم، تمیز، سختگیر، جدی و شجاع بود؛ از آن ایرانیانِ کمیاب از جهتِ جدی بودن. 

صفا در زندگی خصوصی سعادتمند نبود. از شوهر اول و دومش که آدم های شایسته ای نبودند، جدا شد و به عنوان یک انقلابیِ مجرد می زیست. علیرغم تلاش برای لاغر شدن، زنی فربه مانده بود. کوته قامت، سبزچشم، خوش منظر و عینکی بود. شاید یکی از بهترین ماشینیست های اداری تهران بود که مدت ها در وزارتخانه ها ریاست بخش های ماشین نویسی را داشت. وقتی یک ورقه «اَجَق وَجَق» دست نویس را به او می دادید، آن را ابتدا با دقت می خواند؛ اصلاح و نقطه گذاری می کرد؛ اگر در موردی سختیِ املایی یا انشایی یا مضمونی داشت با نویسنده اش در میان می گذاشت. پس از مسلط شدنِ کامل بر متن، آن را با دقتِ حفظ فواصل و حواشی، ماشین می کرد. سپس بارِ دیگر آن را تصحیح می نمود و آنگاه ورقه ی آماده شده را به صاحبش می داد. اکثریتِ مطلقِ آثار حزبی ما در مهاجرت، خواه کتاب و جزوه، خواه اعلامیه و روزنامه، خواه نشریافته و خواه نشرنیافته که خود کوهی از مصالح است، حداقل بیست سال تمام، به دست صفا تدارک می شد. در اتاق تنهای خود می نشست و محیط را به قولِ آلمان ها برای خود «Gemütlich» یعنی هم راحت و هم مطبوع می ساخت: چای، سیگار، غذا، بُن بُن و سپس به کار مشغول می شد. برای کار وقت نمی شناخت. بسیار رخ می داد که همه محلِ کار را ترک کرده بودند و به قولِ کارکنانِ آلمان ها، تنها «تانته زافا» یعنی خاله صفا به کار مشغول بود؛ ولو تا نیمه شب. 

در موضعگیری های سیاسی و اخلاقیِ خود نیز به همین اندازه پیگیر، یکدنده و آهنین بود. کسی که به او امتحان بدی از جهت ایمانی و اخلاقی می داد در دادگاهِ درونش برای ابد محکوم می شد. هیچ قدرتی نمی توانست صفا را راضی کند که نسبت به کسانی که به فرومایگی آن ها پی برده بود، گذشت داشته باشد. قاسمی و فروتن را تا زمانی که از خود گرایش های مائوئیستی نشان نداده بودند، بسیار دوست می داشت؛ ولی پس از این جریان، آنها برای صفا نابود شدند. برعکس به کسانی که به آنها اعتمادِ اجتماعی و انسانی می یافت، سخت مهربان و فداکار بود؛ مانند خدمتکاری به آنها یاری می رساند. ژنرالِ آهنین به خاله ای نازنین بدل می شد. 

صفا مدتها بود که از دردهای «گاستریتیس» (Gastritis) عذاب می کشید؛ ولی این دردها را می شد با دوا تسکین داد. این دردها، سرطان یا قرحه معدی یا زخم اثناعشر نبود؛ ولی صفا عجیب به پزشکی و پزشکان اعتقاد داشت و دستور آنها را با همان پیگیریِ ویژه ی خود اجرا می کرد. همین خاصیتِ او، او را به بیمارستان کشید. عمل جراحیِ اول بدونِ موفقیت بود و عملِ دوم صفا را از اغماء خارج نساخت و در حالی که همه آرزومندِ بازگشت او بودند، خبرِ درگذشتش را شنیدند؛ نامنتظر و سنگین! 

چرا صفا به ایران نیامد؟ علیرغم میلِ خود. او به تدارکِ چند کتاب مشغول بود و می بایست آنها را خاتمه دهد و سپس به ایران بیاید؛ ولی بعدها جناحِ راست مانعِ بازگشتِ انقلابیون توده ای شد و صفا در مهاجرت به معنای کامل دفن گردید. 

این ها تبهکاری های کوچکی است که مرتکب یا مرتکبینِ آنها شناخته نیستند؛ ولی به هر جهت نامِ آنها تبهکار است. 

عشقِ صفا به دیدارِ مجددِ وطن به ویژه برای شرکتِ دوباره در مبارزه ی اجتماعی، شدید بود. او هنوز نیرو و انرژیِ جوانی را با خود داشت و می توانست ده سالِ تمام فعال باشد. صفا در ایامِ توقف در ایران در سامانِ به اصطلاح «اندر مخفی» همراهِ روزبه و همکارانش کار می کرد. تنها زنی دلدار و جدی و بی باک مانند او می توانست در کنارِ مردانی مانند روزبه کار کند. روزبه به صفا و برادرش علاقه ی خویشاوندگونه ای داشت و اگر زنده بود، مسلما ماتمِ صفا، او را سخت آزار می داد. 

دریغ که صفا دیگر نیست! این را نمی توان باور کرد! این اندازه او از نشاط هستی و اراده ی نبرد و نظمِ حیاتی سرشار بود! هنگامی که افراد در میان ما به سر می برند، می روند و می آیند، می خندند، غذا می خورند، درباره ی مسایل عادی مانند برف و باران و اتوبوس و خرید و فروش و غم و شادی های بی اهمیتِ روزمره ی خود گفتگو می کنند، جوهرِ انسانی آنها در پسِ این امورِ عادی پنهان است و شخص نمی تواند به درستی درک کند چه چهره ی داستانی در کنارش به سر می برد؛ ولی مرگ، شاخ و برگ ها را می زند و جوهره ی نهفته را عیان می سازد. ناگهان صفا می ماند مانند یک «الکترا»، یک «ایفی ژنی»، یک «منیژه»، یک «گُردیه» ... شخص به یاد می آورد که چه اندازه خویشتنداری، فرهنگِ سخن و رفتار، احساسِ وظیفه شناسی، فداکاری به همنوع در این بانوی فربه و عینکی و چشم سبز که گاه از صمیمِ دل می خندید، به ودیعه نهاده شده بود. 

نمی توان از گفتنِ این سخن خودداری کرد که صفا از دوستانِ نزدیکِ خانواده ی ما بود. زندگی، او را از دوستانِ نابرازنده ای که داشت به تدریج رانده ساخت تا سرانجام کسانی را یافت که به او علاقه ای ژرف و بی توقع داشتند. ناگاه می دیدی که زنگِ در چندبار پی در پی صدا می کرد. روشن است؛ این صفا بود! با وجود سنِ بالا مانند دختر جوانی شیطان و پرانرژی بود و دل و دماغ داشت. در برف و باران و بادهای تند لایپزیگ، تر و خیس وارد می شد. پالتو و روسری را برمی داشت؛ عینک خود را می سترد؛ خنده ی تاریخی اش چهره اش را ترک نمی گفت. دخترهای ما که از مداخله ی دائمی «معلم وار» «تانته زافا» (Tante Safa) گاه پکر می شدند، به ما خبر می دادند که «او» آمده است و همسرم و من با شادمانی به سوی او می دویدیم؛ زیرا می دانستیم صفا کیست؛ ولی دیگر آن روزها نیست و صفا که آرایه ی پرتوی آن روزها بود نیز دیگر نیست:
ئم انقضی تلک اسلئون و اهلها        و کانّها و کانّهم أحلامُ* 

* آن سال ها گذشتند و اهلِ آن سال ها گذشتند؛ چنانکه گویی هم آن سال ها و هم مردم آن سال ها رویایی بیش نبودند!
برگرفته از کتاب «از دیدارِ خویشتن ـ یادنامه ی زندگی»، نوشته ی زنده یاد احسان تبری، چاپ تهران، ١٣٨٢ 

این یادنامه در نشانه گذاری ها از سوی اینجانب ویرایش شده است.     ب. الف. بزرگمهر

هژدهم امرداد ماه هزار و سیصد و نود و یک 

http://www.behzadbozorgmehr.com/2012/08/blog-post_8.html

پی نوشت: 

خواننده ای چنین می نویسد:
وقتی نوجوان بودم دادگاه گلسرخی را تماشا کردم؛ زمان انقلاب عکسی از روزبه دقیقا روبروی کلاس ما روی دیوارمدرسه با رنگ فشاری زده بودند که هر روز می دیدم تا هفده سال پیش باز آن عکسِ کم رنگ بود؛ با تخریب مدرسه، آن هم از میان رفت؛ هر وقت از آنجا می گذشتم، بخشی از خاطراتم بود. آره این نوشته، الان گره خورد به آن خاطره! 

از «گوگل پلاس» با ویرایش و پارسی نویسی درخور از اینجانب: ب. الف. بزرگمهر 

می نویسم:
نقش خسرو روزبه، شاید به اندازه ی ستارخان در جلوگیری از تکه پاره شدن ایران نباشد؛ ولی از این سویه که در اوج نومیدی و سرخوردگی و شکست با قهرمانی خودش امید پدید آورد و جریان را دگرگون کرد، دستکمی از ستارخان ندارد! اگر وی «سردار ملی» نام گرفت، خسرو روزبه نیز «قهرمان ملی» نامیده شد و برای همیشه، چون شمعی گرمابخش و روشنگر تاریکی در یاد همه ی رهروان انقلابی برجای ماند. گلسرخی نیز از همان جنس بود؛ گرچه جوانمرگ شد ...

هیچ نظری موجود نیست:

برداشت و بازنویسی درونمایه ی این تارنگاشت در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید!
از «دزدان ارجمند اندیشه و ادب» نیز خواهشمندم به شاخه گلی بسنده نموده، گل را با گلدان یکجا نربایند!

درج نوشتارهایی از دیگر نویسندگان یا دیگر تارنگاشت ها در این وبلاگ، نشانه ی همداستانی دربست با آنها نیست!